"در تماس با فرد بیمار"
هوش کلامی بالا:
سلام، بهتری، اگه کاری داشتی در خدمتم، نگران نباش، خداحافظ
فاقد هوش کلامی:
سلام، خوبی؟ چه خبر؟ چی بهتون میدن؟ داروهات چیه؟ پرستاران برخوردشان چطوره؟ چه خبر؟ از کجا گرفتی؟ راستی از فلانی خبر داری؟ دیگه چه خبر؟ راستی فلانی هم مرد! چه خبر؟ چه خبر...
@everything94
بدترین حسی که یک جامعه ناسالم به افراد جامعه میدهد، حس خشم بدون دلیل در مقابل افراد عادی جامعه است
به فضای مجازی نگاهی بیندازید و ببینید چگونه همهی ما در یک حالت خشم و پرخاشگری بدون دلیل، گویی که پدر کشتهی هم هستیم به سر میبریم
نگاهی دقیقتر به دنیای واقعی هم به همینگونه است.
@everything94
میدانی وطن چیست؟
وطن یعنی اینکه نباید همهی این اتفاقها میافتاد.
@everything94
قرنی که بر ما گذشت...
"زندگی صد سال اولش سخته".
@everything94
@everything94
بعضی آدم ها مثل شیرینی اند
حسابی شیرین اند.اولش خیلی می چسبند اما از یک جایی به بعد دیگر دلت را می زنند.اگر هم ادامه بدهی حتی ممکن است حالت را به هم بزنند.
فقط برای لحظه ای، دقیقه ای یا ساعتی لذت بخش اند و بعد عذاب آور می شوند.
بعضی آدم ها، تلخی جزیی از ذاتشان است.غمی تلخ اما دلنشین در وجودشان دارند.تلخی شان غافلگیرت نمی کند.خیلی هم مطبوع است.
درست شبیه فنجانی قهوه ی خوب دم کشیده.
این آدم ها اصلا تلخی شان است که دلچسبشان می کند.گاهی با شکر، گاهی با شیر و گاهی با شکلات سعی می کنی تلخی شان را کم کنی اما اگر افراط کنی انگار طعم واقعی را از بین برده ای و چیزی دروغین را فرو می دهی که نسبتی با قهوه ندارد
همین است که آدم های تلخ را باید با طعم واقعی شان مصرف کنی و البته که حد و اندازه ی مشخصی دارد مصرف کردنشان.
بعضی آدم ها اما بادام تلخ اند.
همینطور که غرق دنیای درون خودت یا متوجه چیزی در بیرون خودت هستی و داری بی هوا و با لذت بادام ها را فرو می دهی ناگهان زیر دندانت در می آیند و تو را از دنیای درون و پیرامونت بیرون می کشند و متوجه خودشان می کنند.
ناگهان تمام حواست به دهان وزبان می رود و به موجودی که ترا از آنچه در آن غرقی بیرون می کشد.
ناگهان می بینی ساعت ها گذشته و تو بی خبر درگیر گرهی در درون خود یا بافه ای از خیال در جهان پیرامون بوده ای.
ناگهان با خبر می شوی که چه حجم بزرگی بادام شیرین را فرو داده ای بی آنکه طعمشان را فهمیده باشی.
ناگهان وحشت می کنی.
بعضی آدم ها تو را ناگهان متوجه خود و جهانی که بافته ای می کنند و سخت حیرت می کنی.
بعضی ها بادام تلخ اند که با وجود خواص فراوانش بلعیدنی نیست
غفلت کردنی نیست.
بادام های تلخ دوست داشتنی نیستند اما سخت لازم اند.سخت مهم اند.سخت قابل اعتنایند.
بادام های تلختان را دریابید و قدرشان را بدانید.آنها نمی گذارند در پیله ای که بافته اید گیر بیفتید و بپوسید.آنها حقایق و شیرینی های زندگی که نادیده می گرفتید را به شما یادآوری می کنند.
@everything94
زوجهای زیادی را دیدهام که بر اساس تفکرات و اعتقادات و حتا سلیقههای مشترک با هم ازدواج کردهاند امّا بعد از چند سال در اوج ِ تنفّر یا بیتفاوتی از هم جدا شدهاند یا زندگی مشترکشان را در جنجال و جدال هر روزه به فلاکت ادامه دادهاند. معمولاً اعتقاد بر این است که وقتی زن و مرد مشترکات فکری و اعتقادی و زمینههای مشترک کاری و سلیقگی داشتهباشند، زندگی مشترک ِ ابدی ِ خوبی هم خواهند داشت. اما چنین نیست.
مادربزرگم هر وقت کسی بر او خُردهای میگرفت، در دفاع از خودش همواره یک ضربالمثل معروف کُردی را تکرار میکرد که «هر کسی عیبهای خودش را داخل بُقچهای گذاشته و انداخته پشتش، تا نبیندش»! و از این راه طرف مقابل را به عیبهای خودش حواله میکرد! امّا البته بعدها من دریافتم که ضربالمثل مادربزرگ بسیار بیشتر از آنچه به درد او خورده بود، به درد ِ خودم خورد و متوجه شدم که میتواند در فهمیدن ِ علت فروپاشی عشقهای بزرگ ِ منتهی به زندگی مشترک، یاریگر باشد.
انسانها محصول ِ «جامعه» و «جمع»ی هستند که کاملاً اتفاقی در آن زادهشدهاند. در جوامع خاورمیانهای ِ ما که مالامال از اختلافات طبقاتی، جنسیتی، قومی، نژادی، زبانی و... هستند، و نیز اساسیترین و تاثیرگذارترین نهاد اجتماعی، «خانواده» است، هر انسانی در همان سالهای نخست ِ کودکی، «بُقچه»ی پُر و پیمانی از کمبودها و تبعیضها و عُقدهها را به ارث میبرد و تا آخر عمر با خود حمل میکند. این «بُقچه» امّا نه در دستاناش بلکه بر دوشاش و بر پشتاش جا خوش خواهد کرد تا هم او بتواند دستاناش را در نبرد ِ روزانهی ستمگری و ستمبری آزادانه به کار گیرد و هم خودش از آگاهی بر آن همه کمبود و عُقده و نکبت که به ارث برده و در داشتنشان گناهی ندارد، معاف بماند ودر بیخبری ِ افیونی ِ ناخودآگاهش خوش باشد.
