350
فلکه هنگ،نام میدانیست قدیمی در شهر شیراز
شاید عاشقانه آخر | صدای محمد مختاری @falakehang
Читать полностью…
در میانهی راه ایستادم
به زمان پشت کردم
و بهجای ادامهی آینده
ــ که کسی در آن چشم بهراهم نبود ــ
برگشتم و بر جادهی هموار گذشته گام زدم
آن راه باریک را ترک کردم که همه
از آغازِ آغاز انتظار نشانهای،
کلیدی یا فتوایی از آن دارند،
و در این میانه امید، نومیدانه امیدوارست
تا دروازهی قرون باز شود
و کسی بگوید: اکنون نه دروازهای، نه قرنی…
خیابانها و میدانها را زیر پا گذاشتم،
تندیسهای خاکستری در سردی صبحگاه،
و تنها باد در میان اشیای مرده، زنده بود.
آنسوی شهر، دشت و آنسوی دشت
شب در دل صحرا:
دل من شب بود، صحرا بود
آنگاه سنگی در آفتاب بودم، سنگی و آینهای
و آنوقت دریایی در دل صحرا و ویرانهها
و بر فراز دریا آسمان سیاه،
سنگ عظیم حروف ساییده
ستارهها را هیچ چیز به من نمینمود.
به انتها رسیدم. دروازهها فروریخته
و فرشته، بیسلاح خفته،
درون باغ: برگها بههم پیچیده،
نفس سنگها چنان که گویی زندهاند،
خوابآلودگی گلهای ماگنولیا
نور برهنه بر اندامهای خال کوبیدهی درختان.
آب، علفزار سرخ و سبز را
با چهار بازو در آغوش میکشید.
ودر مرکز، زن، درخت،
پرِ مرغانِ آتش
عریانی من عادی مینمود:
مثل آب بودم، مثل هوا
زیر نور سبز درخت
آرمیده در چمن،
پرِ درازی بود
بهجایمانده از باد، سپید.
خواستم ببوسمش اما صدای آب
با تشنگیام تماس گرفت و شفافیتش
به خویشتنم بازخواند
تصویری لرزان در اعماق دیدم:
عطشی درهم شکسته، دهانی ویران،
ای آتش خودپسند و خزنده، ای پیر خسیس،
عریانیام را بپوشان. بهآرامی رفتم.
فرشته تبسم کرد. باد بیدار شد
و خاشاکش کورم کرد.
سخنان من باد بود، خاشاک بود:
این ما نیستیم که زندگی میکنیم، این زمان است که ما را میزید.
بازگشت | "اکتاویو پاز @falakehang
رازِ عاشقی
رضا بابایی
شیخ حسن جهرمی میگوید: در سالی که گذارم به جندیشاپور افتاد، سخنی از محمد مهتاب شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند. دیدمش که زیر آفتابِ تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند.
بدو گفتم: «ای مردِ خدا! مرا عاشقی بیاموز»!
مهتاب گفت: «نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است»؟
گفتم: «نه».
گفت: «هرگز شکفتنِ گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصّههای بیشمار فارغ کرده است»؟
گفتم: «نه».
گفت: «هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است»؟
گفتم: «نه».
گفت: «هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی»؟
گفتم: «نه».
گفت: «هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای»؟
گفتم: «نه».
گفت: «هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرونشانی»؟
گفتم: «نه».
گفت: «هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است»؟
گفتم: «نه».
گفت: «هرگز غزلی، یا بیتی، یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای، برخیزی و اگر ایستادهای، بنشینی»؟
گفتم: نه.
گفت: «هرگز زلالیِ آب، یا بلندیِ سرو، یا نرمیِ گلبرگ، یا کوششِ مورچهای، اشک شوق از دیدۀ تو سرازیر کرده است»؟
گفتم: نه.
گفت: «هرگز شده است که بخندی؛ چون دیگری خندان است و بگریی؛ چون دیگری گریان است»؟
گفتم: «نه».
گفت: «هرگز بر سیبی، یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای»؟
گفتم: «نه».
گفت: «هرگز عاشق کتابی، یا نقشی، یا نگاری، یا آموزگاری شدهای»؟
گفتم: «نه».
گفت: «هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و با چشم و گوش و ابروی خویش معاشقت کردهای»؟
گفتم: «نه».
