ganjehozourprogramstext | Unsorted

Telegram-канал ganjehozourprogramstext - گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

4777

چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.

Subscribe to a channel

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل تصویری بخش سوم برنامه ۱۰۳۵ با زیرنویس چسبیده

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل تصویری بخش اول برنامه ۱۰۳۵ با زیرنویس چسبیده

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل PDF متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۰-۱۰۳۵ (روزهای چهارشنبه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل WORD متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۰-۱۰۳۵ (روزهای چهارشنبه)

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۳۵

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

💠💠💠پایان بخش چهارم💠💠💠

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

دستهٔ گُل بستم و، بُردم به پیش
هر گُلی ‌چون خار گشت‌ و، نوش، نیش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۲)

این‌ها را خواندند و گل‌ها را خار کردند، عسل را زهر کردند. می‌گوید این شراب، نصیب جان بی‌خویشان است. این می‌خواهد بگوید که کسی که من‌ذهنی داشته باشد انقباض بلد باشد، جانش نلرزد، برایش مهم نباشد، نمی‌تواند از این‌ها استفاده کند. این دستۀ گل تبدیل به خار می‌شود.

من‌ذهنی نمی‌تواند این ابیات را هضم کند، خوشش نمی‌آید. برای همین می‌گوید این شراب «نصیبِ جانِ بی‌خویشان» است، یعنی جان‌هایی که من‌ذهنی را از دست داده‌اند. وقتی با‌ خویش هستند، من‌ذهنی دارند «من» دارند، این شیرینی پیدا نمی‌شود. خیلی خب این‌ها را هم می‌خوانم:

خفته‌ٔ بیدار باید پیشِ ما
تا به بیداری ببیند خواب‌ها
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۴)

دشمنِ این خوابِ‌ خوش‌ شد، فکرِ ‌خلق
تا نخسپد فکرتش، بسته‌ست حلق
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۵)

پس بنابراین ما کسی را می‌خواهیم که نسبت‌به ذهن خفته، نسبت‌به این دنیا خفته، ولی جانش بیدار شده فضا را باز کرده و به بیداری خوابِ زندگی را می‌بیند. درست است؟ در بیدار است نسبت‌به زندگی، خفته است نسبت‌به ذهن و در این حالت به او الهام می‌شود.

اما دشمنِ این خواب، همین خوابِ خوش که فضا گشوده بشود، فکرِ خلق است چون فکر خلق همه‌اش فکر همانیده است‌. تا این فکرتش که فکر می‌کند از ذهن خارج بشود و از مرضِ ذهن خلاص بشود، حلقش بسته‌است، یعنی چیزی نمی‌تواند بخورد از آن شرابِ خوش.

حیرتی باید که روبَد فکر را
خورده حیرت فکر را و ذکر را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۶)

پس ما یک حیرتی می‌خواهیم که جارو کند تمام فکرها را که از ذهنِ ما می‌گذرد. توجه کنید، آن فکری را نمی‌گوید که فضا گشوده می‌شود و زندگی از طریق ما تیر می‌اندازد. دو جور فکر است، فکرهایی که من‌ذهنی تولید می‌کند از گذشتن از روی همانیدگی‌ها، از آوردن همانیدگی‌ها به مرکز و فکر کردن برحسب این‌ها، این فکر را می‌گوید.

ولی وقتی فضا گشوده می‌شود شما کمان می‌شوید، فکرهایی در شما تولید می‌شود که این‌ها تولیدات زندگی است، صُنع است، من‌ذهنی دخالت ندارد. پس یک حیرت می‌خواهد که فکر را جارو کند و حیرت، فکر و ذکر را که مال من‌ذهنی باشد، این‌ها را می‌خورد. این‌ هم می‌‌خوانم تمام بشود.

هر که کامل‌تر بُوَد او در هنر
او به معنی پس، به صورت پیشتر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۷)

راجِعون ‌گفت ‌و، رجوع این‌سان بُوَد
که گَله وا گردد و، خانه رود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۸)

هر کسی در هنرهای ذهنی کامل باشد، کامل‌تر باشد، او در معنا پس‌ است، اما «به‌ صورت» بیشتر است. او راجعون گفته، یعنی باید به‌سوی من برگردید. «راجِعون ‌گفت ‌و، رجوع این‌سان بُوَد» برگشتن به‌سوی زندگی این‌طوری است که گلۀ انسان‌ها برمی‌گردند و به خانه می‌روند. یعنی ما می‌آییم به این چراگاهِ دنیا و بالاخره باید برگردیم به خانه برویم. منظورش این آیه است:

«الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ.»
«كسانى كه چون مصيبتى به آن‌ها رسيد گفتند: ما از آنِ خدا هستيم و به او بازمى‌گرديم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۵۶)

که می‌دانید این نصف این آیه را برای مرده‌ها می‌خوانند درحالی‌که برای زنده‌ها باید بخوانند. یعنی اگر یک چالشی برای شما پیش آمد، باید بگویید‌ درحالی‌که زنده‌ام، باید فضا را باز کنم بروم به‌سوی خداوند. ولی معمولاً کسی که می‌میرد، آن قسمت آخر آیه را می‌خوانند، قسمت اولش را حذف می‌کنند، یعنی این قسمتی که «کسانی که چون مصیبتی به آن‌ها رسید گفتند: ما از آن خدا هستیم و به او باز می‌گردیم.»

معنی‌اش این است که شما هر چالشی پیش می‌آید، به شما این پیغام را می‌دهد: درحالی‌که زنده‌ام در این بدن، من باید فضا را باز کنم به‌سوی او برگردم. مولانا هم می‌بینید که به این معنی می‌گیرد.

🔟3️⃣5️⃣ ۵۵ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

حالا می‌گوید آن جانی که حقه‌باز است، آن را سپر کن و دفاع نکن از خودت. برای این‌که هر کسی که سر ذهنی را داد بی‌سَر بود، از این شاه زندگی خداوند سر بُرد. «هر که بی‌سَر بود، از این شَه بُرد سَر» و سلاح تو حیله و مکر من‌ذهنی تو است که هم این را خداوند نداده، از تو زاییده مثل آن پیلۀ کرم ابریشم.

ابریشم آن تکنیک را از خودش درآورده که یک چیزی می‌سازد در آن زندانی می‌شود و بالاخره نمی‌تواند فرار کند، می‌جوشانند می‌‌میرد. به آرزویش هم نمی‌رسد که می‌خواست پروانه بشود. خب اگر می‌خواستی پروانه شوی، چرا این‌قدر پیله بستی که سوراخ کردنش مشکل باشد؟ ما چرا این‌قدر همانیدگی و پیله دُور خودمان تنیده‌ایم و آن را افتخار می‌دانیم! «هم ز تو زایید و، هم جانِ تو خَست» پس سلاح ما حیله و مکر من‌ذهنی ما است، این را باید بیندازیم، که از ما زاییده شده و جان ما را زخمی کرده و می‌گوید:

چون نکردی هیچ سودی زین حِیَل
ترکِ حیلت کُن که پیش آید دُوَل‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۲)

دُوَل: جمع دولت، نیک‌بختی‌ها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

چون که یک لحظه نخوردی بَر ز فَن
ترکِ فَن گو، می‏طلب رَبُّ‌الْـمِنَن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۳)

بَر: میوه و ثمر
رَبُّ‌الْـمِنَن: پروردگار نعمت‌ها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

چون مبارک نیست بر تو این علوم
خویشتن گولی کُن و، بگذر زِ شوم‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۴)

گول: احمق، نادان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

از این حیله‌ها، از این فکرهای من‌ذهنی ما سودی بردیم؟ نه، هیچ ‌چیز. پس ترک این حیلۀ من‌‌ذهنی را بکنیم، ترک فکر کردن از طریق من‌ذهنی را بکنیم که دولت پیش بیاید، برکت از زندگی بیاید. تا حالا یک لحظه ما از فن‌های من‌ذهنی میوه نخورده‌ایم. چون‌که یک لحظه نخوردی بَر، یعنی میوه، از فنِ من‌ذهنی، پس ترک فن‌های من‌‌ذهنی را بگو، رَبُّ‌الْمِنَن یعنی خدای نعمت‌ها، یعنی خداوند را بطلب با فضا‌گشایی.

و این علوم ذهنی و فن‌های ذهنی و حرکت در ذهن بر ما مبارک نیست و هیچ‌وقت نبوده. «چون مبارک نیست بر تو این علوم» وقتی این علوم را به‌کار می‌بریم هیچ اتفاق خوبی برای ما نمی‌اُفتد همه‌اش ضرر می‌خورَد، پس بهتر است که خودمان را گیج بکنیم احمق بکنیم بی‌عقل بکنیم. در غزل می‌گفت دیوانه شو، مجنون دیوانه شد اسمش بد دررفت ولی خودش از تلاطم‌های ذهن رهید. خویشتن گولی کن و بگذر از شوم، از شومی از بدفرجامی، از این‌که هر لحظه ممکن است اتفاق بد بیفتد. درست است؟

دُوَل: جمع دولت، نیک‌بختی‌ها. بَر: میوه و ثمر. رَبُّ‌الْمِنَن یعنی پروردگار نعمت‌ها. گول یعنی احمق، نادان.

چون مَلایک گُو که: لاعِلْمَ لَنٰا
یاٰ اِلٰهی، غَیْرَ ماٰ عَلَّمْتَناٰ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۵)

مانند فرشتگان بگو: «خداوندا، ما را دانشی نیست جز آن‌چه خود به ما آموختی.»

پس در این لحظه ما فضا را باز می‌کنیم، مانند فرشتگان می‌گوییم که ما علمی نداریم ای الهی، غیر از آن علمی که همین الآن به ما می‌خواهی بدهی.

پس رسیدیم به این‌که این فکرها و حقه‌بازی‌های ذهنمان را که می‌گوید «فن» بگذاریم کنار، آن سلاح ذهن را بگذاریم کنار. دفاع نکنیم از ذهنمان، این‌ها همه شوم بوده برکت نداشته، یک لحظه از این‌ها ما میوه نخورده‌ایم تا حالا. آیا تا حالا شده از من‌ذهنی میوه بخورید؟ نه، همه‌اش ضرر زده.
مانند فرشتگان بگوییم که ما علمی نداریم، مگر با فضا‌گشایی تو به ما این لحظه دانش می‌دهی. آن علم ذهنیِ ما علم نیست. این آیه را همیشه می‌خوانیم:

«قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»
«گفتند: منّزهى تو. ما را جز آن‌چه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲)

«گفتند منزهی تو.» فرشتگان گفتند، ما هم با فضا‌گشایی فرشتگی‌مان را رو می‌آوریم. «ما را جز آن‌چه خود به ما آموخته‌ای دانشی نیست. تویی دانای حکیم.»

هر صبح ز سِیرانش، می‌باشم حیرانش
تا جان نشود حیران، او روی بننماید

هر چیز که می‌بینی، در بی‌خبری بینی
تا باخبری، والله او پرده بنگشاید

دم همدمِ او نَبْوَد، جان محرمِ او نَبْوَد
و اندیشه که این داند، او نیز نمی‌شاید
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۹۶)

نمی‌شاید: شایسته نیست.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

این لحظه از سِیرانِ، از حرکتِ زندگی در مرکزم من حیران می‌شوم. هر صبح یعنی هر لحظه، این لحظه. پس با فضا‌گشایی و حرکت زندگی، سِیران زندگی در مرکزم حیران می‌شوم. تا جانم حیران نشود، خداوند رو نمی‌کند به من.

