1676
گروه داستان و برنامه های انجمن ادبیات داستانی دریچه ارتباط با ادمین: @hossein_abbas_zade پیج انجمن 👇🏻👇🏻👇🏻 https://www.instagram.com/dariche93?igsh=MWY3ZTVzYm53bWN3Mw== https://t.me/joinchat/AAAAADu7VmhCyVsH8UMi9w
#اخباردریچه
در مراسم معرفی برندگان جایزه نوبل ادبیات ۲۰۲۶ که امروز پنجشنبه ۱۶ مهرماه برگزار شد، نام (Anne Carson) «برای آثار جسورانه و خلاقانهاش که در گفتوگویی بازیگوشانه با سنت کلاسیک، فرمهای جدیدی برای ادبیات معاصر خلق کرده است.» اعلام شد.
آن کارسون (Anne Carson) نویسنده، شاعر، مترجم و استاد ادبیات کلاسیک کانادایی است که در تاریخ ۲۱ ژوئن ۱۹۵۰ (۳۱ خرداد ۱۳۲۹ شمسی) در تورنتو، انتاریو به دنیا آمد.
زندگینامه و تحصیلاتکارسون تحصیلات خود را در دانشگاه تورنتو در مقاطع کارشناسی (۱۹۷۴)، کارشناسی ارشد (۱۹۷۵) و دکتری (۱۹۸۱) در رشته ادبیات کلاسیک به پایان رساند و همچنین مدرکی از دانشگاه سنت اندروز اسکاتلند دریافت کرد. او سالهاست به تدریس ادبیات کلاسیک و تطبیقی در دانشگاههای برجستهای مانند پرینستون، مکگیل و میشیگان مشغول است.
سبک ادبی و شهرتشهرت کارسون به دلیل سبک ترکیبی و ژانرشکن اوست؛ او در آثارش مرزهای میان شعر، مقاله، رمان و ترجمه را در هم میآمیزد و داستانهای معاصر را با اسطورههای یونان باستان پیوند میزند. از او به عنوان یکی از «ارزندهترین متفکران معاصر» یاد میشود که پلی میان ادبیات کلاسیک و ادبیات مدرن زده است.
آن کارسون در سراسر دوران حرفهای خود، شعرنویسی را با کار ترجمه و تدریس در دانشگاههای مختلف ترکیب کرده است. تقریباً تمام آثار ادبی او حول نقطه تلاقی وسواس یک فیلولوگ (متخصص متنهای کهن) به کلمات و اشتیاق یک شاعر به معنای تازه میچرخد. او خود، ریشهشناسی کلمات را نقطه شروع تمام کارهایش معرفی کرده است.
خودزندگینامه سرخ (Autobiography of Red, ۱۹۹۸): مشهورترین اثر او، رمانی منظوم که بازخوانی مدرن و کوئیر اسطوره یونانی «گرونیون» است.
اروس تلخ و شیرین (Eros the Bittersweet, ۱۹۸۶): نخستین کتاب او که بر اساس تز دکترایش نوشته شد و به ماهیت عشق رمانتیک میپردازد.
زیبایی شوهر (The Beauty of the Husband, ۲۰۰۱): اثری که جایزه تی.اس. الیوت را برایش به ارمغان آورد.
@daricheh93
dariche93.ir
#پاراگراف_طلایی
این اشتباه بزرگی است که از خودت دست بکشی و بیفتی دنبال بهتر کردن وضع جهان.
#راهنمای_مردن_با_گیاهان_دارویی📖
#عطیه_عطار_زاده✍
@daricheh93
dariche93.ir
#دریچه_زبان
فارسی را پاس بداریم
@daricheh93
http://Daricheh93.ir
#پرونده_یک_نویسنده
🎯 بخش اول
🔸هویت مهمترین مسئلهی جهان آبه
شاید بتوان تمام آثار آبه را حول یک سؤال جمع کرد: اگر همهی چیزهایی که باعث میشوند دیگران ما را بشناسند از ما گرفته شوند، چه چیزی از «ما» باقی میماند؟
نام؟
چهره؟
بدن؟
خانه؟
شغل؟
ملیت؟
روابط؟
جامعه؟
آبه به هیچکدام اعتماد کامل ندارد. در «چهرهی دیگری»، مردی که صورتش آسیب دیده، چهرهای مصنوعی میسازد.اما مسئله فقط پوشاندن زخم نیست. با چهرهی جدید، رابطهی او با جهان نیز تغییر میکند.
در «آدمجعبهای»، شخصیت اصلی برای رهایی از نگاه جامعه، خودش را از دیدن و دیدهشدن کنار میکشد.
