ganjehozourprogramstext | Unsorted

Telegram-канал ganjehozourprogramstext - گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

4787

چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.

Subscribe to a channel

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

/channel/GanjeHozorTeleText/15161

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل PDF متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۲-۱۰۲۵ (روزهای سه‌شنبه)

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل‌ PDF متن کامل برنامه ۱۰۲۵ با لینک ابیات و آیات به فایل اصلی صوتی در سایت گنج حضور
WWW.PARVIZSHAHBAZI.COM

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل‌ تصویری بخش چهارم برنامه ۱۰۲۵ با زیرنویس چسبیده

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل‌ تصویری بخش دوم برنامه ۱۰۲۵ با زیرنویس چسبیده

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

/channel/GanjeHozorTeleText/15081

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل PDF متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۱-۱۰۲۵ (روزهای جمعه)

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

- سه بیت از دفتر پنجم بیان می‌کند دو جور رفتن به‌سمت زندگی هست: یکی فضا را باز کنی به‌صورت هشیاری خالص بروی، و یکی هم فضا را ببندی به‌صورت فکر و هشیاریِ جسمی بروی. دراین‌صورت این خیالات خودمان است که گرداگرد سراپردهٔ جمال خدا را گرفته.

- شش بیت جالب از دفتر سوم نشان می‌دهد که اگر ما واقعاً بخواهیم فضای گشوده‌شدهٔ درونمان را که قرآن مقدس ما است، بخوانیم، خداوند آن چشم نیکو را به ما می‌دهد.

حُسنِ ظَنّ است و امیدی خوش تو را
که تو را گوید به هر دَم برتر آ

(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۶۶)


✓بخش چهارم

- مرور خلاصه‌ای از ابتدای غزل تا بدین‌جا، و بیان نحوهٔ کار با اشعار مولانا. خواندن و تکرار این‌همه بیت به این دلیل است که هر کدام همچون آینه‌ای اشتباه و لغزشی را در ما نشان می‌دهد تا آن را اصلاح کرده و دوباره نلغزیم.

- در بیت یازدهم خداوند می‌گوید خیلی مواظب باش که با ذهنت مرا مثل بشر نبینی، چراکه تو از جنس روح و هشیاریِ بسیاربسیار لطیف هستی. در این حالتِ لطافت، ما قدرت خداوند را داریم و به او زنده هستیم. همچنین عشق یا اتحاد مجدد با خدا، بسیار غیرتمند است و اگر زُمختی و قدرتمندیِ من‌ذهنی را داشته باشیم، اجازه نمی‌دهد وارد فضای یکتایی شده و با او یکی شویم.

- در این قسمت مراجعه به ابیاتی با موضوع «غیرت زندگی» که قبلاً ارائه شده، به ما کمک می‌کند.

- تک‌بیت غلام کردنِ «خشم» در راه رفتن به‌سوی خدا

- تک‌بیت خدمت کردن به خود و مردم، با فضاگشایی و اخلاق حضور

- در بیت دوازدهم خداوند می‌گوید اگر شما الآن در ذهن بگویید که من می‌خواهم به‌عنوان خورشید از مرکزم طلوع کنم، حتی اگر این نمدِ ذهن که شما به‌عنوان امتداد خدا و آینه در آن هستید، صد لایه هم باشد، نمی‌تواند جلوی تابش خورشید درون شما را بگیرد؛ چون اگر راست بگویید زندگی لحظه‌به‌لحظه به شما کمک می‌کند. 

- در سه بیت از داستان «سلطان‌محمود و شب‌دزدان» از دفتر ششم، خداوند از ما می‌خواهد زاهد خوب یعنی فضاگشا شویم و پرهیز کنیم.

- در بیت سیزدهم خداوند از ما می‌خواهد شادی کنیم و به‌سوی کسانی که شادی را دوست دارند، به آن اعتقاد دارند و شادی بی‌سبب را چشیده‌اند برویم، یعنی این مطالب را به کسانی که به بلوغ عاطفی رسیده و آمادهٔ پذیرش عشق هستند، بگوییم.

- هشت بیت از دفتر ششم از ما می‌خواهد که با حال خودمان که حال من‌ذهنی است، حال خداوند را حدس نزنیم و خودمان را وصف نکنیم. انسان‌هایی که آمادهٔ به حضور رسیدن هستند زیاد حرف نمی‌زنند، بلکه سکوت می‌کنند.

یا چو اَحوَل این دویی را نوش کن
یا دهان بَردوز و خوش خاموش کن

(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۳۵)

یا به نوبت، گه سکوت و گه کلام
اَحوَلانه طبل می‌زن، وَالسَّلام

(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۳۶)

- سه بیت «سلیمان‌جو» بودن؛ به‌معنی تحقیق در مولانا و تکرار و تأمل روی ابیات آن

- در بیت چهاردهم مولانا تجسمی ارائه می‌دهد، بدین صورت که دُورِ بشریت خندقی کَنده شده و آب کثیف و کورکننده که همان هشیاری جسمیِ آلوده به درد است، از آن‌جا رد می‌شود. اغلب انسان‌ها از آب این گودال که تجسمِ لقمه و پول است، می‌خورند و کور می‌شوند. اگر مردم به‌جای خوردنی و پول که به‌جای همه‌چیز نشسته، خدا را جست‌وجو می‌کردند، حتی یک کور هم در اطراف شهر انسانیت نمی‌دیدیم که از آن آب بردارد و بخورد.

