8602
Farnoudian.wordpress.com وبلاگ علی فرنود من روانشناس نیستم و اونچه مینویسم برداشتم از مسائل مختلف بر اساس تجربیات شخصیمه. لطفا برای هرگونه مشاوره به روانشناس متخصص مراجعه کنید.
هاروارد بیزنس ریویو یه مقالهی جالب داشت بر اساس تحقیقی که پارسال روی نظرات مثبت و منفی برای بیزنسها انجام شده بود. نوشته بود که اکثر کسب و کارها به محض دیدن نظر منفی، یک جواب طولانی برای این نظر مینویسن و سعی میکنند دل مشتری رو به دست بیارن و از زهر نظر کم کنن، در حالی که تحقیق نشون میده اگر از نظرهای مثبت تشکر کنند، بیشتر دیده میشن، نظرهای مثبت بیشتری دریافت میکنند، حجم تقاضا بالا میره، و در نتیجه میتونن پول بیشتری هم دریافت کنند! توی این تحقیق، نسبت پاسخ به نظرات مثبت به منفی رو برای هتلها حساب کرده بودن، و به ازای هر ده درصد که این نسبت بالاتر میرفت، هتل به طور متوسط ماهی ۱۶۴ دلار بیشتر درآمد داشت.
از دیشب که مقاله رو خوندم دارم فکر میکنم که زندگی عادی آدمیزاد هم همینه. تکامل ذهن ما رو به بخشهای منفی زندگی حساستر کرده و این صرفا یک راهکار دفاعیه برای بقا. هزاران سال پیش، انسانی که یک تجربهی منفی رو به خاطر میسپرد، احتمال اینکه توسط گرگ خورده بشه کمتر بود. نتیجهی این داستان اما در زندگی مدرن اینه که یک برخورد بد، انسان سمی، یا تجربهی بد بخش خیلی بزرگتری از ذهن رو اشغال میکنه. حضور یک آدم منفی سر کار بیشتر از صد آدم مثبت در تجربهی کاری تاثیر میذاره، یک آدم سمی در یک جمع بزرگ دوستانه باعث روزها فکر و خیال میشه، و خودتون این خط فکری رو بگیرید و مثالش رو پیدا کنید. نمیخوام یه تحقیق کوچیک رو به کل زندگی تعمیم بدم، اما شاید اگه یاد بگیریم که روی بخشهای مثبت سرمایهگذاری کنیم و پهنای باند ذهنمون رو صرف پاسخ به هر نظر منفی نکنیم، بازده سرمایهی بهتری خواهیم داشت. از گرگها هنوز باید حذر کرد، ولی احتمال خورده شدنمون در جهان مدرن کمتر شده.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
بار اول که دیدمش فرانسه کنفرانس بودم. خوب صحبت کرد، و گفت موسس فلان موسسه هستم. گفتم ببینم داستان موسسه چیه و رفتم باهاش صحبت کردم. خوب حرف میزد و گرم بود. گفت که دو سال پیش از کارش خسته شده و اومده بیرون. فکر کرده وارد کدوم صنعت بشه و دیتاسنترها رو انتخاب کرده. یک سال و نیم با پول خودش هر چی کنفرانس بوده رفته و همهی آدمهای مهم این صنعت رو شناخته و بعد هم موسسهی خودش رو شروع کرده.
بعد از صحبت گفت با هم سلفی بگیریم، و سلفی رو کنار یک مجموعهی سلفیها گذاشت توی لینکدین و گفت امروز توی کنفرانس با این آدمها آشنا شدم و از آشناییشون خوشحالم. ما هم اظهار ارادت کردیم.
وقتی داشتم میرفتم وگاس کنفرانس، بهم پیغام داد که آقا حتما ببینمت. اومد و دیدم گرمتر از سری قبلیه. کلی گپ زدیم، و این دفعه دیگه همه رو میشناخت. شب توی مراسم شام اومد سر میز ما و با همه با گرمی صحبت کرد. به نفر کناریم گفتم من این آقا رو سه ماه پیش دیدم ولی انگار سالهاست که میشناسمش. نه چیزی از من میخواد، نه طلب و بدهی داره، صرفا رفیقم شده. گفت حالا در مورد من از سه ماه بیشتره، ولی قصه کلا همینه. ایشون جدیده توی این صنعت، هیچ کسی رو طولانیمدت نمیشناسه، ولی قدرت فوقالعادهای برای ارتباط برقرار کردن و صمیمیت با آدمها داره، و از همون هم استفاده کرده تا خودش رو جا کنه.
توی راه برگشت به این حرف آقای کناری زیاد فکر میکردم. طرف از قدرت استثناییش استفاده کرده و کلا وارد یه صنعت جدید شده. در ظرف یک سال و نیم یکی از پادکستهای معروف این صنعت رو زده و صدای آدمهاش شده. اگر فردا جهان کن فیکون بشه و لازم باشه در یک سال و نیم از صفر به جایی برسیم، قدرت استثنایی ما چه چیزیه؟ جواب یک کلمهای نیست، ولی خوراک فکریه. سوپرپاور آدمیزاد، نه برای پرواز، که برای از نو ساختن خویش.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
ساعت ده شب، توی راه برگشت، دو خانم را میبینم که شراب سفیدهایشان را روی میز جلویشان گذاشتهاند و حرف میزنند. این دو نفر را دیده بودم. درست سه ساعت و نیم پیش. به سمت اسکلهی وابان که میرفتم توی همین حالت نشسته بودند و دو تا گیلاس شراب سفید جلویشان بود. سه ساعت و نیم گذشته. شدنیست که بعد از این همه زمان اینها همان آدمها باشند؟ چرا از صدها آدمی که امشب دیدم این دو نفر یادم مانده؟ توی ذهنم یک جرقه میزند: یکیشان پشت لباسش باز بود و وقتی به سمت بندر میرفتم، متوجه یک تتوی درخت کوچک پشت شانه راست شده بودم. سرم را برگرداندم و تتوی درخت کوچک را دیدم. همان دو نفر بودند که همانجا نشسته بودند. حداقل پانصد نفر توی حیاط ده دوازده رستوران آن قسمت نشسته بودند و حواسم میتوانست به هر کدام از این آدمها برود، ولی به خاطر یک درخت کوچک متوجه این دو نفر شده بودم. میشد هیچکدام آن پانصد نفر را واقعا «نبینم»، یا دوازده سیزدهتایشان را ببینم. اما انتخاب «حواس» این دو نفر بود.
به چند ساعت گذشته فکر میکنم. یکی از کارهای بعدازظهر آن روز قرار بود سر زدن به خانه قدیمی آقای نیکوس کازانتزاکیس عزیز باشد و چند دقیقه مداقه در «زوربای یونانی» و «آخرین وسوسه مسیح» و الی آخر. چرا از همهجا عکس گرفتم ولی کلا خانه آقای کازانتزاکیس را فراموش کردم؟ یادم افتاد که درست سر آن کوچه یک مرد و زن آمریکایی پشت سرم راه میرفتند و مرد تعریف میکرد که فلانی داشت ورشکست میشد اما شانسی که آورده بود این بود که قیمت فلان سهامی که خریده بود بالا رفته بود و در نتیجه حداقل فعلا از ورشکستگی نجات پیدا کرده بود. خانم در جوابش گفت که گاهی فکر میکند که آیا واقعا نوع بشر بعد از این همه سال بهترین مکانیسم برخوردش با زندگی آدمها باید بالا و پایین رفتن قیمت سهام باشد؟ و فکرم رفته بود توی سیستم بانکی و اینکه چطور تجار هلندی قرن چهاردهم با تقسیم سهام کشتی بین مردم ریسکشان را کمتر کرده و بازار سهام را درست کرده بودند و توی این فکرها، از سر خیابان کازانتزاکیس اینها عکس گرفته بودم و برگشته بودم.
میگویند «آدمیزاد باید در لحظه زندگی کند»، اما آدمیزاد کلا انتخابی به جز زندگی در لحظه ندارد. مساله لحظه نیست، مسیر حواس آدمی در آن لحظه خاص است. توی پروفایل تلگرام دو سال است که جمله آقای هنری دیوید تورو را نوشتهام: «فقط آن روزی طلوع میکند که وقت طلوعش بیداریم». آن لحظهای که حواسمان به آن هست، آن روزی که به روز بودنش «توجه» داریم. لحظه را مسیر حواس آدمیزاد رقم میزند، گاهی ناآگاهانه، مثل دیدن تتوی درخت کوچک، گاهی آگاهانه، مثل جاودانه کردن آن لحظه با نوشتن از آن. گاهی آگاهانه مثل بیرون رفتن به قصد عکاسی، گاهی ناآگاهانه مثل برگشتن از سر کوچه آقای کازانتزاکیس. هر کدام که باشد، مسیر حواس آدمیزاد در آن لحظه زندگیش را تعیین میکند، بعد «زندگی» آدمیزاد مجموع تمام این توجهاتِ لحظهای در بازهی زمان است. در هر لحظه هزاران انتخاب آگاهانه و ناآگاهانه داریم. انتخاب این لحظه کدام است؟
ژوئن ۲۰۲۵ - دیروقت شب، شهر قدیم آنتیب
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
یکم، آقای منیر نصرویی نقاش ساختمان بود و خانم شیلا ابانا توی رستوران کار میکرد. مرد از مراکش و زن از گینه استوایی، در اسپانیا با هم آشنا شده بودند و ازدواج کرده بودند . ولی زندگی با نقاشی و کارگری به سختی میگذشت. مهاجرین گرفتار پرداخت اجاره خانه بودند که دو نفر به فریاد رسیدند و اجارهها رو براشون پرداخت کردند. اسم اون دو نفر لامین و یامال بود. پسر اول خانواده که به دنیا اومد، منیر و شیلا میدونستن اسمش رو چی بذارند: لامین یامال نصرویی ابانا.
دوم، آقای جوان پشت میز پذیرش هتل میپرسه «بار اوله اومدی بارسلون؟» جواب میدم «نه. شونزده سال پیش اومده بودم. همه اون زمان از مسی حرف میزدند». میگه «امروز همه از لامین یامال حرف میزنند. یک چیزهایی توی شهر ما عوض نمیشه.»
سوم، توی شهر قدم میزنم. امروز بازی ال کلاسیکو بین رئال مادرید و بارسلوناست. پیرهن لامین یامال تن نصف آدمهای شهر است. عکسهایش توی مغازههاست و عکس لبخندش جلوی درها. فکر میکنم بچگی است که نقش ژن و شانس و مدیر استعدادیابی باشگاه بارسلونا و هزار چیز دیگر رو نادیده بگیری، اما قصه این دو نفر رو هم نباید نادیده گرفت. خود لامین یامال قصه را نادیده نگرفته و هر بار که گل میزند با دستهایش کد پستی محله بچگی را نشان میدهد: لامین یامال هستم، هفده ساله، از محله روکافاندای شهر ماتارو، و شهر بارسلون به لطف نیکی آن دو نفر اسمشان را تا سالها فریاد خواهد زد.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
توی این هجده سال کار، من برای خیلیها مربی بودم. وقتی هم که نیک بنگری، بیشتر موفقیت داشتم تا شکست. هر آدمی با آدم دیگه کاملا متفاوته. پرورش هر انسانی هم با انسان دیگه منفاوته. اما موفقیت یک مربی همیشه یک راه داره: باید از لایههای بالای گذر کنی و به روح نگاه کنی، به ذات. اینکه دلیل حرکت هر انسانی چه چیزیه، و اون دلیل رو برای اون آدم قلقلک بدی. روی همین حساب هم به شکستها که نگاه میکنی دو دسته آدم میبینی.
