existentialistt | Unsorted

Telegram-канал existentialistt - Existentialist

25227

#عباس_ناظری روان‌درمانگر اگزیستانسیالیست زوج درمانگر سیستمی مشاوره پیش از ازدواج مشاوره فردی جهت تعیین وقت حضوری یا آنلاین در اینستاگرام دیرکت دهید. 👇 📲 آدرس پیج اینستاگرام http://instagram.com/Existentialist_t

Subscribe to a channel

Existentialist

از آينه بپرس
نام نجات دهنده‌ات را
آيا زمين که زير پای تو می‌لرزد
تنهاتر از تو نيست؟
پيغمبران رسالت ويرانی را
با خود به قرن ما آوردند؟
اين انفجارهای پياپی
و ابرهای مسموم
آيا طنين آينه‌های مقدس هستند؟
ای دوست ای برادر ای همخون
وقتی به ماه رسيدي
تاريخ قتل عام گل‌ها را بنويس...

👤 #فروغ_فرخزاد


@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

چرا باید از رنج سخن بگویی؟ هنگامی که از رنج حرف می‌زنی، فقط دردِ شخصی را بازگو نمی‌کنی، بلکه آن نظمِ نمادینی را مختل می‌کنی که ترجیح می‌دهد این زخم‌ها و رنج‌ها نادیده گرفته شوند؛ سخن‌گفتن، نوشتن و به یاد آوردن، شکل‌هایی از مقاومت‌ و راه‌هایی هستند برای اینکه آن واقعیتِ حذف‌شده دوباره دیده شود، هرچند شاید این بازآفرینی هرگز کامل نباشد و ناتمام بماند. همانطور که آنا آخماتووا در مقدمه شعر مرثیه می‌نویسد: «در سال‌های وحشت یِژوف، هفده ماه را در صف‌های زندان لنین‌گراد گذراندم، روزی کسی مرا "بازشناخت"، آنگاه زنی با لب‌های آبی رنگ که پشت سرم ایستاده بود و البته هرگز نامم را نشنیده بود، از خوابی که ما همه در آن بودیم به در آمد و در گوشم این پرسش را کرد (در آنجا همه با زمزمه سخن می‌گفتند): می‌توانی این را توصیف کنی؟ و من گفتم: می‌توانم. آنگاه چیزی شبیه لبخند بر آنچه زمانی چهره‌اش بود لغزید.»
آری نظام‌های سرکوبگر همیشه بر یک چیز حساب می‌کنند: "فراموشی". آن‌ها می‌دانند که اگر رنج به روایت بدل نشود و به حافظه‌ی جمعی راه پیدا نکند، به‌تدریج در مهِ ابهام حل می‌شود، اما روایت حتی اگر ناتمام و شکسته باشد، همچون میخی است که زمان را سوراخ می‌کند، ما با روایت زمان را متوقف نمی‌کنیم اما اجازه هم نمی‌دهیم که زمان همه‌چیز را ببلعد.
اکنون دوام آوردن صرفاً زیستن نیست، در اینجا دوام آوردن شاید نوعی پافشاری بر میل باشد؛ میل به معنا دادن، میل به گواهی دادن، میل به اینکه بگویی «این اتفاق افتاد». هنگامی که رنج را می‌گویی از انفعالِ مطلق فاصله می‌گیری و دیگر فقط کسی نیستی که بر تو ستم رفته است، تو شهادت می‌دهی و شهادت دادن حتی اگر جهان را تغییر ندهد، جایگاه گوینده را تغییر می‌دهد.
کلمات شاید نتوانند عدالت بیاورند، اما می‌توانند مانع از آن شوند که بی‌عدالتی طبیعی جلوه کند، هر بار که رنجی به زبان می‌آید، شکافی در روایتِ رسمی پدید می‌آید. از همین شکاف‌هاست که تاریخِ دیگری، حافظه‌ای دیگر و شاید آینده‌ای دیگر سر برمی‌آورد. جهان بارها نشان داده که سکوت، همدستِ خشونت است و زبان، هرچند ناکامل، یکی از اندک ابزارهایی است که در اختیار انسانِ بی‌دفاع مانده است.
‌.
.
متن: #عباس_ناظری

@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

آنچه کمونیسم به ما القا کرده بود، دقیقا همان سکون و بی‌حرکتی بود، این بی‌آیندگی، بی‌رویایی، ناتوانی از تصور زندگی به شکلی دیگر. تقریبا امکان نداشت بتوانی به خود دلگرمی بدهی که این دورانی گذراست، خواهد گذشت، باید بگذرد. برعکس، یاد گرفته بودیم فکر کنیم هر کاری هم که بکنیم، وضع همیشه همان‌جور می‌ماند. نمی‌توانیم تغییرش بدهیم. به نظر می‌رسید گویی آن سیستم قادر مطلق، خودِ زمان را هم اداره می‌کند. به نظر می‌رسید کمونیسم ابدی است، ما به زندگی در آن محکوم شده‌ایم، خواهیم مرد و فروپاشی آن را نخواهیم دید‌.

در این گوشه دنیا آدم را همینجور بار می‌آورند، جوری که خیال کنی تغییر غیرممکن است. جوری بارّت می‌آورند که از تغییر بترسی، که وقتی عاقبت اولین نشانه‌های تغییر آشکار شد، به آنها بدگمان باشی، از آنها بترسی، چون همیشه دیده‌ای که هر تغییری فقط وضع را بدتر کرده.

📕کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم
👤 #اسلاونکا_دراکولیچ


@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

paola_state_of_siege
چیزی ندارم براش بنویسم، همین...

