daastaanak | Unsorted

Telegram-канал daastaanak - داستانک

3462

‎ ღداسٺانڪღ قصہ‌ها براے بیدارکردڹ ما نوشٺہ شدند اما ما یڪ عمر براے خوابیدڹ از آڹ‌ها اسٺفادہ کردیم. @daastaanak موضوع کانال:داستانک،بریده کتاب،شعر و متن ادبی،فیلم کوتاه،موسیقی فاخر و... https://t.me/+HxUqg_4m0A4xOTE0

Subscribe to a channel

داستانک

📚 دا
🖋 سیده زهرا حسینی

نباید از کسی انتظار کمک داشته باشید، ولی تا می‌تونید به بقیه کمک کنید و دست دیگران رو بگیرید

Читать полностью…

داستانک

امروز را در خانه می‌‌مانم
و در به روی کس نمی‌گشایم
اما بی در و پیکر است
خانه ذهنم
می‌ آیند و می‌ روند
دوستان ناموافق
آشنایان ناسازگار …

👤عباس کیارستمی

Читать полностью…

داستانک

همه چیز گاه اگرکمی تیره می نماید...


باز روشن می شود زود

تنها فراموش مکن این حقیقتی است:

بارانی باید،

تا که رنگین کمانی بر آید

و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت

تا که از ما، "انسان هایی تواناتر بسازد ".

خورشید دوباره خواهد درخشید،

" زود " خواهی دید.

"کولین مک کارتی"

Читать полностью…

داستانک

آرام وارد مسجد شده و در گوشه‌ای نشستم. نمی‌خواستم فعلاً کسی متوجه حضورم شود. در خلوت خودم،‌ دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی می‌گشتم، موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند. اما هرچه بیشتر فکر می‌کردم کمتر به نتیجه می‌رسیدم.

در همین لحظه،‌ پیرمردی که کنار دستم نشسته‌بود با پرسشی رشته افکارم را پاره کرد:
«ببخشید،‌ شما استاد زرین‌کوب هستید؟»
گفتم: «استاد که چه عرض کنم، ولی زرین‌کوب هستم».
خیلی خوشحال شد و از این گفت که چقدر دوست داشته بنده را از نزدیک ببیند. در میان صحبت‌هایش با خودم می‌گفتم: «این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن مرا داشته باشد؟»

پیرمرد روستایی با آن چهره آفتاب‌سوخته، متین، سنگین و باوقارش می‌گفت مکتب رفته و… حالا هم در اوقات بیکاری یا قرآن می‌خواند یا غزل حافظ. چند بیت جسته‌وگریخته هم از غزلیات خواجه خواند؛ چه زیبا هم غزل حافظ را می‌خواند.

پرسیدم: «حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید؟»
گفت: «سؤالی داشتم.»
گفتم: «بفرمایید».
پرسید: «شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟»
گفتم: «خب بله، صد درصد».
گفت: «ولی من اعتقاد ندارم.»
پرسیدم: «من چه کاری می‌توانم انجام بدهم؟ از من چه خدمتی برمی‌آید؟»
گفت: «خیلی دوست دارم معتقد شوم. یک زحمتی برای من می‌کشید؟ یک فال برایم می‌گیرید؟»
گفتم: «ولی من الان دیوان حافظ ندارم».
بلافاصله یک دیوان جیبی از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت: «بفرما».

مات و مبهوت نگاهش کردم. دیوان حافظ را از دستش گرفتم و گفتم: «نیت کنید».
فاتحه‌ای زیر لب خواند و گفت: «برای خودم نمی‌خواهم. می‌خواهم ببینم حافظ درباره امروز (روز عاشورا) چه می‌گوید؟»
شوکه شدم و مردد در گرفتن فال. حافظ و عاشورا؟ اگر جواب نداد، چه؟ عشق و علاقه این مرد به حافظ چه می‌شود؟ با اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه‌به‌کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آن‌ها اندیشیده بودم غزلی به ذهنم نرسید که به‌طور ویژه به این موضوع پرداخته‌باشد. اما چشمانم را بستم، فاتحه‌ای قرائت کردم و حافظ را به شاخه نباتش قسم دادم و صفحه‌ای را باز کردم و این شعر آمد:

زان یار دلنوازم شکری است با شکایت
گر نکته‌دان عشقی خوش بشنو این حکایت
…
رندان تشنه‌لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت
…
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
…
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

خدایا! این غزل اگر موضوعش امام حسین (ع) و وقایع روز عاشورا و شب یازدهم نباشد، پس چه می‌تواند باشد؟… این غزل، باید به‌طور ویژه برای همین مناسبت سروده شده‌باشد. بیت اولش را که خواندم، پیرمرد از بیت دوم شروع به زمزمه‌کردن با من کرد. شعر را از حفظ می‌خواند و گریه می‌کرد، طوری که چهار ستون بدنش می‌لرزید؛ انگار داشتم برایش روضه می‌خواندم. گفت: «معتقد شدم استاد. معتقد بودم، ایمان پیدا کردم.» و گریه امانش نداد…

حالا دیگر می‌دانستم سخنرانی‌ام را چگونه شروع کنم. آن روز من، روضه‌خوان امام شهید شدم و کسانی پای روضه من گریه کردند که به‌قول خودشان پای هیچ روضه‌ای گریه نکرده‌ بودند.

چاشنی هر روزمون شکر گزاری✨

Читать полностью…

داستانک

سلام. همه‌ی شما خیلی خوش اومدید.🤍

این‌جا ساخته شده تا برای هم‌دیگه
آهنگ‌های خوب،
تصاویر زیبا،
فیلم‌های خوبی که دیدیم و داریم،
پادکست‌های تاثیرگزار،
عکس‌نوشته،
متن زیبا،
بریده کتاب، pdf
ویدیوکلیپ - از خواننده‌ها یا خوانش نویسنده‌ها -
و وویس از صداهای خودتون یا ساز و... بفرستیم.‌

در کل هر چیزی که زندگی رو زیباتر می‌کنه
هر چی که تنهایی ما آدما رو غنی‌تر می‌کنه
هر چی که به زعم شما زیباست...

پی‌ام دادن در گپ و صحبت‌های معمولی - چت - ممنوعه.


خوشحالیم که هستید که هستیم💟

/channel/+v7ZmWV_JGSRiOWE0

Читать полностью…

داستانک

به نام خداوند جان و خرد

گروه‌های تحت پوشش ابرگروه دبیران ادبیات کشور در تلگرام و پیام رسان های داخلی

گروه دبیران ادبیات فارسی کشور(متوسطه دو)
لینک گروه در تلگرام
▶️/channel/+yu8nY3AZ4-g4NmEx

گروه دبیران ادبیات فارسی کشور(متوسطه یک)
لینک گروه در تاگرام
  ▶️  /channel/+E6kANg9F2sc3ZmE0

گروه دانش‌آموزی
لینک گروه در تلگرام
▶️  /channel/+3mxWOB2kEENmMTY8


✅لینک گروه  دبیران  ادبیات کشور در روبیکا⏬

https://rubika.ir/joing/JCJDIFEH0HROGPLOABTRWRDRLDEBPFGX

✅آرشیو گروه در روبیکا:⏬
🆔@dabiraneadabiat

✅گروه دبیران ادبیات کشور در ایتا:⏬
https://eitaa.com/joinchat/96665629C56c9528f28

✅آرشیو گروه در ایتا:⏬
https://eitaa.com/joinchat/1999044610Cd968b94933

✅گروه دبیران ادبیات فارسی کشور در سروش:⏬
https://splus.ir/dabiraneadabiat

✅آرشیو گروه در سروش:⏬
https://splus.ir/adabiatemotevaseteh2

✅لینک گروه در پیام رسان بله:⏬
https://ble.ir/dabiraneadabiat

✅آرشیو گروه در پیام رسان بله⏬

https://ble.ir/dabiraneadabiatarshiv

Читать полностью…

داستانک

🩵چابهار زیبا 😍


من از درختان، از كوه‌ها، از جویباران، از زمین، از آسمان، از ستاره و خورشید و مهتاب، چیزهایی بسیار آموخته‌ام.
من شاگردِ طبیعت هستم.
من مدام گوش می‌دهم و همواره می‌آموزم.


