25227
#عباس_ناظری رواندرمانگر اگزیستانسیالیست زوج درمانگر سیستمی مشاوره پیش از ازدواج مشاوره فردی جهت تعیین وقت حضوری یا آنلاین در اینستاگرام دیرکت دهید. 👇 📲 آدرس پیج اینستاگرام http://instagram.com/Existentialist_t
– بگو قلبت چگونه همهی آن چیزها را تحمل کرد، درحالی که کودکی بیش نبودی…
– نمیدانم… گاهی حس میکنم چیزی در من بود، حضوری که انگار از خودِ من بزرگتر و محکمتر بود، اما در عین حال، ناآشنا. انگار چیزی مرا در برابر آنهمه درد نگه میداشت، حتی اگر خودم نمیفهمیدم.
– و این حضور، آیا حالا هم با تو هست؟
– شاید… شاید همان چیزی است که مرا به گذشته برمیگرداند، به تکرار. انگار زندگیام از همانجا رقم خورده و هنوز هم در بند آن روزها هستم، در بند چیزی که نمیتوانم کامل بشناسم.
– گاهی آنچه در قلب ما میماند، خودِ ما نیست، چیزی است که از آن عبور کردهایم، اما همچنان مسیر ما را میسازد.
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
✍️ میخوای بدونی من تو دلم چه تصویری از کشورم دارم؟
دلت میخواد بدونی؟
کشور من تصویر یه سرباز مست حیران رو داره که خنجرش رو روی پاچه شلوار ارتشیش تمیز میکنه و تو غلافش میذاره، بعدش روی جسد مردی که خرخرهاش رو بریده تف میکنه. کشور من تصویر یه پیرمردی رو داره که از صف پناهندهها بیرون میاد و برای اینکه خستگیش رو در کنه روی علفها دراز میکشه. روی علفهایی که توش یه مین ضد نفر خاک شده.
کشور من شبیه اون مادریه که میبینه اونیفورم پسرش یه دگمه کم داره. با عجله دگمه رو میدوزه و بعدش پسرش رو خاک میکنه. کشور من شبیه مادریه که این نامهرو براش فرستادند:
«پسرت رو کشتیم. اگه میخوای برات جسدش رو بفرستیم تا خاکش کنی، برامون سه هزار دلار تهیه کن»
کشور من تصویر یکی از رایجترین فحشها رو داره:
ای لامصبِ بدمصبِ سگمصب...
📕 پیکر زن همچون میدان نبرد در جنگ بوسنی
👤 #ماتئی_ویسنی_یک
@existentialistt
مونولوگی از فیلم: درخت گلابی
با صدای: همایون ارشادی
@existentialistt
شاعر این اثر کمنظیر طرفة بنالعبد، و نام خوانندهاش عبدالرحمن محمد است.
@existentialistt
...
لمس خوشبختی بدون تعریف روشن و واضح از آن پنجه به خالی زدن و جعل خوشبختی است؛ اما قبل از آنکه به تعریف خوشبختی برسیم به این عبارت داستایوفسکی توجه کنید: «شناخت قوانین خوشبختی برتر از خوشبختی است.» حال اگر بخواهیم نگاهی به قوانین خوشبختی بیاندازیم، بنظرم اولین قانون این است که در هر دورهای از زندگی، تعریف متفاوتی از خوشبختی خواهیم داشت، در واقع گذر زمان و اتفاقاتی که از سر میگذرانیم روی تعریف ما از خوشبختی تاثیر میگذارد.
قانون دوم این است که هدف از زندگی خوشبخت زیستن به معنای تمام عمر نیست، بلکه لمس خوشبختی در دورههای مختلف زندگیست، که دیر یا زود از دست خواهد رفت.
مورد بعدی را فروید در تمدن و ملالتهای آن میگوید: «نیروی برتر طبیعت، ضعف بدنی خود ما و نارسایی نهادهایی که روابط میان انسانها را در خانواده، دولت و جامعه تنظیم میکنند، خوشبخت شدن را برای ما دشوار میکند.»
و به باور اریک فروم، فرق میان داشتن و بودن، خوشبختی را تهدید میکند، او مثالی از یک گل میزند: «کسی که به داشتن میاندیشد گل مورد علاقهاش را میچیند تا نگه دارد و از آن استفاده کند، اما کسی که به بودن میاندیشد به گل آب میدهد و از رشد و حضور در کنار گل لذت میبرد.»
