1706
برای اهل معرفت اینجا چراغی روشن است!💕 ⛔️صفحات فنجانی نت تنها صفحه رسمی با موضوعیت #امید و #آرامش در ایران 🎃 عضو اینستاگرام هم شوید Instagram.com/fenjaninet 💐14سال از فیسبوک و اینستاگرام admin: @fenjaninet
خدا وقتی بخواد یه شروع دوباره بهتون بده؛ با یک پایان شروع میکنه!
پس بخاطر همه درای بسته زندگیتون شکرگزار باشید چون اونا شما رو به راه درست هدایت میکنن...
هیچوقت بخاطر آرزوهای برآورده نشدتون بیتابی نکنید چون گاهی وقتا خدا به وسیله همین محقق نکردن شما رو به جای بهتری میرسونه!
خدا
هیچوقت
دیر نمیکنه...
اگر برای شما هم پیش اومده که با خودتون گفته باشید خداروشکر که فلان اتفاق که میخواستم نیوفتاد، خاطرش رو برامون تعریف کنید و بازم خداروشکر کنید!
اگر بخواهی نعمتی در تو زیاد شود، باید آنرا ستایش کنی.
حتی وقتی گیاهی را ستایش کنی، بهتر رشد میکند.
تقدیر کنید، ستایش کنید، تأیید کنید تا نعمتهای خدا بسوی شما سرازیر شود..
امیدوارم همیشه جایی برای برگشتن داشتهباشی و کسی جایی منتظرت باشد و دلیلی برای ادامهدادن پیدا کنی و وقتی دلتنگی، یادِ چشمهایی بیفتی که آشوبت را تسکین میدهد ..
حمید سلیمی
اگر بدونی که فقط خودتی و خودت
زندگی کردن آسون میشه نه انتظاری از کسی داری نه توقعی یک گوشه ی دنج جهان فقط به خودت می پردازی!نه اومدن کسی خوشحالت میکنه نه رفتن کسی ناراحتت... تو خودت یک جهان میشی دردت برای خودت، صبرت برای خودت موفق شدی، نوش جان خودت.. شکست خوردی، فدای سرت...
برای خودتون باشید برای خودتون زندگی کنید برای خودتون تلاش کنید خودتون، خودتون، خودتون..
آدم سالم نیازی به آزار دیگران ندارد.
تا وقتی کسی از درون در عذاب نباشد، برای بیرحمیکردن در حق دیگران انگیزهٔ کافی ندارد.
آلن دوباتن
در تاریکترین روزهای زندگی ات این را بدان که خدا در جواب صبرهایت،درهایی را برایت می گشاید که هیچکس قادر به بستنش نیست.
معجزات وقتی اتفاق می افتن،
که تو برای آرزوهات،
بیشتر از ترس هات، انرژی بفرستی.
زندگیتون پر از اتفاقای خوبِ یهویی❤️
• قانون طلایی :
هرچی بیشتر بترسی بیشتر از مغزت استفاده میکنی.
هرچی کمتر بترسی بیشتر از قلبت استفاده میکنی.🫀
روزت مبارک مادر عزیز من❤️
________________
عشق مادر زمزمهای ست که ژرفترین زخمها را درمان میکند.
تو مرحم ، جان و روح زمانهای؛ ای بیمثال، جاودانه و ابدی؛ روزت مبارک «مادر».
خیلی سال پیش تیام برایم یک پیدیاف پنجاه صفحهای فرستاد از اکتاویو پاز در باب «تنهایی». اسمش دیالیکتیک تنهایی بود. گمانم تا حالا پنج بار آن را خواندهام. به هر حال اگر از طعم قرمهسبزی و رد شدن نور غروب پاییز از لای کرکره و لالهی گوش لیلای زندگی صرفنظر کنیم، «تنهایی» از آن چیزهایی است که حال عجیبی به من میدهد. خیلی دلم میخواست یک خاطره و روزمرهای ته مغزم پیدا کنم و وصلش کنم به ماجرای تنهایی. که هرچه گشتم پیدا نکردم. همین شد که مجبورم گزارشطور چهار خطِ خشک و بیروح بنویسم جهت ثبت برای خودم. درست مثل معصومینژاد از رم.
