345
جدیدترین و جنجالیترین عکس ها و کلیپ هارو در کیلیپس ببینید آدرس کانال👇👇👇👇👇👇👇 https://telegram.me/joinchat/Al3TGTvB_WckemU7QfWLEw ارتباط با مدیر کانال و تبادل 👇👇👇👇👇👇👇 @boldboy63
حس میکنم سازندهٔ تلگرام از روز اول، تلگرام رو برای خواهر و مادر خودش هم نصب کرده و هر روز زنگ میزنه بهشون و ازشون میپرسه «عزیزای دل من، همهچی اوکیه؟ چیزی رو مختون نیست؟».
واقعا دلیل دیگهای نداره یه برنامه انقدر خوب باشه.
✍پیپرکات
@cilipss @cilipss @cilipss
#شاهنامه_به_روایت_سپیده_۲۸۲
#گردیهی_نگران
قصهی صوتیِ شاهنامه
@cilipss @cilipss @cilipss
خدا یه شبهای سانفرانسیسکو بهم بدهکاره😪
@cilipss @cilipss @cilipss
#شاهنامه_به_روایت_سپیده_۲۸۱
#اولین_دیدار_خسروپرویز_و_بهرام
قصهی صوتیِ شاهنامه
@cilipss @cilipss @cilipss
News🎙🔥
✅ موزیک " #جاده_یکطرفه" از #سینا_شعبانخانی با صدای #مهستی
#با_هوش_مصنوعی 🎵 🎶
〰〰〰〰〰
@cilipss @cilipss @cilipss
ببینید هنر دست ایرانیان باستان را👌👏
@cilipss @cilipss @cilipss
#شاهنامه_به_روایت_سپیده_۲۷۶
#سرپیچی_بهرام
به دستور آن زن زیبارو، خدمتکاران برای ایزدگشسب و یلانسینه غذاهای لذیذی در باغ بردند ، اسبهایشان را تیمار کردند و به خوبی از مهمانها پذیرایی کردند. مدتی بعد بهرام از کاخ خارج شد اما چشمانش به رنگ خون شده بود و رفتار و حرف زدنش به کلی تغییر کرده بود، طوری راه میرفت که انگار از غرور سرش به آسمان میرسید. دوستانش هرچه سوال کردند چیزی نگفت، دوباره آن گورخر پیدا شد و راه خروج را به آنها نشان داد. خرّاد برزین که متوجهی تغییر رفتار بهرام شده بود، هرچه کنجکاوی کرد چیزی عایدش نشد. فردای آن روز به دستور بهرام ایوانش را با ابریشم آبی رنگِ چینی فرش کردند، دور تا دور ایوان را پشتیهای زربافت گذاشتند و در بالای مجلس پشتی و تشک زرینی گذاشتند و بهرام در حالیکه کلاه بزرگی بر سر گذاشته بود آنجا نشست و بقیه را هم دعوت به نشستن کرد. خرّاد برزین با دیدن این صحنه پیش دبیر دوید و گفت کم عقلی هرمزدشاه با فرستادن آن دوک و لباسها کار خودش را کرد و شک نکن که بهرام شورشی شد، اصلاً به روی خودت نیاور که دست او را خواندهایم به محض اینکه هوا تاریک شد از اینجا فرار میکنیم و پیش هرمزد میرویم چون اگر بمانیم، بهرام سرِ ما را به عنوان مامورِ شاه خواهد زد. مدتی بعد هر دو از بلخ فرار کردند و به سمت تیسفون تاختند. اما جاسوسان زود خبر را به گوش بهرام رساندند و او هم یلانسینه را به همراه صد سوار به تعقیب آنها فرستاد. چند ساعت بعد یلانسینه دبیر را دست و پا بسته برای بهرام آورد اما خرّادبرزین فرار کرده بود. بهرام به دبیر گفت: ای خیرهسر برای چه از پیش من فرار کردی؟ دبیر گفت من گناهی ندارم، خرّادبرزین گفت اگر بمانم سرم را خواهی زد. بهرام گفت شاید هم راست گفته باشد! اما هنوز تصمیم به کشتن تو نگرفتهام، به خانهات برگرد و به سربازان گفت هرچه را که از او گرفتهاید پس بدهید. از آن طرف خرّادبرزین به هر سختی که بود خودش را به هرمزد در تیسفون رساند و کل ماجرای گورخر و آن کاخ و زنِ تاجدار در باغ مخفی را برایش تعریف کرد. هرمزد که دیگر مغزش کار نمیکرد موبدِ موبدان را صدا کرد و به خرّاد برزین گفت همهی ماجرا را با جزئیات برای او بگو. موبد بعد از مدتی گفت: آن زنِ تاجدار جادوگری بدجنس است که دشمن توست، دیوی را به شکل گورخری درآورده تا بهرام را به گورستانی که زن به شکل باغی باصفا در آورده بوده، بکشاند. آن شکوهی که زن به بهرام نشان داده میل به سروری را در او روشن کرده. تو با آن لباسهایی که برای بهرام فرستادی اشتباه خیلی بزرگی کردی، چون اعتماد سپاهیان ایرانی را هم از دست دادی و بهرام روز به روز برای آنها عزیزتر خواهد شد. باید دنبال راه چارهای باشی تا سپاهیانت را به بهانهَای از بلخ به تیسفون بکشانی و بهرام را بییاور کنی. هرمزد که حسابی از شِکری که خورده بود پشیمان بود از خرّاد برزین پرسید اطرافیان بهرام دربارهی آن زن چه میگویند؟ خرّاد برزین گفت همه معتقدند او بخت بهرام است که برتخت نشسته! هرمزد از شنیدن این حرف ترسید و یاد نامهی مهر و موم پدرش در آن صندوق افتاد.
مدتی بعد بهرام بدون اینکه کسی از اطرافیانش متوجه بشود، سبدی پر از دشنه که نوک تیغهی آنها پیچانده شده بود به وسیلهی پیک رازداری برای هرمزدشاه فرستاد. شاه به محض دیدن دشنهها دلش آشوب شد و احساس بهرام را به خودش فهمید، دستور داد تیغههای دشنهها را دو نیم کنند و در سبد بگذارند و برای بهرام پس بفرستند. وقتی سبد از جانب شاه به دست بهرام رسید آن را جلوی سپاهیانش گذاشت و گفت ببینید شاه برایمان چه هدیهای فرستاده! سپاهیان با ناراحتی گفتند وقتی برای تو دوک نخریسی میفرستد معلوم است که برای ما هم آرزوی دو نیم شدن دشنههایمان را میکند! همان گروهی از ما که چند وقت پیش از اطاعت شاه سرپیچیدند یک چیزی میدانستند، حالا ما هم دیگر از شاه اطاعت نخواهیم کرد. تو هم مغز نداری اگر دنبال حمایت شاه باشی!
که یک روزمان هدیه شهریار
بود دوک وآن جامهٔ پرنگار
شکسته دگر باره خنجر بود
ز زخم و ز دشنام بتر بود
چنین شاه برگاه هرگز مباد
نه آنکس که گیرد ازونیزباد
بهرام گفت همهی اینها زیر سر خرّادبرزین است که رفت و همهچیز را به شاه گفت. اگر همه با من پیمان ببندید که پشت من باشید من هم فکری به حال محافظت از خودمان بکنم، در غیر اینصورت شک نکنید که شاه سپاهی را برای قتلعام ما میفرستد. بهرام که خیلی زرنگ بود و در دلش به سپاهیانش اعتماد نداشت، سوارانی را در تمام مسیرها قرار داد که اگر نامهای از شاه برای حمایت از سربازان رسید، سر نامه را زیر آب کنند و نگذارند سپاهیان از نقشهاش بویی ببرند.
@cilipss @cilipss @cilipss
۳ نوامبر روز زنان خانهدار است. روزی برای تقدیر از کسانی که تمام وقت خود را صرف خانه و خانواده میکنند و بسیاری اوقات زحماتشان دیده نمیشود
✍روزها
@cilipss @cilipss @cilipss
”بیداری؟ “ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻪ
ﻭﻟﯽ ” ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ ” ﺧﻮﻧﺪﻩ ﻣﯿﺸﻪ...