مسیحا برزگر

حال دل تون عالی ✨

Читать полностью…

داستانک

تمام آموزه‌های خود دوستی و رها کردنِ مسائل مربوط به دنیا در این یک مصراع از علیرضا آذر خلاصه میشن:

"ول کن جهان را قهوه‌ات یخ کرد"

روز نو نگاه نو ✨

Читать полностью…

داستانک

پائولو کوئلیو توی کتاب "انسان جدید، زندگی جدید" یه توصیه خیلی ارزشمند داره که میگه:

«بسیار مهم است که بگذارید بعضی
چیزها از بین بروند.
خودتان را از آنها رها سازید و از دستشان
خلاص شوید. منتظر نباشید تا قدر تلاش
هایتان را بشناسند و عشق تان را
بفهمند. دَر را ببندید، آهنگ را عوض
کنید، خانه تکانی کنید، گرد و غبارها را
بتکانید،
از آنچه هستید دست بردارید و به آنچه
که واقعا هستید روی آورید...»


روزگارتون به دل✨

Читать полностью…

داستانک

#معرفی_کتاب

این کتاب با بیان اصولی بنیادی، جستجوی خلاقیت را نشان میدهد و با تعیین برنامه های هفتگی، روش های رسیدن و کشف خلاقیت درون هر فرد را آموزش میدهد. همچنین طی برنامه های هفتگی به شرح چگونگی کشف، بازیابی و استفاده از حس امنیت، هویت، قدرت ایمان، امکانات، فراوانی، اتصال، نیرومندی، شفقت، حمایت از خود، استقلال رأی می پردازد.

📚راه هنرمند (بازیابی خلاقیت)
✍🏻#جولیا_کامرون
مترجم: گیتی خوشدل

Читать полностью…

داستانک

فیلی در رودخانه حمام کرد و با آرامش در امتدادِ جاده قدم زد. همین که به یک پلِ باریک نزدیک شد، خوکی را دید که از جهتِ مخالف می‌آمد، از سر تا پا پوشیده از گِل.
فیل بی‌سروصدا کنار رفت و اجازه داد تا خوکِ کثیف، بدون هیچ حرفی یا کاری رد شود.
سپس به مسیر خود ادامه داد، آرام و بی‌دردسر.
بعداً، خوک به دوستانش لاف زد:
«دیدیدنش؟ حتی فیل هم از من می‌ترسید! کنار رفت تا من بتونم رد بشم.»
فیل‌های دیگر، داستان را شنیدند و از دوستشان پرسیدند:
«چرا کنار کشیدی؟ از آن خوک کثیف ترسیدی؟»
فیل لبخندی زد و گفت:
«می‌توانستم آن خوک را به راحتی له کنم، اما پوشیده از گِل بود و اگر با آن مبارزه می‌کردم، خودم هم کثیف می‌شدم. بنابراین من کنار رفتم،
نه از روی ترس، بلکه به این دلیل که حفظِ آرامشم، مهم‌تر از اثباتِ قدرتم بود.»

خرد، به معنایِ پیروزی در هر نبردی نیست. بلکه به معنای انتخاب این است که کدام نبردها زیر پای شما هستند.
لازم نیست به هر توهینی پاسخ دهید،
به هر اظهار نظری، به هر تحریکی.
برخی موقعیت‌ها سزاوار سکوت هستند.
برخی افراد سزاوارِ فاصله گرفتن هستند.
آرامشِ شما ارزشمندتر از سر و صدای آن‌هاست.