هر چیزی را که می‌بینم، منظور از هر چیز زندگی است، از زندگی هر‌چه ببینم، در بی‌خبری ذهن می‌بینم. اگر ذهن خبردار شود نمی‌گذارد. ولی توجه کنید که ما همه‌اش با ذهن می‌خواهیم ببینیم. ما وقتی می‌خواهیم ببینیم، می‌گوییم با ذهن به من توضیح بدهید. «تا باخبری واللّٰ‍ه» تا زمانی‌ که با ذهن خبر داری، خداوند پرده را باز نمی‌کند.

🔟3️⃣5️⃣ ۵۳ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

عشق، بُرَّد بحث را ای جان و بس
کاو ز گفت و گو شود فریادرس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۰)

حیرتی آید ز عشق آن نطق را
زَهره نَبْوَد که کند او ماجرا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۱)

که بترسد، گر جوابی وادهد
گوهری از لُنجِ او بیرون فتد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۲)

لُنج: لب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

درست است؟ لُنج یعنی لب. عشق، می‌گوید این بحث ذهنی را، گفت‌وگوی ذهنی را می‌بُرد. گفت‌وگوی ذهنی را درواقع ما از شیطان گرفتیم. «باز آن ابلیس بحث آغاز کرد». آدم گفت من دیگر حرف نمی‌زنم، مرکزم را عدم می‌کنم و فهمیدم که این‌همه بلا سرم آمده، از این آمده که چیزها را گذاشتم در مرکزم، عذر می‌خواهم و به خودم ستم کردم، ستم از طرف تو نبوده، به من اختیار داده بودی، اختیارم را عمل نکردم، الآن فهمیدم، بعد از این مرکزم را جسم نمی‌کنم. این‌ها را آدم می‌گوید. هر کسی هم که دنباله‌رو آدم باشد، این‌ها را باید بگوید. عذر می‌خواهم، عذر می‌خواهم، همه‌اش عذر می‌خواهم، توبه می‌کنم، برمی‌گردم، فضا باز می‌کنم، مرکزم را عدم می‌کنم، اشتباه کردم. این‌ها را آدم می‌گوید. عاجز هستم.

شیطان می‌گوید نه، شیطان شروع می‌کند به بحث. بحث، بحث شیطان معادل گفت‌وگوی ذهنی ما است، همین الآن در جریان است.

باز آن ابلیس بحث آغاز کرد
که بُدَم من سرخ‌رو، کردیم زرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۱)

رنگ رنگِ توست، صَبّاغم تویی
اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۲)

صَبّاغ: رنگ‌رَز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

یعنی تو کردی، تو مرا رنگ کردی. گذاشته جسم‌ها را در مرکزش شیطان، بعد رنگِ آن را گرفته. آدم می‌گوید من فهمیدم این رنگ را گرفتم، به‌خاطر جسم در مرکزم بوده، سو بوده. شیطان گذاشته، زیر بار نمی‌رود می‌گوید که تو کردی. خب ما هم همین را می‌گوییم. این بحثی که از شیطان به ارث بردیم ما، به‌خاطر این‌که در من‌ذهنی امتدادش هستیم، فقط این را عشق می‌بُرد می‌گوید. عشق یعنی فضاگشایی و یکی شدن با زندگی، این بحث را می‌بُرد و ما را می‌برَد به حیرت.

«عشق، بُرَّد بحث را ای جان و بس» یعنی فقط «کاو ز گفت و گو شود فریادرس» یعنی از این گفت‌وگوی ذهنی که بیچاره کرده مرا، به فریادمان می‌رسد. وگرنه این گفت‌وگو تمام‌شدنی نیست. این حرف‌هایی که شما در ذهنتان می‌زنید یکی پس از دیگری، بیشترش هم شکایت و ناله و گفت‌وگوی گرفتاری است، این تمامی دارد؟ می‌گوید فقط عشق می‌تواند این را ببُرد. این تسلسل را، این زنجیر را ببُرد.

حیرتی می‌آید از عشق این نطقِ ذهن را، عشق اگر بیاید، اگر فضا را باز کنید، که جرئت نمی‌کند «ماجرا» کند، جرئت نمی‌کند سؤال کند. پس کسی که سؤال می‌کند، اصلاً این موضوع را متوجه نیست! هِی سؤال بعد از سؤال. سؤال جزو بحث شما است، ماجرای شما است، چرا این‌طوری است؟ اعتراض شما است. یک دفعه قبول کنید که به علت آوردن چیزها به مرکزتان مثل شیطان، به این روز افتادید.

این‌ها می‌خورَد: «جویی ز فکرت، دارویِ علّت». شما بگویید از فکر کردن داروی مرضم را جست‌وجو کردم این‌طوری شد. درحالی‌که الآن می‌فهمم این فکرهای هم‌هویت‌شدگی بوده که اولاً مرض را بر من تحمیل کرده، من از آن‌ور که آمدم مریض نبودم، امتداد خدا که مریض نمی‌شود. پس این دیدن برحسب همانیدگی‌ها، فکر کردن مرا مریض کرده، من فکر کردم تند‌تند فکر کنم، این خوب می‌شود، ولی مرض‌افزا بوده، علت‌افزا بوده. و ما ماجرا می‌کنیم، بحث و جدل می‌کنیم، چرا این‌طوری است؟ چرا آن‌طوری است؟ و می‌ترسد اگر جوابی بدهد، یک گوهر از لب او بیرون بیفتد.

لب ببندد سخت او از خیر و شر
تا نباید کز دهان افتد گهر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۳)

همچنانکه گفت آن یارِ رسول
چون نبی برخواندی بر ما فُصول
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۴)

فُصول: جمعِ فَصل به‌معنیِ قسمتی از سخن یا نوشته و سخن حقّی است که موجب تمایز حق و باطل شود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

آن رسولِ مُجْتبیٰ وقتِ نثار
خواستی از ما حضور و صد وقار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۵)

مُجْتبیٰ: برگزیده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

این را نَبی بخوانید می‌شود حضرت رسول، نُبی بخوانید می‌شود قرآن. حالا نَبی می‌خوانیم. می‌گوید وقتی که این شخص، عاشق، از «خیر و شر» که دویی ذهن است، لب می‌بندد تا گهری از دهانش نیفتد و همه را جذب کند، چه کسی که واقعاً وصل است از آن‌ور پیغام می‌آورد، چه کسی‌ که گوش می‌دهد.

به‌طوری‌که می‌گوید آن یارِ رسول گفت وقتی حضرت رسول بر ما «فُصول» را می‌خواند و آن رسول برگزیده موقع نثارِ این خرد به ما، از ما حضور و وقار می‌‌خواست. به ما می‌گفت باید حاضر باشید. وقتی صحبت می‌کرد می‌گفت شما باید سنگین باشید بنشینید حواستان این‌جا باشد و این سکوت شما و سکون شما و حضور شما باید بسیار عمیق باشد. درست است؟ مالِ شما هست؟ وقتی مولانا می‌خوانید، واقعاً شما حاضر هستید؟ مثل کوه وقار دارید؟

🔟3️⃣5️⃣ ۵۱ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

عیب بر خود نِه نَه بر آیاتِ دین
کی رسد بر چرخِ دین مرغِ گِلین؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۴۶)

مرغ را جولانگهِ عالی هواست
زآنکه نشوِ او ز شهوت، وَز هواست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۴۷)

می‌گوید عیب را باید ما به خودمان، یعنی به من‌ذهنی خودمان بگذاریم، نه نشانه‌های دین. نشانه‌های دین همان پیغام‌هایی است که از فضای گشوده‌شده می‌آید. «عیب بر خود نِه نَه بر آیاتِ دین»، «کی رسد بر چرخِ دین»، چرخ دین، آسمان دین، آن فضای گشوده‌شده است. «مرغِ گِلین» یعنی مرغی که از گِل ساخته شده، همین من‌ذهنی است، بال ندارد پرواز کند.

«عیب بر خود نِه نَه بر آیاتِ دین»، شما می‌گویید در من‌ذهنی من پیغام دریافت نمی‌کنم، زندگی‌ام بد است، نمی‌توانم پرواز کنم. خب باید روی خودت کار کنی، هِی نمی‌توانی من‌ذهنی را نگه داری، بعد بگویی که اِشکال از خداوند است. اِشکال، این آفاتی که می‌آید از طرف خداوند است. نه، اِشکال از خودت است، عیب خودت را ببین. نشانه‌های دین، پیغام‌های دینی که از فضای گشوده‌شده می‌آید اگر فضا را باز می‌کردی آن‌ها درست بودند.

زندگی در هر لحظه کار جدید است و آن کار جدید به شما کمک می‌کند، ولی شما مرغ گِلی هستی، مرغی که از گِل ساخته شده نمی‌تواند پرواز کند به آسمان دین. برای این‌که این مرغ گِلیِ تو که مرغ من‌ذهنی است، محل پروازش توی همین ذهن است و کارش هم هوا است. «هوا» یعنی خواستن، خواستن ذهنی را می‌گوید هوا. برای این‌که زنده بودن این، از شهوت و خواستن است. به‌خاطر جاذبه‌های همانیدگی‌ها و خواستن آن‌ها است که این من‌ذهنی نَشْو و نما می‌کند. زندگی‌اش از آن تأمین می‌شود.

شما من‌ذهنی را چه‌جوری می‌سازید؟ با مقاومت، با آوردن چیزها به مرکزتان، دیدن برحسب آن‌ها، خواستن آن‌ها. هر چیزی مرکزتان می‌آید نیروی جاذبه دارد، شما را می‌کِشد، چون در مرکزتان است، به همان چیز در بیرون و شما این را می‌خواهید. این را می‌خواهید کشیده می‌شوید و هرچه بیشتر می‌خواهید. خب این‌جا پرواز می‌کنید توی ذهن، ولی به «چرخِ دین» دیگر پرواز نمی‌توانید بکنید.

پس تو حیران باش بی‌لا و بَلی
تا ز رحمت پیشت آید مَحمِلی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۴۸)

مَحمِل: کجاوه که بر شتر بندند، در این‌جا مراد مرکوب است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

چون ز فهمِ این عجایب کودنی
گر بَلی گویی، تکلّف می‌کنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۴۹)

ور بگویی: نی، زند نی گردنت
قهر بربندد بدآن نی روزنت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۰)

پس تو بهتر هست حیران باشی. نه نه بگویی با ذهن، نه «بَلی». بگویی نمی‌دانم تا از رحمت خداوند، از لطف خداوند، این لحظه یک اسبی، یک «مَحمِلی»، یک مَرکبی بیاید. این مَرکب درواقع سوار شدن هشیاری بر هشیاری است. ولی در ذهن ما از فهم این عجایب کودن هستیم. چطور ممکن است هشیاری سوار هشیاری بشود و از ذهن برود به‌سوی زندگی؟ می‌خواهیم تجسم کنیم. نه، ما با ذهن از فهم این عجایب کودن هستیم و می‌دانیم هم که مرغ گِلی، من‌ذهنی پرواز در آسمان یکتایی نمی‌تواند بکند.

اگر «بَلی» گویی، اگر بگویی بلی در ذهن، هیچ‌چیزی نمی‌فهمی، همین‌طوری از روی وظیفه می‌گویی، از روی اقتضای اوضاع می‌گویی بله. و اگر هم بگویی نه، انکار کنی، همین «نی» گردنت را می‌زند. محروم می‌کند تو را و روزن تو به‌وسیلهٔ این قهر بسته می‌شود.