Читать полностью…

Existentialist

از میان تمام فیلسوفانی که کوشیده‌اند فراموشی را توضیح دهند شاید هیچکس به اندازه‌ی نیچه نتوانسته باشد پیچیدگی روانی این پدیده را در چند واژه این‌چنین عمیق و دقیق بیان کند. او نشان می‌دهد که فراموشی
همیشه حاصل ضعف حافظه نیست؛ گاهی حاصل خشونت غرور ماست.

نیچه: «حافظه‌ام می‌گوید: من آن کار را کردم، اما غرورم می‌گوید: محال است چنین کاری از من سر زده باشد، غرور بی‌رحم است و سرانجام این حافظه است که تسلیم می‌شود.»


@Existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

«بیون می‌گوید گاهی ما چیزی را تجربه می‌کنیم که نام ندارد؛ ترسی بی‌نام، که پیش از زبان و اندیشه است، او آن را نام‌ناپذیر می‌نامد: Nameless Dread.
وقتی روان نمی‌داند از چه می‌ترسد، فقط می‌خواهد فرار کند.» در زیر بمباران، روان هنوز کار می‌کند؛ اما نه برای فکر کردن بلکه برای زنده ماندن.

بیون می‌نویسد:
«panic without catastrophe»
وحشتی بی‌دلیل... چون فاجعه هنوز به زبان نیامده. ما هنوز در لحظه‌ای هستیم که فاجعه در حال شدن است و همین تحملش را دشوارتر می‌کند. روان در وضعیتی میان ندانستن و نتوانستن گیر افتاده. نه آن‌قدر نزدیک که فاجعه را لمس کند، نه آن‌قدر دور که فراموشش کند و درست در این میانه، بدن می‌لرزد و فکر کردن عقب می‌نشیند.

بیون می‌گوید: وقتی فکر کردن ممکن نیست، روان شروع می‌کند به دفاع‌های خام، پرتابِ محتوا به بیرون، یا انجمادِ کامل؛ مثل کودکی که چیزی دیده اما هنوز زبان ندارد برای گفتنش. این همان وحشت بی‌نام است. بی‌فریاد، بی‌تصویر، بی‌معنا... و اگر زنده بمانیم، شاید سال‌ها بعد بتوانیم آن را روایت کنیم.

اگر نمی‌توانی فکر کنی، خودت را سرزنش نکن. بیون می‌گوید گاهی روان فقط تلاش می‌کند زنده بماند نه اینکه معنا بدهد یا تحلیل کند و همین خودش یک کار بزرگ است: "دوام آوردن، بدون فروپاشیدن."

اگر فقط توانسته‌ای بخوابی، اگر فقط خیره شده‌ای به دیوار یا فقط بغض کرده‌ای، بدنت دارد کاری می‌کند که از پس افکارت برنمی‌آید، می‌توانی به سراغ دوستانت بروی و حرف بزنید از هرجا، هر خاطره، هر چیزی که بی‌فکر به زبان می‌آید.

تو فقط سخن بگو و فقط باش، همین.


متن: #عباس_ناظری


@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

خدا رو چه دیدی شاید پر گرفتیم
شاید خنده هامونو از سر گرفتیم

Читать полностью…

Existentialist

...
رولان بارت می‌گوید عاشق کسی است که نشانه می‌فرستد، اما هرگز کاملاً خود را آشکار نمی‌کند: نشان دادنِ درست به اندازه‌ای که دیگری را نگه دارد، اما نه آن‌قدر که واقعاً ببیند. چرا؟ چون اگر ببیند، دیگر نخواهد ماند و اگر بماند؟ آن وقت، این عشق به خشم بدل می‌شود: چرا نرفتی؟ مگر ندیدی چقدر شکسته‌ام؟ مگر نفهمیدی که این بازی، درخواستِ نجات نبود، بلکه یک آزمونِ شکست بود؟
خیال می‌کنی می‌شود آدم‌ها را نجات داد، اما مگر نمی‌فهمی؟ نجات، نوعی تجاوز است، شکستنِ حصاری‌ست که برای خود ساخته‌ام. اگر بخواهی نجاتم بدهی، یعنی قصد داری این دیوار را فرو بریزی و آن وقت، تو دیگر یک عاشق نخواهی بود بلکه یک مهاجم خواهی شد.
می‌دانی چه چیزی از ترک شدن سخت‌تر است؟ دیده شدن. این‌که کسی از فاصله‌ای بسیار نزدیک و با دقت، به تمامی زخم‌هایت نگاه کند، با همان چشمانی که یک روز مجذوبِ جذابیتت شده بود. این یعنی لحظه‌ی فروپاشی، لحظه‌ای که زیبایی‌ ظاهری‌ات به صحنه‌ای از ویرانی مبدل می‌شود. برای همین است که وقتی کسی بیش از حد نزدیک می‌شود، او را از خودت می‌رانی و طوری رفتار می‌کنی که تسلیم شود و برود. این تنها راهِ حفظ غرور است، این‌که او را مجبور به رفتن کنی، پیش از آنکه خودش تصمیم بگیرد.
وقتی کسی را پس می‌زنی، او دو انتخاب دارد: یا می‌رود، که در این صورت، ثابت می‌شود که هرگز واقعاً قصد ماندن نداشت، یا می‌ماند، که این یعنی یا نفهمیده، یا فهمیده و پذیرفته که دوست‌داشتنِ تو، چیزی جز درد نخواهد داشت، اما این هم قابل تحمل نیست. این یعنی او به اندازه‌ی کافی نترسیده، دلسرد نشده، رنج نبرده! پس باید رنج بیشتری به او بدهی تا جایی که دیگر تاب نیاورد؛ و لحظه‌ای که می‌رود، همان لحظه‌ای است که انتظارش را می‌کشیدی، همان نتیجه‌ای که تمام مدت برایش تلاش کرده بودی، اما حالا، دیگر طعم پیروزی نمی‌دهد. چون اکنون چیزی را می‌دانی که قبلاً نمی‌دانستی: این تو بودی که شکست خوردی، نه او. چون اگر تمام این مدت بازی می‌کردی، اگر همه‌ی این آزمون‌ها را ترتیب داده بودی، پس یعنی هنوز، تهِ دلت، امیدوار بودی که شاید این بار نتیجه فرق کند. که شاید کسی باشد که بماند، اما بی آن‌که بخواهد تو را نجات دهد، بی آن‌که به زخم‌هایت خیره شود، بی آن‌که تلاش کند چیزی را که تو ساخته‌ای، ویران کند.

