16817
وبلاگ «مجمع دیوانگان» از سال ۱۳۸۶ آغاز به کار کرد و نسخه تلگرامی آن با سه نویسنده مدیریت میشود. اینجا به مسایل روز، سیاست، جامعه و هنر میپردازیم. . ارتباط با ادمین کانال: @DivaneSaraAdmin . اینستاگرام: instagram.com/divanesara_
✍️ آرمان امیری @armanparian - موضوع این گفتار، بازخوانی دلایل و پیامدهای تغییر در تاریخنگاری دوران مشروطه، به ویژه از جانب ناسیونالیستهای قرن ۱۳ خورشیدی است.
پرسش این است که آیا گرایش ناسیونالیستهای نخستین به تاریخنگاری ملی و سرهنویسی پارسی، تنها یک واکنش احساسی و رومانتیک به عقبماندگی کشور بود؟
آیا آنها بی هیچ توجهی به سنت و تاریخ کشور، مشغول جدالی متعصبانه و شبهفاشیستی با سنت و فرهنگ جامعه بودند؟ (آنچنان که حامیان ایدهی «Dislocative Nationalism» ادعا میکنند؟)
یا در پس این تغییر در دستگاه تاریخنگاری، دستاوردهایی را جستجو میکردند که زمینه را برای شکلگیری مفاهیم سیاست، دولت و ملت در شکل مدرن آن فراهم میکرد؟
همانگونه که در خود گفتار هم اشاره کردم، اینجا به پیشینههای این جریان ورود نکردم، بلکه تنها دستاورد نهایی چند قرن مبارزات سیاسی و اجتماعی ایرانیان با استبدادهای شریعتپناه را در تجربهی ناسیونالیستهای مشروطه بازخوانی کردم. پیشینهی این مبارزات را در فرصتهای دیگر بازخوانی خواهم کرد.
#نظریه_تجدد_ایرانی
اجرا در تاریخ ۲۹-تیرماه ۱۴۰۵
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
- چرا چپگرایان پسااستعماری از تاریخ کهن ایران نفرت دارند؟
- چرا اسلامگرایان تاریخنگاری کهن ایرانی را تهدیدی وجودی علیه خود قلمداد میکنند؟
- چرا در روایت تاریخی، چپگرایان و اسلامگرایان علیرغم تمامی اختلافات ظاهری توانایی اتحاد مداوم علیه ملیگرایان را دارند؟
- و خلاصه اینکه چرا «نفرت از تاریخ ایران»، ضرورتی نظری و تئوریک برای محدودسازی فضای سیاسی در چهارچوبهای رژیم اسلامی است؟
اینها پرسشهایی است که من در دل پروژهای بزرگتر دنبال میکنم. یادداشتهای مقدماتی برا طرح بحث این پروژه را میتوانید در مجموعهی #نظریه_تجدد_ایرانی دنبال کنید. حال به بهانهی جلسهی نقد و بررسی کتاب «رویاهای سنگی» فرصتی فراهم آمده، تا بخشی از مقدمهی ورود به این پروژه را در قالب گفتاری با عنوان «ایران، به مثابه یک پارادایم معنابخش» ارائه کنم. اطلاعات تکمیلی در مورد زمان و مکان جلسه را میتوانید در پوستر پیوست ببینید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
#V 143
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
تنها گروهی که مشروعیت سخن گفتن از «صلحطلبی» را دارد
#A 483
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
پندی از داستان کاوه با ضحاک
#A 482
✍️ آرمان امیری @armanparian - در آن صحنهی ماندگار مواجههی کاوه با ضحاک، رفتار آهنگر دادخواه دو سویهی ناهمگون دارد. نخست در زمان ورودش به درگاه پادشاه است. جایی که با درماندگی میخواهد برای نجات جان فرزند تلاشی کند. رنگ گفتار کاوه و لحن روایت فردوسی در این بخش آشکارا بوی التماس و زاری میدهد. مردی که فرزندش را در آستانهی مرگ میبیند، با دست بر سر میکوبد، (خروشید و زد دست بر سر ز شاه)، ضحاک را به احترام «شاها» خطاب میکند (که شاها منم کاوهٔ دادخواه)، خود را کوچک و «بیزیان» میخواند، (یکی بیزیان مرد آهنگرم) و امیدش تنها به دلرحمی و انصاف خود اوست؛ وجدان خود شاه را به کمک میطلبد (مگر کز شمار تو آید پدید) تا شاید فرزندش از مرگ نجات پیدا کند.
اما این عجز و لابهی ترحمبرانگیز، در صحنهی بعد به یکی از شورمندانهترین خشمهای حماسی شاهنامه بدل میشود که هربار تکرارش خون را در رگها به جوش میآورد. آنگاه که کاوه را به امضای محضر دادگری ضحاک دعوت میکنند و او از خشم انگار که دیوانه میشود:
چو بر خواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
خروشید کای پای مردان دیو
بریده دل از ترس گیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر به پای
من به این رفتار دوگانه و شگفانگیز خیلی فکر کردم. چه شد که خشم کاوه ناگهان فوران کرد؟ آیا خبر نگارش محضر دادگری ضحاک، تکاندهندهتر از خبر محکومیت فرزندش به مرگ بود؟ چرا در برابر آن یکی به درماندگی دست بر سر میزد و با شنیدن این یکی از خشم فریاد میکشید؟ و پاسخی که در نهایت بدان رسیدم همین بود که: بلی! این خبر دوم هزار هزار مرتبه بدتر بود.
خطر نخست برای کاوه تنها یک فاجعهی شخصی بود. پسرش دستگیر شده و در خطر مرگ قرار داشت. وضعیتی که در این سالها هزاران و دهها هزار خانوادهی ایرانی تجربه کردهاند و به خوبی میتوانند گواهی دهند که نخستین واکنش آنها به این گرفتاری چیست: به دنبال آشنایی میگردند؛ یا واسطهای؛ یا اگر ندارند مستقیم مراجعه میکنند به زندان و بازداشتگاه و هرکجایی که بتوانند. ای بسا لابهای میکنند یا التماسی؛ اگر گمان کنند فایدهای دارد فریادی هم میزنند اما مراقب هستند که حتی در آن ظاهر خشمگین و درمانده هم چیزی نگویند که کار را از آنچه هست بدتر کنند. در نهایت، اگر لازم باشد با دادن «تعهد» و گرو گذاشتن ریش و ای بسا سپاس و تمجید شفاهی و مخفیانه از مقامات حل و فصل کنند؛ یا حتی به نمایش، فیالمجلس تشری هم به فرزند گرفتار بزنند دریغ نخواهند کرد که انسان ایرانی «خردِ مصلحتگرا» را به تجربهی دهها قرن زیست تاریخی و اجتماعیاش به خوبی آموخته است.
بخش دوم اما به کلی از جنس دیگری است. حالا ماشین سرکوب یک قدم جلوتر میآید و از قربانیاش میخواهد که به بخشی از «دستگاه رسانهای توجیه جنایت» بدل شود. این دیگر یک مجلس پنهانی تعهد گرفتن در دالانهای تاریک بازداشتگاه و زندان نیست. این تدبیری است برای جار زدن در عرصهی عمومی تا آب به سیمای کریه ضحاک بریزد و سرپوشی بر جنایتهایش بگذارد. پای یک انتخاب شخصی در میان نیست؛ این غرور شخصی یک پدر زحمت کشیده نیست که خودش تصمیم بگیرد فدای آزادی فرزندش کند؛ سرمایهی زندگی یک مادر داغدار نیست که به دست خودش فدای دلبندانش کند؛ این دعوت به مشارکت در سرکوب دیگران است؛ پروژهی توابسازی و تولید همکار امنیتی است. نمیگویند برای اینکه خودت را نجات دهی غرورت را بشکن و تعظیم کن؛ میخواهند برای نجات خودت، در قربانی کردن دیگران شریک شوی و دستی بر دهانشان بگذاری تا در ازای نجات تو، ای بسا صدای دادخواهی هزاران بیگناه دیگر خفه شود. این چیزی است که کاوه نمیتواند بپذیرد.