پس بنابراین با من‌ذهنی شما بگویید، اقرار کنید یا انکار کنید، فرق زیادی ندارد. به‌هرحال این نمی‌تواند به آسمان یکتایی پرواز کند. توجه می‌کنید چه می‌گوید؟ می‌گوید این من‌ذهنی این کار را نمی‌تواند بکند و تو هم هِی به‌جای این کار بگو نمی‌دانم، حیران باش و فضا را باز کن، دخالت نکن، نخواه بفهمی. برای‌ این‌که از فهم این عجایب، انسان در ذهن کودن است. اصرار نکن بفهمی.

می‌گویند شما توضیح بدهید این چه‌جوری هشیاری سوار هشیاری می‌شود؟ چه‌جوری با «قضا و کُن‌فَکان» زندگیِ ما را درست می‌کند؟ واقعاً ما مطمئن باشیم؟ تو «ز فهمِ این عجایب کودنی»، همین بیت را بخوانیم. من از فهم این عجایب که زندگی انجام می‌دهد، با من‌ذهنی‌ام کودن هستم. برای چه بله می‌گویم چیزی که نمی‌فهمم؟ حالا چرا می‌گویم نه؟ نه این نمی‌شود این، بله می‌شود. چه فرق می‌کند؟ چیزی که نمی‌فهمم. پس باید حیران باشم با فضا‌گشایی. درست است؟

🔟3️⃣5️⃣ ۴۹ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

هر که ترسید از حق و تقویٰ گُزید
ترسد از وی، جِنّ و اِنس و هر که دید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۲۵)

هر کسی از خدا بترسد، از خدا بترسد یعنی چه؟ می‌ترسد اتصالش قطع بشود. «تقویٰ گُزید» یعنی پرهیز را انتخاب کرد. یعنی همانیدگی را نگذاشت به مرکزش بیاید. آن چیزی را که ذهن نشان می‌دهد جدی نگرفت. اتصال به زندگی را، یکی شدن را، حضور ناظر را مهم دانست دراین‌صورت هیچ انسانی، «اِنس» یعنی انسان‌های دیگر نمی‌توانند به او نزدیک بشوند، آسیب بزنند. «جِن»، هشیاری‌های دیگر غیر از انسان به او نمی‌توانند. و بعد هر کسی که او را ببیند، هر چیزی از هر نوع باشد، به او نمی‌تواند آسیب بزند.

پس معلوم می‌شود که ما این احتیاط را نداریم که هشیاری‌ها و انسان‌های دیگر به ما لطمه می‌زنند. شما می‌دانید که من‌های ذهنیِ دیگر از طریق من‌ذهنی ما به ما لطمه می‌زنند. شعرهایش را نمی‌خوانم برایتان.

من که باشم؟ که به درگاهِ تو صبحِ صادق
هست لرزان که مباداش که کذّاب کنی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۸۳)

کذّاب: دروغ‌گو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

من چه کسی‌ هستم؟ می‌گوید که به درگاهِ تو هر صبح صادقی، مثل مولانا، مثل حافظ، این‌ها لرزان هستند که یک‌دفعه نکند بروند ذهن! شما که در ابتدای راه هستید باید خیلی لرزان باشید. یعنی می‌گوید آن‌ها هم لرزان هستند. آن‌ها هم احتیاط را از دست نمی‌دهند. پس هر کسی که می‌خواهد به خداوند وصل بشود، دائماً مراقب است، لرزان است که نکند این من‌ذهنی من یک اشتباهی بکند و اتصال قطع بشود. درست است که ما می‌گوییم:

حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم
نَحْوَهُ هٰذَا الَّذی لَمْ یَنْهَکُم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵)

«در هر وضعیتی هستید روی خود را به‌سویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن بازنداشته‌است.»

هر لحظه او را نگاه کنید، او را ببینید، فقط ما مجاز به این هستیم، یا «درنگر در شرحِ دل در اندرون» می‌خوانیم، یا

حُکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط
که بگویید از طریقِ انبساط
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰)

بِساط: هر چیزِ گستردنی مانند فرش و سفره
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

خداوند گفته همیشه منبسط بشوید. این‌ها در ذهن است. این کار مواظبت می‌خواهد، مراقبه می‌خواهد، یک انضباط خاصی می‌خواهد، توجه می‌خواهد، دقت می‌خواهد، تمرکز روی خود می‌خواهد که از فهرست باید بروی به مرکز کتاب.

من که باشم؟ که به درگاهِ تو صبحِ صادق
هست لرزان که مباداش که کذّاب کنی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۸۳)

کذّاب: دروغ‌گو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

«کذّاب کنی» یعنی ببری از جنس ذهن کنی. این را مولانا گفته. معلوم است مولانا هم می‌ترسیده، لرزان بوده. با وجود این‌همه گستردگی و اتصال به زندگی لرزان بوده که مبادا این اتصال از بین برود.

از بیمِ اوفتادن لرزان چو برگ و شاخ
دل‌ها همی‌طپند، به دارُالامان رویم
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۷۱۳)

دارُالامان: جای امن و امان، جای سلامت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس انسانِ عاشق بیم این‌ را دارد که بیفتد. بیفتد یعنی یک کار ذهنی انجام بدهد، از این جایگاه شرف پایین بیفتد. مثل برگ و شاخ می‌لرزد. «به دارُالامان رویم» یعنی به این فضای یکتایی برویم. پس انسان‌ها برای رفتن به دارُالامان دائماً می‌لرزند و اگر به آن‌جا هستند دائماً می‌لرزند که مبادا از این دارُالامان که همین فضای گشوده‌شده است، بیرون بیفتند.

بی خبر بادا دلِ من از مکان و کانِ او
گر دلم لرزان ز عشقش چون دلِ سیماب نیست
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۹۳)

سیماب: جیوه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

خب واضح است دیگر، می‌گوید که از مکان و معدن خداوند دل من بی‌خبر خواهد شد، اگر من به‌عنوان عاشق، دل من مثل جیوه نمی‌لرزد. خب دل شما مثل جیوه می‌لرزد؟ شما دنبال مکان، مکانش فضای گشوده‌شده است، اصلاً مراقب هستید شما؟ که حتماً مواظب هستید فضا گشوده بشود؟ چقدر در این لحظه این فضاگشایی برای شما اهمیت دارد؟ این‌که می‌گوید:

درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنه‌ٔ لاتُبْصِرُون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)

لاتُبْصِرُون: نمی‌بینید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

این روی شما چه اثر می‌کند؟ فقط می‌خوانید یا نه، می‌گویید این لحظه طعنهٔ خداوند می‌آید که می‌گوید چرا به من نگاه نمی‌کنی، به من‌ذهنی نگاه می‌کنی و آن چیزی که ذهنت نشان می‌دهد به آن می‌لرزی، برای من نمی‌لرزد دلت؟ دل شما به چه می‌لرزد؟ شما می‌دانید به چه‌ می‌لرزد. اگر برای همانیدگی‌ها می‌لرزد، شما از مکان و معدن خداوند بی‌خبر خواهید ماند.


🔟3️⃣5️⃣ ۴۷ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

او‌ّل و آخِر تو‌یی ما در میان
هیچ هیچی که نیاید در بیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱)

این بیت‌ها باید اثر بکند که این من‌ذهنی ما که این‌قدر «طاق و طُرُنب» دارد، جلال و شکوه ظاهری دارد، این سکهٔ تقلبی است، می‌خواهد مال هر کسی باشد. به یک نفر من‌ذهنی، مردم خیلی احترام می‌گذارند، شاید قدرت دارد، شاید احتیاج دارند به او، وگرنه سکه‌اش ارزشی ندارد، دست و پایی ندارد، برای همین است که آن شخص ممکن است انسان را به نابودی بکشاند.

زاغ انسان‌ها را می‌رود می‌برد به گورستان، ولی «باز» انسان‌ها را به بهشت می‌برد‌‌. هر دو بال دارند، یکی با بال زندگی پرواز می‌کند، آن‌ یکی با بال من‌ذهنی. هر کسی با بال من‌ذهنی پرواز می‌کند، انسان‌های دیگر را اگر قلاووز بشود، به جهنم می‌برد. متأسفانه من‌ذهنی هم دوست دارد قلاووز بشود.

ره نمی‌داند، قَلاووزی کند
جانِ زشتِ او جهان‌سوزی کند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۴۸)

قَلاووز: راهنما، پیشرو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖

من‌ذهنی راه نمی‌داند ولی علاقه‌مند به رهبری و قلاووزی دارد می‌گوید دنبال من بیایید. جان زشتش جهان را می‌سوزاند، که در جهان می‌بینیم امروز. به‌هر‌حال این وضعیتِ انسان‌ها را نشان می‌دهد که دستشان بسته سوی شاه نشسته‌اند و می‌ترسند. شما هم یکی از این‌ها ممکن است باشید. ولی هر کسی در همین شب فضا را باز کند، شَه‌شناس باشد، نجات پیدا می‌کند. ولی اگر در سطح ذهن بمانید، در سطح فهرست بمانید، و اصلاً نروید این مرکز را درست کنید ببینید، به هیچ‌جا نمی‌رسید.

عرض می‌کنم شما نیامدید این‌جا که باور‌هایتان را عوض کنید، طرز فکرتان را عوض کنید، این مقدمه است. طرز فکرتان را عوض کنید شبیه مولانا بکنید عرض کردم کمتر به خودتان لطمه می‌زنید.

زَفتِ زَفت است و چو لرزان می‌شوی
می‌شود آن زَفت، نرم و مُستوی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۳)

زَفت: بزرگ، فربه
مُستوی: سرراست، صاف
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

یعنی وصل شدن به خداوند خیلی سخت است، چرا؟ ما من‌ذهنی داریم، ما فضا باز نمی‌کنیم. ولی اگر این موضوع برای ما مهم باشد بلرزیم، بگوییم این است که فقط برای من اهمیت دارد و اثباتش هم این است که وقتی من‌ذهنی چیزی نشان می‌دهد شما نمی‌ترسید، لرزان نمی‌شوید.

اگر شما برای حادث، آن چیزی که ذهن نشان می‌دهد نلرزید احتمالاً برای آن یکی می‌لرزید که اصل است. «زَفتِ زَفت است و چو لرزان می‌شوی» «می‌شود آن زَفت»، آن سِفت و آن کار مشکل برای تو نرم و آسان می‌شود، سرراست می‌شود. درست است؟

صحبتِ لرزان شدن است. باز هم سؤال این است شما برای چه‌ چیزی لرزان می‌شوید؟ مراقب چه‌ چیزی هستید در زندگی؟ اگر دقت کنید خواهید دید که مراقبِ، مواظبِ همانیدگی‌ها هستید، مبادا کم بشود، نگران آن‌ها هستید. اگر شما نگران و مراقب آن‌ها هستید مراقب حضور نیستید.

او چو کُه در ناز ثابت آمده
عاشقان چون برگ‌ها لرزان شده
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۱۵)

کُه: کوه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

یعنی خداوند، معشوق، در ناز کردن مثل کوه است، این ما عاشقان هستیم که مثل برگ‌ها باید لرزان بشویم. توجه می‌کنید؟ ما باید خودمان را عوض کنیم، ما باید بلرزیم. عاشقی که مثل برگ‌ها لرزان نشود به‌خاطر وصل شدن به او، نمی‌تواند خودش را عاشق بنامد که.