گفت: «از من دور شو، ای ملعون؛ که سنگ را عاشقی میتوان آموخت، تو را نه»!
#رضا_بابایی
#عشق_و_درک_زیبایی
@irajshahbazi
دیوانه میکند آدمی را این دنیا
این ستارهها
این بو
این درختی که غرق شکوفه است ..
..
شعر:اورهان وِلی ، شاعر ترک
ترانه : Bayou
@falakehang
«بَزم و عرفان»
لحظاتی ناب با استاد گرانقدر
« ابراهیم جعفری»
و
بانوی آواز ایران سیمابینا
..
#falakehang
آرمن (۴۰)
سلام آرمن عزیز
آرزو میکنم آب و هوای چشمهایت خنک و تازه باشد.
کنار دریا آمدهام. تعدادی ماهیگیر قلابهایشان را در آب انداختهاند و انگار در مراقبهاند. با توجه و حضوری محض، آرام گرفتهاند. خیلی جالب است نه؟ آدمها قادرند به هوای شکارِ چند ماهی، ساعتهای متمادی زیر آفتاب بایستند، آرام بگیرند، سر و صدا نکنند و در کمالِ تمرکز حواس، به شکار سرگرم باشند. زبدگانی در این عالَم هستند که بیشترِ عمر خود را در چنین احوالی سپری میکنند به امید آنکه بویی بشنوند، لبخندی ببینند و نوری را در صحن جان خویش پذیرا شوند. آرمن، ماهیگیرها بیشترین شباهت را به قدیسان دارند.
ولی من هوس شکار ندارم. روی سنگریزههای ساحل مینشینم و به آمدوشد موجها نگاه میکنم. نگران از دست رفتنِ خاطراتم هستم. به تعبیر سهراب «قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید». تنها وقتی از هوس تملّک و تصاحب رهایی یابیم، قادر میشویم به خوبی نظاره کنیم و هوشیارانه در کرانههای جهان گام برداریم.
آرمن، مولانا میگفت ما قادر به شکار عشق نیستیم. ما تنها میتوانیم خود به شکار او درآییم. هر چه پی عشق بدوی تا شکارش کنی، از تو میگریزد. اما درست همان وقت که دام بازچینی، او دام خود را برای تو خواهد گسترد: «آنکه ارزد صید را عشق است و بس / لیک او کی گنجد اندر صیدِ کس؛ تو مگر آیی و صیدِ او شوی/ دام بگذاری به دام او روی؛ عشق میگوید به گوشم پَست پَست / صید بودن خوشتر از صیادی است»
به همین خاطر است که مناسبات کاسبکارانه دنیوی به کار ایمان نمیآیند. در ساحت ایمان، تو با حضور قلب تمام در پیِ آنی که خودت را شکارِ او کنی. به هوای دانهای به دام او گرفتار شوی. آمادهای که هر کجا دامی از محبت، خیر و روشنی ببینی، خود را بسپاری. تنها وقتی میتوانیم زندگی خود را نجات دهیم که به تمامی آمادهی از دست دادنش باشیم. این حقیقت ژرف را مسیح چه نیکو گفته است:
«چه آن کس که بخواهد جان خویش برهاند آن را از کف خواهد داد، لیک آن کس که به خاطر من جان خویش از کف بدهد آن را خواهد یافت.»(مَتّی، ۱۶: ۲۶)
آرمن عزیزم
از آن مواهب دیریاب و کمیاب زندگی، داشتن دوستی است که بتواند در سکوت، با تو همراهی کند. تو همراهی در سکوت را به خوبی آموخته بودی. چگونه میشود بیمددِ کلمات، با کسی همراهی کرد؟ کلمات، همواره آلودهاند. کلمات، عمدتاً اغتشاشگرند و نمیتوانند چنانکه باید خلوص تنهایی ما را رعایت کنند. مگر آنجا که واژهها به طرز طبیعی از دلِ سکوت سربرمیآورند. مثل هوای خنکی که از چشمهای بلند میشود. در چنین وضع و حالی، کلمه، کلمه نیست، سکوتِ بخارشده است. آرمن، چه نادرند آنان که میتوانند با سکوتِ ما همراه شوند. دوست خوب من، دلِ تو شیرین بود. از قبیلهی واژهها نبود. نسب به سادگی و سکوت میبُرد. کلماتت مثل برف نو، ذوقانگیز و کودکانه بود. پیش تو، نام کوچکم کدر نمیشد. پیش تو، زمان، دود میشد و به هوا میرفت.
