322
شعرو داستان همدانی به نقل از دادا رحمت ارسال مطلب و نظرات ... ارتباط با دادارحمت همدانی @shahrokhfakhimi لینک مستقیم https://telegram.me/dadarahmat
تو که باشی زندگی مال منه مال خودم
من دارم حال میکنم همیشه با حال خودم
تو که در سینه و در جان منی مثل خودم
این شده باعث خوبیای احوال خودم
آنکه شد محرم ز دل آگاه شد
آنکه یادش دایم و هر گاه شد
گندم از جا کنده شد تا نان شود
من نمی دانم چرا پس کاه شد
شاهرخ
*اول شهریور روز همدان است. این روز مصادف با روز بزرگداشت ابنسینا دانشمند ، فیلسوف و دکتر ایرانی نامگذاری شده است*
*آرامگاه بوعلی سینا در همدان یکی از مراکز گردشگری این شهر است*
*همدان*
*چگونه همدان شد*
*حکایت و داستان از ماست که بر ماست و بخت النصر*
*آوردهاند که مردم شهری بودند که هرگاه پادشاهشان میمرد ، بازی شکاری را به پرواز درمیآوردند و آن باز بر شانه هرکس مینشست او میشد، پادشاه. از قضا این بار قرعه فال و همای سعادت بر شانه «بختالنصر» نشست*
*اما این بختالنصر که بود؟ او جوانی بود که در کودکی پدر و مادر از دست و گرگ مادهای او را شیر داده بود ، از همین رو پیران شهر و مردان دانا او را فردی ظالم و بدذات میدانستند و موافق شاهی او نبودند*
*اما چه میشود کرد که این یک رسم میان عامه مردم بود. بختالنصر شاه شد و تا میتوانست ظلم و ستم میکرد و دارایی مردم را غارت میکرد. به شهرهای اطراف حمله میکرد و از قضا هربار از مردم شهر میپرسید که چه کسی ظالم است؟ من یا خدا؟ من به شما بیشتر ظلم میکنم یا خدا که چون منی را نصیب شما کرده است؟ طبیعی بود بیان هر پاسخی اهانت محسوب میشد و آن فرد و اعوان و انصارش کشته میشدند*
*نوبت حمله به شهر هگمتانه رسید که همان همدان امروزی است* *جوانی از مردم هگمتانه شتر و بزی را با خود همراه کرد و قبل از لشکرکشی بختالنصر به شهر به نزد او رفت. به او گفت: مردم شهر ریشسفید و بزرگ خود را فرستادهاند تا جواب پرسشهایتان را بدهند*
*بختالنصر تعجب میکند و جوان در پاسخ به این تعجب میگوید: ما بزرگتر از شتر و ریشسفیدتر از بز را در شهرمان پیدا نکردیم. شما اما زبان آنها را نمیفهمید. من حرفهای آنها را برای شما نقل خواهم کرد*
*بختالنصر مسخرهکنان گفت: خوب ، از آنها بپرس که من ظالمم یا خدا؟*
*جوان رو کرد به بز و شتر. صداهای عجیب و غریبی از خودش در آورد و بعد گوشش را برد جلو دهان بز و شتر و طوری وانمود کرد که دارد جوابشان را میشنود و میگوید: قربان. بزرگ و ریشسفید شهر ما میگویند که نه شما ظالمید نه خدا ، ما خودمان ظالمیم که این بلاها سرمان میآید. میگویند از ماست که بر ماست. اگر ما عقلمان را به پرواز یک باز شکاری نمیسپردیم و با مشورت و فکر شاه انتخاب میکردیم ، حالا اسیر اینچنین بدبختی و حال و روزی نبودیم*
*بختالنصر که فهمید با مردم این شهر نمی تواند مثل مردم شهرهای دیگر رفتار کند از حمله به آنجا چشم پوشید و گفت:*