من هنوز تکلیف خودم را با تنهایی روشن نکردهام. هنوز نمیدانم آن را باید دوست داشته باشم یا باید ازش فرار کنم. چیزی که مطمئنم این است که دوست ندارم قبول کنم که انسان به هر حال موجودی تنهاست. همیشه آن را انکار میکنم. نه اینکه لزوما از تنهایی بدم میآید. نه. اما از این اجباری که به من وارد شود که سرنوشت محتوم انسان، تنهایی است، بدم میآید. بیشتر دوست دارم که باور کنم قدرت انتخاب دارم. حتی اگر اینطور نباشد. اگر از مرگ و عشق که آدم واقعا در برابر آنها تنها محسوب میشود، صرفنظر کنم، دوست دارم سر خودم را شیره بمالم و بگویم که بقیهی تنهاییها، انتخابی است. آدمی که سر لبهی انزوا نشسته است، نباید به اجباری بودن تنهایی، تن بدهد. با آن باید جنگید. حتی اگر آدم ته دلش هم بداند که حریف شمشیربازیاش، هواست. قبول؟
پذیرفتن اجبار تنهایی را دوست ندارم. برای من این پذیرفتن مثل این است که رییس کارتل مواد مخدر جنوب شرقی مکزیک برود خواستگاری دختر شفیعی کدکنی. پذیرفتنش خیلی سخت است اگر چه ممکن است عروسی سر بگیرد. به هرحال کارتلها آدمهای خطرناکی هستند و هر کاری میتوانند بکنند. اما وقتهایی هم هست که تنهایی، دوستداشتنی میشود برایم. مثلا یک بار رفته بودم توی جنگل برای پیادهروی. دو تا چپ و راست را اشتباهی پیچیدم و گم شدم و پنج ساعت تلاش کردم تا دوباره پیدا شدم و برگشتم سر جای اول. آنجا تنهایی را دوست داشتم. از یک جایی به بعد فهمیدم که دارم با خودم حرف میزنم. انگار خودِ تنهایی شده بود یک نفر دیگر و از من آمده بود بیرون و داشتیم با هم قدم میزدیم. اتفاقا آدم باحالی بود. دقیقا همانی بود که باید باشد. انگار خود تنهایی به قشنگترین شکل بیرون آمده باشد و جای خودش را پر کند و آدم دیگر تنها نباشد. حالا بماند که اگر کسی من را در آن جنگل میدید، قطعا فکر میکرد دیوانهام. که خدا را شکر هیچ کس گذرش آنطرفها نخورد و فضای دونفرهمان را به هم نزد.
گفتم که تکلیفم با تنهایی روشن نیست. از به اجبار در سلول انفرادی افتادن خوشم میآید؟ ابدا. دوست دارم داوطلبانه خودم را توی سلول حبس کنم؟ گاهی وقتها. تنهایی قشنگ است؟ گاهی وقتها، بسته به این که لباسش قشنگ است یا نه. تنهایی مثل چالهی وسط آسفالت اتوبان ساوه است که حتما باید آن را به هر قیمتی که شده پر کرد؟ عمرا. فوقش مثل چالهی وسط بیابان باشد که اگر آدم خواست آن را پر کند، باید با نهال سپیدار پرش کند. با قامت کشیده و تنهی سفید و افراشته. چیزی که از هیبت تنهایی قشنگتر باشد.
خلاصه به این شکل. شاید باید بیشتر بروم توی جنگل و بیشتر گم بشوم تا تنهایی بیشتر بیرون بیاید و بیشتر روی او را ببینم و بیشتر بشناسمش. آدم حتی اگر با گودزیلا هم آشنا باشد، احتمالا ارتباط بهتری باهاش میگیرد. لااقل بهتر میتواند از آن فرار کند. گمان کنم همین است. حمید معصومینژاد از رم.
#فهیم_عطار
امیدوارم سهمت از این دنیا آدمهایی با نیت پاک باشد، آنهایی که در غیاب تو، حتی حرمت اسم تو را حفظ میکنند.
Читать полностью…
گاهی برای خوب شدن حالمون نباید سمت آدما بریم؛گزینه های امن ترو مطمئن تری هست مثل:بارون،موسیقی،کتاب،قهوه!
