4787
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
به من نگَر که منم مونسِ تو اندر گور
در آن شبی که کُنی از دُکان و خانه عُبور
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۴۵)
این شکل [شکل۵ (مثلث همانش)] میبینید که ما غیرها را که ذهن نشان میدهد، آوردیم به مرکزمان، به آن نگاه نمیکنیم. این غیرها که ذهن نشان میدهد آفل هستند، گذرا هستند. اینها آمدند مرکز ما، یکی دوتا هم نه، خیلی زیاد، درنتیجه از طریق اینها میبینیم. عقل و حس امنیت و هدایت و قدرت را از اینها میگیریم.
و بهسرعت ذهن ما از این همانیدگیها رد میشود و یک تصویر ذهنی ایجاد میکند که این منذهنی هست، در زمان مجازی کار میکند که میبینید که همیشه در گذشته و آینده هست، یک گذشتهای دارد یک آیندهای دارد، از این لحظه بیخبر است، از این لحظه که زندگی است، پس زمانش مجازی است، خودش هم مجازی است، برای اینکه از فکر ساخته شده. آن چیزی که مجازی نیست شما هستید که از جنس خداوند هستید، اَلَست هستید، از جنس این لحظه هستید. این که در زمان مجازی است، روانشناختی است، این توهمی است.
و دوتا خاصیت مقاومت و قضاوت هم پیدا میکنیم ما وقتی وارد این جهان شدیم [شکل۵ (مثلث همانش)]. پس الآن به این جسمها نگاه میکنیم. شعر میگوید «به من نگر»، به این نقطهچینها نگاه نکن، با اینها اُنس نگیر که اینها را ذهن نشان میدهد و این برای شما یک قبر شده و الآن شب است، هشیاری جسمی داری، ولی الآن باید از این دکان، این هم در ضمن دکان شده، توضیح دادم چرا دکان شده، و شما فکر کنید در اینجا باید زندگی کنید، مجبور هستید، نه مجبور نیستید، از اینجا باید عبور کنید. و دوتا خاصیت مقاومت و قضاوت هست در اینجا، آگاه باشید.
مقاومت یعنی اینکه اتفاقی که ذهن نشان میدهد برای شما مهم است و میتواند مرکزتان بیاید. شما میدانید که اگر یک چیزی مهم باشد، این میتواند بیاید مرکز شما و از کنارش نمیتوانید رد بشوید. از کنارش بخواهید رد بشوید، باید فضاگشایی کنید.
و پس این نقطهچینها به این علت آمده، مرکز شما هست، برای اینکه شما مقاومت کردهاید. و این را هم میدانید در مقابل هر چیزی که ذهن نشان میدهد ما مقاومت کنیم، از جنس آن میشویم، در حالتی که الآن شما میخواهید از جنس خداوند بشوید. «به من نگر» یعنی از جنس من بشو، ولی شما این نقطهچینها را گذاشتهاید، از جنس غیر شدهاید و میشوید.
پس شما آگاه میشوید که این کار غلط است. و این چیزهایی که ذهن نشان میدهد درست است که ممکن است چالش برانگیز باشد، اینها فقط برای بیدار کردن ما است از این خوابِ نگاه کردن برحسب این همانیدگیها، که مولانا میگوید این شبیه مردن است و این فضا شبیه قبر است، تنگ است. الآن گفت نفست نمیگیرد از این گور تنگ؟!
قضاوت هم یعنی آن چیزی که ذهن نشان میدهد خوب است یا بد است؟ خوب یعنی زیاد میشود. بد یعنی کم میشود. اما اگر این را ادامه بدهیم، میرسیم به افسانهٔ منذهنی [شکل۹ (افسانه منذهنی)] که بسیار خطرناک است.
افسانهٔ منذهنی میبینید یک مستطیلی است در اطراف این مثلثی که قبلاً توضیح دادم. «به من نگر» که اگر به من ننگری و مونست این نقطهچینها باشد، یک قبر درست میکنی، و پس از یک مدتی میبینی که زندگیای که من به تو میدهم، ای انسان، تبدیل به مانع ذهنی میکنی. موانع ذهنی دلایلی هستند که ما الآن نمیتوانیم زندگی کنیم. خیلیها میگویند خب حالا که ما ازدواج نکردهایم بتوانیم زندگی کنیم، حالا که ما مدرکمان را نگرفتیم، حالا که ما بچهدار نشدهایم، حالا که ما خانه نخریدهایم، خانهمان را بزرگ نکردهایم، موفق نشدهایم، دوستان زیاد پیدا نکردهایم، ما که هنوز مسافرت نرفتهایم، ما که هنوز به حضور نرسیدهایم، اینها موانع ذهنی هستند. شما این لحظه باید بدانید زندگی شما تام و تمام است، الآن میتوانید حس خوشبختی بکنید با فضاگشایی، مهم نیست که چه دارید چه ندارید، و این نقطهچینها نباید جلوی زندگی شما را بگیرد.
و «مسئلهسازی» میبینید که عادت منذهنی مسئلهسازی است. چقدر ما وقتی در ذهن هستیم مسئله میسازیم. شما وقتی فضا را باز کردید او را دیدید دیگر مسئلهٔ جدید نمیسازید. بیت را هِی میخوانید:
🔟2️⃣5️⃣ ۲۶ 🔟2️⃣5️⃣
شکل۱۶ (مثلث پندار کمال)
Читать полностью…
شکل۹ (افسانه منذهنی)
Читать полностью…
«به من نِگَر»، اینطوری شروع کرده «به من نِگَر که منم مونسِ تو اندر گور»، بهمحض اینکه به او بنگری و اُنسِ غیرها را بهاصطلاح بگذاری کنار، عرض کردم میشوی حضور ناظر، حضور ناظر هم آینه هست خودش، هم ترازو است، هم ذهن را تماشا میکند، ناظر است. بنابراین میبیند که چه چیزی غلط است و چه چیزی درست است. و چون آینهٔ زندگی است، آینهٔ زندگی است یعنی زندگی از چشمان شما نگاه میکند، در حضور ناظر خودِ زندگی است که نگاه میکند، این هشیاری نظر است.
پس بنابراین شما خودتان هر کسی باشید تشخیص میدهید که این کار درست نیست، این کار منذهنی است، این کار مالِ زندگی است. این با مرکز عدم انجام میشود، دوباره این برحسب همانیدگی. کارهای همانیدگی را انجام نمیدهید. اگر انجام ندهید، تیر درست انداخته میشود. اگر یک جسمی به مرکز شما نیاید و شما پرهیز کنید و فضا را باز کنید، تیر درست انداخته میشود. تیر درست انداخته میشود یعنی چه؟ یعنی شما فکر را با صُنع انجام میدهید، فکری میکنید که واقعاً مسئلهٔ شما را حل میکند، نه اینکه به مسئله اضافه میکند.
در پناهِ جانِ جانبخشی، تَوی
کشتی اندر خفتهای، ره میروی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۴۱)
تَوی: مقیم در جایی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این را فکر کنم هفتهٔ قبل خواندیم، در برنامهٔ ۱۰۲۴. وقتی فضا باز میشود شما سوارِ کشتی نوح میشوید، در پناه جانِ جانبخش ساکن میشوی، مقیم میشوی. فضا را باز میکنی، در پناه یک جان بزرگ جانبخش ساکن میشوی، در کشتی خفتهای آن موقع هِی تبدیل میشوی، راه میروی.
تا فضا را باز نکنید، این تبدیل، این تبدیلها صورت نمیگیرد، ناظر نمیتوانی بشوی، نمیتوانی بفهمی چه چیزی غلط است چه چیزی درست است، چه چیزی به ضررت است چه چیزی به نفعت است. ما خیلی موقعها با سببسازیِ ذهن به ضرر خودمان کار میکنیم، ولی فکر میکنیم به نفع خودمان کار میکنیم، برای همین است که خودمان خودمان را سرنگون میکنیم.
چون ز بیصبری قرینِ غیر شد
در فِراقش پُرغم و بیخیر شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۱۷)
قرین: همدم، مونس
فِراق: دوری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وقتی ما صبر نمیکنیم، فضا را باز نمیکنیم که در حال فضاگشایی، فضاگشایی، صبر بکنیم، توکل نداریم، برمیگردیم به ذهن، قرینِ غیر میشویم، مونسِ غیر میشویم. این بیتها را برای مونس آوردهام من.
شما اگر بیصبر بشوید، میروید با چیزهای ذهنی قرین میشوید، مونس میشوید. در فراق خداوند پُرغم و بیخیر میشوید، عاقبتبهخیر نمیشوید. فضا را باز کنید، توکل کنید، صبر داشته باشید، صبر داشته باشید، ادامه بدهید. درست است؟
این بیتِ قبلی هم خیلی مهم است. فضا را باز میکنید، در پناه یک جان بزرگ یعنی خداوندِ جانبخش قرار میگیرید، در اینجا زندگی میکنید، بهجای اینکه بخوابید در خواب همانیدگیها، به خواب حضور میروی، هشیار میشوی به حضور، «کشتی اندر خفتهای»، در حال تبدیل هستی، راه میروی، درست است کشتی خفتهای ولی کشتی دارد میرود، کشتی دارد تو را تغییر میدهد. درست است؟
از پیِ آن گفت حق خود را بصیر
که بُوَد دیدِ وَیات هر دَم نذیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۵)
نذیر: بیمدهنده، هشداردهنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید خداوند خودش را بصیر میگوید، بصیر یعنی بینا، خیلی جاها میگوید که من بصیر هستم، منذهنی نیست، که شما فضا را باز کنید و دید او را آگاهکننده و هشداردهنده بدانید.
با فضای گشودهشده چشمان خداوند، دیدِ او هست که هشداردهندهٔ شما است، آگاهکنندهٔ شما است. میشود شما این کار را بکنید؟ خیلی مهم است. اجازه بدهید این تصاویر را سریع به شما توضیح بدهم، میدانید که
🔟2️⃣5️⃣ ۲۵ 🔟2️⃣5️⃣
و این دو بیت. داریم راجعبه چه چیزی صحبت میکنیم؟ «سلامِ من شِنَوی در لَحَد»، پس «سلامِ من شِنَوی در لَحَد» یعنی تسلیم، رضا و توکل. اگر این سه کار را شما انجام بدهید، سلام او را میشنوید چون از جنس او میشوید.
اما اگر یک همانیدگی زندگی از شما گرفت شما خشمگین شدید، گفت یار شما را امتحانها میکند. همینطور باید در حالت تسلیم و فضاگشایی و توکل و رضا باقی بمانید. اگر رضا بههم خورد یعنی نالیدید، خشمگین شدید، واکنش نشان دادید، نشد دیگر! یعنی سلام او را نمیشنوید. دوباره میخوانم «سلامِ من شِنَوی در لَحَد»، سلام او را کِی میشنوی؟
جز توکّل، جز که تسلیمِ تمام
در غم و راحت همه مکر است و دام
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۶۸)
و:
ای رفیقان، راهها را بست یار
آهویِ لنگیم و او شیرِ شکار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۷۶)
جز که تسلیم و رضا کو چارهای؟
در کفِ شیرِ نرِ خونخوارهای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۷۷)
«شیرِ نرِ خونخواره» خداوند هست. در کف او، شما میخواهی با منذهنی عمل کنی؟ با غیر اُنس بگیری؟ در حالتی که تو را فرستاده به اینجا به او زنده بشوی. از طریق تو میخواهد پیغامش را به کائنات بفرستد، عشقش را به کائنات بفرستد، تو وقت را تلف میکنی. توجه میکنید؟
راهها را میبندد، راه سوها را میبندد، هر سویی بروی درد ایجاد میشود. و ما آهوی لنگ هستیم، در ذهن میبینید که روزبهروز هم کندتر میشویم، پیرتر میشویم، ضعیفتر میشویم و او شیر باقی میماند.
پس بنابراین ما غیر از تسلیم و رضا و توکل، بیت قبل، در کف شیرِ خونخواره چارهٔ دیگری نداریم. اگر این کار را بکنید سلام او را میشنوید. و سلامِ خوشسلامانی مثل مولانا هم به شما کمک میکند:
ز سلامِ خوشسلامان بکَشم ز کبر دامان
که شدهست از سلامت دل و جان ما مُطَیَّب
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۱)
مُطَیَّب: پاکیزه و خوشبوشده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خوشسلامان آدمهایی مثل مولانا است یا شما اگر به عشق زنده شدهاید. از سلام آنها من کبر زندگی را پیدا میکنم یعنی خم نمیشوم به همانیدگیها، به این جهان دیگر. از سلامِ خوشسلامان هست که، پس خوشسلام یکی خداوند است که با فضاگشایی متوجه سلامش میشوم، یکی هم آدمهایی مثل مولانا و عاشقان، که من کبر زندگی را پیدا میکنم. کبر زندگی مثبت است و من خَم نمیشوم به همانیدگیها، که از سلامِ آنها دل و جان ما پاکیزه میشود، روزبهروز هم پاکیزهتر میشود، جانِ ما بیشتر میشود.
ای یَرانا، لا نَراهُ روز و شب
چشمبندِ ما شده دیدِ سبب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۸۹)
«ای خدایی که روز و شب ما را میبینی و ما تو را نمیبینیم، اصولاً سببسازی ذهنی چشممان را بستهاست.»
ای کسی که ما را میبینی، ما تو را نمیبینیم. در بیت میگفت چه؟ در بیت میگفت من همیشه تو را میدیدم و همیشه تو را میبینم، همیشه آگاه از حالَت هستم، آخر تو چرا اینقدر اشتباه میکنی؟ تو چرا با غیر اُنس میگیری؟ تو چرا ذهنت را میپرستی؟ من را بیاور!
«ای یَرانا، لا نَراهُ روز و شب»، ای کسی که ما را میبینی، ما تو را نمیبینیم. چرا نمیبینیم؟ «چشمبندِ ما شده دیدِ سبب»، برای اینکه این سببسازیِ ذهن نمیگذارد، چشمبندِ ما شده، ما تو را نمیبینیم.
آخر اینقدر سببسازی؟! چرا شما با سببسازیِ ذهنی که براساس حادثها است میخواهید به خداوند زنده بشوید؟ این غلط است، با اینهمه ابیات باید ما متوجه شده باشیم.
صلوات بر تو آرَم که فزوده باد قُربت
که به قُربِ کُلّ گردد همه جُزوها مُقَرَّب
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۱)
قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت.
مُقَرَّب: نزدیک شده، آنکه به کسی نزدیک شده و نزد او قُرب و منزلت پیدا کرده.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
راجعبه چه میخوانیم؟ راجعبه «سلامِ من شِنَوی در لَحَد» و که گفت «هیچوقت نبودی ز چشمِ من مَستور». این بیت همان را میگفت، «هیچوقت نبودی ز چشمِ من مَستور».