این «بُقچه» که من ناماش را «بُقچهی لعنت» میگذارم، تا ابد همراه ِ ما خواهد بود.
👉 @everything94
محتویات این «بُقچه» ربط ِ زیادی به عقاید و سلایق ما ندارد و اصلا محتویاتاش از نوع ِ «عقیده» و «سلیقه» نیست. ما در برخوردهای اتفاقی یا کوتاهمدت با دیگران، متوجه محتویات ِ این «بقچه» نمیشویم، چرا که آنها آن را به پشت انداختهاند و بسا ممکن است که خودشان هم از آن بیخبر باشند. نقابی که هر کسی به صورت زده، تا مدتها میتواند محتویات «بقچه»ی پشتی را پنهان بدارد اما در طولانیمدت، در یک روند دامنهدار ِ دوستی یا زندگی ِ مشترک، کمکم نقاب برمیافتد و «بقچهی لعنت» گشوده میشود.
بنابراین وقتی کسی را برای دوستی یا زندگی مشترک برمیگزینیم، در واقع «بقچهی لعنت» ِ او را هم به خلوت ِ خویش پذیرفتهایم و کمبودها، عقدهها و کینههای او را هم به خانهی خویش آوردهایم. آن «بُقچه»ی هولناک، همچون «نفرین»ی طلسمشده، در زمان ِ مناسب خویش گشوده خواهد شد و بر ما آوار خواهدشد.
مشکل فقط ناشناختگی، هولناکی و درمانناپذیری ِ آن «لعنت»ها نیست، بلکه فاجعهی بزرگ آن است که صاحب آن «بقچه»، داشتن ِ آن را انکار خواهدکرد، همهی عیبها و کمبودهای خود را ناشی از قصور و تقصیر شما خواهددانست و بدتر آنکه شما وظیفه خواهید داشت و البته ناچار خواهید شد که با تکتک ِ آن لعنتها و نفرینها روبهرو شوید، بسازید، تحملشان کنید و هر روز، قطره قطره و ذره ذره ببلعیدشان و استفراغ شانکنید تا دوباره ببلعیدشان و استفراغشان کنید تا دوباره... تا دوباره... تا دوباره...
👉 @everything94
تو جامعه ی ما کارهای ضد ارزشی که اکثریتمون اون کار رو در زبان و حرف بد میدونیم ولی در عمل انجامش میدیم زیاده.
ولی بعضی از این کارها اونقدر انجام شده که خودش به صورت یه فرهنگ در اومده
مثلا وقتی تو یه خیابان دو طرفه، یک طرفش ترافیک باشه و طرف دیگه اش خلوت،اکثر ماشین ها خودشونو مجاز می بینند که به باند مقابل برند و وقتی به بن بست ماشین های روبرو رسیدن سریع یه سوراخ توو باندی که ترافیک هست پیدا می کنند و کله ی ماشین و می کنند اون توو و از ماشین های منتظر انتظار دارند که بهش راه بدن تا بیاد داخل ...
و جالب اینجاست اگه این ماجرا در صف نونوایی یا بانک اتفاق بیفته ... بابا ی اون فرد مورد نظر و می ارند جلو چشماش
یا مثلا اعتراض به قیمت بالای یه کالا ،بی کلاسی محسوب میشه ...
یا مثلا تو همین اینستاگرام
کسانی که فالو کننده های زیادی داشته باشند و در عوض کسی رو فالو نکنند با کلاس اند و کارشون درسته
وقتی به بطن موضوع خیره می شی خیلی احمقانه است مثلا فلان بازیگر 420 هزار فالو کننده داره ولی 6 نفر و فالو میکنه یعنی توو زندگی این شخص 10 نفر خانواده و رفیق نداره ؟
یا مثلا شخص با معرفت کسیه که وقتی همکارش کم کاری میکنه و از کار می دزده صداش در نیاد ......و کسانی که به این کار اعتراض کنند نون اجر کن یا پاچه خوار قلمداد می شن ....
یا مثلا جنس هایی که کم یاب می شند ، بیشتر میخریم ودپو میکنیم .
خیلی مثال های جور واجوری میشه زد
البته تقریبا همه ی ما به این درد ها دچاریم چون جزو فرهنگ ماست و مقابله با اون خیلی سخته
اما پذیرشش سخت نیست
نکته ایی که میخوام راجع بهش حرف بزنم . " پذیرشه "
چون قدم اول تغییر انسان ، پذیرش اشتباه ست
پذیرش با دانستن فرق داره
همه ما اگاهیم و این جملات تکراری بالا رو چندین بار شنیده ایم
ولی وقتی توو پذیرش باشیم ، نسبت به اون اتفاق احساس پیدا می کنیم
احساس خشم یا خجالت یا سرافرازی یا سر افکندگی کنار دانستگیمون ایجاد میشه
و این سر آغاز تغییره
معمولا کسانی که میخوان تغییر ایجاد کنند ولی پذیرش اون موضوع رو ندارند تغییر رو از دیگران شروع میکنند چیزی که توو جامعه ی ما به شدت رواج داره
به دیگران میگن درست رانندگی کن
ولی خودشون درست رانندگی نمیکنند
به دیگران میگند عدالت و رعایت کن
ولی خودشون عادل نیستند
@everything94
ولی کسانی که توو پذیرش هستند ،تغییر و از خودشون شروع میکنند ...