اما این فقط یک خیال است، مگر نه؟ چون هرکس که واقعاً بماند، بالاخره دشمن خواهد شد و هرکس که برود، همان کسی است که از اول نباید می‌آمد و تو، در میان این دو، همیشه تنها خواهی ماند.
.
.
متن: #عباس_ناظری


@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

...
"تقصیر تو نیست." این جمله را در سکوت بشنو. نه به عنوان یک تسکین سطحی، بلکه به عنوان درکی از چیزی که در عمقِ وجودت رخ می‌دهد. به چیزی فکر کن که شاید مدت‌ها در ذهن و قلبت سنگینی کرده: خودت را بابت گذشته‌ات سرزنش کرده‌ای. گناهی که به هیچ‌وجه نمی‌توانی از آن فرار کنی، چیزی که همیشه در سایه‌اش قدم می‌زنی و هیچ راهی برای رهایی از آن نمی‌بینی. شاید تو هم مانند بسیاری از ما، در حال جستجوی معنا در این گناه و عذاب بوده‌ای، در پی معنایی که به تو بگوید همه‌چیز در انتها درست می‌شود، در پی دلیلی برای اینکه بتوانی خودت را ببخشی. اما این تنها ادامه دادن در مسیر بی‌پایانی است که در آن گناه و سرزنش همیشه حضور دارند.

حقیقت این است که گناه ممکن است به چیزی فراتر از اشتباهات گذشته تبدیل شود. به یک حس ثابت، یک تصویر ثابت از خود. تو خودت را در آن گناه می‌بینی، در اشتباهاتت، انگار همیشه در گذشته گرفتار خواهی بود. در اینجا، گناه دیگر فقط یک خاطره نیست، بلکه یک واقعیت دائمی می‌شود. اما آیا واقعاً این خودِ توست؟ آن چیزی که در برابر خود می‌بینی، واقعیتِ وجودی توست یا فقط بازتابی از آن چیزی است که در خود ساخته‌ای؟

«تقصیر تو نیست.» می‌تواند به معنای چیزی بیشتر از یک تسکین باشد. این نه فقط یک عبارت ساده برای آرام کردن تو، بلکه اشاره‌ به حقیقتی است که در قلب این گناه پنهان است. به جای آنکه در تکرار سرزنش خود بمانی، به گسستی بنگر که در این جمله نهفته است. گسست از آنچه به عنوان گذشته‌ی خود می‌شناسی. گسست از تصویری که از خود ساخته‌ای، از هویتِ گناه‌آلودی که در آن گرفتار شده‌ای.

پس آنچه در این جمله نهفته است، چیزی بیشتر از یک تسکین است، دعوتی است به درک گسست‌هایی که در تو وجود دارند، به قبول شکاف‌ها و بریدگی‌های درونی‌ات. این شکاف‌ها ممکن است دردناک باشند، اما شاید درک آن‌ها همان چیزی باشد که به تو آزادی می‌دهد. آزادی از خودِ گذشته‌ات، از تصویری که از خود در ذهن داری، از گناهی که خود ساخته‌ای؛ و این آزادی چیزی است که در شکاف‌ها، در گسست‌ها و در پذیرش ضعف‌ها نهفته است.


متن: #عباس_ناظری

@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

به زبان غازی القصیبی: «آنگاه که زخم از گریستن خسته شود، آواز سر می‌دهد!»

گویی درد در سکوت خود به آستانه‌ای تازه می‌رسد، جایی که کلمات دیگر توان حمل آن را ندارند. گریستن، نخستین زبان زخم است، زبانی بی‌واسطه و خام. اما وقتی اشک‌ها پایان می‌گیرند، زخم، بی‌قرار از خفتن، شکلی دیگر می‌یابد؛ آوازی که نه برای درمان، که برای زنده ماندن سر داده می‌شود. آواز، صدای زخمی است که نمی‌خواهد فراموش شود، حتی اگر دیگر توان گریستن نداشته باشد.


متن: #عباس_ناظری


@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

#هرشب_یک_جمله

ابوعلی دقاق می‌گوید: «بندهٔ آنی که در بند آنی.»

 «آن» که در بند آنی، تصویری است که در آینه‌ی دیگری ساخته می‌شود، نه خودِ واقعی. در جستجوی «دیگری» هستی تا خود را از خلال نگاه آن کامل کنی؛ گویی قرار است خویش را در آن بندها بیابی...