سلامِ من شِنَوی در لَحَد، خبر شَوَدَت
که هیچوقت نبودی ز چشمِ من مَستور
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۴۵)
من همیشه با تو یکی بودم، توجه کنید، خداوند همیشه با ما است، اصلاً خودِ ما است و ما عقل او را بهوسیلهٔ همانیدگیها و کژ دیدن و بد دیدن، کج و کوله کردیم. گفت آن عقلی هم که آنجا داری، وقتی چیزی زیاد میشود در این «پرده» خوشحال میشوی، چیزی کم میشود ناراحت میشوی، آن هم من هستم، خب چرا منِ واقعی را نمیآوری؟ من را چرا مصنوعی کردی؟ چرا اینقدر خراب کردی؟ چرا اینقدر سببسازیِ ذهنی میکنی؟
🔟2️⃣5️⃣ ۲۳ 🔟2️⃣5️⃣
من پیش از این میخواستم گفتارِ خود را مشتری
واکنون همیخواهم ز تو کز گفتِ خویشم واخری
آمد بُتی بی رنگ و بو، دستم معطّل شد بدو
استادِ دیگر را بجو، بهرِ دکانِ بُتگری
دکّان ز خود پرداختم، اَنگازها انداختم
قدرِ جنون بشناختم، ز اندیشهها گشتم بَری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۴۴۹)
اَنگاز: دستافزار، ادات، آلت
بَری: بیزار، دوریگزیننده، برکنار، دور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
انگاز یعنی دستافزار. بَری یعنی بیزار. پس ما قبلاً یک دکان داشتیم، امیدوارم دکان را الآن تعطیل کنیم و برای گفتار خودمان مشتری میخواستیم. الآن با فضاگشایی، با خواندن ابیات از خداوند میخواهیم که از گفتارمان وارهیم.
من دیگر نمیخواهم حرف بزنم. چرا؟ برای اینکه فضا را باز کردیم یک بُت بیرنگ و بو آمد، زندگی آمد. درست است؟ من دیگر بت نمیسازم، بت هم نیستم، منذهنی نمیسازم، با بتها یا منهای ذهنی دیگر هم کاری ندارم. نمیخواهم منهای ذهنی بیایند حرفهای من را بخرند.
آخر شما میخواهید یک منذهنی بشوید منهای ذهنی بیایند به شما بگویند که عجب حرفهای خوبی میزنید، ما خریداریم، واقعاً چه استادی هستید! شما این کار را میخواهید بکنید؟ نمیخواهید بکنید.
«آمد بُتی بیرنگ و بو»، یک فضا باز شد، هشیاری شروع کرد بهصورت خورشید بالا آمدن، زندگی طلوع کرد در مرکز من، رنگ و بو نداشت، شرطیشده نبود، یک هشیاری شرطینشده بود، من مشغول به آن شدم، دیگر بت نمیتوانم بسازم، دکان را هم ترک کردم.
«استادِ دیگر را بجو، بهرِ دکانِ بُتگری»، من دیگر یک هنری پیدا نمیکنم دیگر براساس آن بخواهم پُز بدهم. چرا؟ برای اینکه دکان را انداختم، خراب کردم و ابزارهای همانیدگی را انداختم بیرون و قدر این دیوانگی را هم الآن میدانم. مردم میگویند آقا این دیوانه شده، بت نمیسازد، همانیدگی ندارد، نمیخواهد بهتر از مردم دیگر باشد، دیوانه شدهاست. من قدر این جنون را میشناسم و از صحبتهای منذهنی و اندیشههای او جدا شدم، دور شدم.
و اگر منذهنی دست از دکان برندارد یعنی شما نتوانید دکان را تعطیل کنید، دراینصورت به منذهنیتان بگویید:
تو بر این دکّان زمانی صبر کن
تا گُزارم فرض و خوانم لَمْ یَکُنْ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۶۰)
فرض: واجب، ضروری، لازم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اجازه بده من فضا را باز کنم به منذهنیات که ناظر میشوی، توجه کنید که وقتی شما به مصرع اول عمل میکنید، گفت چه؟ «به من نگر که منم مونسِ تو اندر گور»، وقتی با فضاگشایی به او مینگری، چه میشوی؟ میشوی حضور ناظر. درست است؟ فضا باز میشود، مرکزتان عدم میشود، میشود حضور ناظر. ناظر چه هستید؟ ناظر ذهنتان هستید، میبینید ذهنتان چکار میکند، هی فکرهای بد میکند، فکرهای منفی میکند، میخواهد خرابکاری کند، میخواهد مقایسه کند، میخواهد حسادت کند، میخواهد عیبجویی کند، میخواهد عیبگویی کند، میخواهد انتقاد کند. درست است؟ همه را چون میبینید و شناسایی میکنید، میتوانید قطع کنید. درست مثل اینکه گفتم یک درختی را که بزرگ است، اول شاخههای بلندش را میچینند بعد دوباره اره میکنند، یواشیواش تظاهراتش را قطع میکنند.
شما هم یکییکی خاصیتهای این را قطع میکنید بالاخره از ریشه درمیآورید. درست است؟ ولی اولش میگویید که خیلی خب من ناظر تو هستم، تو آنجا یک خرده صبر کن، در دکان باش، دکان را نمیبندیم. منذهنی میگوید برای چه دکان را میبندی؟ تمام سرمایهٔ ما این دکان هست. ببین مردم همه خودشان را دارند عرضه میکنند، میفروشند میگویند من بهتر از تو هستم، ما دکان را نمیتوانیم تعطیل کنیم.
خب شما میگویید برو دکان بنشین، صبر کن، من یک کار واجبی دارم که این را باید هر لحظه انجام بدهم، من فضا را باز میکنم و میگویم «من نظیر ندارم». هر لحظه «نظیر ندارم»، هر لحظه «نظیر ندارم»، هر لحظه «نظیر ندارم»، این منذهنی مجبور هست توی دکان بنشیند صبر کند، بالاخره دکان متلاشی میشود.
اگر شما مرتب بگویید من نظیر ندارم و به مقایسه نروید و این دَم شیطانی من بهتر از تو هستم را نبرید. چرا ما میگوییم بیایید اینها را ببینید؟ برای اینکه میخواهیم بگوییم من خودم را با تو مقایسه میکنم و بهتر از تو هستم. بابا شما این را نخواهید! من خوشگلتر از تو هستم. نخواهید! این خرّوب است. شما الآن دارید یاد میگیرید دیگر از مولانا چه کارهایی را نباید بکنید. بنابراین شما مرکز را عدم کنید، ناظر باشید و کارهای غلط منذهنی را که میبینید شناسایی کنید. شناسایی مساوی آزادی هست.
🔟2️⃣5️⃣ ۲۱ 🔟2️⃣5️⃣
پس تو را بیرون کُند صاحب دکان
وین دکان را بَرکَنَد از رویِ کان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۵۸)
تو ز حسرت، گاه بر سَر میزنی
گاه ریشِ خامِ خود بَرمیکَنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۵۹)
کِای دریغا آنِ من بود این دُکان
کور بودم، بَرنخوردم زین مکان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۶۰)
میخواهی اینطوری باشد؟ خداوند که این دکان را ساخته، از این دکان تو را بیرون میکند موقع مردن. یادتان است گفت:
آن هنر فی جیدِنا حَبْلٌ مَسَد
روزِ مُردن نیست زآن فنها مدد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۲)
«فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ.»
«و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ لهب (۱۱۱)، آیهٔ ۵)
از آن فنهایی که در این جهان یاد گرفتهایم و در دکان گذاشتهایم میفروشیم، موقع مردن از آنها کمک نمیتوانیم بگیریم، آنها همه متلاشی میشوند. درست است؟
جز همان خاصیّتِ آن خوشحواس
که به شب بُد چشمِ او سلطانشناس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۳)
شما خوشحواس هستید؟ توجه کنید، هشتاد نود سال، دارد میگوید که صاحب دکان، شما را از دکان بیرون میکند و دکان را متلاشی میکند. وقتی متلاشی کرد، میبینی که اِ اِ اِ آن چیزی که میخواستی همیشه با تو بوده! «وین دکان را بَرکَنَد از رویِ کان»، موقع مردن میفهمیم که خداوند همیشه با ما بوده، ما دنبالش در ذهن میگشتیم و ما حسرت میخوریم در آن یک لحظه. «تو ز حسرت، گاه بر سَر میزنی»، میزنی توی سرت، گاه هم ریش احمق خودت را میکَنی.
میدانید این ریش باید ریش عقل
باشد دیگر. «گاه ریشِ خامِ خود»، یعنی ریشی که باید نشانهٔ عقل باشد، نشانهٔ حماقت تو بوده که هشتاد سال، نود سال، صد سال توجه نکردی به این. «کِای دریغا»، افسوس، این دکان مال من بود! من یک موقعی بیست سالم بود، سی سالم بود، چهل سالم بود، پنجاه سالم بود، من میتوانستم از این دکان استفاده کنم، تَکش را بتراشم به کان برسم، به خرد کل برسم، به بینهایت و ابدیت خداوند برسم، برای همین آمده بودم. ای کاش این را میدانستم!
توجه میکنید؟ این چیزها را جوانان باید متوجه بشوند. «کِای دریغا آنِ من هست این دکان»، من باید استفاده کنم، «کور بودم، بَرنخوردم زین مکان». بَر نخوردم یعنی میوه نخوردم. این ذهن برای این است که یک عقل دیگری را روشن کنیم. دکان را نگه داشتیم.
ای دریغا بودِ ما را بُرد باد
تا ابد یٰا حَسْرَتٰا شد لِلْعِباد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۶۱)
«دریغا که دار و ندار ما را باد فنا با خود برد. و در این حال است که بندگان عاصی باید تا ابد حسرت بخورند.»
بله، این هم یک آیه است:
«يَا حَسْرَةً عَلَى الْعِبَادِ مَا يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ.»
«اى دريغ بر اين بندگان. هيچ پيامبرى بر آنها مبعوث نشد مگر آنكه مسخرهاش كردند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۳۰)
نهتنها میگوید پیغمبران را ما مسخره کردیم، چه میگویند اینها؟! پیغمبرانی مثل مولانا را هم مسخره کردیم، حافظ را، فردوسی را مسخره کردیم، چه میگویند؟ اینها آن موقع نمیفهمیدند که! ولی اینها مطالبی است که شما واقعاً از آن میتوانید استفاده کنید. و این سه بیت هم برای دکان بخوانم که البته میدانید.
🔟2️⃣5️⃣ ۱۹ 🔟2️⃣5️⃣
بندگیّ او بِهْ از سلطانی است
که اَنا خَیْرٌ دمِ شیطانی است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۲)
اَنا: من
خَیْر: بهتر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بندگی خداوند با فضاگشایی بهتر از پادشاهی این جهان است، که من بهتر از تو هستم دَم شیطانی است. بنابراین شما هم بزم و سرای تفریح را، زندگی و خوشگذرانی را ببرید آنور به فضای گشودهشده.
و شما هم میدانید که وقتی به این جهان آمدیم، یک سری خاصیتها یاد گرفتیم، هنرها یاد گرفتیم. اینها را به معرض فروش و نشان دادن به دیگران نباید بگذاریم. این چندتا بیت را شما حفظ هستید. آنها که حفظ نیستند، حفظ کنند.
هریکی خاصیّتِ خود را نمود
آن هنرها جمله بدبختی فزود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۰)
آن هنرها گردنِ ما را ببست
زآن مَناصِب سرنگونساریم و پست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۱)
مَناصِب: جمع منصب، درجه، مرتبه، مقام
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آن هنر فی جیدِنا حَبْلٌ مَسَد
روزِ مُردن نیست زآن فنها مدد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۲)
ما میآییم یک چیزهایی در این جهان هر کدام یاد میگیریم، یکی میرود مهندس میشود، یکی دکتر میشود، یکی تاجر میشود، یکی معمار میشود، یکی برقکار میشود، برحسب این خاصیتهایی که در اینجا یاد گرفته، خودشان را در دکان به معرض نمایش میگذارند.
ولی اگر بخواهند، اینها را بفروشند به مردم و بگویند من از شما بهتر هستم، این هنرها غیر از بدبختی به ما اضافه نمیکند برای اینکه دو چشم عدمِ ما را کور میکند، ما را وصل میکند به این جهان بهجای اینکه وصل بشویم به زندگی، زندگی مصنوعی میشود، و زندگی را تبدیل به درد میکنیم.
آن هنرها که با آنها همانیده هستیم و برحسب آنها بلند میشویم، گردن ما را بسته به این دنیا، و ما برحَسَب آنها منصب پیدا کردهایم، مقام پیدا کردهایم، مردم هم ارزشگذاری میکنند، احترام میکنند به ما، درنتیجه ما سرنگون میشویم، پست میشویم.
آن هنرها، آیهٔ قرآن است، گردن ما را با لیف خرما، با پوست، با یک طنابی که پوست است نه خرما، پوست، بسته به این جهان. «فی جیدِنا حَبْلٌ مَسَد» که آیهٔ قرآن است یعنی اینکه ما بهوسیلۀ یک پوستی که توی آن زندگی ندارد، همانیدگیها درست مثل اینکه هر کسی با یک چیزی همانیده هست، با یک طناب نامرئی که پوست است، هیچ مزۀ شیرینی ندارد، مزۀ زندگی ندارد، به این جهان بسته شده.
ولی شما وقتی میمیرید، شما ببینید که با پنجاهتا شصتتا چیز همانیده هستید، هنوز وصل به جهان هستید، این درست است؟ از آن فنها میتوانید مدد بگیرید؟ اینها که همه متلاشی میشوند. موقع مردن، واقعاً مهندسیِ من یادم است؟ که من فیزیک خواندهام، ریاضیات خواندهام، مهندسی خواندهام؟ نه متلاشی میشود، یک چیز ذهنی بود. آیا ما به او زنده شدهایم؟
این آیه است:
«فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ.»
«و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.»
🌴(قرآن کریم، سوره لهب (۱۱۱)، آیهٔ ۵)
لیف خرما معادل همین پوستۀ زندگی است که با یک طناب ذهنی ما وصل هستیم به یک چیزهایی در این جهان.
خشک بر میخِ طبیعت چون قَدید
بستۀ اسباب، جانش لایَزید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۸۰)
قَدید: گوشت خشکیدۀ نمکسود
لایَزید: افزون نمیشود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بر میخ طبیعت یعنی همانیدگیها وصل شدهایم. جان ما «لایَزید» یعنی اضافه نمیشود. شما ببینید جانتان اضافه میشود؟ جان ما با فضاگشایی اضافه میشود، روزبهروز زندهتر میشویم. ولی اگر بستۀ سببسازی ذهن هستید، جانتان زیادتر نمیشود، کمتر میشود روزبهروز.