اکثر اشتباه ها مثل فیلم عکاسی می مونن
و پذیرش مثل نور عمل میکنه ،کافیه بهش بتابه .. تا موضوع خود به خود حل بشه
پذیرش یعنی میل و اشتیاق به تغییر
پذیرش نماد انسانیته
🎯 @everything94
هیچکس جز خود آدمی چیزی به خود نمیدهد و هیچکس جز خود آدمی چیزی را از خود دریغ نمیدارد ، تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به یغما میبرد اندیشههای منفی اوست !
تردیدها ، ترسها ، نفرتها و حسرتها ، دشمنان انسان در درون خود اوست ، ترس توست که شیر را درنده میکند ، بر شیر بتاز تا ناپدید شود...
بازی زندگی یک بازی انفرادیست ؛ اگر خودتان عوض شوید ، همه اوضاع و شرایط عوض خواهد شد...
✏️ @everything94
هیچ آدمی زندگیاش آن نیست
که دقیقاً میخواهد
برای همین در ذهنش آن چیزی که
نیست را بازسازی میکند
این زمینه پیدایش هنر است
در این ناتمامی زندگی،
تنها چیزی که منجی آدمی است، عشق است
عشق خیلی تفاوت دارد با علاقه،
با اشتیاق، با نیاز، با شور و هیجانات
عشق پدیده بسیار پیچیدهای است
که بسیار به ندرت اتفاق میافتد
عشق تنها عامل نجات آدمی است
از معضلات حیات و هستی
خوشا روزگاری که عشق به سراغ آدم میآید،
چون عشق، آمدنی است، جستنی نیست
@everything94
هر رابطهای که در آن ترس وجود داشته باشد، بزرگترین جنایت نگاه داشتن آن رابطه است. ترس صرفاً ترس از خشم و عصبانیتِ فردِ نیست، بلکه میتواند ترس اقتصادی، عاطفی و غیره باشد. مثلاً در جامعهی ما، تداوم نود درصد رابطهها نوعی در امان ماندن از بیپناهی است.
@everything94
زن و مردی که بر اساس ترس در کنار هم باشند در واقع هیچ لذتِ سالمی از رابطهی خود نخواهد برد، بلکه لذتی که از این رابطه میبرند، هیچ تفاوتی با لذت بیمارگونهی فردی که از مواد مخدر میبَرد، ندارد.
برای یکبار که شده است از هم بپرسید که آیا از اینکه کنار هم هستیم راضی هستی؟ البته فضایی را به وجود نیاورید که باز از ترس، همسر و یا دوستتان خودش را سانسور کند.
برای او فضایی را به وجود آورید که در بیان پاسختان هیچ مانعی روانی احساس نکند. آنگاه اگر ذرهای شَمّ و درک درستی از یک رابطه داشته باشید، خواهید دید که این همه سال تنها با یک کالبد بیروح، زندگی که نه، فقط زمان را سپری میکردید! بنابراین، واقعا بیشتر ما با هم نیستیم، یعنی حاضران غایبی هستیم که تا اَبد در میانمان هیچ پیوندی وجود نخواهد داشت.
در هر حال، اگر روزی من چنین پرسشی از دوست و یا همسر خود بکنم و پاسخ منفی دریافت کنم، بیشک با تمام توان، اسباب رهایی او را برای رها شدنش از من، و به هر کجا رفتنش را تأمین خواهم کرد!
@everything94
چه کم تجربه است آن کس که گمان میکند نشان دادنِ عقل و هوش موجب محبوبیت در جامعه میشود! برعکس، این دو خصوصیت نزد اکثریتِ غالبِ مردم خشم و نفرت ایجاد میکند. هر اندازه که نتوانند این خشم و نفرت را ابراز کنند و حتی آن را از خود هم پنهان کنند این احساس شدیدتر میشود. آنچه در واقع میگذرد این است: وقتی کسی برتریِ فکریِ مخاطبِ خود را درک و احساس میکند در نهان و بی آنکه خود بداند نتیجه میگیرد که مخاطب نیز به همان اندازه، حقارت و محدود بودن او را درک و احساس میکند. این قیاس پنهان، تلخ ترین نوعِ نفرت و خشم و کینه را در او تحریک میکند. پس گراسیان به درستی میگوید که: " تنها وسیله ای که موجبِ محبوبیت می شود این است که آدمی پوستِ کندذهن ترین حیوانات را بر تن خود بكشد."!
👉 @everything94
ببینید ممکنه به خاطر پوشیدن دستکش و ماسک و عدم رعایت اصول اولیه بهداشتی و داشتن اعتماد به نفس کاذب ممکنه با دستکش آلودگی به راحتی منتقل بشه.
👉 @everything94
🔻چرا شستن دستها باید ۲۰ ثانیه طول بکشه؟
🔹شاید خیلیها فکر کنند اگر ما بتونیم اون مراحل شستن رو سریع انجام بدیم مهم نیست که زودتر تموم بشه ولی اینطوری نیست.
🔸شستن دستها باید ۲۰ ثانیه طول بکشه چون زمان لازمه تا صابون روی ویروس اثر کنه.
✅ این ویدئو رو ببینید تا متوجه بشید صابون چطور این کارو میکنه👌
🆔 @everything94
قدیمها یک کارگر عرب داشتم که خیلی میفهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اولها ملات سیمان درست میکرد و میبرد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همهکارهی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف میزد. دایرهی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف میزد.
یک بار کارگر مقنی قوچانیمان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه درجا شاشید به خودش. رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتشنشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنیمان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیمهایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاکها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخزدهی چهار روز مانده. تا آتشنشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانهاش. هنوز زنده بود. اورژانسچی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتشنشانها گفتند چهار ساعت طول میکشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یکنفره کنده بودش.
بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتشنشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برفها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمیزد. لاکردار داشت برایش نقاشی میکرد . میخواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. میخواست امید بدهد. همه میدانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بیشناسنامه. اما قاسم کارش را خوب بلد بود. خوب میدانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرفشان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.
آدمها همه توی زندگی یک قاسم میخواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقتها منشا امید است.
