561
ارتباط با ما : @Kami_it @PostRocker کانال معرفی و نقد اثار سینمای جهان و ایران،موسیقی کانال موسیقی ما @IMPRESSIONS
ای کاش زوتر چهار برگ نامهاش عیناً منتشر شود تا شاید شایعات کمی کمتر شود. فقط همین قدر میدانیم که وصیت کرده سنگ مزارش ساده و کم نوشته باشد و تنها نامش ذکر شود. هنوز منتظر ساخته شدن فیلمنامه «شاه، روایت سینمایی» او هستیم که سالها پیش نوشته و منتشر کرده بود اما هرگز اجازه ساختش داده نشد.
خداوند به خانوادهاش صبر دهد. یادش مانا.
@cinemacenterch
ساختار فیلم هم اشکالاتی دارد. برخی از سکانسهای فیلم طولانی است و کارکرد مهمی در داستان ندارند. از جمله سکانس ۶ دقیقهای پشت بام که لیلا و علیرضا مشغول صحبت هستند و میزانسن خوبی هم ندارد یا سکانس خرید سکهها که میتوانست با تدوین درست ریتم بهتری به فیلم بدهد یا سکانس خرید مغازه و قرارداد بستن آن.
برخی از سکانسها هم کلاً اضافی هستند و لحن فیلم را تغییر و تا حد کمدی تنزل دادهاند از جمله انتهای سکانس عروسی و نوشیدن زیر میزی و رقص و پایکوبی برادران یا سکانس وا ماندگی برادران از پس گرفتن مغازه که روی پلههای پاساژ بی خیال در حال خوردن بستنی هستند و یک ماشین مدل بالا با چند سرنشین مرفه از آن پیاده میشوند. همه این برادران در همین شهر زندگی میکنند اما چنان با تعجب و دهان باز نگاه میکنند که انگار اولین بار است با چنین صحنهای روبرو میشوند، همین حالت در هنگام رفتن به دفتر دوست منوچهر در یک برج اداری-تجاری تکرار شده است.
در مجموع سعید روستایی در این اثر خود نه تنها موضوع تازهای را بیان نمیکند بلکه قصه سوال برانگیز و فیلمنامه ناهمگون و کارگردانی ضعیفی را در کارنامه خود ثبت کرده است.
🖋 کامران تفنگدار
فروردین ماه ۱۴۰۲
@cinemacenterch
از آن طرف بایرام - با بازی همیشه خوب مهدی حسینینیا حتی در نقشهای کوتاه- چطور اسماعیل، پدر این خانواده را برای بزرگ خاندان جورابلو انتخاب میکند و درخواست هدیه گران بها میدهد، در حالی که اولاً میداند او چنین توان مالی ندارد و دوم اینکه در همان حال قارداشعلی حاضر است هدیه بیشتری بدهد! پس باید از ابتدا قارداشعلی، که محبوب خانواده هم هست را انتخاب میکرد. این موضوعات در کنار شعارهای تکراری اقتصادی-سیاسی به صورت گل درشت و نه درون بافت فیلم، باعث ضعف فیلم شده. به قول خود روستایی از زبان منوچهر میگوید: "تحلیلهای رانندگان تاکسی است".
از زاویه دیگری به موضوع این خانواده نگاه کنیم. پدر خانواده که یک کارمند بوده و اوضاع مالی خوبی نداشته پنج فرزند دارد که به جز دخترش که او هم کارمند ساده است بقیه شغل درست و ثابتی ندارند. پرویز، پسر بزرگ خانواده، کارگری ساده، اجاره نشین و تنگدست است که حتی از خانه پدرش پنهانی غذا برمیدارد اما مطابق پدرش فعلاً شش فرزند دارد که فرزند آخرش در ۵۰ سالگی خودش متولد شده! تعجبی ندارد که چنین خانوادهای با چنین اوضاع نابسامان اقتصادی و فرهنگی خود، در شرایط عادی هم فروپاشیده خواهد شد چه برسد به اوضاع اقتصادی و سیاسی فعلی. اگر یک خانوادهای ترسیم میشد که فعالیت اقتصادی و تجاری مناسبی داشتند و همگی مشغول کار و فعالیت بودند و بر اثر شرایط سیاسی، اقتصادی، تحریم و سیاستهای غلط دولت به ورطه نابودی و فروپاشی سقوط میکردند بسیار قابل قبولتر بود.