در «زن در ریگ روان»، مردی که تصور میکند هویت مشخص و زندگی مشخصی دارد، بهتدریج درمییابد که آنچه دربارهی خودش میدانسته چندان محکم نیست.
در جهان آبه، هویت چیزی ثابت در درون انسان نیست چیزی است که در برخورد با دیگران و جهان ساخته میشود و اگر آن جهان تغییر کند، ممکن است «من» هم تغییر کند.
🔸سیاست: از کمونیسم تا بیاعتمادی به ایدئولوژی
آبه در جوانی به حزب کمونیست ژاپن پیوست، اما بعدها از آن فاصله گرفت و در نهایت در سال ۱۹۶۲ از حزب اخراج شد. این تجربه سیاسی در جهان فکری او بیاثر نماند. آبه نسبت به هر نظامی که بخواهد انسان را در یک تعریف ثابت قرار دهد، بدبین بود.
او از یک طرف منتقد سرمایهداری و جامعهی مدرن بود و از طرف دیگر نمیتوانست با نظامهای ایدئولوژیکِ تمامیتخواه کنار بیاید.
برای همین، جهان سیاسی آثارش ساده و دو قطبی نیست. آبه نه وعدهی بازگشت به سنت را میدهد و نه نسخهی آمادهای برای نجات انسان دارد. شاید به همین دلیل است که بیریشهگی در آثار او فقط یک بدبختی نیست گاهی بیریشهگی میتواند نوعی آزادی هم باشد.
اگر هیچ هویت ثابتی نداری، شاید هیچکس هم نتواند بهسادگی تو را در یک قالب حبس کند.
اما همین آزادی، میتواند به شکل دیگری از تنهایی تبدیل شود و این تضاد، یکی از جذابترین ویژگیهای جهان آبه است: بیگانگی هم میتواند زندان باشد و هم آزادی.
🔸آبه نویسندهای که فقط نویسنده نبود
آبه در ادبیات متوقف نشد. رمان مینوشت، داستان کوتاه و نمایشنامه مینوشت، فیلمنامه مینوشت، تئاتر کارگردانی میکرد و با سینما و موسیقی و فناوریهای جدید کار میکرد.
در سال ۱۹۷۳ استودیوی تئاتر خودش را راه انداخت. همکاریاش با کارگردان ژاپنی هیروشی تشیگاهارا نیز از مهمترین همکاریهای ادبی ـ سینمایی ژاپن قرن بیستم است. حاصل این همکاری فیلمهایی چون «زن در ریگ روان» و «چهرهی دیگری» بود.
«زن در ریگ روان» در جشنوارهی کن ۱۹۶۴ جایزهی ویژهی هیئت داوران را دریافت کرد و نامزد اسکار بهترین کارگردانی نیز شد. این فیلمها نشان میدهند که جهان آبه از ابتدا چقدر تصویری بوده است.
شن، گودال، چهره، جعبه، راهرو، بدن و فضاهای بسته در آثارش فقط عناصر داستانی نیستند آنها تصویرهای ذهنیِ یک جهان فلسفیاند.
و شاید همینجا باید بخش اول پرونده را تمام کرد. آبه دربارهی آدمهایی مینوشت که نمیدانستند به کجا تعلق دارند.اما در مهمترین رمانش، این بیتعلقی شکل یک گودال به خود میگیرد. گودالی از شن که شاید یکی از دقیقترین استعارهها برای زندگی انسان مدرن باشد.
ادامه دارد...
@daricheh93
http://Daricheh93.ir
#پرونده_یک_نویسنده
🎯 کوبو آبه
@daricheh93
http://Daricheh93.ir
ویدئویی کوتاه درباره رمانهای "فئودور داستایفسکی"
@Revayat_Shahrivar
#اخباردریچه
۱۰ نام پرتکرار در پیشبینی نوبل ادبیات
جایزه نوبل ادبیات هر سال بحثها و اختلافنظرهای گستردهای را درباره برجستهترین نویسندگان زنده جهان به راه میاندازد و در این میان نویسندگانی هستند که سالهاست نامشان در فهرست شانسهای اصلی مهمترین جایزه دنیای ادبیات مطرح میشود.
به گزارش ایسنا، برنده جایزه نوبل ادبیات ۲۰۲۶ قرار است، ۸ اکتبر (پنجشنبه، ۱۶ مهرماه) معرفی شود و حالا خبرنامه دانشگاه جانز هاپکینز آمریکا در آستانه اعلام برنده در گزارشی به معرفی و بررسی پیشینه ۱۰ نویسندهای پرداخته که نامشان بارها در فهرست پیشبینیها دیده میشود.