🆔 @everything94
@everything94
من هرگز دخترم را از هراس قضاوتها، تغییر نخواهم داد،
هرگز دخترم را قربانی حرفهای بی پایه و اساس مردم نخواهم کرد
هرگز نخواهم گفت اینگونه نباش تا دنیا و آدمها از تو راضی باشند
نخواهم گفت رنگهای دلبرانه نپوش عطرهای دلبرانه نزن، کارهای دلبرانه نکن.
من دخترم را آنقدر جسور بار خواهم آورد که برای آرزوهایش در انتظار تشویق نباشد
من دخترم را از محبت و عشق سیراب خواهم کرد تا هر بی سر و پایی توان سرک کشیدن به قلب و ذهن ارزشمند او را نداشتهباشد.
به دخترم خواهم گفت که دوست داشتن، شرطی نیست، که عشق، شرطی نیست
که هرجور و در هر شرایطی که باشد؛ دوستش دارم
که تا پای جان مراقبش هستم و هوایش را دارم. خواهم گفت که آدم هرچقدر هم که حواسش باشد، بازهم گاهی اشتباه میکند
خواهم گفت او همیشه عزیزترینِ من است و هر اشتباهی هم اگر کرد، با هم درستش میکنیم.
خواهم گفت اشکالی ندارد گاهی هم مغرور باشد و مهربانیاش را از آدمها دریغ کند، که مهربان بودن خوب است، اما تا جایی که به هویت و ارزشمندیاش آسیب نزند.
من نسخهی عمومیِ هیچ جامعهای را برای دخترکم نخواهم پیچید
اجازه خواهم داد خودش باشد، خودش تصمیم بگیرد و خودش رفتارهای خودش را قضاوت یا اصلاح کند.
که بدون ترس و اضطراب، زیر نگاه امن من از حال و هوای شیرین دخترانگیاش لذت ببرد.
من باور دارم که کنترل کردنهای بیش از حد، نتایج معکوس میدهد
امر و نهی، قدرت اراده و تصمیم را میگیرد و سرزنش، اعتماد و خودباوری را نابود میکند.
من باور دارم که عقابها را "رهایی" و "خودباوری" بلندپرواز و جسور کرده
من باور دارم که قناریها از شدت در قفس ماندن است که از پرواز میترسند.
@everything94
برای کفشی که همیشه پاهات رو میزنه، فرقی نمیکنه تو راهت رو درست رفته باشی یا اشتباه؛
هر مسیری رو باهاش همقدم بشی باز هم دست آخر به تاولهای پات میرسی.
آدما هم به کفشها بیشباهت نیستن؛ کفشی که همیشه پات رو میزنه و آدمی که همیشه آزارت میده، هیچ وقت نخواهد فهمید تو چه درد و رنجی رو تحمل کردی، تا باهاش همقدم باشی …
@everything94
چرا خیلی از مردم اطلاعات زیادی نسبت به تاریخ یکصد سال اخیر و معاصر ندارند؟؟
@everything94
بسیاری از مردم به تقریب میدانند که سلجوقیان پس از غزنویان آمدند و خوارزمشاهیان پس از سلجوقیان،
اما من دانشجویانی را دیدهام که نمیدانستند نهضت ملی نفت در زمان رضا شاه بود یا محمدرضا شاه.
ایرانیان، قطعههایی از تاریخ را هزار بار شنیدهاند و میدانند،
اما تمایلی به شنیدن مهمترین بخشهای تاریخ معاصرشان ندارند.
نام تمام جنگهای صدر اسلام و مسیر کاروان عاشورا و نام بسیاری از خلفای عباسی و اموی را میدانند
ولی اگر از آنان بپرسند که استبداد صغیر مربوط به چه دورهای است و چرا آن را «صغیر» مینامند، مات و مبهوت به پرسشگر نگاه میکنند.
آیا در صد و بیست سال گذشته،
یک ایرانی را میتوانید پیدا کنید که یک بار برای میرزا یوسفخان مستشار الدوله اشک ریخته باشد؟
نه! چرا؟
چون ایرانی نمیداند او کیست.
او کسی بود که با نوشتن «رسالۀ یوسفی» و «یک کلمه»، میخواست قانون را جایگزین سلطنت مطلقۀ ناصری کند و به همین جرم ماهها در سیاه چال قجری، کتک خورد.
شکنجهگر او موظف بود که او را با کتابش کتک بزند.
آنقدر کتاب «یک کلمه» را بر سر میرزا یوسف کوبید که کور شد و در همان حال در گوشۀ زندان، در نهایت غربت و مظلومیت درگذشت.
از این روضههای جانسوز در تاریخ ما کم نیست.
کسی میداند محمدعلی شاه، روزنامهنگارانی همچون صوراسرافیل و ملک المتکلمین را چرا و چگونه کشت؟
آن دو را همراه قاضی ارداقی، آنقدر در باغ شاه و در جلو چشم شاه، شکنجه کردند که وقتی مُردند،
شکنجهگران خوشحال شدند؛ چون دیگر توان و نیرویی برای ادامۀ شکنجه
نداشتند.
به گمان من عاشورای تاریخ معاصر ایران، دوم تیر است؛ روزی که بهترین فرزندان این سرزمین زیر سختترین شکنجهها، کلمۀ مشروطه و عدالتخانه و آزادی را فریاد کشیدند.
آن روز محمدعلی شاه فرو ریخت؛
چون باورش نمیشد که چند جوان فُکلی این همه بر سر مرام و عقیدۀ خود پایداری کنند.
ایرانیان از شیخ فضل الله نوری بیش از این نمیدانند که نام یکی از بزرگراههای تهران است،
و از جنس اختلافات او با روشنفکران و
آخوند خراسانی(رهبر معنوی مشروطه) در بیخبری محض به سر میبرند.
ایرانی نمیتواند دربارۀ حکومت محمدرضا شاه پهلوی که آن را برانداخت،
بر پایۀ منابع و آگاهیهای مستند، چند دقیقه سخن بگوید؛
اما از حرمسرای یزید و حیلههای معاویه بیخبر نیست.