Читать полностью…

داستانک

من بیشتر روزها برای ناهار بقچه‌ی غذا می‌بندم و می‌برم سرکار. سر ظهر غذا را می‌اندازم توی مایکروویو  و یک دقیقه اشعه بهش وارد می‌کنم تا گرم بشود. بعد هم می‌روم پشت کامپیوترم و همان‌طور که می‌زنم توی سر صفحه‌ی کلید، غذا را میل می‌کنم. امروز با خودم غذا نبرده بودم و مجبور شدم بروم کافه‌ی طبقه‌ی پایین. مِنوی غذا را زده بودند به دیوار. بین همه‌ی حیواناتی که کشته‌ شده بودند، مرغ چشمم را گرفت. به آشپز گفتم یک ساندویچ مرغ بده ببرم بالا. گفت مرغِ چی؟ منظورش را نفهمیدم. خواستم نمک بریزم و بگویم «فامیلِ مرغ منظورته؟ مرغِ اسدزاده» که پشیمان شدم. هم بابت خنک بودن این جوک و البته به دلیل ذوالفقاری که توی دستش بود. پس فقط گفتم: «ها؟». گفت: «مرغ معمولی یا مخصوص». مخصوص از آن کلمه‌هایی است که آدم را به وسوسه می‌اندازد. مثل اسم شهلا یا فرامزر. چرا آدم باید مخصوص را ول کند و برود سراغ معمولی؟ گفتم مخصوص. ذوالفقار را برداشت و افتاد به جان مرغ اسدزاده. ساندویچ مخصوص را گرفتم و حساب کردم و برگشتم پشت میزم. گاز اول را زدم. مزخرف بود. مزه‌ی کود می‌داد. مزه‌ی پیاز گندیده. مزه‌ی‌ چرندترین ادویه‌ای‌ که می‌شد درست کرد. مخصوص و مزخرف. انداختمش سطل آشغال. رفتم پایین. به آشپز الکی گفتم «سیر نشدم. یه معمولی هم بده». ترسیدم عصبانی بشود. معمولی را گرفتم و رفتم بالا. مزه‌ی بهشت می‌داد. نه تند بود. نه بدمزه. بدون ادویه‌ی مخصوص. طعم خوش معمولی.

صد سال پیش یک همسایه داشتم که خلبان بود. بار اولی که فهمیدم خلبان است می‌خواستم بپرم دستش را ببوسم. من تا حالا خلبان از نزدیک ندیده بودم. همیشه تصور می‌کردم مثل تام کروز کلاه خلبانی سرش می‌گذارد و می‌پرد پشت اف-شانزده و قیقاج می‌دهد. بعدها گفت که خلبان هواپیمای مسافربری است و از این ایرباس‌هایی که کمی‌بزرگ‌تر از اتوبوس‌های سیر و سفر هستند، می‌راند. ناامیدم کرد. بهش گفتم چرا جت‌ مخصوص جنگی نمی‌رانی؟ بزرگوار همان‌جا یک چیزی گفت که خلاصه‌ی ترجمه‌اش این بود: «مگه مرض دارم هواپیمای معمولی و پر از شهلا و فرامرز رو ول کنم و برم هواپیمای مخصوص جنگی برونم؟ که چی؟ شب مثل آدم می‌خوابم و صبح مثل آدم بیدار می‌شم». در لحظه توی دلم بهش فحش دادم که کاش اصلا راننده‌ی مینی‌بوس خط شوش می‌شد. نمی‌فهمیدم. تا امروز که مرغِ اسدزاده را خوردم و فهمیدم که معمولی بهتر است. 

معمولی واقعا خوب است. حالا که زندگی مخصوص‌مان پوتین‌ گذاشته روی گردن‌مان بهتر این را می‌فهمم. اصلا چرا باید معمولی را ول کنم و بروم سراغ یک چیز مخصوص؟ مخصوص با خودش پیچیدگی و دردسر می‌آورد. در عوض معمولی بودن با خودش سادگی می‌آورد. البته طوری دارم حرف می‌زنم که انگار معمولی بودن کار ساده‌ای است و به انتخاب آدم بستگی دارد. مگر داشتن زندگی معمولی کار راحتی است؟ زندگی معمولی موهبت است. صبح‌ها معمولی از خواب بیدار بشوی. مثلا با خبر زایمان خرس پاندای باغ‌وحش پکن روزت را شروع کنی و نه با خبر اعدام آدم‌ها. خیلی معمولی شام بروی خانه‌ی عزیزت و شب، خیلی معمولی برگردی خانه. خیلی معمولی بروی سر کار. خیلی معمولی بلیت بخری و سوار هواپیمای معمولی بشوی. خیلی معمولی بروی توی خیابان و خیلی معمولی ورزش کنی. خیلی معمولی وقتی دلت برای کسی تنگ شده به او زنگ بزنی و تصویرش را ببینی. خیلی معمولی تلفنت به اینترنت وصل باشد. خیلی معمولی بزرگ بشوی، معمولی زندگی کنی و معمولی پیر بشوی. خیلی معمولی هم بمیری. هزار بار بهتر از مخصوص بودن است. مخصوص و بی‌فایده و بیهوده. من ترجیح می‌دهم یک آدم معمولیِ ساکن یک شهر معمولی باشم که هیچ اسمی در هیچ خبری از آن نباشد. ولی خب. متاسفانه ما خیلی مخصوص به دنیا آمده‌ایم و تیترخورمان عالی است. ما مرغ معمولی‌ای‌ هستیم که آشپز با ذوالفقارش ما را به زور مخصوص کرده است. پوف!