با احتساب این قوانین، به باور من خوشبختی یک احساس متعالی و یک حالت معنوی است که فاصلهی تو را با خویش و جهان پیرامونت به کمترین مقدار ممکن میرساند؛ هرچند که این فاصله با گذر زمان و آنچه به عنوان قوانین خوشبختی در نظر گرفتیم دوباره افزایش خواهد یافت، اما با تلاشی مجدد برای کمتر کردن آن، وارد یک چرخهی پویا خواهیم شد، چرخهای که هرگز به پایان نخواهد رسید؛ آنکه به این چرخه آری میگوید، خوشبختی را بیش از سایرین لمس خواهد کرد و تو با تمام رنجها، دردها و شادیهایی که داری، ناچاری به درون خود بنگری و آرام از خویش بپرسی که هرگز اقبالی یافتهای تا به این زندگی با همهی زشتیها و زیباییهایش «آری» بگویی؟ بدون دوست داشتن زندگی چگونه میخواهی از رنجشهایت عبور کنی، چگونه میتوانی خودت و دیگری را درک کنی؟ آری گویی به زندگی به معنای اتصال و ارتباط با نفس زندگی است، حقیقت این است که هیچ چیزی به تنهایی اهمیّت ندارد و خوشبختی تنها در ارتباط با دیگری معنا مییابد، ضعف بدنی و نیروی برتر طبیعت، ما را به این نتیجه میرساند که برای تسکین دردهایمان، هوای یکدیگر را داشته باشیم، همانند پیرمردانی که درختانی میکارند که میدانند هرگز زیر سایهاش نخواهند نشست.
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
ﺧﻄﺎﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩﺍﻡ ﮐﻪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﻧﺎ ﺑﺨﺸﻮﺩﻧﯽ
ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻨﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻏﯿﺮﻗﺎﺑﻞ
ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﺸﺪﻧﯽ ﺭﺍ
ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻢ...
به دست ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺵ نمیرفت، ﺩﭼﺎﺭ ﯾﺎﺱ ﺷﺪﻡ، ﻭﻟﯽ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﮐﺮﺩﻡ...
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺷﺪﻡ و ﺑﺎﺭﻫﺎ ﻗﻠﺒﻢ ﺷﮑﺴﺖ، ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﻣﻮﺳﯿﻘﯽ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ عکسها ﮔﺮﯾﺴﺘﻢ، ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺗﻠﻔﻦ ﮐﺮﺩﻡ، ﻋﺎﺷﻖ ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺷﺪﻡ.
ﻗﺒﻼ ﺗﺼﻮﺭ میکردم ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻏﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ
ﻣﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﺨﺺ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﺎﺻﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ
ﺩﻫﻢ، میترسیدم، ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻫﻢ ﺩﺍﺩﻡ؛
ﻭﻟﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻡ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ میکنم!
ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ... ﺍﺯ ﺁﻥ نمیگذرم...
ﻭ ﺗﻮ... ﺗﻮ ﻫﻢ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﮕﺬﺭﯼ...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ!
ﺁﻧﭽﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ، ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﻘﯿﻦ ﺑﺠﻨﮕﯽ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﮑﺸﯽ ﻭ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﯽ...
ﻭ ﺷﺮﺍﻓﺘﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﺑﺒﺎﺯﯼ ﻭ ﺑﺎ ﺟﺮﺍﺕ ﭘﻴﺮﻭﺯ شوی !!
@existentialistt
هر آنکه چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن دارد، شاید به ناگزیر برآن شود که هیچ میرندهای را توان پرده پوشی نیست. آنکه بر لبانش مهر سکوت میزند، با سر انگشتانش به
سخن میآید
از کتاب " زندگی علمی من"، زیگموند فروید، ترجمه علیرضا طهماسب.
https://www.threads.net/t/CuZmO1sOB8Y/?igshid=NTc4MTIwNjQ2YQ==
#هرشب_یک_جمله
ارتباط همواره به ناکامی میانجامد.
حتی بالاتر از آن را میگویم؛ ارتباط باید به ناکامی بینجامد، برای همین است که ما
به حرفزدن ادامه میدهیم، اگر همدیگر را میفهمیدیم سکوت میکردیم.