آرمن عزیز
آگوستین قدیس میپرسد: «خداوندا، هنگامی که به تو عشق میورزم، به چه چیزی عشق میورزم؟». بیاندازه پرسش مهمی است. آرمن، وقتی میگویی خدا را دوست داری، یعنی چه چیز را دوست داری؟
به گمان من، وقتی به خدا عشق میورزیم به آرمانهای خویش عشق میورزیم. او را سرچشمهی خیر و نیکویی و محبت میدانیم و از اینرو دوستش داریم. بنابراین، دوست داشتنِ خدا، یعنی دوست داشتنِ ارزشهایی که خدا را تجسم تمامعیار آن میدانیم. نمیتوان به خدا عشق ورزید و به ارزشها که صدرنشین همهی آنها شفقت و عشق است، دل نبست. اینجاست که درمییابیم چرا مسیح در برابر این پرسش که «بزرگترین حکم شریعت کدام است؟» پاسخ داد:
«خداوند خدای خویش را به تمامی دل و تمامی جان و تمامی ذهن خویش دوست بدار: این است بزرگترین و نخستین حکم. حکم دوم همانند آن است: همنوع خویش را چون خویشتن دوست بدار. تمامی شریعت و کتابهای پیامبران وابسته به این دو حکم است.»(مَتّی، ۲۲: ۳۴_۴۰)
آرمن، روی ساحل نشستهام. موجها میآیند، سر به ساحل میزنند و سرخورده و وصلناچشیده بازمیگردند. انگار میخواهند حرفی را به زبان بیاورند و قادر نیستند. احساس میکنم سرنوشت من با این موجهای ناتمام، یکی است. همیشه آنچه باید میگفتیم، ناتمام میمانَد. چرا که هنوز نتوانستهایم زبانی مناسب قلب آدمی پیدا کنیم.
آرمن عزیز، آدمی تنها موجودی است که برای زندگی نیازمند قصه گفتن و رؤیا ساختن است. قلبت را از دور میبوسم و نامه را با تکهای از شعر احمد شاملو که به رنگ رؤیاست به پایان میبَرم:
«روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم…
و من آن روز را انتظار میکشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم»
✍️ صدیق قطبی
#آرمن (۴۰)
@sedigh_63
نامه ای عاشقانه از دختری در عهد قاجار
نمونه ای از نامه نگاری های قدیمی
بسم المعطّرٌ الحبیب
تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم وُ زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده. زن جماعت را کارِ خانه وُ طبخ وُ رُفت و روب وُ وردار و بگذار نکُشد، همین بیهمدمی و فراق میکُشد. مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید، در دلمان انار پاره شد. پریدُخت تو را بمیرد که مَردش اسیر امنیهچیها بوده و او بیخبر، در اتاق شانهٔ نقره به زلف میکشیده.
حی لایموت سرشاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده. اوضاع مملکت خوب نیست؛ کوچه به کوچه مشروطهچی چنان نارنجهایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند وُ جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است وُ تبعید و چوب و فلک. دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشتهایدُ شب به شب بر گیس میمالیم.
سَیّد محمود جان، مادیان یاغی و طغیانگری شدهام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان میکند و نه قند و نوازش بیگم باجی. عرق همه را درآوردهام و رکاب نمیدهم، بماند که عرق خودم هم درآمده. میدانید سَیّدجان، زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یکجا قُرص باشد، صاحاب داشته باشد، دلِ بیصاحاب، زود نخکش میشود، چروک میشود، بوی نا میگیرد، بید میزند. دلْ ابریشم است.
نه دست و دلم به دارچیننویسی روی حلوا و شُلهزرد میرود، نه شوق وسمه وُ سرخاب وُ سفیدآب داریم. دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز. حق هم دارد، وقتی که آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد پاچهٔ بُز بالای چشممان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر.
