darwashiyat | Unsorted

Telegram-канал darwashiyat - محمود درویش 🦋

-

ترجمه و گرد آوری آثار محمود درویش شاعر بزرگ فلسطینی نشر تمامی سروده ها و برش از منابع موثق و مولفه های شاعر به همراه گزیده ای از آثار و ادبیات؛ فارسی، عربی ، و جهان.

Subscribe to a channel

محمود درویش 🦋

"أنا من رأى غده، إذ رأك!"


"من آنم که با دیدن‌ تو
فردایش را نیز می‌بیند!"

#محمود_درويش
#برشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

با  آن همه دهان در من
برای پنهان کردن نامَت
چگونه می‌شد به حرف کشیده نشد

بارها نامت را اعتراف کرده بودم
تو را در خواب
بیداری
خیابان
در اتاقی گرم
تو را در هر چیزی بارها افشا کرده بودم

تنها با یک دهان
تنها با همان یک دهان!


#محمد_عسکری_ساج

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

ليلى الحزينة، البائسة،
بقيت في حيفا ورفضت أن تخرج منها،
وقالت لجيرانها عندما اتوا ليجروها معهم
أنها فقدت كل شيء ولا تريد أن تفقد ماضيها
الجميل في حيفا الجميلة.
تريد أن يبقى لها شيء لا يذهب!


لیلای غمگین وُ بی‌پناهم...
درحیفا باقی ماند و حاضر به دل‌کندن از آن نشد.
و هنگامی که همسایگانش آمدند تا
او را با خود ببرند به آن‌ها گفت:
همه چیز را از دست داده است و
نمی‌خواهد گذشته‌ی زیبای خود را
در شهر زیبایش حیفا از دست بدهد.
به آنان گفت:
می‌خواهد چیزی برایش باقی بماند
چیزی که از او ستانده نشود!


#غسان_كنفاني
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

من آنم که مجنونِ لیلا نامیده شد
بیگانه‌ام، با نام خویش وُ با زمانه‌ام
غیاب را همچو تنهِ نخلی نمی‌جنبانم
که از فقدان رهایی یابم
و یا دوباره در هوای دیار نجد نفس کشم.
با این حال من همان دورافتاده‌ام
چنان که بود
و بر شانه‌هایم طنین نجوای لیلا
به قلب‌اش سنگینیِ می‌کند.
پس آهوی صحرا مسیری دیگر از مسیر
من به سوی جهان ناپیدایش برگزیند
آیا از وسعت صحرای لیلا بکاهم و یا
بر گستره‌اش بیفزایم؟
تا شاید دو ستاره در مسیر او ما را بهم برسانند.
در راه رسیدن به عشق‌اش جز
دیروز چیزی نمی‌بینم،
دیروزی که خواب‌آلودگی قافله‌ها را
در شب او با شعرهای کهنه‌ام تسلی می‌بخشد.
و جاده ابریشم را با زخم دیرینه‌ام روشن می‌سازد،
شاید دادوُستد نیز به آن‌چه من درآنم نیاز داشته باشد.
من از زمره آنانم؛
آنان که چون دل می‌سپارند، جان نیز هم.
هیچ چیز چون اسب من از معلقه جاهلی دور نیست.
و نه چیزی دورتر از لغت من به امیر دمشق.
من نخستینِ نافرجامان و آخرینِ
رویا‌پردازان‌ام
من اسیرِ فاصله‌هایم
من گویی که هرگز نبوده‌ام
من اندیشه‌ای هستم برای یک شعر
که نه تن دارد نه وطن
شعری که نه پدر دارد نه پسر
من مجنون لیلا‌یم
من وُ من هیچ کس نیستیم!!!

#محمود_درويش
#قناع_لمجنون_لیلی
#نقابی_برای_مجنون‌لیلا
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

"أعرف نفسي على نفسها
ههنا، تحت عينين لوزيتين
نطير معا توأمين
ونرجئ ماضينا المشترك!"


"خود را با خود آشنا می‌کنم
همین جا، زیر نگاهِ دو چشم بادامی،
باهم‌ دیگر، همچو دو همزاد به پرواز در‌می‌آییم
و گذشته مشترک‌مان را به تعویق می‌اندازیم!"


#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

ماذا صنعت بحريتي؟
كلما ازداد خوفي منك اندفعت اليك،
ولا فضل لي يا حبيبي الغريب سوى ولعي!
فلتكن ثعلباً طيباً في كرومي
وحدق بخضرة عينيك في وجعي
لن أعود إلى أسمي وبريتي
أبداً.. أبداً... أبدا....