*مردم این شهر ، همه دانا هستند. و اسم همه دانا یا همدان روی این شهر ماند*
*از آن به بعد ، هر وقت مردم* *بخواهند به این مطلب اشاره کنند که دلیل همه اتفاقهای خوب و بد ، رفتار خودمان است ، میگویند:*
*از ماست که بر ماست*
@dadarahmat
🌸پیامِ شنبهها پیش از طلوع🌸
🔵 سَحَرگاه، پیش ازآن که شَفق، تیغِ فَلَق بَرکشد تا چادرِ شب بردَرَد، 《دیوی》نهچندان زشت، که گوئی از فریبکاریِ《آدمیان》خسته بود، راه بر دیوان و پَریان بسته بود و بر پُشتهای خاکِ خونآلود نشسته بود،
گروهی از پَریان، به گِرد اَندر، چون نگینش در بَر گرفتند،
《دیو》، بر پُشته برآمد، بهآواز و فریاد، سخن از《بیدادِ آدمیان》دَر داد که :
آی خلایق ؛
🔹《آدمیان》، دروغ، بسیار گویند،
بر صفحهیِ روزگار، هرآنچه نکبت و پلیدی و مردمآزاریست از آدمیست،
🔸《آدمیست》آنکه بَد میاندیشد و تخمِ بَدی میکارَد لیک، تهمتِ ناپاکی و زشتی، بهدروغ،《دیوان》را زَنَد،
🔹《آدمیست》که ناسزا، به ناروا، دیوان را گوید،
🔸 اگر راست خواهید شهرِ آدمیان، پُر زِ 《دیوانِ پلیداندیش》است که 《آدمی》را پلیدی، آئین و کیش است ؛
🔹《آدمیست》آنکه بهانواعِ حیَل، فریب و دغل بهکار بَرَد تا همنوعِ خود را بهدام افکند، به مَکر بر دَرَد و سپس، تهمتِ درّندگی، دیوان را نهد،
🔸《آدمیست》آنکه خود، به دکّان، دام بسته و بر امیدِ عابرِ سادهدل نشسته تا به نامِ خیر، پاکدلی را بفریبد به دکّاناندر بَرَد، بهصورت، داد و ستد کند و در معنا ، نه داد کند که جز طریقِ ظلم، راهِ دگر نداند، سیم و زَرّش هرچه هست به حُقّه و فریب بستانَد، گِرد کند، نگاه دارد، نهخود خورَد و نه بهکس دهد، بلکه باز به خاک بسپارَد !
🟣 هرچه زشتی و نکبت است از 《آدمیست》که به صورت، تابنده است و به سیرت، عفریتِ حرص و آز را، بنده است، آنگاه به تلبیس،《دیوان》 را به آز متّهم گردانَد و خود را قانع و بنیآدم داند،
در آخِرِ کار، پیش ازآنکه افتضاح آشکار گردد، بُهتان به《روزگار》بندد که :
روزگارست اینکه گه عزّت دهد گه خوار دارد !
چرخِ بازیگر ازین بازیچهها بسیار دارد !
🟢 به این حیلَت، امیدوارست که گناهِ خویش به گردنِ《روزگار》 اندازد تا خود از مَظانِّ اِتّهام برون تازَد ؛
🔴 آی خلایق ؛
《آدمی》، دروغ، بسیار گوید،
هیچ سادهدلِ زودباور، از فریبِ ظاهرِ معصوم و شرِّ درونِ بشر، مصون نَمانَد چراکه در گفتار، طَرّار است،
هنگامِ جوع، خویش از بیگانه باز نشناسد و بهکردارِ کَفتار، پُرخوارست و همهیِ این نکبتها ازیراست که در پندار، مَکّار است ؛
🟠 آی خلایق ؛
از 《آدمیان》 به فرسنگ بگریزید،
در مَعیّتِ این مخلوق، نه از امنیّت نشانهای بینید و نه از رَحم و شفقّت، برِ او بهانهای ؛
🟣 آی خلایق ؛
در گروهِ آدمیان، اندکاَند آنان که بهدل، صافاَند و بهجان انصاف دارند و آنچه بر خود نپسندند بهدگر کس نپسندند ؛
✅ اِبلیسِ مُجَسّم، امروز آدمیست و آدمیِ راستکار، آنست که اکنون پَریست .
🌸درود دوستِ نیکنشانم🌸
آفتابِ اوّلین شنبهیِ مُردادگان بر دَمید،
همرَهَت باد پرتوِ مِهر و امید .