خروش کاوه، درسی است برای تمام تاریخ، تا به امروز ما: تلاش برای نجات از بیدادگری همانقدر بخردانه است، که همدستی در توجیه جنایت بیشرمانه! و آنقدر بیشرمانه که ای بسا «عملهی ظلم» را حتی در جایگاهی بدتر از خود ظالم قرار دهد! چون آنکه انسانی را به قتل میرساند، تنها یک نفر را کشته، اما آنانی که اصل جنایت و کراهت و قباهت جنایتگری را توجیه میکنند، یا در تمجید و رثای جنایتکار مدیحه میسرایند و ای بسا در سوگش مرثیه میپردازند، راه را برای تداوم جنایت در تمام طول تاریخ هموار میکنند و از آن پس باید شریک و همدست در تمامی جنایتهای مشابه قلمداد شوند.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
در ضرورت فهم گذار از «براندازی» به «انقلاب»
#A 481
✍️ آرمان امیری @armanparian - شمایی که این متن را میخوانید، در هفتهی گذشته شعارهایی دادهاید که احتمالاً یک سال پیش نمیدادید. طی یک ماه گذشته استدلالهایی کردهاید که پیشتر موافقش نبودهاید. رفتارها، اشکها و لبخندهایی را تجربه کردهاید که چند ماه پیش برایتان قابل تصور هم نبوده است. حتی اگر خودتان متوجهش نشده باشید، یک ناظر بیرونی ممکن است در موردتان قضاوت کند: «شما آن آدم قبلی نیستید». در این صورت من میتوانم بگویم که شما یک مورد استثنایی نیستید، بلکه یکی از میلیونها شهروندی هستید که به درون یک «انقلاب» کشیده شده است.
* * *
حتی پس از اوجگیری خیزش «زنزندگیآزادی»، طیفهای سیاسی اپوزیسیون نهایتاً به چند دستهی کلی تقسیم میشدند: اصلاحطلبان رادیکال (که برخلاف همتایان روزنهگشایشان خواستار اصلاحات ساختاری بودند)، گذارطلبان (که عبور از نظام با بازنویسی کامل قانون اساسی را هدف قرار داده بودند) و در نهایت «براندازها» که قرار بود رادیکالترین گسست را از تمامی ارکان حقیقی و حقوقی رژیم فعلی نمایندگی کنند. با تمام اختلافاتی که این جریانها داشتند، به باورم همگی بر سر یک حقیقت نانوشته اشتراک داشتند:: «تکلیف جامعهی ایرانی روشن است، و آنچه باید تعیین تکلیف شود، صرفا وضعیت رژیم است».
این بدان معنا نیست که مدعی شویم همهی طیفها تحلیل واحد و مشترکی از ظرفیتها، ویژگیها یا مطالبات جامعه داشتند. قطعاً تحلیلهایشان متفاوت بود و ایبسا متناسب با اهداف خود، ویژگیهایی را هم به جامعه نسبت میدادند. اینجا منظورم نوعی نگرش «ایستا» (استاتیک) به مختصات جامعهی ایرانی است. یعنی همگی توافق داشتند: این جامعه یک چیز ثابت است و حالا ما باید با مختصاتی که از ابعاد و ویژگیهای آن داریم، سرپوشی مناسب به اسم نظام جدید برایش طراحی و پیشنهاد کنیم. این دقیقاً همان چیزی است که من میتوانم با تعبیر «ذهنیت پیشاانقلابی» یا حتی «ضدانقلابی» از آن یاد کنم.
نمونهی تاریخی چنین ذهنیتی را در جریان انقلاب ۵۷ هم میشود سراغ کرد. برای مثال، فردی مثل مهدی بازرگان به نظرم چهرهی سیاستمداری است که در بازهی «اصلاحات ساختاری» تا «براندازی» تغییر موضع میداد، اما هرگز فهم و بینشی نسبت به وضعیت «انقلابی» نداشت. بازرگان گمان میکرد تکلیف جامعهی ایرانی مشخص است و ویژگیهای آن در سال ۵۸ هم خیلی متفاوت از سال ۵۶ نخواهد بود. پس کافی است ما ظرف ساختار سیاسی را برداریم یا تغییراتی در آن بدهیم، اختیارش را در دست بگیریم و دوباره به حالت نرمال مملکتداری برگردیم. همین شد که اندکی پس از انقلاب اعتراف کرد: «ما اندکی باران میخواستیم، سیل آمد»!
ایراد کار بازرگان را اگر بخواهم در پیوند با موضوع این یادداشت توضیح بدهم، این بود که او فهمی نسبت به پیامدهای «انقلاب» و تفاوت آن با «براندازی» نداشت. او نمیدانست که انقلاب، برخلاف براندازی، صرفاً ساختار سیاسی را بر هم نمیزند، بلکه بسیار بیش و حتی پیش از آن، کل ساختار اجتماعی را دگرگون میکند. ارزشهای جامعه را تغییر میدهد؛ نگرشها، دلخواستها، استدلالها و حتی رفتارهای روزمرهی جامعهی انقلابی را دگرگون میکند. در نتیجه، هرگونه تصور پیشینی دربارهی ابعاد و مختصات مطلوبات و ارزشهای یک جامعهی انقلابی، بهسرعت بیاعتبار میشود. برخی از ناظران ضدانقلابی که تجربهی همراه شدن در دل توفان انقلابی را ندارند، چنین تجربهای را با برچسبهایی همچون «کور شدن مردم» یا «جنبشهای گوسفندی و حرکتهای گلهای» تحقیر و تخطئه میکنند، اما این سطح از کوتهبینی تنها محصول نافهمیِ منطق و پیامدهای عمیق انقلاب است.
ادامهی یادداشت را از اینجا بخوانید (یا از گزینه instant view استفاده کنید)
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
#یادداشت_وارده: ایران در وضعیت «پیشادولت»؟
#V 142
نویسنده مهمان: احمدرضا شجاعی
بازخوانی مشروطه و مسئله دولتسازی در پرتو نگاه فوکویاما
مدتی است دربارهی وضعیت سیاسی امروز ایران تأمل میکنم و به این نتیجه رسیدهام که شاید بتوان آن را نوعی وضعیت «پیشادولت» توصیف کرد. وضعیتی که در آن، مسئلهی اصلی نه دموکراسی به معنای رایج امروزین آن، بلکه اساساً «دولت» است؛ دولتی ملی، منسجم، کارآمد و پاسخگو.
برای روشن شدن این مدعا، ناگزیر باید به انقلاب مشروطه بازگردیم.
مشروطه؛ دموکراسی یا دولتسازی؟
در نگاه من، انقلاب مشروطه بیش از آنکه تلاشی برای استقرار دموکراسی به معنای امروزی باشد، کوششی برای تأسیس یک دولت مدرن ملی بود. مسئلهی اصلی مشروطه، انتقال قدرت از ارادهی شخصی پادشاه به یک ساختار حقوقی و نهادی بود؛ ساختاری به نام «دولت» که بتواند کشور را اداره کند، قانونمند باشد و در برابر جامعه پاسخگو بماند.
تشکیل مجلس ملی نیز در همین چارچوب قابل فهم است: مشارکت دادن مردم در قدرت، نه صرفاً برای تحقق آرمان دموکراسی، بلکه برای محدود کردن اقتدار شخصی و تثبیت نظم سیاسی نوین.
با این حال، کمتر از دو دهه بعد، بسیاری از همان نخبگان مشروطهخواه که خواهان تحدید قدرت بودند، از پروژهی دموکراسی فاصله گرفتند و پشت سر رضاخان ایستادند و به تأسیس سلسلهی پهلوی کمک کردند. چرا؟
پاسخ در پرتو فوکویاما: تقدم دولت بر دموکراسی
در اینجا میتوان از چارچوب نظری فوکویاما استفاده کرد. او مسیر نیل به لیبرالدموکراسی را در سه گام میبیند:
۱. شکلگیری دولت قوی
۲. حاکمیت قانون و مهار قدرت
۳. پاسخگویی و مشارکت دموکراتیک
از نگاه فوکویاما، دموکراسی بدون دولت منسجم، به بیثباتی و فروپاشی میانجامد. نخست باید دولت ساخته شود؛ دولتی که بتواند قلمرو خود را اداره کند، مالیات بگیرد، نظم برقرار کند و تصمیماتش را اجرا کند. سپس باید آن را قانونمند و مهار کرد، و در نهایت، مردم را در آن مشارکت داد.