❤❤
نه شکوفههای قشنگ و تازه و نه عطر هوا
پرستوها نیز بیخود آمدهاند چراکه
بیجهت شلوغشکردهاند "بهار تنهادر یک"
چیز خلاصه میشه و آنعطر تن توستدر
دنیاییقشنگ که خلقمیکنه و یک
حالیبیوقفه را میبخشه به وجود انسان
که ابدا شبیهبه اونپیدا نمیشه"و یکبار"
بودنت میارزه بههزارنهزار مرتبه
بودنِبقیه که بیوفایند و تلخ
🔻به نگرانی مجال ندهید!
وینستون چرچیل در پاسخِ کسی که ازش پرسیده بود نگران پُستهای خطیرت نیستی گفت:
"من آدم گرفتاری هستم ، فرصتی برای نگرانی ندارم!”
در کل طبیعت به ذهن های خالی هجوم میبره… معمولا احساسات ناشی از نگرانی ، ترس ، تنفر ، حسادت و کینه ، افکار و احساسات مثبت رو مجبور به عقبنشینی میکنه.
ما غالبا با فجایع بزرگ زندگی با شجاعت و درایت روبرو میشیم ، اما به موضوعات کوچیک اجازه میدیم ما را از پا در بیارن...
💡بهتره اونقدر درگیر کار و فعالیت باشیم که اصلا فرصت نداشته باشیم به این فکر کنیم که میشه یا نمیشه!
✍🏻#یزدان_ایزدی
هر چه در زندگی به پیش میرویم و بالا
و پایینهای بیشتری را تجربه میکنیم
بیشتر به این باور میرسیم که:
تهش هیچ خبری نیست!
بجنگید و زندگی کنید و بسازید اما
سخت نگیرید که واقعا تهش هیچ خبری نیست!
فکر میکردم اگر "فلان اتفاق" بیُفته، میمیرم،
فلان اتفاق افتاد و نَمُردم.
فکر میکردم اگر "فلان دوستم" با من قطع ارتباط کنه، میمیرم
فلان دوستم با من قطعِ ارتباط کرد و نَمُردم.
فکر میکردم اگر "فلان رشته" قبول نشم، میمیرم،
فلان رشته قبول نشدم و نَمُردم.
فکر میکردم اگر "فلان شرکت" مصاحبهی منو قبول نکنه و استخدام نشم، میمیرم
فلان شرکت استخدامم نکرد و نَمُردم.
فکر میکردم اگر از مادرم، پدرم، خواهرم و بهترین دوستم، "فلان حرف" رو بشنوم، میمیرم،
از تکتکِ این آدما، فلان حرفو شنیدم و نَمُردم.
فکر میکردم اگر "بیپول" باشم، میمیرم،
از همیشه بیپولتر شدم و نَمُردم.
فکر میکردم اگر "فلان عشق" از یادم بره، میمیرم
عشق فراموشم شد و نَمُردم.
سختیِ زندگی تورو نمیکُشه
ریشهی زندگیتو وسطِ خاکِ اصالت، محکم میکنه
خدا کند عزیزم، گیرِ آدمِ ناجور نیفتی
خدا کند چترت را زیر باران، به کسی نبخشی که با همان چتر بزند زیر میز اعتمادت و جهان تو را زیر و رو کند.
خدا کند چراغت را به خاطر کسی خاموش نکنی که تاریکیات را بهانه کند و به تو از پشت خنجر بزند.
خدا کند معاشرین تو آدمهای آدمی باشند، که اگر بخشیدی بفهمند، که اگر از خودت گذشتی، قدر بدانند و لطفت را وظیفه قلمداد نکنند.
خدا کند توسط کسانی که باید؛ همانگونه که شاید، مورد پذیرش و قدردانی و عشق واقع شوی.
خدا کند هیچ زمانی برای خوب بودنت، احساس حماقت نکنی.
نرگس صرافیان طوفان
به هرچی فكر كنى، همون مى شی
هرچی احساس كنى، جذب مى كنى
هرچی تصور كنى، خلق ميكنی.
آنهاییکه شبیهِحرفهایشانرفتار میکنند و
پایدار اند انسانهاییاند که بلاشک
شایسته صداقت و رفتار باشکوهاند و یک
علاقه واقعیلیاقتِ آنهاست، چونکهدر راهِ
رفاقت کوتاهینکردهاند و تو را به
بازینگرفتهاند، در ایندنیاییکه انسانها در
رویافروشیحرف ندارند! "اگه یک روز به"
دنیایَت اینگونهفرد وارد شد آن را
بیوقفه دوست داشته و از
دست ندهید اصلا ابدا
خدایا خودت مراقب عزیزانم باش،
که دیوار حادثهها بلند است و دستان من کوتاه،
که ابرهای بیماری بسیارند و چتر امنیت من کوچک،
که اگر تو نباشی، خیالم از بابت هیچ چیز راحت نیست.