#فهیم_عطار

Читать полностью…

داستانک

گروه دبیران ادبیات فارسی کشور(متوسطه دو)
لینک گروه:
▶️/channel/+yu8nY3AZ4-g4NmEx

گروه دبیران ادبیات فارسی کشور(متوسطه یک)
لینک گروه:
  ▶️  /channel/+E6kANg9F2sc3ZmE0

گروه دانش‌آموزی
لینک گروه:
▶️  /channel/+3mxWOB2kEENmMTY8

Читать полностью…

داستانک

صبح ‏پشت تلفن
‏یادم رفت بگویم؛
‏صدایت را که می‌شنوم
‏دنیا فراموشم می‌شود ..

#ناظم_حکمت🌱

Читать полностью…

داستانک

/channel/c/1080241845/3118082

Читать полностью…

داستانک

داستان از جایی شروع می شود که ایوان ایوانیچ و پروفسور بورکین، در يك صبح زیبا و به قصد شکار، روانه ی جنگل می شوند. بین راه به منزل یکی از دوستان قدیمی شان رفته و شب را در آن جا اقامت می گزینند. آن ها گرم گفتگو با یکدیگر می شوند، اما ایوان، به یاد خاطراتی می افتد که حالش را دگرگون می کند. شاید صحنه جنگل، خانه ای دور از شهر و آرامش و صمیمیت اهالی منزل، او را به یاد این خاطرات انداخته بودند. به اصرار دیگران، حکایتش را برای آنها نقل می کند و همگی نیز سر تا پا به او گوش می دادند.

حکایت ایوان درباره‌ی برادرش، نیکلا بود که قبلاً در اداره ی مالیات کار می کرد، ولی تمام آرزو و رویایش این بود که هرچه زودتر، از غوغای شهر، روزمرگی و کارکردن تکراری در اداره رها شده، به روستایی رفته، زمینی بزرگ بخرد، دامداری و کشاورزی كند، يك سوپ کلم از سبزی کاری خودش بخورد، جلوی خورشید بخوابد، ساعتهای دراز روی نیمکت جلوی خانه اش بنشیند و جنگل را تماشا کند و از همه مهمتر با دستان خود درختان تمشك بكارد. عاقبت با تلاش زیاد و پس انداز نمودن به آرزویش می رسد و صاحب خانه ی روستایی بزرگ همراه با باغ های تمشک فراوان می شود که خودش کاشته بود.

ایوان از همان ابتدا مخالف کار برادرش بود و عزلت نشینی او را به تمسخر و انتقاد می گرفت. اما پس از سالها رفتن و اقامت چند روزه در منزل برادرش در روستا و مشاهده ی نزدیک زندگی او، به تدریج به همان نتیجه ای می رسد که برادرش رسیده بود

📚 تمشک تیغ دار
👤آنتوان چخوف

Читать полностью…

داستانک

خلاصه ای از کتاب دنیای سوفی

«کسی که از سه هزار سال بهره نگیرد، تنگدست به سر می‌برد.» این جمله‌ی گوته که آغازگر دنیای سوفی است، راهنمایی ارزشمند برای درک اهمیت تاریخ فلسفه محسوب می شود.