کان ژو، جرالد مورنین، آن کارسون، توماس پینچن، گَاریل لوتز، ریچل کاسک، ایزابل آلنده، هاروکی موراکامی، النا فرانته و لوئیز اردریک.
https://isna.ir/xdXckv
@daricheh93
dariche93.ir
°❀°🌸°❀°
🌸°❀°
°❀°
#دریچه_بزرگان
اصرار به نگهداشتن چیزی، میتواند به شما آسیب برساند!
#دیزی_دارکر
#آلیس_فینی
@daricheh93
http://Dariche93.ir
°❀°
🌸°❀°
°❀°🌸°❀°
#دریچه_نقد
🔸نگاهی به داستان "سختپوست"
نویسنده: ساناز اسدی
نشر چشمه
"سختپوست" داستان یک خانوادهی چهارنفریست در شهری ساحلی در شمال. خانوادهای که زندگیشان به زندگی مسافرانی گره خورده که از تهران میآیند، ویلا دارند یا برای چند روز ویلایی اجاره میکنند. پدر خانواده، داوود، از همین راه زندگی میگذراند: مسافرها را جابهجا میکند، برایشان جا پیدا میکند، دربست میبردشان و با آنها گرم میگیرد. اما رابطهی داوود با این "ویلاییها" ساده نیست. او هم به آنها نزدیک میشود و هم از آنها فاصله دارد هم به آمدنشان دل بسته و حضورشان را مایهی رونق شهر میداند و هم در لایهای عمیقتر، چیزی شبیه رنج و تحقیر و شاید نفرت نسبت به آنها در وجودش هست.
داوود مردیست که در زندگی چندان خوشبخت نبوده. زمانی زن و بچهاش را گذاشته و به ژاپن رفته تا پولی پسانداز کند و وقتی برگشت، مغازهای برای خودش بخرد اما آن نقشه هم به جایی نرسیده و حالا دوباره در همان نقطهای ایستاده که پیش از رفتن ایستاده بود.
برای همین، ویلاییها برای او هم منبع درآمدند، هم نشانهی نوعی از موفقیت که خودش از آن بیبهره مانده است. داوود از معاشرت با آنها خوشحال است، از شناختنشان پُز میدهد، برایشان احترام قائل است و حتی آیندهی شهر را در آمدن همین آدمها میبیند. اما همین نزدیکی، احساساتی را در او زنده میکند: حسرت، حقارت، خشم و در نهایت نفرت.
در برابر او، امین، پسر بزرگ خانواده، قرار دارد پسری که چیزی را که پدر در خود پنهان کرده، بیپرده بیرون میریزد. از نوکری پدر برای ویلاییها عصبانیست، زخم زبان میزند و با پرخاشگری به آدمهایی واکنش نشان میدهد که احساس میکند زندگی و شهر را از آنِ خود کردهاند. اگر خشم داوود در لایههای زیرین شخصیتش جریان دارد، خشم امین روی سطح است و این تقابل یکی از جذابترین بخشهای رمان است پدر و پسری که ظاهراً در دو سوی یک مسئله ایستادهاند، اما در حقیقت از یک زخم رنج میبرند.
اتفاقی که در میانهی داستان برای یکی از ویلاییها میافتد، شخصیت داوود را پیچیدهتر میکند پسر در آب غرق میشود و داوود در لحظهای که باید کاری بکند، کاری نمیکند یا دستکم رمان آنقدر فضا را مبهم نگه میدارد که نمیتوان با قطعیت گفت چه چیزی در ذهن او گذشته است و تنها به سینا میگوید: «به مامانت نگو.» به نظرم همین ابهام، از ارزشهای شخصیتپردازی داوود است. او را نمیتوان بهسادگی در جایگاه ضد قهرمان نشاند. مسئله این نیست که مردی از سر نفرت تصمیم میگیرد شاهد غرقشدن فردی باشد. مسئله این است که سالها شکست و سرخوردگی و تحقیر در او جمع شده و در یک لحظهی بحرانی، چیزی از اعماق وجودش بیرون میزند که حتی شاید خودش هم قادر به توضیحش نباشد.
داوود آدمیست که مدام کم آورده است و همین کم آوردن است که او را پیچیده و در عین حال دردناک میکند. از این نظر، ویلاییها برای او فقط "آدمهای پولدار" نیستند. آنها نمایندهی جهانیاند که داوود به آن نزدیک شده اما هرگز نتوانسته عضوی از آن باشد آنها در شهری که داوود و خانوادهاش در آن به دنیا آمدهاند، ویلا میسازند و آبادانی میآورند، اما انگار کمکم خودِ شهر را هم از آنِ خود میکنند.
