chehel_salegi | Unsorted

Telegram-канал chehel_salegi - آرامش (چهلسالگي)...

32081

بفرمایید چن جرعه عشق و آرامش! کانالی برای رسیدن به خودمون جایی برای شنیدن حرف دل، عاشقانه هایی که بر دل آویزونن کپی با ذکر منبع،نوش جان @ghasemhalajian @safar_chehelsalegi کانال سفرنامه های من https://instagram.com/ghasem_hallajian?igshid=YmMyMTA

Subscribe to a channel

آرامش (چهلسالگي)...

💬وسوسه‌ی زندگی

دو چیز مرا وادار به بیرون زدن از خانه می‌کند: اغواگری بهار و لوندی پاییز. بهار و برگ‌های تازه جوانه زده‌، زمین و سبزهای روشن و درخشان و شکوفه‌های صورتی، پاییز و این سرمای مطبوع لذیذ، این همهمه پرنده‌ها، این تلاطم ابرها، این بازیگوشی باد و باران و آفتاب، منِ خانگی را هم به خیابان می‌کشاند. به تماشا.

امروز پنجمین روز پیاده‌روی است؛ بی‌مسیر مشخص، بی‌زمان‌بندی خاص، بی‌شمارش قدم‌ها و بی‌هم‌پا. می‌زنم به خیابان. از میان همه مسیرهای ممکن، خیابانی هست که دوست‌ترش دارم با کوچه‌های فرعی که هیچ‌وقت جرات کشف‌شان را نداشته‌ام. کوچه‌های اغلب بن‌بست.

روز اول دو بار در میانه‌ی مسیر نشستم و نفس تازه کردم. روز دوم از وسط راه دور زدم و برگشتم خانه. روز سوم یکی از خیابان‌های بن‌بست را کشف کردم. روز چهارم نفس‌های عمیق کشیدم. و امروز تمام مسیر را دویدم؛ با روپوش و روسری و کفش غیرورزشی. خیس عرق.

این اولین بار در یک سال گذشته است که توانسته‌ام عرق خودم را دربیاورم. بیشتر وقتا یا آنقدر بی‌انرژی بود‌ه‌ام که زورم نمی‌رسیده خودم را به پیاده‌روی وادارم یا آنقدر بی‌حوصله که نمی‌توانستم خودم را به تسلیم، قانع کنم.

امروز وسط دویدن، شروع کردم به شیوه جناب حلاجیان قربان‌صدقه خودم رفتن. گفتم:« دمِت گرم که مراقب خودت بودی. دمت گرم که ادای قوی بودن درنیاوردی. دمت گرم که غر نزدی. دمت گرم که نذاشتی خشم، پل‌های پشت سرت رو خراب کنه. دمت گرم که به پاییز فرصت دادی برات طنازی کنه. دمت گرم برای امروز.»

امروز پنجمین روزی‌ست که دعوت پاییز را لبیک گفته‌ام. فکرش را بکن! مگر می‌شود بعد از آن زمستان، دوباره چیزی در جهان آن‌قدر وسوسه‌انگیز باشد که آدم را به دویدن وادارد؟*زندگی از هر چیز دیگری قوی‌ترست.

* آناگاوالدا

#الهه_افشار @Afsharel
🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬سه راه حل برای هر مشکلى وجود داره:
بپذیرش، تغییرش بده، رهاش کن

🆔 @chehel_salegi
اگر نمیتونی بپذیری، تغییرش بده.
اگر نمیتونی تغییرش بدی، رهاش کن...

بودا🍏
..................................................
در « بله » هم : بعله👇
https://ble.ir/khalass

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬چی خواستیم .... چی شد ؟

طلا باید برای استفاده، زیبایی و لذت می‌بود،ماشین باید برای سوار شدن می‌بود، خونه باید سر پناه می‌بود، زمین باید برای خونه ساختن می‌بود، هیچکدوم نباید سرمایه و کاسبی می‌شدن.
🆔 @chehel_salegi
هیچکدوم نباید مایه‌ی این حجم از اضطراب و استرس و بخریم یا بفروشیم می‌شدن.

عکس : امینه سیماندار؛ رامسر🍏
..................................................
خونه کوچیک ادمین کانال آرامش چهل سالگی در « بله » برای روزها و شب‌های قحطی نت : متفاوت از نظر محتوایی 👇
https://ble.ir/khalass

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬سه لذتی که هر چقدر سنمون بالاتر میره بیشتر کشف و لمسش می کنیم:

1. لذت دعوت نشدن.
2. لذت در جریان چیزی قرار نگرفتن و بی‌خبر موندن.
3. لذت « نه » گفتن.🍏
🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬اصلا چرا از اول؛ او قرار بود برود دنیا را محک بزند و بازگردد ولی من از همان اول می‌دانستم که قرار نبوده برگردم؟😔


دور لیوان بستنی پسته و گردو، به همه زبانها نوشته بود. و بعد از حروف هندی و چینی و لاتین، رسیدم به عشق‌‌‌...حب‌‌‌...
دلم پر کشید. نشستم توی هواپیما‌. لابد که غروب و تنها بودم. لابد که شب نیمه وقت می‌رسیدم تهران، جاده قم. و توأمان چه شوقی و غمی.
شوق را که می‌دانم. آن غم ولی از کجا می آمد هر بار؟ آن دلشوره مبهم، وزان و مدام، از بدو ورود از کجا می آمد؟ منی که از سر پله های هواپیما می‌دانستم تا بیایم پایین، قرار است مرا در آغوش بگیرند، گردنم را ببوسند، با هم از پای پیچ‌های تند کوهین آنقدر برویم و برویم تا ببرندم اتاق جوانی‌هام، به همان معصومیت غریب و بکر تن و روحم، به ته‌مانده کلکسیون پاک کن ها و نوارهای کاست، پوسترهای مایکل جکسون و پل نیومن و خسرو شکیبایی، ته‌‌مانده نوجوانی محزون، مختصر و منحصربفرد انسانی که زاده ایران معاصر بود، هی نگاه کنم و به یاد بیاورم و خیلی عمیق، آرام و امن، بخوابم در حالیکه پشت در امن اتاقی که دیگر هم مال خود خودم نیست، دارند برایم هزار جور خوراک درست می کنند، مهمانم می کنند، نشانم بدهند چه دوستم دارند، برایم هدیه بخرند و چمدانم را دوباره پر کنند، مکانی که انگار دوباره کوچک باشم و در بغلها راحت جا بشوم و حس کنم هیچ هیولایی هیچ جا زورش به من نمیرسد...