سایه‌ٔ رهبر بِهْ است از ذکرِ حق
یک قناعت بِهْ که صد لوت و طَبَق

(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۷۸۴)

- آخرین بیت غزل باز هم از طرف خداوند گفته می‌شود که ای انسان، در این شهر کائنات که من خلق کرده‌ام، تو یک غمّازخانه باز کرده‌ای و داری اسرار مرا فاش و بیان می‌کنی. و من این انتظار را از همهٔ انسان‌ها دارم که هر کسی اظهارکنندهٔ عشق باشد. پس دهانت را ببند و مانند نور و خورشید بدون حرف زدن، فاش‌کنندهٔ راز من باش.

- در قسمتی از داستان طولانی «صوفی و قاضی» از دفتر ششم، بیت ۱۶۳۷ تا ۱۶۴۹، مولانا می‌خواهد حقیقتی را به ما نشان دهد که وقتی زندگی به تو سیلی‌ای می‌زند، اگر رضا داشته باشی و فضا را باز کنی، می‌فهمی که این سیلی را چرا زده؛ ولی ما با من‌ذهنی که نماد «صوفی» است این مطلب را قبول نمی‌کنیم.

آن قفاها کانبیا برداشتند
زآن بلا سَرهایِ خود افراشتند

(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۲)


🔸صفحه ۴🔸

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

✓بخش دوم

- ابیاتی جهت درک مفهوم «اُنس» که بیت اول راجع‌به آن بود. با خواندن این ابزارها، خودمان خودمان را متقاعد می‌کنیم که من با چیزی که ذهنم نشان می‌دهد نمی‌توانم انس بگیرم، و مشکل من از این‌جاست:

- چهار بیت از دفتر ششم مطلب خیلی مهمی می‌گوید: جان ما باید دائماً با زندگی یکی باشد و قاعده این است که ما باید همیشه با فضاگشایی به زندگی وصل باشیم. وقتی چالشی می‌آید، این وسعت و فضاگشایی زیادتر می‌شود.

نیست زُر غِبّاً وظیفهٔ ماهیان
زآن‌که بی‌ دریا ندارند اُنسِ جان

(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۷۲)

- سه بیت از غزل ۸۶۲ جهت روشن شدن کلیدواژهٔ «عبور» در بیت اول غزل، که می‌گوید ما باید با نگاه کردن به خدا، به دانه‌های شهوتیِ همانیدگی‌ها سریع آتش زده و از این دامگاه صعب و دکان ذهن که آن را خانهٔ خود می‌دانیم، به یک خیزش عبور کنیم.

- پنج بیت هنر از داستان «سلطان‌محمود و شب‌دزدان» در دفتر ششم می‌گوید هنرهایی که کسب کرده و به معرض نمایش می‌گذاریم، گردن ما را با پوستی که مزهٔ شیرین زندگی ندارد به این جهان بسته‌ است.

«فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ.»
«و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.»
(قرآن کریم، سورهٔ لهب (۱۱۱)، آیهٔ ۵)

- ابیاتی در تأکید بر کلمهٔ باردار «دکان» در بیت اول غزل:

- هفت بیت از دفتر چهارم می‌گوید ما مرتب در ذهن تکه‌های مختلف را به هم وصل می‌کنیم و در جای خالی همانیدگی‌ها چیزی می‌دوزیم تا دکان ذهن را باز نگه داریم، یعنی من‌ذهنی را زنده نگه داریم. درصورتی‌که باید با  فضاگشایی بین دو فکر فاصله بیندازیم و تهِ دکان را بکَنیم، تا به معدن عقل و عشق دست پیدا کنیم.

- سه بیت از دفتر اول که کمک می‌کند دکانمان را تعطیل کنیم و دیگر برحسب همانیدگی بالا نیامده و حُسن خود را به مردم نفروشیم.

- براساس سه بیت از دفتر پنجم با فضاگشایی و اقرار به اَلَست از ذهن که راهروی قاضی یا خداوند است، به اتاق او که فضای یکتایی است وارد می‌شویم و قاضی را می‌بینیم.

- در سه بیت از غزل ۲۴۴۹ از خداوند می‌خواهیم که از گفتارمان وارهیم، بنابراین دیگر براساس هیچ هنری پُز نمی‌دهیم و دکان را خراب می‌کنیم.

- اگر من‌ذهنی دست از دکان برندارد یعنی ما نتوانیم دکان را تعطیل کنیم، به من‌ذهنی‌مان می‌گوییم:

تو بر این دکّان زمانی صبر کن
تا گُزارم فرض و خوانم لَمْ یَکُنْ

(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۶۰)

- سه بیت از دفتر دوم جهت درک کلیدواژهٔ «گور» در بیت اول غزل، از ما می‌پرسد: آیا از این قبر تنگ همانیدگی‌ها نفَست نمی‌گیرد؟

- یادآوری سه بیت اول غزل، و سپس ابیاتی جهت روشن شدن عبارت «سلامِ من شِنَوی» از بیت دوم غزل، که خواندن این ابیات کمک می‌کند تا سلام خدا را بشنویم:

- تک‌بیت توکل و تسلیم صد درصد نه نیمه‌کاره، در غم و راحت

- دو بیتی که تکمیل می‌کند با انجام  سه کار «تسلیم، رضا و توکل» از جنس خدا شده و سلامش را می‌شنویم.

جز که تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟
در کفِ شیرِ نرِ خون‌خواره‌ای

(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۷۷)

- تک‌بیت کمک گرفتن از «سلامِ خوش سلامانی» مانند مولانا

- تک‌بیتی که می‌گوید این‌که با سبب‌سازی ذهنی می‌خواهیم به خدا زنده شویم، چشم‌بند ما برای دیدن خدا شده‌است.