اگر این چارچوب را بر مشروطه تطبیق دهیم، شاید بتوان گفت نخبگان ایرانی پس از سالها آشوب، مداخلهی خارجی و ضعف ساختاری، به این نتیجه رسیدند که بدون دولت مرکزی قدرتمند، پروژهی مشروطه پایدار نمیماند. از این رو، اولویت را به «دولتسازی» دادند.
پهلوی اول؛ گام نخست دولتسازی
در دورهی رضاشاه، فرایند دولتسازی با سرعتی چشمگیر پیش رفت: تمرکز قدرت، ایجاد ارتش مدرن، اصلاحات اداری، گسترش آموزش نوین، نوسازی زیرساختها و تثبیت اقتدار مرکزی.
این فرایند البته با استبداد سیاسی همراه بود، اما از منظر دولتسازی، گامی تعیینکننده محسوب میشد. به بیان دیگر، پروژهی مشروطه بهجای دموکراسی، وارد مرحلهی ساخت دولت شد.
میتوان استدلال کرد که تا پیش از انقلاب ۱۳۵۷، دو عنصر از سهگانهی فوکویاما تا حدی در ایران شکل گرفته بود: دولت و قانون (ولو ناقص و اقتدارگرا). اما عنصر سوم تحقق نیافت.
گسست ۱۳۵۷؛ بازگشت به پیشادولت؟
انقلاب ۵۷ این مسیر را قطع کرد. ساختار جدید، بهجای تقویت مفهوم دولت ملی، هویت سیاسی را بر مبنای امت تعریف کرد. مرجع پاسخگویی از «ملت» به «ایدئولوژی» منتقل شد. نهادهای مدرن تضعیف شدند و دولت از نهادی ملی و حقوقی، به ساختاری ایدئولوژیک و شبکهای بدل شد.
نتیجه، به تعبیر نگارنده، شکلگیری دولتی فشل و ناکارآمد است؛ دولتی که نه توان حل مسائل پیچیدهی اقتصادی و زیستمحیطی را دارد و نه از انسجام و پاسخگویی کافی برخوردار است.
از این منظر، میتوان گفت ایران امروز بار دیگر در وضعیتی «پیشادولت» قرار گرفته است؛ وضعیتی که در آن، مسئلهی اصلی باز هم دولتسازی است.
آیا دموکراسی بدون دولت ممکن است؟
بحث از دموکراسی، آزادی و انتخابات آزاد، بدون وجود یک دولت ملی منسجم و قانونمند، ممکن است به نتیجهای نرسد. دموکراسی بر بستر نهادهای پایدار سوار میشود، نه در خلأ نهادی.
اگر چارچوب فوکویاما را بپذیریم، شاید بتوان گفت مسئلهی امروز ایران نه «انتقال فوری به دموکراسی»، بلکه بازسازی دولت ملی، احیای حاکمیت قانون و بازتعریف رابطهی دولت و ملت است. تنها بر چنین بستری است که دموکراسی میتواند امکانپذیر و پایدار شود.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام
@divanesara_
.
#یادداشت_وارده: پادشاهی مشروطه، بیشینهسازی دموکراسی بدون واهمه از فروپاشی دولت
#V 141
نویسنده مهمان: کیا محمد صرفی – فارغالتحصیل کارشناسی ارشد حقوق و فعال ایرانگرا
طرحی در حقوق اساسی درباره این پرسش که کدام طراحی نهادی میتواند آزادی، حاکمیت قانون و مهار قدرت را با ثبات دولت جمع کند. آیا پادشاهی مشروطه، در مقایسه با جمهوریهای ریاستی و نیمهریاستی و پارلمانی، راهی برای کاهش تمرکز قدرت بدون گرفتار شدن در بیثباتی سیاسی است؟
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام
@divanesara_
.
ضد انقلاب و خواب آشفته گذار
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
نقدی بر کتاب:
دولتها چگونه فکر میکنند؟
مشخصات کتاب اصلی:
How States Think: The Rationality of Foreign Policy
John J. Mearsheimer و Sebastian Rosato
Yale University Press 2023
برگردان به فارسی: ابوالفضل بازرگان
منتقد: آرمان امیری
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام
@divanesara_
.
#یادداشت_وارده: یک لحظه تاریخی
#V 140
نویسنده مهمان: سینا سیفی - در پژوهشهای مقاومت مدنی گفته میشود اگر سه و نیم درصدِ یک جامعه فعالانه به میدان بیایند، آن جامعه دیگر قابل نادیده گرفتن نیست. یک میلیون نفر، سه و نیم درصدِ جمعیتی برابر با بیست و هشت میلیون نفر است. بیست و هشت میلیون!
آیا ما بیست و هشت میلیون ایرانی خارج از کشور داریم؟ حتی بزرگترین و اغراقآمیزترین تخمینها هم تعداد ایرانیان خارج از کشور را به ده میلیون نمیرساند. و با این حال، فقط در سه شهر بزرگ — از مونیخ تا تورنتو و لسآنجلس، در دو سوی اقیانوس اطلس — بیش از یک میلیون نفر در یک روز به خیابان آمدند. آن هم بر اساس آمار رسمی پلیس — یعنی حداقلیترین و محافظهکارانهترین برآورد ممکن، نه حداکثر ظرفیت واقعی جمعیت حاضر.
یک روز مشخص.
به یک فراخوان مشخص.
فراخوانی که رضا پهلوی داده بود.
تجمعهایی با هدفی مشخص: حمایت از رضا پهلوی به عنوان رهبر دوران گذار.
این جمعیت تصادفی نبود.
این اجتماع پراکنده نبود.
این حضور، پاسخ مستقیم به یک دعوت سیاسی روشن بود.
حتی اگر جمعیت دیاسپورا را ده میلیون نفر هم فرض کنیم — که هیچ آمار رسمی محکمی آن را تأیید نمیکند — بیش از یک میلیون نفر یعنی بیش از ده درصد. ده درصدِ یک جامعه در یک روز! کدام کشور اروپایی را میشناسید که ده درصد جمعیتش در یک روز به خیابان بیایند؟ کدام حرکت سیاسی در غرب را سراغ دارید که چنین نسبتی از جامعه را همزمان و فعال بسیج کرده باشد؟
ما میدانیم همه نمیآیند.
همیشه عدهای نمیتوانند.
همیشه عدهای نمیخواهند.
همیشه عدهای مخالفاند.
اما وقتی بیش از یک میلیون نفر از خانههایشان بیرون میآیند، آن هم نه برای تفریح، نه برای کنسرت، بلکه برای فریاد زدن یک نام — این دیگر حاشیه نیست. این صدایی است که اگر شنیده نشود، مسئله نشنیدن نیست — مسئله نخواستنِ شنیدن است. هر رسانهای، هر دولتی، هر اپوزیسیونی که هنوز میگوید «این نمایندهی جامعه نیست»، باید پاسخ بدهد:
اگر این حجم از بسیج فعال نماینده نیست، پس نمایندگی دقیقاً از چه عددی شروع میشود؟ اتحاد منتظر اجازهی اقلیتهای همیشهمخالف نمیماند. تاریخ وقتی حرکت میکند، از کسانی که مردد میمانند اجازه نمیگیرد.
و بیش از یک میلیون نفر در یک روز، در سه قاره،
یک «نظر شخصی» نیست.
یک لحظهی تاریخی است.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام
@divanesara_
.