آن اضطراب غمناک به محض دیدن آسمان وطن از سر چه بود؟ از دیدن غبار روی ساختمانهایی کهنه که قدمتشان می‌رسید به جوانی والدینم وقتی در عکسها همه چیز نو، باکیفیت و خوشحال بود؟ یا شاید آن غم سمج از فکر بازگشتی محتوم می آمد که: همه این هیاهو، عمرش دو هفته بیش نیست؟ یا اینکه چون وطن تبدیل شده بود به جایی موقت، گذرا و اغلب که سختگیر و دست‌نیافتنی که به جای نوازش مادرانه و آغوش ابدی، همیشه خدا قرار بود از عکس پاسپورتم، آخرین مهر خروجم، محل صدور اقامتم، کیلوی چمدانم، بودن و چهره و حضورم، بسیار ایراد و اشکال بگیرد؟

یا چون آرام گرفتن در بازوان گشوده، بسیار موقتی و دیدارها بسی کوتاه و سازه های حک شده در خاطراتم، در حال تغییر، و آدمهای خیلی نزدیکم بسیار سالخورده تر یا دور از دسترس و بسیاری هم دیگر دور و ناپیدا بودند؟ که خیابان‌های پردرخت سبز و آسفالت‌های تازه توی خاطرام، بدون هماهنگی با من فرسوده شده بودند؟ و اصلا مگر قرار بود همه آدم‌ها و اشیا خودشان را به همان شکل حفظ کنند تا من شاید شاید که روزی دوباره از راه برسم؟ معلوم است که چنین قراری نبود و اصلا همان بهتر که من با سمفونی عواطفی تعریف ناشدنی که برآیندشان به سمت لالایی های کوهپایه میل می‌کند تا پیچ خوردن دامنهای زنان قاسم آباد وقت رقص، مسأله را مسکوت رها کنم.

بهتر است دنبال دلیل و برهان نباشم که چطور و چرا سفر به وطن برای دوست اندونزیایی من همیشه شاد و خوش و کافی و برای من از همان اول با یک حزن بی‌نام ولی حقیقی همراه بود؟ و چطور او توانست بسیار به زادگاهش سفر کند و من نه
و اصلا چرا از اول او قرار بود برود دنیا را محک بزند و بازگردد ولی من از همان اول می‌دانستم که قرار نبوده برگردم؟ چرا برای من قرار بود همه چیز محکوم به ابد باشد؟ مگر نه اینکه «همیشه» کلامی بود که می بایست از آن پرهیز میکردم بسکه مطلق و غمگین‌کننده بود و مگر نه اینکه تنها استفاده درست از «همیشه» این بوده که آدمیزاد همیشه نیازمند کمی امید و کمی خیال است به روزگار بهتری و دیدارها و پاداشها؟
همیشه درست من کو؟
..................................................
بستنی پسته و گردو در بسته بندی سیاه و سبز و حروف دورش به نامهای مختلف دوست داشتن، آن طعمی است که نچشیده فهمیدم دوستش ندارم و نخواهم خرید.

@November25th
🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬اولین چیزی که روانشناس باید یاد بگیره لیبل نزدن و قضاوت نکردنه !


یادم افتاد یک‌بار یک دانشجوی روانشناسی، به‌عنوان پروژه‌ی ترم، پیج شخصی دوستم را از منظر روان‌شناسی تحلیل کرده بود و به دوستم پیام داده بود که طبق نظر استادم شما فلان اختلالات روانی را داری. دوستم هم جواب داده بود: تو و استادت غلط کردید که بدون اجازه‌ی من، پیج شخصی من رو تحلیل کردید...
لکن آن شخص، متنبه نشده و به‌جای عذرخواهی، از همین پاسخ هم یک اختلال پیدا کرده بود. :)))

منصوره رضایی 🍏
..................................................
خونه کوچیک ادمین کانال آرامش چهل سالگی در « بله » برای روزها و شب‌های قحطی نت : متفاوت از نظر محتوایی 👇

https://ble.ir/khalass

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬ما بلد نیستیم باهم حرف بزنیم !

گلچینی از رفتارهای غیرحرفه‌ای، بی ادبانه و قلدرمآبانه مدیر روابط عمومی فوتبال استان لرستان با خبرنگاران و اصحاب رسانه و کادر فنی تیم های فوتبال، در فضای مجازی به شدت خبرساز شده!🍏
🆔 @chehel_salegi
..................................................
ما گفتگو کردن رو بلد نیستیم : با درونمون: خودمون با خودمون ؛ توی خونه ؛ مدرسه ؛ اداره ؛ جامعه و....😔😔

همین امروز در مجلس ارمنستان اتفاق افتاد 👇
/channel/safar_chehelsalegi/59299

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬آدم میمونه بخنده ؟ گریه کنه ؟

یه مرد ۵۳ ساله متاهل ۳ سال با یه زنی توی فضای مجازی در ارتباط بود و عاشقش شده بود و کلی براش هزینه کرده بود. یه روز که زنه دیگه جوابش رو نمیده؛ میره شکایت میکنه تا پولشو پس بگیره. وقتی پیگیری‌میکنن میفهمن طرف اصلا زن نیست. بلکه یه پسریه که ۳ ساله داره اینو تیغ میزنه.
تمام عکس و فیلم و صداها رو هم با هوش مصنوعی میساخته.
🆔 @chehel_salegi
الان دیگه هوش مصنوعی کاری کرده که توی فضای مجازی؛ تشخیص زن از مرد سخت شده. مراقب باشید سرتون کلاه نره.