- تک‌بیتی در تأیید بر بیت قبل که می‌گوید با فضاگشایی و درود فرستادن بر خدا، همهٔ اجزای ما با زندگی هماهنگ و مقرّب می‌شوند.

- ارائهٔ این طرح از ابیات کمک می‌کند تا ما با خواندن و تکرار آن‌ها، جسم، روح و فکرمان را از زیر سلطهٔ خرابکاری من‌ذهنی بیرون بیاوریم.

- تک‌بیت کمان بودن ما و تیرانداز بودن خدا که همیشه صادق است و بیت قبل از آن، که از ما می‌خواهد تفسیر «ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْت» را از قرآن بخوانیم:

«...و آن‌گاه که تیر می‌انداختی، تو تیر نمی‌انداختی، خدا بود که تیر می‌انداخت....»
(قرآن کریم، سورهٔ انفال (۸)، آیهٔ ۱۷)

- بیت خیلی مهمی که بیان می‌کند وقتی فضا باز می‌شود سوارِ کشتی نوح شده و درحالی‌که در پناه یک جان بزرگِ جان‌بخش ساکن می‌شویم، مرتب تبدیل شده و راه می‌رویم.

در پناهِ جانِ جان‌بخشی، تَوی
کشتی‌اندر خفته‌ای، ره می‌روی

(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۴۱)

- تک‌بیت «مونسِ» غیر شدن دراثر بی‌صبری و درنتیجه عاقبت‌به‌خیر نشدن

- تک‌بیت خیلی مهمی که خدا را بصیر می‌داند نه من‌ذهنی را، و می‌گوید دید خدا آگاه‌کننده و هشداردهندهٔ ماست.

- بررسی مثلث همانش و شکل افسانهٔ من‌ذهنی به‌ همراه سه بیت اول غزل اصلی

- بررسی مثلث پندار کمال و مثلث فضاگشایی به‌ همراه ابیات مربوط‌ به هر یک از این شکل‌ها


🔸صفحه ۲🔸

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل صوتی خلاصه‌ای فهرست‌وار از برنامه ۱۰۲۵

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل PDF متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۰-۱۰۲۵ (روزهای چهارشنبه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل WORD متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۰-۱۰۲۵ (روزهای چهارشنبه)

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۲۵

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

💠💠💠پایان بخش چهارم💠💠💠

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

«کاو نه آن شاه است» که تو را سیلی بزند، بعد از سیلی زدن به تو تاج و تخت قابل اتکا ندهد. تاج و تخت قابل اتکایش، شاهیِ این جهان نیست که با من‌ذهنی شاه بشوی، چون این شاهی را فوراً می‌گیرند از ما. «تاج و تختِ مُستَنَد» تاج و تختی است که کسی نمی‌تواند از تو بگیرد. وقتی شما به بی‌نهایت و ابدیت خداوند زنده شدی، شاه مملکت خودت شده‌ای، نمی‌شود از تو گرفت. درست است؟

جمله دنیا را پَرِ پَشّه بها
سیلی‌یی را رَشْوَتِ بی‌مُنْتَها
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۰)

گردنت زین طوقِ زرّینِ جهان
چُست دَردُزد و ز حق سیلی ‌سِتان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۱)

طوق: گلوبند، گردن‌بند
چُست: چالاک
دَردُزدیدن: دُزدیدن، در این‌جا مجازاً به‌معنیِ خلاص‌ کردن است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

آن قفاها کانبیا برداشتند
زآن بلا سَرهایِ خود افراشتند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۲)

طوق یعنی گلوبند، گردن‌بند. چُست: چالاک. دَردُزدیدن یعنی دزدیدن، در این‌جا به‌معنی خلاص کردن است.

می‌گوید از نظر خداوند همهٔ دنیا به‌اندازهٔ پَر پشه ارزش دارد، ولی شما یک سیلی می‌خوری از خداوند و پاداش بی‌منتها می‌گیری. خب پس معلوم می‌شود مولانا می‌خواهد بگوید که یک زخم، یک سیلی از طرف خداوند اگر درست فهمیده بشود و فضا گشوده بشود، همین ما را می‌تواند از این قبر ذهن بلند کند. همین که می‌گفت «به من نگر»، اگر واقعاً «به من نگر» صورت بگیرد یا نه پس از این‌که یک سیلی خوردیم به او بنگریم یا نه بفهمیم که در جهت‌ها برویم سیلی خواهیم خورد، به درد بزرگی خواهیم رسید، حالا با یک سیلی مختصر، با درد مختصر، با یک خرابکاری مختصر ما برگردیم.

«سیلی‌یی را»، «رَشْوَت» یعنی در این‌جا پاداش، پاداش بی‌منتها، یعنی خودش را می‌دهد، ما به او زنده می‌شویم. بعد می‌گوید که گردنت را که به‌نظر می‌آید این جهان واقعاً گردن‌بند زرّین است، به‌نظر زر می‌آید، بدزد.