این رمان داستان نوجوانی ۱۴ ساله به نام سوفی آموندسن را روایت می‌کند که از طریق او و در قالب درس‌هایی فلسفی، خواننده را با تاریخ فلسفه‌ی غرب آشنا می‌کند. این درس‌ها ابتدا به شکل نامه‌های مرموز وارد زندگی سوفی می‌شوند و درون آن‌ها پرسش‌هایی چون «تو کیستی؟» و «جهان از کجا آمده است؟» مطرح می‌شوند. بعدها مشخص می‌شود که مردی به نام آلبرتو ناکس این نامه‌ها را فرستاده است و زمانی که وارد زندگی سوفی می‌شود، نامه‌ها جای خود را به آموزش مستقیم تاریخ فلسفه می‌دهند. آلبرتو قدم به قدم سوفی را با فیلسوفان مهم تاریخ آشنا می‌کند؛ از سقراط و افلاطون تا دکارت، کانت، هگل و سارتر. هر بخش، درس فلسفه در قالب گفت‌وگو یا نامه ارائه می‌شود.

اینفوگرافیک راهنمای خواندن کتاب دنیای سوفی
در نیمه‌ی دوم کتاب، سوفی و آلبرتو دچار شک و تردید می‌شوند که شاید خودشان بخشی از داستانی هستند که توسط سرهنگ آلبرت برای دخترش هیلده نوشته شده است. در بخش مهمانی، این ایده به اوج خود می‌رسد و شخصیت‌ها متوجه می‌شوند که در دنیای خیالی یک نویسنده زندانی‌اند. در پایان، سوفی و آلبرتو تلاش می‌کنند تا از اراده‌ی نویسنده بگریزند و وارد دنیای هیلده شوند.

می‌توان گفت این نوع روایت باعث می‌شود خواننده هم داستانی پر رمز و راز بخواند و هم با تاریخ فلسفه آشنا شود

📚دنیای سوفی
👤یوستاین گاآردر
مترجم: مهدی سمسار

Читать полностью…

داستانک

داستانک

یک انگلیسی تصمیم گرفت که برای کشف معدن الماس به آفریقا برود. تمام دارایی خود را فروخت و رفت.

زمینی خرید که کلبه ای در آن بود و فقط به جستجوی الماس پرداخت. در نهایت نتوانست چیزی پیدا کند، پس زمین و کلبه خود را برای فروش گذاشت.

شخصی برای خرید آن ها آمد. اسم او کیمبرلی بود. آن ها بر روی سنگی در حیاط خانه نشستند و قرارداد را امضا کردند و صاحب قبلی رفت.

وقتی او رفت، کیمبرلی کاملا اتفاقی آن سنگ را تکان داد و زیرش الماسی دید؛ و این گونه بود که معادن الماس کیمبرلی کشف شدند.
الماس ها همان جایی بودند که آن مرد قبلی زندگی می کرد. او دنبال الماس همه جا را گشت به غیراز خانه خودش را

هرچه که به دنبالش هستی
در درون خود توست
از درون خودت غافل نشو...

Читать полностью…

داستانک

کتاب ؛ گرونه و کسی نمی‌خونه!

روزی چشمم به صفحه‌ی تلویزیون افتاد و گوشم شنید که با یکی از دوستان کتاب‌شناس مصاحبه می‌کنند. قصه این بود که مردم می‌گویند: «کتاب گران است و چون گران است و امکان خریدن نیست، لاجرم سطح کتابخوانی و میزان مطالعه پایین است.»

آن دوست، پاسخ شایان توجهی داد؛ جعبه‌ی دستمال‌ کاغذی را برداشت و خطاب به پرسنده گفت: «تا ۲۰-۳۰ سال پیش این دستمال جزء کالاهای اساسی نبود و با آنکه قیمتش بسیار نازل بود کسی نمی‌خرید. در بعضی از خانواده‌ها به عنوان کالایی تجملی تهیه می‌شد و ماهها هم یک جعبه‌ی آن در مهمانخانه می‌ماند اما اکنون با آنکه قیمتش گران است تقریباً تمام خانواده‌ها می‌خرند و مصرف می‌کنند. چرا؟ چون پذیرفته‌اند که دستمال کاغذی جزء کالاهای اساسی زندگی است... تا وقتی نپذیریم که کتاب جزء کالاهای اساسی زندگی است و تا نپذیریم که کتابخوانی امری است که در زندگی نقش بنیادی دارد کار به سامان نمی‌شود.»