این احساس در امین شکل روشنتری پیدا میکند. او از ویلاییها بیزار است و این بیزاری را با پرخاشگری نشان میدهد اما نکتهی تلخ این است که خودش در بزرگسالی سر از همان مناسبات درمیآورد: سفارشهای ویلاییها را به ویلاهایشان میرساند و برای گذران زندگی دوباره به همان آدمهایی وابسته میشود که از آنها متنفر است.
سینا، پسر کوچکتر، در این میان موقعیت متفاوتی دارد. او راوی داستان است و به نظر میرسد از برادر و پدرش منطقیتر و دقیقتر است. نگاهش به آدمها و اتفاقها سردتر و مشاهدهگرانهتر است و همین باعث میشود رمان گرفتار احساساتزدگی نشود.
وقتی میفهمد مردی که پدرش اینهمه برایش احترام قائل است حتی اسم داوود را درست نمیداند، او هم دست به انتقام میزند. و در پایان، جملهی "من پسر داوودم" بیش از آنکه صرفاً معرفی خودش باشد، شبیه پذیرش هویت و سرنوشتیست که تا آن لحظه شاید میخواسته از آن فاصله بگیرد.
ساختار رمان به شخصیتپردازی و شناخت این خانواده بسیار کمک میکند. فصلها یکی در میان در دو دورهی زمانی میگذرند: گذشته، در سالهای ۱۳۷۶ و ۱۳۷۷، و زمان حال، در سال ۱۳۹۵. این رفتوآمد میان دو زمان، با وجود پراکندگی ظاهری، در نهایت باعث گسست نمیشود. قطعات گذشته کمکم کنار هم قرار میگیرند و تصویری از خانواده شکل میگیرد، از فوتبال ایران و استرالیا تا مشتزنی محمدعلی کلی و دیدار با او، از تلاش امین برای کنکور و رفتن به تهران تا شکستهای پیدرپی داوود.
یکی از نقاط قوت مهم رمان، لحن آن است. "سختپوست" در مواجهه با مرگ و بدبختی به دام احساساتزدگی نمیافتد.
°❀°🌸°❀°
🌸°❀°
°❀°
#دریچه_بزرگان
گاهی ادامه دادن، تنها ادامه دادن، کاری است مافوق قدرت انسان...
#آلبر_کامو
@daricheh93
http://Dariche93.ir
°❀°
🌸°❀°
°❀°🌸°❀°
#دریچه_زبان
فارسی را پاس بداریم.
@daricheh93
http://Daricheh93.ir
#دریچه_شعر
🔸شعر "کوچه"
🔸فریدون مشیری
🔸صدا: فریدون مشیری
@daricheh93
http://Daricheh93.ir
#دریچه_شب
موزیک بدون کلام
🔸به خودم اجازه میدهم از صمیم قلب از تو بدم بیاید از صدایت، از خاطرهی دستهایت، از آن "مواظب خودت باش" گفتنت که هنوز هم با به یاد آوردنش دلم نرم میشود.
دلم میخواهد یک روز بیدار شوم و هیچچیز از تو در من نمانده باشد، نه ردّ عطرت، نه جای خالیات در صندلی کناری و نه آن قسمت از قلبم که هنوز بیاجازه برایت جا نگه داشته است.
اما راستش را بخواهی، من حتی در نفرت هم از تو شکست میخورم. همین که میخواهم از تو متنفر باشم، یک خاطرهی کوچک سر میرسد و تمام نقشههایم را بههم میریزد.
بدترین اتفاق این است که مغزم از تو دست برمیدارد اما دلم هنوز میخواهد که دوستت داشته باشد.
@daricheh93
http://Daricheh93.ir
°❀°🌸°❀°
🌸°❀°
°❀°
#دریچه_بزرگان
از چیزهای کوچک در زندگیتان لذت ببرید چون روزی به گذشته نگاه میکنید و متوجه میشوید آنها چیزهای بزرگی بودهاند!
#کورت_ونه_گات
@daricheh93
http://Dariche93.ir
°❀°
🌸°❀°
°❀°🌸°❀°
#دریچه_شعر
🔸رهی معیری/ غزلها/ حدیث جوانی
اشکم ولی به پای عزیزان چکیدهام
خارم ولی به سایهٔ گل آرمیدهام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیدهام
چون خاک در هوای تو از پا فتادهام
چون اشک در قفای تو با سر دویدهام
من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیدهام
از جام عافیت می نابی نخوردهام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیدهام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریدهام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریدهام
گر میگریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم ندیدهام
@daricheh93
http://Daricheh93.ir
#اخباردریچه
«آن کارسون»
نویسنده و شاعر و مترجم کانادایی برنده جایزه نوبل ادبیات شد
@daricheh93
dariche93.ir
#دریچه_شب
🔸نفس
مهدی یراحی
خیس میشم با تو هر شب زیر بارونی که نیست...