گردنت زین طوقِ زرّینِ جهان
چُست دَردُزد و ز حق سیلی ‌سِتان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۱)

شما می‌توانید بدزدید؟ نرو سیلی خوردی. هفتهٔ قبل داشتیم می‌گفت رابطهٔ ما مثل بچه و مادر است، اگر مادر به بچه سیلی بزند برمی‌گردد دوباره پاهای او را بغل می‌کند، غیر از مادرش کسی را نمی‌شناسد. ما هم می‌شود که با یک سیلی گردنمان را از طوق زرّین جهان بیرون بیاوریم بگوییم که من همهٔ همانیدگی‌ها را انداختم. بعد می‌گوید:

آن قفاها کانبیا برداشتند
زآن بلا سَرهایِ خود افراشتند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۲)

می‌گوید آن پس‌گردنی‌هایی که پیغمبران خوردند، از آن بلا سرهای من‌ذهنی خودشان را انداختند و به سَرِ زندگی افراشته شدند.

لیک حاضر باش در خود، ای فتیٰ
تا به خانه او بیابد مر تو را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۶۴٣)

فَتیٰ: جوان‌مرد، جوان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

ورنه خِلْعَت را بَرَد او بازپس
که نیابیدم به خانه‌ هیچ‌کس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۶۴۴)

خِلْعَت: لباس یا پارچه‌ای که خانوادهٔ داماد به عروس یا خانوادهٔ او هدیه می‌دهند، مجازاً هدیه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

شرطش این است که وقتی سیلی خوردی، در خانه، الآن دیگر خانه این فضای گشوده‌شده است، حاضر باشی که خداوند تو را در خانه پیدا کند. پس سیلی می‌زند که تو گردنت را از این طوق زرین، از جهان دَردُزدی. یعنی این گردن‌بند زرّین همانیدگی‌ها را که به نظرت می‌آید جواهر است باز کنی بیندازی دور. می‌گوید پیغمبران قفا خوردند، پس‌گردنی خوردند و اگر آن بلا نبود به خرد کل مجهز نمی‌شدند. منظورش بزرگان هم هست آدم‌هایی مثل مولانا. پس مولانا هم قفا خورده، پس‌گردنی خورده، یک‌دفعه گردنش را یا این‌طوری بگوییم گردن‌بند زرّین همانیدگی‌ها را باز کرده انداخته دور.

پس ببینیم شما در خانه حاضر هستید؟ وقتی سیلی می‌زند می‌گوید گردن‌بند را باز کن، شما باز می‌کنید؟ یا می‌گویید این حیف است گردن‌بند همانیدگی‌ها را باز نمی‌کنم؟ اگر گردن‌بند زرّین جهان را باز کنید بیندازید دور، بگویید هر کدام از این‌ها که من انداختم به‌عنوان جواهر همانیدگی‌ها را گردنم، هر کدام از این‌ها به من درد می‌دهند. من کل این را باید باز کنم، در هر جهتی می‌روم سیلی می‌خورم.

🔟2️⃣5️⃣ ۵۲ 🔟2️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل PDF متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۲-۱۰۲۵ (روزهای سه‌شنبه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل WORD متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۲-۱۰۲۵ (روزهای سه‌شنبه)

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل‌ PDF متن کامل برنامه ۱۰۲۵ با لینک ابیات و آیات به فایل اصلی تصویری در سایت گنج حضور
WWW.PARVIZSHAHBAZI.COM

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل‌ تصویری بخش سوم برنامه ۱۰۲۵ با زیرنویس چسبیده

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل‌ تصویری بخش اول برنامه ۱۰۲۵ با زیرنویس چسبیده

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل PDF متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۱-۱۰۲۵ (روزهای جمعه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل WORD متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۱-۱۰۲۵ (روزهای جمعه)

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

- یک ضلع از مثلث فضاگشایی مربوط‌به «نمی‌دانم» است و در بیت خیلی مهمی نشان می‌دهد که ما فضاگشایی می‌کنیم و لحظه‌به‌لحظه دائماً به خودمان یادآوری می‌کنیم که نمی‌دانم و آن دانش ذهنی من دانش نیست؛ تا از نظر ما آن دانستنِ ذهنی کوچک شود و دیگر ابزار به حساب نیاید.

دَمِ او جان دهدَت رُو ز نَفَخْتُ بپذیر
کارِ او کُنْ‌ فَیکون ‌است نه موقوفِ علل

(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۳۴۴)


✓بخش سوم

- بررسی مثلث واهمانش و شکل حقیقت وجودی انسان به‌همراه سه بیت اول غزل

- سه بیت عدم تمرکز بر دیگران، جهت یادآوری این‌که چقدر مشکل است که انسان به غیر توجه نکند.

- از بیت چهارم تا انتهای غزل، تک‌تک ابیات با دو شکل افسانهٔ من‌ذهنی و حقیقت وجودی انسان بررسی می‌شوند، و ابیاتی جهت تبیین بهتر آن بیت از غزل آورده می‌شود.

- مرور دوبارهٔ سه بیت اول غزل، و تفسیر بیت چهارم که می‌گوید ای انسان، اگر در شب شگفت‌انگیزی که در غربت هستی فضا را باز کنی، آواز زندگی که تنها آشنایت هست را می‌شنوی و درحقیقت خودت پیغام زندگی را به گوش خودت می‌رسانی. دراین‌صورت از گَزیدن فضای درد و وحشت که مجموعهٔ ترس حاصل از همانیدگی‌ها است، رها می‌شوی.

- تک‌بیت گفتنِ حقیقت از درون و به گوش خویشتن

- در سه بیت از دفتر ششم خداوند به ما می‌گوید ناامید و مأیوس نشوید، چون ناامید شدن از سوها و سبب‌سازی بدین معنی است که ما به زندگی روی آورده‌ایم.