هر‌که او را برگِ این ایمان بُوَد
همچو برگ، از بیمِ این لرزان بُوَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۸۹)

این بیت از داستان کاتب وحی است، که کاتب وحی من‌ذهنی داشت. می‌گوید که برگِ، برگ یعنی نوا، سرمایه، سرمایهٔ ایمان نداشت. هر کسی این سرمایه، برگ، نوای ایمان را داشته باشد، یعنی وصل بشود به خداوند، و اگر آن کاتب وحی قدر همنشینش را می‌دانست، اگر ما هم به‌عنوان انسانِ عاشق قدرِ یا عظمتِ یا ارزش خداوند را بدانیم وقتی وصل شدیم، دائماً لرزان می‌شویم که مبادا این اتصال قطع بشود. «هر‌که او را برگِ این ایمان بُوَد» «همچو برگ»، مانند برگ درخت از بیمِ این که این اتصال قطع بشود لرزان می‌شود نه به‌خاطر همانیدگی‌ها. این بیت‌ها همه معیار است که شما خودتان را بسنجید.

بر سبو لرزان بُد از آفاتِ دَهر
هم کشیدش از بیابان تا به شهر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۳۰)

سبو: کوزه
دَهر: روزگار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

درست است؟ در این‌جا «سبو»، در این بیت، همین کوزه‌ای است که هشیاری شما در آن هست، شما نمی‌خواهید «آفاتِ دَهر» به آن بخورد، ولی آفاتِ دَهر موقعی ضربه می‌زند، «دَهر» یعنی این جهان، به این سبویی که آب شما در آن است می‌برید پیش خداوند، پیش شهر، فضای یکتایی، می‌خواهید ببرید نباید بگذارید آب آسیب بخورد به آن، دارید می‌کشید با فضاگشایی با مواظبت به شهر یکتایی از بیابان ذهن. چقدر مواظب هستید که به اَلَست شما به هشیاری حضور شما لطمه نخورد؟ «چراغ است این دلِ بیدار به زیرِ دامنش می‌دار»، واقعاً به زیر دامن دارید؟

🔟3️⃣5️⃣ ۴۵ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

خب امروز صحبت کردیم که منظور از این برنامه و خواندن مولانا تبدیل است:

از مقاماتِ تَبَتُّل تا فنا
پایه پایه تا ملاقاتِ خدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۲۳۵)

تَبَتُّل: بُریدن و اِخلاص داشتن
فنا: نهایت سیر اِلَی الله
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

یواش‌‌یواش خودمان را از همانیدگی‌ها آزاد می‌کنیم و مرکزمان وسیع‌تر می‌شود و هیچ‌چیزی در مرکزمان نمی‌ماند. و ابتدای کار عرض کردم تکرار ابیات مولانا است و گوش کردن به برنامهٔ گنج حضور است، با رعایت برخی نکات ریز که تفاوت خیلی زیادی ایجاد می‌کند. و این نکات را در قسمت اول برنامه خدمت شما عرض کردم که دیدن کل برنامه لازم است.

و ابتدا شاید خیلی متعهدانه برنامه را می‌بینیم و فکرهایمان عوض می‌شود. فکرهایمان بهتر بشود، کمتر به خودمان ضرر می‌زنیم به‌وسیلهٔ من‌ذهنی‌مان، ولی یک عده‌ای در همین‌جا متوقف می‌شوند، و طرز فکرشان عوض شد، یک ذره زندگی‌شان بهتر می‌شود و رها می‌کنند و ادامه نمی‌دهند دیگر. من‌ذهنی دوباره برمی‌گردد‌ و آن صبحی که خودش را نشان داده بوده، صبح کاذب بوده و شما تبدیل نشده بودید.

و فهمیدن مفهوم این چیزها در ذهن کافی نیست، بیان فکرهای خوب کافی نیست، گذاشتن باورهای جدید به جای باورهای قدیمی کافی نیست. از سطح ذهن باید فرود بیاییم به مرکزمان و ببینیم در مرکزمان چه خبر است. این کار همین‌طور که غزل داشت، به تأکید گفت، گفت زندگی یا خداوند برای نظارت کافی است و حتماً لازم است که تو به‌صورت من‌ذهنی ناظر اوضاع نباشی، و اگر به‌صورت ناظر با من‌ذهنی باشید، خرّوب در کار است، حیرانی نیست.

این موضوعات بسیار مهم است، اگر توجه نکنید‌ ممکن است موفقیتی صورت نگیرد. عرض کردم آن موقع شما به‌عنوان من‌ذهنی مولانا را ملامت خواهید کرد، نه روش کار خودتان را. این کار اگر می‌خواهید پیشرفت کنید، البته افتادن دردها و مشکلات و موانع که ما ایجاد می‌کنیم، نتیجهٔ فرعی این قضیه است. البته که مسائلمان از بین می‌رود، موانع از بین می‌رود، دشمنان توهمی‌مان از بین می‌روند. نه دشمنانمان از بین می‌روند، ما بیدار می‌شویم، ولی شما می‌دانید، اصل و درواقع منظور ما «تبدیل» است.

خیلی از بینندگان به تبدیل توجهی ندارند، فقط فکرهایشان را عوض می‌کنند، یک ذره بهتر می‌شوند، دنبال فکرهای جدید می‌گردند که منظور این برنامه نیست، منظور مولانا این هم نیست. و این کار یک خرده به شما کمک می‌کند، ولی خیلی کمک نخواهد کرد.

من خواهش می‌کنم اول در سطح ذهن یعنی فهرست، خوب بفهمیم که اصلاً هدف چیست، چه‌کار می‌خواهیم بکنیم؟ من هر دفعه این کار را توضیح می‌دهم، این منظور را که قرار است این همانیدگی‌ها از مرکزتان شسته بشود. و اطلاعات زیادی از مولانا یاد گرفتیم در اختیار شما گذاشته‌ایم، اگر خوب توجه کنید، متوجه می‌شوید که منظور چیست و در آن مسیر کار می‌کنید.

در بیت‌هایی که الآن می‌خوانم، کلمهٔ «لرزان» هست. لرزان شدن یعنی مراقب بودن، ترسیدن که یک چیز پُرارزشی از دست آدم برود. و آن چیز پُرارزش در مورد ما همانیدگی نیست، یک چیز مادی نیست، بلکه اتصال ما به زندگی یا خداوند است، یا به‌عبارت دیگر ایمان ما است که مولانا می‌گوید اتصال ما همان ایمان ما است، «ای دیدن تو دین من، وی روی تو ایمان من».

اگر شما لرزان بشوید به از دست دادن همانیدگی‌ها، یک همانیدگی شما را بلرزاند، شما آن‌جا نیستید، شما برای یک چیز دیگر می‌لرزید که ذهن نشان می‌دهد. اگر آن چیزی که ذهن نشان می‌دهد بلرزید، پس برای خود خداوند یا زندگی نمی‌لرزید. حالا ببینیم که مولانا به ما می‌گوید به چه باید لرزید؟ در جای دیگر که خوانده‌اید قبلاً خیلی، می‌گوید «بر هرچه که می‌لرزی، می‌دان که همان ارزی».

شما باید از خودتان سؤال کنید در سطح ذهن و در سطح دل، حقیقتاً این دوتا با هم یکی باشد، که شما به چه می‌لرزید؟ آیا از دست دادن چیز مادی شما را ناراحت می‌کند؟ این ناراحت می‌کند، از دست دادن چیز مادی؟ یا از دست دادن وحدت شما با زندگی؟ کدام ‌یکی شما را می‌لرزاند؟

🔟3️⃣5️⃣ ۴۳ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

برنامه شماره ۱۰۳۵ گنج حضور
فایل تصویری - بخش‌ چهارم (پخش زنده)

/channel/GanjeHozourMessages

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

جادُوان فرعون را گفتند: بیست
مست را پَروایِ دست و پای نیست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۰۹)

بیست: مخفّفِ بِایست، توقّف کن.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

دست و پایِ ما مِیِ آن واحد است
دستِ ظاهر سایه است و کاسِد است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۱۰)

کاسِد: بی‌رونق، بی‌ آب و تاب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

جادوگران به فرعون چه گفتند؟ شما هم تا حالا اگر جادوگر بوده‌اید، الآن فضا را باز می‌کنید، به فرعون، به من‌ذهنی، به شیطان می‌‌گویید نگاه کن برو عقب. به ذهنتان می‌گویید ساکت شو، من را تهدید نکن که بیچاره می‌شوی، تنها می‌شوی، اگر همانیدگی‌ها را از دست بدهی مردم به تو احترام نمی‌گذارند، تأیید نمی‌کنند، توجه نمی‌دهند. من مست هستم، وقتی فضا را باز می‌کنیم مست می‌شویم. مست از این‌که دست و پای من‌ذهنی را از دست بدهد پروایی ندارد. چرا؟ الآن فضا باز شده می‌داند که دست و پایش مِی آن یکتا است، یعنی خداوند است. دست ظاهر، دست من‌ذهنی، ابزارهای من‌ذهنی، این سایه است و این رونق ندارد، سکهٔ تقلبی است، این به درد نمی‌خورد. این را ما به من‌ذهنی خودمان می‌گوییم.

خامُش، بر آن باش که پُر نگویی
هرچند با خود برمی‌نیایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

پُر گفتن: زیاده حرف‌ زدن
با خود برنیامدن: از عهدهٔ خود نیامدن، قادر به حفظ زبان خود نبودن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس می‌گوید خاموش باش، ذهنت را خاموش کن و همه‌اش حواست را به این بده که با ذهن حرف نزنی. اما می‌دانم چون با من‌ذهنی‌ات می‌خواهی من‌ذهنی‌ات را خاموش کنی از عهدهٔ این کار بر‌نخواهی آمد؛ مگر شما بیایی فضا را باز کنی.

اگر کسی می‌خواهد خاموش باشد و با من‌ذهنی خودش را می‌خواهد خاموش کند، می‌دانی که اگر بخواهی با من‌ذهنی من‌ذهنی‌ات را خاموش بکنی من‌ذهنی شروع می‌کند به بیشتر حرف زدن، قوی‌تر می‌شود.