متن: #عباس_ناظری


@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

#هرشب_یک_جمله

یادهایم در جایی محو شده‌اند، نه در جایی که بتوانی به آن اشاره کنی، بلکه در جایی که حتی خودم هم دیگر به آن‌ها فکر نمی‌کنم. شاید به همین دلیل است که در سکوت زندگی می‌کنم، جایی که هیچ واژه‌ای نمی‌تواند مرا توصیف کند، جایی که اثرم، همان عدم اثر است.

"آری، زخمی که نمی‌ماند، شگفت‌انگیزترین درس است."

من نه برای فراموشی، بلکه برای آنکه هیچ‌گاه چیزی را یاد نگیری، در کنارت ایستاده‌ام. از من، فقط این سکوت خواهد ماند؛ سکوتی که در آن هیچ‌چیز از دست نرفته است.


متن: #عباس_ناظری


@Existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

به زبان کریشنا مورتی: به محض درک چیزی از آن رها شده‌اید.

به عبارتی هنگامی که چیزی را به‌طور کامل و با بینش عمیق درک کنید، آن موضوع قدرت خود را بر شما از دست می‌دهد و دیگر شما را در بند نگه نمی‌دارد. در واقع، این آگاهی عمیق باعث می‌شود تا آن تجربه یا احساس از ناخودآگاه به سطح خودآگاه آورده شود و به جای اینکه به‌طور ناهشیار بر رفتار و افکار شما تأثیر بگذارد، به موضوعی روشن و قابل‌مشاهده تبدیل شود. این شفافیت و شناخت باعث رهایی شما از آن می‌شود، چرا که دیگر در تاریکی روان پنهان نیست تا شما را بی‌اختیار به سمت خود بکشاند.


متن: #عباس_ناظری

@Existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

#هرشب_یک_جمله

هر خاطره، تکه‌ای از من است که دیگر از آنِ من نیست، و هر بازگشتی به آن، مرا عمیق‌تر در شکاف میان بودن و نبودن می‌برد. من همان گمشده‌ای هستم که در آیینه‌ی خاطرات، همواره در آستانه‌ی پیدایی و محوشدن است، در مرزی که هیچگاه به آن نمی‌رسم، و در جست‌وجویی که شاید تنها مقصدش، خودِ همین جست‌وجو باشد.


متن: #عباس_ناظری


@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

من هرگز نمی‌توانم تمام خواسته‌هایت را برآورده کنم، چرا که میل تو هرگز به طور کامل قابل دستیابی نیست و تو هم هرگز نمی‌توانی کامل‌ترین بازتاب از آن چیزی باشی که من می‌طلبم. با این حال، آنچه ارزشمند است، نه رسیدن به این توهم هم‌ترازی، بلکه پذیرش نقص‌ها و کمبودهای یکدیگر است. زیرا اگر هر یک از ما تنها به تصویر ایده‌آل و دست‌نیافتنی‌ای که از دیگری در ذهن داریم بچسبیم، آنچه بین ما باقی می‌ماند، نه صداقت، بلکه سکوت و نوعی دروغ ناخودآگاهانه خواهد بود؛ دروغی که میل واقعی ما را سرکوب می‌کند و دشمنی خاموش میان عشق و حقیقت ایجاد می‌کند.

متن: #عباس_ناظری


@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

تئودور آدورنو می‌نويسد: «خطا و گناه در هر يک از ما خودش را بازتوليد می‌كند اگر در هر لحظه آگاه شویم به آنچه روى داده است و نیز به آن پیوندهای زنجیرواری که وجودمان مرهون آن‌هاست و به اينكه حتى اگر كار اشتباهی نکرده باشیم چگونه وجودمان با مصيبت و فاجعه درهم تنيده است... اگر كسی به تمامی، در هر لحظه، از هر چیزی آگاه باشد به واقع نمی‌تواند زندگی كند.»

آری بی‌آن‌که اشتباهی مرتکب شده باشیم، در مصیبت و فاجعه‌ای گرفتار شده‌ایم؛ این همان ذات گناه نخستین است.


@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

در این روزگار سخت که لبریز از خشم و اضطراب و ترس هستیم خواندن این کتاب هانا آرنت «مسئولیت شخصی در زمانه دیکتاتوری» را به همگان توصیه می‌کنم.

Читать полностью…

Existentialist

- «ما باید به چیزها به سبب درستی‌شان و نه به علت قدمت‌شان، احترام بگذاریم. ادیان قدیمی با پافشاری بر این که اگر ما سنت‌ها را رها کنیم، آنگاه به همه‌ی مقدسات گذشته اهانت کرده‌ایم، ما را به دام می‌اندازند و احساس احترامی دائمی به عقاید آن شهید می‌کنیم، حتی اگر بدانیم که آن عقاید پر از غلط و خرافه است. مگر تو نگفتی که پس از شهادت پدرت چنین احساسی داشتی؟»

- «بله. من معتقد بودم که اگر چیزهایی را که او به خاطرش مرده است رد کنم،
مرگ او را بی معنا کرده‌ام.»

- «ولی آیا این بی معنا نیست که تو زندگی‌ات را وقف یک نظام خرافی و غلط بکنی، نظامی که فقط یک نفر را انتخاب می‌کند و بقیه را محروم می‌کند؟»


📕 #مسئله_اسپینوزا
👤 #اروین_د_یالوم

@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

‍ بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رؤیایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

بگذارید این وطن رویایی باشد که رؤیاپروران در رؤیای خویش‌ داشته‌اند.

بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسباب‌چینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج ِ گل ِ ساختگی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.