جای بسی خوشوقتی است که ناکام میشویم،
همدیگر را نمیفهمیم و به "حرف زدن" ادامه میدهیم.
👤 #ژاک_لکان
@Existentialistt
دنیای ذهن، فضای نامحدودی از فانتزیها و امیدهایمان است، همانجایی که به ما قدرت درک و تصور میدهد، جاییست که میتوانیم احساساتمان را پردازش کنیم و رفتارمان را انتخاب کنیم، این دنیای ذهنی در ارتباط با پدر و مادر ایجاد میشود و تعیین کنندهی نگرش ما در زندگی خواهد بود.
اما هنگامی که این نگرش و ذهنیت با «واقعیاتِ زندگی» منطبق نمیشود ما را دچار تعارض میکند، تعارضاتی که منشأ آن نه در بیرون، بلکه درون ما قرار دارد، یعنی همان دنیای ذهنی. تعارض از جایی آغاز میشود که قبل از مواجهه با "واقعیت"، در دنیای ذهنیمان انتظاراتی داریم که اگر محقق نشود، فکر میکنیم به ما ظلم شده و حقمان این نبوده، در حالیکه واقعیت به انتظارات ما اهمیتی نمیدهد و همیشه به همانگونهای که هست ظاهر میشود، این مواجههی دردناک، به سوگ میانجامد، به زبان آرتور شوپنهاور: «جهان سوگناک است.» و چه تعبیر درستی است که ما همواره در سوگ فانتزیها و خواستههایی میمانیم که در کودکی درونمان به وجود آمدند اما هیچگاه با واقعیت منطبق نشدند، سوگی که با خود مجموعهای از خشم و بغض و اندوه و درماندگی به همراه میآورد. اکنون مسأله این است که اگر پیوسته به فانتزیهایمان بچسبیم و خواهان رسیدن به آن باشیم، فرصت سبک زیستن و رها بودن را از دست خواهیم داد، هرچند شاید بتوانیم به بخشی از فانتزیهایمان برسیم اما واقعیت این است که همهی ما هیچگاه نمیتوانیم به همهی خواستههای ذهنمان دست یابیم، بهتر آن است که به درون خود بازگردیم و با نگاهی مُصلحانه به جای جهان بیرون، دنیای درون را تغییر دهیم، بپذیریم که هستهی تعارض درون خود ما قرار دارد، نه دنیای بیرون، اینگونه میتوانیم ظرفیت سوگوار بودن را به دست بیاوریم و میتوانیم بفهمیم که "حسرت" بخشی از زندگیست، "پشیمانی" گریزناپذیر است، به تعویق انداختنِ "سوگ" رنج بیشتری به همراه میآورد و در پایان آنکه دنیای درون روانیاش را میشناسد و میداند که چگونه با خودش در صلح باشد، جام جادویی اندوهش را خواهد شکست.
.
.
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
تروما یا آسیب روانی سه فاکتور مهم دارد:
1- Unexpected
2- Unexperienced
3- Unprocessed
به عبارتی هر تروما، حادثهای است که:
۱- غیرمنتظره بوده است
۲- تجربه نشده است
۳- تجزیه و تحلیل درستی از آن صورت نگرفته است.
متودوروس اولین شاگرد اپیکور میگوید:
«زخمهایی که از درون بر سعادت ما وارد میشود، بسیار عمیقتر از زخمهایی است که از بیرون بر ما وارد میشود.»
همانطور که بیتوجهی به زخم جسمانی به عفونت میانجامد، بیتوجهی به زخمهای روانی نیز آسیبهای بیشتری ایجاد خواهد کرد؛ چه خوشبختیهای ممکنی که ناشکیبانه بواسطه زخمهای روان از دست میروند.
ما در رواندرمانی میآموزیم که از طریق گفتگو معانی پنهانِ رنجها و آسیبهایمان را دریابیم، در فرایند درمان کلمات و عبارات به کمک ما میآیند تا دوباره و اینبار به شکلی متفاوت در حضور درمانگر رنجها را تجربه کنیم و تجزیه و تحلیل درستی از آنها به دست بیاوریم و در انتها باید بگویم که شفا در واژههای درمانجوست، نه سخنرانی درمانگر! یک درمانگر سخنگو نمیتواند کمک درستی به شما بکند، آنچه باعث تغییر میشود تجربهی متفاوت آسیبهای گذشته است.