جز همان خاصیّتِ آن خوشحواس
که به شب بُد چشمِ او سلطانشناس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۳)
آن هنرها جمله غولِ راه بود
غیرِ چشمی کاو ز شه آگاه بود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۴)
اینها را بارها خواندهایم. فقط یک خوشحواس، چندتا خوشحواس وجود دارد که الآن فضا را باز کرده خداوند را میبینند، مرکزشان عدم است و در شب دنیا چشمشان سلطانشناس است، غیر را نمیشناسد، زندگی را میشناسد.
آن هنرهایی که آمدند مرکز ما، اینها همه به ما آدرس غلط دادند، غول راه بودند، و ما آن آدرس را رفتیم به هیچجا نرسیدیم. هرچه آن آدرس را رفتیم بالاخره گردنِ ما با لیف خرما بسته شد به این جهان.
شما نگاه کنید آیا گردن شما در این جهان، بسته شده به چیزهایی؟ همانیده هستید با همسرتان، فرزندتان، پولتان، مقامتان، قدرتتان؟ آن هنرهایی که با آنها همانیده هستیم، اینها غول راه هستند، یعنی آدرس خدا را به ما نمیدهند، آدرس چیزها را میدهند.
میگویند بیا در این جهت برو میرسی به زندگی. ما میرویم میرویم، به سراب میرسیم. فقط آن چشمی که فضا را باز کرده و از شاه یعنی خداوند آگاه است او به درد میخورد.
🔟2️⃣5️⃣ ۱۷ 🔟2️⃣5️⃣
نیست زُر غِبّاً وظیفهٔ ماهیان
زآنکه بی دریا ندارند اُنسِ جان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۷۲)
«نیست زُر غِبّاً وظیفهٔ ماهیان» شما به ماهی میتوانید بگویید که بفرمایید خشکی زندگی کنید شما، روزی سه بار هم میبریم توی حالا یک پنج دقیقه هم توی آب شنا کن؟ ماهی قبول نمیکند برای اینکه بدون دریا با جانش آشنا نیست.
ما بدون دریا، بدون اینکه وصل به او باشیم، در دریای یکتایی باشیم، ما ماهی هستیم. ما میخواهیم انس جان پیدا کنیم، یعنی با جانمان مأنوس باشیم، زندگی با زندگی آشنا باشد. نمیتوانیم، نمیشود. مثالش هم خیلی واضح است. البته «زُر غِبّاً» اشاره میکند به حدیثی که شما بلد هستید.
«یٰا اَبٰا هُرَیرَةَ زُرْغِبّاً تَزْدَدْ حُبّاً.»
«ای ابوهُرَیره (دوستانت را) یک روز در میان (گاهگاه) دیدار کن تا علاقهات نسبتبه ایشان افزایش یابد.»
🌴(حدیث)
این یک دستور ذهنی هست. ذهن حوصلهاش سر میرود، چیز تازه میخواهد. مثلاً بعضی از دوستان میگویند که خب این بیت را قبلاً خواندید دیگر آقا. این بیت را قبلاً خواندهایم، شما واقعاً درک کردید؟ عمل کردید؟ مخصوصاً در مورد مولانا شما نگویید که بیت را قبلاً دیدم، این غزل را قبلاً هم خوانده بودیم. نه، نه! دوباره بخوانید، دوباره درک کنید. به غزلهایی که قبلاً خواندیم، بیتهایی که قبلاً خواندیم، الآن میخوانیم، میبینیم چیز دیگری میفهمیم. هیچ موقع نگویید که این بیت مولانا را قبلاً خواندهام. همانهایی که قبلاً خواندهاید دوباره تکرار کنید، اثرش بیشتر است.
پس توجه کنید، قاعدهٔ کمتر ببینیم دلمان به همدیگر تنگ بشود که مال ذهن است، باید دلمان تنگ بشود، یک چند روز بگذرد، هر روز که نمیتوانیم ببینیم، این مال زندگی نیست، این مال جان شما نیست. جان شما باید با زندگی دائماً یکی باشد. این خیلی مهم است شما بدانید.
شما نمیتوانید بگویید که من بعضی موقعها مدیتیشن میکنم، مراقبه میکنم، به خدا وصل میشوم یا حالا نمیشوم نمیدانم، آن بس است دیگر. نه! قاعده این است: شما باید همیشه وصل باشید. وقتی چالش میآید، این وسعت زیادتر میشود، این فضاگشایی. با فضاگشایی وصل میشوید، با فضاگشایی وصل میشوید. پس کار شما فضاگشایی است، دائماً فضا باز میکنید. ممکن است فضا بسته بشود، فضا را باز میکنید.
این چالشهایی که در زندگی پیش میآید که زندگی پیش میآورد، برای بیداری است. این موضوع هم بسیار بسیار مهم است. میگویید که زندگی من بی چالش نیست. چالشها را زندگی پیش میآورد که شما بیدار بشوید.
امروز فهمیدیم که خواب همانیدگیها فرورفتن شبیه مُردن است. دو جور مُردن داریم. یکی به تن میمیریم میرویم زیر خاک، یکی هم در این جهان که اینور آنور میرویم، مُردهایم. ما مُردههای متحرک هستیم. درست است؟ یک عایقی هست بین ما و زندگی، انس جان نداریم همینطور که ملاحظه فرمودید.
نیست زُر غِبّاً وظیفهٔ ماهیان
زآنکه بی دریا ندارند اُنسِ جان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۷۲)
پس منظور از انس در غزل این بود که گفت «به من نگر که منم مونسِ تو». شما این قضیهٔ انس را در زندگیتان حل کنید. میگویید مونس من غیر نمیتواند باشد. اگر هم فعلاً غیر است، با همسرتان همانیده هستید، تصویر ذهنی همسرتان مونس شما است برای همین نگران هستید، بدانید که این غلط است. تصویر ذهنی بچهتان، یک آدم دیگری، پول، اینها مونس شما است؟ نه! به غیر از خداوند کسی نمیتواند مونس شما باشد.
و اگر شما انتخاب کردید «غیر» مونس شما باشد، شما زندگی پلاستیکی خواهید داشت، درد ایجاد خواهید کرد، خرّوب خواهید شد. اگر زندگی خودتان را خراب کردید، بدنتان را خودتان دریدید، گله نکنید. از دست خودتان گله بکنید، نگویید دیگران میکنند.
درّندهٔ آنکه گفت پیدا
سوزندهٔ آنکه در نهان گفت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۶۷)
همیشه یادمان باشد من امتداد خدا هستم. امتداد خدا هشیاری بیفرم است و اگر من که اختیار دارم، من انسان هستم قدرت انتخاب دارم، به من خداوند توانایی انتخاب داده، اگر انتخاب کنم مونسم را غیر بکنم، غیر یعنی آن چیزی که ذهن نشان میدهد، من بهعنوان آن عنصر خداگونه خودم خودم را خواهم درید و نخواهم فهمید. بهعلت اینکه ذهن عکسبین است، معکوسبین است، فکر خواهم کرد دیگران میکنند. دیگران نمیکنند، خودم خودم را میدَرم.
من با چیز دیگری نمیتوانم انس بگیرم، برای همین میگوید که «به من نگر که منم مونسِ تو»، منم مونسِ تو «اندر گور». یک دنیا معنی دارد همین یک نصفه بیت.
🔟2️⃣5️⃣ ۱۵ 🔟2️⃣5️⃣
برنامه شماره ۱۰۲۵ گنج حضور
فایل صوتی - بخش دوم
/channel/GanjeHozourMessages
💠💠💠پایان بخش اول💠💠💠
Читать полностью…
ما الآن قائم به همانیدگیها هستیم. شما میگویید من زندگی قائم به ذات خودم هستم، پس چرا نیستم الآن؟ برای اینکه میل داری متکی به جهان بشوی، میل داری شیرهٔ جهان را بمکی، میخواهی از پولت، از هیکلت، نمیدانم از بچهات، از همسرت و چیزهای دیگر شیرهٔ زندگی بمکی که نمیدهند. درست است؟ بالاخره ما این را میفهمیم یک جایی، ولی انشاءالله موقعی بفهمیم که دیر نشده باشد.
«دهی تو کالۀ فانی»، «کالۀ فانی» منذهنی و محتویاتش است و این همانیدگیها را میدهی و در عوض «باقی»، آن چیزی که جاوید است میگیری، قائم شدن به ذات زندگی و جاودانه شدن یعنی آمدن به این لحظهٔ ابدی.
گفتیم این لحظهٔ ابدی شما هستید و یک جسمی هم دارید، ولو اینکه جسم دارید میتوانید به زندگی ابدی در این لحظه زنده بشوید و از این لحظه تکان نخورید. آن موقع روشنایی این لحظه، روشنایی خداوند در این لحظه زنده هست، همیشه در این لحظه است و همیشه این لحظه است.
این توهم است که ما میرویم به گذشته و آینده و شما این منذهنی فانی را که در زمان روانشناختی کار میکند بدهید، یک زندگی باقی میگیرید. این مشتری ما خداوند است. «لطیف مشتریی، سودمندْ بازاری»، این کار را بکنیم سود میکنیم.
و الآن میگوید برای این کار خاموش باش، خاموش باش. درست است که تو چشم را از همانیدگیها بستی، ولی این نیروی «ریایِ خلق»، نیروی همانیدگی و حرفهای منذهنی که میزنند، کِششش اینقدر زیاد است که شما را میکِشانند به حرف زدن، درست است؟
میگوید من را کِشیدند به نظم اشعار، میخواهد بگوید که این اشعار و یا حرفهایی که میزنم در این حالت، بعداً هم خواهیم دید، هشیاری من پایین است و وقتی که با او یکی هستم بهترین هشیاری را دارم، بهترین حالت را دارم. حَیِّ قَیّوم من موقعی است که اصلاً حرف نمیزنم، درست است دیگر. بهترین، وقتی حرف میزنیم از آن حالت خارج میشویم، برای همین باید هی برگردیم، برگردیم.
یک کسی که فضا را باز کند، از آن فضا حرف بزند، اگر زیاد حرف بزند، میرود دوباره به خارستان. باید برگردد با او یکی بشود، دوباره حرف بزند. درست مثل اینکه ما هی سطلسطل میرویم از آنور آب میآوریم و به این جهان میریزیم. بله.
ولیک مَفخَرِ تبریز شمس دین با توست
چه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۶۹)
ولی وقتی که «مَفخَرِ تبریز شمس دین» یعنی شمسالدین، این خورشیدی که از درون ما میآید بالا، این شمس تبریزی است. در ضمن شمس تبریزی هم به همین زنده بوده. درنتیجه خورشید حضور که از درون همه میآید بالا و طلوع میکند، میگوید از جنس شمس تبریز است و در درون شما شمس تبریز همیشه هست.
پس بنابراین این به شما کمک میکند که از بد و نیکی که ذهن نشان میدهد، غم نخورید. پس «ریایِ خلق» مرتب میخواهد بکِشد ما را به وضعیتها، وضعیتها هم برحسب قضاوتهای منذهنی یا بد است یا خوب. اگر زیاد میشود خوب است، پایین میآید بد است. بنابراین اگر به شمس تبریزی الآن نگاه کنی، به او زنده باشی، از بد و خوب دیگر هیچ وحشتی نداری.
بله. این هم بخوانیم:
به من نگر که به جز من به هرکه درنِگَری
یقین شود که ز عشقِ خدای بیخبری
بدآن رُخی بنگر کاو نمک ز حق دارد
بُوَد که ناگه از آن رُخْ تو دولتی بِبَری
تو را چو عقلْ پدر بوده است و تَنْ مادر
جمالِ رویِ پدر درنگر، اگر پسری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۷۲)
باز هم دوباره میگوید «به من نگر»، از طرف زندگی میآید. «به من نگر»، فضا را باز کن، مرکز را عدم کن، من را ببین، غیر را نبین، با او انس نگیر. «به من نگر که به جز من به هرکه» همان ذهن است، هر چیزی که ذهن نشان میدهد «درنِگَری»، معلوم میشود که تو عشق چیزها را داری و از عشق خدا خبر نداری. عشق خدا تنها مونسی است که ما داریم، یعنی یکی شدن با خداوند هشیارانه دوباره.
🔟2️⃣5️⃣ ۱۲ 🔟2️⃣5️⃣
و اگر دگر یار آمد به مرکز، که الآن آمده، همۀ ما همانیده شدیم با دگر یار، چیزهایی که ذهن نشان میدهد، «وَگَر به سینه درآید به غیرِ آن دلبر»، بهغیر از خدا بهصورتِ عدم، آن موقع یک چیز ذهنی بهصورتِ جسم بیاید، به آن بگو برو، برو برو، الآن جگر ما را میآید پاره میکند، الآن میآید.
الآن چه کسی میآید؟ این جمله هم باز هم به زبان ذهن است، خودمان در درون این را پاره میکنیم، خودمان پدر خودمان را درمیآوریم تا این کار را نکنیم، درست است؟ تا این بیت را بخوانیم برای خودمان «تا کنون کردی چنین»، دیگر تکرار نکن، دیگر نکن، آب را تا حالا گِلآلود کردی، بعد از این نکن.
حالا میگوید که «هَلا»، آگاه باش، «مباد» یعنی یک لحظه هم اتفاق نیفتد، «که چشمش» یعنی چشم خداوند به چشم تو که نگهبانش است بنگرد، ببیند تو به او نگاه نمیکنی، به یک چیز دیگر نگاه میکنی. «هَلا، مباد که چشمش به چشمِ تو نِگرَد»، درونِ این چشم عدم تو که چشم خودش است، ببیند یک فکر اَغیار را یعنی غیر را. همۀ ما دچار این مسئله هستیم، خداوند این لحظه به چشم ما مینگرد میبیند که اصلاً ما به او نگاه نمیکنیم، ما به تصویر ذهنی چیزها یا آدمها نگاه میکنیم.
این بیتها باید ما را بیدار کند. داریم راجعبه چه صحبت میکنیم؟ «به من نگر»، با این شروع شده، «به من نگر». میبینید که اینها درست است که همه «به من نگر» است، ولی درونش یک چیزهایی هم هست، شما مثلاً الآن میگویید به او ننگرید جگرتان را پاره میکند. به او نمیتوانید ننگرید بگویید که من عاجزم، بدبختم که حالا خداوند اول میرود آنهایی که پول دارند و قوی هستند آنها را میگیرد، به من که اصلاً هیچچیزی ندارم رحم میکند، نه اینطور نیست.