پس خاموش، حواست را بده به این، تمرکزت روی این باشد که پرحرفی نکنی، «هرچند با خود برمی‌نیایی». خب «هر‌چند با خود بر‌‌می‌نیایی» شما الآن تجربه کرده‌اید که وقتی با من‌ذهنی [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] می‌خواهید من‌ذهنی را خاموش کنید این قوی‌تر می‌شود. پس با من‌ذهنی نباید من‌ذهنی را خاموش کنید. یک فن دیگری باید به‌کار ببرید و آن فضاگشایی است [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و عدم کردن مرکزتان است. درست است؟

شما با سؤال کردن، با بحث کردن، با فکر کردن در من‌ذهنی نمی‌توانید از شر من‌ذهنی خلاص بشوید. و اگر بخواهید با من‌ذهنی بگویید که من کمتر حرف خواهم زد، این من‌ذهنی پرحرف‌تر خواهد شد، این کار را نکنید. به‌جایش آن چیزی را که ذهنتان نشان می‌دهد شوخی بپندارید، بازی بپندارید، بگذارید فضا باز بشود. فضا باز بشود، «حیرت» من‌ذهنی را خاموش می‌کند. شما نمی‌توانید با من‌ذهنی ذهنتان را خاموش کنید. خب این سه بیت را با هم می‌خوانیم:

او نیست‌ها را داده‌ست هستی
او قلب‌ها را بخشد روایی

داد او فلک را دورانِ دایم
نامد زیانش بی‌دست و پایی

خامُش، بر آن باش که پُر نگویی
هرچند با خود برمی‌نیایی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۱۳۴)

قلب‌: تقلب، سیم و زر ناسره
روا: شایسته، سزاوار
پُر گفتن: زیاده حرف‌ زدن
با خود برنیامدن: از عهدهٔ خود نیامدن، قادر به حفظ زبان خود نبودن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس الآن شما می‌دانید الآن که در من‌ذهنی ما نیست هستیم، با فضاگشایی او به ما هستی حقیقی، جنس اصلی ما را خواهد داد. او یعنی زندگی، خداوند. او این سکهٔ تقلبی ما را سکهٔ درستی خواهد کرد که در این کائنات قابل خرج کردن باشد. درست است؟ این سکهٔ تقلبی ما اصلاً رایج نیست. مثل شعر سعدی است می‌گوید:

بزرگ‌زادهٔ نادان به شَهْرَوا مانَد
که در دیارِ غریبش به هیچ نستانند
(سعدی، گلستان، باب سوم در فضیلت قناعت، حکایت ۲۷)

شَهْرَوا این چیزهایی بود که قهوه‌خانه‌ها مثلاً می‌دادند. هر قهوه‌خانه یک‌ سِری فلز درست می‌کرد و چایی که می‌آوردند، این شهرواها را می‌دادند. ولی این قهوه‌خانه شهروای آن قهوه‌خانه را قبول نمی‌کرد. این سکهٔ ما هم اگر خریدار داشته باشد، برای من‌های ذهنی دور و بر ما قابل خریدار است، آن هم به زور، با ستیزه. واقعاً وزیر‌زادهٔ نادان است.

پس این خداوند است که این سکهٔ تقلبی را که هیچ‌کس نمی‌خرد به‌ آن ارزش می‌دهد و قابل خرج کردن می‌کند، طلای تقلبی را طلای اصل می‌کند. و این مستلزم بی‌ دست و پا بودن ما است به‌صورت من‌ذهنی. به آسمان نگاه می‌کنیم که آسمان دائماً در حال حرکت است و یعنی محتوای آسمان هیچ ضرری به‌ آن نمی‌رسد، برای این‌که بی دست و پا است. ولی در من‌ذهنی دست و پا داریم ما، به ما ضرر می‌رسد، ما خودمان به خودمان ضرر می‌رسانیم. باید خاموش بشویم. این‌ هم می‌دانیم که با من‌ذهنی خودمان را نمی‌توانیم خاموش کنیم، از عهدهٔ خودمان با من‌ذهنی‌مان نمی‌توانیم بربیاییم، باید فضاگشایی کنیم.

🔟3️⃣5️⃣ ۴۲ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل تصویری بخش دوم برنامه ۱۰۳۵ با زیرنویس چسبیده

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

/channel/GanjeHozorTeleText/18019

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل PDF متن کامل پیغام‌های تلفنی برنامه ۰-۱۰۳۵ (روزهای چهارشنبه)

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۳۵

(مخصوص چاپ سیاه و سفید)

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فایل WORD متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۳۵

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

چونکه واگردید گَلّه از ورود
پس فتد آن بُز که پیشآهنگ بود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۹)

ورود: وارد شدن به سرچشمه و آبشخور و یا مطلق وارد شدن و حاضر شدن است. در این بیت منظور چراگاه است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پیش افتد آن بُزِ لنگِ پَسین
اَضْحَکَ الرُّجْعیٰ وُجوهَ العابِسین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۲۰)

«آن بز لنگ که به گاه رفتن، از همه عقب‌تر می‌رفت، اینک به هنگام بازگشت پیشاپیش همه می‌آید. این بازگشت، چهرهٔ اخم‌آلود و غم‌زدهٔ آنان را شادمان و خندان می‌کند.»

پس بنابراین می‌گوید که وقتی گله، یعنی گلۀ انسان‌ها از چَرای این دنیا برمی‌گردد، آن بزی که جلو رفته بود و زیاد همانیده شده بود، پس می‌افتد و آنی که عقب مانده بود، کمتر همانیده شده بود، آن جلو می‌افتد. بنابراین «آن بز لنگ به‌گاه رفتن، از همه عقب‌تر می‌رفت این‌که به هنگام بازگشت پیشاپیش می‌آید. این بازگشت، چهرهٔ اخم‌آلود و غم‌زدۀ آنان را شادمان و خندان می‌کند.»

پس آن بزی که کمتر همانیده شده بود و غمگین بود در ذهن که من چرا کمتر دارم، وقتی برمی‌گردد می‌بیند که بارش سبک است و جلو افتاد. و این جلو افتادن صورتش را باز می‌کند، که تا حالا اخم کرده بود.

از گِزافه کِی شدند این قوم لنگ؟
فخر را دادند و، بخْریدند ننگ؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۲۱)

پا شکسته می‌روند این قوم، حَج
از حَرَج راهی‌ست پنهان تا فَرَج
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۲۲)

حَرَج: تنگی، تنگنا
فَرَج : گشایش
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

دل ز دانش‌ها بشستند این فَریق
زآنکه این دانش نداند آن طریق
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۲۳)

فَریق: گروه، دسته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس می‌گوید از گزافه یعنی از بی‌خودی، بی‌جهت. حرج: تنگی، تنگنا. فَرج: گشایش. فَربق: گروه، دسته. می‌گوید بیهوده این قومی که می‌خواهند به خدا برسند، لنگ نشدند. بی‌خودی نمی‌گویند ما بلد نیستیم، با من‌ذهنی عمل نمی‌کنند، «فخر را دادند و، بخْریدند ننگ». با من‌ذهنی فخر‌فروشی نمی‌کنند، گفتند بلد نیستیم ما. این گروه به حج پا‌شکسته می‌روند.

در این‌جا، حج یعنی همان دلِ گشاده‌‌شدۀ ما به‌سوی خداوند، به‌سوی خدا که فضای گشوده‌شده در مرکز ما است، این‌ها پا‌شکسته می‌روند. یعنی پای ذهنی را انداخته‌اند دور، شکسته‌اند، می‌گویند پای ذهنی نداریم و دانش ذهنی هم نداریم. از این تنگنا تا گشایش، پنهان راه هست «از حَرَج راهی‌ست پنهان تا فَرَج».

وقتی شما می‌گویید نمی‌دانم و پای ذهنی را به‌کار نمی‌برید، ابزارهای ذهنی را به‌کار نمی‌برید، می‌لنگید، از این حالت تا گشایش می‌گوید راهِ پنهان هست.

این دسته آدم‌ها از دانش‌های ذهنی دلشان را شستند برای این‌که می‌دانند که این دانش‌ ذهنی آن راه را نمی‌داند. با دانش ذهنی نمی‌شود به‌سوی خداوند رفت، ولی بیشتر مردم متأسفانه با دانش‌ ذهنی به حج می‌روند. حج در این‌جا مکه نیست، به دلِ خودتان، به فضای گشوده‌‌شدۀ خودتان، به دیدار خدا. به دیدار خدا نمی‌شود دست‌ و‌‌ پای من‌ذهنی را به‌کار برد.

دانشی‌ باید ‌که اصلش زآن سَر است
زآنکه هر فرعی به ‌اصلش رهبر است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۲۴)

مولانا می‌گوید دانشی می‌خواهیم که از آن‌ور آمده باشد، مثل همین ابیات مولانا. برای این‌که هر دانش فرعی، درست است که دانش فرعی‌ِ ذهنی است الآن ولی چون از آن‌ور آمده، وقتی می‌خوانیم، می‌بینیم که ما را رهبری می‌کند هدایت می‌کند به اصلش، یعنی به همان فضای یکتایی. همین همۀ این دانشِ مولانا از آن فضای یکتایی آمده، درست است که فرع است و به‌صورت ذهن است، وقتی می‌خوانیم می‌بینیم که ما متوجه می‌شویم که چه‌کار باید بکنیم.

خب به همین‌جا بسنده کنیم. اگر همه را گوش کردید، از صبر و حوصلهٔ شما ممنونم. پس از چند دقیقه برنامۀ گنج حضور را ادامه خواهم داد.

🔟3️⃣5️⃣ ۵۶ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

این دَمِ ما که داریم صحبت می‌کنیم، حالا به فارسی به انگلیسی به هر چیزی، دَمِ ما همدم خداوند نیست، جان ذهنی ما محرم او نیست. و این اندیشه که در ذهن این‌ها را می‌داند، فهرست، این هم شایستۀ موضوع نیست. شما نگویید ما دیگر این چیزها را می‌دانیم دیگر. خب می‌دانید! کتاب نوشته‌ام، خب نوشتی! اندیشه در ذهن این‌ها را می‌داند، ارزش دارد؟ نه! به این مقام شایستگی ندارد، «او نیز نمی‌شاید» یعنی شایستهٔ این اوضاع و احوالِ یکتا شدنِ ما با زندگی نیست، پس دانستن کافی نیست. توجه می‌کنید؟

از مقاماتِ تَبَتُّل تا فنا
پایه پایه تا ملاقاتِ خدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۲۳۵)

تَبَتُّل: بُریدن و اِخلاص داشتن
فنا: نهایت سیر اِلَی الله
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

ای عجب چون می‌نبیند این سپاه
عالَمی پُر آفتابِ چاشتگاه؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۰۸)

چشم باز و، گوش باز و، این ذَکا
خیره‌ام در چشم‌بندیِّ خدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۰۹)

ذَکا: هوشیاری، تیزی طبع، افروخته شدن آتش
ذُکاء: آفتاب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

من از ایشان خیره، ایشان هم ز من
از بهاری خار، ایشان، من سَمَن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۰)

سَمَن: گل یاسمن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖

مولانا تعجب می‌کند از این سپاه، یعنی سپاه کل انسان‌ها تقریباً. می‌گوید الآن عالمی پُر از آفتاب زندگی است‌، درست مثل این‌که آفتاب دربیاید همه‌جا روشن است، یک عده‌ای نمی‌بینند آفتاب را. این شمع ذهن را روشن کرده‌اند.

اگر ما می‌توانیم به‌وسیلۀ زندگی ببینیم، حضور ببینیم، عدم ببینیم، با عقل خداوند کار کنیم، چرا با عقل من‌ذهنی کار می‌کنیم؟ دارد این را می‌گوید. چشم‌هایشان باز است، گوش‌هایشان هم باز است و این همه ذَکا، زیرکی دارند ولی من تعجب می‌کنم از «چشم‌بندیِّ خدا». چرا نمی‌بینند؟ برای این‌که من‌ذهنی را رها نمی‌کنند، می‌خواهند به‌وسیلهٔ او ببینند. من از ایشان تعجب می‌کنم، ایشان از من. مولانا می‌گوید.

یک بهاری هست که من یاسمن شدم در این بهار، بهارِ فضای گشوده‌‌شده است، یکی هم انقباض است. ولی خداوند بهارش را آورده گفته همۀ شما می‌توانید به من زنده بشوید. هر‌ لحظه می‌گوید به‌سوی من بازگرد.