آیا جماعت ایرانی دربارۀ ستارخان و علت لشکرکشی او از تبریز به تهران،
بیشتر میداند یا دربارۀ قیام مختار؟
@everything94
چند ایرانی را میشناسید که نام تیمورتاش و علیاکبر داور را شنیده باشد؟
و چند ایرانی را میشناسید که نام خواجه نظام الملک طوسی را نشنیده باشد؟
کسی که نمیداند علیاکبر داور کیست،
نخواهد دانست که دادرسی در ایران چه مسیری را طی کرده است و ما در کجا توقف کردیم.
کسی که زندگی تیمورتاش را نداند،
از کجا بداند که رضاشاه چگونه پادشاهی بود و رژیم پهلوی چگونه شکل گرفت؟
کسی که دربارۀ حکمرانان کشورش در دورۀ تاریخ معاصر، مهمترین اطلاعات را نداشته باشد، چه درکی از «تحول» و «تغییر» و «آینده» دارد؟
چرا بازديدكنندگان از «خانۀ مشروطيت» در تبريز به اندازۀ زائران يكي از امامزادههای كاشان نيست؟
آيا مردم ايران ميدانند چرا انگليسیها رضاشاه را تبعيد كردند؟
آيا كسی ميداند چرا
ناصر الدين شاه مخالف تدريس جغرافيای بين الملل در دارالفنون بود؟
اين دانستنیها برای ما به اندازۀ باران برای باغ لازم است
مدرسه به معنای امروزین آن، به همت میرزا حسن رشدیه و کسانی همچون میرزا نصر الله ملک المتکلمین در ایران پا به عرصۀ وجود گذاشت.
پیش از او و همفکرانش، فرزندان ایران در مکتبهانهها «الف دو زَبَر اَن، دو زیر اِن، دو پیش اُن» میخواندند.
او برای اینکه علوم جدید را جزء مواد درسی مدارس ایران کند، خون دلی خورد که شرح آن بگذار تا وقت
دگر.
قبر او در یکی از قبرستانهای قم است.
نوروز امسال برای زیارت قبر او به آنجا رفتم.
هر چه گشتم قبرش را نیافتم.
هیچ کس هم نام او را نشنيده بود و نشانی قبرش را نمیدانست.
در همان قبرستان،یک مرد عامی ولی صاحب کرامات دفن است.
میگویند او بدون آنکه سواد خواندن و نوشتن داشته باشد، آیات قرآن را در هر متنی که میدید، میشناخت. بر مزار او مقبرهای ساختهاند و مردم نیز گروهگروه به زیارتش میروند.
اگر آشنایی با تاریخ دور، سرمایۀ علمی است، آگاهی از تاریخ نزدیک، سرمایۀ ملی است.
آلزایمر ملی، این سرمایۀ سرنوشتساز را بر باد داده است.
کتابهای درسی و رسانهها بهویژه صداوسیما سهم بسیاری در گسترش این بیماری خطرناک داشتهاند.
تاریخ بدانیم
@everything94
امروز جمعه بود. ساعت هفت غروب، بعد از دوازده ساعت کار کردن مداوم، کامپیوترم را خاموش کردم و با احتیاط مثل زائری که ضریح امامزاده را ترک میکند، عقب عقب از آن دور شدم. تصمیم داشتم چای و کلوچه بخورم و نیم ساعت باقیمانده از فیلمی را که جمعهی قبل شروع کرده بودم، ببینم و تمامش کنم. هنوز نطفهی این رویا توی سرم منعقد نشده بود که موبایلم دلینگ صدا داد. ایمیل گرفتم از فلان کارفرمای الدنگ به این مضمون که «فلانی! فلان کار را روز دوشنبه میخواهیم. بجنب و تمامش کن». همین دلینگ و دو خط ایمیل گند زد به لحظات ملکوتیِ دمِ غروب. مجبور شدم رویای مورد نظر را سقط کنم و کامپیوتر را دوباره روشن کردم و بسمالله گویان شروع کردم به کار کردن و فحش دادن.
تراکتورها هم شبها موتورشان را خاموش میکنند و میخوابند. اما من وضعیتم از تراکتورهای رومانیایی هم وخیمتر است. همیشه متصلم به جهان بیرون. جهان کار و اخبار و کوفت و زهر مار. اگر صد و پنجاه سال پیش در اسفراین دلاکی میکردم این مشکلات را نداشتم. بعد از اینکه کمر چرک آخرین مشتری بوگندو را کیسه میکشیدم، در حمام را میبستم و برمیگشتم خانه پیش مادر بچهها و هاشم و عصمت. بیهیچ اتصالی به آن حمام و جهان پیرامون. کلا وسعت نگرانیام محدود میشد به محدودهی شنوایی و بیناییام. هر چیزی خارج آن محدوده، مشکل من نبود. اما حالا وسعت نگرانیام بیکران است. همهی خبرها و دلهرهها به صورت عصاره توی تلفن و کامپیوترم جا گرفتهاند. الان از اعتصاب دلاکهای اسفراین خبر دارم. از مردن گربهی هانیه توسلی. از زندگی خصوصی زن سابق ترامپ. از قیمت دلار و گوجه فرنگی. از صدای آژیر در غرب تهران بزرگ. رانش زمین و مدفون شدن صد نفر در اندونزی. بدتر از آن از آینده هم خبر دارم. اینکه مثلا دوشنبهی آینده قرار است کارفرما ما را دو شقه کند. یا ممکن است دوباره ترامپ بشود رئیسجمهور. همیشه متصلم. مثل گناهکاری که گردنش را با سیم بکسل بسته باشند به ضریح.
خلاصه امیدوارم یک روز آدم فضاییها حمله کنند بهمان و همهی دکلهای مخابراتی را بپکانند و سیستم اطلاعاتمان را ببرند به صد سال پیش و این سیم بکسل را پاره کنند. من را بفرستند اسفراین تا کمر چرک بمالم و دورترین خبرها برگردد به در رفتن لگن آقای سمسارزاده که دو کوچه بالاتر خراطی دارد، حین جابجا کردن گونی برنج. زندگی با مسئولیت محدود.