(در این «سرزمین ِ آزادگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)

بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستار‌گان فراگستر می‌شود؟

سفیدپوستی بی‌نوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برد‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.

من کشاورزم _ بنده‌ی خاک _
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رؤیا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. _ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رؤیای خود پروردم،
رؤیایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.

آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاد‌گان» را بنیان بگذارم.

آزادگان؟
یک رؤیا_
رؤیایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.

آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
_سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! _
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رؤیای پُرتوان ما را بازگرداند.

آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را امریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.

آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رؤیای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.

ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را _
و بار دیگر وطن را بسازیم!


👤 #لنگستون_هیوز


@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

اعلان جنگ باید مثل جشن‌های عمومی، بلیط ورودی و دستهٔ موزیک داشته باشد، درست مثل مراسم گاوبازی، منتها به جای گاو، ژنرال‌ها و وزیران دو کشور با شلوار شنا و یکی یک چماق وسط صحنه بروند و به جان هم بیفتند تا کشور هر دسته‌‌ای که طرف دیگر را مغلوب کرد، فاتح اعلام شود.

این خیلی آسان‌تر و صحیح‌تر از جنگی است که در آن مردم بی‌گناه و ساده‌دل را به جان هم بیندازند...


📕 #در‌جبهه‌غرب‌خبری‌نیست
👤 #اریش_مایا_رمارک

@Existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

...
اگر فرزند کوچکی دارید، تماشای Life is Beautiful را از دست ندهید. این فیلم، در دل تاریکی جنگ، به ما نشان می‌دهد چگونه می‌توان رنج را در لفافه‌ی خیال برای کودک تاب‌آور کرد.
پدری که واقعیت را انکار نمی‌کند، اما آن را به زبان فانتزی بازمی‌گوید، تا کودک، کودک بماند حتی در جهنم.

در دل اردوگاه مرگ، جایی‌که مرزهای انسان‌بودن درهم‌می‌ریزد، پدری قصه می‌سازد، بازی طراحی می‌کند، تا فرزندش نبیند آن‌چه دیدنش می‌تواند او را ویران کند.
اما زندگی زیباست فقط قصه‌ی یک پدر قهرمان نیست؛ داستان توانایی ذهن برای خلق حفاظ روانی‌ست—پناهگاهی که با خیال ساخته می‌شود، نه با انکار، بلکه با بازنویسی حقیقت.

کودک قرار نیست بار تمام وحشت را بر دوش بکشد.
او نیاز دارد تا حقیقت، نه به‌تمامی، که به زبان قصه ترجمه شود؛ تا روان نازک او زیر بار واقعیت له نشود، تا فریاد تاریخ را در قالب یک بازی بشنود.

این فیلم، تنها برای والدینی نیست که کودک دارند؛ برای همه‌ی ماست، ما که هنوز کودکیِ زخم‌خورده‌ای را در خود حمل می‌کنیم.
وقتی جهان بیرون بی‌رحم می‌شود، ما نیز به کسی نیاز داریم که فاجعه را برای‌مان بازنویسی کند، تا زنده بمانیم در برابر آن‌چه قرار بوده نابودمان کند.
‌.
.
متن: #عباس_ناظری

@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

...
می‌خواهی خوشبخت باشی؟ در تلاشی برای به چنگ آوردن چیزی که در زبان گم شده است، لحظه‌ها را جعل می‌کنی، نامی می‌گذاری، فرمی می‌سازی، تصویری را قاب می‌گیری و در آن ساکن می‌شوی، اما هر چه بیشتر درون این قاب جا خوش کنی، بیشتر از آنچه دنبالش بودی فاصله می‌گیری، زیرا خوشبختی در ایستادن نیست، در جریان است؛ در آن لغزشی‌ست که از میان انگشتانت می‌گریزد، در آن رخنه‌ایست که هر لحظه گشوده‌تر می‌شود.

قاب‌هایت می‌شکنند، آن نام‌ها که با دقت بر اشیا و احساسات می‌گذاری، پوسیده می‌شوند، فرمی که ساخته‌ای، به آهستگی ترک برمی‌دارد و تو، تو در تلاشی بی‌پایان برای بازسازی چیزی هستی که خود را در آن تعریف کنی، برای ساختن تصویری از خوشبختی که در ذهن داری. اما چه می‌شود اگر خوشبختی در لحظه‌ای که تصویر را ساخته‌ای، از دست رفته باشد؟ آیا نمی‌شود که آن لحظه‌ی فرار، همان خوشبختی واقعی باشد؟

لکان می‌گوید میل هرگز به تمامیت نمی‌رسد. همواره چیزی کم است، همواره نقطه‌ای تهی باقی می‌ماند. خوشبختی در نگریستن به این تهی نه به‌مثابه زخم، که به‌مثابه امکانی برای حرکت و دگرگونی‌ست. خوشبختی نه در تصاحب، که در اجازه دادن است؛ در گشودگی به سوی آنچه از چنگمان می‌گریزد، در تسلیم به آنچه ناتمام می‌ماند.