@daricheh93
http://Daricheh93.ir
#دریچه_فلسفه
برتراند راسل، فیلسوفِ صلحطلب و شَکگرا توصیه میکند: «به فیلسوفی اعتماد نکنید که آینده شما را از امید خالی میکند. به هیچ فیلسوف و فلسفهای، حتی خود من، به صورت جزمی اعتقاد نداشته باشید، مگر فلسفهای که شادی در خود دارد و فیلسوفی که از مهربانی الهام میگیرد.» راسلِ ریاضیدان و جامعهشناس در آستانه ۸۰ سالگیاش، بعد از پشت سر گذاشتن دو جنگ جهانی، زندان، اخراج از دانشگاه، تجربههای تلخ روزگار بعد از انقلاب صنعتی، تلاش برای مبارزه با سلاح هستهای، رنج از دست دادن مادر، خواهر و پدر در کودکی، ازدواجهای ناموفق، دغدغه خودکشی و سالها خواندن و نوشتن میگوید:
"امید" تنها موضوع در زندگیاش است که نمیخواهد هیچوقت به آن شَک کند: «غیر از امید، همیشه باید نظراتمان را با معیار شَک مشغول نگه داریم و هیچوقت به خود اجازه ندهیم آنچه را دوست داریم، حقیقت داشته باشد.»
از دید او، با وجود تمام تلخیها و مرارتهایی که در زندگی چشیده، "زندگی خوب" زندگی الهامگرفته از عشق و هدایتشده با دانش است.
@daricheh93
http://Daricheh93.ir
#پرونده_یک_نویسنده
بخش اول
🎯 این هفته پروندهی "کوبو آبه" را میگشاییم و به جهان داستانی این نویسنده نزدیک میشویم. (بخش اول امروز و بخش دوم هفتهی آینده در کانال منتشر خواهد شد.)
🔸کوبو آبه (Kōbō Abe، ۱۹۲۴–۱۹۹۳) از عجیبترین و مدرنترین نویسندگان ژاپن قرن بیستم است. او را معمولاً «کافکای ژاپن» مینامند، تعبیری که بیراه نیست، اما اگر بخواهیم آبه را فقط با کافکا توضیح بدهیم، بخش مهمی از جهان او را از دست دادهایم.
در داستانهای آبه، آدمها در موقعیتهایی گرفتار میشوند که ابتدا عجیب به نظر میرسند و بعد، کمکم، آشنایی هولناکی پیدا میکنند: مردی در گودالی از شن گرفتار میشود، مردی چهرهای مصنوعی برای خود میسازد، انسانی در جعبهای مقوایی پنهان میشود، آدمهایی خانه، نام، چهره یا جایگاه اجتماعی خود را از دست میدهند.
آبه از دل این موقعیتهای ناممکن، دربارهی چیزهایی کاملاً واقعی مینویسد: هویت، تنهایی، آزادی، تعلق، جامعه، قدرت و معنای زندگی.
اما برای فهم این جهان، باید از زندگی خود نویسنده شروع کرد:
🔸 دوران کودکی در جایی که دیگر وجود ندارد
کوبو آبه در سال ۱۹۲۴ در توکیو به دنیا آمد، اما کودکی و نوجوانیاش را در موکدن، در منچوری، گذراند، سرزمینی که در آن زمان بخشی از امپراتوری ژاپن بود.این تجربه برای او بسیار مهم بود.آبه در پایان جنگ جهانی دوم به ژاپن بازگشت در حالی که تجربهی زندگی در سرزمینی را پشت سر گذاشته بود که از یک سو متعلق به کشور خودش محسوب میشد و از سوی دیگر، خانهی واقعی او هم نبود. شاید به همین دلیل است که مسئلهی «تعلق» در آثارش چنین جایگاه مهمی دارد. او بعدها خودش را نویسندهای بیریشه میدانست و چندان علاقهای نداشت ادبیاتش با مفهوم سنتی «ژاپنیبودن» تعریف شود.
در ادبیات ژاپن، نویسندگانی چون کاواباتا و بعدتر میشیما، هرکدام به شکلهای متفاوتی با طبیعت، سنت، زیباییشناسی و فرهنگ ژاپنی پیوند داشتند. آبه اما مسیر دیگری را انتخاب کرد. شهرهای بینام، آپارتمانها، آزمایشگاهها، بیمارستانها، بیابانها، تونلها، گودالها و فضاهای بستهی آثار او میتوانستند تقریباً در هر جای جهان وجود داشته باشند. آبه میخواست ادبیاتی بنویسد که به جغرافیا وابسته نباشد. و این شاید یکی از دلایلی باشد که آثارش، با وجود ژاپنیبودن نویسنده، چنین جهانشمولاند.