گرچه ما زین ناامیدی در گَویم
چون صَلا زد، دست‌اندازان رَویم

(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۳)

- تک‌بیت «توکل» به‌عنوان بهترین کسب و «تسلیم» به‌عنوان محبوب‌ترین عمل

- تکرار دوبارهٔ تک‌بیت صد درصد تسلیم و توکل، یعنی فضاگشایی تا آن‌جا که قدرت داریم.

جز توکّل، جز که تسلیمِ تمام
در غم و راحت همه مکر است و دام‌‌

(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۶۸)

- براساس بیت پنجم غزل، مستی عشق و مرکز عدم به فضای ذهنِ همانیدهٔ ما هدیه‌هایی می‌آورد که تا به‌ حال ندیده بودیم: آب حیات، شادی بی‌سبب، خرد، شاهد ناظر که خودمان هستیم و این لحظه را روشن می‌کنیم، غذای نور که می‌خوریم و انعکاس این شراب در بیرون نُقل دارد و خیلی زیباست، و درنهایت بوی خوش عشق، انعطاف و سازندگی به مشام ما می‌رسد.

- تک‌بیت روشن‌کنندهٔ لایق هدیهٔ خداوند شدن با کوشش در فضاگشایی

- تا به این‌جای غزل، هنوز چراغ خرد در درون ما روشن نبوده؛ در بیت ششم خداوند می‌گوید وقتی به‌اندازهٔ کافی به فضاگشایی ادامه دادی، بالاخره چراغ خرد کل را در تو روشن می‌کنم؛ یعنی عقل خدا در ما زنده می‌شود. در آن موقع چه های و هوی شادی و زنده شدنی از قبر من‌های ذهنی تمام مردم جهان برمی‌آید!

- دو بیت افروختن شمع دل توسط عارف

- تک‌بیتی که باید حفظ باشیم تا هرموقع عیبمان را دیدیم بخوانیم و دیگر آن کار را تکرار نکنیم.

- دو بیت معکوس‌بینیِ عقل کاذب

- در ادامهٔ امیدوارکنندهٔ غزل که دارد به قیامت و زنده شدن بر اصلمان می‌رسد، مولانا در بیت هفتم می‌گوید از های و هوی شادی مردم بابت بیدار شدن زندگی‌ها و زدن طبل قیامت، دانه‌دانهٔ همانیدگی‌ها و من‌های ذهنی گیج می‌شوند.

- تک‌بیت زدن «نعرهٔ لاضَیْر» در پاسخ به تهدید من‌ذهنی که می‌گوید با انداختن این همانیدگی‌ بدبخت می‌شوی.

- براساس بیت هشتم، وقتی فضا را باز می‌کنیم، دم خداوند که همان شیپور اسرافیل است، برای قیامت ما می‌آید؛ که درنتیجهٔ آن هر کسی کفن یا پردهٔ همانیدگی‌هایش را دریده و گوش خود را می‌گیرد تا حرف‌های من‌ذهنی خود و من‌های ذهنیِ گیج را نشنود. اما حرفی که از مغز و گوش من‌ذهنی می‌آید، چه ارزشی در مقابل صور اسرافیل دارد؟!

- دو تک‌بیت توبه کردن مردانه و دوری از هر دشمنی که آب فراوانی کوثر را ندارد، یعنی فضا را باز نمی‌کند.

- پنج بیت ۸۱۸ تا ۸۲۲ دفتر ششم می‌گوید زندگی و ما ثابت و مستقر در این لحظه هستیم، ولی چون چشم من‌ذهنی‌مان به نقش تغییرات جسمی افسرده و جامد شده و دائماً نگاه می‌کنیم که از ذهن چه می‌گذرد، ما هم تغییر می‌کنیم. طبق سه بیت جالب انتهایی، این دید غلط را با «بعث» یعنی زنده شدن و بلند شدن از قبر ذهن، می‌توانیم درست کنیم.

شرطِ روزِ بعث، اوّل مُردن است
زآن‌که بعث، از مُرده زنده کردن است

(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۲۱)

- طبق بیت نهم غزل، وقتی به‌اندازهٔ کافی فضا را باز کرده و از جنس زندگی شدیم، به هر طرف نگاه کنیم او را می‌بینیم: چه به خودمان، چه به انسان‌های دیگر و یا به شر و شورِ زنده شدن به زندگی.

- شش بیت ۸۰۳ تا ۸۰۸ دفتر چهارم بیان می‌کند که آن که مرتب می‌خواهد با چیزها مشغول شود، تویِ اصلی تو نیست. تو از جنس خداوند هستی و بدون نقش‌ها هم خوش، زیبا و سرمست خودت می‌باشی.

- در بیت دهم غزل خداوند هشدار می‌دهد که از دوبینی فرار کن و با فضاگشایی چشمت را نیکو کن؛ زیرا در قیامت این لحظه، با چشم بد من‌ذهنی نمی‌توانی جمال مرا ببینی.


🔸صفحه ۳🔸

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

✨خلاصه‌ای فهرست‌وار از برنامه ۱۰۲۵ گنج حضور✨

موضوع کلی برنامه ۱۰۲۵:

زندگی به انسان که امتداد خودش است می‌گوید به من نگاه کن که مونس تو در قبر یا فضای ذهنِ همانیده هستم، نه به غیر یا چیزی که در مرکزت است و ذهنت آن را نشان می‌دهد؛ چون دراین‌صورت من‌ذهنی را که دشمن تو است، مونس و همدم خود کرده‌ای.