چه بر سر آزادیِ‌ام آوردی،
هرگاه که وحشت‌ام از تو دوچندان شد
بیشتر به سوی تو کشیده شدم،
و ای محبوبِ غریب‌ام؛
جز شوریدگی‌ام هیچ شایستگیِ در من نیست!
پس روباهی نیک‌خو باش در تاکستان‌هایم
و با سبزیِ چشمانت به درد من بنگر،
من هرگز به نام خویش وُ به
آن جنون سرکشانه‌ام بازنخواهم گشت
هرگز.. هرگز بازنخواهم گشت... هرگز!


#محمود_درویش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

"أحساسي يقفز مني،
يحمل مظلة و يسير تحت المطر.
إحساسي فعل خارجي كالمطر."


احساس من از درونم می‌جهد،
چتری به دست می‌گیرد و زیر
باران پرسه می‌زند. احساس من
کنشی‌ست در جهان بیرون؛ همچون باران.



#محمود_درویش
#اثر‌_الفراشه
#ردپای_پروانه
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

لَم نكن نعلم ماذا تعني: امرأة
حتى جاءت لمدرستنا مُعلمه تاريخ،

"فكنا نشعر بالسلام وهيَ تشرح لنا جميع الحروب!"


ما درکی از حقیقتِ زن نداشتیم.
تا آن که یک خانم، معلم تاریخِ مدرسه ما شد؛

"و ما در حضورش به آرامش می‌رسیدیم
در حالی که او تمام جنگ‌ها را برای ما روایت می‌کرد!"


#ميثم_راضي
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

"تداعبني الياسمينة:
لا تبتعد
وأمش في أثري
فتغار الحديقة من دم الليل في قمري!"



"یاس سپید دلنوازنه با من سخن می‌گوید؛
از من دور نشو،
و رد پای مرا دنبال کن
تا باغستان به غبطه افتد از جاری شدن
خونِ شب در ماه تابان من!"


#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

"تنقر عصفورة
ما تركت من القمح
فوق يدي
وتترك لي حبة
لتريني غدا غدي!"


"آن دانه‌های گندم که تو بر
روی کف دستم بجا گذاشتی را
گنجشکی نوک می‌زند،
و تنها دانه‌ای برای من باقی می‌گذارد
تا که فردا؛
فردایِ زندگی‌ام را به من نشان دهد!"


#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

معظم الّذين يهدّدون بالرّحيل يريدون
فقط أن يُطلب منهم البقاء، ليشعروا بأنّ
وجودهم مرغوبٌ فيه. أمّا الّذين يريدون
الرّحيل حقًّا، فهم يرحلون دون تهديد!


اغلب کسانی که تهدید به رفتن می‌کنند،
تنها می‌خواهند از آن‌ها درخواست شود که
بمانند تا احساس کنند حضورشان خواستنی‌ست.
اما کسانی که به راستی عزم رفتن دارند
بدون هیچ گونه تهدیدی می‌روند.


#أحمد_خالد_توفيق
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

خذي فرسي وأذبحيها
لأمشى مثل المحارب بعد الهزيمة
من غير حلم و حس
سلاماً علی ما تریدین من تعب
للامير الأسير!
و من الذهب لأحتفال الوصيفات بالصيف
الف سلام عليك!
جميعك حافلة بالمريدين من كل الجن و الأنس
سلاماً علی ما صنعت بنفسك
من أجل نفسك!


اسبم را بگیر وُ قربانی‌اش‌ کن
تا بی‌هیچ رویا وُ احساسی
همچو جنگجوی مغلوب گام بردارم،
سلام بر آن چه از منحت برای
امیری سرسپرده برمی‌گزینی!
سلام بر آن زر که برای جشن تابستانی
ندیمه‌ها مهیاست.
هزاران سلام بر تو باد!
سراسر وجودت خیل مریدانی‌ست
از تمامی جن وُ انس
سلام بر آن چه در راهِ خویش
بر خویشتن روا داشتی!


#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
#خذى_فرسي_وأذبحيها
#اسبم_را_بگیر_و_قربانی‌اش_کن
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

"أعد ضلوعي
وأرجع قلبي إلى خببه
لعل التي ادخلتني
إلي ظلها
قتلتني ولم انتبه!"


"دنده‌هایم را
بار دیگر به جای نخست می‌نشانم،
و دل را به
چهار نعل تاختن ضرب آهنگ‌اش باز می‌گردانم،
شاید آن زن
که مرا به سایه سار خویش پناه داد
مرا کشته باشد، بی آنکه حتی خود دریابم!"


#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

"أسامر حلمي الخفيف
على زهر لوز يضحك
كن واقعيا
لأزهر ثانية حول ماء اسمها
وكن واقعيا
لأعبر في حلمها!"