🔸پزشکی که پزشک نشد
آبه در دانشگاه توکیو پزشکی خواند و در سال ۱۹۴۸ فارغالتحصیل شد، اما هرگز به طبابت نپرداخت. با این حال، پزشکی و علوم از جهان او حذف نشدند.برعکس، نگاه علمی او به انسان، بدن و جهان، به یکی از ویژگیهای آثارش تبدیل شد. در داستانهای آبه، بدن چیزی ثابت و قابل اعتماد نیست. چهره میتواند عوض شود.
پوست و گوشت میتوانند به مسئلهای فلسفی تبدیل شوند. انسان ممکن است به حیوان یا شیء بدل شود و گاهی چیزی که قرار بود «هویت» انسان باشد، فقط مجموعهای از نشانههای جسمانی و اجتماعی است. به همین دلیل، آبه را میتوان نویسندهای دانست که گاهی با انسان مثل یک موضوع آزمایشگاهی برخورد میکند. او انسان را در شرایطی غیرعادی قرار میدهد و تماشا میکند چه چیزی از هویت او باقی میماند.
🔸تأثیر کافکا بر آبه آشکار است.
هر دو نویسنده به انسانهایی علاقه دارند که در ساختارهایی نامرئی و غیرقابلفهم گرفتار شدهاند؛ جهانی که قوانینش وجود دارد، اما کسی دقیقاً نمیداند چه کسی آنها را نوشته است. هر دو از تبدیلشدن انسان به چیزی دیگر، بیگانگی، اضطراب، هویت و قدرت مینویسند.
اما آبه فقط «کافکای ژاپنی» نیست. او از ادگار آلن پو، لوئیس کارول، سوررئالیسم، علمیتخیلی، فلسفهی اگزیستانسیالیستی و ادبیات مدرن اروپا نیز تأثیر گرفته بود.
جالب اینکه وقتی از او دربارهی نویسندگان ژاپنیِ تأثیرگذار بر خودش پرسیدند، پاسخ چندان سخاوتمندانهای نداشت: هیچکس.
این پاسخ تا حدی شخصیت ادبی او را توضیح میدهد.آبه نمیخواست نویسندهای باشد که ادبیاتش را بتوان به یک سنت ملی یا ادبی مشخص محدود کرد.
🔸زبان آبه، سردیِ حسابشده
یکی از مهمترین ویژگیهای نثر آبه، لحن سرد و دقیق آن است.او اتفاقی کاملاً غیرعادی را با هیجان روایت نمیکند. ممکن است انسانی در موقعیتی کابوسوار گرفتار شود، اما راوی همچنان با دقت دربارهی جزئیات مکان، حرکت بدن، اشیا یا شرایط فیزیکی حرف بزند.
همین فاصله، اثر عجیبی ایجاد میکند.اگر نویسنده از ابتدا به شما بگوید که باید بترسید، ترس تا حدی از بیرون به شما تحمیل شده است.اما آبه این کار را نمیکند.
او موقعیت را با خونسردی میسازد و اجازه میدهد خود موقعیت، ترس را تولید کند.
از این نظر، نثر او بیشتر از آنکه شاعرانه باشد، دقیق، تصویری و آزمایشگاهی است.
خود آبه نیز بر حذف عناصر غیرضروری در نوشتن تأکید داشت اینکه نویسنده نباید هرچه میداند وارد اثر کند، بلکه باید آنچه را ضروری نیست کنار بگذارد.
@daricheh93
#دریچه_شعر
🔸ویسواوا شیمبورسکا؛ موتسارتِ شعر
ویسواوا شیمبورسکا (Maria Wisława Anna Szymborska 1923-2012)؛ شاعر، نویسنده و جستارنویس لهستانی بود که در سال ۱۹۹۶ جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد.
آکادمی سوئد هنگام اعطای جایزهٔ نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۶، شیمبورسکا را «موتسارتِ شعر» نامید؛ شاعری که واژهها در شعرش با ظرافت و آسانی در کنار هم مینشینند، اما پشت این سادگی، پرسشهایی عمیق درباره عشق، مرگ، تنهایی، تصادف و معنای زندگی پنهان است.
او در ۲ ژوئیه ۱۹۲۳ در شهر بنین (Bnin) در لهستان به دنیا آمد و بیشتر زندگی ادبی خود را در کراکوف گذراند. از دهه ۱۹۵۰ بهتدریج به یکی از چهرههای برجسته شعر معاصر لهستان بدل شد و با وجود شهرت جهانی، در سراسر زندگی خود شاعری کمحرف و کمکار باقی ماند. مجموعه شعرهایش نیز نسبتا اندک است.