خبرگزاری رکنا🍏

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

همیشه میگفتم باید نگهشان دارم,این گزارشهای کلاسی، بازخوردهای بچه‌ها در مورد معلمی کردنم، درس آموخته‌هایم در مسیر آموزش ،ده سال تلاش بی وقفه در آمال ...تا مبادا فراموش شوند. فکر می‌کردم هویت من در این کاغذها، در این جزوه‌ها و این یادداشت‌های پراکنده نهفته است. اما امشب فهمیدم که زمان الهی، بسیار دقیق‌تر از محاسبات من است.
🆔 @chehel_salegi
در اثاث کشی خانه پدری آمادگی دور ریختنشان نداشتم، در پروسه نقل مکان به خانه خود و همسرم هم نتوانستم یادداشتها را بیرون بریزم...حالا امشب می‌بینم که برای حرکت به جلو، نیازی به حمل کردن این نوشته‌ها نیست. این کاغذها دیگر توضیح دهنده من نیستند؛ آن‌ها فقط ردپایی از مسیری هستند که تمام شده . امشب، با آرامش، آن‌ها را به چرخه بازیافت کاغذ می‌سپارم؛ نه از روی بی‌ارزش دانستن، بلکه از مشاهده‌گری برای آنچه بودند و آنچه امروز ِمن را ساخته‌اند. من دیگر نیازی به نگه داشتنِ “اسناد ” ندارم، چون خودِ “تجربه” در من جاری است..(جالبه دست نوشته بچه‌ها در عکس هم همینو میگه😳)

فاطمه نوروزی 🍏

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬چقدر دلم آزادی میخواد !

مناسبتی شده ایم. بی مناسبت حتا باهم قرار هم نمیگذاریم. قرارهایمان، کارهایمان، حال و هوایمان بستگی به تقویم دارد. بلد نیستیم جور دیگری زندگی کنیم. اگر بیفتیم توی یک جزیره و شنبه و جمعه و پاییز و بهارمان را گم کنیم و به اینترنت دسترسی نداشته باشیم که بدانیم جاهای دیگر جهان چه خبر است، من مطمئنم کاری برای انجام دادن پیدا نمی کنیم. چون رسم و رسوماتی و مناسبتی شده ایم. تقویم اگر سیاه شود سیاه میپوشیم! تقویم اگر نو شود همدیگر را بغل میکنیم و به هم تبریک میگوییم. حرفهایی که در هر جمعی میزنیم، حرفهایمان در فضای مجازی، حال و هوایمان مخصوص اتفاقات مهم روز است. گیر اینیم که امروز جمعه است یا سه شنبه! ما فقط بلدیم با بهار زنده شویم و با تابستان تفریح کنیم و با پاییز بگرییم و با زمستان بی نفس راکد بمانیم. بلد نیستیم مثل طبیعت در زمستان گر بگیریم و در تابستان بارانی شویم. بلد نیستیم در پاییز گل بدهیم و در بهار خزان کنیم. بلد نیستیم غروب جمعه دلگیر نباشیم.
دارم فکر میکنم چقدر شبیه ربات های از پیش برنامه ریزی شده ایم.
انگار یک مهندسی در ذهنمان برنامه نویسی کرده به این صورت که:
پنجشنبه ها خوشحال باش
جمعه ها دلگیر
زمستان بی برگ و بی حال باش
تابستان پرنشاط
وقتی کسی مرد پایت را بگذار روی پدال ترمز زندگی
وقتی کسی آمد توی زندگی ات گازش را بگیر که فورن تا تهش بروی
تا دیدی هر اتفاقی دارد مهم میشود، خودت را به نحوی قاطی ماجرا کن
هر موجی آمد همراهش برو
هرکس کار بدی کرد مرده باد بگو
و هرکس کار خوبی کرد ازش قهرمان بساز و زنده باد بگو
و در برنامه ای که برایمان نوشته شده قید نشده اگر به کسی تا دیروز زنده باد میگفتی مرده باد نگو!
قید نشده به حال خودت نگاه کن نه به بقیه
قید نشده به آدمهای اطرافت توجه کن نه به تقویم
داشتم فکر میکردم قوانین نانوشته بیشتر اسیرمان کرده اند تا قوانین نوشته
ما اسیر چیزهایی هستیم که نمیدانیم چیست
و من چقدر دلم آزادی میخواهد و آزادگی
از قید و بند موج ها و بادها!

#مانگ_میرزایی🍏
🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬امروز چهلساله شدم!

همیشه فکر‌ می‌کردم چهل سالگى یه زمان ویژه‌ست، یک شبِ مثلا متفاوت ! اما حالا می‌بینم هیچ فرقی با بیست‌سالگی که به یادش نمیارمو ده‌سالگی که فکر می‌کنم اصلن نبوده نداره ! وقتی خودم رو ارزیابی می‌کنم، می‌بینم آرومتر‌ شدم و از هیاهو‌ فاصله گرفتم.ديگه با آدمهاى نزديك و دور دوست ندارم بحث كنم و وقتی می‌بینم کسی ممکنه حالم رو بهم بريزه، فلنگ رو می‌بندم ، فهميدم كه براى هیچ‌کس مهم نیست ما چندساله‌مونه و برای جهان ارزشی نداره كه ما پیر ميشیم !