در این شبی که از تولدت شروع شده، تو به‌جای روشنایی روزِ هشیاری اصلی، هشیاری‌ جسمی داری، و تا لحظهٔ مرگ و متلاشی شدن تن، فرصت داری که از ذهن بیرون بپری. تو باید در این شبی که به خواب همانیدگی‌ها فرورفته‌ای، با فضاگشایی و انس گرفتن با من، از فضای همانش که دکانی برای نمایش و فروش متعلقات و هنرها شده، عبور کنی. ذهنی که تنگ است و غیر از خودش را تحمل نمی‌کند، خانهٔ تو نیست؛ باید منزلت را به فضای گشوده‌شده که جا برای همه‌کس و همه‌چیز دارد تغییر دهی.

به من نگر که منم مونسِ تو اندر گور
در آن شبی که کُنی از دُکان و خانه عُبور

(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۴۵) 


✓بخش اول

- تفسیر بیت اول تا سوم غزل به‌ همراه بررسی چهار دایره‌

- بیت دوم می‌گوید خداوند که رحمت‌ اندر رحمت است، هر لحظه به ما که امتداد خودش هستیم سلام می‌کند، ولی ما چون مشغول ذهن و دیدن برحسب همانیدگی‌ها هستیم، متوجه نمی‌شویم. با تسلیم و فضاگشایی، حتی در همین قبر ذهن هم می‌توان سلام خدا را شنید و خبردار شد که او دائماً ما را می‌پاییده.

- براساس بیت سوم، ما پرده و مانعی بین خدا و خودمان شده‌ایم، ولی خداوند هیچ‌‌وقت از ما جدا نبوده و نخواهد شد؛ حتی همین شبهِ‌ عقل در درون پردهٔ ذهن هم خود خداست، چه در زمان شادی بابت زیاد شدن همانیدگی‌ها و چه در وقت پژمردگی برای کم شدن آن‌ها.

- ابیاتی راجع‌به واژه‌های باردار ابتدایی غزل، که اگر این ابیات را تکرار کنیم معنا در ما جا می‌افتد.

-ابیاتی جهت تأکید بر عبارت کلیدی «به من نگر» در بیت اول:

- تک‌بیت نگریستن به ذهن، فقط به بهانهٔ فضاگشایی و دیدن خدا

- ابیاتی از دفتر دوم که در بین آن‌ها دو بیتی هست که باید حفظ کنیم. در این دو بیت عبارت اساسی «حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم» وجود دارد و به‌طور خیلی ساده طبق آیه‌ای از قرآن، خداوند به ما می‌گوید که اصلاً حق ندارید به چیز دیگری نگاه کنید، فقط باید به من نگاه کنید.

گرچه دوری، دور می‏جُنبان تو دُم
حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ

(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۴)

در ادامهٔ این ابیات مولانا می‌گوید حتی خر هم می‌داند گِل جای زندگی نیست، آیا ما هم به‌عنوان انسان می‌دانیم که این باتلاق همانیدگی‌ها جای زندگی نیست؟ پس چرا آن‌جا را خانه کرده و بیرون نمی‌رویم؟

- طبق ده بیت از غزل ۳۰۶۹ اگر ما اغیار را «مونس» خود کردیم، یعنی با آن‌‌ها همانیده شدیم، وای به حالمان! نمی‌توانیم از دردهایی که خودمان برای خودمان ایجاد می‌کنیم جان سالم به‌در ببَریم.

- چهار بیت از غزل ۳۰۷۲ دوباره ندایی که از طرف زندگی می‌آید را بیان می‌کند: «به من نگر» یعنی فضا را باز و مرکز را عدم کن، من را ببین، غیر را نبین و با او انس نگیر؛ بلکه به شعر مولانا یا کسی که واقعاً آزاد شده و نمک از خدا دارد، بنگر.

🔸صفحه ۱ 🔸

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

/channel/GanjeHozorTeleText/15042

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل PDF متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۰-۱۰۲۵ (روزهای چهارشنبه)

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۲۵
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل WORD متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۲۵

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

ورنه خِلْعَت را بَرَد او بازپس
که نیابیدم به خانه‌ هیچ‌کس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۶۴۴)

خِلْعَت: لباس یا پارچه‌ای که خانوادهٔ داماد به عروس یا خانوادهٔ او هدیه می‌دهند، مجازاً هدیه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

دیگر این دو بیت را همه‌تان حفظ هستید. وگرنه می‌گوید پاداش را می‌برد می‌گوید در خانه کسی را پیدا نکردم، خانه‌ هم خانهٔ خودش است. او به شما در غزل گفت «به من نگر»، شما شنیدید؟ اگر نشنیدید دیگر خودتان می‌دانید.

(تیتر)
«باز سؤال کردنِ صوفی، از آن قاضی»
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۵)

و حالا صوفی قبول ندارد، ما هم قبول نداریم. شما این حر‌ف‌های قاضی را پذیرفتید؟ ان‌شاءالله که پذیرفتید، خیلی‌ها قبول ندارند مثل همین صوفی. می‌گوید که

گفت آن صوفی: چه بودی کاین جهان
ابرویِ رحمت گشادی جاودان؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۵)

هر دَمی شوری نیاوردی به پیش
برنیاوردی ز تلوین‌هاش نیش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۶)

شب ندزدیدی چراغِ روز را
دِی نبردی باغِ عیش‌آموز را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۷)

صوفی قبول نکرد حرف قاضی را. می‌گوید که چه می‌شد این جهان به ما اَبروی رحمت را جاودانه می‌گشود. یعنی ما در جهت پول می‌رفتیم همیشه لذت می‌بردیم و کیف می‌کردیم هیچ‌چیز نمی‌شد، می‌آوردیم مرکزمان، خانه‌مان را می‌آوردیم، همسرمان را می‌آوردیم، یعنی غیر از خدا همه‌چیز را می‌آوردیم لذتش هم می‌بردیم، مثلاً چه می‌شد؟! نمی‌شود این، صوفی متوجه نمی‌شود، برای همین گفته گوش‌هایت را خوب باز کن، برای همین گفته یک چیزهای مزخرفی به شما خواهم گفت ای صوفی، باز هم نفهمید دیگر.