🌸《ایرج صبا》🌸
@dadarahmat
اعصاب چیست؟
"چیزی که هیچکس نداره
اما توقع دارن تو داشته باشی"
حالا توقع چیه؟
"توقع چیزیه که همه دارن
و انتظار دارن تو نداشته باشی"
dadarahmat
اندر این سیر سپنجی یاد گیر این چار چیز
تا بماند رخت قدرت در جهان کهنه،نو
تا نخواهندت مخواه،تا نبخشـــــندت مگیر
تا نپرسندت مگو و تا نخوانندت مــــرو
@dadarahmat
صدای همدان
برنامه شماره ۱۰۱۷
شعر یخدیمان أء گرما
دادا رحمت همدانی
@dadarahmat
سی چهل تا از جوانهای قدیم و پابه سن گذشته های اکنون یه شب باهم بدون اطلاع به خانواده منزل تشریف نمی برند
خانواده ها اژ بیم اینکه برای آنها اتفاق ناگواری رخ داده به نیروی محترم انتظامی مراجعه می کنند و با پیگیریها و کنترل دوربین ها و پرس جو بالاخره پیدایشان می کنند و به نگرانی های خانواده ها خاتمه می دهند
ممنون از شما
@dadarahmat
در آستانه ماه محرم هیاتی رو خدمت شما معرفی کرده
@dadarahmat
صدای همدان
برنامه شماره ۱۰۱۶
شعر ایلمه ی نا بجا
ایلمه = گره بر تار قالی
دادا رحمت همدانی
@dadarahmat
حضرت سعدی "دوست" رو خیلی ساده و کامل تعریف میکنن اونجا که میگن:
دوست مشمار آنکه در نعمت زند
لاف یاری و برادرخواندگی
دوست آن باشد که گیرد دست دوست
در پریشان حالی و درماندگی...
@dadarahmat
صدای همدان
برنامه شماره ۱۰۱۵
شعر حــاشــا موکنم
دادا رحمت همدانی
@dadarahmat
اگه نمیتونی عشق واقعی رو پیدا کنی،
سخت کار کن، پول در بیار
و از تنهایی خودت تو آرامش لذت ببر،
هیچکس تاحالا از تنهایی نمرده ولی خیلی از آدم ها از بودن با فرد اشتباه مردن،
زندگی اونقدری کوتاه هست که وقتت رو با آدم اشتباهی تباه کنی. ❤️
@dadarahmat
توی دریا مثل یک قوی سپید
اونکه غیر از قوی ناز دلبرش هیچی ندید
موج اومد فاصله انداخت بینشون
اما هر گز طاقتش به رو ی دریا نبرید
رفت و رفتش تا رسید به دلبرش
دوباره کشید عزیز دلشون زیر پرش
دوباره یه موج اومد فاصله بندازه میون عشقشون
اما یک صخره سر موج و گرفت رو دامنش
گفت نکن نکن بذار عشق بمونه تا ابد
تو بیا بشین نگاه کن که فقط
عشق میمونه توی دنیا دیگه هیچ
پروپای عاشقا هیچ جایی از دریا نپیچ
شاهرخ فخیمی دادا رحمت همدانی
ای چشم دوباره پرده بگشا
صبح است دمیده از کرانه
از دیدن روی ماه دلدار
در پرده خوشرنگ خیالم
گویی زده با قلم نشانه
شاید که جمال ماه رویش
آن شهد وصال از سبویش
برجام وصال ما بریزد
از عالم غیب و آین خزانه
در یاد عزیز جانم امروز
یه شاخه گل زند جوانه
شاهرخ
/channel/psychology_for_life0/114
اگه واسه یه آدم واقعاً مهم باشید، واستون وقت میذاره، بهتون بهاندازه کافی ابراز علاقه میکنه، واسه خوشحال کردنتون تلاش میکنه و کاری نمیکنه از دستتون بده یا فکر کنید بهتون اهمیت نمیده،
پس اگه حس میکنید مهم نیستید، فکرتون درسته!