می‌خواهی خوشبخت باشی؟ بگذار لحظه‌ها از میان انگشتانت بلغزند، بی‌آنکه بخواهی نگاهشان داری. بگذار معناها در زبانت لرزان بمانند، بی‌آنکه به دنبال تثبیتشان باشی. بگذار قاب‌ها بشکنند، نام‌ها از دست بروند و در این گسست، در این از هم پاشیدگی، چیزی رخ دهد: چیزی که زنده‌تر است، چیزی که واقعی‌تر است. چیزی که در آن، دیگر نه چیزی را می‌دزدی، نه چیزی را می‌سازی. فقط اجازه می‌دهی که زندگی، به همان اندازه که تهی است، به همان اندازه که شکاف دارد، بگذرد و در تو جریان یابد.
.
.
متن: #عباس_ناظری

@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

نیچه می‌گوید: «عشق بد تو به خودت، تو را در انزوا و تنهایی زندانی می‌کند.»

اما چرا؟

روانکاوی می‌گوید ما از کودکی تصویری از خودمان در ذهن داریم که با آن زندگی می‌کنیم. اگر این تصویر را بیش از حد دوست داشته باشیم، طوری که فقط درگیر خودمان شویم، از ارتباط واقعی با دیگران بازمی‌مانیم. این نوع عشق به خود، مثل زندانی است که خودمان برای خودمان ساخته‌ایم؛ جایی که به‌جای پذیرش نقص‌ها و کاستی‌هایمان، مدام سعی می‌کنیم کامل و بی‌نقص به نظر برسیم.

اما عشق خوب به خود، یعنی قبول کنیم که ما کامل نیستیم. این پذیرش، ما را آزاد می‌کند تا با دیگران رابطه‌ای واقعی و صمیمی بسازیم.
خودت را دوست داشته باش، اما نه طوری که دیگران را فراموش کنی!


متن: #عباس_ناظری


@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

که دلمُردگی تو را کُشت، هان؟ از خشم می‌ترکی؟ از اندوه در تابی، خفه می‌شوی؟ صبور باش ای شیرِ صحرا!! من هم در حال خفه‌شدنم، مدت‌هاییست مدید...

به ریه‌هایت یاد بده نفس کوتاه بکشند. تا زمانی که پا بر قله‌های بلند می‌نهی و باید در توان دم زنی، با شادی بسیار گسترش یابند.
بیاندیش، کار کن، بنویس، آستین‌هایت را تا شانه بالا بزن و مرمت را بتراش؛ مانند کارگر خوبی که هرگز سر برنمی‌گرداند. عرق می‌ریزد و زحمت می‌کشد و لبخند می‌زند... تنها راه حذر از ناشادی، محصور کردن خویش است به هنر و جا ندادن به هرچه دیگر.

برای من هم‌چیز کمابیش خودش بوده است از زمانی که سر تسلیم نهادم به همیشه بد بودنشان. من به زندگی روزمرّه، وداع نهایی گفته‌‌‌ام. از این پس آنچه می‌خواهم پنج شش ساعت آرامش است در اتاقم؛ آتشی در زمستان و دو شمعی برای شب‌هایم...

دلم می‌خواهد قصه را که در این مدت جدایی نوشته‌ای ببینم. در چهار، پنج هفته همه‌اش را با هم خواهیم خواند. با هم، تنها، به‌فراغت، دور از دنیا و بورژواها، چون خرس‌های زندانی، و زیر پوست کلفت سه قشریِ خرسانه‌مان خواهیم غرید. من هنوز به فکر آن داستان شرقی خودم هستم که در زمستان آینده خواهم نوشتش.


بخشی از یک نامه‌ی گوستاو فلوبر،
ترجمه‌ی ابراهیم گلستان
مانامه‌ی صدف، شماره‌ی ۱۰،
شهریور ماه ۱۳۳۷، صفحه‌های ۸۰۰ و ۸۵۱.


@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

...
می‌گوید هیچ روزی نیست که از آنچه کرده پشیمان نباشد، اما این پشیمانی را نه حصارهای زندان سنگین‌تر کرده‌ و نه نگاه‌های عبوس دیگران بر او تحمیل کرده‌اند. این پشیمانی، جست‌وجویی است برای فهمیدن چیزی که دیگر وجود ندارد: خودِ گذشته‌اش. آن جوان بی‌عقل، اکنون به "دیگری" مبدل شده است. حضوری شبح‌گون که با او زیسته اما دیگر از او جداست. یک موجود بی‌وجود، خاطره‌ای که تنها سایه‌اش باقی مانده است.
می‌خواهد به گذشته‌ بازگردد و خودش را تغییر دهد اما ناممکن است، چیزی که می‌خواهد باشد، یا آن چیزی که می‌خواهد بشود، در دسترس نیست. گذشته به عدم و فقدان تبدیل می‌شود و همین فقدان است که بخش عمده‌ای از وجود ما را می‌سازد. این یک شکاف است: شکافی میان "خود" و "دیگری". این "دیگری" نه به معنای دیگران، بلکه گذشته‌ی خود ماست. شکاف قابل پر کردن نیست؛ بلکه مانند دره‌ای است که گذشته و حال را از هم جدا می‌کند. ما می‌خواهیم این فاصله را پر کنیم، می‌خواهیم با آن "دیگری" سخن بگوییم اما این "دیگری"، نه قابل دسترس است و نه قابل تغییر. این گذشته، غیابی است که همیشه حضوری بی‌قرار دارد؛ حضوری که همچون سایه‌ای در روشنی محو می‌شود و در تاریکی دوباره ظاهر می‌گردد.