امشب که وارد سن جديد ميشم، مثه سى و نه تاى قبلى هنوزم بابام نمى دونه تولدِ منه و من این به‌ یاد نداشتن رو چه‌قدر دوست دارم. من از اين ‌که کسی یادش نباشه و فقط چندنفری يادشون باشه، خوشم مياد. از این‌ که یه جمعی کیک بگيرن و بيارن جلوم و “تولدت مبارک” بهم بگن، خوشم نمياد، من نمی‌دونم دوست‌دارم تووو شب‌های تولدم قرارِ چى بشه!بعد از مادرم اصلا من و تولد با هم رفیق نمی‌شیم، انگار جور در نمياييم. هر سال که می‌گذره، از هم بیش‌تر فاصله می‌گیریم.
البته منم چندباری برای رابطه‌مون تلاش کردما اما نتیجه‌ای نداده حالا که در آستانه چهل سالگى هستم نمی‌دونم خیلی بزرگ شدم یا هنوز خیلی بزرگ نشدم. من هميشه شباى تولدم در نميدونم ‌ترین وضعیت ممکن پِلک می‌زنم ‌و نفس می‌کِشم. امروز که بیدار شدم چهل ‌سال از عمرم روی زمین و در مواجهه با این همه آدم ميگذره. شاید آدم خوبی نبودم، شاید کارهای مفیدی نکردم و شاید بود ‌و‌ نبودم در جهان اون چنان اهمیتی نداشته ‌باشه اما ته تهش همیشه دلم می‌خواسته آدم خوبی باشم، کارهای مفیدی کنم و بودنم در‌ جهان یک گوشه‌ی خیلی کوچکش رو گرفته‌باشه.
من چهل ساله ميشم و این اصلا اهمیت نداره، تا پنجاه سالگی دَه تا بهار بيشتر نمونده همین‌قدر بامزه و کش‌دار ! روزی مياد که شبِ تولد چهل ‌سالگیم رو يادم نمياد ،اونروز نمی‌دونم کجام و چه حالى دارم اما همون ‌روزم می‌دونم هر چه بیش‌تر باشیم، بیش‌تر سَرِ جهان رو درد آوردیم.و ايمان دارم كه من اونروزم طبيعت رو به تمام ويلاهاى لوكس و صدای محمدرضا شجریان رو به کیهان کلهر و کمانچه كلهر و سه‌تار لطفى رو به تمومه سازهاى دنیا ترجیح میدم. برگرديم به امروز كه قرار من به جنگ همه‌ی کیک‌های دنیا برم و آهنگ تولدت مبارک اندی رو از صحنه‌ی روزگار پاک ‌کنم..

یکم آبان ۱۴۰۵🍏
@peaceradio1
🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬دامن آرزو : تمرین نرسیدن ؛ تمرین دل کندن


نه‌ ساله بودم که از خانه‌ی پایین‌ده اثاث‌کشی کردیم. مدت‌ها میان جعبه‌ها و وسایل بهم‌ریخته دنبال دامن کلوش قلاب‌دوزی‌شده‌ای می‌گشتم که رگه‌های طلایی داشت. دامن خواهرم بود؛ از معدود لباس‌هایی که من شبیهش را نداشتم و منتظر بودم روزی سهم من شود. اما بعد از اثاث‌کشی، آب شده بود و رفته بود زیر زمین. دو سال بعد، وقتی برای سرکشی به خانه‌ی پایین‌ده رفتیم، از سر شیطنت سراغ صندوق چوبی بزرگی در گوشه‌ی مطبخ رفتم. دامن را بین خرت و پرتهایی که مامان صلاح دانسته بود دیگر به دردمان نمی‌خورد پیدا کردم. دامن کلوش قلاب‌دوزی عزیزم بوی نا و کهنگی می‌داد. مرگ تاروپودش را دریده بود.
🆔 @chehel_salegi
آن دامن هیچ‌وقت سهم من نشد. این تجربه بارها به گونه‌های متفاوت به سراغمان می‌آید؛ معلم اجازه نمی‌دهد با دوستمان توی یک نیمکت بنشینیم، بابا نمی‌گذارد به سفری که خیلی دوست داریم برویم، پولمان نمی‌رسد ماشین مورد علاقه‌مان را بخریم، رابطه‌ای که خیلی رویش حساب کرده‌ایم خراب می‌شود تا یاد بگیریم خواستن همیشه توانستن نیست. بعضی چیزها را پیش از آن‌که به دست بیاوریم، از دست می‌دهیم. بعضی آرزوها پیش از آن‌که فرصت زندگی کردن پیدا کنند، می‌میرند. شاید این خرده‌مرگ‌ها تمرین نرسیدن باشند؛ تمرین دل کندن از چیزهایی که روزی خیال می‌کردیم بالاخره سهم ما خواهند شد.

#الهه_افشار🍏 @Afsharel
..................................................
خونه کوچیک ادمین کانال آرامش چهل سالگی در « بله » برای روزها و شب‌های قحطی نت : متفاوت از نظر محتوایی 👇

https://ble.ir/khalass

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬خوبه برای چیزهایی که داری بیشتر تلاش کنی تا چیزهایی که نداری!

بیا تصور کن نقش تو توی زندگی؛ یه بچه ی احمق و لجباز و البته خنگه که مدام دلش می‌خواد بفهمه تو از داشتن چه چیزی خوشحالی، دست بذاره رو همون ازت بگیرتش. آرامش، پول، سلامتی، عشق، روابط خوب؛ هرچی. گفتم خنگ چون با تلاش‌های بیشتر برای هرچیزی که داری تصور می‌کنه تو نمیفهمی داریش و هی بیشتر میده بهت.
https://ble.ir/khalass
برا همین گاهی میگم خوبه برای چیزهایی که داری بیشتر تلاش کنی تا چیزهایی که نداری. اگه عشق داری تو زندگیت برای داشتنش مثل روز اول تلاش کن، پول رو بیشتر بخواه راضی نشو، قدر سلامتیت رو بدون بهش نناز روش حساس باش، روابط خوب رو تغذیه کن رشدش بده، و آرامش رو مدام جستجو کن طوری که هی زندگی‌ بیشتر بهت ببخشتش.
#امیرعلی_ق 🍏عکس : علی خوشنود؛ چابکسر
..................................................
در مورد این عکس زیبا ؛ بیش از سی نفر از اعضای کانال خلاص در « بله » نظرات قشنگی دادن که میتونین بخونین👇https://ble.ir/khalass/6521015169784042194/1792824981403

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬 پیامک صبح شمبه (۵۰۵ )

تا لحظۀ بوسیدن او فاصله ای نیست
ای مرگ، به قدر نفسی دست نگه دار!

نکته عکس ؛ راهبه است . اون سایه ساختمون که پشت این خانمه و بشکل بال دیده میشه و آب ! چیزی که می‌تونه به راحتی و سادگی یک آب خوردن باشه، اما برای این زن؛ ممنوع‌ترین کار و بزرگترین تابو هست.
https://ble.ir/khalass
.............................................
خدایا مارو در برابر اتفاقی که تو حکمتش رو می‌دونی و ما هیچی ازش نمی‌دونیم، صبور كن...!