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
در سکوت شبانه، سکوت مطلق شبانه، وقتی که حواس انسان آرام گرفته است، روحی جاودان به زبانی بینام با انسان از چیزهایی از اندیشههایی سخن می گوید که میفهمی ولی نمیتوانی وصف کنی.
📙 #تنهایی_پر_هیاهو
👤 #بهومیل_هرابال
@existentialistt
«دنیای گندیست؛ انسانهای شریف از گرسنگی میمیرند و آدمهای بد بیش از نیاز میخورند، مینوشند و حکومت میکنند؛ بیآنکه ایمان داشته باشند و به مردم عشق بورزند. اما این همه بیداد پایدار نخواهد ماند.»
👤 #نیکوس_کازانتزاکیس
@existentialistt
پنج دقیقه بعد از اینکه متولد شدی اونا اسم، ملیت، دین و دسته مذهبیت رو مشخص کردن و تو باقی عمرت رو صرف دفاع کردن از چیزایی میکنی که خودت انتخابشون نکردی.
@existentialistt
در کشور روسیه تازه انقلاب شده بود.
بلشویکها تمام خانوادهی تزار را قتلعام کرده بودند...
مردی در میدان سرخ مسکو اعلامیه پخش میکرد.
کاگب او را دستگیر کرد.
پس از بازرسی متوجه شدند که همهی اعلامیههایش سفید است.
به او گفتند: چرا برگه سفید پخش میکنی و چیزی رویش ننوشتهای؟
جواب داد: دیگر چیزی برای نوشتن نمانده،
همهچیز مثل روز روشن است...
@existentialistt
⭕️ #جهل_و_نادانی
❗️قاضی از قاتل انور السادت میپرسد چرا او را کشتی؟
قاتل جواب میدهد: ایشان یک سکولار است.
قاضی میگوید: آيا معنی سکولار را میدانید؟
قاتل میگوید: نه نمیدانم!
❗️در ترور نافرجام نجیب محفوظ (برنده جایزه نوبل، نویسنده مصری)
قاضی از تروریست میپرسد: چرا نجیب را با خنجر زدید؟
جانی میگوید: بهدلیل نوشتههای آن، خصوصا کتاب بچههای کوی ما.
قاضی میگوید: کتاب را خواندهای؟
قاتل میگوید: خیر!
❗️قاضی از قاتل فرج فوده، شاعر و نویسنده مصری میپرسد چرا او را کشتی؟
قاتل میگوید: او کافر است.
قاضی به قاتل میگوید: چطور به این نتیجه رسیدی؟
قاتل: از کتابهایش.
قاضی میگوید: آیا کتابهایش را خواندهای؟
قاتل جواب میدهد: خیر من اصلا سواد ندارم!
و اینگونه جامعه بشری تاوان جهل و نادانی را داده است و از این پس نیز خواهد داد...
@Existentialistt
نامه انیشتین به فروید:
آقای فروید عزیز آیا در مقابل فاجعه شوم جنگ راه نجاتی برای بشریت وجود دارد؟
چرا باید انسانها اینطور بیرحمانه همدیگر را بکشند؟ چرا تمام کوششها برای یک صلح پایدار به شکست منجر شده است؟ چرا انسانها اینقدر خونخوار و بیرحم هستند؟ چرا مردم اجازه میدهند دیکتاتورهای جانی و دیوانه از احساسات آنان سواستفاده کنند و آنان را تا مرز جنون و کشتن همسایگان خود به کار ببرند؟
آیا هدایت رشد روانِ انسان در جهتی که توان مقابله با جنون نفرت و نابودی را داشته باشد امکانپذیر است؟
پاسخ زیگموند فروید به آلبرت انیشتین:
به طور کلی تضاد میان انسانها و حیوانات با توسل به قدرت و خشونت خاتمه پیدا میکند، در انسانها چون اختلاف عقیده هم وجود دارد این تضاد به بالاترین حد از انتزاع میرسد. انسانهای غارنشین که به صورت گله حیوانات زندگی میکردند قدرت بازو و مشت تعیین کننده مالکیت بود با پیدایش اسلحه و استراتژی جنگ، برتری فکری جای زور بازو را گرفت.