یک دسته هستند که شکست میخوری چون کلا برای اون کار ساخته نشدند. یا درسش رو نخوندند و پیشزمینهشون فرق داره، یا محیط پرسرعت یا کمسرعتش به ذاتشون نمیسازه، و طبیعتا کسی وقت نداره بیست سال برای این آموزش صبر کنه. یعنی به مرحلهی گذشتن از لایههای بالا اصلا نمیرسی. ایرادی هم نداره. آدمها تا چیزی رو امتحان نکنن متوجه ضعف و قوتشون نمیشن. دسته دوم اما، آدمهایی هستن که برای این کار ساخته شدند. پر از استعداد و پتانسیل هم هستند، اما هزار جور تلخی فاصله بین اونها و جهان ایدهآل رو سد کرده. انقدر مانع سر مسیر هست، که مربی نمیتونه به روح اون آدم برسه و بفهمه چه چیزی بهش انگیزه حرکت میده تا حرکتش بده. مورد من مورد کاره، اما هزار مثال راحتتر میشه زد، ازدواج مثلا، تیم ورزشی، یا هر چیزی که لازمهاش برقراری رابطه و همکاری با دیگران باشه. گذر سالیان معمولا این لایههای تلخی رو به وجود میاره. آدمها برخوردی که میبینن رو فراموش نمیکنند و هر برخوردی بدی یک لایه تلخ دیگه به تلخیها اضافه میکنه، و این لایهها در طول سالها انبار میشن.
یک بار یک سوالی پرسیده بودم که آیا آدم همیشه باید برای بالا رفتن تلاش کنه؟ جوابش یک جور بامزهای در واکنش عصبی آقای لارس اولریش، گیتاریست متالیکا در واکنش به انتقادهای دهه نود پیدا شد که نقل به مضمون گفت «متالیکا همیشه در حال اکتشاف جهانه، طرفدارها اگه خوششون نمیاد ما همینیم که هستیم.» اکتشاف جهان، اکتشاف خویشتن. مسأله بالا رفتن نیست. مسأله اکتشافه. همینه که ایرادی نداره که آدم کاری رو امتحان کنه و درش شکست بخوره. اما تلخی، یه نوع تحمیل خودخواسته به روح آدمیزاده برای جلوگیری از این اکتشاف. چه باید کرد برای مقابله با این تلخی؟ جواب این سوال خیلی سخته. خیلی وقتها اتفاقی که میافته اینه که نه فقط مربی، که خود آدمیزاد هم پشت این لایهها دست و پا میزنه و میزنه، تا ناگهان میگه اینجا دیگه جای من نیست.
توانایی گذر از مسائل کوچک یقینا کمکه. اینکه آدمیزاد هر اتفاق و هر برخوردی رو به چشم توهین شخصی نبینه. این چطور ممکنه؟ گاهی با جدا کردن هویت شخصی از کار، از رابطه، یا از هر بحث دیگری. مثال معادلش رو مذهب در نظر بگیرید. شما به یک مسیحی معتقد بگید که عیسی پسر خدا نیست، براتون استدلال نخواهد کرد، بلکه به شدت بهش برخواهد خورد. مسیحیت در حدی بخشی از هویتشه که تفاوتی بین بحث و شخص نیست. آیا ما قادریم این دو رو از هم جدا کنیم؟ اینکه حرف پنج سال پیش رییسم، همسرم، مربیم، شاید، فقط شاید، یک توهین شخصی به من و هویتم نبوده. مسألهای بوده که میشه دربارهاش آزادانه بحث کرد. آزادانه. همینه که آقای جورج واشنگتن در روزهای اول تشکیل کشور آمریکا برای دوستش مینویسه «بگذار که مردم حرفشون رو آزادانه بزنن، وگرنه ما هم در چرخه صعود و سقوط دیگران خواهیم افتاد». یا همینه که تیمی موفقه که اعضاش «ایمنی روانی» داشته باشند، یعنی حرفی رو که لازمه بدون ترس بزنن.
بخشی از این «ترس از صحبت آزادانه» ممکنه از محیط بیاد، و خب در بسیاری از موارد آدمیزاد روی محیط کنترلی نداره، روی رییسش، روی تغییرات روانی دیگران در طول زمان، روی جبر جغرافیایی. اما این سوال همیشگی است که تا چه حد اسیر محیطیم و تا چه حد اسیر خود. از محیط میشه خارج شد. میشه کار جدید، رابطه جدید، یا تیم جدید داشت. حتی میشه کشور جدید داشت. عبور کردن از خود، از تلخی انباشته شده در خود، اما سخته.
آدمها که زنگ میزنند و تقاضای مربی دارن، همیشه میپرسم «به کجای جهان میخوای برسی؟ انگیزه حرکتت چیه؟» ولی شاید باید بپرسم «اجازه میدی از لایهها رد بشم و به روحت برسم؟» سوالهای اول، همیشه وابسته به سوال دومه.
جریان آزاد افکار، مترو - سوم می ۲۰۲۵
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
به آقای راهنما گفتم اینجا بزرگ شدی؟ گفت نه چهار ساعتی شمال اینجا، گفتم چی شد که اومدی شهر به این کوچیکی و راهنمای دره نوردی شدی؟ گفت پدرم بچه که بودیم ما رو گذاشت و رفت. مادرم موند با یه شغل و چهار تا بچه. تنها چیزی که برامون مونده بود و مجانی بود طبیعت بود. مادرم مدام ما رو میبرد توی طبیعت و ماهیگیری و کمپینگ. خواهرم با یه مردی از اهالی اینجا ازدواج کرد. یک سال گذشت، مادرم رو راضی کردن سالهای بازنشستگی رو اینجا بگذرونه. یک سال دیگه هم گذشت، مادرم زنگ زد گفت پا شو بیا اینجا. تو عاشق طبیعتی, طبیعت اینجا بینظیره. گفتم شغلم رو چه کنم؟ گفت بیا توریستها رو توی طبیعت میگردونی، میشه شغلت. دیدم آرزوی بزرگتر از این ندارم. با زن و پسرم اومدیم اینجا. یازده ساله اینجاییم. گفتم چند بار در روز ملت رو توی درهها میگردونی؟ گفت از دیروز این هفتمین بارمه. در یازده سال گذشته تقریبا هر روز، روزی چند بار. تمام زمستونها رو هم کار میکنم.
هنوز از شوق انگار که بار اول بود دره رو میدید. این روز قشنگ رو به لطف اون خانم مادر داریم، که به قول خارجیها از لیمو لیموناد درست کرد، یا به قول ما ایرانیها کوکو رو برگردوند و شیشانداز کرد، یا هر چیزی که برای تغییر شرایط توی ذهنتونه. دم ایشون گرم.
خاطرات اوردرویلِ یوتا، آوریل ۲۰۲۵.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
دوستان در تبریک سال نو یک قدم عقبم. امیدوارم برای همهتون سال بسیار قشنگ و مبارکی باشه به اون سمتی برید که زندگیتون رو پربارتر کنه. و البته که امیدوارم برای همهمون سالی باشه پر از خبرهای خوب :)
به شادی و سلامتی،
علی
اول) سال دوهزار و هشت، مینسوتا. روزهای اول کار است و از تلفن زدن اضطراب میگیرم. کار را تازه شروع کردهام و از یک طرف محاسبات را یاد میگیرم و از طرف دیگه قوانین را، و نگرانم که پای تلفن نتوانم استدلال کنم. به جای استدلال برای طرف پای تلفن، مدام برای خودم استدلال میکردم: چونکه زبان دوم است، چون از دبیرستان اینجا نبودم، چون باید به جای دکترا کار میکردم، چون باید کار مذاکره و بحث را به کسی سپرد که زبان زبان مادریش است و فقط نشست پای کامپیوتر و طراحی مهندسی کرد، و هزار دلیل دیگر. دیگران باتجربهتر بودند و کارشان را بلد بودند و یاد گرفتن ازشان سختتر بود. اما روزی یک شازدهای به عنوان مهمان از یک دفتر دیگر آمد دفتر ما و چند وقتی ماندگار شد. مثل من کار را تازه شروع کرده بود ولی بینهایت پای تلفن خوب حرف میزد. اول توی ذهنم گذاشتم به حساب آمریکایی بودنش، بعد فکر کردم از این میشود یاد گرفت. به حرفهایش دقت کردم و به اینکه شمرده حرف میزند و هزار چیز. اولین مربی سر کار از نقشش بیخبر بود ولی تقلید از راهنمای بیخبر کارم را راه انداخت.
دوم) سال دوهزار و هجده، مریلند. منتظر ماشین اجارهای هستم که بروم پنسیلوانیا بازدید یک کارخانه. آدمهای اطراف را نگاه میکنم که همه نشسته و ایستاده منتظر ماشین و نوبتشان هستند و همه توی فکر. خبر بیماری رفیقم توی ذهنم سنگینی میکند و فکر میکنم که آدمیزاد توی این دنیا از داخل بدن خودش هم خبر ندارد، چه برسد به افکار دیگران. بعد فکر میکنم که همان بهتر که آدمیزاد نداند توی سر دیگران چه میگذرد. بعضی چیزها را خام نبینی بهتر است.
سوم) سال دوهزار و بیست و پنج، مریلند. با شازده هفده سال پیش، همان مربی ناخواسته و ندانسته، پای تلفن داریم صحبت میکنیم و از مربیگری برای تازهکارها حرف میزنیم. حرف میزنیم که چقدر از این آموزش باید موقع کار باشد و چقدرش باید توی کلاسهای آموزشی باشد و چه مقدارش تماشای دیگران. میخواهد مثال بزند از مشکلات معمول تازهکارها، میگوید که «مثلا من موقع شروع کار به قدری از تلفن زدن وحشت داشتم که انگار فلج شده باشم. بارها فکر کردم که عطای این کار رو به لقاش ببخشم.» من وا رفتم. تمام آن مدت مربی بیخبر من خودش بیشتر از من مضطرب بود. قبل از اینکه برود جمله بعدی، گفتم فلانی، حرف را دو دقیقه نگهدار، برایت یک قصه دارم، و برگشتیم به چند روز سرد در مینسوتای سال دوهزار و هشت.
@Farnoudian
Instagram: https://www.instagram.com/farnoudian/
از جبر و از اختیار
یکم، امپراتورهای روم از یک طرف دنبال زمینهای قبایل ژرمن بودند و از اون طرف علاقهای به ورود به جنگلها برای مبارزه با ژرمنها نداشتند. در نه سالگی مسیح، شکست بدی از قبایل ژرمن خورده بودند و حفظ آبرو میکردند. این وسط، فرانکها با بقیه قبایل تفاوت داشتند. یک نفر از روسای قبایل فرانک یک زمانی تصمیم گرفته بود که با امپراتوری روم دوست باشه و قصه هنوز همین بود. فرانکها از فوئدراتیهای مورد علاقه روم بودن و به همین دلیل ارتش منظم داشتند و لژیونرهای رومی تمرینشون میدادن.
دوم، روم غربی که افتاد، قبایل ژرمن در طول سیصد سال به هزار طرف مهاجرت کردن. به جز فرانکها که با ارتششون خیالشون راحت بود. قبایل ساکن لهستان امروزی که فشار آوردن، کلی آدم قلع و قمع شدن، اما فاصله با فرانکها زیاد بود و آسیبی بهشون نرسید. قحطی و رکود که شد، عده زیادی مردن، ولی فرانکها نزدیک دریا بودند و با انگلستان امروزی بده بستون داشتن و سر و مر و گنده و چاق و تپل موندن. هر چه که جاده روزگار پیچید، فرانکها هم پیچیدن. انگار روزگار خواسته بود که این جماعت رو بگذاره روی پر قو.