در پایان فیلم هم نکته ظریفی وجود دارد که شاید از چشم تماشاگران و شیفتگان فیلم دور مانده و آن اینکه این خانواده نه تنها فروپاشیده و بدهکار نشد - بجز منوچهر که خودسر شرکتی کلاهبردار را تحویل گرفت و در انتها به آرزوی خودش یعنی مهاجرت رسید- بلکه بقیه خانواده با اینکه نتوانستند یک تجارت کوچکی راهاندازی کنند و سودی از بابت بالا رفتن قیمت سکهها یا خرید مغازه ببرند اما چیزی هم از دست ندادند و پس از این به روال عادی همان زندگی خود ادامه میدهند زیرا سکهها پسانداز پدر بود و بابت آن پولی ندادند و اکنون بدهکار و ورشکسته نیستند. میماند حسرت به دلی پدر که به آرزوی خودش نرسید و سکته کرد و از دنیا رفت.
@cinemacenterch
ایراد دیگر اینکه لیلا و برادرانش از وجود سکههای پدر -گیریم قرضی- خبر نداشتند و قرار خرید مغازهای در یک پاساژ بزرگ گذاشتند بنابراین بدون در نظر گرفتن آن چهل سکه، علیرضا ۲۰ میلیون پول نقد، لیلا ۵ میلیون پول و یک عدد نیم سکه، منوچهر نیمی از خانه و فرهاد با فروش ماشین خود، ۲۰ میلیون وسط گذاشتند که باز هم کم است و اگر هم کافی بود فکری برای پرداخت اقساط بعدی را نکردند. موضوع بعدی اینکه، پدر خانواده اگر سند خانه را گرو گذاشته بود و چهل سکه گرفته بود تا در عروسی هدیه بدهد چطور فکر پس دادن این قرض و آزادی سند خانه را نکرده بود زیرا او نهایتاً یک حقوق بازنشستگی دارد که آن هم کفاف مخارج خانواده را نمیدهد. از طرفی اگر همین سکههای مثلاً قرضی را به فرزندان خود میداد اولاً آیا آنها از این پول درست استفاده میکردند یا اینکه مثل کارها و برنامههای دیگرِ این سالها، این پول نیز به هدر میرفت. دوم اینکه فرزندان با این سکهها قرارداد خرید مغازه را امضاء میکردند اما تحویل مغازه هفت ماه بعد است و با فرض اجاره دادن آن به دیگری و پس دادن ماهی یک سکه، چهار سال پس دادن کل سکهها طول میکشد و تازه اقساط مغازه هم میماند! اما موضوع اصلی این است که آیا پدر اختیار مال خودش را دارد یا نه و اینکه او این پسانداز خودش را برای آرزوی دیرینه و دلش خرج کند و احساس شعف و بزرگی کند یا با حسرت و تعقل به فرزندانش بدهد تا همگی یک فعالیت اقتصادی و تجاری انجام دهند که آنهم معلوم نیست موفق و سربلند باشند یا شکست بخورند. در همین فیلم سعید روستایی از زبان علیرضا میگوید "باید به عقاید هم احترام بگذاریم و دخالتی در کار یکدیگر نکنیم". البته بسیاری از خانوادهها با چنین بینشی همه سرمایه و پسانداز خود را در جایی سرمایهگذاری کردهاند که بعداً به دلایلی ورشکسته شدهاند مثلاً تغییر کاربری ملک خریداری شده، مالیات و عوارض و گمرکی یک کار تجاری یا افت ارزش سهام و ارز و طلا و غیره.