@cilipss @cilipss @cilipss
🔻توئیت کنایهآمیز #ایلان_ماسک!
ایران خواهان جنگ است، ببینید چقدر کشورشان را به پایگاههای نظامیما نزدیک میکنند.
@cilipss @cilipss @cilipss
#شاهنامه_به_روایت_سپیده_۲۷۴
#دیدار_پرموده_و_هرمزد
بهرام برگشت و به دبیر گفت سریع نامهای به نفع من درباره اتفاقی که افتاد به شاه بنویس و به پیکی تیز پا بده تا زودتر از خاقان به شاه برسد و حرفهای خاقان را بیاثر کند.
بعد تمام موبدان و دبیرانی که همراه سپاه بودند برداشت و به سر وقت گنجهای داخل دژ برد، وقتی مُهر و موم درهای آهنین اتاقهای پر از گنج را باز کردند از حیرت دهانشان باز ماند، مگر آن همه سکه و جواهر و اشیای قیمتی قابل شمارش بود؟ از صبح تا نیمه شب شمردند و لیست کردند اما تنها ذرهای از آن گنج شمارش شده بود، از سکه های طلا که زمان افراسیاب و ارجاسب ضرب شده بود تا گوشوارههای جواهر سیاوش که کیخسرو به لهراسب هدیه داده بود و او هم به گشتاسب، ارجاسب هم آنها را دزدیده بود، دست نخورده آنجا بودند.
همان گوشوارش که اندر جهان
کسی را نبود ازکهان ومهان
که کیخسرو آن رابه لهراسب داد
که لهراسب زان پس بگشتاسب داد
که ارجاسب آن را بدز درنهاد
که هنگام آنکس ندارد بیاد
بهرام در طی آمارگیری آن گوشوارهها و دو کفش طلای جواهر دوزی شده و دو طاقهی پارچه زربافتِ بُردِ یمانی که وقتی آنها را کشیدند هفت کیلو طلا در آنها استفاده شده بود را کنار گذاشت و در آمار نیاورد. بعد گنجها را بارِ ده کاروان که هر کاروانی صدها شتر داشت، کردند و هزار مرد جنگی به عنوان محافظ همراه آن فرستاد تا کاروان خودش را به خاقان برساند و بدون تأخیر گنج به دست هرمزد برسد. [سوالی که ذهنم رو مشغول کرده اینه که چرا تورانیها کل داراییهاشون رو در نزدیکترین دژ به مرز ایران نگهداشته بودن؟!]
وقتی خاقان با گنج و سپاهیان به تیسفون رسید، هرمزد بهترین لباسهایش را پوشید و تاج بزرگش را بر سرش گذاشت و گرزی به دست گرفت و سوار بر اسب تا جلوی دروازهی کاخ رفت و خاقان را زیر نظر گرفت، که آیا به محض دیدن او از اسب پیاده میشود تا به پابوس بیاید؟ اما خاقان و سپاهیانش از اسب پیاده نشدند و پرموده تا جلوی هرمزد با اسب تاخت و همان طور سواره به او ادای احترام کرد. هرمزد سری تکان داد و راهرویی که بین دروازه تا ایوان کاخ بود را به تنهایی برگشت و با خاقان همراهی نکرد. یکی از خدمتکاران که متوجه شده بود خاقان رسوم ایرانیها را بلد نیست جلو دوید و افسارِ اسب خاقان را گرفت که با اسب داخل نشود، خاقان که تازه ماجرا را فهمیده بود از اسب پیاده شد و با احترام و کمر خمشده به آرامی چنان آن راهرو را طی کرد که اخمهای هرمزد از هم باز شد و او را تحویل گرفت و کنار خودش روی تخت نشاند. [با وجودیکه طرف باباشو کشته، اون نیم ساعت جلوش باید سینه خیز بِره که یه لبخند ازش ببینه! بیخود نیست قدیمیا میگفتن: بزن چهچه بلبل، تا خرت رد بشه از پل!] هرمزد دستور داد که تالاری را در کاخ برای استراحت خاقان آماده کنند و بارهای طلا و جواهر را از روی شترها بردارند و در میدان ورودی کاخ بگذارند و کاروان را مرخص کنند، بعد از این که خاقان یک هفته استراحت کرد و خستگی این راه طولانی از تنش در آمد، هرمزد در