219
گزارشهاى فرزاد حسنى درباره فرهنگ،اجتماع و رويدادهاى مختلف از آمريكا و ساير نقاط جهان
«سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو»
ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را
با خودش گفت:
«گرم است! و سایهای به من برسانید!»
و چه فراموشکارند آنان که صلیب تنهایی خود بر دوش می کشند!
در مراسم تدفین ناصر تقوایی چنان که وصیت کرده بود، بدرقهکنندگان لباس سفید بر تن داشتند. خبری از روحانی دینی و واژگان رسمی مرگ نبود. به جایش موسیقی جنوبی نواخته شد. ریتم زیبای خاک و دریا؛ یعنی زیباترین روی زندگی.
این آخرین اثر زیبای هنرمندی بود که وداعش را باشکوه و خرد کارگردانی کرد. اگرچه عنوان اثر «وداع» بود اما هنرمند برجسته آن را به سلامی به زندگی بدل کرد. با لباس سفید و موسیقی خاک و دریا و شاهنامه و دست زدن و بندر و شرجی و عرقِ کار.
او چنان زیبا وداعش را کارگردانی کرد که مرگ بهجای «آیینِ اطاعت»، به «آیینِ زیستن» بدل شد.
این مراسم نشانهی کوچکی از یک تحول بزرگ است: جامعهای که دارد جرأت میکند مرگ را هم از چنگ ایدئولوژی پس بگیرد.
تمام فیلمها را نگاه کردم. همه چیز از وصیت دفن با تابوت گرفته تا موسیقی و ... نشانهای بود از دگرگونی بنیادین در ضمیر جمعی جامعه ایران. گذار از دینِ نهادمند به سوی معنویتِ انتخابی و انسانی.
«ایدهی ناظر» در آخرین کارگردانی هنرمند با هنرمندی تحسینبرانگیز همسرش و نزدیکانش، «آزادی» بود.
پیامی آشکار که دیگر نمیتوانید نحوهی مردن ما را به ابژهی ایدئولوژیک بدل کنید.
انتخاب رنگ سفید که لباس بدرقهی ایرانیان پیش از اسلام بود و خواندن شاهنامه و سرود «ای ایران» بدل به «کنش نمادین آزادی» شد؛ حرکتی آرام اما ژرف، که به قدرت حاکم نشان داد که قدرت واقعی دست کیست.
این، اتفاق کوچکی نیست که مردم، آهسته ولی پیوسته، دین را از انحصار روحانیت و نهاد بیرون میکشند و به قلمرو «معنوییت در تجربهی شخصی» برمیگردانند.
این همان تغییریست که سالهاست در لایههای زیرین جامعه جریان دارد: مردم دیگر برای معنویت، به نسخههای رسمی تکیه نمیکنند. آنها در موسیقی، در طبیعت، در دوستی و حتی در سکوت، نوعی ایمانِ تازه میجویند؛ ایمانی که در آن ترس، دستور و دوزخ و بهشتِ وعدهدادهشده، راه ندارد.
هنرمند در آخرین اثرش نشان داد که چگونه جامعه دارد آیینهای خودش را بازمیسازد؛ آیینهایی که نه از آسمان میآیند، بلکه از زمین، از تجربهی زیسته، از بدن و حافظهی جمعیِ زخمی.
نشان داد ایمان از «آنچه باید باور کرد»، بدل شده «به آنچه میتوان زیست.»
این مراسم لبخند به جهان نوینی بود که قدرت از آن بیرون رفته و معنا به آن بازگشته است. درست در همان لحظه که موسیقی جنوب در خاک پیچید، میشد شنید که جامعه ایران، آرام و چون همیشه صبور، دارد میگوید:
ما زبان شما را دیگر نمیخواهیم؛ ما حتی مرگمان را به زبانِ خودمان، زندگی میکنیم.
«زهرا عبدی»
#ناصر_تقوایی
/channel/Abdinovelist
میگم تموم شاعرا، برای تو غزل بگن
میگم تموم خندهها، سهم لبای تو بشن
ببیند خدا چقدر قشنگ چید براش...