"با رؤیای لطیف و سبک‌ام
بر روی غنچهِ خندان بادام
شب زنده داری می‌کنم:
واقعی باش!
تا گرد آن زن که به آب شهرت دارد
بار دیگر پرتو‌‌افکنم.
واقعی باش!
تا بتوانم به قلمروِ رؤیای او گام بُگذارم!"


#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

"‏ما حاجتي لكتابِكَ ما دام ما بكَ، بي؟!"


"مرا به خواندن نوشتهِ تو چه حاجتی‌ست
حال‌ آن که؛
به هر آن چه مبتلای تو، من نیز؟!"


#محمود_درويش
#برشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

"ماذا ستكتب في تقريرك؟
سأكتب أن جميع القيم مهدرة،
و لاكن الأمن مستتب!"


"در گزارش‌ات چه می‌نویسی؟
می‌نویسم:
که همه ارزش‌ها تباه و پایمال شده‌اند،
اما امنیت همچنان باقی‌ست!"


#نجيب_محفوظ
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

ببار ای نم‌نمِ باران!
ببار و زخم‌های رود را مرهم باش و درمان،
ببار ای باران!
ببار و قطره‌هایت را رها کن
بر روی برگ‌ها، آویزان و رقصان،
ببار ای باران!
که از باریدن‌ات هزاران دامنِ پربار
نقش افکند بر خیالِ دهقان،
ببار ای نم‌نمِ باران!
نوای تو نغمه‌ی لطیفی‌ست
بر جان تارهای پنهان،
ببار و زلفِ دخترک را تر کن
همان‌که کنارِ رود بازی‌گویش است و خندان،
به رحم آی و دل‌سوز باش باران!
که از احوالِ درختان
به درد می‌آید دل و جان،
ببار ای نم‌نمِ باران!
ببار و انعکاسِ تصویرِ ماه بر هور را
ببار و آن تصویر را به من بازگردان،
ببار ای باران!
که هر بارش‌ات دسته گلی‌ست
لابه‌لای برگ‌ها نهفته و پنهان،
ببار که خوب می‌دانی ای باران!
که چون باریدی آخرین بار
چه بسیار شاعران
از عطرِ خاکِ نم‌خوردی خاطر‌ه‌انگیزت
سرمست شدند و غزل‌خوان!


#حسن_عاشور[ایران]
#بخشی_از_شعر
#ترجمه_ازعربی_محاوره_به‌فارسی
#محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

"أنا حيُّ فقط لأنني بارعٌ في إخفاء موتي."


"تنها به این سبب که
در پنهان داشتن مرگم تبحر دارم،
مرا زنده می‌پندارند!"


#قيس_عبدالمغني
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

نقابی یافتم،
و خوش داشتم که خودِ دیگری از خویش باشم.
در آن برهه هنوز سی ساله نشده بودم،
می‌پنداشتم که واژه‌ها کرانه‌های هستی‌اند
و مبتلا به لیلایم بودم همچو هر جوانی
که سوز عشق در خون‌اش جریان داشت،
حال، اگر تن‌اش در برم نیست
تصویری از روح‌اش در همه چیز مأوا دارد.
مرا به مدار ستارگان نزدیک می‌کند
و از حیاتم بر روی زمین دور می‌گرداند
او نه مرگ است
و نه لیلا!

"من، بازتاب تو هستم"
پس ناگزیر، نیستیِ نیلگونی هست
برای آخرین آغوش،

رود‌خانه جانی دوباره به من بخشید آن‌گاه
که به قصد خودکشی خود را درون آن افکندم
سپس مرا مردی رهگذر به زندگی بازگرداند
و از او پرسیدم:
چرا به من حیاتی دوباره می‌بخشی و
و مرگم را به درازا می‌کشانی؟
او گفت:
تا خویشتن را ژرف‌تر دریابی و به
حقیقتِ وجودت پی ببری!


#محمود_درويش
#قناع_لمجنون_ليلي
#نقابی_برای_مجنون‌لیلا
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

فماذا صنعت بحريتي؟
من أنا خلف سور المدينة؟
لا أم تعجن شعري الطويل بحنانها الأبدي،
ولا أخت تضفره.
من أنا خارج السور بين حقول حيادية
و السماء الرمادية
فلتكن أنت أمي في بلد الغرباء
وخذني برفق إلى ما أكون غدا!


تو با آزادی‌ام چه کردی؟
در آن سوی حصار شهر من کیستم؟
نه مادری که با مهر بی‌پایانش
گیسوان بلندم را به نوازش انگشتانش بسپارد،
و نه خواهری که آن‌ها را بهم بتند.
من کیستم، آن سوی حصار شهر
میان کشتزار‌هایِ بی‌تعلق وُ آسمان خاکستری
کیستم؟

پس در سرزمین غربت تو مادرم باش
و مرا ببر، مرا به آرامی
به سوی آن چه فردا خواهم بود، ببر!