هَلا، مباد که چشمش به چشمِ تو نِگرَد
درونِ چشمِ تو بیند خیالِ اَغْیاری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۶۹)
اَغیار: جمع غیر بهمعنیِ بیگانگان، مخالفان، دشمنان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به من نِگر که مرا یار امتحانها کرد
به حیله بُرد مرا کَشْکَشان به گُلزاری
گُلی نمود که گُلها ز رَشکِ او میریخت
بُتی که جمله بُتان پیشِ او گرفتاری
چنین چنین، به تعجّب سَری بِجُنبانید
که نادِرَست و غریبَست، درنگر، باری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۶۹)
کَشْکَشان: کشانکشان، در حال کشیدن
رَشک: حسد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«به من نگر»، ببینید دوباره این هم میگوید به من نگر، این دفعه مولانا از زبان خودش میگوید، از زبان یک عاشق میگوید. درست است؟ به من نگر، نگاه کن ببین سرِ من چه آمد. البته وقتی که میگوییم به من نگر، شما میتوانید هم فضا را باز کنید به زندگی نگاه کنید، هم به آدمهایی مثل مولانا که به زندگی زنده شدند نگاه کنید.
میگوید «یار» لحظهبهلحظه ما را امتحان میکند. خداوند شما را امتحان میکند که ببینیم یک چیزی که در مرکزتان بود، الآن آن را به شما نشان میدهد، شما دوباره آن را میآورید به مرکزتان؟ یا فضا را باز میکنید، علاقهتان را از آن میکَنید؟ امتحان میکند.
خداوند شما را امتحان میکند ببیند که یک چیزی را از شما میگیرد ببیند شما خشمگین میشوید؟ میترسید؟ یا نه فضا را باز میکنید و رضا دارید، توکل دارید، تسلیم دارید، تسلیم و توکل و رضا. یک چیزی را که شما با آن همانیده هستید الآن، از شما بگیرند، شما واقعاً برمیگردید میگویید که اشکالی ندارد من فضا را باز میکنم، یا ناراحت میشوید میترسید شروع میکنید شکایت و ناله کردن، پس رفوزه میشوید شما.
«مرا یار امتحانها کرد» یعنی خداوند شما را امتحان میکند، میخواهد ببیند شما الآن رضا دارید؟ توجه کنید همانیدگیها در معرض تیر خداوند است، این را که شما میدانید دیگر، هرچه زودتر شما اینها را از مرکزتان بیرون کنید. بعضی چیزها را خب من میترسم بگویم، برای اینکه تفسیر غلط میکنند. همانیدگیهای ما در معرض «رَیبُالمَنون» است، یعنی شما با چیزی همانیده بشوید دارید آن را به خطر میاندازید، نکن این کار را. ولی شما نرو با خودت بگویی ها! ها! این بلا سرم آمد، خداوند من را گرفته، چکار کنم! نه. «تا کنون کردی چنین، اکنون مکن»، حالا دیگر نکن. درست است؟ «تیره کردی آب را، افزون مکن»، این بیت را یاد بگیر، تا حالا این کار را کردم، دیگر نمیکنم. تا حالا آب زندگی را، آب حیات را که میآمد، گِلآلود کردم، تیره کردم، بعد از این نمیکنم، نه اینکه بنشینی باز هم با منذهنی که این بلا سرِ من آمده. نه، نه بچۀ شما در معرض خطر است، نه جسم شما، توجه کنید که میگوید رحمت اندر رحمت است. درست است؟
🔟2️⃣5️⃣ ۱۰ 🔟2️⃣5️⃣
گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُم
حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۴)
«گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُم آشنایی با او (از جنس او بودن) را به حرکت درآر. به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید: در هرجا که هستی رو به او کن.»
«حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ» میدانید آیهٔ قرآن است، بارها خواندهایم. «گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُم آشنایی با او (از جنس او بودن) را به حرکت درآر. به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید: در هرجا که هستی رو به او کن.»
پس این بیت را شما خوب حفظ میکنید. میگویید گرچه که از او دور هستم، با فضاگشایی، عدم کردنِ مرکز، من حس آشنایی میدهم. «دور میجُنبان تو دُم»، هنوز با او متّحد نیستیم، ولی درست مثل اینکه میگوییم بله بله سلام من از جنس تو هستم. دوستانمان را از دور میبینیم، امروزه اینترنت هم یک اینطوری میکنیم به هم [آقای شهبازی به نشانهٔ سلام، دستشان را تکان میدهند]. وقتی فضاگشایی میکنیم، به خداوند اینطوری میکنیم، ما با هم آشنا هستیم بله بله، من الآن فهمیدم مونسم تو هستی. این آیهٔ قرآن است که میخواهید بخوانید.
«قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ ۖ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ۚ فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ ۚ وَحَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ ۗ وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ.»
«نگريستَنَت را به اطراف آسمان مىبينيم. تو را بهسوى قبلهاى كه مىپسندى مىگردانيم. پس روى به جانب مَسْجِدُالْحَرام كن. و هرجا كه باشيد روى بدان جانب كنيد. اهل كتاب مىدانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بودهاست. و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۴۴)
«نگريستَنَت را به اطراف آسمان مىبينيم. تو را بهسوى قبلهاى كه مىپسندى مىگردانيم». قبله همین فضای گشودهشده است، مرکز عدم است. «پس روى به جانب مَسْجِدُالْحَرام كن». معلوم میشود «مَسْجِدُالْحَرام» هم همین فضای گشودهشده است. «و هرجا كه باشيد روى بدان جانب كنيد». یعنی در هر وضعیت ذهنی که باشید، مولانا اینطوری تفسیر میکند این آیه را، بهسوی او کنید با فضاگشایی. «اهل كتاب مىدانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بودهاست». یعنی این دگرگونی، رها کردن همانیدگیها و مرکز را عدم کردن، از جانب خداوند است. «و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست»، که این در غزل هم بود، گفت که هیچ موقع مَستور نبودی از چشم من. پس خداوند منتظر است که شما هر لحظه با فضاگشایی مرکز را عدم کنید. اینجا هم میگوید دنبالهٔ آن بیت که میگفت از دور میجُنبان تو دُم:
چون خَری در گِل فتَد از گامِ تیز
دَمبهدَم جُنبد برایِ عزمِ خیز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۵)
جای را هموار نَکْند بهرِ باش
داند او که نیست آن جایِ معاش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۶)
معاش یعنی زندگی. میگوید خر وقتی تند میرود میافتد به باتلاق و گِل، درست است؟ وقتی به گِل افتاد، تا زانو فرو رفت، همانجا نمینشیند که اینجا عجب خانهٔ خوبی است. که ما آمدیم در ذهن در یک جایی که گِل عمیقی است فرو رفتیم در باتلاق، میگوییم که بَه بَه بَه اینجا خانهٔ ما است. در غزل هم گفت اینجا خانه نیست، دُکان هم نیست، حواست جمع باشد.
میگوید وقتی خر در گِل میافتد بهخاطر بیهوا و تند رفتن، شروع میکند به جُنبیدن، برخاستن و از گِل بیرون رفتن. و خر توی گِل نمینشیند که عجب جای خوبی است، خوب افتادیم اینجا! جای را هموار نمیکند برای باشیدن یا بودن در آنجا، میداند خر که آنجا جای زندگی نیست. خر میداند گِل جای زندگی نیست. ما بهعنوان انسان میدانیم که آیا این باتلاق همانیدگیها جای زندگی نیست؟ پس چرا خانه کردیم آنجا را؟ چرا بیرون نمیرویم؟ خب این سؤالات و این بیتها به شما قدرت میدهد که بروی بیرون، خر میفهمد من نمیفهمم؟!
حسِّ تو از حسِّ خر کمتر بُدهست
که دلِ تو زین وَحَلها بَرنَجَست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۷)
وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بمانَد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در وَحَل تأویلِ رُخصَت میکُنی
چون نمیخواهی کز آن دل بَرکَنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۸)
تأویل: در اینجا یعنی توجیه کردن موضوعی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کاین روا باشد مرا، من مُضْطَرم
حق نگیرد عاجزی را از کَرَم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۹)
مُضْطَر: بیچاره، درمانده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🔟2️⃣5️⃣ ۸ 🔟2️⃣5️⃣
در ضمن این را هم میدانیم که مرکز ما از جنس هر چیزی باشد ما از آن جنس هستیم. اگر یک جسم را بهصورت فکر در مرکزتان میگذارید الآن از طریق او میبینید شما جسم هستید، منتها جسم ذهنی هستید، توجه میکنید؟ جسم فکری هستید، فکر هم یک جسم است. «آنکه در اندیشه نآید، آن خداست»
هرچه اندیشی، پذیرایِ فناست
آنکه در اندیشه نآید، آن خداست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۷)
پس هر چیزی که در اندیشه میآید غیر است، خدا نیست. هر چیزی که به اندیشه نمیآید آن خداست، فضا را که باز میکنی این خدا است، دارد به خودش که شما هستید میگوید که خبر میدهد، و میگوید آن موقع وقتی مرکز عدم میشود تو تازه خبر، خبرت میشود که تو هیچوقت از من جدا نبودی «که هیچ وقت نبودی ز چشم من، مستور».
هیچوقت پوشیده از چشم من نبودی، تو من را نمیدیدی، ولی من تو را میدیدم، برای اینکه تو نمیتوانستی غیر از جنس من بشوی. ما نمیتوانیم غیر از جنس خدا یا زندگی چیز دیگر بشویم، موقتاً با همانش در ذهنمان بهصورت توهمی، مجازی، بله؟ از جنس دیگری شدهایم که این جسم مجازی که منذهنی است، در یک زمان مجازی بهنام زمان روانشناختی کار میکند، اینها مجازی هستند، ذهنی هستند، حقیقی نیستند.
درحقیقت در این لحظه هستیم ما همیشه، این لحظه زندگی است، پس این لحظه از جنس زندگی است و یک چیزی هم وجود دارد، مثلاً این تن ما با یک حالتی، وضعیتی وجود دارد، میزان دارایی ما با یک حالتی وجود دارد، پس یک چیزی وجود دارد در این لحظه که هِی تغییر میکند، یکی هم خود این لحظه زندگی است که شما هستید، شما از جنس این لحظه هستید، از جنس ابدیت و بینهایت هستید، خداوند هم از جنس ابدیت و بینهایت هست. ما محدود شدهایم، شدهایم قبر.
پس سلام من شنوی در قبر، تازه خبر میشوی که من و تو دائماً یکی بودیم، من تو را میپاییدم و میخواستم مهرم را به تو بدهم، تو چون مشغول زندگی گرفتن از چیزهای بیرونی بودی، از غیر بودی و مونس با آنها بودی من را ندیدی، الآن مرکز را عدم کردی من را دیدی، از وقتی که از من جدا شده بودی هیچوقت از چشم من پوشیده نبودی. مَستور یعنی پوشیده. حالا به یک سؤالی هم جواب میدهد، شما ممکن است بگویید که این عقل منذهنی پس چیست؟ میگوید او هم من هستم.
منم چو عقل و خرد در درونِ پردهٔ تو
به وقتِ لذّت و شادی، به گاهِ رنج و فُتور
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۴۵)
فُتور: سستی و بیحالی، کمبود و نقصان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بعضی نسخهها نوشتهاند «به وقت رنج و فُتور»، فرق نمیکند این کلمات به یک معنی است، نسخههای مختلف وجود دارد.
و خداوند به شما میگوید آن عقل و خردی که در ذهن الآن داری بهنام هشیاری جسمی، آن هم من هستم ولی اسمش را میگذارد «چو عقل و خرد»، نمیگوید عقل و خرد، میگوید آن هم یک عقلی است فعلاً تو را اداره میکند و کافی هم هست که عقل دیگری را که عقل کل است و تمام کائنات را اداره میکند، آن را روشن کنی. ولی تو نمیکنی، با این ابیات میخواهیم آن عقل روشن بشود. درست است؟
«منم چو عقل و خرد در درونِ پردهٔ تو» تو شدی یک پرده، تو خودت را پرده کردی، پردهٔ تو یعنی تو یک پرده هستی، مانع هستی بین من و خودت، همین منذهنی مانع است، همین همانیدگیها مانع است، ولی من هیچوقت از تو جدا نبودم و نخواهم شد، بهتر است که هرچه زودتر به من زنده بشوی بهجای منذهنی.
«منم چو عقل و خرد» منم شِبه عقل در درون این پردهٔ ذهنِ تو، که تو یک دویی داری، گاهی اوقات لذت و شادی داری برحسب اینکه همانیدگیها زیاد میشوند، گاهی اوقات رنج و سُستی، فُتور، سستی، غم، پژمردگی، کُند میشوی. پولت زیاد میشود، همانیدگیات زیاد میشود، با این عقل میپری بالا رقص میکنی، شادی مصنوعی میکنی، خوشی، اما اینها که کم میشوند درد میکشی، کوچک میشوی، پژمرده میشوی. آن عقل هم من هستم، پس تو بیا عقل بهتر من را بگیر. درست است؟
🔟2️⃣5️⃣ ۶ 🔟2️⃣5️⃣
شکل ۱۷ (مثلث فضاگشایی)
Читать полностью…
شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)
Читать полностью…
شکل۶ (مثلث واهمانش)
Читать полностью…
صلوات بر تو آرَم که فزوده باد قُربت
که به قُربِ کُلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۱)
قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت.
مُقَرَّب: نزدیک شده، آنکه به کسی نزدیک شده و نزد او قُرب و منزلت پیدا کرده.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درود به تو میفرستم با فضاگشایی! انسان میگوید حالا، شما میگویید؟ که قُربِ تو، نزدیکیِ تو، یکی شدنِ من با تو روزبهروز بیشتر بشود، برای اینکه به قربِ کل، یعنی به قرب خداوند این اجزای بدن من و همهچیزِ من هماهنگ میشوند با زندگی، مقرّب میشوند. همهٔ اجزای من باید مقرّب بشوند.
این بدن شما گاهی اوقات بر علیه خودش کار میکند، چرا؟ برای اینکه ما خَرّوب شدیم. چرا خَرّوب شدیم؟ برای اینکه با منذهنی بدنمان را اداره میکنیم. برای اینکه اجزا، تمامِ سلولهای ما درست کار کنند، باید این فضا گشوده بشود، بهوسیلهٔ آن فضا و خِرد کل این اجزا درست کار کنند، با آهنگِ زندگی کار کنند، با قوانین زندگی کار کنند. ما از زیر قوانین زندگی درآوردیم انداختیم زیر قوانین خودمان.