💜🌸
🌸پیامِ شنبهها پیش از طلوع🌸
(باده) خوب است به اندازهیِ (ساغر) باشد،
چه کُنَد《بلبلِ بی ظرف》، گلستانی را ؟
《صائب تبریزی》
🔵《لطف، محبّت، کرامت، سخاوت، چشمپوشی از خطا، و نیکی》 که از حَدّ بگذرد ؛《نادان》 گُمانِ بد بَرَد ؛
🟠 اگر میخواهید از شکستِ قطعی و صددرصدِ یک فرد، در روابطِ شغلی، خانوادگی و حتّی دوستانهیِ او در زندگیِ آیندهاَش مطمئن باشید کارها و وظایفِ شخصیاَش را انجام دهید، بیش از حَدّ به او محبّت کنید، تاوانِ اشتباهاتش را بپردازید، از زمین و زمان، مُتوَقّع و طلبکارش سازید و ضمناً به او یاد بدهید که هر وقت شرایط وفقِ مُرادش نبود، قهر و ناز کند ؛
🟢 مطمئن باشید اینچنین فردی در اوّلین تجربهی واقعیِ زندگی که خودش راساً مدیرِ ان باشد با 《شکستِ》 دردناکی مواجه خواهد شد ؛
🟣《محبّت و لطف》 هم، اندازه دارد که《نظامی》فرمود :
آب ، اَر چه همه زلال خیزد ؛
از خوردنِ پُر ، ملال خیزد .
🌸درود دوستِ اندازهخواهم🌸
آفتابِ دومین شنبهیِ مُردادماه بر دَمید ؛
همرَهَت باد《پرتوِ مهر و امید》.
🌸 #《ایرج_صبا》🌸
@dadrahmat
🌳میلیونها درخت در جهان به طور اتفاقی توسط موشها و سنجابهایی كاشته شدند كه دانههایی را مدفون كردند و سپس جای مخفی آن را فراموش كردند...
خوبی كن و فراموش كن... روزی ثمر خواهد داد.
@dadarahmat
به یاد ویگن اسطوره موسیقی جاز از همدان
@dadarahmat
صدای همدان
برنامه شماره ۱۰۱۸
شعر درباب مقام زن
تقدیم به همه بانوان و دختران عزیز کشورم
به قلم و اجرای شاهرخ فخیمی
دادا رحمت همدانی
@dadarahmat
یادم هست اولین باری که به او نزدیک شدم و گفتم احساس خوبی نسبت به او دارم، واکنش او برایم خیلی جالب بود. فقط یک کلمه پرسید: چرا؟ در جواب گفتم شاید چون چشمانش زیباترین تصویری است که در این ۲۰ سال دیدهام! لبخندی زد و با همان لحن شیوا گفت: شروع خوبی بود! و این آغاز دوستی من با سوزان بود. دوستی که هر دوی ما خوب میدانستیم قرار نیست به با هم بودنمون ختم بشه.
سوزان ارمنی بود و پدر و مادری مسیحی و بسیار مذهبی داشت. من هم مسلمان بودم و در خانوادهای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم.
ما سال ۷۰ در دانشگاه اصفهان با هم، همدانشگاهی بودیم، اون ساکن اصفهان بود و ادبیات میخوند و من هم اصالتاً رشتی بودم، دانشجوی حسابداری.
اون روز مثل همه دوشنبهها هیچی از کلاس مالیه عمومی نفهمیدم! طبق معمول تمام هفتههای گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاد دم در و از قسمت شیشهای برام دست تکون بده که یعنی کلاسش تموم شده، بعدشم دوتایی بریم همون کافه همیشگی و گپ بزنیم و برام کتاب بخونه.
همیشه آرزوش این بود که یک کتابفروشی بزرگ داشته باشه. بهش میگفتم اگه یک روزی کتابفروشی رویاهات به واقعیت بدل شد، اسمش رو بذار «کتابفروشی بارانهای نقرهای». اینجوری هر وقت وارد کتابفروشیت بشی یاد شهر من و خودم میفتی!
سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هر چیزی که اون عاشقشون بود. وقتی دانشگاهمون تمام شد با خانوادهها صحبت کردیم. واکنشها دقیقاً همونی بود که انتظارش رو داشتیم. یک "نه" قاطع به دلایل کاملاً مذهبی. ما واقعاً احساس میکردیم که عاشق همیم اما عاشق خونوادههامونم بودیم. اون زمان مثل الان نبود که خانوادهها کمی منطقیتر با اینگونه مسائل برخورد کنند. روزهای قشنگ من و سوزان آذر ۱۳۷۰ شروع شد و بهار ۱۳۷۵ که من رفتم سربازی تموم شد. بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم، از هم خداحافظی کردیم. بعد از اون هیچوقت به اصفهان برنگشتم. اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید رو اصفهان اعلام کرد نمیدونم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم.