شماره ۱۰: از دموکراسی بگو؟! گفتوگوی جمعی درباره انقلاب ملی و مخالفان آن
گفتوگوی جمعی با:
آرمان امیری
البرز زاهدی
مهرداد محمدی
نسخه تصویری این گفتوگو را در یوتیوب ما ببینید:
https://youtu.be/tZThZyiantA
نسخه صوتی با کیفیت بهتر را از اینجا گوش کنید:
کستباکس:
https://castbox.fm/vd/901074367
اسپاتیفای:
https://open.spotify.com/episode/6DVVc7QPVg21Ie3zur6O5t?si=4Gf3klm9Re-TPABoiv2J0g
بهمن ۱۴۰۴
@ZeroRooPodcast
سالهاست که به ما در مورد «خطر جنگ» و پیامدهای آن هشدار میدهند. بیشتر از همه آنها که بر هر سرکوب و جنایتی در داخل کشور با خوانشی بیمعنا شده از «استقلال» سرپوش میگذاشتند. اما اصلا این «جنگ» چیست؟ و چطور میتواند وضعیتی متفاوت از کشتار و سلاخی دهها هزار انسان در خیابانهای شهر باشد؟
فایل صوتی «در چیستی جنگ و چگونگی تحقق صلح»، در واقع یادداشت مفصلی است که ۶ سال پیش نوشته شده و به صورت یک پادکست در این کانال منتشر شده است. با گذشت ۶ سال از تولید و انتشار این فایل، به نظر میرسد موضوع آن، همچنان پاسخی است برای وضعیتی که همین امروز با آن مواجه هستیم.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
در دفاع از انقلاب ملی
#A 478
✍️ آرمان امیری @armanparian - حسام سلامت، در یادداشتی، (در اینستاگرام بخوانید) با مقایسهی ضمنی دو جنبش ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴، جنبش نخست را حامل بار «آزادیخواهانه» قلمداد کرده، اما در برابر جنبش دوم این ابهام را به میان کشیده که این جنبش اساساً خواستار چیست؟ بهویژه آنکه هیچ سخنی از آزادی نمیگوید، حتی نام مشخصی ندارد، و تنها در صورت «ترجمه»ی شعارهایش است که امکانی برای فهم یا نقد آن پدید میآید. در مقابل، به زعم او، جنبش «زن، زندگی، آزادی» با صراحتی که در تکرار واژهی «آزادی» داشت، بینیاز از ترجمه بود و آشکارا خواستار نفی هرگونه سلطه.
نقد من دقیقاً از همینجا آغاز میشود: آیا بهراستی چنین بود؟ آیا آن جنبش واقعاً بینیاز از ترجمه بود؟ و اگر چنین است، آیا کسی میتواند به سادگی توضیح دهد که «آزادی» در آن جنبش دقیقاً به چه معنا بود؟
پیشاپیش به نظر میرسد که آقای سلامت خوانش مشخص خود را از معنای آزادی ارائه میدهد: «نفی هرگونه سلطه». من نمیخواهم صرفاً یادآوری کنم که تعبیر آزادی به «نفی سلطه» خود مصداقی از ترجمه است؛ بلکه میخواهم یک گام جلوتر بروم و بپرسم: این «نفی هرگونه سلطه» خود به چه معناست؟ آیا میتوان آن را به شکلی روشن و بیابهام ترجمه کرد؟
نگاهی کوتاه به تاریخ اندیشه نشان میدهد که در نخستین صورتبندیهای جمهوریخواهانه، آزادی در معنای «نفی سلطه» تعریف مشخصی داشت. در اندیشهی سیسرون و دیگر رومیان، آزادی (libertas) بهمعنای «در معرض ارادهی دلبخواهی دیگری قرار نداشتن» بود. این تعریف در نگاه نخست به تعبیر سلامت شباهت دارد، اما این شباهت بسیار فریبنده است، چرا که مفهوم سلطه در طول زمان دستخوش دگرگونیهای عمیقی شد.
در اندیشهی کارل مارکس، آزادی همچنان با نفی سلطه گره خورده بود، اما سلطه دیگر نه ارادهای خودسرانه، بلکه وضعیتی ساختاری و طبقاتی بود. در این خوانش، کل نظم سرمایهداری مصداق سلطه به شمار میرفت و آزادی، تنها در نابودی تمام این نظام معنا مییافت. اما این پایان ماجرا نبود.
در ادامه، آنارشیستها، میشل فوکو و بسیاری از اندیشمندان پستمدرن، مفهوم سلطه را بیش از پیش گسترش دادند. اکنون هر نظمی واجد سلطه بود: خانواده، رابطهی پدر و فرزندی، زبان، نژاد، جنسیت. در این «سلطهبازار» بیپایان، البته که «دولت» هم بهمثابهی نماد «سلطهی مطلق» ظاهر شد. بدینترتیب، مفاهیمی چون قانون، و حکومت قانون که در اندیشهی کلاسیک میتوانستند ابزار رهایی از ارادهی دلبخواهی باشد، در این خوانشها به صورتی وارونه به «ابزار اعمال سلطهی دولت» تغییر معنا داد.
بدین ترتیب، در حالیکه در فهم عمومی بخش بزرگی از شهروندان جهان، آزادی همچنان وضعیتی است که در آن یک «دولت ملی» با ابزار قانون از حقوق انسانها حمایت میکند، در گفتمانی که به نظر میرسد یادداشت سلامت در دل آن به سر میبرد، رهایی از سلطه، به چماقی برای ستیز با تمامی اشکال جهان آشنای مدنیت حقوقی، قانونی و دولتی تبدیل میشود که هیچ نظم ساختاری را بر نمیتابد و الزامات دولت ملی را به رسمیت نمیشناسد، چرا که پیش از همهی اینها، به هزار یک پیچش کلامی از پذیرش اصل بنیادین و ابتدایی مفهوم «ملت بودگی» شانه خالی میشود.
ادامهی این یادداشت را از اینجا بخوانید یا از گزینه instant view استفاده کنید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
جدال شهر و روستا، در ساحتی جدید
#A 477
✍️ آرمان امیری @armanparian - جنبش سبز را در یک تفسیر کلی میتوان جدال «شهر با روستا» قلمداد کرد؛ البته هر دو در نسخهای اسلامیزهشده! بدیهی است که مراد از این دوگانه، ابداً یک تفکیک جغرافیایی یا حتی صرفاً طبقاتی نیست، بلکه اشاره به تقابل دو دستگاه ارزشی است: از یکسو ارزشهای مدرن و مدنی، و از سوی دیگر سنتگراییای که در بنیاد خود نسبت خصمانهای با مدرنیته، فردیت و ارزشهای مدرن دموکراتیک دارد. با این توضیح، استفاده از دوگانهی «شهر و روستا» در این تحلیل، صرفاً یک نامگذاری تحلیلی برای توضیح شکافی ارزشی است که در طول دههها، بارها در قالب نزاعهای انتخاباتی و اعتراضی خود را بازتولید کرده است.
هرچند کل انقلاب ۵۷ با بنمایهی «بازگشت به خویشتن» و «غربستیزی» به نوعی طغیان خصلتهای سنتی ضدمدرن علیه مدرنیتهی شهری بود، اما به مدد چند دهه رشد اقتصادی و گسترش طبقهی متوسط، رژیم برآمده از شورش شهرستیز، سرانجام اپوزیسیون مدرنِ درونزای خودش را هم پدید آورد. اپوزیسیونی که از دههی هفتاد زمزمههای «جامعهی مدنی» سر میداد تا در سالهای پایانی دههی هشتاد کارش به یک تقابل تمامعیار بکشد. با این حال، این تقابل ابداً از جنس «براندازی» نبود؛ چرا که در هر دو سوی ماجرا، نهتنها نمایندگان سیاسی وابسته به گفتمان رسمی نظام بودند، بلکه بهطرزی شگفتانگیز، در میان رأیدهندگان دو طرف نیز توزیع متوازنی از منتقدان کلیت رژیم وجود داشت!
وجه مشترک تمامی آرایی که از نیمهی دههی هفتاد به صندوقهای رأی ریخته میشد، خصلت «اعتراضی» آنها بود. در هر بزنگاه انتخاباتی، اکثریت رأیدهندگان گزینهای را برمیگزیدند که به زعم خودشان «علیه مطلوبات هستهی قدرت» بود. این واقعیت را اصلاحطلبان هم بهخوبی میدانستند؛ با این حال، در دو بزنگاه حضور احمدینژاد، با تفسیرهای جعلی، تلاش کردند این حقیقت را وارونه جلوه دهند: دفاع طبقهی متوسط از هاشمی رفسنجانی در سال ۸۴، در شرایطی رخ داد که بدنهی اصلی رأی احمدینژاد در دور دوم، او را نماد «طغیان علیه الیگارشی حاکم» قلمداد میکرد. حقیقتی که حتی چهار سال بعد نیز از تفسیر رسمی جریان اصلاحات حذف شده بود.