ببینید چقدر فشار وارد میکنیم به این بدنمان سرِ استرسی که از همانیدگیها میکشیم، ای وای پولم رفت، وای اگر این از دستم نرود، وای اگر به دستم نیاید، آن خانه را نخرم چه میشود؟ بدبخت شدیم. وا! اگر با این ازدواج نکنم دیگر چه میشود؟ چه میشود؟ هیچچیز نمیشود، هیچچیز نمیشود.
چرا اینقدر فشار میآوری به خودت؟ تو بیا فضا را باز کن درود به او بفرست، سلامِ او را بشنو. این بیتها میبینید همه همدیگر را تأیید میکنند، و چکار داریم میکنیم؟ داریم شما را متقاعد میکنیم با این ابیات که شما جسمتان را، روحتان را، فکرتان را از زیر سلطهٔ خرابکاری منذهنی بیرون بیاورید. قُرب: نزدیکی. مُقَرَّب: نزدیکشده. و شما میدانید:
گر بپرّانیم تیر، آن نی ز ماست
ما کمان و تیراَندازش خداست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶)
توجه کنید، این بیت همیشه صادق است. شما هر موقع فکر میکنید، خداوند از طریق شما فکر میکند. شما میگویید پس چرا اینقدر من بد فکر میکنم؟ برای اینکه شما کج و کوله میکنید، شما کمان را کج میکنید، شما میآورید فکر خداوند را از همانیدگیها رَد میکنید، میشود خراب، تبدیل میشود به حسادت، تبدیل میشود رنج و درد، تبدیل میشود به بد دیدن، تبدیل میشود به ترس، تبدیل میشود به رنجش.
شما میدانید ذاتاً بینیاز هستید، صمد هستید. وقتی فکر او را از فیلتر همانیدگیها میگذرانید، میشوید نیازمند، اینقدر نیازمند که فکر میکنید که اگر این را بهدست نیاورم بیچاره میشوم، بدبخت میشوم!
«گر بپرّانیم تیر، آن نی ز ماست»، توجه کنید که ما میتوانیم فضا را باز کنیم مرکز عدم بشود، این تیر درست انداخته بشود، فکرهای ما فکرهای خلّاقی باشد، صُنع داشته باشیم، همراه آن طرب باشد. این کمان را تکان نده! خداوند میخواهد تیر بیندازد کمان را تکان میدهی تو، میلرزانی، خراب میکنی، «ما کمان و تیراَندازش خداست».
تو زِ قرآن بازخوان تفسیرِ بیت
گفت ایزد: ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۵)
این تفسیر بیت را از قرآن بخوان، خداوند گفته تو تیر نمیاندازی، من تیر میاندازم.
«...وَمَا رَمَیْتَ إذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَیٰ...»
«...و آنگاه که تیر میانداختی، تو تیر نمیانداختی، خدا بود که تیر میانداخت....»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ انفال (۸)، آیهٔ ۱۷)
توجه میکنید؟ این آیه را تفسیر میکند به اینکه تیرانداز، توجه کنید منذهنی نمیتواند فکر کند، منذهنی اصلاً وجود ندارد. منذهنی فقط فکرها را خراب میکند. منذهنی بدن ما را فقط خراب میکند، معکوسبین است، غلطبین است. پس زندگی میخواهد از طریق شما صُنع داشته باشد، شما نمیگذارید، شما آگاه بشوید که چهجوری نمیگذارید.
🔟2️⃣5️⃣ ۲۴ 🔟2️⃣5️⃣
شما چند بار توی ذهنتان مرور کنید که بابا این کار، کار منذهنی است. همین شناسایی دفعهٔ بعد میبینید نمیکنید، دفعهٔ بعد میبینید غیبت نمیکنید، توطئه نمیکنید، بد مردم را نمیگویید، چون میدانید دارید ناظر هستید. منذهنیتان میرود به آن سمت و سوها چون نگاه میکنید بهعنوان زندگی، بهعنوان خداوند، نمیتواند برود آن کارها را بکند، به آن میگویید صبر کن.
اینطوری نیست که شما با آن همانیده بشوید، اختیار شما را در دست بگیرد و آقا باشد، سرور باشد، شما خشمگین بشوید بعد شروع کنید به توجیه کردن، من حق دارم خشمگین بشوم، حق دارم بترسم، حق دارم غیبت کنم، حق دارم آبروی یک کسی را ببرم، او چرا آبروی من را برده؟ توجه میکنید؟
«تو بر این دکّان زمانی صبر کن، تا گُزارم فرض» و فقط یک چیز واجب وجود دارد، لحظهبهلحظه شما میگویید من نظیر ندارم، از جنس خداوند هستم، از جنس منذهنی نیستم. اگر بگویید من از جنس منذهنی هستم، نظیر دارید. برای همین میروید مقایسه، چون ریشهتان را از دست میدهید. امروز گفت «حَیّ قَیوم». «حَیّ قَیوم» بینهایت ریشه دارد، نمیپرد، عصبانی نمیشود.
«وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ.»
«و نه هیچکس مثل و مانند و همتای اوست.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اخلاص (۱۱۲)، آیهٔ ۴)
دیگر این را میدانید. اما راجعبه «گور»، توجه کنید به این سه بیت:
گور خوشتر از چنین دل مَر تو را
آخر از گورِ دلِ خود برتر آ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۳۲)
زندهای و زندهزاد ای شوخ و شنگ
دَم نمیگیرد تو را زین گورِ تنگ؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۳۳)
یوسفِ وقتی و خورشیدِ سَما
زین چَهْ و زندان بَرآ و، رو نما
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۳۴)
میگوید قبر خوشتر از این دل همانیده است، ذهن است برای تو ای انسان. آخر بابا سرانجام تو بفهم از گور دل خودت که آنجا مردهای، بیا بالا، بلند شو! چرا؟ برای اینکه تو زندهای! از جنس خدا هستی! «زندهزاد» هستی، از جنس خدا هستی. «ای شوخ و شَنگ»، شوخ و شَنگ یعنی زیبا، بازیکننده. بازی کن، برقص.
از این قبر تنگ، قبر همانیدگیها نفست نمیگیرد؟ نفس شما از این قبر نمیگیرد؟ تو یوسف زمان هستی، تو از جنس زندگی هستی، یوسف هستی. یوسف نماد همهٔ چیزهای خداگونه است. یوسفِ وقتی، یعنی امتداد خداوند هستی در این جهان باید به او زنده بشوی و خورشیدی هستی که از این فضای گشودهشده بالا میآیی. نه این خورشید آسمان، شبیه این هستی.
شبیه یوسف هستی که داستانش را خواندهای، منتها الآن «یوسف» تو هستی. و خورشید هم از درون تو دارد میآید بالا، تو جلویش را گرفتهای. از این چاه همانیدگیها که زندان هم هست بیا و روی خودت را نشان بده. خب خیلی گویا است دیگر. بله، اجازه بدهید این سه بیت اول را دوباره یادآوری کنم.
به من نگر که منم مونسِ تو اندر گور
در آن شبی که کُنی از دُکان و خانه عُبور
سلامِ من شِنَوی در لَحَد، خبر شَوَدَت
که هیچوقت نبودی ز چشمِ من مَستور
منم چو عقل و خرد در درونِ پردهٔ تو
به وقتِ لذّت و شادی، به گاهِ رنج و فُتور
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۴۵)
مَستور: پوشیدهشده، نهان
فُتور: سستی و بیحالی، کمبود و نقصان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
فکر کنم روشنتر شد الآن پس از این ابیات. اما چند بیت هم میخوانم برای «سلامِ من شِنَوی»، «سلامِ من شِنَوی در لَحَد»، «سلامِ من شِنَوی»، کی سلام خدا را ما میشنویم در این قبر همانیدگیها؟ وقتیکه این بیت را بخوانیم:
جز توکّل، جز که تسلیمِ تمام
در غم و راحت همه مکر است و دام
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۶۸)
غیر از تسلیم صد درصد، یعنی نه نیمهکاره و توکل صد درصد، شما فضا را باز میکنید، شما میگویید که من در این لحظه میدانم عقل منذهنی بهدرد نمیخورد، پس با فضاگشایی به خرد کل دست پیدا میکنم و توکل دارم که این همه کار را درست خواهد کرد و توجه نمیکنم که ذهن غم و راحت نشان میدهد، یعنی به وضعیت ذهنیام اصلاً توجه نمیکنم. «در غم و راحت همه مکر است و دام»، یعنی غیر از توکل و غیر از تسلیم که من را به زندگی وصل میکند هر چیز دیگری که ذهن میگوید توطئه برعلیه من هست و دام هست، تلهٔ من هست.
🔟2️⃣5️⃣ ۲۲ 🔟2️⃣5️⃣
هرکه داد او حُسنِ خود را در مَزاد
صد قضایِ بَد سویِ او رو نهاد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١٨٣۵)
مَزاد: مزایده و به معرض فروش گذاشتن.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حیلهها و خشمها و رَشکها
بر سرش ریزد چو آب از مَشکها
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١٨٣۶)
دشمنان او را ز غیرت میدَرند
دوستان هم روزگارش میبَرند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١٨٣۷)
«مزاد» یعنی مزایده، به معرض فروش گذاشتن. توجه کنید، شما شاید با این بیتها دکانتان را تعطیل کنید. چیزی را در دکان به مردم نفروشید. برحسب یک همانیدگی بالا نیایید، اگر خردمند باشید این را یاد میگیرید. شما در این کار تقلید نکنید که فلان خانم، فلان آقا یک خاصیتی از خودش را به معرض نمایش میخواهد بگذارد و بگوید از ما برتر است، بگذار بگوید. شما میدانید الآن «که اَنا خَیْرٌ دمِ شیطانی است» و دَم شیطان دائماً خرابی بهوجود میآورد. شما نگویید. هر کسی یک زیبایی از خودش را به معرض فروش بگذارد، صد قضای بد از سوی خداوند بهسوی او میآید.
و حیلهها و خشمها و رَشکها، رَشک یعنی حسادت، خشم که یعنی عصبانیت، حیلهها یعنی تدبیرهای بد، فکرهای بد، بر سرش میریزد مانند آب از مَشکها. چهجوری آب از مشک میریزند توی سر آدم؟ همینطوری تدبیرهای بد، توطئهها، خشمها و حسادتها بر سرش میریزد. چرا؟ دشمنانش تحمل نمیکنند.
دشمنان او را از حسادت و غیرت میدرند، دوستان هم که دوستِ منذهنی هستند، کسی که حُسن خود را به مزاد میگذارد، به فروش میگذارد، حتماً دوستهایش منهای ذهنی هستند. میآیند وقتش را تلف میکنند. از روی ریا دوستش هستند، دوست منذهنی به چه درد میخورد؟ درست است؟
اصلاً دوستِ منذهنی دشمن آدم است، حسادت دارد. میخواهد یک چیزی بگیرد، دوست شما است ولی وقت شما را تلف میکند. پس بنابراین دکان را با این سه بیت هم میتوانیم تعطیل کنیم. درست است؟
و این هم میدانیم که رابطهٔ ما با خداوند شبیه این است که یک اتاقی هست، قاضی آنجا نشسته، خداوند نشسته، اینجا یک دالان هم هست. ما در این راهرو هی راه میرویم تا فقط اقرار اَلَست کنیم، بگوییم ما از جنس تو هستیم، یعنی فضا را باز کنیم. همینکه فضا را باز کنیم او را میبینیم. میگوید «به من نگر»، او را نمیبینیم مگر اینکه در باز بشود. در چهجوری باز میشود؟ با فضاگشایی شما.
ما در این دِهلیزِ قاضیِّ قضا
بهرِ دعویِّ اَلَستیم و بَلیٰ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۴)
دِهلیز: دالان، راهرو، در اینجا کنایه از دنیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
که بَلی گفتیم و آن را زامتحان
فعل و قولِ ما شهود است و بیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۵)
از چه در دهلیزِ قاضی تن زدیم؟
نه که ما بهرِ گواهی آمدیم؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۶)
دِهلیز: دالان، راهرو، در اینجا کنایه از دنیا
تن زدن: ساکت شدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دهلیز: دالان، راهرو و در اینجا کنایه از دنیا و ذهن است. ذهن درواقع دالان یا راهروی قاضی است. فضای یکتایی اتاق خداوند است. تن زدن یعنی ساکت شدن.
و پس بنابراین در این ذهن که دالان خداوند است، قاضیِ قضا است، برای این هستیم که اقرار کنیم به اَلَست با فضاگشایی و بله بگوییم. ما روز اَزل گفتیم بله، خداوند از ما پرسیده از جنس من هستی؟ گفتیم بله. هنوز هم باید لحظهلحظه آن بله را بگوییم با فضاگشایی، با عدم کردن مرکز که ما بله گفتیم.
و الآن اگر بخواهیم «بلی» بگوییم، هم باید به حرف بگوییم، هم به فعل، یعنی به عمل، وگرنه اگر به حرف بزنیم و عمل نکنیم این بهدرد نمیخورد، و بعداً تبدیل بشویم. ذهناً یاد بگیریم، عمل کنیم، فضا را باز کنیم، تبدیل بشویم، از جسم تبدیل بشویم. «فعل و قولِ ما شهود است و بیان»، تا ما یاد نگیریم، عمل نکنیم و تبدیل نشویم، نمیتوانیم وارد بشویم، توی دالان میمانیم.
میگوید که از چه، چرا لال شدیم؟ چرا عمل نمیکنیم؟ «از چه در دهلیزِ قاضی»، یعنی در این ذهن هیچ کاری نمیکنیم. نه اقرار به اَلَست میکنیم، نه بله میگوییم، نه عمل میکنیم، نه تبدیل میشویم. مگر برای این گواهی نیامدیم؟ یعنی مولانا اینقدر این را مُسَجّل میداند که اینجوری حرف میزند. میگوید، برای چه کاری آمدی؟ آمدی جمع کنی بعد بمیری بروی؟ آمدی در این دالان، آخر یک کسی رفته قاضی را ببیند، تمام عمرش توی دالان راه میرود؟
یعنی ما آمدیم هشیارانه قاضی را ببینیم و بعد آن موقع توی دالان، توی راهرو هی میرویم میآییم، میرویم میآییم، میرویم میآییم تا ببینیم. آقا پس قاضی چه شد؟! چرا ندیدی؟ خب در را باز نکردند. خب تو برای گواهی آمده بودی، میگفتی من از جنس قاضی هستم، وارد میشدی، از جنس غیر نیستم. بله؟ و همینطور این سه بیت:
🔟2️⃣5️⃣ ۲۰ 🔟2️⃣5️⃣
و اجازه بدهید راجعبه دکان هم چندتا چیز بخوانیم. درست است؟ بهاندازۀ کافی خواندهایم که باید او را نگاه کنیم. شما این بیتها را خواهش میکنم تکرار کنید تا بدانید که چرا گفت که «به من نگر که منم مونسِ تو اندر گور» که من در گور هستم، این زندگی مصنوعی زندگیای نیست که زندگی میخواسته من در این جهان به آن مشغول بشوم، مرتب درد ایجاد کنم، خرابکنندۀ زندگی خودم باشم، تنِ خودم باشم، فکر خودم باشم، و با غیر مونس بشوم و به او نگاه نکنم. بهاندازۀ کافی بیت خواندیم.