@cinemacenterch
مشکلات فیلم تنها به شخصیت پردازی ختم نمیشود. فیلمنامه از اساس اشکال دارد. سعید روستایی بعد از موفقیت فیلم ابد و یک روز، بار دیگر خواسته چنین خانوادهای را با مختصات آن فیلم رسم کند که درونمایه آن فروپاشی خانواده به دلایل اقتصادی است اما قصه فیلم پرداخت مناسبی ندارد. او هر یک از این شخصیتها را نمادِ قشری از مردم جامعه فعلی قرار داده اما تحلیل درستی از لحاظ مسائل اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی در داستان ندارد. اولین موضوع اینکه آیا خود خانواده در فروپاشی و نابودی خود تقصیری ندارند؟ و همه تقصیرها بر گردن ترامپ و سیاستهای اقتصادی اشتباه دولت و تحریم و نرخ ارز و طلا و ... است؟ آیا تربیت و پرورش فرزندان خانواده و رابطه آنها با والدین درست بوده؟ آیا همه فرزندان تحصیل کردهاند و شغلی ندارند؟ اینکه آنها تحصیل نکردهاند و در میانسالی شغل درست و استقلال مالی ندارند تقصیر والدین است یا خود آنها؟ اگر والدین فرزندان خود را درست تربیت و پرورش نداده باشند تا در جوانی مستقل، دارای تحصیلات، شغل و استقلال مالی نداشته باشند پس والدین نمیتوانند انتظاری از فرزندان داشته باشند و برعکس. خانواده یک جامعه کوچک در مقیاس بزرگ است و تا خانواده از نظر آموزشی، فرهنگی و اقتصادی تربیت نشده باشد نمیتوان همه مشکلات یک خانواده آن هم پر جمعیت را به گردن دولت انداخت. از مرد جوانی که در ۳۰ سالگی شغل، تحصیلات و استقلال مالی ندارد نمیتوان انتظار داشت که در ۵۰ سالگی شغل مناسب و آبرومند، با درآمد مکفی داشته باشد. تماشاگر از کودکی و نوجوانی فرزندان این خانواده و تربیت آنها اطلاع درستی ندارد اما آنچه اکنون از این خانواده شاهدیم گواه همین موضوع است. هرچند که بسیاری از همین خانوادهها در جامعه وجود دارند که همگی تحصیلات، شغل مناسب و استقلال مالی دارند و حتی عضوی از آنها فرد برجستهای از لحاظ علمی، تحصیلی یا تجاری در کشور میشود.
از طرفی در چنین خانوادهای با این مشکلات، منوچهر به عنوان فرزند دوم خانواده، که ازدواج موفقی نداشته و حاضر است در بیغولهای در بالای شهر زندگی کند تا به قول خودش هرچه باشد ولنجک و بالای شهر است میخواهد سر برادران خود را کلاه بگذارد تا شرکتی ورشکسته و بدهکار را تحویل بگیرند و فعالیت ناسالم اقتصادی یا به اصطلاح کلاهبرداری کنند و از چاله به چاه بروند! آن هم خانوادهای که قرار است همگی پشت هم باشند!
@cinemacenterch
شخصیت پردازی همه برادران و بازیها، بد پرداخت و اجرا شده است. علیرضا با بازی تکراری و یکنواخت نوید محمدزاده، شخصیتی خاکستری است که تکلیفش با خانواده و حتی خودش معلوم نیست. گاهی طرف پدر را میگیرد و گاهی طرف لیلا و برادران. او موضع مشخصی ندارد و همیشه در حال فرار است. از محل کارش، از خانواده و حتی از دختری که در همسایگی دوستش داشته گریزان است. بازی نوید محمدزاده در این نقش با حرکات اضافی دست و صدای کنترل شده از هیجان، که آرام و بی روح است اصلا مناسب این نقش نیست. مقایسه کنید بازی او را با بازیاش در ابد و یک روز که فوقالعاده است.
فرهاد اصلانی هم در نقش پرویز اثری بد در کارنامه بازیگریاش گذاشت. او بازیگر توانا و با هوشی است که در بازی، همه جزئیات نقش را کشف و به خوبی بازی میکند اما در این فیلم به دلیل شخصیت پردازی ضعیفِ نقش پرویز نتوانسته بازی خوبی ارائه کند تا حداقل ضعف نقش را پوشش دهد. پرویز پسر بزرگ خانواده است که ۵۰ سال سن دارد و با فقر و اجاره نشینی و شغل ساده، چندین بچه دارد و نه تنها بی خیال و لوده است بلکه باری به هر جهت است. زن و فرزندانش هم فقط در ابتدای فیلم حضور دارند و اکت خاصی ندارند.
پیمان معادی در نقش منوچهر، فرزند دوم خانواده هم به دلیل عدم شخصیت پردازی درست در فیلمنامه، بازی ضعیف و چهرهپردازی بدی دارد. باز مقایسه کنید با فیلم ابد و یک روز که بازی ماندگاری از خود ثبت کرد. محمد علیمحمد برادر کوچک خانواده با آن که نقش زیادی برایش تعریف نشده اما بازی قابل قبولتری دارد و باور پذیر است.