به قول آقاجانمان؛ دیده را فایده آن است که دلبر بیند. شما که نیستید وُ خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیرزمین مطبخ و زهرماری نشود کارخداست. چلّهها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان آقا سَیّد، به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم ولی به واللّه بس است، به گمانم آنقدری که در فالکوتهٔ طب پاریس طبابت آموختهاید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید، به تهران مراجعت فرمایید وُ به داد دل ما برسید، تیمارش کنید وُ بعد دوباره برگردید. دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد وُ شیشهٔ عطری که رو به اتمام است. زن را که که میگویند ناقصالعقل است، درست هم هست؛ عقل داشتیم که پیرهنتان را روی بالش نمیکشیدیم وُ گره از زلف وا کنیم وُ بر آن بخُسبیم. شما که مَردید، شما که عقلتان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیدهاید وُ درس طبابت خواندهاید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید این ضعیفهٔ ناقصالعقل چه کند.
تصدقت پریدُخت
بوسه به پیوست است.
پریدخت، مراسلات پاریس طهران
@falakehang
رسولی مِحنَت کشیده از عشقِ معنوی،در میانهی بیابانی لمیزرع فرشتهای در مقابل خود دید که بانگ میزد:
«ای پیامبر برخیز و دل آدمیان را به کلامی مزیّن ساز.»
روایتی از پوشکین،شاعر روسی
.
قسمت دوم پادکست فلکه هنگ را میشنوید مزیّن شده به کلام چهار جانِ پرشور و ماندگار:
یکم:بهمن محصص نقاش معاصر
دوم:امیر نادری فیلم ساز
سوم:هوشنگ توزیع نمایشنامهنویس، کارگردان و بازیگر سینما و تئاتر
و نهایتاً جناب ایرج پزشک زاد نویسنده
..
@falakehang
اولین پادکست فَلکههَنگ مزیّن به «کلام» چهار میهمان ویژه :
دکتر الهی قمشهای
مسعود بهنود
فروغ فرخزاد
و شهرام
@falakehang
اگر زنی به من بگوید تو را دوست دارم چرا که باهوش هستی،آراسته و نجیب هستی،دوستت دارم چون برایم هدیه میخری و دنبال زنان دیگر راه نمیاُفتی و البته بدین خاطر که ظرفها را میشویی،خب من مأیوس خواهم شد.چنین عشقی بیشتر تجارتی خودمحورانه به نظر میرسد.چقدر خوشایندتر است که بشنویم :
من دیوانهوار عاشقت هستم با وجود اینکه نه باهوشی و نه نجیب و آراسته،دوستت دارم با وجود اینکه دروغگو،خودپرست و حرامزادهای.
_________________
بخشی از کتاب آهستگی،میلان کوندرا،ترجمه نیما زاغیان،انتشارات روشنگران و مطالعات زنان،ص ۵۶
_________________
@falakehang
انسان امروز،
انسان انتظارهای بی پایان است؛
گویی زندگی خودرا هرروزصبح به روزی دیگربه تعویق می اندازد؛
آرزوهای اوزنجیره ی پوچی است که تابی پایان جهان ادامه می یابد....و این است که به زندگی او"معنا"می دهد؛
ساموئل بکت (درانتظارگودو) @falakehang
مرغ باغ ملکوتم
نییَم از عالمِ خاک
چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم
..
شعر مولای مشتاقان
صدای حسامالدین سراج @falakehang
عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد @falakehang
معقول باش ای درد من، و اندکی آرامتر گیر..
تو شب را میطلبیدی و او هم اکنون فرا میرسد.
جوّی تیره، شهر را دربر میگیرد
کسانی را آسایش میآورد و کسانی را تشویش.
بدان هنگام که فوج رجالههای پست
در زیر تازیانهی لذت که دژخیمی غدّار است
میروند تا در جشنِ بنده پرور، میوههای ندامت بچینند؛
ای درد من، دستت را به من بده و دور از آنان، از اینسو بیا.
بنگر سالهای مرده را
که در جامههای قدیمی از ایوانهای آسمان خم شدهاند.
بنگر تأسف را که لبخندزنان از قعر آبها سر برمیکشد.
خورشید محتضر را ببین که زیر طاقی میخسبد
و چون کفن درازی که بر شرق کشیده شود.
بشنو، عزیز من، بشنو شب دلاویز را که گام بر میدارد.
■
شعر: شارل بودلر
ترجمه از محمدعلی اسلامی ندوشن
ترانه: باد ما را با خود خواهد برد..