پارهدوزی میکنی اندر دکان
زیرِ این دکّانِ تو مدفون دو کان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۵۰)
هست این دکّان کِرایی، زود باش
تیشه بستان و تَکَش را میتراش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۵۱)
کرایی: اجارهای
تَک: ته، قعر، عمق
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تا که تیشه ناگهان بر کان نَهی
از دکان و پارهدوزی وارَهی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۵۲)
درست است؟ هِی تکههای مختلف را بههم وصل میکنیم در دکان. یک چیزی را خداوند از ما میگیرد، یک همانیدگی را، قبلاً با یک همسری من همانیده بودم الآن طلاق گرفتهام، الآن یکی دیگر میگیرم آن جای خالی را این را میگذارم، میدوزم آنجا. یک ضرری آنجا کردهام الآن یک نفعی اینجا کردهام، این را میدوزم آنجا که این هم دکان را باز نگه میدارم هم بهاصطلاح منذهنی را زنده نگه میدارم.
و اگر به اجناس دکان ضرر بخورد، بالاخره جورش میکنم به مردم بگویم که نه آقا ما دکانمان هم باز است، چیزهایمان هم خوب است و شما ما را تأیید کنید. آن تأییداتتان را بدهید، توجهتان را بدهی، بگویید ما باارزش هستیم.
توجه کنید یکی از راههای قرض کردن ارزش از این جهان همین توجه مردم است، تأیید مردم است که ما هم دیده میشویم. اینها مال ذهن است.
این دکان که زیر این دکان ما هست، درواقع کان عقل و عشق است. عقل و عشق دو روی یک سکه هستند. عقل کل و عشق کل، عشق خدا. عشق خدا یعنی زنده شدن به او. عقل هم یعنی عقلی که تمام این کائنات را اداره میکند. این دوتا میتواند مال ما باشد، این دکان نمیگذارد. شما میگویید، بابا دیگر من نمیخواهم هیچچیزی را بفروشم، نمیخواهم، نخرید.
نمیخواهم کسی چیزی از من بخرد، نمیخواهم بگویند زیبا هستی، چه هیکل خوبی داری، چقدر پولدار هستی، چه تاجر خوبی هستی، چه آدم عاقلی هستی، عقل معاش داری، چه همسر خوبی هستی، چه شوهر خوبی هستی، نمیخواهم. چه پدر خوبی هستی، چه معلم خوبی هستی، نمیخواهم، برای اینکه این دکان را اگر باز نگه دارم، این عقل کل و عشق کل، آن زیر میماند.
و بعد میگوید این دکان کرایهای است ها! هشتاد سال، نود سال به شما دادهاند. زود باش، یک کلنگ بگیر و تَهش را شروع کن به کَندن. زیر این است این، زیر این زندگی است، ما آمدیم در رو یک دکان باز کردیم. تا این دکان را تعطیل کنیم و بگوییم اینجا خانهٔ ما نیست و فاصلهٔ بین دوتا فکر باز میشود. «خارخار» است میگفت این «گَر»، یعنی اگر از این فکر به آن فکر تندتند نپریم، باز میشود زیرش، گنج میآید بالا. درواقع با کلنگ کَندن تهِ این دکان، فضاگشایی است، فضاگشایی است.
توجه کنید فضاگشایی هم یعنی شما آن چیزی که ذهن نشان میدهد که غیر است، میگویید نمیخواهم، نیا! پرهیز میکنید. با فضاگشایی فضاگشایی که تیشه را میزنی ناگهان میبینی که اِ اِ اِ! کان پیدا شد، معدن پیدا شد. «تا که تیشه ناگهان بر کان نَهی» یکدفعه فضاگشایی فضاگشایی فضاگشایی، شوخی گرفتن آنچه ذهن نشان میدهد، یکدفعه میبینی اِ اِ اِ! من عاشق شدم، من عاقل شدم، من وصل شدم، میفهمید خودتان. و از دکان و پارهدوزی و اینکه بگویید اینجا خانهٔ من است، «وارَهی». درست است؟ کِرایی، یعنی اجارهای. تَک یعنی ته، قعر، عمق.
توجه کنید، اگر این کار را نکنید وقتی مُردیم میگوید که این دکان را خداوند به ما داده، این را میگوید بیا برو بیرون، موقع مردن.
🔟2️⃣5️⃣ ۱۸ 🔟2️⃣5️⃣
و حالا میآییم به کلمهٔ «عُبور». الآن متوجه شدیم که این ذهن ما نه دکان است نه خانه است. بله؟ «در آن شبی که کُنی از دُکان و خانه عُبور» یعنی اشتباهاً تو اینجا را دکان کردی و یک چیزی را میفروشی یا چندتا چیز را میفروشی و به ارزشت واقف نیستی، ارزش واقعی درونیات. از این دکان باید عبور کنی.
این هم شروع میکنیم راجعبه دکان هم شعرهایی میخوانیم. همان اول بگوییم کسی که دکان باز کرده، که همهٔ ما باز کردهایم، شما اول اگر انکار میکنید شما دکان ندارید،
به دیگران نگاه کنید ببینید مثلاً اگر خانم هستید، به خانمها نگاه کنید میبینید که خانمهایی هستند که ارزش را از جهان قرض میکنند. چهجوری قرض میکنند؟ یک گردنبند میخرند میاندازند، النگو میاندازند، نمیدانم کلی خب بعضیها میروند عمل میکنند، چرا؟ میخواهند خودشان را بفروشند.
نه اینکه بفروشند به مردم آنطوری نه به آن اصطلاح. میخواهند در دکان ذهن یک چیزی را ارائه کنند به مردم که از مردم تأیید و توجه بگیرند که من از تو بهترم. درست است؟ «که اَنا خَیْرٌ دمِ شیطانی است» دمِ ابلیس است، که من بهتر از تو هستم.
شما در این حَدهای خیلی بهاصطلاح ثروتمندان ببینید که چهجوری از جهان ارزش قرض میکنند و خودشان را مقایسه میکنند، میگویند من از تو بهترم. یکدفعه میبینید یک اتومبیل خریده دو میلیون دلار قیمتش است، سه میلیون دلار قیمتش است، مثلاً نصفش طلا است، اصلاً برای راندن هم نیست فقط به اینکه میگوید که من این را دارم تو نداری.
«که اَنا خَیْرٌ دمِ شیطانی است» که من بهتر از تو هستم، این دمِ شیطان است. ما هم بهعنوان منذهنی نمایندۀ شیطان هستیم. اصلاً وقتی میگوییم من از تو بهترم به این دلیل، چه کسی حرف میزند؟ دمِ شیطانی، نزن این را! این از این دکان باید عبور کنی.
در دکان ما بهجای اینکه سرمایۀ اصلیمان را که حضور است، شکوفا شدن به بینهایت خداوند است، و ظهور عشق است، زنده کنیم، ما چیزهای ایندنیایی را و هنرهای ایندنیایی را به معرض نمایش و فروش میگذاریم. این درست نیست این و قرض میکنیم ارزش را، ما لازم نیست از جهان ارزش قرض کنیم، ما به جهان ارزش میدهیم.
آن کسی که دو میلیون دلار سه میلیون دلار اتومبیل میخرد، ارزش را از جهان قرض میکند، میگوید این مال جهان است، این مال من است. این بهاصطلاح چه میدانم مغازههای معروف در دنیا که مثلاً کت و شلوار میفروشند میگویند آقا ما بهترین کت و شلوار، کت و شلوار کت و شلوار است دیگر، حالا گران باشد مثلاً پنجاه هزار دلار کت و شلوار میشود؟ ولی دوختش فلان است مالِ، یعنی چکار دارم میکنم؟ این کت و شلوار یا این لباس زنانه مال فلان کس است و آن هم در دنیا معروف است، یعنی من ارزش را از دنیا قرض کردم. درست است این؟
دکان است، من میخواهم فقط دکان را بفهمید که چیست. شما از دکان بپر بیرون. گفت از دکان و خانه عبور کن و اینجا کلمهٔ «عَبَر» هم در این سه بیت بهمعنی چیست؟ عبور است.
قومی که بر بُراقِ بصیرت سفر کنند
بی ابر و بی غبار در آن مَهْ نظر کنند
در دانههای شهوتی آتش زنند زود
وز دامگاهِ صَعب به یک تَک عَبَر کنند
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۸۶۲)
بُراق: اسب تندرو، مَرکبِ هشیاری، مَرکبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد.
صَعب: سخت و دشوار
تَک: تاختن، دویدن، حمله
عَبَر کردن: عبور کردن و گذشتن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی عبور کنند.
از خارخارِ این گَرِ طَبع آن طرف روند
بزم و سرایِ گلشن جایِ دِگر کنند
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۸۶۲)
خارخار: وسوسه، اضطراب، نگرانی
گَر: بیماری گال یا کچلی، مرضی است که مویها را بریزاند و بدن خاصه انگشتان خارش کند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس شما همان قوم هستید که فضا را باز میکنید، سوار بُراقِ بصیرت خداوند میشوید و با این سفر میکنید و بی ابر و بی غبار که میگوید به من نگر به او نگاه میکنید و به دانههای شهوتی یعنی همانیدگیها آتش میزنید سریع و از این «دامگاه صَعب» که ما میگوییم خانه است، دکان است، به یک خیزش عبور میکنید.
شاید پس از خواندن این ابیات شما دکان را ببندید، چیزی را نفروشید به مردم، از جهان هم چیزی قرض نکنید، چون ذاتاً شما ارزش دارید. از خارخار یعنی وسوسه. وسوسه میبینید یک فکر نیامده آن یکی فکر، آن یکی فکر، آن یکی. گَر یعنی کَچل. درست میگوید از وسوسۀ این کچلِ منذهنی آن طرف روند. بهجای اینکه این ذهنِ همانیده را بزم و سرای گلشن بکنند، میروند فضای یکتایی را میکنند. اینها میدانند که این دکان جایِ ماندن نیست، جای تجارت نیست.
اینکه من یک چیز گرانی میخرم به تو میگویم من این را دارم تو نداری، من بهتر از تو هستم، این یعنی چه که؟ اصلاً این بیمعنی است، یک ذره فکر کنید. بعد آن موقع آن ذات اصلیمان را ول کردهایم اسیر این کردهایم که من از تو بهتر هستم.
🔟2️⃣5️⃣ ۱۶ 🔟2️⃣5️⃣
بیت اول غزل راجعبه انس صحبت کرد، انس. «به من نگر که منم مونسِ تو اندر گور» و ما فهمیدیم که واقعاً دراثر همانش ما به خواب همانیدگیها رفتهایم و این شبیه مُردن است و ذهن قبر ما است الآن. درست است که ما امتداد خدا هستیم هشیاری هستیم، ولی مُردهایم.
این منِ مجازی اینطوری که ما از همانیدگیها زندگی میخواهیم و به جان هم افتادهایم، همهمان درد داریم، دردها از درون ما میآید بالا، این زندگی نیست و جا تنگ است. جا تنگ است یعنی من نمیتوانم غیر از خودم تحمل کنم. الآن خواهیم دید که پندار کمال دارم.
پندار کمال یعنی من کامل هستم و شما همه ناقص هستید و برای این ناموس دارم. اگر حرفی بزنید که غیر از حرف من باشد، به من برمیخورد. و یک پای این مثلث گفتیم درد است. من مونسم یک همچون چیزی است الآن. خداوند میگوید «به من نگر که منم مونسِ تو اندر گور». امیدوارم که معنی گور را متوجه میشوید.
راجعبه انس بگوییم. منظور از کلمهٔ انس در این غزل این است که ما فقط با ذات خودمان، با خداوند میتوانیم انس داشته باشیم، با غیر نمیتوانیم. یا شما این را قبول میکنید یا نمیکنید. ابزارهایی ما به شما معرفی میکنیم که اینها را بخوانید و خودتان خودتان را متقاعد کنید و آگاه کنید که من با پول نمیتوانم انس بگیرم، با چیزی که ذهنم نشان میدهد، نمیتوانم انس بگیرم و مشکل من از اینجا است.
پنج وقت آمد نماز و رهنمون
عاشقان را فی صَلاةٍ دائِمون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۶۹)
نه به پنج آرام گیرد آن خُمار
که درآن سَرهاست نی پانصد هزار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۷۰)
نیست زُرْ غِبّاً وظیفهٔ عاشقان
سخت مُستسقیست جانِ صادقان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۷۱)
وظیفه: مستمری، حقوق
مُستسقی: کسی که بیماری استسقا (تشنگی بسیار زیاد) دارد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یک بیت راجعبه انس است و این است:
نیست زُر غِبّاً وظیفهٔ ماهیان
زآنکه بی دریا ندارند اُنسِ جان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۷۲)
درست است؟ منظور این بیت است. ولی میگوید مردم پنج وقت نماز میخوانند، ولی قرار است انسان دائماً وصل باشد. اگر وصل نباشد، حَیِّ قَیُوم نباشد، به ذات خودش قائم نشود، نمیتواند جانش را حس کند، نمیتواند زندگی بکند، زندگیاش مصنوعی میشود. زندگی با منذهنی مصنوعی است حتی اگر شما دنیا را داشته باشید. نمک ندارد، مزه ندارد. اینها را مولانا میگوید.
پس نماز و رهنمون برای مسلمانان پنج وقت است، ولی عاشقان دائماً وصل هستند در نماز دائمی هستند. میگوید که آن خماری که در سر ما است، یعنی این بیمزگی، این دردها، این ناراحتیها که دراثر جدایی از خداوند در سرِ ما آمده، نه به پنج بار نماز خواندن از بین میرود شفا پیدا میکند نه پانصد هزار. ما باید وصل بشویم، چارهٔ دیگری نداریم.
دردهای بشر هم شفا پیدا نخواهد کرد، خرّوبی بشر از بین نخواهد رفت مگر اینکه ما سعی بکنیم مردم متوجه بشوند که با منذهنی نمیشود زندگی کرد. با منذهنی هر کدام از ما خرّوب هستیم. جمع بکنیم، همه خرّوب هستیم و شما میبینید که هر کسی بدن خودش را خراب میکند، فکر خودش را خراب میکند، احساسات خودش را خراب میکند، جانش مصنوعی است و انعکاسش در بیرون هم خرابکاری است و ما تقریباً همهجا را داریم خراب میکنیم.