ارادتمند: حلاجیان 🍏
🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

بغل ؛ مغل ؛ بوغاله (۲۰۶)

این عکس یکی از معروف‌ترین «آغوش‌ها»ی تاریخ پزشکیه. سال ۱۹۹۵، دوقلوهای نارس بریل و کایری جکسون در آمریکا به دنیا اومدن. بریل حال خوبی نداشت؛ اکسیژن خونش پایین می‌اومد، ضربان قلبش به‌هم ریخته بود و بدنش داشت کبود می‌شد.

وقتی روش‌های معمول جواب نداد، پرستار گیل کاسپاریان تصمیم گرفت کاری انجام بده که اون زمان توی بیمارستان رایج نبود:خواهر دوقلوی قوی‌ترش، کایری، رو داخل همون انکوباتور کنار بریل گذاشت.

چند دقیقه بعد، وضعیت بریل بهتر شد؛ اکسیژن خونش بالا رفت، ضربان قلبش پایدارتر شد و بدنش گرم‌تر شد. بعد هم کایری دست کوچیکش رو دور خواهرش حلقه کرد؛ همون لحظه‌ای که بعدها به اسم «آغوش نجات‌بخش» معروف شد. این ماجرا بعدها توجه زیادی به روش کنار هم نگه‌داشتن دوقلوهای نارس (Co-bedding) جلب کرد. بعضی وقتا یه آغوش، کاری می‌کنه که هیچ دستگاهی نمی‌تونه اندازه‌ش تاثیرگذار باشه.🍏
🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬جیب بزرگ‌ یا قلب بزرگ ؟

همه چی حساب شده ست! حتی پر زدن یاکریم ها روی لبه‌ی پنجره‌ی اتاقت،
وقتی دست و دلت خالیه، اما سفره‌ت هنوز بازه.🍏

🆔 @chehel_salegi
..................................................
اگه تمایل به مشارکت در کار خیر در خیریه ای رو دارین که ۱۸ خانواده یتیم رو تحت پوشش داره، لطفا به بنده پیام بدین👈@ghasemhalajian

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬خداحافظ #حمید_علیدوستی نازنین 🖤

نسل ما با خودت و نسل بعد از ما با بازی‌های دخترت ؛ کلی خاطره داریم ....🍏

🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

شما محبت کردین و این مطلب رو فرستادین در پاسخ به پُست پرمخاطب زیر 👇

/channel/chehel_salegi/34631

سلام خدمت آقای حلاجیان !
از دیاری غیر از دیار شما می‌نویسم. البته همین دیار زمینی و مرزبندی‌های انسانی؛ انسان‌هایی که برای همه‌چیز مرزبندی می‌کنند، الا قضاوت‌های خودشان....در مورد شعر خدا و آن دختر خسته می‌نویسم. البته بگمانم خودم بدون قضاوت.

اولاً رابطه هر انسانی با خدای خودش مربوط به خود و خدای خودش است و آن‌که آن را جایی جار می‌زند، به نهایت بی‌قراری رسیده است.....چه توقع داریم از نسلی خسته که کل دنیا را دربر گرفته‌اند؟ عده‌ای خسته از عشرت زیاد و عده‌ای برعکس، خسته از ذلت فراوان.

تا زمانی که ما مادر و پدران خوبی نباشیم و توضیحی برای زندگی نداشته باشیم، تا زمانی که ما آگاه نباشیم و فرزندانی ناآگاه‌تر را سرپرستی کنیم و همه‌چیز را به گردن خدا بیندازیم، چه توقعی داریم از جوانی که یا در تعصب غرق است یا در به قول معروف بی‌بندوباری خفه؟
من که خدای خودم را نشناخته‌ام و زحمتی هم برای شناختش نمی‌کشم و به چهل‌سالگی رسیده‌ام، سنی که خدا برایم سن عقلانیت مشخص کرده، چه دارم که به فرزند بیست‌ساله‌ام که گرفتار احساسات گنگ و طغیان‌زده جوانی است، بگویم؟
https://ble.ir/khalass
چگونه قضاوت کنم شعر جوانی که با تعاریفم از خدا، دنیایی برایش ساخته‌ام، اما هیچ‌گاه از دریچه دید او به آن دنیا ندیده‌ام و جایگاه خدا را در دنیایش نمی‌دانم؟ واقعاً چه قضاوتی دارم؟

شعر این جوان خسته بیشتر مرا از شرم لرزاند تا از ترس. شرم از درست معرفی نکردن خدا به فرزندانم و اینکه روزی آن‌ها نیز خدا را آن‌قدر بزرگ ببینند که در خانه کوچکشان جا نشود؛ در صورتی که خدا چون حس آرامش در نفس‌هایشان جاری است.
چه کسی توان گله از خدا را به این دختر داده جز خدا؟ خدایی که توسط همین چیزها به ما هشدار می‌دهد: بیدار شوید و ببینید با تعصبات بی‌جای خود با بندگانم چه می‌کنید!

اگر در کشور من تعلیم مؤنث جرم است، اگر در کشوری دیگر حجاب جبر است و اگر در جایی حجاب خلاف است، مقصر کیست؟ افکار پریشان و مشوش بشر؟ بشری که خدا او را صاحب اختیار کرد و گفت با عدالت بر زمین مدتی را زندگی کن.

گفت مدتی، تنها مدتی؛ اما نمی‌دانم همین مدتی را چرا هیچ‌کس نمی‌داند....خدا گفت مدتی را روی زمین زندگی کن و بعد از آن برای همیشه پیش من بیا. چرا ما به مدتی و همیشه توجه نمی‌کنیم و این‌گونه باعث رنج دیگران می‌شویم تا جایی که دل نسلی از خدا آن‌قدر پر شود که او را مغرور بدانند؟

حلاجیان عزیز! بگمانم دل خودم پرتر از آن است که بتوانم حرف‌هایم را درست جمله‌بندی کنم. امید دارم از هذیان‌گویی‌های مغز مشوشم، شما لااقل بتوانید بفهمید قصدم چه بود....به امید آرامش تک‌تک نسل بشر، بدرود.🙏

ناهید 🍏
🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬یار خوب ؛ تمام ماجراست...