#محمود_درویش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

"في مسرح الرؤوس المعلقة؛
كنتُ... النازفَ الوحيد!"

"در عرصه‌گاه سرهای آویخته
من تنها کسی بودم که از او خون می‌چکید!"

#حنين_ليث
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

"مات على إثر ابتلاعه الكثير من
الكلام كان عليه أن يلفظه!"


"او مُرد!
در اثر بعلیدن حرف‌های بسیاری
که می‌بایست بر زبان می‌آورد."


#علاء_احمد
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

"تسيرُ السماءُ على الطُرُقات القديمةِ
حافيةً، حافيةْ،
فما حاجةُ الشُعَراءِ إلى الوَحْيِ
والوَزْنِ والقافِيَةْ؟"


آسمان قدم می‌نهد بر گذرگاه‌های کهن
برهنه پای وُ بی‌پیرایه،
پس شاعران را چه حاجتی باشد
به الهام وُ وزن وُ قافیه؟


#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

يعود الكلام إلى أصله الماء
لا شعر شعر
ولا النثر نثر
وانت تقولين: لن ادعك
فخذني اليك
و خذني معك!


سخن به سرچشمه زلال‌اش باز می‌گردد؛

نه شعر، شعر باشد وُ
نه نثر، نثر...
هنگامی که تو می‌گویی:

"رهایت نمی‌کنم، مرا
از آنِ خویش بدان وُ با خود ببر!"


#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

"انا وانتَ
جُرحٌ في قلبِ عصفور."


"من وُ تو زخمی هستیم،
در قلب یک گنجشک!"


#فاطمة_لیث
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

خذي نفسي أخذُ جيتارة تستجيب
لما تطلبين من الريح.
سوف أدرك في زمن آخر
سوف أدرك أني أنتصرتُ بيأسي
أني وجدت حياتي هناك
خارجها قرب أسمي
خُذى فرسي وأذبحيها
لأحمل نفسي حيا و میتا بنفسي!


مرا برگیر، چو برگرفتن گیتاری که
پاسخ می‌گوید به
هر آن چه که تو از باد می‌خواهی.
من در روزگاری دیگر پی خواهم برد
و سرانجام این حقیقت را در‌می‌یابم؛
که به یاریِ یاس خویش پیروز گشتم،
من زندگی خود را آن‌جا یافتم
ورای آن، در جوار نام خویش.
اسبم را بگیر وُ قربانی‌اش کن
تا خودم را زنده یا مرده خود بر دوش کشم!



#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
#اسبم_را_بگیر_و_قربانی‌اش_کن
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

-من أنت؟
عاشق!
-من أين جئت؟
أنا من سلالات الزنابق، والمشانق!
والريح تحبل، ثم تنجبني!
وترميني على كل الجهات!
-ماذا تريد؟
أريد ميلاداً جديداُ، وأريد نافذة جديدة!
لأحبّها سرّا وتقتلني علانية!


-کیستی؟
یک دلداده هستم من!
-از کدام دیار آمده‌ای؟
من از تبار گل‌های سوسن و چوبه‌های دارم!
و آن‌گاه که باد آبستن شود مرا می‌زاید!
و سپس به هر سو می‌افکند!
-و چه می‌خواهی؟

"مرا تولدی دوباره باشد وُ
پنجره‌ای نو،
تا در خفا دوست‌اش بدارم
تا که آشکارا مرا به کشتن دهد او!"
     
  
#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

"كان علينا أن نقتطع من فرح
الطفولة زاداً لبقية الطريق!"


"بر ما بود که از شادیِ دوران کودکی‌،
اندوخته‌ای برای گذر عُمرمان کنار می‌گذاشتیم."


#غسان_كنفانى
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

تدور الحوارات
بين الكمنجة و العود
حول سؤال الوجود
و حول النهايات
"من قتلت عاشقا مارقا
فلها سدرة المنتهي!"


گفت‌وگو میان کمناچه وُ عود
پیرامون مسأله هستی و
ماهیت فرجام‌ها جریان دارد؛

"هرکه دل‌باخته‌ای سرکش را از پای درآورد
مقامی نزد سدرة المنتهى دارد."


#محمود_درويش
#بخشی_از_شعر
ترجمه: #محمدرضا_موسوی

Читать полностью…

محمود درویش 🦋

و مهربان باشید با آن زنی که مرا کُشت
که این جنایت زیبا همیشه خواستنی بود.


#رضا_براهنی

Читать полностью…
Subscribe to a channel