ما هم نمی‌فهمیم. ما می‌گوییم یعنی چه که شما می‌گویید از جهت‌ها ما لذت نبریم! خب لذت ببرید، مرکزتان را عدم کنید، ولی اگر مرکزتان بشود سیلی خواهید خورد. اولین سیلی را خوردید این گردن‌بند را بیندازید دور. نمی‌اندازید؟ هِی سیلی می‌خورید، سیلی می‌خورید، سیلی می‌خورید. چقدر می‌خواهید سیلی بخورید که گردن‌بند را باز کنید؟

و صوفی می‌گوید چه می‌شد که از این رنگ‌ها نیش نمی‌آمد و فتنه‌ای برپا نمی‌شد. «هر دَمی شوری نیاوردی به پیش»، از خدا چه کم می‌شد چیزها به ما زندگی می‌دادند؟ خب این با نظام هستی مغایر است، نمی‌شود این. ما آمدیم که زندگی مرکز ما باشد، ما از جنس او هستیم، آمدیم به اَلَست زنده بشویم. همین اشکال را ما هم داریم، شما این‌ها را بخوانید.

«شب ندزدیدی چراغِ روز را»، یعنی با همانیدگی‌ها ما روز درست کنیم حالمان خوب بشود، به عیش و عشرت بپردازیم، لذت همانیدگی‌ها را ببریم، ولی شب نشود، همه‌اش روز بشود، همانیدگی‌ها کم نشوند، همه‌اش به عیش دادن به ما، زندگی دادن ادامه بدهند، آفل نشوند، از بین نروند، ما نترسیم و زمستان هم باغ ما را که عیش می‌دهد به ما خشک نمی‌کرد، پژمرده نمی‌کرد.

جامِ صحّت را نبودی سنگِ تب
ایمنی را خوف، نآوردی کُرَب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۸)

کُرَب: جمعِ کُربَه، اندوه‌ها، ناراحتی‌ها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

خود چه کم گشتی ز جود و رحمتش
گر نبودی خَرخَشه در نعمتش؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۹)

خَرخَشه: غوغا، جنجال، آشوب، در این‌جا به‌معنیِ ناراحتی و شرّ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

جام سلامتی را سنگِ تب وجود نداشت، یعنی ما همه‌اش سالم می‌شدیم و تب نمی‌کردیم، مرض نمی‌گرفتیم و همه‌اش حس امنیت می‌کردیم و ترس، کُرَب نمی‌آمد. «کُرَب» به‌معنی اندوه است، ناراحتی است. «خَرخَشه» هم غوغا، جنجال، آشوب، در این‌جا به‌معنی ناراحتی و شر هست خَرخَشه.

می‌خواهد بگوید که چه می‌شد ما که با نعمت‌ها همانیده می‌شدیم، این نعمت‌ها به ما خَرخَشه، اضطراب نمی‌دادند. چه می‌شد که همانیدگی‌ها را می‌‌گذاشتیم مرکزمان ولی ترس به‌وجود نمی‌آمد. ترس، اندوه به‌وجود آورده برای ما، حال ما را بد کرده، سلامتی ما به خطر افتاده. چه می‌شد با بدنمان همانیده می‌شدیم و این بدن ما همین‌طوری تا الی‌الابد سالم می‌ماند. همچون چیزی نمی‌شود.

می‌گوید از جود و رحمت الهی چه کم می‌شد اگر خَرخَشه در نعمت‌هایی که با ذهن ما تجسم می‌کنیم وجود نداشت، یعنی این نعمت‌ها می‌آمدند مرکز ما ولی اضطراب به ما نمی‌دادند. این فکر غلط است که صوفی می‌کند، حرف قاضی درست است.

می‌گوید که به‌محض این‌که یک نعمتی را بیاوری مرکزت سیلی می‌خوری و سیلی می‌زند که در‌واقع تو بفهمی که منظور چه هست و آمدی به او زنده بشوی نه این‌که نعمت را بگذاری مرکزت. صوفی این را قبول ندارد، ما هم قبول نداریم.

حالا این موضوع را در این‌جا تمام کنیم، ان‌شاءالله شما بخوانید. مثنوی‌های زیادی هم آورده بودیم که نتوانستیم برایتان بخوانیم. ان‌شاءالله هفتهٔ آینده، برنامهٔ آینده برایتان خواهم خواند.

🔟2️⃣5️⃣ ۵۳ 🔟2️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

اجازه بدهید مطلبی از مثنوی بخوانم بدون این‌که وقت را از دست بدهیم. این چند بیتی که برایتان می‌خوانم از دفتر ششم است و صحبت بین صوفی و قاضی است. این داستان طولانی است، یک مقدارش را قبلاً برایتان خوانده‌ام.

بحثی می‌گیرد بین قاضی و صوفی، و قاضی می‌گوید که یک حرف‌هایی به تو خواهم زد، به صوفی می‌گوید، که از نظر تو بی‌معنی است. بنابراین برای فهمیدنش باید گوش را پهن باز کنی. گوش را پهن باز کنی یعنی واقعاً با مرکز عدم گوش بدهی، با ذهن گوش ندهی. و حرفش این است که درواقع هر جهتی در ذهن بروی به تو درد خواهد داد و این درد برای بیداری تو است. و اگر زندگی به تو سیلی بزند، اگر تو رضا داشته باشی فضا را باز کنی، می‌فهمی که این سیلی را چرا زده و منتها صوفی قبول نمی‌کند این مطلب را.