مراقب باش نه روانشان زار شود، نه جسمشان بیمار،
که من طاقت بغض و اندوه و بیماریِ عزیز، ندارم.
عزیزانم را، دوستانم را، خانوادهام را؛ به تو میسپارم
خودت آنها را میان آغوش امن خداییات جا کن،
خودت ضامن آرامش و سلامتیشان باش،
که آنان با ارزشترین دارایی من روی زمیناند،
و من فقط به «تو» میسپارمشان...
#نرگس_صرافیان_طوفان
من شيفته ى احترامم
حتى وسط بحث
حتى توسخت ترين لحظه ها
حتى تو بدترين دعوا ها
يه چیز خاص و هیجان انگیزه
كه هيج معيارى حريفش نيست.
ناتانیل براندن میگه عزتنفس «نتیجهٔ موفقیت» نیست؛ علت اونه.
براندن ساختار را برعکس میکنه: بهجای اینکه «اعتمادبهنفس بعد از انجام کارها بالا میره»، میگه کیفیت رابطهٔ تو با خودت پیششرط هر رفتاریه؛ یعنی شکستها اغلب نتیجه سطح عزتنفساند، نه دلیل کاهش اون.
من قلبم یه نفر درمون دردم یه نفر
من کشت او تیله چشمون کال یه نفر
آروم آروم جای خوشه بهسه و قلبم یه نفر
گاهی آدم فکر میکند نبودن یعنی پایان
اما مادرها هرگز «تمام» نمیشوند.
وقتی میروند، فقط شکلِ بودنشان عوض میشود.
دیگر در قاب خانه نمیخندند،
اما در آرامترین نقطهی دل آدم
همانطور گرم و مهربان مینشینند.
برای تویی که مادرت را از دست دادهای
من میدانم دلت از جنس یک سکوتِ سنگین است.
میدانم شبهایی هست که حتی نفس کشیدن
یادِ مادر را زنده میکند.
میدانم هیچ آغوشی، هیچ صدایی
جای حضور او را نمیگیرد.
اما باور کن
مادرها هنوز هم کنارمان راه میروند.
در لحظههایی که بیدلیل آرام میشویم،
در ثانیهای که دستوپایمان از شدت دلتنگی میلرزد ولی ناگهان حس میکنیم «کسی» ما را نگه داشته،آن همان حضور مادر است.
او در دعایی که یادمان داده،
در نوری که به زندگیمان تابانده،
در مهربانیای که هنوز بلدید و به دیگران میبخشید
زنده است.
اینها رد پای اوست.
مادرها نمیمیرند
فقط از چشم پنهان میشوند.
اگر گاهی حس میکنی کسی دستت را میگیرد،
یا بیدلیل دلت آرام میشود
یا ناگهان یادت میافتد قوی باشی
اینها نشانهی این است که او هنوز با توست.
در هر قدم،
در هر تصمیم،
در هر لبخندی که شجاعتش را از او به ارث بردهای.
دلتنگی تمام نمیشود
اما عشق هم تمام نمیشود.
و عشق مادر
جاودانهترین نوعِ حضور است.
زندگی به کسایی که میفهمن خیلی سخت میگذره .چون هر سکوتی رو میشنون،
هر دردی رو حس میکنن،
و هر چیزی رو عمیقتر از بقیه میبینن. اما همین سختی باعث میشه نگاهشون عمیقتر،
قلبشون مهربانتر
و مسیرشون روشنتر از بقیه باشه
آیا در «اتاق انتظار» زندگی میکنید؟
اگر با دقت به ذهنمان نگاه کنیم، میبینیم که بخش بزرگی از عمرمان را در حالتِ «انتظار» سپری میکنیم.
انتظار برای رسیدنِ آخر هفته، انتظار برای تعطیلات، انتظار برای بزرگ شدن بچهها
انتظار برای بازنشستگی، یا انتظار برای رسیدن به آن موفقیتِ بزرگ.