باغ کاخ بزمی برپا کرد و دستور داد موقع میگساری هدایای خاقان را جلوی او باز کنند. [آخ که چقدر این کادو باز کردنا توی جشن تولدها و پاتختیها مزه داشت، حالا شما فکر کن توی تولد پنج سالگیت زوم کردی روی اون کادو بزرگه که یکی فامیلا آورده، بعد که بازش کردن ببینی قابلمه تفلونه!] خلاصه که یک شبانه روز طول کشید تا پنجاه هزار کارگر! این گنجها را از میدان به جلوی ایوان کاخ بیاورند. بعد شاه دستور داد از آن گنجها یک قواره پارچهی زربافت و یک گوشواره به هر کدام از محافظان بدهند، همه با خوشحالی فریاد زدند، شاهِ ایران زنده باد! هرمزد رو کرد به وزیرش و پرسید: نظرت دربارهی بهرام چوبینه که با مردانگی این جنگ را خواباند چیست؟ وزیر گفت: سرورم سواری که دستانش چوبی باشد باید او را تازه به دوران رسیده دید! شاه با این حرف ذهنش مشغول شد. چیزی نگذشت که فرستادهای نامهای از طرف دبیر هرمزد که پیش بهرام بود، آورد. دبیر نوشته بود که بهرام دو بُرد یمانی، یک جفت کفش طلای جواهر نشان و یک جفت گوشواره که مال سیاوش بوده را برای خودش برداشته، البته با توجه به رنجی که در این راه کشیده این نباید به چشم شاه بیاید اما من وظیفه داشتم که گزارش کنم. هرمزد عصبانی شد و گفت چرا از میان این همه چیز باید کفش طلا و گوشوارهی شاهی را بردارد؟ حتما فکر پادشاهی به سرش افتاده. بعد با خاقان گرمتر گرفت و در حین میگساری دستهای پرموده را در دستانش گرفت و گفت به یزدان که ستارهها را آفریده، قسم بخور موقعی که برگشتی پیمانت را با من نشکنی و همیشه متحد من بمانی.
@cilipss @cilipss @cilipss
بله روف گاردن یکی از سوپرلوکس ترین برج باغ های ایران رو مشاهده میکنید برج باغ هرمس فرشته
متراژ های ۴۳۰ ، ۵۱۰ و پنت هاوس های ۹۵۰متر قیمت پایه برج متری ۴۵۰میلیون!
لازمه بگم که حروومتون باشه منم بازی 😄
Sam
@cilipss @cilipss @cilipss
وقتی گوگوش صداشو به رخ منتقداش میکشه 😄👌
Sam
@cilipss @cilipss @cilipss
وقتی 2 ساله ساختمونو تحویل نمیده
😂 تو ایران همه تجربش کردن
@cilipss @cilipss @cilipss
#شاهنامه_به_روایت_سپیده_٢٨٣
#فرار_خسرو_از_میدان_رزم
قصهی صوتیِ شاهنامه
@cilipss @cilipss @cilipss
یعنی هیچکی دل خوش ازین واتساپ نداره🤣
@cilipss @cilipss @cilipss
#شاهنامه_به_روایت_سپیده_۲۸۰
#سلطنت_سیوهشتساله_خسروپرویز
قصهی صوتیِ شاهنانه
@cilipss @cilipss @cilipss
#شاهنامه_به_روایت_سپیده_۲۷۹
#آیینگشسب_و_عاقبتهرمزد
هرمزد که موفق به کشتن پسرش، خسرو نشده بود به وزیرش آیینگشسب گفت حالا با بهرام چه کنم؟ از طرفی با خودم میگویم سرداری مثل او پیدا نمیکنم که اینطور با اقتدار مثل رستم، شرق کشور را آرام نگه دارد و از طرفی میترسم تهدیدی برای حکومتم بشود. وزیر گفت: او نسبت به من کینه به دل دارد چرا که برایش وساطت نکردم، من را دست بسته برای او بفرست شاید با کشتن من دلش آرام بگیرد. هرمزد گفت هرگز این کار را نمیکنم. سپاهی بزرگ به تو میدهم، به جنگ او برو اگر موفق شدی که قبل از جنگ دل او را نسبت به من نرم کنی که چه بهتر، کلاه پهلوانی بر سرش میگذارم و قسمتی از ایران را به او میدهم و اگر نتوانستی، او را بکش و ادارهی خراسان را خودت به عهده بگیر. آیینگشسب مشغول