مولانا می‌خواهد نشان بدهد که این حقیقت را زندگی به ما می‌گوید ولی ما با من‌ذهنی قبول نمی‌کنیم. ما فکر می‌کنیم هر جهتی که می‌رویم ما در این جهان، آن جهت باید به ما زندگیِ بدون درد بدهد. و صوفی برمی‌گردد می‌گوید که چه می‌شد که من، از خداوند چه کم می‌شد که اگر سوها را ما دنبال می‌کردیم و لذت می‌بردیم بدون درد؟ قاضی می‌گوید این امکان ندارد. حالا این معنی‌اش این است که شما در ذهن اگر بمانید، همه‌اش چالش خواهد بود و هر چالشی را زندگی به‌وجود می‌آورد تا شما بیدار بشوید و حضور در ذهن را و مقایسه را و دکان باز کردن را خداوند نمی‌پذیرد. شما فرض کنید که این قاضی از زبان خداوند است دوباره. می‌گوید که

با تو قُلْماشیت خواهیم گفت، هان
صوفیا، خوش پهن بگشا گوشِ جان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۳۷)

قُلْماشیت: سخن یاوه و بی‌اساس، بیهوده‌گویی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

مر تو را هر زخم کآید ز آسمان
منتظر می‌باش خلعت بعد از آن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۳۸)

کاو نه آن شاه است کِت سیلی زند
پس نبخشد تاج و تختِ مُستَنَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۳۹)

مُستَنَد: تکیه‌کرده‌شده، قابلِ اتّکا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

قُلْماشیت یعنی سخن یاوه و بی‌اساس. مُستَنَد یعنی قابلِ اتّکا، تکیه‌کرده‌شده. درست است؟

پس خداوند به شما می‌گوید که یک‌ حرف‌هایی به تو خواهم زد ولی به گوش تو نخواهد رفت چون با ذهنت می‌خواهی درک کنی. در داستانْ قاضی است، قاضی به صوفی می‌گوید یک سخنان بی‌فایده و یاوه‌ای به تو خواهم گفت. منظورش این است که این‌ها یاوه نیست، ولی چون تو با گوش یاوه‌شنو می‌شنوی، بیشتر حرف‌های من‌ذهنی را می‌فهمی و مخصوصاً فکر می‌کنی که هر جهتی می‌روی باید از آن لذت ببری و همین‌طور لذت، لذت، هیچ مسئله‌ای هم پیش نیاید، ولی هر سمتی می‌روی که به‌جای عدم می‌روی درد خواهد داد به تو.

صوفی می‌گوید من این را قبول ندارم، یعنی چه؟! از خدا چه کم می‌شد؟! پس قُلْماشیت، سخنان یاوه واقعاً یاوه نیست، از نظر صوفی یاوه است. می‌گوید به نظرت این حرف درستی نخواهد آمد، ولی حرف درستی است، پس گوش‌هایت را خوب باز کن. «خوش پهن بگشا گوشِ جان» یعنی فضا را باز کن، با آن هشیاری گوش بده، با هشیاری ذهنی درست نمی‌فهمی.

منظورش این است که ما انسان‌ها این موضوع را نمی‌فهمیم، نخواهیم فهمید. چه می‌گوید این؟! من این‌همه همانیدگی دارم، در هر سمتش بروم باید من آن لذت را ببرم و هیچ‌چیزی هم نمی‌شود، نباید بشود، اگر بشود یکی دیگر باعث می‌شود یا من بدشانسی می‌آورم. یک چیزی سبب این کار می‌شود، من باید سبب را پیدا کنم از بین ببرم. نیست همچون چیزی، شما نمی‌توانید سبب را پیدا کنید. پس با عقل من‌ذهنی صحبت‌های قاضی فهمیده نخواهد شد، به نظرمان قُلْماشیت خواهد آمد.

با تو قُلْماشیت خواهیم گفت، هان
صوفیا، خوش پهن بگشا گوشِ جان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۳۷)

قُلْماشیت: سخن یاوه و بی‌اساس، بیهوده‌گویی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

«مر تو را هر زخم کآید ز آسمان»، هر زخمی که به تو می‌آید از خداوند، از آسمان، از طرف خداوند، «منتظر می‌باش». منتظر می‌باش یعنی فضا را باز کن، منتظر باش، بعد از آن پاداشش را بگیر. یعنی اگر فضا را باز کنی یک ایرادی در خودت می‌بینی و آن ایراد را رفع می‌کنی و آن خلعت را می‌گیری. این خلعت، خلعت حضور است واقعاً. برای این‌که این خداوند آن شاه نیست که سیلی بزند و هیچ‌چیز نگوید و هیچ‌چیز ندهد.

«کاو نه آن شاه هست کِت سیلی زند»، این آن شاه نیست که تو را سیلی بزند، بعد از آن تاج و تخت قابل اتکا به تو ندهد. یعنی به‌نظر مولانا با یک سیلی ما باید از خواب ذهن بیدار بشویم و به بی‌نهایت و ابدیت زندگی دیگر زنده بشویم.

🔟2️⃣5️⃣ ۵۱ 🔟2️⃣5️⃣

Читать полностью…
Subscribe to a channel