حس غریبی داشتم. چیزی حدود ۳۰ سال از اون روزا گذشته بود، اما یه ترس ناشناختهای روحمو آزار میداد. وقتی دلیل این ترس را فهمیدم که دست تو دست همسر و پسرم داشتیم مرکز شهر قدم میزدیم. یه ساختمان بسیار بزرگ و مجلل که این تابلوی بزرگ روی درش خودنمایی میکرد: "کتابفروشی بارانهای نقرهای". با اینکه میترسیدم داخل کتابفروشی بروم ... با وجود اینکه میترسیدم دوباره سوزان را ببینم ... با وجود ترس از این که ممکنه توی ۵۰ سالگی، با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدید بشه.
اما نیرویی ناشناخته مرا به یک کتابفروشی کشید. توی اون ساعت از روز خیلی شلوغ نبود.
همسر و پسرم به بخش رمانها رفتن و من درست وسط کتابفروشی خشکم زده بود. دختر جوونی که داشت راهنماییشون میکرد به نظرم آشنا اومد. وقتی که لبخند زد، مطمئن شدم اون چشمها، اون لبخند، اون کمان گوشه لبها موقع خندیدن، اون دختر بدون شک دختر سوزان بود. درست لحظهای که خواستم صداش کنم و درباره صاحب کتابفروشی ازش سوال کنم چشمم به یک قاب عکس بالای میزی که دختر جوون از پشتش بلند شده بود افتاد. عکس سوزان بود، مسنتر، شکستهتر، و شاید جذابتر. گوشه قاب عکس یک نوار مشکی زده شده بود و کنار اون هم یه تختهسیاه چوبی کوچیک که روی اون به خطی زیبا نوشته شده بود:
عشق، زیباترین دین دنیاست
سوزان گروسیان
۱۲ ژوئن ۱۹۶۸
۳۱ ژانویه ۲۰۱۹
کار از فشار دادن نوک بینی و لب ورچیدن گذشته بود. اشکام سرعت عملشون خیلی از من بیشتر بود. همسرم با نگرانی به سمتم اومد و پرسید چی شده، و من به سختی لبخندی مصنوعی زدم و گفتم چیزی نیست یاد خاطرات دوران دانشگاهم افتادم. فقط دلم برای اون روزا تنگ شد و بغض کردم همین...!
آدمها آنقدرها که جدی مینویسند خشک و عبوس نیستند، آنقدرها که بذلهگویی میکنند شاد و خندان نیستند، آنقدرها که در نوشتهها قربان صدقه هم میروند دلبسته نیستند، آنقدرها که شکایت میکنند ناراضی نیستند.
آدمها به آن شدتی که سرود ای ایران را میخوانند وطندوست نیستند، آنقدرها که کتاب میخرند کتابخوان نیستند، آنقدرها که پردهدری میکنند بیحیا نیستند.
آدمها انقدرها که پرت و پلا میگویند کمشعور نیستند، آنقدرها که حرفهای زیبا میزنند پاک و منزه نیستند، آن قدرها که دشمنانشان میگویند پلید نیستند، آن قدرها که دوستانشان تعریف میکنند دوستداشتنی نیستند. کار دارد شناختن آدمها، به این آسانیها نیست.
@dadarahmat
🟤
*جهالت*
فردی خرِ لاغر و ضعیفی داشت که به قصدِ فروش به بازار برد.
از ویژگی های خر حرف می زد و صدا می کشید تا خریداری بیابد.
در همان موقع،شاه با وزیر خود از محل رد می شد.
چون تعریف و توصیف های صاحبِ خر به گوشش رسید،نزد او رفت و پرسید:
قیمت این خر چند؟
صاحبِ خر که متوجه شد با شاه و وزیر روبرو است،گفت:
پنجاه هزار
شاه متعجب شد و پرسید:
چرا این قدر قیمت زیاد؟
خر با این قیمتِ زیاد چه ویژگی خاص دارد؟
صاحب خر گفت:
جناب،این یک خرِ معمولی نیست.
وقتی روی آن سوار می شوید مستقیم مکه و مدینه را می بینید.
و بسیاری چیزهای دیگر...
باورِ شاه نمی شد.
به صاحبِ خر گفت:
ببین،بدخواهی دید اگر بدانم با ما بازی کرده ای.
پس شرطی می گذاریم.