تجهیز سپاهی بزرگ بود که از طرف یکی از زندانیان به او نامهای رسید که من فلان سال همسایه و دوستدار تو بودم، سالهاست که زندانی هستم اگر وساطت من را پیش شاه بکنی، بنده و چاکر تو میشوم، به عنوان محافظ تو را در جنگ همراهی میکنم و پیشمرگت میشوم. آیینگشسب دلش سوخت و پیش شاه رفت و وساطت او را کرد. شاه عصبانی شد و گفت عوضِ اینکه از من پاداش درست و حسابی برای به جنگ رفتنت بخواهی خودت را کوچک میکنی و یک دزدِ خونریز را از من میخواهی؟ باشد، خلایق هرچه لایق! او را به تو بخشیدم. آیینگشسب همراه محافظ جدید و سپاه بزرگش به همدان رسید و در آنجا از مردم خواست ستارهشناسی را به او معرفی کنند تا از سرنوشتش در این جنگ باخبر بشود. اهالی شهر به او گفتند پیرزنی پیشگو میشناسند که همهی حرفهایش همیشه راست درآمده. آیینگشسب به دیدن او رفت، پیرزنی فرتوت بود که در رختخوابی کهنه خوابیده بود و آنقدر صدایش آرام بود که انگار از ته چاه درمیآمد. آیینگشسب گوشش را به دهان او نزدیک کرد تا بهتر صدایش را بشنود که پیرزن چشمش به محافظ که پشت سر او ایستاده بود افتاد، به آرامی به آیینگشسب گفت چرا این مرد تو را همراهی میکند؟ بدان که مرگ تو به دست این مرد است و تو را با خواری خواهد کشت. آیینگشسب خیلی ناراحت شد و یادش آمد که قبلاً کسی به او گفته بوده که مرگ تو به دست همسایهای پلید در بیابانی اتفاق خواهد افتاد. سپاه را حرکت داد اما تمام مسیر همهی حواسش به این مرد بود و دنبال راه چارهای برای خلاصی از او میگشت. پس نشست و نامهای به هرمزدشاه نوشت که من اشتباه کردم این مرد را همراه خودم کردم او را برمیگردانم، به محض خواندن نامه گردنش را بزن! بعد نامه را مهر و موم کرد و به دست محافظ داد و گفت این را سریع برای شاه در تیسفون ببر و همانجا بمان تا جواب را بگیری و برایم بیاوری. مرد نامه را گرفت و به تاخت دور شد اما مدتی که رفت با خودش گفت این همه سال در زندان هرمزد در حال پوسیدن بودم حالا دوباره با پای خودم به دهان شیر بروم؟ گوشهای نشست و بندِ نامه را باز کرد و آن را خواند، [جالبه که آقا دزده سواد داشته] عصبانی شد و برگشت. وقتی رسید شب شده بود و آیینگشسب تنها در چادرش نشسته بود، درحال نقشه کشیدن برای حمله به بهرام بود. مرد سریع دشنهاش را کشید و به التماسهای آیینگشسب توجه نکرد و سر او را برید و بر اسبش پرید و به سمت بهرام تاخت. با رسیدن به اردوگاه بهرام سراغ او را گرفت و رفت سر را جلوی پای او انداخت. بهرام با تعجب گفت این سرِ کیست؟ مرد گفت سر دشمنِ تو، آیینگشسب که با سپاهی از طرف شاه به جنگ تو میآمد، من پیش دستی کردم و سر او را بریدم و برای تو آوردم. بهرام گفت: واقعا آفرین به تو! این مرد در دربار هرمزد همیشه کاری میکرد که خشم شاه را نسبت به من بخواباند، حتی اگر سپاهش به اینجا هم میرسید معلوم نبود کار ما به جنگ بکشد، بعد تو او را تنها گیر آوردهای و کشتهای؟ الان جایزهای به تو میدهم که حظ کنی! دستور داد داری آماده کردند و مرد را جلوی چشم همه دار زد. سپاه آیین گشسب هم که مثل گلهی بدون چوپان شده بودند، گروهی به بهرام پیوستند و گروهی پیش خسروپرویز رفتند و تعداد کمی هم به تیسفون پیش هرمزد شاه برگشتند.