سوم، قصه این بود تا قرن هشتم. اعراب مسلمان رسیدن به آندلس و اسپانیا رو فتح کردن و تمام قبایل ساکن رو یکی یکی شکست دادند. همینطور رفتن بالا تا رسیدن به فرانکهای چاق و تپل و سر و مر و گنده و ارتش منظمدار، و چنان شکستی از فرانکها خوردند که دیگه هوس جهانگشایی در اروپا به سرشون نزد. تاریخ جهان در اون لحظه یک طور دیگه نوشته شد.
چهارم، جبر بود؟ کسی از کسانی که سالها بعد جنگیدند در تصمیم هشتصد سال قبل روسای قبایل فرانک برای رفاقت با روم نقشی نداشتند، اما ارتش منظم رو به ارث برده بودند. یادشون نبود که روسای قبایلی که با روم بسته بودن چقدر از سایر ژرمنها فحش خورده بودن ولی نتیجهاش رو دیدند. در تصمیم هزاران سال قبل اجدادشون برای ساکن شدن در اون قسمت جهان هم نقشی نداشتند ولی از مزایای دوری از لهستان و نزدیکی به انگلستان استفاده کردند و در جنگ پیروز شدند.
پنجم، پس جبر بود؟ شاید. زمان حمله مسلمانان، سلسله مروونژی در قدرت بودند و پادشاه فرانکها شیلدریک سوم بود و هزار رحمت به سلطان حسین صفوی. سر و مر و گنده و چاق و تپل بودن مروونژیها معروف بود و شیلدریک از همه این دوستان بیخیالتر و بیعرضهتر بود. مسلمانان که رسیدن، شیلدریک خیلی اگر همت میکرد تا لحظهای که بکشنش دعا میخوند. فقط یک اتفاق افتاد که فرانکها موندن و لشکر مسلمانان رو شکست دادن: در زمان حکومت شیلدریک، وزیر دربار شارل مارتل، معروف به چکش، متوجه وخامت اوضاع شد و به جای پادشاه فرماندهی جنگ رو به عهده گرفت و با مهارتش در جنگ و استراتژی جنگی، نبرد رو به نفع فرانکها خاتمه داد.
ششم، حرکت آقای چکش اختیار بود؟ یقینا. مسأله اینجاست که هر کدوم از اجداد آقای چکش یک پلک اضافه زده بودند، ایشون به دنیا نیومده بود و به جای ایشون شخص دیگهای در اون زمان وزیر دربار بود. نقش پیروزی فرانکها در زندگی من و شما چقدر بوده؟ برای مایی که هرگز اطلاعی نه از فرانکها داشتیم و نه از سلسه مروونژی.
هفتم، جبر، مجموعهای است از اتفاقات و تصمیمات قبل از ما و همزمان با ما، از جدا شدن زمین از خورشید، از تصمیم اون ماهی که یک روزی تصمیم گرفت از دریا بیرون بیاد و روی زمین خودش رو بکشه، از میلیاردها جهش ژنتیکی، از تصمیم جد هفتم ما برای باز کردن در حیاط به جای در آشپزخانه. آخر این داستان ماییم که اینجای جهانیم و در جهانی زندگی میکنیم که ناشی از حرکت آقای شارل چکش است و پسرش پپین کوتاهقد، و البته نوهاش شارلمانی.
هشتم، در اولین فیلم ارباب حلقهها، فرودو میگوید که «ایکاش این حلقه سراغ من نیامده بود. ایکاش این اتفاقات در زندگی من نیفتاده بود». آقای گندالف میفرماید که «من هم همینطور. همه کسانی که چنین روزگاری رو میبینن هم همینطور. ولی تصمیم خودشون که نیست. تنها تصمیمی که ما باید بگیریم اینه که با عمری که به ما داده شده چه کنیم.»
نهم، و ما همچنان دوره میکنیم شب را و روز را، هنوز را.
@Farnoudian
Instagram: @Farnoudian
هیچ چیز را روی سنگ نساختهاند. بنیان همه چیز بر ماسه است، ولی ما باید چنان بسازیم که انگار ماسه سنگ است. - خورخه لوییس بورخس
اول، هر روز قبل از شروع کار، بعد از صبحانه و دو و وزنه و راهی کردن دخترک به مدرسه، دو بار با دست میزنم روی میز کار و به خودم یادآوری میکنم که جهان سستبنیان است و همه این چیزها که ساختهایم ممکن است نیم ساعت دیگر نباشد. بعد یک مدیتیشن پنج دقیقهای دارم و بین نه تا ده ساعت با تمام وجودم کار میکنم. انگار نه انگار که فکر اول این بود که جهان سستبنیان است. این داستان سالهاست که هست. دو سال و نه ماه بود کار میکردم که به من گفتند موقع این است که دفتر خودت را داشته باشی و اولین صبحی که وارد دفتر خودم شدم، زدم روی میز و یاد سستبنیانی جهان افتادم. یک سال بعد از آن روز هم جمله آقای بورخس را خواندم.
دوم، دلیل برای نبودن همه این چیزها که ساختهام راستش زیاد است. ممکن است دکترت یک روز بیهوا زنگ بزند و بگوید یک چیزی توی خونت یک ذره بالا و پایین است، ممکن است مدیرعامل شرکت یک روز صبح بیدار شود و فکر کند که این خدمات آلودگی هوا دو تا عددش کم و زیاد شده بدهیم برود، ممکن است اقتصاد جهان از هم بپاشد، ممکن است مجبور شوی ناگهان همهچیز را بگذاری کنار که مدتها از عزیزی مراقبت کنی، یا ممکن است یک روز صبح بیدار شوی و بگویی دیگر بس است. جهان هر چقدر خواست تلاش کند، این دو روز عمر من باشد برای علایق شخصی.
سوم، دو سال و اندی پیش که آقای پدر فوت کرده بود و من دوربین به دست دور جهان دنبال ریستارت کردن ویندوزم میگشتم، بچههای شرکت فکر کرده بودند که از مرخصی برنمیگردم. برگشتم. به لطف همین که همیشه فکر کردهام بنیان جهان از ماسه است و از زندگی انتظار بیشتری نمیشود داشت. یعنی کلا از زندگی انتظاری نمیشود داشت، بیشترش بخورد توی سرش. دیگر مایی که یک سالگیمان انقلاب شد و توی ایران دهه شصت وسط جنگ بزرگ شدیم و هنوز بعد از سالها ناگهان متوجه میشویم که در حال راه رفتن داریم ناخودآگاه تم «انجزه انجزه انجزه وحده»ی اخبار آن زمان را زمزمه میکنیم باید بدانیم که بنیان جهان بر ماسه است. هزار بلای دیگر که زندگی سر خودمان آورده بماند. هیچکدام اینها ولی دلیل نیست که آدمیزاد همه وجودش را توی کارش، باورش، تصمیمش، یا لحظه لحظه زندگیش نریزد. شاید، فقط شاید، ماسه جهان برای خودش و دیگران کمی پرملاتتر شود. یک رفیقی یک زمانی نوشته بود که آدمهای دهه شصت قهرمان واقعی بودند که وسط آن همه ناپایداری جنگیدند و عشق ورزیدند و زندگی کردند. موافقم. حرف آقای بورخس را زندگی میکردند.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
اول، سالیان سال پیش یک روز آقای پدر داشت میرفت افتتاح کارخانه بزرگی و به من گفت که دیدن این شرکت و کارخانه تازه تاسیسش احتمالا خالی از لطف نیست. بنده که تازه به فکر کارشناسی ارشد و دکترا و مهاجرت و این صحبتها افتاده بودم اولش خیلی دلیل خاصی برای رفتن ندیدم، ولی اینکه روی چه حسابی قانع شدم و یک جمعه صبحی شال و کلاه کردم، الان بعد از سالها از یادم رفته. راستش انتظار خاصی هم از دیدن کارخانه نداشتم، ولی یادم هست که عظمتش چنان من جوان بیست ساله را گرفته بود که تمام مدت به دهان سخنرانان چشم دوخته بودم که بفهمم چنین عملیات عریض و طویلی را چطور اداره میکنند. توی راه برگشت، چشمدوخته به شانههای اتوبان به مشاهداتم فکر کردم. از تماشای اندرکنش مدیرها فهمیده بودم که لازمه مدیریت چنین جایی حضور یک عده آدم قابلاعتماد و باجربزه است که بدانی هرکدام یک طرف کار را گرفتهاند. آن روز یک دیدار دو ساعته و یک ناهار پرچرب، برای منِ درگیر درس و دانشگاه و تحلیل سازه و هزار آرزوی دور و دراز درس مدیریت شد.
دوم، دو سالی گذشت. بیربط به قصه اول، بیربط به کارخانه، حتی بیربط به ایدههای تجاری، آقای پدر و یکی از دوستانش دو تا یخچال خریده بودند و آقای پدر به بنده گفت که بروم پیش این آقای دوست که دفترش کنار یخچالفروشی بود و بعد با وانتی یخچال خودمان را بار بزنم و ببرم خانه. آقای دوست مسوول امور مالی شرکت بزرگی بود و توی نیم ساعتی که توی دفترش بودم و چایی میخوردیم و گپ میزدیم، یک سری نمودار نشانم داد. گفت که برای مدیران شرکت صحبت میکرده و توضیح میداده که از کجا قرار است به کجا برسند و ادامه داد که «میدونی، توضیح اینکه امروز درآمد ما فلانقدره و فردا باید بشه فلانقدر برای جمع خیلی سخته. بهترین راه اینه که یه نمودار داشته باشی که خیلی ملموس نشون بده الان اینجا هستیم، بعد با یه رنگ دیگه نشون بده کجا میخوایم برسیم. بعد هر ماه این رو تکرار کنی و پیشرفت رو نشون بدی.»
سوم، از این داستانها نزدیک سه دهه گذشته ولی این چند روزه ناگهان یادشان افتادم. من درس خواندم و آن آرزوی ارشد و دکترا را تمام کردم و از ایران مهاجرت کردم و بعد از فارغالتحصیلی در آمریکا وارد بازار کار شدم و تا الان هزار جور آموزش و کلاس و دورهی مدیریت تیم و اداره بیزنس و فلان دیدهام. اما اول و آخرش، تمام فلسفه مدیریت و راهبری من برمیگردد به این دو قصه بالا: هر چقدر که هدف بزرگ باشد و هر جا که بخواهی برسی، اول و آخرش باید یک تیم خوب جنمدارِ قابلاعتماد داشته باشی و باید قادر باشی رسیدن از نقطه آ به نقطه ب را به طور مشخص و واضح برایشان بیان کنی. فلسفه من نه در چهل و چند سالگی که در بیست سالگی تدوین شد. زمانی که قادر به تصور امروز خودم هم نبودم. همه زندگی ما این برخوردهای به ظاهر تصادفی با جهان اطراف است. صرفا در لحظه نمیدانیم که چطوری دارند خمیرمان را ورز میدهند.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
سلام دوستان،
هفتهی پیش یکی از دوستان در اینستاگرام پرسید که چطور میشه هم سخت کار کرد و هم از زندگی لذت برد. در جوابشون مطالب پایین رو نوشتم که توی تلگرام هم شیر میکنم.