اگر حرفِ تو درست بود، من برای این خر یک صد هزار می پردازم.
اما اگر نادرست بود،تو را سر می ُبرم.
آنگاه به وزیرِ خود اشاره کرد که روی خر سوار شود.
وقتی وزیر می خواست روی خر بالا شود،صاحبِ خر گفت:
ببین جناب وزیر،مکه و مدینه چیزهای ساده و عادی نیستند.
اگر تو گناهکار باشی هرگز نمیتوانی ببینی. مکان های پاک به آدم های گناهکار نشان داده نخواهد شد.
وزیر صاحبِ خر را کنار زد و روی خر سوار شد.
اما هیچ چیزی ندید.
ولی با خود فکر کرد که اگر بگوید چیزی ندیده، نتیجه این می شود که او گناهکار بوده است.
برای همین،فریاد کشید: سبحان الله!
ماشاءالله!
چه منظره ی زیبایی!
شاه باورش نمی شد. وزیر را گفت:
فوری پائین بیاید تا خودش روی خر سوار شود.
وقتی شاه روی خر بالا شد،همچنان چیزی ندید. گروه بزرگی از مردم هم جمع بودند تا دیده ها و واکنشِ شاه را ببینند. شاه با خود اندیشید اگر بگوید چیزی ندیده،مردم می گویند او گناهکار بوده آنگاه کارِ شاه تمام است.
با همین بگومگو،با گریه فریاد کشید:
وای خدای من!
سبحان الله!
عجب صحنه ای.
عجب مکانی!
عجب جایی!
آه بهشت...
شاه با صدای بلند اضافه کرد:
وزیر به اندازه ی من پاک و بی گناه نبوده است.
او فقط مکه و مدینه را دید.
من بهشت را نیز می بینم.
شاه هنوز از خر پائین نشده بود که مردم عام به خر هجوم آوردند.
یک نفر خر را لمس می کرد،یک نفر می بوسید، دیگری از موی خر چیزی می گرفت که تبرک است، آن یکی دُم خر را به زخم و بدنش می مالید. کار به جایی رسید که همانجا بنام خر عمارتی ساختند و قصه را به مردمان دیگر نیز انتقال دادند. مردم گروه،گروه به دیدارِ مزارِ الاغ می آمدند و حاجت می طلبیدند.
نمیدانم به نیرنگ فروشنده و ریاکاری شاه و وزیر بخندم یا به ابلهی و خرافه پرستی مردم نادان گریه کنم.
و این داستان بسیار آشناست.
🟤@dadarahmat
بعضی آدمهارو که ما از دور می بینم خود خودشون نیستند. سایه ای از خودشون منجر به برداشت شخصی ما از اونا میشه
وقتی بهشون نزدیک میشیم
تازه می فهیم چی بودن و چی هستند
روی این عکس زوم کنید تا به نتجه عرض بنده برسید
@dadarahmat
🌸پیامِ شنبهها پیش از طلوع🌸
🔵 عالیجناب《سعدی》 فرمود :
هر که مشهور شد به بیادبی،
دگر از وِی، امیدِ خِیر، مَدار ؛
آب، کز سرگذشت در جیحون،
چه بهدستی، چه نیزهای، چه هزار ؛
🟠 در گذر از مَعبَری، اتومبیلِ گرانقیمتی دیدم، جوانی به تن، "فَربه و هیکل" و به جان، "اَبله و تنبل"، پشتِ فرمان یَلِه داده و بیتوجّه به حقِّ تَقدّمِ سایرِ رانندگانی که در صفِ انتظارِ گردش بهچپ، صبورانه منتظرِ نوبت بودند سعی داشت اتومبیلِ خود را بهزور، داخلِ صف قرار داده و بهخیالِ خود، زرنگی کُنَد که در اثرِ اعتراضِ افراد، از اتومبیل پیاده شد، فَحّاشی و عَربَدهکشی آغاز کرد و با کاربُردِ اَلفاظِ رَکیک، نقابِ تشخّصِ ساختگی را از چهره باز کرد ؛