چوکار سپهبد بفرجام شد
زلشکر بسی پیش بهرام شد
بسی نیز نزدیک خسرو شدند
بمردانگی در جهان نو شدند
چنان شد که از بی شبانی رمه
پراگنده گردد به روز دمه
شاه که از تار و مار شدن سپاه و کشته شدن وزیرش ناراحت شده بود دیگر بارِ عام نداد و درهای قصر را بست، خیلی از سپاهیان هم او را تنها گذاشتند و به سر زندگیهایشان برگشتند. با قطع شدن ارتباط او با مردم، جرم و جنایت زیاد شد و همه به جان هم افتادند و ناله و نفرینِ آن را به جان شاه میفرستادند که عرضهی حکومت کردن ندارد. زندانیان هم بیکار ننشستند و از کم شدن تعداد زندانبانها استفاده و شورش کردند و درهای زندان را شکستند و به شهر ریختند.
داستان ادامه دارد...👇
@cilipss @cilipss @cilipss
میدونستین شخصیت بازی angry birds(پرنده های خشمگین) رو از رو ایشون ساختن؟
ادای دزدگیر ماشینم بلده دربیاره
@cilipss @cilipss @cilipss
سرعت تموم شدن بستههای اینترنت موبایل نه منطقیه، نه انسانیه، نه اخلاقیه، نه عادلانهست، نه منصفانهست، نه…
✍ آرش هاشمی/خبرنگار
@cilipss @cilipss @cilipss
برنامه الگوی ۲۵ ساله
سال ۱۳۷۵ دلار در بازار آزاد ۴۴۴ تومان بود. دولت برنامه ۲۵ ساله تعریف کرد که ایران قطب اقتصادی منطقه و الگوی جهان اسلام باشد. ۲۵ سال گذشت و دلار نزدیک ۱۰۰ برابر شد و از جهان اسلام هم عقب ماندیم. آیا هنوز با همون تفکر اقتصادی میخواهیم ۲۵ سال دیگر ادامه دهیم؟
✍A. Babakhani
@cilipss @cilipss @cilipss
#شاهنامه_به_روایت_سپیده_۲۷۵
#خشم_هرمزد_نسبت_به_بهرام
پرموده قسم خورد که هرگز از هرمزد سرپیچی نکند و هرمزد هم لباسهای فاخر و چند اسب با زین طلا و شمشیرهای جواهرنشانی را به عنوان هدیه از جیب خودِ خاقان به خاقان داد و او را تا دو ایستگاه هم بدرقه کرد و برگشت. [تورهای گردشگری هم همینطورین، با قیمتاشون پوست آدم رو میکَنن، بعد مینویسن عصرانه مهمان ما!]
خاقان در راه برگشت دوباره به بهرام رسید، بهرام به خاطر عذرخواهی از رفتار گذشتهاش جلو دوید و به استقبال رفت و برای سپاهیان و اسبهایشان چندین گاری آذوقه و علوفه برد، اما خاقان او را تحویل نگرفت و هدایا را قبول نکرد. بهرام سه روز کنار خاقان تاخت و تمام این مدت خاقان حتی او را نگاه هم نکرد و روز چهارم پرموده کسی را پیش بهرام فرستاد که از اینجا برگرد که منت کشی فایده ندارد! بهرام هم پریشان به بلخ برگشت.