او به این فقدان چشم می‌دوزد، از آن فرار نمی‌کند، بلکه به آن خیره می‌شود، اما می‌داند که نمی‌تواند به آن دست یابد. آن "پیرمرد" که اکنون باقی مانده است، همان بازمانده‌ی تکه‌پاره‌ای از هویتی است که زمانی یکپارچه می‌پنداشت. اما حالا، آن جوانِ بی‌عقل، دیگر صرفاً یک خاطره نیست؛ بلکه به یک شمایل بدل شده، شمایلی از "دیگری" که با او باقی مانده است. او به خود می‌گوید: "دلم می‌خواد با اون جوان حرف بزنم." اما زبان، همان‌طور که همیشه بوده، می‌لغزد؛ و او تنها می‌تواند سکوتی را بشنود که میان او و گذشته‌اش گسترده شده است.
پس چه می‌ماند؟ پذیرش. اما این پذیرش، از جنس تسلیم یا فراموشی نیست، از جنس تجربه‌ی واقعیت است، او فقدان را می‌پذیرد و این شکاف را در آغوش می‌کشد. این لحظه، نه لحظه‌ای از آرامش، بلکه لحظه‌ای از آگاهی‌ست. بنابراین، این لحظه از فیلم نه تنها لحظه‌ی آزادی از زندان فیزیکی، بلکه به نوعی آزادی روانی هم هست؛ او از دل این پذیرش، به رستگاری می‌رسد؛ نه رستگاری از زندان، بلکه از خیال تمامیت. به رستگاری از نیاز به بازگشت به گذشته، رستگاری از اینکه بخواهد گذشته را به دست آورد یا تغییر دهد؛رستگاری از چیزی که هرگز نمی‌توانست بازگردد. او می‌فهمد که هویتش، نه یکپارچه و کامل، بلکه تکه‌تکه و شکسته است و در همین شکستگی‌، معنا شکل می‌گیرد.
.
.
متن: #عباس_ناظری
https://www.instagram.com/reel/DCqsodpKK30/?igsh=MXVucWN5dThqZHppaw==

Читать полностью…

Existentialist

در اردوگاه مخوف نورنبرگ، نازی‌ها برای کشتن اسیران شیوه‌ی خاصی ابداع کرده بودند، که آندره مالرو آن را در این جمله خلاصه می‌کند:
«طناب را به گردن اسیری که نوک پنجه‌ی پایش به زمین می‌رسید می‌انداختند تا سرانجام از شدت خستگی مجبور شود که خود را بکشد.» (ضد خاطرات، آندره مالرو)

بقیه را خود ما به حدس درمی‌یابیم محکوم برای حفظ جان خود نخست می‌کوشد تا هرچه بیشتر تنش را روی پنجه‌ی پاهایش نگهدارد، سپس خسته می‌شود و لحظه‌ای تن خود را رها می‌کند، اما طناب به گردنش فشار می‌آورد و او پیش از این که خفه شود می‌کوشد تا دوباره بر سر پنجه‌ی پا بایستد؛ دوباره خسته می‌شود و دوباره تن را رها می‌کند، باز طناب به گردنش فشار می‌آورد، اما او دل از جان بر نمی‌دارد و باز تلاش می‌کند؛ این رفت و آمد چندان ادامه می‌یابد تا محکوم بینوا، ترسنده از مردن اما خسته از کوشیدن، سرانجام به جان می‌آید و مرگ را بر زندگی ترجیح می‌دهد و می‌گذارد تا طناب دار خفه‌اش کند.


@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

هنگامی که می‌پرسیم «چرا دیگران من را می‌رنجانند؟»، تمام توجه‌مان به بیرون از خودمان معطوف است؛ فرض را بر این می‌گذاریم که علت رنجش ما در رفتارها، گفتارها یا افکار دیگران نهفته است. این دیدگاه باعث می‌شود احساس ناتوانی کنیم و قربانی شرایط شویم، زیرا همواره در انتظار آن خواهیم بود که دیگران تغییر کنند تا ما احساس بهتری داشته باشیم. به این ترتیب، رنجش خود را به دست دیگران سپرده‌ایم.

در مقابل، وقتی می‌پرسیم «چه می‌شود که من احساس رنجش می‌کنم؟»، توجه را از بیرون به درون خود می‌آوریم؛ به‌جای آنکه صرفاً دنبال علت در دیگران بگردیم، به احساسات و باورهای درونی‌مان دقت می‌کنیم. این پرسش، ما را به سوی خودآگاهی و تحلیل واکنش‌های عاطفی‌مان هدایت می‌کند: آیا دلیل رنجش من انتظارها و باورهای من است؟ آیا ممکن است موضوعی در گذشته باعث شده باشد که نسبت به رفتارهای خاصی حساس‌تر شوم؟ آیا این واکنش من طبیعی و متناسب است، یا اینکه احساسات عمیق‌تری از ناامنی، ترس از طرد، یا نیاز به تأیید باعث این رنجش شده‌اند؟

درک عمیق‌تر این مسئله به ما قدرت می‌دهد، زیرا در می‌یابیم که می‌توانیم با شناخت و تغییر نگرش‌ها و باورهای خود، از میزان رنجش‌مان بکاهیم. این‌گونه، به جای وابستگی به تغییر دیگران، راهی به سوی خودآگاهی و رشد درونی پیدا می‌کنیم.