به طور کلی کشتن دشمن سبب ارضا یکی از غرایز انسانی است اما به تدریج در نظامهای بشری تغییراتی صورت گرفت و شیوههای توسل به زور به نفع حاکمیت حقوق تغییر کرد. با نگاهی گذرا به تاریخ بشر میبینیم که همواره اختلافاتی پایان ناپذیر میان یک یا چند موجودیت اجتماعی، اختلافاتی میان واحدهای کوچک و بزرگ، محدودههای شهری – مناطق مختلف – میان قبایل – ملتها و امپراتوریها وجود داشته که اغلب با زورآزمایی و جنگ خاتمه یافته است.
برخی مانند هونها و مغولها در تاریخ بشر مانند طاعون ظاهر شدند و فقط بدبختی و تباهی به بار آوردند. جلوگیری قطعی از بروز جنگ فقط زمانی ممکن است که انسانها برای جایگزینی قدرت مرکزی و رعایت احکام آن در هریک از موارد اختلاف به توافق اصولی برسند. آقای انیشتین شما از سهولت بسیج مشتاقانه انسانها برای جنگ حیرت کرده و حدس زدهاید که چیزی درون انسانها منشا اثر است و سپس از غریزه نفرت و نابودی که کار اینگونه تحریکات را آسان میکند نام بردهاید. ما روانشناسان به وجود چنین غریزهای اعتقاد داریم و سعی کردهایم تظاهرات و نشانههای این غریزه را بررسی کنیم.
غرایز انسانی به دو گونهاند:
1- غرایزی که خواهان صیانت نفس و وحدت زندگی هستند این غرایز را عشقی یا تمایلات جنسی مینامند.
2- غرایزی که خواهان نابودی و مرگ هستند ما آنها را به غریزه پرخاشگری و غریزه تخریب خلاصه میکنیم.
به نظر میرسد که هیچ یک از این غرایز به تنهایی فعالیت نمیکنند. به طور مثال شخصی که عاشق میشود غریزه تصاحب و مالکیت و پرخاشگری هم در او تشدید میشود اما غریزه تخریب یا مرگ و ویرانگری در درون هر موجود زندهای فعال است و میکوشد موجود زنده را به تدریج ویران و متلاشی کند و حیات را به حالت بی جان برگرداند درحالیکه غریزه عشق و شهوانی قطب مخالف آن است که معرف کوششهای زندگی هستند.
امیدی به محو تمایلات پرخاشگرانه انسانها نمیتوان داشت. بلشویکها امیدوارند بتوانند از طریق تضمین ارضا نیازهای مادی و رفع اختلاف طبقاتی در جامعه و برابری پرخاشگری انسانها را از میان بردارند. به نظر من امیدی واهی و خیالی باطل است چون بلشویکها حتی به پیروان خود نمیآموزند از کینه توزی و دشمنی نسبت به یکدیگر دست بردارند. هدف ما محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسانها نیست فقط باید سعی کرد این گرایش به گونهای هدایت شود که به صورت جنگ بروز نکند.
امروزه در جوامع اکثریتی عظیم از مردم تشکیل میدهند که خود استقلال و ثبات عقیده ندارند و به مرجع قدرتی نیازمندند که برای ایشان قادر به اتخاذ تصمیم باشد. باید دقت و کوشش بسیار به کار برد تا انسانهای روشنفکر تحصیل کرده و دارای استقلال فکر – شجاع و حقیقت جو، از لایههای بالای جامعه تربیت نمود و هدایت تودههای وابسته و فاقد استقلال را به آنان سپرد. البته وضعیت مطلوب و دلخواه اجتماعی مرکب از مردمانی خواهد بود که زندگی غریزی خود را مطیع و مقهور حاکمیت خرد و عقل کرده باشند.
نمیتوان تمام جنگها را در اساس محکوم کرد. تا زمانی که قدرتهایی وجود دارند که بیرحمانه آماده نابودی دیگرانند، دیگران نیز باید خود را برای جنگ مسلح کنند از ویژگیهای روان شناختی تکامل فرهنگی، دو ویژگی از اهمیت زیادی برخوردارند یکی قدرت یابی عقل که بر زندگی غریزی غلبه نموده است و دیگری درونی شدن تمایلات پرخاشگرانه با همه پیامدهای سودمند و تمام عواقب خطرناکش.