در بزنگاه ۸۸، بخشی از حامیان میرحسین موسوی را نیروهای وفادار به اصل نظام ولایت فقیه تشکیل میدادند؛ هرچند که بخش بزرگی از رأیدهندگان او، طبقهی متوسطی بودند که گمان میکردند مسیر گذار به دموکراسی را میتوان از صندوق رأی، با اندکی ادویهی اعتراضات مدنی، طی کرد. در نقطهی مقابل، بدنهی احمدینژاد نیز توزیع مشابهی در نسبت با براندازی داشت. هستهی مرکزی رأی او را سازماندهی نیروهای سپاه و زنجیرهی مداحان تشکیل میدادند، اما حملات آتشینش در مناظرهها به هاشمی رفسنجانی و ناطق نوری، نشان داد که بهخوبی میداند برای پیروزی نهایی، باید خودش را نمادی از براندازی نظم موجود جلوه دهد.
در نهایت، با هژمونی دستگاه تفسیری «اصلاحات حکومتی»، صفکشی ۸۸ صرفاً در قالب یک نمودار عمودی بازنمایی شد؛ نموداری که شهر و روستا را در برابر هم قرار میداد. حال آنکه اگر در همان انتخابات، یک نمودار افقی ترسیم میشد، آشکار بود که در سبد رأی هر دو نامزد، هم گروههایی مایل به براندازی حضور داشتند و هم گروههایی در راستای حفظ نظام.
ادامهی این یادداشت را از اینجا بخوانید یا از گزینه instant view استفاده کنید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
چرا از تاریخ ایران نفرت دارند؟
#A 484
✍️ آرمان امیری @armanparian - دوران اصلاحات را با رونق بازار کتاب و نشر، بهویژه در حوزه علوم انسانی به یاد میآوریم. اما با وجود رواج ترجمههای فکری و گفتگوهای پرشور درباره «جامعه مدنی»، نوآوری چشمگیری در پیشینهی کهن تاریخ ایران شکل نگرفت. حتی آثار اندیشمندی چون جواد طباطبایی هم که همان سالها نوشته میشد، باید تا دههی نود منتظر میماند تا بالاخره مورد توجه قرار گیرد.
به موازات بیتفاوتی نسبت تاریخ کهن یا میانه، تاریخنگاری معاصر، سکهی روز بازار نشر آن دوران بود. انقلاب مشروطه، به مبداء تاریخنگاری جدیدی بدل شد که روایتی متناسب با اهداف و روحیات جریان غالب بر طبقهی متوسط ایرانی عرضه میکرد. در این روایت، وقایع پس از مشروطه همچون کودتای سال ۳۲ و البته انقلاب ۵۷، به شکل حلقههای یک زنجیره پیوسته ترسیم میشدند: «یک قرن دموکراسیخواهی»!
تاریخنگاران محبوب این دوران، چهرههایی همچون ناصر همایون کاتوزیان، یرواند آبراهامیان، محمدعلی موحد، تورج اتابکی، حمید شوکت و حتی عبدالله شهبازی بودند که هیچ یک فراتر از تاریخ مشروطه را روایت نکردهاند. فریدون آدمیت و احمد کسروی نیز منابع و مراجع دستاول تاریخنگاری بودند و شمار آنان که دستکم رد پای همان مشروطه را اندکی فراتر از دورهی قاجاریه پیگیری میکردند نیز واقعا نادر و انگشتشمار بود. (تا حدودی ماشالله آجودانی، توکلی طرقی و ای بسا عباس امانت)
این فضا، با رویکرد کلی تاریخنگاران پیش از انقلاب تفاوت آشکاری داشت. دورانی که در آن پژوهشگران سرشناسی چون زرینکوب، ذبیحالله صفا، بهار، شجاءالدین شفا، یارشاطر، ایرج افشار، محمد قزوینی، قیزاده، باستانی پاریزی و دیگران، به تمامی طول تاریخ کهن کشور توجه داشتند. جالب اینکه حتی اندیشمندان چپگرایی چون احسان طبری، مرتضی راوندی و علی میرفطروس نیز از این قاعده مستثنی نبودند و آثار ارزشمندی در بازخوانی تحلیلی تاریخ کهن ایران خلق کردند.
مسالهی اصلاحات اما، تنها در حذف تاریخ ایران کهن (از باستان گرفته تا حتی قرون میانه) و تمرکز صرف بر ایران معاصر خلاصه نمیشد. در این دوران، بنیان تاریخنگاری کهن ایرانی بود که مورد حملات قرار میگرفت. شعار سیاسیِ «یک قرن دموکراسیخواهی» رفته رفته به ادعای گفته و ناگفتهی «ایران، کشوری با تاریخ ۱۰۰ ساله» بدل شده بود. هرگونه علاقه یا توجه به تاریخ کهن، در بهترین حالت مترادف بود با دریافت برچسبهایی همچون «رومانتیک»؛ که در ابداع واژهی کنایهآمیز «باستانگرایی» آشکار است. ناگفته پیداست که در حالتهای افراطی کار به اتهاماتی همچون نژادپرستی و فاشیسم هم میکشید.
جریان اصلی جامعهی مدنی عصر اصلاحات، هرگونه گرایش به تاریخ را مقاومتی ستیزنده در برابر ملزومات مدرنیته و پیشرفت قلمداد میکرد. این در حالی بود که پژوهشهایی در کشور انگلستان نشان میدهد که «روم باستان» در کنار عصر ویکتوریایی، یکی از سه دورهی محبوب تاریخی شهروندان انگلستان است. نظرسنجی دیگری در کشورهای آلمان، فرانسه، ایتالیا و یونان نشان میدهد که ۹۰٪ اروپاییها باستانشناسی را «مفید، ارزشمند و جذاب» میدانند و بیش از ۸۰٪ بازدیدکنندهی سایتها/موزههای باستانی هستند. حتی در آمریکا هم ۷۶درصد از شهروندان در مورد روم باستان اطلاعات دارند و آن را پس از یونان باستان محبوبترین دورهی تاریخی میدانند.
سالها پس از دوران اصلاحات و با پررنگ شدن شکافهای اجتماعی، بازار برچسبهای تخطئه کنندهی تاریخنگاری ایرانی بار دیگر رونق گرفته است. جدالی سیاسی میان سه اردوگاه بزرگ «اسلامگرا»، «چپگرا» و «ملیگرا» در جریان است که به تناظر باقی شاخصهای سیاسی، عینا میتوان آن را با گونهی تاریخنگاری هر کدام تطبیق داد. در سنجش این تناظر، من میتوانم چند پرسش چالشی مطرح کنم:
- چرا چپگرایان پسااستعماری از تاریخ کهن ایران نفرت دارند؟
- چرا اسلامگرایان تاریخنگاری کهن ایرانی را تهدیدی وجودی علیه خود قلمداد میکنند؟
- چرا در روایت تاریخی، چپگرایان و اسلامگرایان علیرغم تمامی اختلافات ظاهری توانایی اتحاد مداوم علیه ملیگرایان را دارند؟
- و خلاصه اینکه چرا «نفرت از تاریخ ایران»، ضرورتی نظری و تئوریک برای محدودسازی فضای سیاسی در چهارچوبهای رژیم اسلامی است؟
اینها پرسشهایی است که من در دل پروژهای بزرگتر دنبال میکنم. یادداشتهای مقدماتی برا طرح بحث این پروژه را میتوانید در مجموعهی #نظریه_تجدد_ایرانی دنبال کنید. حال به بهانهی جلسهی نقد و بررسی کتاب «رویاهای سنگی» فرصتی فراهم آمده، تا بخشی از مقدمهی ورود به این پروژه را در قالب گفتاری با عنوان «ایران، به مثابه یک پارادایم معنابخش» ارائه کنم. اطلاعات تکمیلی در مورد زمان و مکان جلسه را میتوانید در پوستر پیوست ببینید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
چرا وطندوستی دیگر ممکن نیست!