اول، بزرگترین تفاوت زندگی مدرن با زندگی اجدادمون در مفهوم انتخابه. اگر ما هزار سال پیش زندگی میکردیم به احتمال بسیار زیاد کشاورز میشدیم. کار دیگری نبود که بکنیم. یا برای خان کار میکردیم یا پدرمون یه ذره زمین داشت و اداره اون زمین با ما بود. با اینکه مفهوم لذت بردن از زندگی، بخش بزرگی از تجربه زیستی امروز ما رو تشکیل میده، چنین ایدهای در اون زمان کاملا مفهوم غریبهای بود. یا شاید به جای کشاورز تنها امکانی که داشتیم ارتشی شدن بود. بعد کم کم با گسترش اقتصاد امکان تجارت، بنا و نجار و آهنگر شدن هم داشتیم. امروز اما، ما رشته دانشگاهی رو انتخاب میکنیم و براساس این انتخاب، مسیر زندگیمون رو تغییر میدیم. مهندس صنایع و کامپیوتر میشیم، دکتر و پرستار و جراح میشیم. با وجود تمام نابرابریهای جهان، عرصه دانش کم و بیش هنوز برای اکثریت افراد زمینی یکشکله. عرصه ورزش هم کم و بیش همینطوره.
از طرفی انتخاب مثل هر تصمیم دیگری یک توقع به وجود میاره: انتظار برای نتیجه خوب. وقتی تنها مسیر پیشرو کار کردن روی زمین پدری بود، درباره محل زمین و میزان بارندگی و خشکسالی حرفی به جز «قسمت ما این بود» نمیشد زد. انتخاب اما طرح کلی و نگرش ما به زندگی رو عوض کرده و الگوی جدیدی در زندگی ما با مفهوم رضایت از زندگی بوجود آورده. وقتی شما تصمیم به چیزی میگیرید، ازش نتیجه میخوایید.
مشکل اینه که انتخاب تمام جنبههای موجود رو پوشش نمیده. فرض کنید که شما زیستشناسی رو دوست داشتید، با درآمد رشته پزشکی هم مشکل خاصی نداشتید، و بعد از زحمات بسیار دانشگاه قبول شدید، بعد از هزار ساعت اینترنی و کشیک و طرح و غیره، پزشک حاذقی هم شدید. حالا باید از زندگی رضایت داشته دیگه، نه؟ خب راستش نه. پزشکی رو دوست داشتید، ولی انتخاب مطب، توسعه کار، مدیریت کارمندان، و انتخاب بیمار با شما نیست. در بیشتر اینها نه تنها آموزش ندیدید، که علاقه خاصی هم ممکنه به بعضیهاشون نداشته باشید. شما ممکنه هر روز صبح با عشق برید سر کار، ولی مجبور باشید هر روز صبح با منشی مطب بحث کنید که چرا دیر کردی و با اعصاب خرد روز رو شروع کنید. حالا رضایت از زندگی رو چطور میشه سنجید؟ با علاقه به پزشکی یا با اعصاب خرد؟ چطور میشه جنبههای بیشتری از این انتخاب رو دید؟
دوم، آدم میتونه هزارو یک نوع تحقیق کنه تا نسبت به عواقب انتخابش آگاهی بیشتری داشته باشه. مشکل اینجاست که اونچه آدمیزاد معمولا بهش جذب میشه تعالیه و این کار رو به شدت سخت میکنه. منظورم از این جمله چیه؟ تا الان شده برید یه کنسرتِ مثلا پیانو و وقتی اومدید بگید من دیگه میرم کلاس پیانو؟ یا شده آدم باسوادی رو ببینید و بگید از این به بعد دیگه هر روز چند صفحه کتاب میخونم؟ چند میلیون نفر دنبال استیو جابز و بیل گیتس یا شرکت زدن، و یا تا روز آخر کارشون در حسرت زدن شرکت خودشون موندن؟
ما آدمها موقع انتخاب یک چیز رو میبینیم - زیبایی، پول، موقعیت اجتماعی، مهارت. به علاوه وقتی از اون چیزی که میخوای دوری و با تلسکوپ نگاهش میکنی، دید تلسکوپی اجازه دیدن اطراف رو نمیده. بعضی وقتها، در موقعیت و یا زمان محدود این مسأله مشکل خاصی نداره، اما در بلندمدت کمکم اجزای دیگه داستان خودشون رو نشون میدن. همه میشینن و قصه چگونه موفق شدن این و اون رو در بیزنس میخونن، پادکستهاشون رو گوش میدن، قصههاشون رو میگن. این آدمها اون جنگجویان زمان قدیم هستند که میجنگیدند تا روزی اسمشون توی شعر و قصه موندگار بشه و خنیاگرها این طرف و آن طرف تکرارش کنن، فقط امروز نبرد سر توسعه است و اینکه چه کسی سهم بزرگتری از رشد میبره. اما خطرات زندگی جنگجوها مشخص بود و خطرات این نوع زندگی کاملا پنهانه. مثل اینکه تقریبا هیچکدوم از مدیرعاملهای شرکتهای بزرگ بینالمللی زندگی خانوادگی مرتبی ندارن. بیل و ملیندا گیتس یک زمانی سمبل زن و شوهر فداکار رسانهها بودن تا گند رابطه آقای گیتس در اومد، جف بزوس و همسر به همچنین، آقای سرگی برین که جمعه به جمعه سر و گوشش میجنبه. لیست صد شرکت بزرگ دنیا رو گوگل کنید و ببینید چند نفر از مدیرعاملها در یک رابطه متعادل طولانیمدت هستند.
کنار همه تحقیق و صحبت و همه این حرفها، درک اینکه هر چیزی هزینه داره به شخص من بیشتر از همهچی کمک کرده. یک خطهایی هم تعریف کردم که سعی میکنم ازشون نگذرم. جدای مسافرتهای گاه بیگاه، سعی میکنم ساعت خوابم رو با کار به هم نزنم، حداقل روزی دو ساعت برای ورزش وقت بذارم، و برنامههای دخترک رو مقدم بدونم. با همه این حرفها، برای رسیدن به مسابقه شنای دخترک هفته پیش مجبور شدم چنان ژانگولری بزنم که آخرش خودم هم باورم نشد رسیدم.
اول، هر آدمی برای خودش احتیاج به یک «شریک فکری» دارد. کسی که به آدمیزاد بگوید که موضع فکریش احتیاج به یک تغییر کوچک دارد. رفیق باشد و بدانی که هر چه میگوید برای تحقیر نیست ولی از به چالش کشیدن ذهنت نگریزد. به هر حرف و هر کلمهاش با دقت گوش کنی چون میدانی که هر کلمه چیزی به آموختههایت اضافه میکند و یا فکر را به چالش میکشد و یا تفکر را، و تفکر آن چیزیست که تا روزهای دراز با آدمی خواهد ماند.
دوم، دو سال پیش در کنار رفیق عزیزی رفتیم دور اسپانیا. دوستی که سالها برای من شریک فکری بود و هست. در اوان جوانی مهندس بود و در نتیجه با من زمینه مشترک داشت ولی وقتی آشنا شدیم دانشجوی تاریخ بود. در دوران دکترا در دو ساختمان متفاوت و با دو رشته متفاوت کنار هم درس خواندیم. عموی پدرش در آمریکای لاتین مبلغ مذهبی بود و این برایش انگیزهای شده بود که از مهندسی به تاریخ تغییر رشته دهد تا بفهمد که قدمایش چه میکردند. روزها دور کشورش چرخیدیم و شبها مینشستیم توی یک رستوران و تکه تکه و نرم نرمک حرف از تاریخ و سیاست و جهان و دوران دانشجویی و خاطرات و هزار چیز دیگر میزدیم.
سوم، یکی دیگر از این رفقا هست که بخش بزرگی از پستهای این پیج بعد از صحبت با او نوشته شده. دوستی که ۲۱ سال از من بزرگتر است و هر بار که با او صحبت کردم ذهنم تکان کوچکی خورده و آمدهام و چیز دیگری نوشتم. ماه پیش با هم رفتیم نمایشگاه تتوی بالتیمور تا بنده عکاسی کنم و دیدم هنوز همان داستان هست که بود. در ۶۷ سالگی گفت که از دانشگاه ام آی تی مدرکی در روانشناسی گرفته و بعد هم مستقیم رفته دوره آینده نگری در لاسوگاس. آتش درونش خاموش که نمیشود هیچ یک نفر دیگر را هم کنار خودش روشن میکند. قبل از این رفته بود دوره بداهه گویی. از شغلش بپرسی مسوول منابع انسانی است و در عرض هفت سال یکی از عریض و طویلترین سازمانهای این مملکت را از رده یازدهم «بهترین مکان برای کار» رسانده به رتبه دو. با همین بداههگویی و آیندهنگری. به وقتش ذهن ما را هم قلقلک میدهد.
چهارم، این خوش شانسیها همیشه طولانی مدت نیستند. دوست اول بعد از چهار سال رفت مکزیک برای تحقیق و بعد آلمان برای کار و شیلی برای زندگی و بعد تکزاس استاد دانشگاه شد. دوست دوم ناگهان یک روزی بار و بندیل را بست و رفت یک ساعت و نیم آنطرفتر. در تئوری میشود که روابط را با تلفن و با وبکم و واتساپ حفظ کرد ولی در عمل خیلی شدنی نیست. آدمیزاد میخواهد که برود توی یک پارک ساعتها راه برود و صحبت کند، یا گیلاسش دستش باشد و پسته و فندق جلویش و توی چشم رفیقش نگاه کند. صرف داشتن این آدمها خودش شانس است چه برسد که برسد به چهار سال و هشت سال.
پنجم، یک شبی در میدان اصلی بخش قدیم شهر تولدو وسط قدم زدن، ناگهان رفیقمان ایستاد و هیجانزده شروع کرد به تعریف که اینجا بود که آدمها را در دوره انگیزیسیون با کلاهبوقی میچرخاندند و آبرویشان را جلوی جمع میبردند. بعد بحث انگیزیسیون ادامه پیدا کرد و رسید به اخراج یهودیها و مسلمانان از اسپانیا و رفت و رفت و رفت. مثل هر چیز دنیا، یک بخشی از داستان سعی خود انسان است و بخشی شانس. شانست گفته و یک روزی این جوان اسپانیایی را دیدی و گفتی آقا شما رفیق آنا هستی که هفته پیش دیدیمت؟ و بعد ۱۸ سال بعدش دارد با هیجان از انگیزیسیون حرف میزند و تو یاد میگیری. بیش باد.
@farnoudian
دوستان سلام،
خواستم اینجا وبلاگ انگلیسیم رو معرفی کنم که عمدا جایی است سوت و کور. نوشتههای فارسی تا حدود زیادی روی کار و قصه گذر آدمها از مسیر زندگی متمرکز بودن، ولی نوشتههای انگلیسی داستانهای کتابهای تازه خوانده، فیلمهای نو دیده، و سفرهای اخیرن. سرگرمی یک سال و اندی اخیر هم که عکاسی باشه نقش پررنگی در وبلاگ انگلیسی داره. اگر دوست داشتید میتونید در این آدرس نوشتهها رو چک کنید.
FarnoudianChronicles.com
مثل همیشه آرزوی شادی و سلامتی دارم،
علی
پ.ن. این پست رو دو روز پیش نوشتم و بعد از پیغام دو نفر از دوستان که از ایران وصل نمیشه پاک کردم. گویا از ایران باید با ویپیان وصل شد و من هم راه و چاه اینترنت ایران رو بلد نیستم.