کیف کردم از اینهمه انرژی و امید این زوج شمالی

🆔 @chehel_salegi
..................................................
خونه کوچیک ادمین کانال آرامش چهل سالگی در « بله » برای روزها و شب‌های قحطی نت : متفاوت از نظر محتوایی 👇

https://ble.ir/khalass

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬 پیامک صبح شمبه (۵۰۶)

اگر مرا بوسیدی تردید نکن،
از آغاز تو تا پایانِ من
فاصله‌ای نیست،
جُز همین یک بوسه....
#علیرضا_اسفندیاری🍏
https://ble.ir/khalass
عکس: اعتراضات اخیر در فرانسه
.............................................
خدایا دیگه با مهربونیت به ما نگاه کن و براى كم طاقتی‌ خودم ، مهرت رو از من دور نکن!🙏

ارادتمند: حلاجیان 🍏
🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

 دوست داشتنت بهانه بود..
 من تو را،
برای نفس کشیدن می خواستم!
برای زنده ماندن!
#سید_علی_صالحی
https://ble.ir/khalass
..................................................
ویدئو ای که داریوش فرضیایی به یاد مادرش منتشر کرده و نوشته : ⁨هیچکی نمیدونه ما چقدر عاشقانه زندگی کردیم، جز: خودت و من و «خدا»
🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬زنده نگهداشتن کودک درون !

اگه همین چند ثانیه رو دهسال پیش می‌دیدم ( ۲۵ تا ۳۵ سالگی خودم ) حتما مسخره شون میکردم ....الان میگم چه کار خوبی .....
🆔 @chehel_salegi
اینه تفاوت نگاه و عمل مون در حوالی « حس » چهل سالگی....( نگفتم سن ! چون خیلیا در ۶۰ سالگی هم شاید به تکامل نگاه نرسند ) .🍏
..................................................
خونه کوچیک ادمین کانال آرامش چهل سالگی در « بله » برای روزها و شب‌های قحطی نت : متفاوت از نظر محتوایی 👇

https://ble.ir/khalass

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

مسأله "خدا"

شعر این خانم که در حضور آسید حمیدرضا برقعی خواندند، در گروه‌هایی که من هستم، خیلی بحث و مجادله ایجاد کرد.عده ای تکفیر کردند، عده ای از سر ذوق تحسین کردند و عده ای اشاره کردند که حافظ و مولوی و سعدی هم به خدا اعتراض داشتند، ولی کلمات و جملات و الفاظ و شعر این خانم در مقابل خدا تند بود!عده ای گفتند که ما در دعا و عرفان هم "دلال" داریم (مُدل علیک!) در جواب عده ای گفتند این کجا و آن کجا؟
https://ble.ir/khalass
خلاصه برای من از این جهت مهم شد که در نسل جدید چیزهای جدید می بینم!مایی که تمام عمر یاد گرفتیم شاکر باشیم و حسن ظن داشته باشیم و همیشه بدهکار خدا باشیم و فقط با عناوین متعالی برگرفته از دعاها و قرآن خدا را بشناسیم و مخاطب قرار دهیم!حالا با نسلی (حتی محجبه!) روبرو هستیم که طلب کار صرف و شکایت کننده تند هستند!تا نظر فرهیختگان و علمای گروه چه باشد؟؟
حسین خزلی 🍏
🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬روز نوشت یک شهروند ایرانی

حالا بعد از دو سال و نیم ورزش به جای این که از سوپر دریانی سر کوچه سفیده تخم مرغ تلاونگ بخرم مشتری پروتئینی تره‌بار شده‌ام. بسته‌های ران و سینه توی یخچال یادم می‌اندازد فقط یک تکه سینه مرغ توی فریزر مانده. ولی فعلا خریدهای واجب‌تر دارم.

با  نصف شانه‌ی تخم مرغ روی دستم از کنار غرفه خشکبار رد می‌شوم. از گوشه‌ی چشم قیمت مغز گردو را می‌خوانم یک میلیون و هشت صد و نود. از تصور اینکه هی به فروشنده‌ی بی‌حوصله تاکید کنم ۲۰۰ تومن بیشتر نشه خجالت می‌کشم و بیخیال می‌شوم.

میرسم به غرفه نمونه. بالاخره موز آورده. ۲ تا موز له شده برمی‌دارم به این امید که جلوی صندوق به صندوقدار بگویم اینا دیگه واقعن سیاه شده کمتر حساب کن.
قبلن این روش جواب داده و فکر می‌کنم اینبار هم جواب باشد.

وقتی دارم خریدها را می‌گذارم توی ماشین صدای پیامک گوشی میاید. بلو بانک است. یادآوری کرده ۳ روز تا موعد قسط چهارمم مانده. هر چه فکر می‌کنم ۴ ماه پیش با ۱۰ میلیون وام بلو چه کرده‌ام یادم نمیاید.

استارت میزنم و راه میفتم. کمکِ پشت سمت راننده تق تق صدا می‌کند. انگار می‌کوبد به قلب و سرم. همین سه روز پیش ۳ میلیون خرج ماشین کرده‌ام. خدا خدا می‌کنم چیز مهمی نباشد. و باز یادم میاید از وقت تعویض روغن ماشین ۲ کیلومتری گذشته.
یادم باشد از چت جی پی تی بپرسم اگر دو کیلومتر دیگر هم بگذرد اشکال ندارد؟ که حداقل تعویض روغن و فیلتر را بگذارم برای ماه بعد.

با دست‌های پر میرسم دم آسانسور. عدد ۱ روی مانیتور خوش شانسی امروز من می‌شود.

توی آینه آسانسور خودم را نگاه نمی‌کنم، مدتهاست. نمی‌خواهم چشمم بیفتد به خط‌های عمیق خنده و اندوهم. به دو خط اخم لای ابروهام. به چشم‌های بی‌‌حالم.
بوتاکس وسط این بلبشو روتین لاکچریی حساب می‌شود‌.