داستان جالب و شنیدنی اوزجان دنیز که چجوری خواننده شد و به محبوبیت رسید و شد یکی از خوانندگان معروف ترکیه
🆔 @GizmizTel 💯
Ac-Cent-Tchu-Ate the Positive Aretha Franklin
Читать полностью…
آیا به سمت پوست اندازی پیش میرویم؟
شهریور ۱۴۰۴ ، کنسرت سیروان خسروی و گروه ایهام در محوطه باز کاخ نیاوران
❗️سالن بزرگ و عجیب تئاتر در چین و قابلیت تغییر دکور در چند ثانیه!
▪️تالار بزرگ مرکز فرهنگی شهر چونگچینگ چین - در کنار رود یانگتسه - که در سال ۲۰۲۱ ساخته شد. طراحی بیرونی آن شبیه نوارهای روان و مواج است که نمادی از رودها و کوههای شهر است. مهمترین بخش ساختمان سالن اصلی با ظرفیت دوهزار نفر است. این سالن بهگونهای طراحی شده که ستون ندارد و همهی صندلیها دید مستقیم به صحنه دارند. صحنهی سالن دارای تجهیزات بسیار پیشرفته است: سکوی مرکزی گردان، سکوهای بالا و پایینبر، سیستمهای هیدرولیکی و ابزارهای موتوردار برای تغییر سریع دکور است! برای صدا هم از پوششهای چوبی طبیعی، بازتابدهندههای قابل تنظیم و جذبکنندههای مخفی استفاده شده تا هم برای اپرا و کنسرتهای کلاسیک و هم برای اجراهای چندرسانهای مناسب باشد. اطراف سالن هم اتاقهای کنترل و یک سیستم دیجیتال مدیریت پشتصحنه وجود دارد که نورپردازی، صدا و تجهیزات مکانیکی را یکپارچه و متمرکز کنترل میکند.
@artchanel
هفتهی قبل فرصت تماشای بخش دوم نمایش «داش آکل به گفتهی مرجان » به نویسندگی و کارگردانی بهرام بیضایی را داشتم که در برکلی امریکا روی صحنه رفت
( با بازی مژده شمسایی).
برگزار کننده ، مرکز مطالعات ایرانیان دانشگاه استنفورد بود .چندروز قبل از تماشای نمایش ، فیلم داش آکل کیمیایی را دیدیم و بنظرم قصه ، پرداخت ساده ای داشت ، جاذبه و کشش فیلم برای بینندهی امروزی خیلی کم بود درحالیکه روایت بیضایی پیچیدگی بسیار داشت .این نمایش به گفتهی جناب بیضایی پاسخی بود برای پرسش هایی که با دیدن فیلم داش آکل برایش پیش امده بود .
مهبانو- مادر مرجان در کودکی با کمک داشآکل از شر متجاوزی کریهالمنظر گریخته و به رسم ان زمان که مرد غریبه نباید نام دختر را بداند خود را به نام «مرجان» به او معرفی کرده بود و داشآکل همواره به عنوان یک اَبَر مرد و منجی در خاطر مهبانو میمانَد تا جایی که نام دخترش را مرجان میگذارد . حالا پس از سالها در حالیکه به سوگ همسر نشسته، با وصیت همسر ، داش اکل متولی اموال و ناموس وی می شود و با دیدن داشآکل یاد آن منجی خیالانگیز در دلش تازه می شود .
داش آکل نیز بین منجی- پدر و عشق بین دو مرجانسرگردان است ومهبانو هم در کشمکش با عشق مادری ازیکسووعشق به منجی ازسوی دیگر !
بهتر است پایان قصه بازگونشود تا انشاالله فرصت دیدار برای دوستان پیش آید .
داش اکل بیضایی یک اجرای سه ساعته و بی نظیربود در همهی ابعاد ،
بازیگران غیرحرفه ای ولی پرتوان .
یک دیالوگ نمایش بیش از همه در ذهنمنشست : انجا که طوطیِ داش آکل آوا سر
می دهد : «مرجان ، عشق تو مرا کشت »، مرجانِ جوان رو به مادرمی پرسد : مادرجان ، بامن بود یا باتو؟!
به این ترتیب باردیگر عشق داش آکل در راز و رمز باقی
می ماند .
شاید روزی جناب بیضایی و یا یکی مثل او قصهی دیگری از داش آکل بسازد .