@cinemacenterch
نه لیلا در هیبت سمیه ابد و یک روز است و نه برادران لیلا توانستهاند جای برادران و خواهران سمیه را پر کنند. فیلم به نسبت ابد و یک روز، دهها پله پایینتر است. در ابد و یک روز که نقطه عطفی در فیلمسازی ژانر اجتماعی ایران است همه مشکلات اقتصادی، اعتیاد، مهاجرت، بیکاری، فروش مواد مخدر، موضوعات نوجوانان، خانوادههای فقیر و پر جمعیت و حاشیه نشین و ... به خوبی در متن فیلم حل شده و برای هر بینندهای در هر سطح معیشت و حتی غیر ایرانی نیز ملموس و قابل باور است اما برادران لیلا که به همان سیاق پی ریزی شده اصلا قابل قیاس با آن نیست.
شخصیت پردازی پدر خانواده با گریم و بازی فوقالعاده خوب سعید پورصمیمی به عنوان یک پدرسالار و جانشین احتمالی طایفه جورابلو خوب درآمده هرچند که رسومات طایفهای آنها برای هر بینندهای قابل درک نیست. رسمی که مسنترین فامیل باید هدیهای گران بها در عروسی پرداخت کند تا ضمن جانشینی بزرگ خاندان، بقیه به تبعیت از او هدیهای در خور اما کمتر، حتی با قرض و نمایشی پیشکش کنند کمی ناملموس و پدرخواندهای شده. به همین ترتیب پدر با تحکم میخواهد که نام نوه خود را به یاد پسر عموی درگذشتهاش که بزرگ خاندان بود غلام بگذارد. در سکانس درآوردن رخت عزا هم یکی از فامیل به رسم گادفادر در را آهسته به روی دیگران میبندد تا دست بوسی فامیل از پسر بزرگ خاندان در معرض نمایش نباشد! سعید پورصمیمی در این نقش تمام جزئیات چنین پدری را موشکافانه بازی کرده. او با کمی خمیدگی در کمر و نوع نگاهها که گاهی با چشمان درشت و خیره و گاهی ریز و موزیانه است نه تنها در حرکات بدنی و رفتار اجرای خوبی دارد بلکه دیالوگها را هم بخوبی ادا میکند.
نقش لیلا و بازی ترانه علیدوستی هم جدا از سیلی که به صورت پدر میزند -که آن هم نمادین است- قابل قبول است هرچند که شخصیت پردازی سمیه در ابد و یک روز بسیار بهتر بود. فقط معلوم نیست چرا رابطهاش با مادرش این همه چالش برانگیز است. مادر خانواده هم برخلاف بسیاری از مادران چنین خانوادههایی، نقشی خنثی دارد و طرف همسرش را میگیرد تا فرزندانش.
@cinemacenterch
«عقل و احساس»
سومین فیلم سعید روستایی یک پسرفت در کارنامه هنری اوست. در واقع همانند ساخت یک فیلمِ اول از یک کارگردان تازه کار است. اگر نگاهی به کارنامه فیلمسازی سعید روستایی بیاندازیم در بین سه فیلم بلند سینماییاش درست معکوس حرکت کرده، اولین فیلم او ابد و یک روز بهترین کار اوست و پس از آن متری شش و نیم و سپس برادران لیلا. ای کاش او این فیلم را ابتدا میساخت سپس متری شش و نیم و اکنون با پختکی کامل ابد و یک روز.