@everything94
چند وقتی بود که چشماش یه غمی داشت...
یه غمی که آزارم می داد ، کم حرف شده بود ، مدت ها به یه نقطه خیره می شد و فکر می کرد ، یادمه وقتی ازش پرسیدم چیزی شده که انقدر بهم ریخته ای تو چشمام زل زد و گفت: دلتنگم ، خیلی دلتنگم...
@everything94
نذاشت بپرسم دلتنگ کی ، دلتنگ چی
دستمو گرفت و گفت تا حالا به کسی حسادت کردی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم نمی دونم ، شاید ، تو چی؟
خندید و گفت آره...
من به خودم حسودیم میشه ، به همون کسی که بودم و دیگه نیستم ، همونی که از یه جایی به بعد عوض شد ، می دونی سخت ترین روزهای زندگی همون روزایی هست که آدم دلتنگ خودش میشه...
حرفاشو درک نمی کردم تا اینکه چند سال بعد روزای سختم شروع شد ، دلتنگ شدم ، دلتنگ همون کسی که تو گذشته بودم ، دلتنگ همون حس هایی که مدت ها تجربه نکرده بودم ، دلتنگ خنده هایی که مصنوعی نبود ، دلتنگ رویاهایی که هر چی گذشت کمرنگ تر شد...
همون جا بود که فهمیدم فرقی نداره شرایط تغییرت بده یا سرنوشت یا مسیری که انتخاب می کنی ، اگر با گذشت زمان عوض بشی بالاخره یه روز بی رحمترین دلتنگی میاد سراغت
دلتنگی که هیچ راه فراری نداره
دلتنگی که هیچوقت تموم نمیشه، فقط گاهی فراموش میشه ...
@everything94
تحلیل محتوای کتاب اول دبستان سه کشور
کودک ایرانی🇮🇷 «اطاعت» یاد میگیرد
کودک آلمانی🇩🇪 «پیشرفت» ياد ميگيرد
کودک چینی🇨🇳 «مهرورزی» ياد ميگيرد
@everything94
دلتنگی اگر در حرف میماند شاید بیهنگام به گریه نمیافتادم. دلتنگی اگر فقط واژهای ساده بود، یک واژهی تنبل، شاید آدمیزاد نیمه شب دست نمیبرد در خاطراتش و تنهایی را کنارِ جای خالی دوست داشتنهایش نمیگذاشت.
شاید شبها خواب اتفاق سادهای بود اگر دلتنگی چادر از صورت میانداخت. اگر کمی کفر میگفت، اگر به تلوتلو خوردن قانع میشد. آخ! دلتنگی اگر در حرف میماند. اگر به رؤیا پا نمیگذاشت. اگر فراموشی میدانست. اگر دلتنگی فقط واژهای ساده بود.
✏️ @everything94
چه بزمي شود امشب به بهشت!
حافظ به پيشباز سياووش بر در ايستاده
بابا طاهر آب و جارو و گلاب پاشي مي كند
خيام سر خم گشاده.. به انتظار.. كه پياله ي اول به ميهمان تازه رسيده تعارف كند..
سعدي به صدر مصطبه ديوان اشعار گشاده
و مخده ها را براي ميهمان وارسي مي كند و چشمش به حافظ
@everything94
كه بيقرار بر در ايستاده..بر گوشه ي راست
جليل و فرهنگ يحياهاشان را كوك مي كنند
در گوشه ي چپ ،حبيب و پرويز كمان ها به صمغ مي سايند..
در وسط محفل بر قالي بهارستان.. مشكات و لطفي لبخند زنان اند به انتظار.. و ساز ها را به ملاطفت و ادب در آغوش مي فشرند..
رهي و فريدون ، سيگار دود مي كنند ..
پايور .. به شبهاي نيشابور مي انديشد..
بنان و طاهر زاده و ظلي سر در گوش قمر نجوا مي كنند..
حافظ قرار ندارد..فرشتگان به گوشش چيزهايي مي گويند..خواجه سر به سوي زمينيان مي چرخاند..از لطفي مي پرسد .. چه كرده اند اهل پارس با خويش مگر..
دستها به دعا فراز رفته..ولي سياووش دل كنده ازيشان..خسته اش كردند..نامردمان..
سرودش در گلو ناله كردند ولي تمام شد ديگر..
پرويز جان.. آن شعری كه دادمت ،سرودش كردي..
سازها برداريد..و بنوازيد...و خود شروع مي كند و بهشتيان همه در دم، با حافظ دم مي گيرند..
سياووش خسته از راه رسيد..با لبخند شيطان شكنش
خسته و غبار آلود... همه بر مي خيزند..جز پرويز به پشت سنتور
سياووش به درگاه مي رسد،لطفي بلند بالاي بهشت نغمات مضراب دررراب مي كند
با اشاره حافظ همه دم مي گيرند:روز وصل دوستداران باد باد ياااااااد باد.ياد باد آن روزگاران ياد باديااااد باد..
گر چه ياران فارغند از يااااااااد من
از من ايشان را هزاران ياد باد. يااااد باد...
سياووش مي خندد..و به آغوش حافظ فرو مي شود..و به اندرون مي رود و بهشتيان در فراز مي كنند..
🖤 @everything94
از باورهای غلط فرهنگی ما، اینکه فکر میکنیم اگر کاری رو شروع کردیم باید تا انتهاش بریم.
چه بسیار عمرها که تباه شده چون نخواستیم کتابی که فهمیدیم بیارزشه، فیلمی که جذاب نبوده، رشته تحصیلی که دوست نداشتیم و یا زندگی مشترکی که میدونستیم سرانجامی نداره رو ناتمام رها کنیم.