شعرهای شیمبورسکا اغلب از اتفاقهای بسیار معمولی آغاز میشوند، اما آرامآرام خواننده را به پرسشهایی درباره عشق، مرگ، تصادف، تنهایی، حافظه و معنای زندگی میرسانند. زبانش ساده، دقیق و گاه طنزآمیز است و بهجای آنکه جهان را توضیح دهد، تناقضهایش را پیش چشم ما میگذارد.
شیمبورسکا اهل خطابه و پاسخهای قطعی نبود. شاید ویژگی متمایز شعر او همین باشد؛ با چیزهایی که همه میشناسیم، درباره چیزهایی میپرسد که هیچکس پاسخ نهاییشان را نمیداند.
او در سال ۲۰۱۲ در کراکوف درگذشت؛ اما شعرهایش همچنان بهخاطر همین ترکیب کمنظیرِ سادگی، طنز، تردید و تأمل فلسفی خوانده میشوند.
🎯 و اینجا ترجمهای از شعر او:
🔸یادداشتِ "تشکر"
من بسیار مدیونم
به آنان که عاشقشان نیستم.
به آسودگیِ پذیرفتنِ اینکه
آنان به دیگری نزدیکترند.
به شادیِ اینکه من
گرگِ گوسفندانشان نیستم.
آرامش با آنان باد،
چرا که در کنار آنان آزادم؛
و این، چیزیست که عشق
نه میتواند ببخشد
و نه میداند چگونه بستاند.
برای آنان
از پنجره تا در
انتظار نمیکشم.
تقریباً به صبوریِ یک ساعت آفتابی،
میفهمم
آنچه را که عشق
نمیفهمد.
میبخشم
آنچه را که عشق
هرگز نمیبخشید.
میان دیداری و نامهای
هیچ ابدیتی نمیگذرد،
فقط چند روز یا چند هفته.
سفرهایم با آنان
همیشه خوب از آب درمیآید.
کنسرتها شنیده میشوند.
کلیساهای جامع را میگردیم.
مناظر
از یکدیگر متمایزند.
و وقتی هفت رودخانه و کوه
میان ما فاصله میاندازند،
آنها رودخانهها و کوههاییاند
که از روی هر نقشهای
میتوان شناخت.
به لطف آنان است
که من در سه بُعد زندگی میکنم،
در فضایی نه غنایی
و نه خطابهای،
با افقی متغیر
و، از همین رو، واقعی.
آنان حتی نمیدانند
در دستان خالیشان
چه چیزهای بسیاری حمل میکنند.
"من هیچ بدهیای به آنان ندارم،"
عشق میگفت،
اگر درباره این موضوع
حرفی برای گفتن داشت.
@daricheh93
http://Daricheh93.ir
#دریچه_صبح
صبح آغاز شد و چشم دلم منتظرت
پلک بگشای که آغاز من و جان منی
هما کشتگر
#دریچه_شب
"از طرف سارا با عشق"
خواننده: سارا کانر
@daricheh93
http://Daricheh93.ir
اتفاقهایی که میتوانستند بهراحتی با تأکیدهای عاطفی و جملات احساسی روایت شوند، اغلب با نوعی سردی و دقت مشاهده میشوند. همین فاصله باعث میشود تراژدی، بهجای آنکه به خواننده تحمیل شود، خودش را به او نشان دهد.
در مجموع "سختپوست" داستان آدمهاییست که در سرزمین خودشان زندگی میکنند، اما کمکم احساس میکنند چیزی که زمانی متعلق به آنها بوده، دیگر برای آنها نیست. دربارهی پدرانی که نمیتوانند چیزی برای پسرانشان به ارث بگذارند جز زخمهایشان و پسرانی که هرقدر هم از پدر فاصله بگیرند، یک روز میبینند رد او را در خودشان پیدا کردهاند.
#بهناز_علیپور
@daricheh93
http://Daricheh93.ir
🎭 «اروند بدون آبی»؛ دنیایی که با مدادهای رنگی ساخته میشود! ✏️🎨
آیا تا به حال به این فکر کردید که مدادهای توی جامدادی بچهها، وقتی ما خوابیم چه کار میکنند؟
نمایش «اروند بدون آبی» قصهی دنیای شگفتانگیز مدادهاست؛ جایی که مداد آبی ما از یک چیز خیلی میترسد: از تمام شدن! 😱
اما او کمکم یاد میگیرد که «تمام شدن» لزوماً پایان نیست؛ بلکه فرصتی برای خلق یک اثر هنری جدید و ساختن دنیایی رنگیتر است. ✨
این نمایش، یک اثر شاد، موزیکال و تربیتی است که به کودکان کمک میکند:
✅ ترسهایشان را بشناسند و با آنها دوست شوند.