روستایی در برادران لیلا به دلیل پرداخت بیش از حد به نمادها و سمبولها و استفاده از استعاره در فیلم، به شخصیت پردازی کاراکترهای متعدد فیلم به خوبی نپرداخته و در نتیجه فیلم و سکانسهای بحث و مشاجره با شعارهای گل درشت و گاهی فیلسوفانه، درست مانند یک نمایشنامه رادیوییِ دیالوگ محور درآمده که هر یک از کاراکترها به نوبت و با رعایت سکوت و فاصلهگذاری، دیالوگ خود را بیان میکنند و حاصل یک بیانیه، مانند تیتر اولِ نشریات زرد را ارائه میدهد. نمونه موفق این مشاجرات خانوادگی در فیلمهای ایرانی بسیار است. به عنوان مثال سکانس مشاجره پدر و مادر و فرزندان در فیلم جاندار (۱۳۹۷ - حسین امیری دوماری و پدرام پورامیری) که سکانسی داخلی است در خانه با میزانسن بسیار خوب یا سکانس مشاجره برادران و خواهران سمیه در ابد و یک روز که از داخلی به خارجی و حیاط خانه کشیده میشود و با میزانسن حساب شده و دقیق، یکی از تاثیرگذارترین سکانسهای آن فیلم و سینمای ایران است.
آنچه در طول فیلم بین پدر و فرزندان میگذرد و مشکلات اقتصادی، تورم، سیاستهای اشتباه و غیره چیز تازهای نیست و امروزه هر کسی در این مملکت از نوجوان تا سالخورده به آن آگاه است و بیان این مطالب بدون اینکه در بافت فیلمنامه و فیلم مستتر باشد همانند تیتر روزنامهها و نشریات اقتصادی سیاسی است. او نه تنها موضوعات مورد نظر را در زیر متن و لایههای زیرین فیلم استحاله نکرده بلکه برای آنچه میگوید هم راه حلی مشخص نکرده و مهاجرت، فرار، مرگ و نیستی را انتهای این مشکلات میداند.
@cinemacenterch
🎞 🎥 🎞 🎥 🎞 🎥 🎞 🎥 🎞 🎥
نقدی بر فیلم
«برادران لیلا»
🎬کارگردان و نویسنده: سعید روستایی
🖊 کامران تفنگدار
📆 فروردین ماه ۱۴۰۲
@cinemacenterch
در سریال پوست شیر، خرده روایتی نیز وجود دارد و آن پیگیری خود نعیم، پدر مقتول همراه دوستش رضا پروانه است که همزمان با تحقیقات پلیس، آنها نیز به دنبال قاتل یا قاتلان هستند. آنها گاهی از پلیس پیش میافتند و گاهی پنهانی به دنبال پلیس همراه میشوند. همین تجسس دو گروه بطور موازی برای یافتن مضنون باعث هیجان و جذابیت مضاعف مجموعه شده و این رقابت دو گروه برای زودتر رسیدن به اصل ماجرا باعث ریتم مناسب سریال است و تماشاگران با هیجان آن را دنبال میکنند. از طرفی نویسنده و کارگردان به خوبی عوامل و خرده داستانهایی را به مجموعه اضافه کردهاند تا ذهن تماشاگران را گمراه کنند و به خوبی از پس این موضوع برآمدهاند. مانند خرده داستان نامزد سابق صدرا و یا داستان فرعی مژگان، همسر رضا پروانه که در جستجوی شغلی است و دست به هر کاری میزند. در واقع خرده داستان مژگان فقط استیصال یک زن بی سرپرست و بی پناه را نمایش میدهد.
طبق آنچه در ابتدای این مطلب ذکر شد، ممکن است هیچ یک از افراد معرفی شده در سریال مضنون نباشند و اصلاً مضنون یک زن باشد اما سازندگان مجموعه به خوبی با ذهن تماشاگران بازی میکنند. در طول سریال گام به گام به افرادی که در این موضوع دست داشتهاند میرسیم اما باز آمر یا مضنون اصلی شخص دیگری است که تماشاگر فکر میکند از اشخاص معرفی شده در سریال است در حالی که ممکن است مجرم شخصی خارج از دایره این اشخاصی باشد که تاکنون دیدهایم.
یکی از نقاط قوت سریال پوست شیر این است که سریال را در درستترین جای ممکن تمام میکند، یعنی تعلیق و کشمکش را بهجایی میرساند که مخاطب خواهان دنبالکردن است و هر قسمت در جایی تمام میشود که مخاطب عمیقا دوست دارد قسمت بعدی را ببیند.
تحقیقات میدانی برای بازخورد این دو سریال جنایی-پلیسی ایرانی، نشان داد که نوع اولِ روایت پردازی یعنی جنایی-معمایی مورد توجه و استقبال بیشتری قرار گرفته است.