#V 143
نویسنده میهمان - مجتبی رحیمی (@Mojtaba4378) : سال ۱۴۰۱، در روزهایی که بند زندان میزبان ما بود، مسابقات تیم ملی فوتبال ایران را از پشت میلهها دنبال میکردیم. با هر گلی که تیمِ مستقر دریافت میکرد، ولولهای از هلهله و شادی بند را فرامیگرفت. ناظری غریبه در بیرون از آن فضا، شاید این طغیانِ شادمانی را به پای نفرت از خاک و بوم مینوشت؛ اما حقیقت، فرسنگها با این پندار فاصله داشت. آن آدمها عاشقانه ایران را دوست داشتند. شورِ آن لحظه، نه برخاسته از تمنای شکست ایران، بلکه عصیانی نمادین علیه ساختاری بود که میکوشید جامهی «تیم ملی» را بر قامت ایدئولوژی خود بپوشاند. آن واکنش، هرچند تلخ و پارادوکسیکال، هنوز یک «واکنش» بود؛ تبلرزهای که نشان میداد بیمار هنوز زنده است و قلبش برای مفهوم ایران میتپد.
چهار سال از آن روزها گذشته است. امروز اما افق دیگری پیش چشم ماست. دماسنج جامعه دیگر حتی آن شادیهای اعتراضی را هم ثبت نمیکند. نه از شور حمایت اثری مانده و نه از حرارت مخالفت؛ نوعی کرختی، بیتفاوتیِ مزمن و گسستِ روانی جای هر دو را گرفته است. این دگرگونیِ بنیادین، بیش از هر چیز نشانهای تلخ از فرسودگی و زوال مفهومی است که میتوان آن را «وطنآگاهی» نامید.
وطن؛ از علقهٔ غریزی تا دستاورد مدرن
وطنآگاهی، یک غریزه کور یا صرفاً دلبستگیِ عاطفی به زادگاه نیست. انسانها به صرفِ تولد در یک جغرافیا، آنجا را «وطن» خویش نمییابند. وطن، یک دستاورد سترگِ تاریخی است؛ سازهای که بر شانههای دولت مدرن، مفهوم شهروندی، حاکمیت قانون، امنیت پایدار و مهمتر از همه، «امید به آینده» بنا میشود. وطن زمانی متولد میشود که فرد، تاروپود سرنوشت خود را با پودمانِ سرزمینی که بر آن ایستاده، گرهخورده ببیند.
این مفهوم در ایران نیز ناگهانی و بیریشه سر برنیاورد. از احیای هویتی نام ایران در عصر صفوی تا دمیدن روح آزادی در کالبد انقلاب مشروطه، ایرانیان راهی طولانی را پیمودند تا از «رعایای یک پادشاه» به «شهروندان یک کشور» بدل شوند.
گسست در پیوندِ شهروند و سرزمین
مشکل بزرگ آنجاست که این مسیرِ تکاملی، برگشتناپذیر نیست. اگر مدرنیته را فراتر از ابزار و تکنولوژی، منظومهای از نهادهای مدنی، حقوق اساسی، تفکیک قوا و افقِ گشودهی فردا بدانیم، آنگاه عیان میشود که تضعیف این ارکان، مستقیماً تیشهزدن به ریشه وطنآگاهی است.
منتقدان ساختار سیاسی ایران سالهاست استدلال میکنند که این سیستم نه تنها قطارِ مدرن شدن ایران را متوقف کرده، بلکه در بسیاری از ساحتها به بازتولید الگوهای پیشامدرن روی آورده است؛ ساختاری که در آن، وفاداری نه به قانون و شهروند، بلکه به ایدئولوژی و هسته سخت قدرت پاداش داده میشود. در تلاقی این انسداد سیاسی با بحرانهای کمرشکن اقتصادی، نااطمینانیِ نهادینهشده، مهاجرت تودهای و فرار سرمایه، چشمانداز آینده یکسره فروپاشیده و پیوند حیاتیِ شهروند با سرزمینش به نازکترین تار خود رسیده است.
وطن؛ وعدهای برای فردا
وطن را نمیتوان صرفاً در گذشته قرنطینه کرد. هیچ جامعهای نمیتواند تابوت هویتی خود را تنها با تکیه بر مفاخر تاریخی، اساطیر کهن یا خاطرات جمعی سرپا نگه دارد. وطن، پیش و بیش از آنکه روایتی از دیروز باشد، وعدهای برای فرداست. وقتی نسل جوان به این یقین میرسد که برای تحقق یک «زندگی معمولی» راهی جز ترک وطن ندارد، وقتی امنیت حقوقی و اقتصادی جایش را به تعلیق دائمی میدهد و وقتی فرد خود را بازیگری بیاختیار در تعیین سرنوشت کشورش مییابد، وطن آرامآرام از یک «پروژه ملی و زنده» به یک «نوستالژی و خاطرهٔ مرده» تقلیل مییابد. وطندوستی دیگر نه با دستور حکومتی معنا پیدا میکند، و نه با تبلیغ مخالفان حکومت.
بحران اصلی: تنهاییِ جمعی
بزرگترین خطری که امروز کیان ایران را تهدید میکند ویرانیِ همان زیرساختهای تمدنی و نهادی است که وطنآگاهی روی آنها تنفس میکرد. بیتفاوتی، به مراتب از خشم خطرناکتر است. جامعهای که هنوز خشمگین است و اعتراض میکند، یعنی هنوز خود را مالک خانه و شریک در سرنوشت آن میداند؛ اما جامعهای که به فازِ سکوت و تماشاگریِ محض کوچ کرده، پیوندهای عقلانی و عاطفی خود را با آینده این جغرافیا بریده است.اگر روحِ وطن، همان آیندهٔ مشترک باشد، تراژدی امروز ایران این است که آینده، برای تودههای وسیعی از این مردم، دیگر نه «آینده» است و نه «مشترک».
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
تنها گروهی که مشروعیت سخن گفتن از «صلحطلبی» را دارد
#A 483
✍️ آرمان امیری @armanparian - در مور اینکه تعریف «جنگ» دقیقا چیست؟ اختلاف نظرهای فراوانی وجود دارد؛ اما برای سنجش عیار «مخالفت با جنگ» و اتهام «جنگطلبی» میتوان از مسیر دیگری هم وارد شد: اینکه به جای جنگ بپرسیم: «معنای صلح چیست؟»
غیاب جنگ، میتواند دستکم در سه سطح مختلف توصیف شود: آتشبس، ترک مخاصمه و در نهایت صلح. همین تجربهی چند ماه گذشته از وضعیت «آتشبس» نصفه و نیمهای که ایجاد شد بهتر از هر دانشنامهای به ما نشان داد که چه اختلاف فاحشی میان اشکال مختلف «توقف جنگ» با «صلح» وجود دارد.
صلح، یک وضعیت چندجانبه است که در تمامی سطوح نظامی، سیاسی، حقوقی، اقتصادی و حتی فرهنگی باید تجلی پیدا کند. تعاریف تقلیلگرایانهای که فقط یکی از این سطوح را در نظر بگیرند (مثلا صلح را صرفا نظامی یا حقوقی تعریف کنند) بخش بزرگی از هدف و توقع ما را از مفهوم صلح نادیده میگیرند. هیچ ناظر خردمندی وضعیت «نه مذاکره میکنیم، نه جنگ میشود» را برآورده کنندهی اهداف و ارزشهای بشری که شایستهی عنوان «صلح» باشند نمیداند.
اینکه رویای تنشزدایی و بازگشت روابط دو کشور ایران و آمریکا به وضعیت طبیعی و صلحآمیز چقدر قدمت دارد را سخت بشود تخمین زد. به هر حال، دستکم از میانهی دههی هفتاد و اوجگیری جنبش اصلاحات، با رسم شکل و نشان دادن مصداق میتوان یادآوری کرد که بخش بزرگی از جامعهی ایرانی، بیتاب عادیسازی روابط با جهان غرب بودند. رویایی که گمان میرفت اصلاحطلبان باید آن را در داخل ساختار حکومتی نمایندگی کنند.