@Farnoudian
@FarnoudianAdmin .. تماس با نویسنده
دیروز روز طولانیای بود. تمام این روزهای کنفرانس و سخنرانی و ناهار و شام و مهمانی و شبکهسازی و ساختن برند شخصی و حرفهای و معرفی شرکت روزهای طولانیای هستند. باید حرفهات رو آماده کنی و جلوی یک عده که متخصص اون کار هستن و در بسیاری از موارد صاحبنظر هستن ارائه کنی و تمام مدت حواست صد و ده درصد جمع باشه و هفت شب هم مثل یازدهی صبح با لبخند به همه جواب بدی و هم برای کسی که میپرسه بیرون کار تفریحت چیه جواب داشته باشی و هم برای کسی که میپرسه تفاوت توربین و ژنراتور خطی چیه.
دیشب اما، وسط همهی این حرفها، وسط پذیرش سفارت دانمارک و بحث و فحص دربارهی مسائل فنی، یک لحظهی سکوت و تنهایی و تامل پیش اومد و فکر کردم سالها پیش چقدر چنین بعدازظهر و چنین عصری به نظرم جالب و رویایی میاومد و بعد یاد کسی افتادم که وجودش آرزوی سالیان قبل رو میسر کرد: کارمند سادهی دانشگاه، خانم کریس بنسون. آدمی که این سر دنیا، ندیده و نشناخته، به دانشجوی ایرانی که دنبال مدارکش و کارهای ویزا و دکتراش میدوید هزار جور اطمینان خاطر داد و انعطاف به خرج داد تا همهی مدارکش آماده بشن و برسن. بعد که دانشجوی ایرانی رسید، هزار جور باهاش رفاقت کرد و با گرمای وجودش کمکش کرد که حداقل توی راهروی اون یه ذره دانشکده برای خودش احساس غربت و دوری نکنه تا بقیه برسن، و بماند که با وانتش ده بار دانشجوهای بینالمللی رو از فرودگاه برداشت و تا منزل جدیدشون رسوند.
یادمه وقتی رسیدم آمریکا قبل از هر چیز رفتم ببینم این خانم کریس بنسون کیه که موقع دریافت مدارک به من این حس رو داده که برای کار طاقتفرسای گرفتن پذیرش و اسکالرشیپ از هزاران کیلومتر دورتر انگار که یه منشی شخصی دارم، و زنی مزرعهدار رو دیدم شصت و چند ساله، که شور زندگی از وجودش میبارید. چند سال بعد که خبر فوت کریس رسید، اولین پست طولانی پابلیک رو نوشتم و شمعی شد برای به دنیا اومدن وبلاگی که بعدها به اسم «فرنودیان» شناخته شد و چند سال بعد از اون تبدیل شدن به نوشتههایی دربارهی کار که جای من رو در زندگی حرفهای بازتر کردن و به شبکه سازیم کمک کردن.
کارمون رو خوب انجام بدیم و به دیگران محبت کنیم. نه فداکاری، صرفا محبت. صرفا بدونیم که سادهتر کردن راه پبشروی دیگران بهترین کاریست که میتونیم براشون انجام بدیم. کارمند «ساده»ی دانشگاه هم که باشیم، نوری خواهیم بود برای هر کسی که لحظهای در زندگیش حضور داشتیم. دیشب، در اقامتگاه سفیر، توی اتاق پیانو و با وجود همهی خستگی، آدمی که یادم اومد کریس بنسون بود. شور زندگی و محبتش به من هزار کمک کرد. یادش گرامی.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
خدمت شما. فایل صوتی رو هم امشب میگذارم پادکست و لینکش رو میگذارم اینجا
پیشاپیش، ممنون از حمایتتون ❤️
https://youtu.be/4aOpv2fKCs0
اول، وسط شام کاری هستم و حرف از گوگرد پارسی به چین بردن و کاسه چینی به روم آوردن. طرف دارد میگوید که آرزو دارد که شرکتشان را به بهترین محل برای کار تبدیل کند. آدمها شاد بروند و شاد بیایند و وقتی کارشان تمام شد، فکر کنند که یک چیزی به زندگیشان اضافه شده. گفتم رفیقی دارم که کارش اینست و در کارش سرآمدِ همهی آنها که تا به حال شناختهام. هر بار از زندگی حرف زدهایم، آنقدر یاد گرفتهام که نشستهام و نوشتهام. آن زمان که زیاد مینوشتم، بخش زیادی از نوشتهها حاصل صحبت با این رفیق بود. ناگهان طرف در میآید که جدی؟ این رفیقت حاضر است با من کار کند؟ معرفی میکنی؟ دو خط دیگر از کارهای رفیق تعریف میکنم، علاقهمندتر میشود. میگویم معرفی با بنده.
دوم، حتی یک لحظه قصد استخدام کردن رفیق را نداشتم، صرفا داشتم سر شام قصه تعریف میکردم ولی داستان جدی شد. میرسم دم خانه و از توی همان خیابان به رفیق زنگ میزنم. رفیق حالش بد بود و من بیخبر بودم. وسط داستان «تعدیل نیرو» گیر افتاده بود و احساس میکرد که کسی ارزشی برای استعداد و توان و سالها تجربهاش قائل نیست. فکر میکرد که به جای پایان زندگی کاریش با یک حرکت قشنگ و یک درخشش فوقالعاده، باید صبر کند تا اخراجش کنند. حال بدی است و حس مزخرفی. برای بهبود حال، رفیق دوستش را دعوت کرده بود تا یک شب کنار هم لبی تر کنند و گپی بزنند، که از قضای روزگار شرکت آن دوست هم همان هفته تعدیل نیرو کرده بود و دوستِ اخراجشده با حال نزارتر از رفیق ما رفته بود مهمانی و با هم دور خمره اشک ریخته بودند. بعد بیخبر از همهجا، منی که داشتم سر شام قصه میگفتم رسیدم و گفتم فلانی، دوست داری با یکی صحبت کنی و اوضاع شرکتش را بهتر کنی؟ از این طرف تلفن لبخند زدن رفیق را میدیدم.
سوم، صبحانه کاری دارم و باید شش از خانه بزنم بیرون. از چهار غلت میزنم و نگران که خواب بمانم. بالاخره تسلیم میشوم و تلفن را برمیدارم. وسط شب تار از رفیق یک پیغام رسیده: «از زنگت ممنون. نشستم اینجا و فکر میکنم معجزه یعنی همین تلفن تو بعد از اون شبنشینی پر از درد». از این به بعد سر شامهای کاری بیشتر قصه تعریف میکنم. آدمیزاد قصهگوست.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
حدود سه هفته دیگه ساعت نه و نیم شب به وقت ایران در صفحه اینستاگرامم با دوست قدیمیم پانتهآ وزیری (@pv44telegram) یک لایو مشترک داریم. موضوع صحبت سه تم مربوط به کاره که امیدواریم به درد شرکتکنندگان بخوره. اگر دوست داشتید سوالهای مربوط به سه تم اصلی صحبت رو برام در تلگرام (@FarnoudianAdmin) یا اینستاگرام (Farnoudian) بفرستید و ما قبل از لایو میخونیم و توی صحبت میگنجونیم.
ممنون --> علی
یک جایی و یک زمانی در این جهان پسر چهارده سالهای بود که عاشق فوتبال بود. سالهای اول عمر توی کوچه طولانی و باریکشان فوتبال بازی میکرد و بعد توی مدرسه و بعد توی چمنی که در هوای مرطوب انزلی همه جا میرویید. بازیکن خوبی بود و سرعتی و عاشق دویدن، و بازیش چشم یکی دیگر از عشاق فوتبال، یعنی مربی ورزشش بود. پدر من و بهمن خان صالحنیا اینطوری با هم آشنا شدند.
بهمن خان از آقای پدر خواست که عضو تیم شود و با تیم سفر کند و فوتبال را جدی بگیرد، آقای پدر هم که نوجوان بود و عاشق فوتبال بود بدون لحظهای شک پذیرفت اما قانع کردن آقای پدربزرگ داستان دیگری بود. پدربزرگ به دنبال درس خواندن پسر بزرگش بود و موج ورزشی که در دهه چهل شمسی توی شهر راه افتاده بود، زیاد تاثیری روی عقیدهاش نداشت. آقای پدر توی خانه حبس شد و فقط اجازه داشت تا مدرسه برود و بیاید و فوتبال کلا قدغن شد. توی فکرم آقای پدر را میبینم که توی حیاط قدیمی خانه مادربزرگ بالا و پایین میپرد و به هر سنگ و خاری شوت میزند ولی نمیتواند فوتبال بازی کند. بهمن خان اما، که خودش جوانی بود بیست و سه ساله، آنقدر رفت دم مغازه آقای پدربزرگ تا قانعش کرد که فوتبال با درس مغایرت ندارد، و آقای پدربزرگ به شرط اینکه بهمن خان برای هر بازی و هر سفر شخصا برود دم منزل و با آقای پدربزرگ صحبت کند، با فوتبال آقای پدر موافقت کرد.
چند سالی گذشت، بهمن خان چند تیم تشکیل داد و آقای پدر توی تیمهای مختلف بازی کرد، تا زمان تشکیل تیم ملوان بندرانزلی که آقای پدر در دانشکده حقوق بود و همتیمیهای سابقش را دید که همه وارد تیم شدند ولی در آن لحظه مسیر زندگیش را متفاوت انتخاب کرده بود.
قصههای بالا را از پدرم و از مادربزرگم در طول سالیان و تکهتکه شنیدم، ولی خود بهمن خان هرگز حرفی از این داستانها نزد. فوتبال را در انزلی منظم کرد، سالها مربی ملوان بود، و سالها کنار فرانک اوفارل و پرویز خان دهداری مربی تیم ملی ماند، و امروز بعد از سالها عمر پربار از جهان رفت. بار آخری که دیدمش، بیست و دو ساله بودم و به سمت شنبهبازار انزلی قدم میزدم که من را دید و با بزرگواری ماشین را نگهداشت و چند دقیقهای حال و احوال کردیم. برای من همیشه دوست پدرم بود، و احترام پدر نسبت به مربی سابق همیشه مشخص بود. از حرفهایش خاطره زیاد دارم ولی بیشتر از همهچیز، فکر میکنم که اگر اصرارش به فوتبال پدر نبود، چقدر زندگی من و ما متفاوت بود. بزرگی از بین ما رفت. یادش جاودان.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
«بیایید چنان معیاری برپا کنیم که پناه خردمندان و درستکاران شود.» آقای جورج واشنگتن گفته بود، در آن روزهای اول استقلال آمریکا و تشکیل قانون اساسی. آن زمان که ایده قوه مقننه و قوه مجریه و قوه قضاییهی مستقل تازه از مغز آقای مونتسکیو تراوش کرده بود و از مرگش سی سالی بیشتر نمیگذشت و کشور آمریکا تازه از زیر حکومت انگلستان درآمده بود و بزرگان جمع شده بودند که بر اساس یک نظریه محض قانون اساسی بنویسند، آقای جورج واشنگتن در جلسه اختتامیه قانون اساسی با آن قد بلندش ایستاد و سخنرانی غرایی کرد. یعنی همانقدر غرا که از مرد آرام و کمصحبتی چون آقای جورج واشنگتن انتظار دارید. آقای جورج واشنگتن از قانون اساسی جدید حرف زد و حرف زد و حرف زد، و آخر داستان گفت «بیایید چنان معیاری برپا کنیم که پناه خردمندان و درستکاران شود.» و خب حضار که همه بزرگان گذشته و حال و آینده آمریکا بودند، آقای جفرسون و آقای همیلتون و آقای آدامز و سایرین نعرهها همیزدند. نعرهها همیزدند که هیچ، جامهها هم دریدند و در طی سالیان جمله را تبدیل به یکی از معروفترین جملههای آقای جورج واشنگتن کردند و سالها بعد از مرگش، در همه پاسپورتهای این مملکت چاپ کردند.