🔹 و من میاندیشیدم مگر نهآنکه اَدب و اصالتِ خانوادگی، مُستلزمِ《احترام به حقوقِ دیگران است》و اَوّلین نشانهیِ تربیّت و آشنایی با اصولِ زندگیِ اجتماعی و تَمدّن، تَمکین به حقوقِ مردمان است؟
《این طرزِ رفتار و گفتار کجا و آن ادا و اطوار کجا !》
🟣 لیک، ازآنجا که خصایلِ پسندیدهیِ مُنتهی به کمال، موهبتی است مُختصّ به انسانهایی که در《خانوادههایِ اصیل》پرورش یافتهاند، آدمنماهایی که به زور و ضربِ مال، قَراینِ ظاهریِ تشخّص و کمال را بر خود بستهاند با تَمَسُّک به زور و قُلدُری، امورِ روزمرّه و جاریِ خود را پیش میبرند و نمیدانند که استفاده از زور، کلیدِ توفیق در جنگل است، گویی ؛ این نکبتهای خوشگلشده، جامعهیِ متمدّنِ انسانی را با محیطِ حیاتِ وحش، اشتباه گرفتهاند ؛
🔹یادِ قدیمیها به خیر ، که میگفتند :
{{ با یک گُل، نمیآید بهار }}؛
🟢 کمال در شخصیّت، لزوماً باید در گفتار و رفتار، حینِ انجامِ امورِ روزمَرّه، آنهم بهنحوِ ناخودآگاه و دائمی (و نه تَصَنّعی و ظاهری) جلوهگر شود وگرنه با اتومبیلِ گرانقیمت سوارشدن، لباسِ مارکدار پوشیدن، تَکلّم به لفظِ قلم و اَدا و اَطوارهایِ لوس و تقلیدی، کمال در شخصیّت و اصالت در نژاد و حیثیّت، اثبات نمیشود .
🔴درود دوستِ با کمالم🔴
آفتابِ سومین شنبهیِ تیرگان بر دَمید ،
همرَهَت باد، پرتوِ مِهر و امید .
🌸《ایرج صبا》🌸
@dadarahmat
ترانه مریم چرا با ناز (مریم سپید) از عباس آیانی . بدون هیچ خودنمایی در آواز در آهنگ و در شعر همه چیز در اوج معمولی بودن در نهایت هنرمندی بهم متصل شده شعر و آهنگ و سوز صدای خواننده عباس آیانی چنان در هم پیچیده که یک اثر ماندگار ساخته بعد از ۵۲ سال هنوز شنیدنیست،
شعر و آهنگ : ایرج امیر نظامی
ویولون : ایرج امیر نظامی ، محمود متبسم ، حسن لاهوتی ، علی اکبر کوهسری
سنتور : رضا درمان
تار : احمد هوشمندراد ، شاهپور دلشادی
فلوت : مسعود لطیفیان
تنبک : علیرضا فاضلی حق پناه
کلارینت ( قره نی ) : موسی سالارپور
سال ضبط : بهمن ماه ۱۳۴۹ در استودیو رادیو مشهد آهنگ برگزیده نوروز شبکه استانی سال ۱۳۵۰
@dadarahmat
Ⓜ️
رفیقی داشتیم تعریف میکرد:
۳۰ سال پیش خواستم برم شیراز .
رفتم ترمینال و سوار اتوبوس شدم .
صندلی جلوم زن و شوهری
بودند که یه بچه تُپل و شیرین ۳یا ۴ ساله داشتند .👶
اتوبوس راه افتاد.
۱۶ ساعت راه بود.
طی راه ؛ بچه تُپل و شیرین که صندلی جلو بود ؛ هِی به سمت من نگاه میکرد و میخندید . 😁
چندبار باهاش دالی بازی کردم و
بچه کُلی خندید...😁
دست بچه یه کاکائو بود که نمیخوردش .
تو دالی بازی ؛
یهو یه گاز از
کاکائو بچه زدم .
بچه کمی خندید..😁
کمی بعد مادر بچه با خوشحالی
به شوهرش گفت:
ببین !!!!
بالاخره کاکائو را خورد.☺️
دیدم پدر و مادرش خوشحالند ؛ گفتم بذار بیشتر خوشحال بشند.
خلاصه ۳ تا کاکائو را کم کم از دست بچه ؛ یواشکی گاز زدم و
بچه هم میخندید .😁
مدتی بعد خسته شدم .
چشمم را بستم و به صندلی تکیه دادم ، که یهو اِی واییییی..😱
مُردم از دل پیچه.....
دل و رودم اومد تو دهنم.. سرگیجه داشتم..