👤استاد محمدعلی اسلامی ندوشن

Читать полностью…

داستانک

از طول و عرض جغرافیایی سر در نمی‌آوری.‌ درست همان‌طور که نمی‌توان درک درستی از وسعت روح هر انسانی داشت.
اما وقتی آن وسعت را حس کنی، وقتی چیزی آن را برایت فاش کند، امید خواهی نخواهی جوانه می‌زند و درست مثل گُل سنگی که از صخره جدا نمی‌ شود، جانانه به تو می‌چسبد و رهایت نمی‌کند.

📕کتابخانه نیمه شب
👤مت_هیگ
مترجم: #محمدصالح_نورانی_زاده

Читать полностью…

داستانک

به نام خداوند جان و خرد

گروه‌ها و کانال‌های تحت پوشش ابرگروه دبیران ادبیات کشور در تلگرام:

گروه‌ها:

گروه دبیران ادبیات فارسی کشور(متوسطه دو)
لینک گروه:
▶️/channel/+yu8nY3AZ4-g4NmEx

گروه دبیران ادبیات فارسی کشور(متوسطه یک)
لینک گروه:
  ▶️  /channel/+E6kANg9F2sc3ZmE0

گروه دانش‌آموزی
لینک گروه:
▶️  /channel/+3mxWOB2kEENmMTY8

گروه تبادلات
لینک گروه:
▶️/channel/+vKWsBQ-E4HIyMWNk

کانال‌ها:

آیدی تعدادی از کانال‌ها که آرشیو گروه نیز محسوب می‌شوند:

ادبیات متوسطه اول (هفتم، هشتم، نهم)
🆔@adabiatemotevaseteh1

ادبیات متوسطه دوم (دهم، یازدهم، دوازدهم)
🆔@adabiatemotevaseteh2

علوم‌ و‌ فنون ادبی
🆔 @daneshhayeadabi

دانش‌های زبانی
🆔@daneshhayezabani

قلمرو فکری ادبیات
🆔@gherabatemanaei

تست ادبیات
🆔@test_adabiat

فارسی‌و‌نگارش فنی
🆔@adabiatefani

بانک نمونه سوال ادبیات
🆔@bankesoaladabiat


نگارش(دهم، یازدهم، دوازدهم)
🆔@negareshe10

کانال دانش‌آموزی گروه دبیران ادبیات کشوری
🆔@daneshamoziadabiat

کانال صائب و شاعران سبک هندی
🆔@saeb_e_tabrizi

کانال ادبیات حماسی(فردوسی و شاعران سبک خراسانی)
🆔@adabiatehemasi

کانال حافظ‌پژوهی
🆔@hafezpajohi

کانال سعدی و شاعران سبک عراقی
🆔@saadieshiraz

داستانک
🆔@daastaanak

کتابخانه ادبی
🆔@ketabkhaneadabi

کانال تبادلات فرهنگیان
@FARHANGIAN_TABADOL

✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨

✅لینک گروه  دبیران  ادبیات کشور در روبیکا⏬

https://rubika.ir/joing/JCJDIFEH0HROGPLOABTRWRDRLDEBPFGX

✅آرشیو گروه در روبیکا:⏬
🆔@dabiraneadabiat

✅گروه دبیران ادبیات کشور در ایتا:⏬
https://eitaa.com/joinchat/96665629C56c9528f28

✅آرشیو گروه در ایتا:⏬
https://eitaa.com/joinchat/1999044610Cd968b94933

✅گروه دبیران ادبیات فارسی کشور در سروش:⏬
https://splus.ir/dabiraneadabiat

✅آرشیو گروه در سروش:⏬
https://splus.ir/adabiatemotevaseteh2

✅لینک گروه در پیام رسان بله:⏬
https://ble.ir/dabiraneadabiat

✅آرشیو گروه در پیام رسان بله⏬

https://ble.ir/dabiraneadabiatarshiv

Читать полностью…

داستانک

#مصطفی_مستور در کتاب "روی ماه خداوند را ببوس"
یه حرف قشنگی می زنه میگه :

"خداوند برای هر کس همون قدر وجود داره
که اون به خداوند ایمان داره! "


عصرتون سرشار از اعجاز لبخند✨

Читать полностью…

داستانک

‌‌اکنون، هر بار که انسانی قوی می‌بینم
می‌خواهم بدانم:
در داستانت، با کدام تاریکی جنگیدی
و بر آن غلبه کردی؟
کوه‌ها بی‌زلزله قد نمی‌کشند.