«از بهاری خار، ایشان»، یک بهار است یک آفتاب است، آن‌ها خار شدند. چرا؟ منکر هستند، فضابند هستند، ذهن برایشان مهم است، لرزان نمی‌شوند. «از بهاری خار، ایشان» ولی «من، یاسمن». ذَکا: هوشیاری. البته ذُکا به‌معنی آفتاب. سَمَن: گل، گل یاسمن. آیۀ قرآن می‌گوید:

«… لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا ۚ أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ.»
«… ايشان را دل‌هايى است كه بدآن نمى‌فهمند و چشم‌هايى است كه بدآن نمى‌بينند و گوش‌هايى است كه بدآن نمى‌شنوند. اينان همانندِ چارپايانند حتى گمراه‌تر از آن‌هايند. اينان خود غافلانند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۷۹)

یعنی اینان همان من‌های ذهنی هستند.

پیششان بُردم بسی جامِ رَحیق
سنگ شد آبش به پیشِ این فریق
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۱)

رَحیق: شراب ناب و خوشبو
فَریق: گروه، دسته، سپاه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

دستهٔ گُل بستم و، بُردم به پیش
هر گُلی ‌چون خار گشت‌ و، نوش، نیش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۲)

آن نصیبِ جانِ بی‌خویشان بُوَد
چونکه با خویشند، پیدا کِی شود؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۱۳)

رَحیق: شراب ناب و خوشبو. فَریق: گروه. خب مولانا این غزل‌ها را، این شعرها را برای ما تهیه کرده آورده که در این‌ها شراب خالص هست، این غزلی که خواندیم، این ابیاتی که خواندیم. ولی به‌ پیش این فضا‌بندها، آن‌هایی که از ذهن به کتاب نمی‌روند، از فهرست به کتاب نمی‌‌روند، آبْ سنگ شد. جامدش کردند، گرفتند تبدیل به مواد ذهنی کردند. می‌گوید دستۀ گل درست کردم به پیش این‌ها بردم، واقعاً این غزل‌ها دستۀ گل نیست؟ چندتا بیت مثنوی را شما با هم بپیچید، دستۀ گل نمی‌شود؟

🔟3️⃣5️⃣ ۵۴ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فُصول: جمعِ فصل به‌معنی قسمتی از سخن یا نوشته. سخنِ حقی است که موجب تمایز حق و باطل شود حالا. مجتبی: برگزیده. می‌دانید. و می‌گوید:

آنچنانکه بر سرت مرغی بُوَد
کز فَواتش جان تو لرزان شود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۶)

فَوات: از دست رفتن، فوت شدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس نیاری هیچ جنبیدن ز جا
تا نگیرد مرغِ خوب تو هوا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۷)

دَم نیاری زد، ببندی سُرفه را
تا نباید که بِپَرَّد آن هما
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۸)

می‌گوید این حضور شما، این اتصالِ شما به خداوند شبیه این است که سرتان یک مرغی نشسته و اگر تکان بخوری، این ممکن است بپرد. پس این اتصال این‌قدر حساس است.

این‌که ما یک ذهن بی ناظر داریم می‌گوییم همین فکر کن، عیب بگیر تمام و از همه انتقاد کن، برو مردم را درست کن با من‌ذهنی‌ات، این‌ها نیست. یعنی شما همیشه اگر لرزان باشید، شبیه آدمی هستید که در سرش مرغ نشسته و واقعاً هم مرغ نشسته. یعنی حضور شما با فضا‌گشایی شبیه این است که هُما که پرنده‌ای است سر هر کسی بنشیند پادشاه می‌شود، شما هم می‌خواهید پادشاه بشوید سلیمان بشوید و اگر بپرد، دیگر آن پادشاهی از بین می‌رود.

پس حضور شما، اتصال شما به زندگی شبیه نشستن این پرنده روی سر شما است. شما جرأت نمی‌کنی بجنبی چون بجنبی، پرنده پرواز می‌کند. برای این‌که شما یک مرغ خوبی دارید و آن حضور شما است. اگر بجنبید، می‌پرد.

و اگر یک واکنشی ذهن خواست انجام بدهد، خفه می‌کنی آن را. مثل سُرفه، فرض کن مرغ سرتان نشسته سرفه‌تان گرفته، این‌ را یک جوری باید شما ببندید که سرفه نکنید. سرفه بکنید، مرغ می‌پرد. سرفه یعنی یک واکنش ذهن، یک چیزی ذهن شما بگوید، ذهن همانیده. همین که بگوید می‌پرد این. مثل سرفۀ شما است. «تا نباید که بِپَرَّد آن هما» آن هما از سرتان نپرد.

ور کَسَت شیرین بگوید یا تُرُش
بر لب انگشتی نهی یعنی خَمُش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۹)

حیرت آن مرغ است، خاموشت کند
برنهد سَردیگ و پُرجوشت کند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۵۰)

و اگر کسی از شما شیرین بگوید یعنی تعریف کند از شما یا انتقاد کند، دستت را می‌گذاری به دهانت که خاموش. خودم بمانم، سرفه نباید بکنم. نمی‌گویم به‌به! خیلی ممنون یا چرا انتقاد می‌کنی از من. نه، فضا را باز می‌کنم خاموش می‌‌مانم.

پس حیرت همان مرغ است که سرِ ما نشسته و ما را خاموش می‌کند، حرف نمی‌زنیم. سرِ دیگ را می‌گذارد و ما را پخته می‌کند. پس شما می‌بینید که هیچ واکنش ذهنی نشان نمی‌دهید، فضا را باز می‌کنید تا یواش‌یواش به بلوغ برسید. تا یواش‌یواش ذهنتان مزاحمتان نشود و از این همانیدگی‌ها زند‌گی‌تان آزاد بشود.

بس کسان را کآلتِ پیکار کُشت
بی‌رُجولیّت چنان تیغی به مشت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۶۸)

رُجولیّت: مَردی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

می‌گوید خیلی کس‌ها هستند که آلتِ جنگ به دست می‌گیرند در‌حالی‌که مردانگیِ به‌کار بردن آن‌ را ندارند. و ما هم همان هستیم، ما واقعاً یک شمشیری داریم که بلد نیستیم از آن استفاده کنیم.

بس کسان را کآلتِ پیکار کُشت
بی‌رُجولیّت چنان تیغی به مشت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۶۸)

رُجولیّت: مَردی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

کسانی که تیغی در دست دارند، شمشیری در دست دارند ولی مردانگیِ به‌کار بردن آن‌‌ را ندارند، این‌ها کشته می‌شوند در کارزار. چون پهلوانانِ دیگر فکر می‌کنند این واقعاً این شمشیر را برداشته پهلوان است، حمله می‌کنند او را می‌کشند.

گر بپوشی تو سلاحِ رُستمان
رفت جانت چون نباشی مردِ آن‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۶۹)

جان، سپر کن، تیغ بگذار ای پسر
هر که بی‏‌سَر بود، ازین شَه بُرد سَر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۰)

آن سلاحت حیله و مکرِ تو است
هم ز تو زایید و هم جانِ تو خَست‏
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۱)

خَست‏: زخمی کرد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

«هم ز تو زایید و هم جانِ تو خَست‏». در غزل هم بود، گفت این کرم ابریشم از خودش در آورده این فن را. من‌ذهنی هم از خودش در آورده، خداوند به او یاد نداده، نگفته برو این کار را بکن. درست است؟ می‌گوید اگر سلاحِ رستم را بپوشی، شمشیرش را هم ببندی، اگر مردِ استفاده از آن نباشی، جانت از دست خواهد رفت.

یعنی اگر مولانا نیستیم، بگوییم آقا ما بلد نیستیم، ادعا نکنیم. اگر شما به حضور نرسیدید از آن‌ور پیغام نمی‌آورید، نه، نیستم. ولی اگر می‌گویید که نه من شبیه مولانا هستم، ممکن است همه‌چیزت را در این راه بدهی. درست است؟ چون فوراً مشخص می‌شود که نیستی.

🔟3️⃣5️⃣ ۵۲ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

پس همین حیران و والِه باش و بس
تا درآید نَصرِ حقّ از پیش و پس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۱)

چونکه حیران گشتی و گیج و فنا
با زبانِ حال گفتی اِهْدِنا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۲)

زَفتِ زَفتست و چو لرزان می‌شوی
می‌شود آن زَفت، نرم و مُستوی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۳)

مُستوی: برابر، یکسان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس تو بیا فقط حیران باش، با ذهن دخالت نکن، بگو نمی‌دانم. و عاشق باش، فضا را باز کن تا پیروزی حق یا کمک حق از پیش و پس بیاید. «از پیش و پس» یعنی از پیش ممکن است اتفاقی بیفتد، شما فضا باز بکنید، این بهانه‌ای است که خداوند به شما کمک کند. و شما از گذشته هم می‌توانید چیزی یاد بگیرید. اگر «والِه» باشید، یک‌دفعه یادتان می‌آید فلان اتفاق فلان موقع افتاده و این به من این را یاد می‌دهد.

اگر حیران بشوی و گیج و فنا بشوی، درواقع عملاً با زبان حالت می‌گویی که خدایا، ما را به راه راست هدایت کن. «اِهْدِنا» یعنی این، که تو ما را به راه راست هدایت کن.

و اتصال به خداوند کار مشکلی است. یعنی درآمدن از این مرغ گِلی، شما نمی‌توانی این مرغ گِلی را پرواز بدهی به آسمان یکتایی. امروز می‌گفت تو ماهی هستی که به‌صورت من از فضای گشوده‌شده طلوع خواهی کرد. باید بکنی. ما می‌گوییم چه‌جوری؟ این کار بسیار مشکل است می‌گوید. چرا؟ برای‌ این‌که تو «لرزان» نیستی. برای تو این مهم نیست. تو حاضر نیستی وقتت را در این راه بگذاری. تو می‌خواهی یک فیلم سینمایی تماشا کنی تا در این راه قدم برداری.

شما چه؟ شما «لرزان بودن» را خواهش می‌کنم برای خودتان معنا کنید. یعنی چه؟ لرزان بودن یعنی این وقتت را می‌گذاری، پولت را می‌گذاری، زحمت می‌کشی، حواست هست، حواست به خودتان هست که الآن من ذهنم مرا از راه به در می‌کند؟ من دارم ناپرهیزی می‌کنم؟ من دارم یک چیزی را به مرکزم می‌آورم؟ من دارم درد ایجاد می‌کنم؟ من همین الآن دارم می‌رنجم برای این‌که یک چیزی را از کسی می‌خواهم که نخواهد داد؟ روزی چند بار می‌رنجم؟ روزی چند بار خشمگین می‌شوم؟ این‌که لرزان بودن نیست که. شما مواظب نیستی که.