اینکه مفهوم حرف آقای جورج واشنگتن در زمان بردهداری و درباره اهالی بومی آمریکا و جنگ مکزیک و جنگ فیلیپین و جنگ جهانی اول و دوم و الی آخر تا روز ریاستجمهوری آقای ترامپ برقرار شد یا نه، بحثی است که قضاوتش با شماست. اما، یک واقعیت قشنگی در حرف آقای واشنگتن هست و آنهم اینکه مهمترین بخش زندگی آدمیزاد تعریف کردن معیار برای خودش است، یا برای تیمش، یا خانوادهاش، یا برای ایدهاش، یا برای فعالیتش. به این معنی، اینکه «من خیلی کمالگرا هستم»، حرف بیربطی است. اگر فعالیت شما جراحی مغز است، همان بهتر که معیار شما کمالگرا بودن باشد، ولی اگر همان جراح مغز بعد از عمل نشسته و گیتارش را دست گرفته و دو تا نوت مینوازد، دلیل خاصی برای کمالگرایی ندارد. بعد همان جراح مغز از اول تا آخر زندگی برای خودش معیاری تعریف میکند که من در زندگی انسانِ مثلا قابل اعتمادی خواهم بود، و برای تیمش معیار دیگری تعریف میکند که مثلاً موقع یک عمل جراحی طولانی قابل اتکا باشند، و اگر نتوانستند و نبودند، راهشان را بکشند و بروند.
در پاسپورت اهالی آمریکا فقط بخش اول جمله آقای جورج واشنگتن نوشته شده، ولی جمله بخش دومی هم دارد: «بیایید چنان معیاری برپا کنیم که پناه خردمندان و درستکاران شود. بقیه دست خداست.» حرف آقای جورج واشنگتن زمانی گفته شده که هنوز زیگ زیگلر و آنتونی رابینز نیامده بودند به آدمها بگویند که «تلاش کنی حله» و «هرگز کوتاه نیا» و «آدمی یعنی قدرت اراده». هنوز هم آمریکا پیروز جنگ جهانی دوم نشده بود و فرهنگ فروتنی توی جامعه رواج داشت. از اعتقاد آقای جورج واشنگتن به وجود خدا بیخبرم، اما به طور خلاصه دارد میگوید که تمام کاری که آدمی میتواند بکند همین تعریف معیار است. تعریف خودش. اگر «هدف» به ما میگوید که کجا میخواهیم برویم، «معیار» به ما میگوید که چه کسی هستیم، و آخر قصه همین است. ما تعیین میکنیم که هستیم و سعی میکنیم در گرد و خاک و توفان وقایع این دنیا، به اصالت خودمان پایدار بمانیم. ما مسوول خودمانیم. آنچه دست ما نیست، نیست.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
از نوشتههای ولنتاین سال ۱۳۹۶:
۱. ایران یک روز سرد زمستان، دقیقا یک بیست و پنج بهمن سال هزار و سیصد و هشتاد و یک شمسی، حدود ساعت سه ربع کم بعد از ظهر عاشق شد. یادم هست که نشسته بودم توی شرکت که تلفن زنگ زد و دوستم پرسید که "برای ولنتاین چی کار میکنی؟" اول سعی کردم تظاهر کنم میدانم که ولنتاین چیست، بعد خواستم بپرسم، ولی آخرش به جز یک "ها؟" چیزی از دهانم درنیامد. انگار کن که کل ایران یک چیز جدیدی را در یک روز یاد گرفته بودند و من نه، بعد هم آموزش ولنتاین دریافت شد و به درجه سلوک رسیدم و من هم در این دانش سهیم شدم.
۲. آدمِ روزها نبودم هیچوقت. ولنتاین که هیچ، روز پدر و مادر و معلم و این اخیرا دختر را هم هیچوقت درک نکردم. مناسبتها معنی دارند، چهارشنبه سوری و عید و سیزدهبدر و هزار چیز دیگر. روزهای بزرگداشت مادر و پدر و عزیزان ولی نه. بگو مثلا مادرها که زمان حاملگی رسما کلسیم استخوانهای خودشان را میدهند که استخوان بچههایشان ساخته شوند. تربیت و ادب و تحصیل و کار و زندگی بماند، هر تار و پود و سلول و بافتِ وجودمان مدیونشان است. اگر واقعا صبر کردهایم که در سال یک روز بیاید که در آن یک روز یک مقدار بیشتر اظهار اخلاص و ارادت کنیم و بگوئیم که میدانیم هر ذره وجودمان از کجا آمده، راستش یکجای کار خیلی میلنگد. روز عاشقِ کسی بودن که عاشقش هستیم را هم به دلایل مشابه نمیفهمم. ایرادی ولی ندارد. پایههای جهان به فهم من استوار نیست. بعد هم آن رنگرز تولید کننده رنگ قرمز و بافنده و فروشنده لباس قرمز باید نان بخورند و باید یک چند شبی باشد که رستورانها بدانند که غذایشان حتما فروش میرود و گلفروشها بدانند که کمی بیشتر سود میکنند و باید یک شبی باشد که دستفروش پیر پمپبنزین در خانه ما دستهگلهایش را به رانندهها میفروشد و با لبخند میرود خانه. یک سری عاشق هم شاید همه قدرت روانیشان را جمع کنند و کلمات زیبا پیدا کنند و دل معشوق را شاد کنند و شادی دل هرگز چیز بدی نیست. سالها بعد چه یارِ امروز باشد چه نه، شاید قصه ولنتاین ۹۶ یک لبخندی بنشاند.
۳. ولنتاین دوم آمریکا بودم. درست سه هفته بود. بار اولی که توی این مملکت رفتم سلمانی. برف هم آمده بود که توی تکزاس واقعه بزرگی است. آقا ویلیِ پیرایشگر با آن کلاه کابوی و چکمههای پاشنهدارش تنها کسی بود که آن روز از ولنتاین حرف نزد و از برف حرف زد. من هم که هنوز به لهجه تکزاسی که یک چیزی شبیه سیم تلفنِ تلفنهای سیمی قدیمی موقع گره خوردنشان است عادت نکرده بودم، هر بار لغت برف میشنیدم یک جمله در جواب میگفتم. بالاخره زجر کوتاه کردن مو در حال نفهمیدن حرف آقای پیرایشگر تمام شد و برگشتم خانه. لباس قرمزها فراوان بودند. همه تکزاسیها که آقا ویلی نیستند. بیشترشان به جای آن مدالیونِ روی سینه دل دارند.
۴. سال سوم باور عکسهای رسیده از ایران سخت بود. تلگرام و اینستایی نبود و ایمیل بود که فوروارد میشد. مغازهها در حال تبلیغ ولنتاین و فروش شکلات و عطر و مردمی که همه توی وبلاگستان از ولنتاین حرف میزدند. سخت بود که یک رابطهای برقرار کنی با آن ایرانی که دو سال قبلش تازه عاشق شده بود.
۵. سال چهارم ولنتاین نبود و سپندارمذگان بود. از یک جا کشف شده بود که یک روزی در ایران سپندارمذ داشتیم و حالا آنچه خود داریم ز بیگانه تمنا میکنیم. همهجای وبلاگستان دیده میشد که جوانان امروز ما بیخبرند که ما خودمان سههزار سال پیش سپندارمذگان داشتیم. چرا ده روز صبر نکنیم و همان پنج اسفند جشن اسفندگان بگیریم؟ جوانان آن روز ولی زیاد نگران این داستان نبودند. کلا سرزمینی به قدمت سرزمین ما برای همهچیز یک مذگانی دارد، اما خوب پهلوان زنده را عشق است. این شد که راستش از سال پنجم قضیه دیگر عادی شد. نه خیلی صدای تعجبی از روبانهای قرمز مغازهها آمد، نه سپندارمذگان به شدت سال قبلش شنیده شد، نه دیگر ولنتاین برای کسی چیز عجیبی بود.
۶. حدود ساعت سه ربع کمِ امروز به وقت تهران پانزده سال شد که ایران عاشق شده. آنها که روز عاشقیِ ایران کوچولو بودند امسال برای خودشان ولنتاین داشتند و باورشان نمیشد که روزی بود یک جوان بیست و پنج ساله در جواب "برای ولنتاین چی کار میکنی" میگفت "ها؟" جوان بیست و پنج ساله آن روز، امروز ساعت سه ربع کم به وقت تهران رفته بود بنزین بزند که یاد تاریخچه ولنتاین در ایران افتاد و رفت توی فکر. بعد ناگهان باران شروع شد و قطرههای باران که روی صورتش نشست، یاد آهنگ ولنتاین آقای پل مککارتنی افتاد که "اگر باران گرفت چطور؟ برای ما مهم نیست. به من گفت که یک روزی همین روزها آفتاب باز خواهد درخشید" و لبخندی به لبش نشست. هنوز هم آدم روزها نیست، ولی به وجود ولنتاین توی سالهایش عادت کرده.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
بیست تا از بچههای شرکت رو جمع کردم برای یه کلاس آموزشی. مدیر دفتر مسوول اتاق کنفرانس و گرفتن صبحونه و ناهار بود. دزد زد به ماشینش و شیشه رو شکست و چیزی هم نبرد. ماشین رو گذاشته بود که شیشه رو درست کنه و ماشین حاضر نبود که بیاد دفتر شرکت و خونهاش اون طرف شهره. پنج صبح اتوبوس گرفت اومد، پیاده رفت و صبحونه رو برداشت و آورد، و وقتی بچهها ساعت هفت و نیم رسیدن همهچیز آماده بود.
میتونست یه پیغام بده که ماشینم رو دزد زده و نمیتونم بیام. میتونست یه پیغام بده که ماشینم رو دزد زده و دیر میرسم و صبحونه رو شما بردارید. نه گفت، نه به شرایطش اعتراضی کرد، نه غری زد. من دو ساعت بعد از یکی از بچههای دفتر شنیدم. میخواستم بهش بگم که من میتونستم صبحونه رو بردارم یا حداقل براش تاکسی بگیرم که مجبور نشه صبح زود بیاد، ولی به قدری همهچیز مرتب و منظم بود که ترجیح دادم نگم. یک انسانی برای کارش انقدر ارزش قائله که اجازه نداده چیزی مثل دزدی حتی یک ساعت کارش رو عقب بندازه، و ترجیح داده که خودش مسأله رو حل و فصل کنه و چیز دیگهای نخواد. دیگه حرف اضافه نداره. ابتدای فیلم «مرد جدی» برادران کوهن با این جمله شروع میشه که «اونچه برات اتفاق میافته رو به سادگی دریافت کن». نه با افتادگی، به سادگی، و نه که بپذیر، دریافت کن. به سلامتی مدیر دفتر مسوول ما.
@farnoudian
Instagram: https://www.instagram.com/farnoudian/
ایلان خان ماسک توی کارخانههایش یک اصطلاح جالبی دارد به نام «ضریب بلاهت». ضریب بلاهت قیمت تمامشده را به قیمت مواد خام تقسیم میکند و اگر عدد خیلی زیاد باشد، آقای ماسک انتظار دارد که همه مهندسین کارخانه بروند دنبال دلیل و علت داستان. یعنی فرض بفرمایید که قیمت آهن لازم برای یک قطعه از موشک اسپیس اکس صد دلار است ولی بعد از هزار جور تراشکاری و جوشکاری و این و آن قسمت تمام شده پنجهزار دلار در میآید. بعد آقای ماسک در میآید که چرا اینکارها را توی کارخانه خودمان نمیکنیم و میفرستیم یک کارگاه تراشکاری؟ چرا طراحی قطعه این شکلی است و آیا راهی برای بهینهسازی این طراحی هست؟ و کلا آیا این قطعه لازم هست یا میشود موشک رو طوری طراحی کرد که لزوم وجود قطعه از بین برود. همین داستان را تعمیم میدهد به تمام قطعات لازم و بر اساس ضریب بلاهت طبقهبندی میکند و یکی یکی به اجزا نگاه میکند تا هم بهینهسازی کند و هم قیمت را پایین بیاورد و هم تا حد ممکن کارها را داخل کارخانه انجام دهد.