این نوعِ انتظار، صبر کردن در صفِ نانوایی نیست؛ بلکه یک «وضعیتِ ذهنی» است. در این وضعیت، پیامِ پنهانِ ذهن این است:
"من این لحظه را نمیخواهم؛ من لحظهی بعدی را میخواهم." "من اینجا را دوست ندارم؛ من میخواهم آنجا باشم."
فاجعه همینجاست وقتی در حالتِ انتظار زندگی میکنید، «لحظهی حال» را تبدیل به یک مانع، یک مزاحم، یا پُلی میکنید که فقط باید از روی آن رد شد تا به آینده رسید.
شما «اکنون» را قربانیِ «آینده» میکنید.
اما نکتهی ترسناک این است که آینده هرگز نمیآید. وقتی هم که میآید، دوباره نامش «اکنون» است. پس کسی که یاد گرفته منتظر باشد، تمامِ زندگیاش را صرفِ رسیدن به افقی میکند که مدام عقبنشینی میکند.
زندگی، در «مقصد» نیست؛ زندگی در خودِ «مسیر» جاری است. اگر در حینِ نوشیدنِ چای، به فکرِ تمام شدنِ آن و رفتن به سرِ کار هستید، شما چای نمینوشید؛ شما دارید «انتظار» را مینوشید. اگر در حینِ بازی با فرزندتان، فکرتان در جلسهی فرداست، شما آنجا نیستید.
بزرگترین غارتگرِ زندگی، مرگ نیست؛ بلکه عادتِ «زندگی نکردن در حال» به امیدِ «آیندهای بهتر» است. بیرون آمدن از اتاقِ انتظار، یعنی آشتی کردن با همین لحظه.
یعنی درکِ اینکه: «زندگیِ واقعی، همین است که الان در جریان است، نه آن تصویری که در سر داری.»
هیچوقت به آدما انقدر خوبی نکن که فکرکنن انجام وظیفته،
آدمارو برای بار دوم نبخش،
اونارو از موندنت مطمئن نکن. هیچوقت اشباعشون نکن، و هیچوقت نزار بفهمن که به طور کامل به دستت آوردن و تحت کنترلشونی
چون این ذات انسانه، هرچیزی که رایگان باشه رو بی ارزش میدونه، و هرموقع مطمئن شد یک قله رو به طور کامل و واسه همیشه فتح کرده به سمت قلهٔ بعدی میره.
زندگی میتوانست سادهتر از این باشه که
مثلاً آدمیزاد که میخوابید، خوابِ
نبایدها را نمیدید. یا اینکه، آنچه را علاقه
دارد در زمانخود "برایش موجود میشد"
روزهایی دردناک در کار نبود و یک
شادابیقشنگ زندگیاو را، در بر میگرفت
خیانترا تجربه نمیکرد"و قلبِ کوچک و"
ظریف او بارها نمیشکست، قشنگ
بود اگر انسانهاییکه دوست
داریاصلا نمیرفتند
همیشه عجله داشتم و... کارهایم خوب پیش نمیرفت چون عجله داشتم و... آرام و قرار نداشتم چون عجله داشتم!!! در تمام طول زندگیام همیشه جوری زیست و رفتار کردهبودم که انگار دنبالم گذاشتهاند و باید بدوم و باید نگران باشم و باید احتیاط کنم و باید سریعتر باشم... هیچکس نبود که در میانهی راه و آنجا که بیش از اندازه داشتم جان میکندم و تقلا میکردم، مرا بکشد کناری و بگوید: آرامتر آدمِ حسابی!!! نه عقبتر از تو خبریست، نه جلوتر... هرچه که هست در اکنون است، در همین دقیقه و ثانیهی در حال وقوع... داری از چه و به کجا فرار میکنی؟ اکنون را که از دست بدهی، زندگی را از دست دادهای!!! زندگی را میبازی که چه چیزی را ببری؟ چه چیز مهمتری از زندگی میتواند وجود داشتهباشد؟
کاش کسی مرا کنار میکشید و نمیگذاشت اینقدر بیهوده خودم را به رنج و مکافات بیندازم و نابود کنم. کاش کسی مرا خیلی زودتر از اینها از این مهلکهی بیهوده کنار میکشید...
#نرگس_صرافیان_طوفان