کلید را که توی قفل می‌چرخانم یاد گفتگوی تلفنی هفته پیش با صاحبخانه میفتم. گفتگو که چه عرض کنم از من خواهش و تمنا از ایشان انکار.
باز مثل این چند روز به این فکر می‌کنم چطور از این ماه تا ماه بعد درآمدم را ۱۰ میلیون بیشتر کنم که افزایش اجاره سال جدید را بدهم.
و خب فرض محال ۱۰ میلیون هم درآمدم بیشتر شد، چه فرقی به حال زندگی من می‌کند؛ وقتی که باید کلش را دو دستی تقدیم صاحبخانه کنم!

وارد خانه می‌شوم. کتانی‌های وی‌‌تو‌کی های‌کپی اولین چیزی‌ست که جلوی جا کفشی به چشمم میخورد. انگار که پیام اسنپ‌پی باشد؛ یادم می‌اندازد سه روز بعد همراه قسط بلو باید قسط کتانی، مکمل ملاتونین و منیزیم و آهن، شامپو روزانه و ضد افتاب ایرانی را هم بدهم.

همینطور که دارم خریدها را توی یخچال جا میدهم باز صدای پیامک می‌آید. دوستم گفته یه کافه‌مون نشه؟
به این فکر می‌کنم که اینبار دیگر به چه بهانه بپیچانمش! یک فنجان لته و یک کوکی میشود ۶۰۰
با یک قوری چای سیاه هم که عوضش کنم باز چیزی همین حدود میشود. مینویسم ببخشید کلاس دارم

پیام بعدی را باز می‌کنم شاگردم گفته میشه ثبت نام ترم جدیدو اینبار قسطی بدم؟
شقیقه‌هام می‌کوبد. انقدر فکم را به هم فشار داده‌ام که دندان‌هام درد می‌کند. چشم‌هام را می‌بندم. به نه گفتن فکر می‌کنم. چشم‌هام را باز می‌کنم و می‌نویسم بله، یک و پونصد رو الان پرداخت کنید، یک و پونصد رو قبل جلسه سوم. گوشی را پرت می‌کنم آن طرف.

مغزم مثل گوشت چرخکرده له و لورده شده. آخ یادم رفت سویا بخرم!

از روی پاتختی قرص آلپرازولام را برمی‌دارم و می‌اندازم بالا.
دراز می‌کشم روی تخت دو نفره... جای خالی کنارم را فرانکو پر کرده. امروز کودک درونم سالخورده‌تر از آن است که بغلش کنم و از اتفاقات روزم برای یک عروسک بگویم.
چشم‌هام سنگین می‌شود. خواب دارد آهسته آهسته میاید.
همینطور که دارد در برم میگیرد به این فکر می‌کنم عصر که از خواب بیدار شدم شاید کیک رژیمی سیب و دارچین بپزم.

#پریسا_زابلی‌پور🍏

‌‌‌‌🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬من رو به «ایشالا ماشالا» حواله ندین. من رو به «این هم میگذره» امیدوار نکنین!

«ساکت بودن یا به عبارت علمی، خفه‌شدن، یکی مهارت‌هایی است که نیازمند تمرین و تلاش و مجاهدت است.» خیلی دوست داشتم که توان و دانش‌اش را داشتم تا کتابی در باب سکوت در مواقع لازم می‌نوشتم که با همین جمله‌ی بالا شروع شود. حیف که بلد نیستم. من زیاد حرف زده‌ام. یک جاهایی خیلی از امید حرف زده‌ام. از امیدهایی که خیلی واهی بودند و بیشتر به سراب شبیه بودند تا به امید. انگار از روشن کردن چراغِ امید در شرایط بحرانی، ارضا می‌شدم. آدمِ حبس در یک اتاق تاریک، چراغ نمی‌خواهد و بیشتر نیازمند به کلیدی است که در را باز کند. ولی من کلید‌ساز نبودم و نیستم. فوقش بتوانم با جمله‌های زرد کلیشه‌ای، امید واهی بدهم که «بالاخره ایشالا این در وا می‌شه». کلا علاقه‌ی وافری به استفاده از جملات و شعرهای منسوب به نویسنده‌های گمنام و شاعران سده‌ی هفت و هشت داشتم که امید را اسپری می‌کردند توی صورت مردم. از همین جملاتی که کلمات قشنگ را کنار هم می‌چیدند. این‌که مثلا پایان تونلِ تاریک، روشن است. یا پایان شب سیه سپید است. یا تاریک‌ترین ساعت شب، قبل از سحر است. یا آن روز خوب بالاخره خواهد آمد. یا هزار چیز دیگر شبیه به همین. کلا خیلی قاطعانه حرف می‌زدم و می‌گفتم این زمستان، دیگر زمستان آخر است و روزهای خوب در راهند. حرف‌های مفت. حرف‌های امیدبخش مفت.

تازه بعضی وقت‌ها، مرزهای شر و ور را رد می‌کردم و خاطرات امیدبخش هم تعریف می‌کردم. یکی از شاهکارهایم خاطره‌ای بود که از ناف نوشته بودم. از این سوراخی که همیشه تاریک است و زیر پشم‌ها و لباس‌های پشمی پنهان است و کمتر نور آسمان را تجربه می‌کند. ماجرای یکی از سفرهای کاری‌ام بود که تابستان چند سال پیش رفته بودم یک شهر دور. کارم قرار بود یک روزه تمام بشود. که نشد. کارم گره خورد به هم و یک روز شد یک هفته. مجبور شدم هتل بگیرم و ماندگار شوم. هر روز صبح می‌رفتم دنبال باز کردن گره و عصر، ناامید برمی‌گشتم. بعد از حمام هتل نوشته بودم که یک پنجره‌ داشت نزدیک به سقف.
🆔 @chehel_salegi
یک روز ساعت پنج و ربع عصر رفتم دوش بگیرم. آب را باز کردم. سردوش هیئتی و بزرگی داشت قدِ دیش ماهواره و آب را مثل باران می‌ریخت سر آدم. حس خوبی بود. ساعت پنج و ربع، آفتاب، کج بود و از پنجره و باران بالای سرم رد می‌شد و می‌خورد به بدنم. این هم حس خوبی بود. اما عجیب ماجرا آن‌جا بود که نور آفتابِ رد شده از پنجره و باران، رنگین‌کمان کوچکی درست کرد و انداخت درست وسط نافم. ناف من تا حالا هیچ وقت نور آفتاب را به خودش ندیده بود، چه برسد که این‌که هفت رنگِ رنگین کمان را دیده باشد. بعد هم نوشتم همان‌جا زیر دوش آب به ناامیدی و شیطان لعنت فرستادم. پایان دراماتیکی برای خاطره‌ام خلق کردم به این مضمون که اتفاق خوب مثل همین رنگین کمان است که یک عصر تابستان، ساعت پنج و ربع از پنجره‌ی کوچک هتلی غریب، به ناف تاریک مردی ناامید می‌تابد و آن را رنگی می‌کند. اتفاق خوب، جایی و زمانی و از راهی می‌آید که انتظارش را نداریم. مزخرف محض. حتی تهش ننوشتم که گره کارم باز نشد و دست از پا درازتر برگشتم خانه.