تا کی باید انتظار داشت تا مردم دنیا صلح طلب شوند؟ نمیدانم. تنها امید من به نگرش فرهنگی و دیگری ترس موجه از تاثیرات و پیامدهای جنگ است. هر چیزی که به تکامل فرهنگی یاری رساند و آن را تقویت و تسریع کند، بی گمان کاربردی مثبت علیه جنگ دارد.
دوستدار شما زیگموند فروید
@existentialistt
ژاک لکان در سمینار چهارم:
«وسواسی کیست؟ در مجموع بازیگریست که نقش خود را ایفا میکند و نقشهای زیادی را به عهده دارد، به گونهای که انگار مرده است و این راهی برای محافظت از خود در برابر مرگ است.»
منظور لکان این است که یک فرد وسواسی با نقشهایش یکی میشود و هم هویت شدن با نقشهایی که در زندگی دارد، منجر به مرگ او میشود و این راهیست که فرد وسواسی خودش را از واقعیت مرگ مصون میکند.
در واقع "وسواس مرگی برای غلبه بر اضطراب مرگ است."
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
...
به زبان رولو می: «ما ممکن است به درختی در فصل پاییز نگاه کنیم که برگهای رنگارنگ و درخشانش چنان زیبا باشند که احساس اشک ریختن به ما دست دهد؛ یا ممکن است قطعه موسیقی دلربایی را بشنویم که ما را سرشار از اندوه کند. در این حال ممکن است فکری به درون ضمیر هشیار ما راه یابد که ای کاش اصلا آن درخت را نمیدیدیم یا آن قطعه موسیقی را نمیشنیدیم.» مشابه همان احساس علاقه شدیدی که نسبت به کسی داری، اما میدانیکه هرگز او را به دست نخواهی آورد، فقدان بیرحمانه و جبران ناپذیرِ محبوب، مخلوط احساساتی چون اشتیاق و پریشانی و حسرت و اندوه را برایت در پی خواهد آورد، اما علاوه بر این همزمان دچار این احساس گناه دردناک خواهی شد که ناتوانی و کمبود از خودت بوده است؛ ناتوانی و کمبودی که تا قبل از آن قابل تحمل بود اکنون غیرقابل تحمل شده است، نزدیکی به معشوق بدون وصال، عذاب مداوم است! تداوم ناکامی است که غیرقابل تحملش میکند، در همین لحظات است که آرزو میکنی ای کاش اصلأ او را نمیدیدی یا دیگر نبینی تا مجبور نباشی این ناکامیِ مداوم را تحمل کنی.
.
.
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
اگر در جهان راهی یافت میشد که آبِ رفته را به جوی بازگرداند، ارزش داشت که به خطاهای گذشته خود بیندیشیم؛ ولی به راستی گذشته را باید از آنِ گذشتگان دانست؛ گذشته از آن گذشتگان است و آینده از آنِ توست.
مادام که از آنِ توست، نگهش دار و افکارت را، نه روی آزاری که در گذشته رساندهای، بلکه روی کمکی که اکنون میتوانی انجام دهی، متمرکز کن!
📙 #خرمگس
👤 #اتل_لیلیان_وینیچ
@existentialistt
هیچ تجربهای نیست که برای همیشه فراموش شده و از یاد رفته باشد، بالاخره یک روزی، یک جایی با یک اتفاق، آن فراموش شده و از یاد رفته از ناخودآگاهت سر برمیآورد، سپس مضطرب میشوی، بُغضی گلویت را میفشارد و دستپاچهات میکند و کودکانه تلاش میکنی خودت را برهانی، اما نمیشود که نمیشود.
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
خودآگاهی حاوی دو بخشه: «آگاهی به خود، توسط خود» و «آگاهی به خود به عنوان یک موضوع قابل مشاهده برای دیگری» و این دو بخش ارتباط عمیقی باهم دارند، بطوریکه آگاهی از این مسأله که ما توسط دیگران قابل رؤیت و مشاهده هستیم منجر به تغییر رفتارمون میشه.
متن: #عباس_ناظری
سوالی که اینجا مطرح میشه اینه که ما چقدر میتونیم خودمون باشیم؟ و این خود بودن چه هزینهای داره؟
...