یکی بیاید جواب بدهد که چرا ما جنگ میکنیم؟ اگر قرار باشد که هر کدام از ما بیشتر از صد سال عمر نکنیم، برای چه جنگ میکنیم و اینهمه خرابکاری میکنیم، آدمها را میکُشیم. چرا؟ جواب منطقی ندارد، هیچ جوابی ندارد بهجز حماقت، بهجز اینکه از او دور شدهایم، بهجز اینکه زندگی را درک نمیکنیم، بهجز اینکه از اغیار زندگی میخواهیم و با آنها مونس هستیم.
برای همین میگوید «نیست زُر غِبّاً وظیفهٔ عاشقان» و غذای عاشقان که بعضی موقعها خدا را ببینند، منظور از «زُر غِبّاً» این است که نمیشود شما بعضی موقعها حالا با خدا آشنا بشوید وصل بشوید. همیشه باید وصل باشید.
«جان صادقان»، آنهایی که حقیقتاً صادق هستند، ریا نمیکنند و میدانند از جنس زندگی هستند و میخواهند در این راه کار کنند، جانشان بسیار تشنه است، تشنگی را حس میکنند. این «صَلاةٍ دَائِمُون»،
«الَّذِينَ هُمْ عَلَىٰ صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ.»
«آنان كه به نماز مداومت مىورزند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ معارج (۷۰)، آیهٔ ۲۳)
میبینید که آیهٔ قرآن است. و «زُر غِبّاً» یعنی بعضی موقعها ببینیم همدیگر را. به من نگر. «به من نگر» نمیگوید که روزی سه بار چهار بار به من نگر. به من نگر یعنی نگاهت را از روی من برندار، فقط من را ببین. بیتهایش را خواندیم.
خلاصه خداوند به شما میگوید که فقط من را باید ببینی، مرکز تو باید عدم باشد، هیچ چارهٔ دیگری نداری. شما این را قبول میکنید؟ ساده است دیگر.
🔟2️⃣5️⃣ ۱۴ 🔟2️⃣5️⃣
برنامه شماره ۱۰۲۵ گنج حضور
فایل تصویری - بخش دوم
/channel/GanjeHozourMessages
اوّل و آخِر تویی ما در میان
هیچِ هیچی که نیاید در بیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱)
«همانطور که عظمت بینهایتِ الهی قابلِبیان نیست و باید به آن زنده شویم، ناچیزی ما هم بهعنوان منذهنی قابلِبیان نیست و ارزش بیان ندارد. باید هرچه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم.»
نهتنها باید فضا را باز کنیم به او زنده بشویم، بلکه به «رُخی» بنگریم که «نمک» از او دارد. به رُخ مولانا، به شعر مولانا یا کسی که واقعاً آزاد شده. «بدآن رُخی بنگر کاو نمک ز» زندگی دارد، «ز حق دارد»، «ز» خداوند دارد. «بُوَد که ناگه از آن رُخْ تو دولتی بِبَری»، ما داریم الآن به رُخ مولانا نگاه میکنیم این شعرها را میخوانیم. به رُخ مولانا اینطوری نگاه میکنند دیگر.
و میدانید «عقلْ» یعنی عقل کل. دارد رابطهٔ عقل کل و ذهن را میگوید. ذهن تن ماست، عقل کل «پدر» است. عقل کل «پدر» است، ذهن «مادر» است. پس بنابراین اگر ذهن ساده بشود، بهاصطلاح ما میتوانیم به «پدر» نگاه کنیم. به پدر نگاه کن یعنی فضا را باز کن به زندگی نگاه کن، به مادر نگاه نکن.
در اینجا باز هم درست است که اسم پدر و مادر میگوید، میگوید که ما از مادر متولد شدیم البته، ما از توی ذهن آمدیم بیرون، ولی اگر تو میگوید پسر خوبی هستی، تو باید به پدر نگاه کنی. یعنی ما آمدیم رفتیم ذهن، از ذهن متولد شدیم. دوباره به ذهن نگاه نکن، به پدر نگاه کن، به خداوند نگاه کن. پس در اینجا «پدر» خداوند است، شما هم هشیاری حضور هستید، امتدادش هستید که باید به او نگاه کنی، اگر برگردی دوباره به ذهن نگاه کنی کارَت خراب میشود.
بدان که پیر سراسر صفاتِ حق باشد
اگرچه پیر نماید به صورتِ بشری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۷۲)
«بدان که پیر» در اینجا گفت که چه؟ به کسی، بهروی کسی نگاه کن که «نمک»، ادویهاش، مزهاش از خداوند است. توجه کنید تمام مزه از آنور میآید، وگرنه همهچیز بیمزه میشود. با منذهنی همهچیز بیمزه میشود. شما پول داشته باشی، خانهٔ بزرگ داشته باشی، همهچیز داشته باشی، بیمزه میشود، نمک ندارد.
«پیر» در این مورد مولانا، همهاش صفات خداوند را دارد، «بدان که پیر سراسر صفاتِ حق باشد». امروز راجعبه پیر صحبت خواهم کرد. «اگرچه پیر نماید به صورتِ بشری»، اگر پیر بهصورت بشر هم هست که بهصورت بشر هست، به بشر بودنش نگاه نکن، نگو این هم مثل من یک آدم است من هم آدم هستم، این هم آدم است، فرقی نداریم. نه، او به خداوند زنده شده، به «حَیِّ قَیّوم» زنده شده، او به او نگاه میکند، شما به غیر نگاه میکنید. تا زمانی که به غیر نگاه نکنید، شما هم به حق نگاه کنید، باید از پیر حرفشنوی داشته باشید.
🔟2️⃣5️⃣ ۱۳ 🔟2️⃣5️⃣
به من نِگر که مرا یار امتحانها کرد
به حیله بُرد مرا کَشْکَشان به گُلزاری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۶۹)
کَشْکَشان: کشانکشان، در حال کشیدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یار امتحان میکند در این لحظه، یک چیزی وجود دارد، این را باید شما قبول کنید، فضا باز کنید در اطرافش. وظیفۀ شما این است که فضا باز کنید در اطرافش، رضا داشته باشید، توکل داشته باشید که فضای گشودهشده خِردش کار میکند، پذیرش داشته باشید، پس از امتحان قبول شدید.
«به حیله بُرد مرا» یعنی با تدبیرش بُرد مرا «کَشْکَشان»، هِی مرتب شما را میکِشد، ببینید چه دارد میگوید، خداوند شما را مرتب میخواهد بکِشد به گلزار ببرد، ما هم به زور خودمان را از دستش رها کرده بهسویِ جهنم میبریم. جهنم، آتش همانیدگیهای ما است.
«گُلی نمود که گُلها ز رَشکِ او میریخت». شما وقتی شکوفا میشوید از مرکزتان بهصورتِ یک گل میآیید بالا، یا یک خورشید میآیید بالا، از غیرت آن گل یا از حسادتش، بقیۀ گلهای همانیدگی میریزند. هیچچیزی در این جهان، دیگر نمیتواند به مرکزتان بیاید، شوق زندگی در شما میدمد. آیا شما همانیدگیها را به مرکزتان نیاورید، از آنها سود نخواهید برد؟ استفاده نمیتوانید بکنید؟ چرا، میتوانید بکنید، اتفاقاً بهتر.
«گُلی نمود»، این گل درواقع شکوفا شدن زندگی در شما است. خداوند میآید در مرکز شما، بهصورتِ شما شکوفا میشود، بهصورتِ خورشید طلوع میکند، دیگر نور همانیدگیها را نمیخواهید، آنها میریزند. «بُتی که جمله بُتان پیشِ او گرفتاری»، بعد یک بُتی که شما باشید، وقتی به زندگی زنده میشوید، بقیۀ بُتها متوجه میشوید، یعنی بتهای دیگر منهای ذهنی هستند، میگویید بابا اینها گرفتار هستند، خودشان خودشان را گرفتار کردند، همانیدگی گرفتاری میآورد، «بُتی که جمله بُتان» یعنی بُتانِ جسمی «پیشِ او گرفتاری».
و وقتی شما به آنجا میرسید، بهصورتِ زندگی سرتان را میجنبانید، «چنین چنین، به تعجّب»، به شگفتی، عجب! میشود همچو چیزی؟! که من آزاد شدم، من شادی بیسبب دارم، من آرامش بیسبب دارم، من متوجه هستم که منهای ذهنی چقدر گرفتار هستند، شما سری میجنبانید بهصورتِ زندگی. «چنین چنین، به تعجّب سَری بِجُنبانید» که بله این نادر است، کمیاب است، عجیب است، غریب است، بالاخره نگاه کن. یعنی میخواهد بگوید که این میشود، ولی نادر و غریب است، شما به زندگی زنده میشوید، گل حضور شما شکوفا میشود، شما بهصورتِ یک زیباروی و یک انسان کامل از مرکزتان طلوع میکنید و از دست همانیدگیها رها میشوید. کمیاب است، کم اتفاق میافتد، غریب است، ولی اتفاق میافتد، به آن بالاخره نگاه کن. «باری» یعنی یک بار گاهی اوقات معنی میدهد، یا سرانجام بالاخره نگاه کن به این موضوع. کَشْکَشان: کشانکشان. رَشک یعنی حسد.
و دوباره مطلبی میخوانیم راجعبه اینکه «به من نگر». من امیدوارم که «به من نگر» تا حالا جا افتاده باشد که شما دیگر فضا را باز میکنید به او مینگرید، ذهنتان دیگر استدلال نمیکند نه حالا فعلاً ببینیم چه میشود، ببینیم چه میشود را هم برای شما قدغن کرد. درست است؟
چو مشتریِّ دو چشمِ تو حَیِّ قَیّومَست
به چنگِ زاغ مَده چشم را چو مُرداری
دهی تو کالۀ فانی بَری عِوَض باقی
لطیف مشتریی، سودمندْ بازاری
خَمُش خَمُش، که اگرچه تو چشم را بَستی
ریایِ خلق کَشیدَت به نظم و اشعاری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۶۹)
حَیِّ قَیّوم: زندهٔ ابدی، زندهٔ پاینده، منظور زندگی است.
ریا: تظاهر، حیله، دورویی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حَیِّ قَیّوم: زندهٔ ابدی، زندهٔ پاینده. وقتی زندگی یا ما بهصورت زندگی روی پای زندگی قائم میشویم، این زندگی قائم به ذات خودش است و ما آن هستیم، درست است؟ ما «حَیِّ قَیّوم» هستیم، شبیه خداوند. وابسته به این جهان نیستیم.
ریا: دورویی، دروغ. «ریایِ خلق» یعنی منذهنیِ خلق، عقل همانیدگیِ خلق که ما را میکِشد به گفتار، درست است؟
مشتری ما چه هست؟ مشتری ما، در ضمن خداوند هم به ذات خودش قائم است یعنی اگر تمام این کائنات نابود هم بشود، خداوند، خداوند است. این چیزها را ما با ذهنمان نمیتوانیم بفهمیم، چون مشتری دو چشم ما هم که چشم عدم ماست، «حَیِّ قَیّوم» است، یعنی چه؟ ما هم بهصورت «حَیِّ قَیّوم» هستیم.
تو این دو چشم را بهدست «زاغ مَده». «زاغ» همین منذهنی است. «به چنگِ زاغ مَده چشم را چو مُرداری»، مُردار دوباره اشاره میکند که انسان در منذهنی مرده و منذهنی مثل زاغ است. زاغ منذهنی ما را مُردار کرده، درحالیکه ما زندهٔ ابدی هستیم به ذات خداوند.
شما میخواهید زنده به ذات خداوند بشوید یا به چنگ یک زاغ بیفتید مثل یک مُرداری شما را بدرد، درحالیکه امتداد خدا هستید. کدام یکی را میخواهید؟ خب واضح است شما میخواهید «حَیِّ قَیّوم» بشوید، زندگی قائم به ذات خودش.
🔟2️⃣5️⃣ ۱۱ 🔟2️⃣5️⃣
وَحَل یعنی گِل و لای میدانید، که خر و چهارپایان در آن بمانند. تأویل در اینجا بهمعنی توجیه کردن موضوعی. مُضْطَر: بیچاره. درست است؟ مولانا به ما میگوید که اگر تو در باتلاق همانیدگیها جا خوش کردی میگویی اینجا دُکان است، اینجا خانه است، پس حسّ تو، فهم تو از خر کمتر است، برای اینکه دل اصلیِ تو، تو بهعنوان امتداد خدا از این وَحَلها، از این گِلهای همانیدگی نمیخواهی بجهی.
و آن موقع میگوید به من فرصت بده، حالا فردا، الآن نمیخواهم، الآن اقدامی نمیکنم، الآن سی سالَم است با ذهن میخواهم زندگی کنم، وقتی پنجاهساله شدم میآیم، از گِلم میآیم بیرون. واقعاً خر در گِل بیست سال میمانَد میگوید حالا وقتی بیست سال گذشت میآیم بیرون؟
«در وَحَل» یعنی در گِل «تأویلِ رُخصَت میکُنی» یعنی توجیه میکنی که اجازه بدهید بیشتر بمانیم اینجا؟ برای اینکه نمیخواهی دل از آن برکَنی. دل برکَن از همانیدگیها، زنده شو به زندگی.
و استدلال میکند این روا است که من در گِل بمانم، در ذهن بمانم، با منذهنی درد ایجاد کنم، روابطم را خراب کنم، بدنم را خراب کنم، این روا باشد، برای اینکه من یک آدم بیچارهای هستم و خداوند عاجزی مثل من را نمیگیرد. درست است که او گفته از اینجا بپر بیرون زود، حالا میگوید بابا اینکه آدم بدبختی است، بگذار حالا توی ذهن زندگی کند.
اینطوری است؟ نَه. یک بار که مرکزمان را جسم میکنیم به خودمان ضرر میزنیم، یک بار عدم میکنیم فایده میرسانیم. اینطوری نیست که شما بگویید که به منِ بیچاره خدا رحم میکند. این سیستم در ما نهادینه شده. مرکز جسم هزار جور گرفتاری برای ما ایجاد میکند. شما یک روز بیشتر در دُکان و این خانهٔ ذهن بمانید به خودتان لطمه میزنید، اگر نمانید سود میرسانید. درست است؟ هِی عقب نیندازید، نگویید الآن وقتش نیست. مطلب دیگری میخوانم از دیوان شمس.
نگاهبانِ دو دیدهست چشمِ دلداری
نگاه دار نظر از رُخِ دگر یاری
وَگَر به سینه درآید به غیرِ آن دلبر
بگو: برو که همی تَرسم از جگرخواری
هَلا، مباد که چشمش به چشمِ تو نِگرَد
درونِ چشمِ تو بیند خیالِ اَغْیاری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۶۹)
دلدار: در اینجا بهمعنیِ ادارهکنندهٔ دل و مرکز است.