می‌گوید اتصال به خداوند کار سختی است، ولی وقتی که لرزان می‌شوی، آن کارِ سخت، راحت و آسان می‌شود. این هم که آیهٔ قرآن است، در نماز می‌خوانیم:

«اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ.»
«ما را به راهِ راست هدايت کن.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ حمد (۱)، آیهٔ ۶)

پس با زبان حال عملاً باید «حیران» بشوی که این جمله مصداق پیدا کند در ما. همین‌طوری به ذهن می‌گوییم می‌رویم، آن فایده ندارد. وقتی می‌گوییم، آیا حیران می‌شویم؟ و دارد می‌گوید وقتی شما این را می‌خوانید: «ما را به راهِ راست هدایت کن»، شما دارید به خداوند می‌گویید، آیا ذهنتان می‌گوید؟ ذهنتان دخالت می‌کند؟ یا وقتی می‌گویید شما، ذهنتان در حیرانی است و در «نمی‌دانم» است و در عدمِ دخالت است؟ از شما می‌پرسد. آیا شما لرزان هستید که من‌ذهنی‌تان دخالت در کارتان نکند؟ نیستید؟

زآنکه شکلِ زَفْت بهر مُنکِر است
چونکه عاجز آمدی لطف و بِر است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۴)

بِر: نیکی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

بِر یعنی نیکی. «شکلِ زَفْت» که اتصال به خداوند خیلی سخت است، برای «مُنکِر» است. مُنکر من‌ذهنی است. هر لحظه انکار می‌کند. منکر این نیست که شما فکر کنید در ذهن می‌گوید من خدا را قبول ندارم، اصلاً خدایی وجود ندارد، مُنکر همین من‌ذهنی است. اگر شما در این لحظه آن چیزی را که ذهن نشان می‌دهد جدی بگیرید و آن بیاید مرکزتان به‌جای خداوند، شما مُنکر هستید. مُنکر یعنی به‌جای خداوند، یک چیز دیگر را می‌آورد مرکزش، این مُنکر است. و شکل سخت قضیه، یعنی یکی شدن با خداوند، برای او سخت است. وقتی شما عاجز هستید، می‌گویید بلد نیستم، دخالت نمی‌کنم، حیران هستید، «نمی‌دانم»، همه‌اش او لطف است، نیکی هست. «زَفْت» نیست.

🔟3️⃣5️⃣ ۵۰ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

وانگه سلیمان زان ولا، لرزان ز مکرِ ابتلا
از ترس کاو را آن عُلا کمتر شود از رشک‌ها
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۳)

عُلا: شرف و بزرگی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

عرض کردم این را یک بار دیگر خواندم، به‌خاطر اهمیتش دوباره می‌خوانم. سلیمان که شما باشید عاشق هستید، از این دوستی، یکی شدن با خداوند لرزان هستید که می‌دانید امتحان در راه است. شما اصلاً لرزان امتحان هستید؟ ما هِی رفوزه می‌شویم از این امتحانات. در این لحظه، زندگی یک چیزی را پیش می‌آورد برای شما، شما باید فضا را باز کنید، ولی آن چیز شما را می‌کِشد به ذهن. لرزان بودید، نمی‌توانست بکِشد.

اگر حواستان به این بود که مهم‌ترین چیز برای من که برایش می‌لرزم، فضا‌گشایی‌ است، تسلیم است، خب نمی‌رفتید به ذهن. «لرزان ز مکرِ ابتلا» یعنی این امتحان دائماً یک چیزی ذهنی است می‌دانید، و ما ضعف داریم که یک‌دفعه واکنش نشان بدهیم. می‌شود شما اصلاً خشمگین نشوید؟ واکنش نشان ندهید؟ لرزان باشید؟ بله. می‌گویید من تمام فکر و ذکرم این است که، مهم برای من این است که فضا در این لحظه در اطراف هر اتفاقی گشوده بشود. هر اتفاقی، فرق نمی‌کند. ولی ما رفوزه می‌شویم چون لرزان نیستیم. یک‌دفعه یک چیزی را که با آن همانیده هستیم بالا می‌آید و ما نمی‌دانیم این امتحان خداوند است، ما واکنش نشان می‌دهیم.

«از ترس کاو را آن عُلا»، از ترس این‌که او آن شرف، آن آبرو را، که یکی شده بود با خداوند، آن را از دست بدهد از حسادت مردم یا حسادت خودش، از حسادت. و امروز هم گفتیم مواظب باشید، دوباره لرزان باشید که مردم به شما حسادت نکنند. لرزان باشید که ما خودمان را نشان ندهیم، در معرض فروش نگذاریم، به‌خاطر یک هنر نیاییم بالا دیده بشویم. لرزان هستید؟ نه. بعضی از ما لرزان هستیم که ما را می‌بینند یا نه؟! لرزان هستیم که ببینند، نبینند ناراحت می‌شویم! خب این خطرناک است دیگر، دارد این‌ها را می‌گوید به ما. خب این بیت‌های لرزان تمام شد.

عشق چو شیرست، نه مکر و نه ریو
نیست گهی روبه و گاهی پلنگ

چونکه مدد بر مدد آید ز عشق
جان برهد از تنِ تاریک و تنگ

عشق ز آغاز همه حیرت است
عقل درو خیره و جان گشته دنگ
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۳۳۱)

ریو: مکر و حیله، نیرنگ
دنگ: حیران، بیهوش، گیج
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

ریو: حیله، نیرنگ. یعنی به‌طور کلی فکر کردن به‌وسیلهٔ من‌ذهنی. دنگ یعنی حیران، بیهوش، گیج. عشق چیست؟ مانند شیر است، مثل روباه نیست. «عشق چو شیرست»، نه مکر دارد، نه حیله. این‌طوری نیست که بعضی موقع‌ها روباه باشد، بعضی موقع‌ها پلنگ، در دویی نیست. فضای گشوده‌شده هیچ، بر هیچ همانیدگی، به هیچ دردی رحم نمی‌کند. این‌طوری نیست که مثل ذهن بعضی موقع‌ها روباه باشد، ضعیف باشد، بعضی موقع‌ها مثل پلنگ حمله کند. این دویی ذهن است.

حالا، از این دویی ذهن ما رها نمی‌شویم. حالا، وقتی فضاگشایی می‌کنید، با او یکی می‌شوید، عشق یعنی یکی شدن با خداوند و با فضاگشایی مدد بر مدد می‌آید. یعنی فضاگشایی، فضاگشایی، به ما کمک می‌رسد از آن‌ور. چون مدد بر مدد آید ز عشق، جان ما از تن تاریک و تنگ می‌رهد.

ولی خب مدد بر مدد نمی‌آید، یک لحظه شما ممکن است فضاگشایی کنید، بعد دیگر می‌بندید، می‌بندید، می‌بندید، یک لحظه فضاگشایی، این نمی‌شود. جانتان باید بلرزد، لحظه‌به‌لحظه فضاگشایی کنید که مدد بر مدد بیاید، که مدد بر مدد شما را از تن تاریک و تنگ، منظور تن تاریک و تنگ یعنی همانیده‌شده، دیدن برحسب همانیدگی‌ها شبیه شب است.

اگر عشق بیاید، یعنی فضا گشوده بشود، شما یکی بشوید با زندگی، که در غزل هم داشتیم گفت او بس است، بگذارید او ناظر بشود، از اول حیرت است. و عقل ما که عقل من‌ذهنی باشد هیچ‌چیز از آن نمی‌فهمد، خیره و گیج است. جان هم چیزی نمی‌فهمد، جان هم دنگ است، گیج است، هر دو گیج هستند. عقل من‌ذهنی و جان من‌ذهنی هر دو گیج هستند از حیرت، و بنابراین حرفی نمی‌زنند و این «از تنِ تاریک و تنگ» بر مدد عشق، عشق بر عشق، رحمت بعد از رحمت با «قضا و کُن‌فکان» مرتب از همانیدگی‌ها، وجود ما آزاد می‌شود.

در تبریز است دلم، ای صبا
خدمتِ ما را برسان بی‌درنگ
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۳۳۱)

خدمت رساندن: سلام و تعظیم ابلاغ کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

اگر فضا را باز کنیم، این فضای بازشده اصطلاحاً در این‌جا تبریز است. «ای صبا»، ای نیروی زندگی، ای پیغام‌آورنده، این دارد می‌گوید که در فضای گشوده‌شده هستیم ای صبا، خدمت ما را به حضور خداوند برسان. یعنی همین‌که فضا گشوده می‌شود، سلام شما، خدمت شما گرفته می‌شود بی‌درنگ، دلم الآن در این فضای گشوده‌شده است. و در این لحظه خدمت ما، خدمت درست ما به زندگی شروع شده. و خدمت درست ما به زندگی درواقع خدمت به خودمان هست که بتوانیم خودمان را از همانیدگی‌ها آزاد کنیم.

🔟3️⃣5️⃣ ۴۸ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

اگر مواظب هستید خیلی پرهیز‌ها لازم که مثلاً شما قرین‌هایتان را بشناسید. اگر مواظب این هشیاری هستید که وصل بشود به او، حالا یا وصل شده یا نشده، اگر شده جدا نشود، می‌لرزید که جدا نشود. اگر نشدید مواظب هستید که یواش‌یواش دارید نزدیک می‌شوید، می‌ترسید، این ترس خوب است. این ترس یعنی مراقب بودن مواظب بودن. لرزانیم بر سبو که آفتی نخورد؟ شما می‌دانید اگر لرزان هستید با هر چیزی که همانیده بشوید از آن یک آسیبی خواهید دید. اگر لرزان هستید که این آب تلف نشود این‌جا و شما این را به شهر ببرید باید خیلی مواظب باشید، چون با هر چیزی همانید می‌شوید درد ایجاد می‌کند و این درد‌ها به شما آسیب می‌زند.

آیا کسی که لرزان است بر این سبو هی انتظار همانیدگی، توقع همانیدگی با همه دارد؟ هی با همه دَر می‌افتد؟ می‌رنجد؟ دشمنی ایجاد می‌کند؟ نفرت ایجاد می‌کند؟ تمام آن‌ها آسیب‌های دَهر است. در شهر یکتایی که نفرت نیست. هر کسی نفرت دارد آسیب دیده است دیگر. اگر هشیاری در این جهان به درد تبدیل شده و شما این را دارید حمل می‌کنید و مواظب نیستید که این را بیندازید یک آهن گداخته‌ای است که توی دستتان گرفتید دارید حمل می‌کنید، خب چرا نمی‌اندازید؟ درد‌ها «آفاتِ دَهر» است.

«دَهر» یعنی چه؟ یعنی ما از آن طرف آمدیم به‌صورت هشیاری وارد این جهان شدیم توی ذهن، می‌خواهیم خارج بشویم، این وسط، که می‌گوییم «اول و آخر تویی ما در میان»، «ما» یعنی این من‌ذهنی ما در میان، یعنی خداییت، ما به‌عنوان امتداد خدا وارد این جهان شدیم، ذهن، باید خارج بشویم درحالی‌که زنده‌ایم هرچه زودتر، این‌جا یک کارهایی می‌کنیم که امروز در غزل بود گفت که «جویی ز فکرت، دارویِ علّت». گفت وقتی وارد شدی که تو که مرض نداشتی این مرض را چه‌جوری گرفتی؟ نمی‌خواهی بفهمی؟ بعد آن موقع با روشی که مرض گرفتی با همان روش می‌خواهی مرض را بیندازی این مرض بیشتر می‌شود، حواست هست؟ نه حواسمان، لرزان نیستیم، ما مواظب نیستیم از «آفاتِ دَهر».

شما از خودتان بپرسید در سبوی من، این آب من است، زندگی من است، من باید مواظب باشم. ستیزه نمی‌کنم، مقاومت نمی‌کنم، با دشمن فرضی نمی‌جنگم، مانع ایجاد نمی‌کنم، چالش به‌وجود نمی‌آورم با ذهنم، غزل را خوب می‌خوانم. من با فکر کردن نمی‌خواهم مرضم خوب بشود، من مرض را انکار نمی‌کنم.