@everything94
اثرشوفر چیست
متاسفانه پدیده «اثر شوفر» خطرناکتر از دشمن، خشکسالی و دروغ شده است.
اکثر ایرانیان دعای معروفی که منسوب به کوروش پادشاه ایران باستان است را شنیدهاند. با این مضمون که؛
«خدایا! سرزمین ایران و مردمانش را از شر دشمن، خشکسالی و دروغ محافظت کن».
صاحبنظران اقتصادی اعتقاد دارند که در شرایط فعلی بیش از دشمن یا خشکسالی و یا دروغ، آنچه که ایران را تهدید میکند «اثر شوفر» است!
اما اثر شوفر چیست؟
ماکس پلانک بعد از اینکه جایزه نوبل را در سال ۱۹۱۸ میگیرد ، یک تور دور آلمان می گذارد و در شهرهای مختلف درباره مکانیک کوانتوم صحبت میکند. چون هر دفعه دقیقاً یک محتوا را ارائه میکند, راننده اش احساس می کند که همه مطالب را یاد گرفته است و روزی به آقای پلانک می گوید : شما از تکرار این حرفها خسته نمیشوید؟ من الان می توانم به جای شما این مطالب را برای دیگران ارائه کنم. می خواهید در مقصد بعدی که شهر مونیخ است، من سخنرانی کنم و شما لباس من را بپوشید و در جلسه بنشینید؟ برای هر دوی ما تنوعی ایجاد میشود. پلانک هم قبول میکند!
شوفر خیلی خوب در جلسه درباره مکانیک کوانتوم صحبت میکند و شنوندهها هم خیلی لذت میبرند. در انتهای جلسه فیزیکدانی بلند میشود و سوالی را مطرح میکند. شوفر که جواب سوال را نمی داند در نهایت خونسردی میگوید: «من تعجب میکنم که در شهری پیشرفته مثل مونیخ، سوالهایی به این اندازه ساده میپرسند که حتی شوفر من هم میتواند جواب بدهد! شوفر عزیز ، لطفا شما به سوال ایشان پاسخ دهید»!
امروزه در علم مدیریت اسم این اثر را «اثر شوفر» گذاشته اند. این اثر ناشی از نوعی توهم دانایی است که افراد همه چیز دان بیشتر به آن مبتلا می شوند. دانش مانند کوه یخی است که بخش کمی از آن قابل رویت است و بخش اعظم آن را نمیتوان مشاهده کرد. افراد سطحینگر صرفا بخش قابل مشاهده دانش را میبینند و گمان میکنند که کل دانش را دریافت کردهاند ، در حالی که این فقط توهمی از دانایی است. نه خود دانستن.
توهم دانایی، یعنی اینکه فکر کنیم مطلبی را میدانیم، در صورتی که اشتباه میکنیم. یعنی یا نمیدانیم و یا اشتباه و ناقص میدانیم و علت اصلی توهمِ دانستن یا همان توهم دانش، تصور ناقص ما نسبت به تمام یک مطلب و سپس مقایسهی دانش خودمان با همان تصور است.
حال اگر همان یک جلسه ، روالی ماندگار شود ، شوفرها در مسند دانشمندان و دانشمندان نیز در جایگاه شوفرها ادامه فعالیت خواهند داد! و دریغا که در تطابق اجتماعی ، این داستان چقدر آشناست! مملکت در دست مدیرانی متوهم قرار گرفته است که توهم دانایی کلیه مباحث را دارند و متخصصان را خانه نشین کرده اند.
@everything94
سقراط می گفت من داناترین فردم! چون تنها کسی هستم که می دانم نمیدانم، در حالی که دیگران هنوز به نادانی خود نیز، آگاه نیستند.
این جهل سقراطی که بعدها "نیکلاس کوزایی" آن را «جهلِ فرهیخته» نامید، درست همان چیزی است که برای تفکر و کتابخوانی نیازمند آنیم. زیرا نخستین گام در تلاش برای دانایی، غلبه بر توهم دانایی است.
@everything94
انسانهای احمق نه از کتاب خوششان میآید نه از فیلمهای مفهومی و نه چیزی که آنها را به تفکر وادار کند!
👤 آندره ژید
👉 @everything94
بخارِ روی چای میگوید فرصت اندک است
زندگی را تا سرد نشده باید سر کشید و لذت برد...
👉 @everything94
🔳⭕️من نقی معمولیام تو چطور؟
دکتر مجتبی لشکربلوکی
@everything94
سریال پایتخت در حال پخش شدن از تلویزیون است و من به «نقی» فکر میکنم. چقدر این نقی آشناست و چقدر فامیلی هوشمندانهای دارد: «معمولی». او یک کاراکتر خاص نیست. معدل و میانگین جامعه ماست. نقی معمولی یعنی من و یعنی تو. چرا چنین چیزی میگویم؟ به نقاط شباهت نقی معمولی به میانگین جامعه ایرانی دقت کنید:
نقی معمولی راجع به همه چیز اظهار نظر میکند. تا حالا چنین دیالوگی از او نشنیدهایم: من نمیدانم باید فکر کنم. نقی معمولی جهان کوچکی دارد یعنی وقتی راننده نماینده مجلس میشود طوری رفتار میکند که نماینده مازندران در پارلمان است و نماینده پارلمان در مازندران! روی ماشینش پرچم ایران میگذارد مانند ماشین روسای جمهور و کلت و هفت تیر به کمر میبنندد.
نقی معمولی اعتماد بنفس دارد در سطح لالیگا. نقی پارتی بازی میکند؛ از همسرش میخواهد که خبر بازگشت وی را از حج در اخبار استانی بگوید! حالا اگر نمیتواند در مشروح اخبار دست کم در خلاصه اخبار!
نقی معمولی میخواهد همیشه بالا باشد: از اصرار بر هِد فامیل بودن تا سرگروه شدن در تمرین قبل از رفتن به حج.
نقی معمولی راحت دروغ میگوید! حتی برای رفتن به خانه خدا هم دروغ میگوید آن هم دقیقا شب قبل از رفتن! نقی معمولی کتاب نمیخواند! همین! خیلی ساده!