حُب و بُغض یا مهر و کینه ویژگی بارز تمام روابط صمیمانه و نزدیک است، شاید غمانگیز بنظر برسد اما نمیتوانیم تجربهی متناوب احساسات مختلف مانند عشق، خشم، گناه و غم را از رابطه حذف کنیم و به جای آن فقط یک احساس مشخص مانند عشق یا فقط خشم را به طور خالص تجربه کنیم، که اگر اینگونه باشد آنکه فقط عشق میبخشد، مورد سؤاستفادهی زیادی قرار خواهد گرفت و آنکه خشم را بدون احساس گناه تجربه میکند بی محابا به دیگران آسیب خواهد زد. تجربهی مخلوط این احساسات به ما کمک میکند تا روابطمان را به شکلی درست و سالم تنظیم کنیم، طوری که نه سیخ بسوزد، نه کباب.
بنابراین اگر نمیتوانیم روابطمان را مدیریت کنیم چون ظرفیت لازم برای تجربهی مهر و کین را نداریم، ابتدا با اشتیاق بسیار وارد رابطه میشویم و پس از مدتی با خشم و کینهی بسیار از رابطه خارج میشویم و از یک رابطه به یک رابطهی دیگر میرویم و مدام روابطمان را به پایان میرسانیم به امید اینکه رابطهای بیابیم که تماماً عاشقانه باشد، بدون هیچگونه خشم و گناهی! اما سرانجام ناامید میشویم و فکر میکنیم، عشق وجود ندارد و آنچه هست درون کتابهاست.
اما واقعیت این است که ما به اشتباه فکر میکنیم: «لاف عشق و گله از یار، بسی لاف دروغ!» اتفاقاً اگر عاشق شدید میتوانید از یار گلایه کنید، این گلایه اگر به شکل سالم ابراز شود نه تنها به رابطه آسیب نمیرساند بلکه رابطه را مستحکم میکند، همانطور که اتوکرنبرگ روانکاو معاصر میگوید: «مدیریت خشم، مقدم بر پرداختن به عشق است.» یعنی بدون تحمل خشم و مدیریت سازنده آن، ایجاد یک رابطه مستحکم و پایدار ناممکن است، ناتوانی در تحمل و مدیریت خشم، هر رابطهای را متزلزل و ناپایدار میکند. ملانی کلاین نیز این موضوع را به زیبایی تصریح میکند: «ما برای عشق ورزیدن نیازمند آنیم که در امنیت نفرت بورزیم.» این عبارت درخشان به ما میگوید که خشم نه تنها منافاتی با عشق ندارد، بلکه برای ابراز عشق نیازمند آنیم که بدون نگرانی، از خشمهایمان سخن بگوییم تا توازن رابطه برهم نخورد، تا از مرزهای خودمان و دیگری محافظت کنیم. ساختن یک رابطهی سالم همراه با عشق معطوف به تجربهی سالم احساس خشم است.
.
.
متن: 👤 #عباس_ناظری
@Existentialistt
قبلاً هم بهت گفتم: با قهرمانبازیای انفرادی، دیکتاتورا نابود نمیشن!
با مردن یک دیکتاتور؛ هیچ کاری درست نمیشه!
دیکتاتوری رو با تربیت جمعی تودهها میشه از بین برد!
با مبارزه سازمان داده شده و گرنه با مردن یک دیکتاتور؛ دیکتاتور دیگهای میاد و دوباره روز از نو، روزی از نو...
📕 #یک_مرد
👤 #اوریانا_فالاچی
@Existentialistt
"خاطرهها" دریای بیرحم عمیقاند...
Artist: shahin rastin
@existentialistt
چون رژیم در بند دروغهای خودش است، باید همهچیز را جعل کند و وارونه جلوه دهد، باید گذشته را جعل کند، باید حال را جعل کند و باید آینده را هم جعل کند، باید آمارها را جعل کند، باید منکر این شود که یک دستگاه امنیتی فراگیر، غیرپاسخگو و خودسر دارد، باید وانمود کند به حقوق بشر احترام میگذارد و باید وانمود کند کسی را مورد پیگرد و آزار قرار نمیدهد، باید وانمود کند از هیچچیز و هیچکس نمیترسد، باید وانمود کند در هیچ موردی وانمود نمیکند...
👤 #واتسلاف_هاول
@existentialistt
این امر را چطور توجیه میکنی که خشم همواره به سوی خود فرد خشمگین باز میگردد، و هیچ فرد ترسآفرینی نیست که خود از ترس رها نباشد؟ در این مورد باید سخن مشهور لابریوس را به یاد آوری، همان سخنی که وقتی در میانهی جنگ ادا شد، توجه تمام مردم را به خود جلب کرد:
«کسی که بسیاران از او میترسند، باید از بسیاران بترسد.»