از آن طرف هرمزد هم دل خوشی از بهرام نداشت. چون بهرام خاقان را که امان داشت آزار داده بود و در حفظ گنج امانتداری نکرده بود. آخر سر طاقت نیاورد و نامهای برای بهرام نوشت که: ای دیو ناسازگار! میبینم که خودت را گم کردهای و یادت رفته که همهی پیروزیهایت از لطف یزدان بوده. اینطور که سرت از غرور به طاق آسمان میخورد مشخص است که فراموش کردهای به کمک بودجه و سپاه من در این جایگاه قرار گرفتهای. حالا که دو نافرمانی از تو دیدم لباسی که مناسب توست برایت میفرستم تا بپوشی! بعد یک دوک نخریسی به همراه مقداری پنبه که رنگ و روی زشتی داشت با پیراهن زنانه تیره رنگ که از موی جانواران بافته شده بود و سربندی سرخ و شلواری زرد که از پارچههای بُنجُل دوخته شده بودند به فرستادهای با درجهی پایین نظامی داد و گفت اینها را برای بهرام ببر و به او بگو من تو را در این حد میبینم. [دیگه خرش از پل رد شد!]
چو بنهاد بر نامه برمهرشاه
بفرمود تا دوکدانی سیاه
بیارند با دوک و پنبه دروی
نهاده بسی ناسزا رنگ وبوی
هم از شعر پیراهن لاژورد
یکی سرخ مقناع و شلوار زرد
فرستاده ماموریتش را انجام داد و بهرام که از خواندن نامه و دیدن لباسها حیرت کرده بود دلش گرفت اما چیزی نگفت و لباسها را پوشید و دوک نخ ریسی را به دستش گرفت و بین سپاهش رفت. همه با تعجب نگاه کردند. بهرام گفت تعجب نکنید! من که با سپاهی کوچک و دست خالی، بدون گذاشتن خرج زیاد روی دست شاه، آن لشکر عظیم چین را تار و مار کردم و خاقان چین را به پابوسش فرستادم و گنجهای چند صد سال چین را به خزانهی شاه ریختم، حتماً لایق چنین پاداشی بودم که شاه لطف فرموده و برایم فرستاده! من هم بندهی او هستم، لطف او را روی چشمم گذاشتم و پوشیدم! سپاهیان گفتند: شاه با تو که اینقدر فداکاری کردی اینطور رفتار میکند، حتماً ما را به چشم سگان درگاهش نگاه میکند. ما دیگر او را شاه خودمان نمیدانیم و از او اطاعت نمیکنیم. بهرام گفت هر سپاهی اعتبارش را از شاهش میگیرد، اگر مطیع نباشیم همه ما را به چشم شورشی خواهند دید، گروهی از سپاهیان گفتند تو هر کاری دوست داری بکن، ما که رفتیم! بعد وسایلشان را جمع کردند و بهرام را تنها گذاشتند. بهرام دو هفته را غصهدار گذراند و تصمیم گرفت با ایزدگشسب مدتی را در بیشهزارهای اطراف گردش کند، هنوز مدتی نرفته بودند که گورخری بزرگ و زیبا را از دور دیدند. آرام آن را تعقیب کردند و گورخر که گاهی میایستاد و پشت سرش را نگاه میکرد، بهرام را از گذرگاه باریکی که به آسانی دیده نمیشد به باغی بسیار بزرگ و با صفا کشاند. بهرام که از دیدن آن همه زیبایی حیرت کرده بود، روبهروی خودش کاخی بزرگ دید، از اسب پیاده شد و افسار آن را به ایزدگشسب سپرد و پیاده به سمت کاخ رفت و داخل شد.