و از همه مهمتر؛ نقی معمولی خود تعمیم یافته ندارد. راجع به این بیشتر صحبت میکنم.
البته نقی معمولی ويژگیهای مثبت نیز دارد:
🔹 خانواده دوست است.
🔹 به بزرگترها احترام میگذارد.
🔹 گاهی اوقات رفتار اخلاقی و جوانمردانه دارد.
🔹 زحمتکش و جنگنده است برای خانوادهاش میجنگد.
🔹 روی خانواده اش تعصب خاصی دارد.
دیدید؟ نقی معمولی نماد جامعه ایرانی است. معدل و میانگین جامعه ماست. بسیار شبیه به من و تو.
☑️تجویز راهبردی:
از میان همه مختصات نقی معمولی، یا به عبارت بهتر از میان همه مختصات خودم و شما میخواهم به مساله عدم شکلگیری «خود تعمیم یافته» اشاره کنم.
مقصود فراستخواه، جامعه پژوه معاصر ما معتقد است: توسعه یافتگی محصول نوعی آگاهی میان فردی و فرافردی است. یا به تعبیر من توسعه حاصل وجود «خودِ تعمیم یافته» است. بگذارید مثالی بزنم: وقتی درک میکنم علاوه بر من و خانواده من، افراد دیگری نیز در این مجتمع آپارتمانی زندگی میکنند. از آن لحظه به بعد همانطور که حواسم به خودم و خانوادهام است، ملاحظه همه ساکنان آپارتمان را میکنم. اینجاست که به خود تعمیم یافته رسیدهام. نحوه رفتوآمد و صدا و استفاده از فضای مجتمع مسکونی، به نحوی خواهد بود که دیگران را هر لحظه در کنار خودم میبینیم.
در خود محدود، من به عنوان پدر فقط فرزندم را به خاطر نسبت خونی، مورد توجه قرار میدهم ولی در خود تعمیم یافته، همسایه و همشهری را صاحب حق وحقوق میدانم و دستیابی به خود تعمیم یافته حاصل تامل، تمرین و تجربه است.
پس سه پیشنهاد دارم:
✅ برای تامل: کتاب خودمداری ایرانیان را بخوانیم.
✅ برای تمرین: یک ماه تمرین کنیم که خانواده دیگران را خانواده خود بپنداریم. آنگاه آیا همان رفتاری را میکنیم که با وی میکنیم؟
✅ برای تجربه: به گونهای رفتار کنیم که برای نسل بعدی یک الگوی متفاوت رفتاری باشیم. آدمها بر اساس تجربه زیستهشان میآموزند که چه کاری خوب است و چه کاری بد. بحران کرونا زمان بسیار مناسبی است برای تجربه خود تعمیم یافته. یعنی درک کنم که هر رفتار ساده میتواند باعث مرگ دیگری شود.
فقط همین را بگویم که این خود تعمیم یافته بسیار مهم است: ما همیشه از خویشاوندگرایی و پارتیبازی مینالیم. همیشه میشنویم که در کشور امکان اجماع نظر وجود ندارد. از قبیله سالاری و قومگرایی گله میکنیم. از اینکه دموکراسی در ایران شکل نمیگیرد ناراحتیم. یکی از مهمترین بلوکهای سازنده فرآیند توسعه یافتگی (اجماع نظر، دموکراسی، شایسته سالاری) دستیابی به این خود تعمیم یافته است. تا من تو را درک نکنم و تا تو من را نفهمی و تا به من تعمیم یافته نرسیم توسعه دشوار خواهد بود. البته توسعه یافتگی شروط دیگری نیز دارد و من منکر نقش نظام کشورداری و ... نیستم.
در سریال پایتخت همای سعادت همنشین نقی معمولی است اما در دنیای واقعی همای سعادت (توسعه یافتگی) روی دوش نقی معمولی (من و تو) نخواهد نشست. باید از خودمداری به دیگرفهمی و دگرپذیری مهاجرت کنیم. همه ما یک خانواده بزرگ داریم به نام ایران و خانوادهای بزرگتر به گستردگی جهان.
↘️ @everything94
چرا باید در خانه بمانیم؟
قطع زنجیره انتقال، تنها راه شکست کروناست...
@everything94
بیش از چهل سال از انقلاب میگذرد در این چهل سال تمام مسئولان و روئسای جمهور ایران نتوانستند به اندازه 5 روز یک میکروب به این مملکت خدمت کنند:
۱.مشکل ترافیک بطور کلی حل شد الان شلوغترین خیابانها را می توان ظرف مدت سی ثانیه دور زد
۲.رعایت نظافت و بهداشت عمومی شده و تمامی لوازم و وسایل جامعه کلا دقیقه ای یکبار ضد عفونی شده و مردم با فرهنگ و تمیز شده اند.
۳.حمل و نقل هوایی و زمینی بسیار ارزان شده و اگر وضع به همین منوال پیش برود بعید نیست رایگان هم بشود.
۴.زندانها و پرورشگاهها خالی شده است، حواشی و حوادث در استادیوم های ورزشی به صفر رسیده است، دادگستری ها خلوت شده است و آمار سرقت از منازل، جرائم رانندگی و تصادفات، و حوادث شغلی فروکش کرده است.
۵.از همه مهمتر الان کارت بانکیت را بده به همسرت و بگو عزیزم هر چه دوست داری برو خرید کن! حتی به زور هم بیرون نمیرود و فضا بسیار صمیمی و عاشقانه می باشد و خانواده ها با پیوندی عمیق و به دور از مسائل خانوادگی در زیر یک سقف دارند با هم زندگی می کنند و دل از باهم بودن نمی کنند.
6 خلاصه کلام خدمت یک میکروب به این مملکت بسیار بالاتر از خدمت تمام مسولان در این چهل سال است!
زنده باد ویروس....
زنده باد میکروب😂
🆔 @everything94