(کامران تفنگدار، ۱۸ دی ماه ۱۴۰۱)
@cinemacenterch
در سریال پوست شیر اما، شیوه اولِ روایت پردازی انتخاب شده و روایت داستان، جنایی-معمایی است. دختری به نام ساحل همراه پدرش نعیم، که از زندان آزاد شده به سفر میرود و در راه بازگشت پدر از حال میرود و کات. تماشاگران در داستان اول یعنی ناپدید شدن دختر و سپس قتل احتمالی او همانند پدرش در بی خبری میمانند تا در داستان دوم همراه با پلیس، گام به گام به دنبال قاتل یا قاتلان دخترک باشند. در این میان با توجه به نامشخص بودن قاتل یا قاتلان و معما بودن قتل بر تماشاگران و پلیس، طبیعی است که بیننده به هر شخصی در سریال مضنون شود و حس کنجکاوی تا پایان سریال و آشکار شدن راز معما و قاتل احتمالی باقی بماند. از طرفی نوع قتل و نشانههای به جا مانده در محل یافتن جسد به شکلی است که شباهت زیادی به قتلهای سریالی پیشین از قاتلی معروف به درختی است که پس از ارتکاب جنایت، جسد قربانیان خود را میسوزاند و در محل آن، علامت و شمارهای از جنایت خود روی درخت بجا میگذارد اما سرگرد مشکات -با بازی تحسین برانگیز شهاب حسینی- که خود، دخترش را در این بین از دست داده، مخالف این موضوع است. بنابراین تماشاگران با معمایی مواجه هستند که به همه اشخاص سریال از رضا پروانه -دوست صمیمی نعیم- و مژگان، همسر رضا و حتی صاحبخانهای که مژگان در آنجا مشغول کار است تا بهزاد، ناپدری ساحل و یا صدرا، دوست پسر ساحل مضنون شوند.
در این نوع روایت پردازی که قاتل یا قاتلان از دید تماشاگران و پلیس نامشخص است، نخست اینکه مخاطبان گام به گام همراه با پلیس و شواهد و مدارک بدست آمده به انگیزههای قتل پی میبرند و دوم اینکه چون خود عمل قتل در ابتدای داستان نمایش داده نشده بنابراین ممکن است اصلاً قتلی اتفاق نیفتاده باشد. ضمن اینکه پس از شناسایی و دستگیری مضنون، اثبات اینکه او و همدستانش مجرم اصلی باشند موضوع دیگری است که خودش پتانسیل این را دارد که داستان یا فصل دیگری از سریال را به خود اختصاص دهد زیرا همانطور که ذکر شد بخشِ اول داستان یعنی ناپدید شدن یا قتل، از دید تماشاگر پنهان مانده و پلیس یا قاضی باید با شواهد و ادله محکمه پسندی موضوع جنایت را اثبات کند.
@cinemacenterch
دو سریال خونسرد و پوست شیر که تقریباً بطور هم زمان (با اختلاف حدود یک ماه) از شبکه اینترنتی فیلمنت به نمایش درآمدهاند هر دو جنایی-پلیسی هستند اما کارگردان و نویسنده آنها، دو شیوه متفاوت روایت پردازی در داستان را برگزیدهاند. در سریال خونسرد، همانند فیلم هفت، ما با یک قاتل سریالی مواجه هستیم. در قتلهای سریالی، عموماً انگیزه قاتل -بجز قتلهای سریالی مافیایی و تلافیجویانه تبهکاران- یا روانپریشی و بیماری جنسی است، مثل انگیزه قاتل در فیلم ام(M) یا انگیزه، تعصب کورکورانه مذهبی و عدالتخواهانه است که به قتلهای آیینی مشهورند مثل انگیزه قاتل در فیلم هفت. در قتلهای سریالی، قاتل پس از ارتکاب جرم، احساس رضایت روانی میکند. قاتلان سریالی نه تنها بسیار باهوش و زیرک هستند بلکه شبیه هنرمندان، پای جنایت خود امضاء به جا میگذارند.