اَغیار: جمع غیر بهمعنیِ بیگانگان، مخالفان، دشمنان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اَغیار: جمع غیر بهمعنیِ بیگانگان، مخالفان. اَغیار در ضمن شما میدانید الآن دیگر، اَغیار که جمع غیر است، «غیر» یعنی آن چیزی که ذهن نشان میدهد. در ما یک فضای گشودهشده وجود دارد، ما از جنس خداوند هستیم، غیر از این جنس که با مرکز عدم در ما خودش را نشان میدهد بقیه هرچه ذهنمان نشان میدهد غیر است. شما اگر غیر را مونس خودتان کردید یعنی با آنها همانیده شدید، وای به حالتان! نمیتوانید از دردهایی که خودتان برای خودتان ایجاد میکنید جان سالم بهدر ببَرید. اگر جسم در مرکزتان باشد گفتیم شما میشوید خَرّوب یعنی بسیار خرابکننده، همهچیزتان را خراب میکنید.
درّندهٔ آنکه گفت پیدا
سوزندهٔ آنکه در نهان گفت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۶۷)
شما از جنسی هستید که با هر چیزی که همانیده بشوید خودتان آن را میدَرید. توجه میکنید کسی که الآن بلند میشود میخواهد خودش را در معرض نمایش بگذارد که دُکان بود، دارد خودش را میدَرد، نمیفهمد. و اگر بهصورت شرطیشدهٔ ناآگاهانه این کار را بکند یعنی بیاید بالا بهعنوان منذهنی، خودش را میسوزاند، پژمرده میکند.
درّندهٔ آنکه گفت پیدا
سوزندهٔ آنکه در نهان گفت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۶۷)
شما ها! شما خودتان خودتان را میسوزانید، خودتان خودتان را میدَرید، خداوند نمیدَرد. یک جنسی بهنام امتداد خدا که ما هستیم آمده، با هر کسی همانیده بشود، هر جسمی بهوجود بیاید، این را میدَرد تا به او زنده بشود. این مکانیزم کار است. شما نگویید من عاجز هستم که او من را نمیگیرد. او نمیگیرد، خودتان میگیرید خودتان را!
ما خودمان خودمان را میدَریم، خَرّوب خودمان خودمان هستیم. این هم دیدِ اشتباه است که منذهنی فکر میکند که دیگران این مسائل را برای ما ایجاد میکنند. وقتی ما چیزها را میگذاریم مرکزمان، درست است؟ ما زندگی را تبدیل به مسئله، مانع و دشمن و درد میکنیم، ما میکنیم، منتها دید غلط ما میگوید تو میکنی، تقصیر تو است. «ملامت» کار شیطانی است. منعکس کردن روی دیگران، تو میکنی، کار شیطانی است، عدم قبول مسئولیت.
میگوید چشم خداوند، دلدار اصلیِ ما، نگهبان دیدِ عدم ما است، یعنی هر لحظه نگاه میکند ببیند شما او را میبینید، خداوند را میبینید با فضاگشایی یا یک غیر را میبینید؟ الآن به شما توصیه میکند «نگاه دار نظر از رُخِ دگر یاری». «دگر یار» آن چیزی است که ذهن نشان میدهد.
🔟2️⃣5️⃣ ۹ 🔟2️⃣5️⃣
خُب این سه بیت را بررسی کردیم، الآن راجعبه این واژههای باردار من ابیاتی را میخوانم، خواهش میکنم شما این ابیات را تکرار کنید که این معنا در شما جا بیفتد.
مولانا همین معانی را بهصورتهای دیگر هم میگوید، که وقتی بهصورتهایی دیگر میگوید شما جنبههای دیگری از زندگی خودتان را هم میشناسید، خوب دقت کنید فقط از یک زاویه نگاه کنید به خودتان ممکن است که آن دید کافی نباشد که شما این منذهنی را شخم بزنید. این را باید شخم بزنید.
این شما اگر این را شخم بزنید سببسازی ذهنی به طریق اعلا در ذهن شما میماند، یعنی اگر شما این لحظه فضا را باز کنید باز هم سببسازی ذهنی در کارهای مادی میتوانید بکنید، ولی این دفعه با دید بازتر، با خرد زندگی. توجه میکنید؟
بدترین سببسازی ذهنی موقعی است که ما فضا را بستهایم. شما نگاه کنید وقتی که ما دچار درد میشویم سببسازیهای ما هم اصلاً یک چیز بیهوده و بیربطی است. مثلاً من دراثر همانیدگی خودم درد میکشم شما را ملامت میکنم، میگویم شما من را عصبانی میکنید. درد درون من میآید بالا خودش را میخواهد بیان کند الآن، میگویم تو داری من را عصبانی میکنی، تو یک کاری کردی که من عصبانی بشوم، میخواستی آن حرف را نزنی.
خُب اگر فضاگشا باشی حرف او روی شما اثر ندارد. توجه میکنید؟ سببسازی هرچه هشیاری میآید پایین غلطتر میشود، یعنی با واقعیت بیرون وفق نمیدهد و یک چیز هپروتی است، مثل یک آدم دیوانه که اصلاً حرفهایی که میزند در بیرون معنی ندارد که، میگوید یک چیزهایی سبب یک چیزهایی میشود که اصلاً شما میگویید مگر میشود چنین چیزی؟ پس ابیاتی راجعبه این کلمات باردار میخوانم:
ننگرم کس را وگر هم بنگرم
او بهانه باشد و، تو مَنْظَرم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹)
مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی شما میگویید من به کسی یا چیزی که ذهنم نشان میدهد نگاه نمیکنم، اگر هم بکنم او بهانهای است که من فضا را باز کنم تو را ببینم، داریم راجعبه «به من نگر» داریم صحبت میکنیم.
جمله مرغانِ مُنازع، بازوار
بشنوید این طبلِ بازِ شهریار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۳)
مُنازع: نزاعکننده، ستیزهگر
طبلِ باز: طبلی که وقتِ پروازِ باز بهسویِ صید یا وقت رجوع میزدهاند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ز اختلافِ خویش سویِ اتّحاد
هین ز هر جانب روان گردید شاد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٧۴۴)
درست است؟ منازع یعنی نزاعکننده. طبلِ باز: طبلی که وقتِ پروازِ باز بهسویِ صید به وقت رجوع میزدهاند. یعنی یک طبلی میزدند که باز میرفت شکار میکرد، یکی دیگر میزدند باز برمیگشت.
الآن خداوند طبل برگشت را دارد میزند. ما از پیش خداوند پرواز کردیم بهعنوان باز آمدهایم، الآن مرتب طبل میزند که بهسوی من برگردید. ولی متأسفانه اینجا بر اثر هشیاری جسمی و اختلافاتی که در سطح ذهن داریم ما، میگوییم مثلاً عبادت را آنجوری نمیکنند اینجوری میکنند، تو کافری، تو هم میگویی من کافرم، به جان هم افتادیم، ما مُنازع هستیم.
همهٔ مرغان، یعنی همهٔ انسانها که مثل مرغ هستند بهصورت هشیاری، بازوار بشنوید صدای برگشت و صدای اِرجعی را، برگردید بهسوی من، هر لحظه زندگی میگوید برگردید بهسوی من، از این ذهن برگردید بهسوی من، اختلاف را بگذارید کنار، اختلاف را ذهن ایجاد کردهاست.
بهسوی یکتایی یا اتحاد براساس فضای گشودهشده و یکتایی از هر طرف که رفتهاید برگردید. ما در جهت سوها رفتهایم، هر کسی هم سوی خودش را دارد. از سوها برگردید، فضا را باز کنید، این فضای بازشده در همه یکی است، در همه از جنس زندگی است. درست است؟
حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم
نَحْوَهُ هٰذَا الَّذی لَمْ یَنْهَکُم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵)
«در هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن بازنداشتهاست.»
این بیت خیلی ساده به شما میگوید که اصلاً حق ندارید به چیز دیگر نگاه کنید، فقط باید به من نگاه کنید. «در هر وضعیتی هستید روی خود را بهسوی آن وحدت» یا آن سلیمان یا خداوند «بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن بازنداشتهاست».
این بیت را حفظ کنید و این دو بیت قبلی را هم همینطور، که من در حال نزاع و بحث و جدل در ذهنم هستم، من باید برگردم. هر اختلافی، هر تعارضی در ذهنم هست میاندازم دور، برمیگردم و به این بیت توجه میکنم. درست است؟ در هر وضعیت ذهنی هستم، من الآن فضا را باز میکنم رو به سوی او میکنم، مرکزم را عدم میکنم. این کار برای من مجاز است و مونس دیگری پیدا کردن برای من مجاز نیست. مونسِ ذهنی مجاز نیست از نظر قوانین خداوند. یا این بیت:
🔟2️⃣5️⃣ ۷ 🔟2️⃣5️⃣
درین بحر، درین بحر، همه چیز بگُنجد
مترسید، مترسید، گریبان مدَرانید
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۶۳۷)
و متوجه میشویم در ضمن شب است، در اینجا [شکل ۱ (دایره همانیدگیها)] شب است، ما درست نمیبینیم. وقتی شب است درست نمیبینید، شما میتوانید از راهنمایی مولانا استفاده کنید. برای همین میخوانیم، درست است که بهصورت فکر است، عرض کردم بهزودی انشاءاللّه چراغ حضور را روشن میکند و شما از این فضا عبور میکنید و البته فضا باز میشود [شکل ۲ (دایره عدم)]، باز میشود، باز میشود، هیچچیزی دیگر نمیماند، [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] برمیگردیم به حالت اول یعنی قبل از ورود به این جهان بودیم، این منظور آمدن ما به این جهان است. توجه میکنید؟ هر هفته من میگویم.
و درواقع ما داریم به بینهایت و ابدیت او هشیارانه با خواندن ابیات زنده میشویم. مرتب یکی از این نقطهچینها [شکل ۲ (دایره عدم)] را رها میکنیم میرود و این فضا بازتر میشود، بازتر [شکل ۰ (دایره عدم اولیه)] میشود، «هست ارضُالله» بینهایت، «ای صدرِ اَجَل»، این را هم میفهمم.
سلامِ من شِنَوی درلَحَد، خبر شَوَدَت
که هیچ وقت نبودی زچشمِ من مَستور
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۴۵)
خب اگر شما فضا را باز کنید، یعنی آن چیزی را که ذهن نشان میدهد بگویید این جسم است و هشیاری جسمی است، من اصلاً با این هشیاری جسمی نمیتوانم کار را پیش ببرم، درست است؟ مرکزت عدم بشود، سلام او را میشنوی. شنیدن سلام او، الآن خواهیم خواند ابیاتش را، درواقع تسلیم و فضاگشایی شماست. تسلیم یعنی پذیرش اتفاق این لحظه، آن چیزی که ذهن نشان میدهد، قبل از قضاوت و رفتن به ذهن، مرکز را عدم میکند. همینکه مرکز را عدم بکنیم ما، سلام خداوند را میشنویم.
پس «سلامِ من شِنَوی در لَحَد»، لَحَد باز هم یعنی گور، قبر، هنوز از قبر بیرون نرفتیم. ما میتوانیم با فضاگشایی سلام او را بشنویم و بفهمیم که با این بیت خداوند هر لحظه به ما درود میفرستد، سلام میکند به امتداد خودش و رحمت اندر رحمت است، میخواهد ما را به خودش زنده کند و چون مشغول ذهن هستیم و دیدن برحسب همانیدگیها، این موضوع را متوجه نمیشویم.
در ضمن این را هم میدانیم که دیدن برحسب همانیدگیها درد زیادی ایجاد میکند. هر همانیدگی درد ایجاد میکند و هشیاری ما را میآورد پایین، ما در ذهن به یک چیزی دست میزنیم بهنام سببسازی. سببسازی وسیلهٔ زندگی ما در جهان مادی است. توجه میکنید؟ ولی با توجه به اینکه زندگی از جنس جسم نیست، خداوند از جنس جسم نیست، اصل ما هم از جنس جسم نیست، با سببسازی ذهنی که از یک جسمی به یک جسم دیگر، از یک حالتی به یک حالت دیگر میرود، نمیتوانید شما به اصلتان زنده بشوید، نمیتوانید به خداوند برسید.
بنابراین با ذهن نباید کار کنید. ولی سببسازی ذهنی سبب زندگی مادی ما میشود. مثلاً شما میخواهید بروید چندتا چیز بخرید، هی دنبال هم میچینید. بلند میشوم سوار اتومبیل میشوم، این یک سبب. اتومبیل را روشن میکنم، میروم میرسم به مغازه، این دوتا. در آنجا میروم این چیزهایی که لیستش را نوشتم پیدا میکنم میگذارم توی سبد، این سهتا. بعد میآیم پولش را میدهم، میآیم بیرون این مال من میشود، این چهارتا. یعنی مرتب و اینها را میآورم سر جای خودش خانه میگذارم، این شد پنجتا. یعنی اینها سببسازی ذهنی است. اگر سببسازی ذهنی نباشد، ما در جهان مادی نمیتوانیم زندگی کنیم. بنابراین خیلی عادت کردیم به سببسازی ذهنی.
یک مدیر کارخانه میخواهد ببیند که این ماشینها را باید چهجوری بچیند، بهترین راندمان را بگیرد، مرتب اینها را روی کاغذ میکشد، عملاً هم کار میکند، بهاصطلاح جای این ماشینها را تغییر میدهد تا بهترین راندمان را بگیرد، اینها همه سببسازی ذهنی است. ولی سببسازی ذهنی در زنده شدن به خداوند و رسیدن به منظور اصلی ما اصلاً کار نمیکند. توجه میکنید؟
آن جایش در ذهن است, سببسازی، برای همین میگوید «جمله قرآن هست در قطعِ سبب» همهٔ قرآن برای این آمده که سببسازی ذهنی را تعطیل کند. پس سببسازی ذهنی جایش توی کارِ زندگیِ بیرونی است، ولی در درون وقتی فضا باز میشود شما بهجای سببسازی ذهنی به یک سببسازی دیگری که قضا و کُنْفَکان کار میکند، ما میگوییم درست مثل اینکه میگوییم خداوند قضاوت میکند و او میگوید «بشو و میشود» و این فضا باز میشود و ما از چنگ همانیدگیها رها میشویم.
میگوید پس سلام او را وقتی مرکز عدم میشود ما میشنویم، پیغام او را میشنویم، یعنی زندگی، خداوند به امتداد خودش که شما هستید پیغام میدهد در درون و شما میشنوید، چون مونستان یک جسم نیست، الآن مونستان عدم است.
🔟2️⃣5️⃣ ۵ 🔟2️⃣5️⃣