در نهایت، این جمله به ما یادآور می‌شود که مهم‌تر از آنکه بفهمیم «دیگران چه کرده‌اند»، این است که درک کنیم «ما چه می‌کنیم» و «چگونه به رفتارهای اطرافیان واکنش نشان می‌دهیم»، زیرا همین شناخت است که ما را به سمت رهایی از رنجش و آرامش درونی سوق می‌دهد.
.
.
متن: #عباس_ناظری


@Existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

میان آنچه می‌گوییم و آنچه شنیده می‌شود، شکافی همیشگی وجود دارد؛ شکافی که امیال، هراس‌ها و فقدان‌ها را در خود پنهان دارد. گفتار، همانند سایه‌ای از آنچه قصد بیانش را داریم، به سوی دیگری می‌رود اما هرگز کاملاً دریافت نمی‌شود. به تعبیر لکان، زبان ما در حصار ناخودآگاه، معنا را به‌سوی دیگری روانه می‌کند، ولی هرگز به مقصد نهایی نمی‌رسد. پس سوءتفاهم، نه نقص ارتباط، بلکه ذات زبان است.

متن: #عباس_ناظری


@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

آیا سمی خطاب کردن دیگری درست است؟

کولت سولر روانکاو می‌گوید: «سمی خطاب کردن دیگری، نفی نقش خود در رابطه و نفی نیازمندی خود به دیگری و ریختن تمام زشتی‌ها بر سر اوست. اما چه کسی سمی نگریسته می‌شود؟ آنکه شبیه من نمی‌اندیشد، آنکه به شکلی که من خواسته‌ام عمل نمی‌کند.»

چرا دیگری را سمی خطاب می‌کنیم؟
سولر در این عبارت به یکی از مکانیسم‌های روانی رایج در روابط انسانی اشاره دارد: فرافکنی تمام مشکلات و زشتی‌ها بر روی دیگری و برچسب «سمی» زدن به او. منظور او این است که وقتی فردی، دیگری را «سمی» تلقی می‌کند، در واقع نقش و مسئولیت خود را در آن رابطه نادیده می‌گیرد و به نحوی نیازمندی خود به دیگری را انکار می‌کند. به این ترتیب، او دیگری را به مثابه منبع مشکلات معرفی می‌کند و تمامی نارضایتی‌ها و ناکامی‌هایش را بر سر او می‌ریزد.

اما چه کسی از نظر ما سمی است؟
کسی که مشابه ما نمی‌اندیشد و به شیوه‌ای که ما انتظار داریم، عمل نمی‌کند. از این منظر، دیگری به تهدیدی برای تصویر ذهنی ما از خودمان تبدیل می‌شود، چرا که او به ما شباهت ندارد و از خواسته‌ها یا باورهای ما پیروی نمی‌کند. این اختلاف‌ها و ناهم‌خوانی‌ها در ذهن فرد به شکل خصومت و دشمنی ظاهر می‌شوند، به طوری که فرد به جای مواجهه با اختلافات یا پذیرش آن‌ها، ترجیح می‌دهد دیگری را مظهر تمام زشتی‌ها بداند.

سمی خطاب کردن دیگری به چه چیزی می‌انجامد؟
از دیدگاه او، «سمی خطاب کردن دیگری» اشاره به فرایند پیچیده‌ای دارد که در آن فرد تلاش می‌کند با خطاب قرار دادن دیگری، جایگاه یا هویت خاصی برای او تعریف کند. این فرایند به نوعی از قدرت یا نفوذ نیز اشاره دارد؛ زیرا به فرد امکان می‌دهد تا به واسطهٔ زبان، دیگری را به نحوی مشخص بازنمایی و جایگاهی به او تحمیل کند.

چه نتیجه‌ای می‌توانیم بگیریم؟

این عمل نه‌تنها موجب می‌شود که فرد از پذیرش مسئولیت خود در رابطه شانه خالی کند، بلکه مانعی برای ارتباط واقعی و شناختی درست از دیگری ایجاد می‌کند. به این شکل هرگز متوجه نقصان و کمبود خود نمی‌شویم.

در نهایت، این وضعیت در حقیقت به فقدان تحمل تفاوت‌ها و دیگری بودنِ دیگری اشاره دارد. سمی خطاب کردن دیگری، به نوعی انکار نیاز به پذیرش، تعامل و رشد متقابل است؛ زیرا فرد ترجیح می‌دهد به جای پذیرش تفاوت‌ها، تمام تقصیرها را به گردن دیگری بیندازد.

متن: #عباس_ناظری

@existentialistt

Читать полностью…

Existentialist

هاینز کوهوت می‌گوید: «نشانه یک ازدواج خوب زمانی است که فقط یکی از دو نفر در آن واحد دیوانه می‌شود!»

این جمله کوهوت به عمق پیچیدگی‌های روانی و عاطفی در ازدواج اشاره دارد. در یک ازدواج سالم، معمولاً یکی از طرفین می‌تواند در مواقع بحرانی احساسات شدید را تجربه کند، در حالی که دیگری قادر است آرامش خود را حفظ کند. این تعادل در احساسات به ایجاد فضایی امن و حمایتی کمک می‌کند.

وقتی فقط یکی از طرفین به سمت دیوانگی می‌رود، به معنای این است که طرف دیگر توانسته است به‌خوبی وضعیت را مدیریت کند و حمایت عاطفی لازم را ارائه دهد. این امر به هر دو نفر این امکان را می‌دهد که با چالش‌ها روبه‌رو شوند و از یکدیگر حمایت کنند.

بنابراین، این جمله نشان‌دهنده اهمیت همدلی و ظرفیت پذیرش در یک رابطه است. در شرایط بحرانی، اگر یکی از طرفین بتواند با قدرت و صبر عمل کند، این می‌تواند به حفظ سلامت رابطه و جلوگیری از تنش‌های بیشتر کمک کند. در نهایت، این تعامل می‌تواند به رشد و پایداری رابطه منجر شود.


متن: #عباس_ناظری


@existentialistt

Читать полностью…
Subscribe to a channel