همین داستان را درباره زندگی آدمیزاد هم میشود پیاده کرد. اینکه وقت و انرژی و پولمان را کجا صرف میکنیم و صرف و فایدهاش برایمان چیست و ضریب بلاهت داستان چقدر است. بگو فلانقدر هزینه کردن برای خرید بنز مدل فلان برای آدمی که کلا از خانه کار میکند و بقالی هم بغل گوشش هست و در هفته یک روز مینشیند پشت ماشینش تا دو کیلومتر برود آنطرفتر، یا هزار جور انرژی عاطفی گذاشتن برای شخصی که بود و نبودش هیچ تاثیری در زندگی آدمی ندارد، یا ساعتها وقت گذاشتن برای شبکههای اجتماعی وقتی میدانیم که تاثیرش روی زندگیمان منفی است.
آدمیزاد البته کارخانه و ماشین نیست و همه چیز هم سود و ضرر نیست و آدم همیشه به «بهینهسازی» احتیاج ندارد. شاید اگر انرژی عاطفی را برای فلانی صرف میکند، هزار فایده دیگر از این رابطه میگیرد که لزوما با یک تقسیم ساده قابل تشریح نیست، یا شاید علت خرید ماشین فلان لزوما فاصله طی شده نیست و قصد خریدار بیانِ موقعیت اجتماعیش است. در هر حالی اما بد نیست که آدم یادش باشد که وقت و انرژی و مالش توی این جهان محدود است و چندی یک بار یک حساب هزینه فایدهای روی وقت و انرژیش بکند. آخر داستان حالا یا ضریب بلاهت برنده میشود یا ضریب حکمت.
پ.ن. یه توضیح کوچیکی درباره آقای ماسک بدم، هر چند شاید بدیهی باشه: اینکه یک حرفی که زده به نظرم کاربردی اومده به این معنی نیست که از شخصیتش خوشم اومده. در مقام مقایسه، استیو جابز در بدترین و بیرحمترین حالتش باز انسان بود، و ماسک در بهترین حالت شبیه ماشینیه که دست و پا داره. برای هیچ ارزشی که من سالها اینجا تبلیغ کردم و میکنم هم اهمیتی قائل نیست. معتقده که همه باید از رییسشون و بیشتر از همه از ایشون بترسند و رابطه با همه کاری باشه. برای من رابطه با آدمهای دنیا اساس زندگیه، و برای ماسک ماموریتی که برای خودش تعریف کرده و این دو تا از بن با هم در تضادن. جالبه که فکر میکردم استعدادش در تجارت باشه ولی عمیقا مهندسه و این بخشش جالبه.
@Farnoudian
Instagram: @Farnoudian
یکم. اگر اشتباه نکنم منیریه بود که کتاب را دیدم: «آیکیدو، نوشته برایان رابینز». آقای برادر نوجوان بود و کاری داشت مربوط به امور کنکور و من برده بودمش آنجا و تا کارش تمام شود قدم میزدم. توی ویترین مغازه بود، از اینکه چرا اسم نویسنده به خاطرم ماند هم بیخبرم. مغز آدمیزاد از آن چیزهای عجیب دنیاست. هرچند عجیبترش شاید این باشد که چند سال بعد که آمدم آمریکا و تصمیم گرفتم بروم آموزش ورزشهای رزمی، هنوز اسم نویسنده را به خاطر داشتم. یا از آن هم عجیبتر اینکه نویسنده، استاد تربیتبدنی دانشگاهمان بود و وقتی ایمیل زدم، دعوتم کرد که در کلاسش شرکت کنم. خلاصه که یک چهارشنبه شبی شال و کلاه کردیم و رفتیم خدمت استاد، و پنج سالِ بعد از آن هفتهای دو بار یادمان داد که چطور مشت بزنیم و لگد، و چطور از نیروی حریف علیه خودش استفاده کنیم.
دوم. از استاد خیلی چیزها آموختم. مثالش اینکه دانشگاه سالن ورزش جدیدی احداث کرد و استفادهاش برای دانشجویان رایگان بود، ولی برای آن رفقایی که از بیرون دانشگاه میامدند پولی. یک شنبه صبحی استاد آمد و گفت «دیشب خیلی فکر کردم. سالن ورزش برای بچههای بیرون گرونه و باشگاه ما برای دانشجوها. از امروز همه کلاسها مجانی.» مثال دومش اینکه داشتم به استاد میگفتم که دارم از تکزاس میروم مینسوتا و خداحافظی میکردم. گفت «جوون بودم شیرجه میزدم. عمویی داشتیم مینسوتا خانهاش استخر داشت. می رفتیم آنجا و من شیرجه میزدم و پدرم خیلی ذوق میکرد. از مینسوتا خاطره لبخند پدر رو دارم.». چند سال بعد که اسم استاد را در تالار افتخارات شیرجه تکزاس حک کردند، از ویدیوی سخنرانی فهمیدم که «جوون بودم شیرجه میزدم» شامل پنج بار قهرمانی شیرجه منطقه، سه بار قهرمانی آمریکا، دو بار مربیگری تیم المپیک، و یک بار مربیگری تیم ملی آمریکا در مسابقات جهانی بوده. دان هفت تکواندو و دان سه آیکیدو و کمربند مشکی کاراته و آیکیجوجیتسو و مربیگری یوگا بماند.
سوم. امشب چند ساعتی رفتم عکاسی، با رفقا رفتم بیرون، برگشتم عکاسی، با دو تا از عزیزان فالوئر این صفحه آشنا شدم، دوباره رفتیم بیرون، و توی راه برگشت توی مترو دیدم یکی از بچهها پست کرده که استاد چند ساعت پیش فوت کرده. آه از نهادم برآمد که حضرت کجا رفتی و رفتم توی فکر. فکر مردی که یک زمانی کتابی نوشت و باشگاهی راه انداخت که روزی برای یک تازه مهاجر کلاس دوستی و آشنایی با فرهنگ شد. یادت گرامی استاد. پانزده سال است که بی آنکه خودت بدانی یادم دادهای که وقتی به خودم غره میشوم، توی ذهنم بگویم «جوونی شیرجه میزدم.» رقصت با فرشتگان مستدام.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
اول، توی باشگاه با رفقا خوش و بش میکردم که یک خانمی رد شد و دیدم که تیشرت شرکت فلان تنش است. شرکت فلان یک کارفرمای فسقلی شرکت ما بود که در سال فلانقدر مثقال با شرکت ما کار میکرد و به عنوان یکی از کوچکترین کارفرماهای شرکت داده بودندش دست من تازهکار. با کار خوب و شناختن این و آن و جلب اعتماد و دو سال این در و آن در زدن، فلانقدر مثقال شده بود سالی شش رقم و به خاطرش یک ترفیع هم گرفته بودم و دروغ چرا؟ نه من انتظار رشد بیشتر داشتم و نه همکارها و نه روسا. خودم را به خانم تیشرت شرکت فلان پوشیده معرفی کردم. خودش جای دیگری کار میکرد و شرکت فلان، شرکت آقای همسر بود. دو هفته بعد به آقای همسر معرفی شدم. سر صحبت گفت والیبال دوست دارد و قاطی لیگ چهارشنبه شبها شد. دو سه ماهی گذشت تا یک روز که پای میز کار کاسه چینی به روم میبردم و دیبای رومی به هند، آقای همسر زنگ زد که «راستی هموالیبالی جان، شرکت شما خدمات مهندسی ایمنی هم دارد؟ چند جا زنگ زدم نداشتند، گفتم از تو هم بپرسم.» داشتیم. چند هفته بعد فلانقدر مثقالی که شده بود سالی شش رقم، تبدیل شد به سالی هفت رقم. بعد یک روز تلفن بیهوا زنگ خورد که گل کاشتی برادر، بلند شو بیا مصاحبه. موقع ترفیع بعدی رسیده.
دوم، سر این داستان فهمیدم که کاربلدی و مهارت و علم و دانش و تجربه کار موجود را نگه میدارند و امکانِ برداشتن قدم بعدی را ایجاد میکنند، خود قدم بعدی اما معمولا بیرون این دایره است. رشد از آنجا شروع میشود که «از خانم حداقل بیست سال بزرگتر از خودم بپرسم که داستان لوگوی تیشرت چیست یا نه.» رشد یک ذره ناراحتی با خودش دارد، یک ذره شرم، یک نمه دودلی. اما روند تقریبا همیشه همین است. شروع کردم به پرس و جو کردن: بزرگترین کارفرمای دفتر ما از یک سوال آمده بود. در سال یک بار زنگ میزدند که فلان گزارش را برای ما بنویسید، همکارم رفته بود کارخانهشان و گزارش کذایی را نوشته بود و وقتی کارش تمام شده بود به جای یک خداحافظی ساده، پرسیده بود که راستی فلانی، چند وقته میخوام بپرسم، برای کار دیگری احتیاج به ما ندارید؟ جواب داده بودند که چرا اتفاقا، تا الان سالی یک روز میآمدید اینجا، از این به بعد هفتهای دو روز بیایید. بعد بزرگترین کارفرمای کل تاریخ شرکت از یک تلفن آمده بود. بیست سال قبل یکی از همکارها گفته بود باداباد، زنگ بزنیم و خودمان را معرفی کنیم و بگوییم که ما در کار خودمان واقعا خوبیم، با شرکت ما کار میکنید؟ آقای آن طرف خط گفته بود حالا بیایید اینجا صحبت کنیم ببینم کارتان را بلدید یا نه، و قصه رفته بود تا بیست سال بعدش.
سوم، هزار حرف توی دل ماست که نمیزنیم. هزار سوال که نمیپرسیم. هزار تصمیم که به خاطر دو دلی نمیگیریم. هر کسی ممکن است با حساب هزینه و فایده به این نتیجه برسد که حرفی را نزند، یا به دلیل اخلاقی تصمیمی را نگیرد، یا به خاطر محدودیتهای خانوادگی فعلا دنبال همان قانون اینرسی باشد. اینها همه دلایلی هستند قابل قبول و احترام. آنچه قابل قبول نیست، حرکت نکردن به خاطر آن یک لحظه دودلی است. میدانم که یک چسب غریبی دارد این «وضعیت موجود»، ولی آدمها معمولا بیشتر از آنچه فکر میکنیم پذیرنده ریسکهای ما هستند و دودلی بیشتر از آنکه در عالم واقع وجود داشته باشد توی سر ماست. آقای توماس هاکسلی یک زمانی فرمود که «تصمیمت رو بگیر و با عواقبش زندگی کن. خیری در این جهان از دودلی به دست نیامده.» اینکه خانواده هاکسلی بعد از نسلها درست از زمان ایشان تبدیل به «خانواده هاکسلی» شدن شاید از همین تفکر آمده باشد.
@Farnoudian
Instagram: Farnoudian
هر چیزی هزینه داره، موفقیت گاهی بیشتر از همه چی.