سنکا/ در باب خشم
@existentialistt
بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رؤیایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رؤیاپروران در رؤیای خویش داشتهاند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج ِ گل ِ ساختگی ِ وطنپرستی نمیآرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق میکنیم.
(در این «سرزمین ِ آزادگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه میکنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستارگان فراگستر میشود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکندهاند،
سیاهپوستی هستم که داغ بردگی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بستهام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبردهام
که سگ سگ را میدرد و توانا ناتوان را لگدمال میکند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمدهام
در زنجیرهی بیپایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوههای برآوردن نیاز،
کار ِ انسانها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم _ بندهی خاک _
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رؤیا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درماندهام. _ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سالهاست دست به دست میگردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادیترین آرزومان را در رؤیای خود پروردم،
رؤیایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود میخواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جستوجوی آنچه میخواستم خانهام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانههای تاریک ایرلند و
دشتهای لهستان
و جلگههای سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزادگان» را بنیان بگذارم.
آزادگان؟
یک رؤیا_
رؤیایی که فرامیخواندم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
_سرزمینی که هنوز آنچه میبایست بشود نشده است
و باید بشود! _
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبینشان، درد و ایمانشان،
در ریختهگریهای دستهاشان، و در زیر باران خیشهاشان
بار دیگر باید رؤیای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیدهاند
ما میباید سرزمینمان را امریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا میگویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد میکنم که وطن من، خواهد بود!
رؤیای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم میباید
سرزمینمان، معادنمان، گیاهانمان، رودخانههامان،
کوهستانها و دشتهای بیپایانمان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گسترهی این ایالات سرسبز بزرگ را _
و بار دیگر وطن را بسازیم!
👤 #لنگستون_هیوز
@existentialistt
آه ای بخت برگشتگان!
برادرتان را میزنند و شما پلک میفشارید!
مجروح فریاد میکشد و شما سکوت میکنید؟!
سفاک ، راست راست میچرخد و قربانی انتخاب میکند و شما میگویید: کاری به کار ما ندارد، پس متوجه خویشاش نسازیم؟!
این چه شهریست و شما چه قماش انسانهایی هستید؟!
وقتی در شهری ستمی روا میشود مردم باید بشورند و در جایی که طغیان نباشد همان به که شهر نابود شود در شعلههای آتش، از آن پیشتر که شب پرده براندازد.
#برتولت_برشت
@existentialistt
...
الی ویسل میگفت: «بعد از جنگ، مردگان از همه بازماندگان یک سوال میکردند: آیا میتوانید داستان ما را تعریف کنید؟ حال ما جواب را میدانیم: نه.
داستانهای آنها را نمیتوان گفت و هرگز هم نخواهیم توانست. آنان که حرف زدند، حرفهایشان شنیده نشد؛ داستانی که شما شنیدید، داستانی نبود که آنها گفتند...»
@existentialistt
نازیها هر آنچه مثل خودشان نبود حذف میکردند و البته این مختص به یهودیها نبود.
نازیها در واقع پایههای قدرت خود را با سرکوب شدید و کشتار کمونیستها و سوسیالیستها آغاز کردند. با سرکوب چپ، کشتار کولیها آسانتر شد سپس جمع کردن و کشتار یهودیها ممکن گردید. بعد باید کتابها را میسوزاندند، باید مخالفین فکری را حذف میکردند تا میتوانستند کسانی را که مشابه نبودند حذف کنند.
نازیسم قبل از اینکه جنگ را در اروپا آغاز کند، جنگ تمام عیارش را در آلمان از سالها پیش آغاز کرده بود. شعر معروف مارتین نیمولر بیانگر این واقعیت تاریخی است.
اول سراغ کمونیستها آمدند،
سکوت کردم چون کمونیست نبودم.
بعد سراغ سوسیالیستها آمدند،
سکوت کردم زیرا سوسیالیست نبودم.
بعد سراغ یهودیها آمدند،
سکوت کردم چون یهودی نبودم.
سراغ خودم که آمدند،
دیگر کسی نبود تا به اعتراض برآید.
@existentialistt