اینکه چرا اصلاحطلبان در تحقق هیچ یک از آن مطالبات موفق نبودند، موضوع این یادداشت نیست. فقط میدانیم بخش بزرگی از رویاهای آن جنبش به مرور بر باد رفت. چه به دلیل «اصلاحناپذیری ساختار حکومت»، چه به این دلیل که خود اصلاحطلبان، در مورد بسیاری از مطالبات اجتماعی، اگر دگمتر، مرتجعتر و مدنیتستیزتر از اصولگرایان حکومتی نبودند، دستکم وضعیت خیلی بهتری هم نداشتند و نمیتوانستند خواست واقعی جامعه را نمایندگی کنند.
کمترین مصداق این خواستهای مدرن همان مسالهی حجاب بود که سرانجام جامعه موفق شد با دور زدن اصلاحطلبان ضربهگیر، مستقیما برایش «بجنگد» و دستکم بخشی از حق خود را به دست بیاورد. اوضاع برای بسیاری از دیگر مطالبات جامعه اما بسیار سختتر از قضیهی حجاب بود؛ به ویژه دغدغههای اقتصادی و پیوند آنها با ضرورت بدل شدن به یک بازیگر نرمال در دل نظام جهانی و بایگانی کردن مالیخولیای اسرائیلستیزی. دشواری این مطالبات فقط از بابت سختجانی حکومت نبود؛ این بار پای اردوگاه عریض و طویلی از چپ سکولار پسااستعماری گرفته تا چپ شیعی هم به میان آمد که هویت و موجودیتشان در رویای نبرد آخرالزمانی برای نابودی ارزشهای مدرنیته خلاصه میشود!
نیاز به استدلال خیلی پیچیدهای نیست که بفهمیم جریاناتی که تمام دستگاه فکریشان ستیز با مدرنیتهی لیبرال و ترسیم تصویری «استکباری» از نظم جهان است، هرگز نمیتوانند مدعی ایجاد «صلح» با همان «نظام سلطه» باشند. میتوان تصور کرد که چماق واقعیت برخی از این انقلابیون ابدی را متقاعد کرده که دستکم از وضعیت «جنگ مستقیم و آشکار» پرهیز کنند؛ اما بزک کردن این موقعیت «ترک مخاصمه» به اسم «صلحطلبی»، شعبده ای است که بجز در بزنگاه آغاز جنگ، خودشان هم چندان مایل به تکرارش نیستند و با سیمای آرمانی «مبارز»شان سازگاری ندارد.
در برابر این نیروها، تنها جریانی که امروز میتواند خود را پرچمدار اصیل «صلحطلبی» در جامعهی ایرانی بداند، همان بخش از جامعه است که سالها در مدنیترین شکل ممکن میهندوستی خودش را با شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» فریاد زده، و مخالفتش با سیاستهای تخاصمی و تنشزا را به شکل «فلسطین رو رها کن، فکری به حال ما کن» به نمایش گذاشته است. در تمام این مدت نیز تلاش کرده تا کشور را از گرفتاری در منجلاب «ترک مخاصمه» به سمت گسترش مراوده و همگرایی با جهان در تمامی سطوح سیاسی، اقتصادی، فرهنگی بکشاند.
امروز و در پس سالها تجربهی ناکام اصلاحات، این بخش از جامعه به تلخی دریافته که امکان حصول هیچ کدام از مطالباتش از دل مسیر کمهزینهی اصلاحات وجود ندارد، پس به ناچار الزام پرداخت هزینهی سنگین یک «انقلاب ملی» را پذیرفته است. چه جای تعجب اگر به همین تناسب، برای حصول یک «صلح پایدار» نیز هزینهی جراحیهای کوتاه مدت را بپذیرد. مهم این است که این هزینهها، هرقدر هم سنگین باشند، هزینهی گذار از این ورطهی «نه جنگ و نه صلح» برای رسیدن به یک صلح پایدار، و بهرهمندی از تمامی ابعاد و دستاوردهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتی فرهنگی آن است.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
✍️ آرمان امیری @armanparian - دوازدهم تیرماه، شهرنوش پارسیپور، در غربت مهاجرت چشم از جهان فرو بست. او، پس از سیمین دانشور، از زنان پیشگام در رماننویسی ایران بود و رمانهای شاخصی همچون «طوبا و معنای شب»، «مردان در برابر زنان» و «زنان بدون مردان» را از خود به جای گذاشت، با این حال، درست به مانند دانشور، او نیز نتوانست تصویری از زن مدرن ایرانی خلق کند. تا پیش از دههی هفتاد نه تنها در آثار نویسندگان و سینماگران مرد ایرانی، بلکه حتی در معدود آثار زنان هنرمند نیز شخصیت زن ایرانی همچنان به شکل موجودی منفعل، قربانی جامعه، یا در نهایت حامی، پشتیبان و البته شیفتهی مردان تصویر میشد که پارسیپور نیز از این قاعده مستثنی نماند. نخستین بازنماییها از تصویر زن مدرن ایرانی، چند دهه پس از آغاز رماننویسی ایرانی و سالها پس از آنکه نخستین زنان نویسنده کارشان را شروع کردند خلق شد، آن هم نه از جانب یک نویسندهی زن!
کلیپ پیوست، بخشی از گفتگویی است که بیش از یک سال پیش، در بازخوانی رمانهای دههی هفتاد ایرانی با رسانهی پارسی انجام دادم. نسخهی کامل این گفتگو را از اینجا میتوانید ببینید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
پندی از داستان کاوه با ضحاک
#A 482
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
#A 481
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
#یادداشت_وارده: ایران در وضعیت «پیشادولت»
#V 142
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام
@divanesara_
.
عکس مربوط به تابلوی «Signing of the Constitution» اثر «Howard Chandler Christy» است.
ضد انقلاب و خواب آشفتهی گذار
#A 480
✍️ آرمان امیری @armanparian - محمد مالجو خواستار آن است که در رفراندومِ پس از سقوط، همزمان با حذف گزینهی «ولایت فقیه»، گزینهی پادشاهی مشروطه نیز کنار گذاشته شود. این روایت صرفا بیان یک مطلوب نهایی برای جریان ضدانقلاب نیست، بلکه نشانهی یک هدفگذاری سیاسی در دوران گذار است؛ هدفی که تحقق آن مستلزم مهار اثرگذاری نیروهای انقلابی در همان دورهی گذار است.
با گذشت یک ماه از آخرین تلاشهای رسانهای برای تحریف مطالبات کف خیابان با برچسبهایی نظیر «صداگذاری»، هنوز هم میتوان رد این تقلاها را دید. با این حال، اگر از این مانورهای تبلیغاتی بگذریم، واقعیت آن است که مخالفان انقلاب شاید بهتر از بسیاری از نیروهای میدانی دریافتهاند که توازن اجتماعی تا چه اندازه به سود انقلاب تغییر کرده است. از همین رو، بیش از هر زمان دیگری از سپردن مسیر سیاست به ارادهی نیروهای انقلابی هراس دارند و به آخرین راهحل قابل تصور ــ هرچند نه لزوما عملیاتی ــ چنگ زدهاند: مهندسیِ مدیریتشدهی دوران گذار با حفظ پوشش امنیتی و جلب رضایت بازیگران خارجی.
در این چارچوب، تلاش میشود توافقی میان دستگاه امنیتی و یک بازیگر خارجی شکل گیرد؛ توافقی که در آن، ماشین سرکوب به «اصلاحی مدیریتشده» تن دهد و طرف خارجی نیز در برابر دریافت امتیاز، از تغییرات بنیادین چشمپوشی کند. در چنین سناریویی، امید آن است که با جایگزینی «جمهوری اسلامی» با عنوانی حداقلیتر چون «جمهوری»، و در فضایی آمیخته به سانسور و فشار امنیتی، جامعهی فرسوده از سرکوب به همین سطح از تغییر رضایت دهد و از ادامهی حضور خیابانی منصرف شود.
پیشنهادهایی از جنس آنچه در بیانیهی میرحسین موسوی و سپس در بیانیهی ۱۷ نفره و نامهی ۴۰۰ امضایی مطرح شد، آشکارا یا ضمنی بر همین مسیر تمرکز دارند: تأکید بر «ضرورت رفراندوم» بدون توضیح دربارهی سازوکار برگزاری و تضمینهای آن. (نامهی ۴۰۰ امضایی حتی کار را به جایی رسانده بود که آشکارا خطاب به حکومت بگوید که اگر دست دوستی ما را نپذیرید، ماشین انقلاب از روی همهمان رد میشود!)