در سریال خونسرد که از شیوه دوم روایت پردازی یعنی جناییِ دلهرهآور در ساختار داستان بهره برده است، دکتر کسرا قاتل آیینیِ زنجیرهای است و تماشاگران از ابتدای مجموعه با او و نحوه قتلها آشنا شده و گام به گام با انگیزههای او، شناسایی قربانیان و اهدافش از این قتلها همراه میشوند. از طرفی تماشاگران از زاویه دید پلیس قدم به قدم با شواهد و مدارک به جا مانده و تجسسهای پلیسی به او نزدیک شده تا سرانجام قاتل شناسایی و دستگیر شود یا به سزای اعمالش برسد. دکتر کسرا کیا با بازی همیشه خوب و مسلط امیر آقایی، متخصص پزشک قانونی و معتمد اداره آگاهی است و با سرگرد امیرعلی طلوعی، مسئول پرونده قتلهای سریالی، دوستی دیرینهای دارد. او روزها به کارش مشغول است و در زمان فراغت دست به جنایات سریالی میزند. شخصیت او از این نظر یادآور شخصیت دکتر جکیل و مستر هاید است که روزها به کار طبابت مشغول بود و شبها به جنایت. در این نوع روایت پردازی که معما گونه نیست و مخاطب از ابتدا قاتل را میشناسد برای ایجاد دلهره، نویسنده و کارگردان باید از تعلیق و تمهیداتی استفاده کنند که حس کنجکاوی و دلهره در مخاطب ایجاد شود بطوریکه مخاطب تا پایان، سریال را دنبال کند. استاد این نوع روایت پردازی هیچکاک است. در خونسرد به دلیل فلش بکهای منقطع و پراکنده و پرداخت بیش از حد به خرده داستانهای فرعی -که احتمالاً بعداً به داستان اصلی ارتباط دارند- و تدوین موازی آنها با روایت اصلی داستان، سریال در اواسط فصل، هیجان و ریتم خود را از دست میدهد و از نفس میافتد. تماشاگران در طول سریال کنجکاو دلایل قتلهای دکتر کسرا و نحوه به دام افتادن او توسط سرگرد طلوعی، دوست دوران کودکیاش هستند.
@cinemacenterch
روانشناسی میگوید اقدام به خودکشی دو حالت دارد یکی اقدامی فوری و هیجانی که قابل کنترل است و دیگری اقدامی که شخص از مدتها قبل به آن فکر میکند و سورسات آن را مهیا میکند مثل مرگ خودخواسته صادق هدایت که از مدتها قبل به آن اندیشید و مقدمات کار را فراهم کرد خواسته خود را عملی کرد اما پوراحمد با برخی از دوستان و نزدیکان قرار و مدار گذاشته بود! قرار بود هنگام برگشت به تهران با کیانوش عیاری به تماشای فیلم توقیفیاش کاناپه بنشیند و در ادامه طرحی از او را جلوی دوربین ببرد. حتی آخرین فیلم خودش هم هنوز رنگ پرده نقرهای را به خود ندیده بود و تنها در جشنواره فجر سال قبل به نمایش درآمده بود. ساعاتی قبل عروجش با برادرش تلفنی صحبت کرده بود و ...
@cinemacenterch
«پوراحمد هم از چرخ و فلک پیاده شد، تفو بر تو ای چرخ گردون تفو»
خبر ناگهانی و تکان دهنده بود. چه کسی باور میکرد که مرد قدبلند و رشید، سر زنده و سالم، بذلهگو اما جدی، چنین سرنوشتی را برای خود رقم بزند. پوراحمد عاشق خانواده، کودکان و میهناش بود. چهل روز از درگذشت او میگذرد اما هنوز باورش سخت است. چه کسی فکر میکرد که سالها پیش او هنگام خواندن داستان «کی از این چرخ و فلک پیاده میشوم» نوشته گلرنگ و سپس ساخت فیلم تیغ و ترمه در سال ۹۷ از روی این داستان، خودش به موضوع مرگ خودخواسته تعمق و تفکر کرده و روزی خودش دست به چنین کاری بزند. همانطور که سکانس ابتدایی تیغ و ترمه و خودکشی پدر هولناک و تکان دهنده بود مرگ پوراحمد هم همانگونه بود.
@cinemacenterch
با سپاس از توجه شما
کامران
@Kami_it
/channel/cinemacenterch
بالا: لیلا در برادران لیلا
پایین: سمیه در ابد و یک روز
@cinemacenterch
بالا برادران لیلا
پایین ابد و یک روز
@cinemacenterch
با سپاس از توجه شما
کامران
@Kami_it
/channel/cinemacenterch