گفتنی است این نمایش را جناب بیضایی در دوران بیماری سختی که با آن دست وپنجه نرم می کنند و در رفت و آمد از بیمارستان به صحنه به اجرا در اوردند که این بخشِ زندگی خارج از صحنهی ایشان برایم تحسین برانگیز بود .
🌸جای دوستان هنرمند و دوستداران تئاتر و سینما خالی .
(مریم خداپرست/مرداد۱۴۰۴)
❗️فریدون هویدا از خودکشی صادق هدایت در پاریس میگوید!
▪️گفتگوکننده: ناخدا حمید احمدی
@artchanel
همان درخت است ،
اما در فصل متفاوت .
به یاد داشته باشید ،
همه چیز موقتی است.
دفتر خاطرات آلخاندرو خودوروفسکی:
دو توصیه خوب:
همیشه کاری را انجام بده که دوستش داری.
و یاد بگیر کاری را که انجام میدهی، دوست داشته باشی.
دفترچه روزانه آلخاندرو خودوروفسکی:
در این ناپایداری همیشگی، هیچ چیز فردی نیست.
«من» صندوقچه کوچکیست که درونش یک «ما»ی بینهایت آشیان دارد
مستند «فروغ فرخزاد»
کارگردان ناصر تقوایی
ایستگاه بیشه، لرستان
📸 : Ahmad mostafapour
چوپان و پسرانش در ارتفاعات لاچینِ قرهباغ
سال ۱۹۸۰
Qarakeçdi (Garakechdi
اگر هنوز من آوازِ آخرینِ تو ام
بخوان مرا و مخوان جز مرا...
🔗
@ravanesalemm
تا حالا شده بارون بیاد و یه بوی خاص به مشامت بخوره، بعد یهو غرق خاطره و آرامش بشی؟
این بو یه اسم داره: پتریکور (Petrichor)
وقتى بارون روى خاك خشك مىباره، باكترىهاى خاكى موادى به اسم ژئوسمين (Geosmin) آزاد مىكنن.
ژئوسمين + روغنهاى گياهى =همون بوى خاص،
اين بو براى مغز ما حس امنيت و آرامش ايجاد میكنه؛ حالا چرا؟
چون از زمان اجدادمون، بوى بارون يعنى:
آب و غذا در راهه
زمين زنده شده
زمان رشد و بقاست.
و اين خاطرهها توى ژنهامون مونده!
جالب تر اينكه مغز ما به ژئوسمين حساسيت خيلى بالايى داره. و ما مى تونيم اين بورو حتى در غلظت خيلى كم تشخيص بديم.
🆔 @GizmizTel 💯
نقاشی دیواری در محوطه باز انباری در غرب لس آنجلس
Читать полностью…
نخستین عشق درناک ترین عشقهاست.
جوان ترین عشق،پر التهاب ترین عشقهاست.اینک نطفه ی آدمیت ما بسته میشود.اینک لحظه ی بشری بودن تعالی ما آغاز میشود و منکه پرواز نمیدانم
مثل جوجه ی کبوتری بالهای سنگین خود را با تمام توانایی ام برهم میکوبم و میخواهم پرواز کنم.
#شب_هول
#هرمز_شهدادی
امروز كارهاى زيادى دارم؛ بايد حافظهام را سلاخى كنم، روحام را منجمد كنم، و سپس بياموزم كه دوباره زندگی كنم…
آنا آخماتووا
«بغض گلوی همه را گرفته بود، اما چون اجازه نداشتند گریهکنند، به جای آن همگی دست مفصلی زدند. هیچکس جرات نکرد به عنوان اولین نفر دست نزند.»
سرزمین گوجههای سبز، هرتا مولر، میرزاصالح، نشر مازیار
سنگ قبر مادری که توسط فرزندانش از روی خاطرات کودکیش طراحی شده❤️
Читать полностью…
دفتر خاطرات آلخاندرو خودوروفسکی:
در هر لحظه، ما در حال دست کشیدن از آنچه بودهایم هستیم، آنچه هستیم را زندگی میکنیم، و آغاز میکنیم به آنچه خواهیم بود تبدیل شویم.
دفتر خاطرات آلخاندرو خودوروفسکی:
ما زمانی به خرد میرسیم که یاد میگیریم آنچه را گریزناپذیر است بپذیریم
ایران، اصفهان
استودیو عکاسی،دهه چهل خورشیدی
منبع: صفحه روزی روزگاری در ایران