ایزدگشسب هرچه منتظر شد بهرام نیامد. همان لحظه یکی از پهلوانان به نام یلانسینه از راه رسید و به ایزدگشسب گفت اینجا چکار میکنید؟ من رد شما را گرفتم و به این جا رسیدم. ایزدگشسب گفت بهرام به داخل آن کاخ رفته و من جرات نمیکنم اسبها را تنها بگذارم، میترسم دزدی این اطراف باشد و بهرام عصبانی شود، اسبت را به من بسپار و به سراغ بهرام داخل قصر برو. یلان سینه همین کار را کرد و داخل شد، در کمال حیرت تالاری بزرگ و طاقی بلند دید که برای دیدن سقفش هرچه سرش را رو به بالا میگرفت هنوز سقف دیده نمیشد، تختی بلند پر از مروارید و جواهر در آخر تالار بود که زنی زیبا با تاجی گرانبها بر سرش، روی آن نشسته بود و پای تخت بهرام بر صندلی زرینی نشسته بود و دور تا دور آنها کنیزکان زیبارو با احترام دست به سینه ایستاده بودند. زن با بهرام به زبانی حرف میزد که یلانسینه هیچ چیزی از آن نمیفهمید. چیزی از رسیدنش نگذشته بود که زن متوجهی او شد و با زبان یلانسینه گفت اینجا، جای تو نیست! نگران سرورت نباش جای او اینجا امن است، پیش دوستت در بیرون قصر برگرد و منتظر باش.
@cilipss @cilipss @cilipss
چی شد آرایشگرای ایران حس کردن بادیگارد لازمن
_میکاپ آرتیست مورد نظر رویت شد قربان،دستور شلیک میدین؟؟!!😏
✍️لیا
+حالا فکر میکنید کجا رفته با این گردو خاک؟ رفت فنون جدید بند اندازی رو یاد بده😂
@cilipss @cilipss @cilipss
دوربین مخفی از رفتار شهروندان افغانستان با اتباع ایرانی در افغانستان!
اون ویدیو هم بود که در مورد حقابه ایران از هیرمند میپرسیدن و میگفتن یه قطره آب هم نباید بدیم آب مال ماست نه ایران...
حالا مرور کنید کی نژاد پرست
و با این رویه افزایش جمعیت مهاجرین چند سال دیگه خود ایرانیهارو از صف نون تو ایران هم میندازن بیرون:))
✍بهلول
@cilipss @cilipss @cilipss
با دیدن این ویدیو فهمیدم
که دیگه مثل مرتضی پاشایی نمیاد😥واقعا خیلی حیف شد
جالبیش اینجاست که همین آهنگ ستایش رو ضعیق میدونست و دوست نداشت پخش بشه! اما خب بدون اطلاع خودش پخش شد و ترکوند و همدم لحظه هامون شد:)🖤
Sam
@cilipss @cilipss @cilipss
افغانیه تو سوپری دوتا هایپ ورداشت به فروشنده گفت کدومش خارجیه
فروشنده گفت تو افغانی ای جفتش برات خارجی محسوب میشه
😂😂😂😂😂
از همینجا میگم ممد عاشقتم😂
✍عمو طغیان
@cilipss @cilipss @cilipss
دو روباه در وسط روستا با هم دعوا می کردند و مردم هم جمع شده بودند به تماشا. همه تعجب می کردند و جویای علت می گشتند.
جغدی از بالای درخت تماشا می کرد
و می خندید ،یکی پرسید تو چرا می خندی ؟
جغد گفت : پشت این دعوا جریانی هست این ها همگی در یک منطقه هستند و هرگز با هم دعوا نمی کنند
این دعوا ساختگی هست و آنها شما را مشغول کرده اند تا بقیه روباه ها بتوانند
راحت مرغ و خروس هایتان را ببرند.
وقتی مردم به خانه هایشان برمی گردند
داد و بیداد بلند می شود یکی می گوید خروسم نیست ،دیگری فریاد می زند مرغم کو ؟
از هر گوشه ای صدای آی داد بلند می شود .
جغد هم سرش را تکان می دهد و به باور شان افسوس می خورد ،
چون اینکار چند بار تَکرار شده بود!
مراقب دعوای روباه ها باشیم...
@cilipss @cilipss @cilipss