در این میان، مالجو، نقش کودک زباندرازی را دارد که ناخواسته راز مگوی خانواده را فاش میکند! بدین ترتیب که نه تنها از محتوای رفراندوم مورد نظر پرده بر میدارد، بلکه در یک وارونهنمایی کودکانه مدعی میشود: جریان پادشاهی، با حمایت از حملهی نظامی، خواستار حذف «عاملیت مردم» از سرنوشت کشور هستند. تأکید او بر کلیدواژهی «عاملیت مردم»، از نگاه من نوعی لغزش فرویدی است که ناخواسته به نقطهی کانونی منازعه اشاره میکند: اینکه چه کسی و در چه شرایطی ابتکار عمل تعیین سرنوشت سیاسی را در دست خواهد داشت.
اگر اعتمادی به نقش تعیینکنندهی مردم وجود داشته باشد، نیازی نیست که کسی پیشاپیش در نقش شورای نگهبان خودخوانده ظاهر شود و گزینههای رفراندوم را محدود و پالایش کند. حقیقت اما همین است که کل این پروژه، دقیقا برای مهار همین «عاملیت جامعه» طراحی شده است.
در سناریوی مورد حمایت انقلابیون، هرگونه مداخلهی خارجی تنها در حد توقف ماشین سرکوب معنا پیدا میکند؛ مداخلهای که بتواند توازن قوا را به سود جامعه تغییر دهد و امکان بازگشت ابتکار عمل به خیابان را فراهم سازد. تبدیل سناریوی «انقلاب» به «گذار»، اتفاقا پروژهای است در جهتی کاملا وارونه!
آخرین امید ضد انقلاب این است که بتواند با پنهان شدن پشت ویترینی از «صلحطلبی و پرهیز از خشونت»، مدلی از مدیریت گذار را ارائه دهد که در آن هیچ جایی برای نقشآفرینی جامعه وجود نداشته باشد. در این سناریو، گذار طلبان از مذاکرات غیرشفاف و پشتپردهی نمایندگان حکومت با نیروی خارجی حمایت میکنند و در مواردی حتی با خارجیها بر سر «ضرورت توافق» ارتباط برقرار میکنند تا کار از وضعیت «غیرقابل کنترل خیابان» به «مدیریت محدود پشت درهای بسته» منتقل شود.
البته این فقط «تنها سناریوی ممکن» برای پیروزی نیرویی است که از همین حالا میداند سر سوزنی مشروعیت اجتماعی ندارد و آخرین پایگاههای خودش در دل جامعه را با مشارکت در تعدیل کراهت کشتار دیماه از دست داده است. اما اگر در پایان این متن من بخواهم قضاوتی هم در مورد «امکان تحقق» این سناریو داشته باشم، به همین میزان اکتفا میکنم که این پروژه هم به مانند تمامی توهمات خودساختهی این جریان ورشکسته، پیشاپیش محکوم به شکست است. آنها که در دوران سکون اجتماعی توانایی «مهندسی جامعه» را نداشتند، در کوران فوران انقلاب نیز کاری از پیش نخواهند برد و در نهایت این امواج انقلاب است که ضدانقلاب را نیز در کنار ماشین سرکوب در هم میکوبد و عاملیت نهایی را به دست خواهد گرفت.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
وکیل مدافع شیطان
#A 479
✍️ آرمان امیری @armanparian - در سالهای اخیر، حجم ارجاع تحلیلگران نزدیک به جمهوری اسلامی به آرای جان جی. مرشایمر بهطرزی خیرهکننده افزایش یافته است. نام او بهتدریج به یکی از رایجترین منابع شبهآکادمیک برای توجیه سیاست خارجی تهاجمی جمهوری اسلامی بدل شده؛ چنانکه گویی واقعگرایی در روابط بینالملل، در نهایت چیزی نیست جز زبان نظریِ مشروعیتبخش به ماجراجوییهای منطقهای، سرکوب داخلی، و تقابل دائمی با غرب.
البته این پدیده صرفاً محدود به تحلیلگران حکومتی نیست. خود مرشایمر نیز طی سالهای گذشته حضوری فعال و پررنگ در عرصه رسانهای داشته و بارها کوشیده است تصمیمات پوتین علیه غرب، سیاستهای توسعهطلبانه جمهوری اسلامی، و حتی برخی اقدامات بنیادگرایان اسلامگرا را نه بهمثابه تهدیدی برای نظم جهانی، بلکه بهعنوان واکنشهایی «قابل فهم» و حتی «عقلانی» در برابر سیاستهای آمریکا و اروپا بازنمایی کند. در این روایت، انگشت اتهام تقریباً همیشه به سوی غرب است و بازیگران اقتدارگرا، تروریستی یا ماجراجو، اغلب در جایگاه قربانی یا کنشگر منطقی قرار میگیرند.
تکرار پُربسامد نام مرشایمر بهعنوان مرجع علمی چنین تصمیماتی، ناگزیر این پرسش را در ذهن بسیاری از مخاطبان ایجاد میکند: آیا واقعاً چنین اندیشمندی با این سطح از ادعاهای بحثبرانگیز، جایگاهی معتبر در دانش روابط بینالملل دارد؟ آیا بنا بر منابع آکادمیک، این روسیه و ایران و حماس و حزباللهاند که بازیگران عقلانی جهان سیاست به شمار میروند، و این آمریکا و اروپا هستند که جهان را به نابودی میکشانند؟
این یادداشت به بهانهی نقد یکی از جدیدترین آثار مرشایمر که به فارسی ترجمه شده، تلاشی است برای پاسخ به همین پرسش. هدف آن است که به سادهترین زبان ممکن نشان داده شود چگونه مرشایمر حتی در کتابهای خودش با استدلالهایی مغالطهآمیز از مقدمات به ظاهر منطقی و حتی خلاقانه، به نتایجی کاملا وارونه میرسد؟
فقط یادآوری کنم یادداشتی که در ادامه منتشر میشود، نسخهی خلاصه شدهی یک مقالهی مفصل در نقد کتاب مرشایمر است که در پینوشت آن مقاله، نقدی هم به نتیجهگیری مترجم کتاب نوشتم. جایی که مترجم، حتی بدتر از مرشایمر، صراحت کلام نویسنده در همین کتاب را هم نقض و وارونه میکند تا به نتایج به مراتب عجیبتری هم برسد.
یادداشت خلاصهی تلگرامی را از اینجا بخوانید (یا از گزینه instant view استفاده کنید) و فایل نسخهی کامل این مقاله را به صورت یک فایل پیدیاف از اینجا دریافت کنید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
وکیل مدافع شیطان
.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
#یادداشت_وارده: یک لحظه تاریخی
#V 140
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام
@divanesara_
.
سخن ماند از ما همی یادگار
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام
@divanesara_
.
در چیستی جنگ و چگونگی تحقق صلح
در نخستین پادکست از مجموعه جدید خود، به سراغ پرسش در باب صلح و جنگ رفتهایم. هدف آن است که برای پرسش «چگونگی تحقق یک صلح پایدار» پاسخی پیدا کنیم. به این منظور، از نظرات امانوئل کانت شروع میکنیم، نگاهی خواهیم داشت به تعریف «کلاوزویتس» از جنگ، سپس بخشی از نظرات مارکس و انگلس در باب جنگ را مرور خواهیم کرد و در نهایت با بهرهگیری از نگاه لئو تولستوی، سعی میکنیم به یک جمعبندی نهایی برسیم.
#پادکست شماره ۱
کتاب مورد اشاره: «فیلسوفان صلح و جنگ»
نوشته: «والتر برایس گالی»
پادکستهای مجمع دیوانگان را علاوه بر کانال ما میتوانید از طریق CastBox هم دنبال کنید.
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام
@divanesara_
.
در دفاع از انقلاب ملی
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.
جدال شهر و روستا، در ساحتی جدید
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
اینستاگرام «مجمع دیوانگان»
.