✅ اعتمادبهنفس خود را در مواجهه با چالشها بالا ببرند.
✅ هنر و خلاقیت را در زندگی روزمره لمس کنند.
📍 محل اجرا: مشهد، هاشمیه ۶۲، کوهسر مال ،جنب ورودی ۲، پردیس تئاتر آکتور (سالن دو)
🗓 زمان: شروع اجراها از ۱۹ مهرماه | ساعت ۱۷:۴۵
🎟 تهیه بلیت:
از طریق سایت:
https://share.google/8j0SX0TsF7308NtIU
رزرو تلفنی: ۰۹۰۳۴۰۸۷۲۷۱
صفحه اینستاگرام تئاتر:
@arvand_without_blue_theater
یک عصر خاطرهانگیز و رنگی در انتظار شما و کودکان عزیزتان است. منتظر حضور گرمتان هستیم! 🎈🌟
@daricheh93
http://Dariche93.ir
#پاراگراف_طلایی
فقط کسی را می توانم دوست بدارم که آزاده باشد و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد.
#شب_های_روشن📙
#فئودور_داستایفسکی✍
@daricheh93
dariche93.ir
#دریچه_فلسفه
این ویدیوی کوتاه، درباره زندگی و فلسفه "فئودور داستایفسکی" توسط (مدرسه زندگی) که مؤسس آن ، آلن دو باتن است ساخته شده.
راویِ: ایمان فانی
@daricheh93
http://Daricheh93.ir
#دریچه_صبح
گر قسمت ما باده و گر خون جگر بود
ما نوبت خود را گذراندیم و گذشتیم
صائب تبریزی
#دریچه_موسیقی
قطعهای از "شوپن"
نوارنده: مناهم پرسلر
🎼 Ferederic Chopin
Musician: Menahem Pressler
@daricheh93
http://Daricheh93.ir
هامبورگ، ۲۴ می ۱۸۶۷
آنا جانم، دوست عزیزم، همسرم ( از نامه های داستایفسکی به آنا)
ببخش من را و پست فطرتم نخوان! جنایت کرده ام، هرچه فرستاده بودی باختم، همه را، همه اش را تا سکه آخر. همان دیروز پول را گرفتم و همان دیروز هم باختم!
آنا جان حالا چطور به رویت نگاه کنم؟ حالا در باره من چه خواهی گفت؟ فقط و فقط از یک چیز وحشت دارم این که تو چه خواهی گفت؟ درباره من چه فکری خواهی کرد؟ فقط از قضاوت تو می ترسم! ممکن است بعد از این هم برایم احترام قایل باشی؟ تکلیف عشق بدون احترام چه می شود؟ پایه های ازدواجمان به لرزه می افتد. آه، دوست من، من را مقصر قطعی ندان! از قمار متنفرم، نه فقط حالا، که دیروز هم نفرت داشتم. پریروز هم. لعنتش کردم .
فرشته من باورت می شود تمام سال آرزو داشتم آن گوشواره هایی که هرگز نتوانستم از گرو در بیاورم، برایت بخرم؟ تو هرچه داشتی برای من گرو گذاشتی و در تمام این چهار سال سرگردانی و غم دوری از وطن همراهم بودی. آنا جانم، آنا جان من، یادت باشد که من آدم پست فطرتی نیستم، من فقط یک قمار باز دیوانه ام.
من هم آخر آدمم، آخر در وجود من هم ذره ای انسانیت هست. یک وقت نکند فکر هایی بکنی، به من اعتماد نکنی و خودت بلند شوی بیایی اینجا. این بی اعتمادی تو، که فکر میکنی من نخواهم آمد، مرا از پای در می آورد. به تو قول شرف می دهم که فورا بیایم، بی توجه به همه چیز، حتی باران و سرما. در آغوشت می کشم و می بوسمت. حالا چه فکری درباره ام می کنی؟ آه! کاش می توانستم در همان لحظه ای که داری این نامه را می خوانی، ببینمت!
بعد التحریر: فرشته من، نگران من نباش! باز هم می گویم، اگر فقط خودم بودم که به ریش دنیا می خندیدم و تف می انداختم، مهم نبود. فقط وضعیت تو و قضاوتت رنجم می دهد و این که چقدر زجرت دادم!
تا دیدار.
آه کاش زودتر برسم پیش تو، زودتر با هم باشیم. با هم یک فکری می کنیم.
داستایفسکی به آنا
مترجم: یلدا بیدختینژاد
انتشارات علمی فرهنگی
#دریچه_فلسفه
هایدگر
@daricheh93
http://Daricheh93.ir