@falakehang
به دستم قسم
که زیر سرت بوده است
که باری برایت چای ریخته
باری پوستت را چشیده
به دامنت قسم
که وقتی خانه ی دُردانه ی دریاست
به دامنت وقتی که باد می آید قسم
به خانه ام قسم
که کجاست
به چشمِ چیده ام قسم از چاه
این جا چنان ایستاده ام
که هیچ کس چنین نمرده است
به همین حالا قسم
به بعد قسم
عبِد نیکپو/ از کتاب تازه منتشر شده ی «ازها» @falakehang
هرکسی یک «اسماعیلی» دارد که در زندگیاش باید قربانی بکند.
«اسماعیلها» و «اسحاقها»ی کوچکتری هستند که همگان باید قربانی کنند تا بتوان گفت که «حج ابراهیمی» میکنند؛قوام حج ابراهیمی به «قربانی ابراهیمی»است و قربانی ابراهیمی گذشتن از عزیزترین چیزهاست.
در محدودهی کارهای مشروع و مجاز اخلاقی،البته قربانی کردن شرط است و بدون این قربانی اصلا کسی به جایی نمیرسد.
حرکت قربانی کردن حیوان،یک حرکت «سمبلیک» است
آدم اگر نداند که در ادیان،یک رشته امور و آداب و مراسم سمبلیک و کنایی وجود دارد،اصلا حقیقت ادیان را نمیفهمد.
بنده و شما حق نداریم یک حیوانی را برای شکم خودمان بکشیم و رنج دهیم.اینکه در بودیسم و هندوئیسم،حیوانات را نمیکشند بسیار کار روایی میکنند.فقط خالق آنها میتواند اجازه دهد و اگر اجازه نمیداد،ما حق نداشتیم.
اینکه در قرآن هست «با نام خداوند حیوانات را بکشید و بخورید» همین معنا را میدهد،یعنی با اجازهی او،با رضایت او...
ما سمبلها را باید بفهمیم،[قربانی کردن] یعنی یک چیزی را فدا کنید،قربان کنید،این قربانی کردن را بیاموزید،بالاتر از آن را هم شاید یک وقتی شما باید قربانی بکنید.
#حج_ابراهیمی
@DrSoroush
قسمت دوم پادکست فلکه هنگ را میشنوید مزیّن شده به کلام چهار جانِ پرشور و ماندگار:
یکم:بهمن محصص نقاش معاصر
دوم:امیر نادری فیلم ساز
سوم:هوشنگ توزیع نمایشنامهنویس، کارگردان و بازیگر سینما و تئاتر
و نهایتاً جناب ایرج پزشک زاد نویسنده
.. @falakehang
«مرگ...
چه حادثه عجیبیست،
باید بروی و هیچگاه باز نگردی.»
جان میلتون
..
این پُست به مردِ جوانی تقدیم میشود که ۲۶ بهار بیشتر نَزیست و در کمال ناباوری در عالمِ خواب دست در دستانِ مرگ نهاد و پرواز کرد.
به و برای پسرعموی عزیزمان
«حسین کشاورز »
به احترام تمامی لبخندها و خاطراتمان...
دوستت داریم و تا همیشه به یادت خواهیم بود.
به امید دیدار✋💐
هِراکلیتوس،مظهرِ خِرَد در یونان باستان میگوید:
«نه به من،بل به کلام گوش فرا دهید.»
..
ازین رهیافت شما را دعوت میکنیم به شنیدن اولین پادکست فَلکههَنگ مزیّن به «کلام» چهار میهمان ویژه :
دکتر الهی قمشهای
مسعود بهنود
فروغ فرخزاد
و شهرام
_________
مهرتان افزون
اگر این گفتگوی یک ساعته زهرا امیرابراهیمی با امیر نادری را که حدود سه ماه پیش از بیبیسی فارسی پخش شد ندیدهاید حتما ببینید. شخصیت نادری واقعا جالب است. گرچه جاهایی کاملا به نظر میرسد که اغراق میکند ولی واقعا حرفهایش شنیدنی است. دم امیرابراهیمی گرم که این کار را کرد:
https://www.youtube.com/watch?v=Ik8vd6nfiuU
سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست? گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی بروم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و بدکانی بنشینم .
انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیدهای و شنیدهای گفتم
آن شنیدستی که در اقصای غور
بار سالاری بیفتاد از ستور
گفت چشم تنگ دنیا دوست را
یاقناعت پر کند یا خاک گور @falakehang
در سرم مسگرانِ راستهی حاج عبدالعزیز سکنا دارند و تو
به م. ب. حاجیانی
نامِ قطعه، خط اول است در روایتِ روانبُد @falakehang