داشتم میترکیدم . 😱
دویدم رفتم جلو و به راننده
وضعیت اورژانسی
خودم را گفتم.
راننده با غُرغُر 😏
تو یه کافه وایساد.
عین سوپر من پریدم و رفتم دستشویی و رفع حاجت کردم.
برگشتم واز راننده تشکر کردم و نشستم روی صندلی.
اتوبوس راه افتاد.
هنوز ۱۰ دقیقه نگذشته بود که درددل شروع شد.
طوری شده بود که صندلی جلوی خودم را گاز میگرفتم .
از درد میخواستم داد بزنم .
چه دل پیچه وحشتناکی..
تموم بدنم را میکشیدند..
مُردم خدا....😭😱
دویدم پیش راننده و با عِزوالتماس وضعیتم را گفتم .
.
راننده اومد که اعتراض کنه ؛ حالت چهره منو دید ، 😰
راننده زد بغل جاده و گفت:
بدو داداش
پریدم بیرون و دقایقی بعد برگشتم به اتوبوس.
تشکر کردم..
از درد داشتم میمُردم.
دهنم خشک بود
و چشام سیاهی میرفت.
رفتم روی صندلی نشستم .
گفتم چرا اینجوری شدم.
غذای فاسد که نخورده بودم.
دیدم دست بچه باز کاکائو هست.
از پدر بچه پرسیدم :
بچتون کاکائو خیلی میخوره؟
پدرش گفت :
نه ؛ کاکائو براش بَده.
اومدم بپرسم ،
پس چرا کاکائو بهش میدی؟
که مادرش گفت:
حقیقت بچمون یبوسَت داره.
روی کاکائو ، مُسهل مالیدم تا شاید اِفاقه کنه ؛
تا حالام دو یا ۳ تا هم خورده ؛ ولی بی فایده بوده.
من بدبخت خواستم
ادامه بدم که یِهو درد مجدداً اومد.
میخاستم داد بزنم و کف اتوبوس غلت بزنم .😱 😱
رفتم پیش راننده ؛
راننده با خشونت گفت :
خجالت بکش ؛ وسط بیابونه ؛ ماشین که شخصی نیست .
برو بشین.😡
مونده بودم بین درد و خجالت.
یه فکری کردم .
برگشتم پیش پدر و مادر بچه و گفتم :
منم یوبس هستم .
میشه به من هم کاکائو بدید..
۳ تا کاکائو مُسهلی گرفتم
و رفتم پیش راننده عصبی
و با ترس و خنده گفتم : 😅
عزیز چرا داد میزنی ؛ نوکرتم ؛ فداتم ؛ دنیا ارزش نداره ؛ شما ناراحت نشو ؛ جون همه ما دست شماست.
معذرت میخام .
بیا و دهنت را شیرین کن..
راننده هم که سیبیل کلفت
و لوطی بود ؛ گفت :
اِیوَل ؛ دَمِت گرم ؛ بامَرامی ؛ آخر مَردایِ عالمی
خلاصه ؛ ۳ تا کاکائو را کردم تو دهنش و رفتم سَرِ جام نشستم
و از درد عین مار به خودم پیچیدم . 😰
۱۰ دقیقه نشده بود که راننده صِدام کردو گفت :
داداش ؛ جون بَچَت چی به خورد من دادی؟؟ ترکیدم.
داستان کاکائو و بچه را براش گفتم.
راننده زد بغل جاده و گفت بریم پایین.
خلاصه تا شیراز هر نیم ساعت میزد کنار و میگفت :
بریم رفیق..
مسافرها هم اعتراض که میکردند ، راننده میگفت :
پلیس راه گفته که یه گروه تروریست و نامرد ؛ تو جاده میخ ریختند ؛ تند تند باید لاستیکها را کنترل کنم که نریم ته دره...
ملت هم ساکت بودند و دعا به جون راننده میکردند .😌
⭕️ این را عرض کردم که بدانید برای انجام هر کاری؛مسئولش باید همدرد باشه خودش رو بگذاره جای مردم؛ تا حِس کنه طرف چی میکشه. مسئول باید درآمدش مثل آحاد جامعه بشه،آن وقت با خانه مستاجری، هزینههای سرسام آور زندگی... میفهمه درد مشترک یعنی چی!!!
@dadarahmat