📚کاترین مکنت
ترجمه: تیارا ظهرابی

روز نو بخیر و لبخند 💫

Читать полностью…

داستانک

کارل زیمر در کتابِ " و روح، جسم را آفرید "
اشاره می کند :
«که بیرون ما آدم ها چقدر
می تواند متاثر از درون باشد...»

Читать полностью…

داستانک

باید دست بردارم از نگرانیِ افراطی و فرساینده‌ای که در قبال واکنش‌های احساسی آدم‌ها به رفتارها و کلام خودم دارم.
باید دست بردارم و کمتر نگرانِ این باشم که نکند دلی را رنجانده‌باشم و نکند قلبی را شکسته‌باشم و نکند درست منظورم را نرسانده‌باشم و در نتیجه، کسی را در ورطه‌ی اندوهی عمیق انداخته‌باشم.
من نمی‌توانم مراعات تمام سلایق و علایق و احساسات خارج از تخمین و پیش‌بینیِ دیگران را بکنم، نمی‌توانم همیشه حواسم به همه باشد، نمی‌توانم تمام برداشت‌های اشتباه را اصلاح کنم و نمی‌توانم برای تمام نیازها و توضیح‌خواستن‌ها زمان بگذارم.

آدم در وهله‌ی اول و قبل از هر چیزی، در نظر می‌گیرد که کسی را با حرف یا رفتارش نرنجاند و در این تصمیم، تمام دقتش را به کار می‌گیرد. اما تمام که شد به چیزی فکر نمی‌کند و عذاب وجدان احتمالی نمی‌گیرد!
مسئله‌ی من دقتِ قبل از تصمیم نیست! مسئله این است که من بعد از تمام کارها، نگرانِ واکنش‌های احساسیِ آدم‌ها هستم و این اصلا خوب نیست.

باید دست بردارم از زیاد فکر کردن و زیاد نگرانِ نکند‌ها و اگرها و شایدها بودن.
باید دست بردارم...

#نرگس_صرافیان_طوفان

Читать полностью…

داستانک

#انیمیشن_خوشبختی

قسمتی از روزمرگی و زندگی انسان در جهان مدرن …

Читать полностью…

داستانک

مرهمِ زخم هاےِ ڪهنہ‌ام ،
ڪُنج لبان توست
بوسہ نمی‌خواهم، چیزے بڪَو


#احمدشاملو

Читать полностью…

داستانک

✅لینک گروه  دبیران  ادبیات کشور در روبیکا⏬

https://rubika.ir/joing/JCJDIFEH0HROGPLOABTRWRDRLDEBPFGX

✅آرشیو گروه در روبیکا:⏬
🆔@dabiraneadabiat

✅گروه دبیران ادبیات کشور در ایتا:⏬
https://eitaa.com/joinchat/96665629C56c9528f28

✅آرشیو گروه در ایتا:⏬
https://eitaa.com/joinchat/1999044610Cd968b94933

✅گروه دبیران ادبیات فارسی کشور در سروش:⏬
https://splus.ir/dabiraneadabiat

✅آرشیو گروه در سروش:⏬
https://splus.ir/adabiatemotevaseteh2

✅لینک گروه در پیام رسان بله:⏬
https://ble.ir/dabiraneadabiat

✅آرشیو گروه در پیام رسان بله⏬

https://ble.ir/dabiraneadabiatarshiv

Читать полностью…

داستانک

برخیز ....
برخیز، غزل گوش کنیم این دم صبح !
یک چای و عسل نوش کنیم این دم صبح !
با خنده ی خورشید دم پنجره ها ....
هر غصه فراموش کنیم این دم‌ صبح !
👤آنجلا راد

صبح آدینه تون بخیر🚨
ذکر روزانه خدایا شکرت

Читать полностью…

داستانک

ماییم و شب تار و
غــــــــــم یار و دگر هـــــیچ

#عرفی_شیرازی

‌‌ اللهم عجل لولیک الفرج ✨

Читать полностью…
Subscribe to a channel