سوم، و اما سوال اصلی. این سوال که آدمیزاد میتونه سخت کار کنه و از زندگی لذت ببره یا نه؟ وقتی این سوال رو استوری کردم، تعداد زیادی جواب گرفتم که آره، اگه کارت رو دوست داشته باشی حتما. مسأله اینجاست که داستان به این سادگیها نیست. اگر کار شما این باشه که از صبح تا شب به تنهایی کد بزنید، شاید. اگر کار شما این باشه که در خلوت خودتون نقاشی کنید، شاید. کارها ولی خیلی به ندرت انفرادی هستن. رییس مستقیم، همکارها، موکلها، مشاورها همه روی رضایت آدمیزاد از کار موثرن. روندی که من در خودم و در دیگران دیدم، معمولا اینطوریه که در شروع کار، رییس مستقیم و یک شبکه حمایتی بیشترین تاثیر رو در رضایت انسان از کار داره. اینکه آدمی که تازه کاری رو شروع کرده بدونه تنها نیست. حرف از هدف در کار زیاد زده میشه و بخشش یقینا همراستایی اهداف شخصی با اهداف محل کاره، ولی بخش بزرگترش دیدن خویش به عنوان جزیی از یک تصویر بزرگتره.
علاوه بر اون خیلی کم میشه که شما رییسی داشته باشید که از بام تا شام به هر کارتون گیر بده، و بعد بگید من مثلا مهندسی خیلی دوست دارم. اول به این دلیل که کلا اعتماد بنفس رو ازتون میگیره و دوم اینکه احساس گرفتار شدن در یک باتلاق و نداشتن کوچکترین خودمختاری بزرگترین عامل ناامیدی و در نتیجه لذت نبردن از زندگیه.
آقای دنیل پینک مهربان در کتاب «انگیزه» برای انگیزه داشتن حرف از تسلط، هدف، و خودمختاری میزنه. شاید تسلط رو بشه تا حدی مربوط به داستان عاشق کار بودن دونست ولی هر سه تا بیشتر از اونکه به شخص وابسته باشن به محیط و اطرافیانش وابسته هستند، و این فکر هم زیباست و هم یاد آدمیزاد میندازه که «رشد شخصی» برخلاف اونچه که فکر میکنه واقعا فقط مربوط به شخص نیست. برای لذت بردن از زندگی همراه لازمه، و این همراه لزوما به معنای معشوق و معشوقه نیست، معنیش همونه که نیاکان ما در خود کلمه گنجوندن: هممسیر، حالا بسته به مسیر.
من همه این حرفها رو زدم اما دوست دارم یک چیزی آخرش بنویسم. لازمه فکر کردن به «رضایت»، یک درآمد حداقلی و یه حداقل ثبات در زندگیه. خیلی وقتها هست که آدمیزاد باید سرش رو بندازه پایین و کار کنه، برای پول، برای ویزا، برای خانواده، برای بیمه. در این موارد لذت بردن همزمان از زندگی و انگیزه و رشد لزوما اولویت انسان نیستند. اگر در این شرایط هستید، امیدوارم که توفان زودتر بگذره و شرایطتون سرمایهای بشه برای فردای بهتر. از همراهیتون ممنونم.
@Farnoudian
اول، کنار مدیترانه در ساحل کروآست قدم میزنیم. توی پیادهرو نور قرمز انداختهاند و خیابان و دیوار ساحل با رنگ از هم جدا شده. بادِ آرام مدیترانه که میوزد، شرجی هوا را یک لحظه با خودش میبرد و ناگهان پوستت یاد هوای نوزده درجه میافتد. «گرما و سرما در تعادل محض است» به قول آقای شاملو. خیابان را نگاه میکنم و یاد انزلی میافتم. بدون پنجاه و هفت، احتمالا هیچ جای جهان به اندازه انزلی به کن شباهت نداشت. فکر کن مثلا فستیوال فیلم انزلی میداشتیم و بانو زندایا توییت میکرد که من آمدهام انزلی، بچهها اینجا صدایم میکنند زندایا آبای. میروم توی فکر. همه روزگار آدمی، نه من، نه شمای خواننده، همه روزگار بشر از زمان نئاندرتالها، تمام پیچ و شیبش و همه راه آمده، همه درست و غلطش، در این فکرها خلاصه شده که چه میتوانست باشد و چه شد و چه میتواند بشود.
دوم، رفیقم میگوید که فلانی، بریم بپریم توی آب. خودش هوس شنا کرده و دلش میخواهد که من پیشقدم شوم. میگویم که برادر، یه دوربین به گردنم است و یه لنز توی جیبم، ساعت دوازده شب بپرم توی آب؟ دزد هم نزند شن فردا برای ما لنز باقی نمیگذارد. غر میزند، استدلال میکنم. هوای دریاست، هوای سر موجشکن است، همیشه میگفتیم دریا توی شب خیلی میچسبد. همیشه لنز همراهمان نبود.
سوم، بار اول آمده بودم کن کجا بودم؟ پنج سال بود از ایران مهاجرت کرده بودم. سفر دور مدیترانه تقریبا بزرگترین رویای محقق شده زندگی جوان سی و یک ساله بود. امسال یک ایمیل زدم که بچهها من رفتم کن کنفرانس، درباره فلان موضوع سوال داشتید به فلانی مراجعه کنید، درباره بهمان موضوع به بهمانی، موضوع سوم هم نفر سوم. عوض شده زندگی. روزگار آدمی، من، شمای خواننده، و همه ابنای بشر از زمان نئاتدرتالها در این فکرها خلاصه شده که این کار را بکنم تا یک روزی آن شود و آن کنم که یک روزی بشود این. بعد، چه بشود چه نه، به این فکر کند که چه میتوانست باشد و چه شد و حالا چه میتواند بشود.
چهارم، دو تا پسر جوان نشستهاند کنار آب و سیگار میکشند. زن و شوهر سالخوردهای نشستهاند روی صندلیهای آبی پیادهرو و مدیترانه را نگاه میکنند. آدمها پراکنده ایستادهاند روی پیادهرو. ده بیست متر جلوتر، صدای شوخی چند تا دختر جوان میآید. شاید هجده نوزده ساله. نگاهشان میکنم. چهار تایی میدوند و میپرند توی آب. صدای خندههایشان کن را گرفته، صدای جوانیشان جهان را. دوستم آن تاییدی که لازم داشت گرفت. گفت فلانی من رفتم توی آب. میل خودت، اگر خواستی بیا. از پلهها رفت پایین و روی شنها ایستاد و دریا را نگاه کرد، پیراهنش را در آورد و رفت توی آب. یک لحظه مکث کرد و بعد شروع کرد به شنای کرال. توی فکر، چرخیدم به ده بیست متر جلوتر. سه تا از دخترها توی آب بودند. از زیبایی مدیترانه و جوانیشان عکس گرفتم و برگشتم به سمت خیابان. تا پانزده سال بعد.
@Farnoudian
Instagram: @Farnoudian
اول، در لسان انگلیسی بهشان میگویند «استیکهولدر». در فارسی میگویند «میخوام مهاجرت کنم ولی مادرم مخالفت میکنه»، «میخوام سرمایهگذاری کنم ولی دوست صمیمیم میگه نکن»، «میخوام با دوستام برم بیرون ولی بابام میگه نه»، یا حتی «فلان کارمند خیلی خوبه اما رییسم میگه باید تعدیل نیرو کنیم». یعنی هر کسی که در تصمیم آدمیزاد بالاخره نفعی دارد و در نتیجه نظری. آها، ترجمه فارسی/غربیش هم همین است. شخص «ذینفع».
دوم، بیشتر آدمها یاد میگیرند که تصمیمهای پرسود گرفتهنشده را بندازند گردن اشخاص ذینفع. یعنی مثالهای بالا همه با لحن حسرتانگیزی تبدیل میشوند به فعل ماضی. «اگر فلان خونه رو خریده بودم الان قیمتش ده برابر شده بود ولی زنم گفت راهروی خونه دلگیره». «اگر پدرم انقدر سختگیر نبود، دوران دانشگاه بیشتر خوش میگذشت». و الی آخر.
سوم، واقعیت اینکه همه موارد حسرتانگیز بالا ممکن است واقعیت داشته باشند. همسر آدمیزاد ممکن است که از خانهای خوشش نیاید یا انسان پدر سختگیری داشته باشد. ولی خیلی وقتها، آدم نقش اشخاص ذینفع را بزرگ میکند که مسوولیت را از دوش خودش بردارد. خیلی وقتها، خلاصه داستان این میشود که اگر من در یک برهوت زندگی میکردم و احدالناسی در تصمیمهای من دخیل نبود، همیشه تصمیمهای درستی میگرفتم. آدمیزاد اما هر چقدر هم که گاهی دلش بخواهد، هرگز در خلا زندگی نمیکند. میشود یا اشخاص ذینفع دعوا کرد، یا از میانشان خزید، یا به حرفهایشان اعتنا نکرد، اما هر کدام از این تصمیمها خودشان یک تصمیم جداگانه هستند و عواقب خودشان را دارند.
چهارم، زندگی آدمیزاد پر از صداست. صدای هیاهو. صدای کشمکش. صدای عشق. صدای نفرت. صدای موفقیت. صدای شکست. صدای همسر. صدای فرزند. صدای والدین. صدای مسوولیت. صدای همکارها. صدای رییس. صدای مرئوس. صدای جامعه. صدای شبکههای اجتماعی. صدای تنهایی. صدای دور همی. صدای خوشی. صدای غم. صدای اشخاص ذینفع هم بخشی از این مجموعه صداهاست. در سنین پایین صدای پدر و مادر بلندتر است، در سن بالاتر همسر و فرزند، همزمان صدای کار. در هر سنی، هر جغرافیایی، و هر شرایطی صداها فرق میکنند، و بعد قرار بر این است که آدمیزاد آواز زندگی خودش را هم بخواند. اصلیترین سوال زندگی اینست که آیا نتهای آواز خودش را در این هیاهو به یاد خواهد آورد یا نه. آیا با این همه صدا آوازش را صیقل خواهد داد یا صدایش میانشان گم خواهد شد. و این معادله دائم زندگی است که هر روز در حال حلش هستیم.
@Farnoudian
آقای همینگوی گل و گلاب میفرماید که «امروز، فقط یک روز است در میان همه روزهایی که خواهند آمد. ولی آنچه در همه روزهای آینده اتفاق میافتد، بستگی به این دارد که امروز چه میکنید.» نمودارهای آقای آدام گرنت را که میدیدم یاد آقای همینگوی افتادم. آقای گرنت میگوید که «نشستن و گریه کردن برای درهای بستهشده دیروز چیز دیگری غیر از غم همراهش ندارد. آنچه آدمیزاد را شاد میکند نگاه کردن به درهای باز امروز است.» بعد ادامه میدهد که «آنچه شدهاید نمیتوان عوض کرد ولی میشود آنچه را میخواهید بشوید انتخاب کرد.» بعد هم مطمئنم که یک لبخندی زده و در ادامه نوشته «هویت آدمی تصمیم است، عزیز جان، جبر سرنوشت نیست.»
بارها میخواستم این مفهوم را با تخته نرد بنویسم. صد بار هم این نوشته را شروع کردم و زیادی رفت توی تخته و شش و بش و گذاشتمش کنار، تا دیروز آقای گرنت گرامی با نمودارهایش کار ما را راحت کرد.
سال نوی همه عزیزان مبارک. امروز، فقط یک روز است در میان همه روزهایی که خواهند آمد. ولی آنچه در همه روزهای آینده اتفاق میافتد، بستگی به این دارد که امروز چه میکنید.
@Farnoudian
@FarnoudianAdmin ... تماس با نویسنده