من امروز از امید و امید دادن و امید گرفتن فراری‌ام. از هر چیزی که بوی تلطیف آینده را بدهد حالم به هم می‌خورد. من از آدم‌های این‌چنینی هم فرار می‌کنم و سعی می‌کنم به اندازه‌ی فاصله‌ی سرخس تا بندر‌عباس ازشان دور باشم. خودم هم سعی می‌کنم خفه‌تر عمل کنم. من اصلا این روزها به دنبال چراغی در این اتاق تاریک نمی‌گردم. من فقط چشمم به پیدا کردن کلید است. یک کلید که واقعا در را باز کند. دوست دارم از آدم‌هایی بشنوم که صادقانه بگویند ممکن آن روز خوب هیچ وقت نیاید. شاید هم بیاید و برای رسیدن به آن باید فلان کار را کرد. حتی اگر درست نباشد. اما من را به «ایشالا ماشالا» حواله ندهند. من را به «این نیز بگذرد» حواله ندهند. من ترجیح می‌دهم با یک آدم واقع‌بین در اتاق تاریک حبس باشم تا با یک خالی‌بند متوهم در اتاقی که با نور شمع روشن شده باشد. این‌ها را نوشتم برای خودم برای این روزها تا بعدها آن را بخوانم و باز به خودم لعنت بفرستم. آدم‌ عوض می‌شود.
#فهیم_عطار🍏
🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

رسم وفا (۱۴۹)

- زن: روز خیلی بدی بود،
یه چیزی بگو حالمو خوب کنه.

" وَ مرد نام او را چند باره تکرار کرد...! "

دیلیپ وئرما🍏
🆔 @chehel_salegi
..................................................
این ویدئو رو از اصفهان ببینیم و لذت ببریم.‌

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

💬فاصله میان زنگ‌ها

قبلاً وقتی به خانه زنگ می‌زدم،دخترم با شوق گوشی را برمی‌داشت.گاهی هنوز درست سلام نکرده بودم که شروع می‌کرد به حرف زدن.از اتفاقی که افتاده بود.از چیزی که دیده بود.از چیزی که می‌خواست وقتی برگشتم برایم تعریف کند.مدتی است اما اتفاق کوچکی افتاده.زنگ می‌زنم...گوشی دیرتر برداشته می‌شود.گاهی حتی انقدر به برنداشتن گوشی ادامه می دهد که مادرش جواب می‌دهد و صدایش می‌کند...بعد می‌آید.سلام می‌کند.حرف می‌زنیم.همان دختر است.من هم همان بابا هستم.اما انگار دنیای میان ما کمی بزرگ‌تر شده است....دوست‌ها آمده‌اند.علایق تازه آمده‌اند.چیزهایی پیدا شده‌اند که می‌توانند آن‌قدر سرگرمش کنند که صدای زنگ تلفن بابا، دیگر مهم‌ترین اتفاق آن لحظه نباشد.

🆔 @chehel_salegi
اولش کمی دلم گرفت.بعد یادم آمد تمام این سال‌ها قرار بوده همین اتفاق بیفتد.من قرار نبود تمام دنیای دخترم بمانم.قرار بود جایی امن در دنیایی باشم که هر روز بزرگ‌تر می‌شود.شاید پدر بودن همین تناقض عجیب باشد:سال‌ها دست کودکی را می‌گیری تا بتواند روی پاهای خودش بایستد و درست وقتی روی پاهای خودش ایستاد، باید یاد بگیری کمی دستت را شل کنی....این روزها وقتی به خانه زنگ می‌زنم،دیگر فقط منتظر شنیدن صدایش نیستم.گاهی به همان چند زنگ اضافه هم گوش می‌دهم.به فاصله‌ای که زمانی وجود نداشت.فاصله‌ای که شاید دارد آرام‌آرام چیزی را به من خبر می‌دهد:دخترم دنیای خودش را پیدا می‌کند.و من دارم یاد می‌گیرم فاصله میان زنگ اول و برداشتن گوشی را هم دوست داشته باشم.

شاید استقلال دخترم,اول خودش را همین‌جا نشان داده باشد.

سهیل رضایی🍏

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

خونه کوچیک ادمین کانال آرامش چهل سالگی در « بله » برای روزها و شب‌های قحطی نت : متفاوت از نظر محتوایی 👇

https://ble.ir/khalass

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

دنیایی که ۱۰۰٪ برای برونگراها طراحی شده بود، داره آروم‌آروم مناسب درون‌گراها میشه.
خرید آنلاین، پزشک آنلاین، تاکسی آنلاین، چت با هوش مصنوعی، پشتیبانی آنلاین، غذا آنلاین، جلسه مجازی...

دیگه لازم نیست با آدما حرف بزنی مگر اینکه واقعا‌ بخوای.😔

نویسنده :؟ 🍏
🆔 @chehel_salegi

Читать полностью…

آرامش (چهلسالگي)...

خونه کوچیک ادمین کانال آرامش چهل سالگی در « بله » برای روزها و شب‌های قحطی نت : متفاوت از نظر محتوایی 👇

https://ble.ir/khalass

Читать полностью…
Subscribe to a channel