امروز می‌گفت که اگر ریوِ خودت را منکری دراین‌صورت از ترازو و آیینه جان نمی‌توانی ببری. ما ریو خودمان را منکر هستیم. اگر منکر نباشیم مواظب هستیم که این من‌ذهنی همین الآن یک کاری بکند. دائماً ناظرش هستیم، مثل یک بچهٔ سه چهارساله که دائماً مادرش نگاه می‌کند، الآن می‌رود یک چیزی می‌اندازد، دستش را می‌زند به یک چیز داغ، می‌افتد استخر، نمی‌دانم می‌خورد زمین. من‌ذهنی مثل آن است دیگر. ولی هر کار خطرناکی که می‌کند به خودش آسیب می‌زند. شما هستید که باید لرزان باشید، آسیب نبینید.

آنچنانکه بر سرت مرغی بود
کز فَواتش جانِ تو لرزان شود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۶)

فَوات: درگذشتن، فوت، نیست شدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

این درست مثل این است که در سرت یک مرغ نشسته و می‌ترسی که بپرد برود، بنابراین هیچ تکان نمی‌خوری، ساکتی. حالا شعرش را خواهیم خواند. سرفه‌ هم آمد، اگر واکنش هم آمد، نشان نمی‌دهی، می‌ترسی این مرغ بپرد. لرزانِ این هستید که مرغ نپرد. این مرغ حضور شما است، اتصال شما است با زندگی. تا با من‌ذهنی سرفه کنی، یا واکنش نشان بدهد، مرغ پرید رفت.

آیا شما مواظب هستید؟ متوجه هستید این موضوع چقدر حساس است؟ یا ذهن بی‌ناظر را رها کردید برو هر کاری می‌خواهی بکن؟ هرچه می‌خواهی بگو، هر کاری می‌خواهی بکن! نمی‌شود همچون چیزی.

لرزلرزان و به ترس و احتیاط
می‌نهد پا تا نیفتد در خُباط
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۰)

خُباط: پریشانی مغز، پری‌زدگی، در این‌جا: تباهی و هلاکت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

یک انسانی که مواظب است و در این راه هست، هِی خیلی مواظب است، قدم‌به‌قدم، با احتیاط و این ترس، این ترس ترسِ ذهنی نیست که آدم مثل مثلاً فرض کن از حیوانی می‌ترسد، از دست دادن همانیدگی می‌ترسد. نه، مراقب است. لحظه‌به‌لحظه با فضاگشایی پا می‌نهد، فکر می‌کند عمل می‌کند، تا در تباهی نیفتد، در اشتباهِ مهلک نیفتد. این‌طوری است.

🔟3️⃣5️⃣ ۴۶ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

زآن جِرایِ خاص هر که آگاه شد
او سزای قُرب و اِجْری‌گاه شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۱)

جِرا: نَفَقه، مواجب، مستمری
قُرب:‌ نزدیکی
اِجری‌گاه: در این‌جا پیش‌گاه الهی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

زآن جِرایِ روح چون نُقصان شود
جانَش از نُقصانِ آن لرزان شود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۲)

نُقصان: کمی، کاستی، زیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس بداند که خطایی رفته است
که سَمَن‌زارِ رضا آشفته است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۳)

سَمَن‌زار: باغ یاسمن‌ و جای انبوه از درخت یاسمن، آن‌جا که سَمَن رویَد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

وقتی وصل می‌شویم به زندگی، که امروز در بیت‌ها خواندیم، شروع می‌کنیم به گرفتن غذا از آن‌ور، این غذا را می‌گوید سهمیهٔ خاص، غذای خاص. هر کسی از این غذای خاص که غذای نور است، آگاه باشد، او شایستهٔ قرب شده، یعنی نزدیک شدن به خداوند شده. و «اجری‌گاه» را اگر بگوییم پیشگاه خداوند، این فضای یکتایی، پس بنابراین شایستهٔ نزدیکی به خداوند و فضای نور شده، فضای غذا شده، غذای معنوی.

و وقتی غذای معنوی از آن‌ور می‌آید، اگر کمی کم بشود، مثل سلیمان به‌علت اخلال در مرکز ما، ما باید برای این کم شدن غذای معنوی لرزان بشویم، نه آن چیزی که ذهنمان نشان می‌دهد. آن غذای روح وقتی کم می‌شود، جان عاشق از نقصان آن لرزان می‌شود، پس از این‌جا می‌فهمد که خطایی کرده است خودش، برای این‌که او «رحمت اندر رحمت» است، ما هستیم که اگر بلرزیم به آن چیزی که ذهنمان نشان می‌دهد، همان‌قدر می‌ارزیم، پس بنابراین شایستهٔ وصل شدن به او نیستیم.

به‌هرحال خیلی ساده بگوییم، مرکز ما اگر یک چیز مادی باشد، ما شایستهٔ وصل شدن به خداوند نیستیم. پس شما آن موقع می‌فهمید که خطایی کرده‌اید. خطا هم آوردن همانیدگی به مرکز است که یاسمن‌زار رضا آشفته شده‌است، این گلستان رضا که شما همیشه راضی هستید، شکایت نمی‌کنید، ناله نمی‌کنید، چرا؟ برای این‌که شما به‌خاطر یک چیزی که ذهنتان نشان می‌دهد، رضا پیدا نکرده‌اید.

«رضا» خاصیت حضور است، امروز گفته شما از جنس من هستید، «تو جان مایی». یعنی خداوند از خودش راضی نیست؟! البته که همیشه راضی است، پس اگر ما از جنس او بشویم، باید رضا داشته باشیم، شکایت نداریم. توجه می‌کنید؟ وقتی رضایتی نیست، راضی نیستیم از خودمان، پس این گلستان رضا از بین رفته، می‌فهمیم که ما خطا کرده‌ایم.

خلاصه سؤال این است که آیا شما به‌خاطر کم شدن غذای معنوی که از آن‌ور می‌گیرید، لرزان می‌شوید؟ لرزان هستید، مواظب هستید، مراقب هستید که این تماس قطع نشود؟ یا نه، ذهن یک چیزی نشان می‌دهد، شما واکنش نشان می‌دهید، تمام ارکان وجودتان می‌لرزد، برای این‌که با آن همانیده هستید؟! درست است؟

دست‌‌بسته سویِ دیوان آمدند
وز نهیبِ جانِ خود لرزان شدند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۵۱)

نهیب: ترس، وحشت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

این باز هم از داستان سلطان محمود و دزدان است. داستان سلطان محمود و دزدان، داستان خداوند و ما است که ما دزد هستیم، چرا دزد هستیم؟ برای این‌که زندگی را از خداوند گرفته‌ایم، ذخیره کرده‌ایم در رنجش‌ها، در دردها، در همانیدگی‌ها. درواقع ما وجود خودمان را دزدیده‌ایم، درنتیجه این بیت وضع بشر را نشان می‌دهد.

و دست‌های ما بسته، پیشگاه خداوند نشسته‌ایم و از ترس جانمان نمی‌دانیم چه‌کار کنیم. «دست‌بسته» یعنی هیچ‌کاری نمی‌توانیم بکنیم. می‌گوید، برنامهٔ گذشته می‌گفت که ما این‌جا لنگ شده‌ایم، ما نمی‌توانیم کاری بکنیم. درست هم هست، دست‌های اصلی ما بسته شده، برای این‌که در ذهن هستیم. با ذهن می‌توانیم کار بکنیم، ولی امروز فهمیدیم که «دست و پای ما مِی آن واحد است» «دست ظاهر سایه است»، «سایه است و کاسد است». دست ظاهر ما رونقی ندارد در این جهان، دست من‌ذهنی ما. خب من‌ذهنی شما یک چیز تقلبی است، یک چیز تقلبی ارزشی ندارد.

🔟3️⃣5️⃣ ۴۴ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

برنامه شماره ۱۰۳۵ گنج حضور
فایل صوتی - بخش‌ چهارم (پخش زنده)

/channel/GanjeHozourMessages

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

💠💠💠پایان بخش سوم💠💠💠

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

طفل تا گیرا و تا پویا نبود
مَرکَبش جز گردنِ بابا نبود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۲۳)

گیرا: گیرنده، قوی
پویا: راه‌رونده، پوینده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

چون فضولی گشت و دست و پا نمود
در عَنا افتاد و در کور و کبود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۲۴)

عَنا: مخفّفِ عَناء، رنج، سختی
کور و کبود: دیدِ من‌ذهنی و آسیب‌های ناشی از آن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

گیرا: گیرنده، قوی. پویا: راه‌رونده، پوینده. عَنا یعنی رنج و سختی. کور و کبود: دید من‌ذهنی و آسیب‌های ناشی از آن.

وقتی ما بچه هستیم، تمثیلش این است، بابایمان می‌گذارد گردنش ما را می‌برد. ولی شروع می‌کنیم به راه رفتن، دیگر از گردن بابا می‌آییم پایین می‌گوییم دیگر نمی‌خواهیم سوار بشویم، خودمان راه می‌رویم و می‌خواهیم خودمان را نشان بدهیم.

بنابراین فضول می‌شویم و دست و پا. بعد آن موقع می‌خوریم زمین، نه این‌که تمثیلش این نیست که ما نباید راه برویم، همیشه گردن بابایمان سوار بشویم، نه. دارد تمثیل می‌زند که وقتی ما آن‌طرف بودیم، پیش خداوند بودیم، از مرکز عدم راهنمایی‌مان را می‌گرفتیم، ولی وقتی آمدیم به این جهان و بچه هم که بودیم شاد بودیم، همین‌که شروع کردیم فکر کردن بر‌حسب من‌ذهنی دست و پای من‌ذهنی را پیدا کردیم، فضول شدیم، در کار زندگی دخالت کردیم، مرکزمان را جسم کردیم، دست و پا پیدا کردیم گفتیم ما هم بلد هستیم، بنابراین در درد افتادیم و در کور و کبود.

یعنی تصمیماتی با ذهن می‌گیریم، ضربه می‌خوریم. هم کور هستیم، هم از بس می‌افتیم، این‌ور و آن‌ورمان زخم می‌شود، کبود می‌شود. کور و کبود یعنی ندیدن و ایجاد موانع کردن و با آن‌ها دست و پنجه نرم کردن و زیر آن‌ها خرد شدن و از این حرف‌ها. پس الآن هم می‌توانیم با فضا‌گشایی، گردن بابای اصلی سوار بشویم.

جان‌هایِ خَلق پیش از دست و پا
می‌پریدند از وفا اندر صفا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۲۵)

چون به امرِ اِهْبِطُوا بندی شدند
حبسِ خشم و حرص و خرسندی شدند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۲۶)

اِهْبِطُوا: فرود آیید، هُبوط کنید.
بندی: اسیر، به بند درآمده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

یعنی جان‌های ما انسان‌ها قبل از این‌که بیاییم به این جهان دست و پا پیدا کنیم، فضول باشیم در ذهن، ناب بودیم؛ که امروز می‌گفت از جنس صفا هستید شما. چون وفا داشتیم، با او یکی بودیم، در صفا می‌پریدیم.

همین‌که آمدیم به این جهان همانیده شدیم، وفا را از دست دادیم. همین‌که وفاداری‌مان را نسبت‌به خداوند از دست دادیم، گفت فرود بیایید. کجا فرود بیایید؟ توی ذهن همانیده، توی این جهنم. در این‌جا در همان پیلهٔ ذهن محبوس خشممان شده‌ایم، حرصمان یعنی زیاد کردن همانیدگی‌ها شده‌ایم و خرسندی و شاد بودن بر‌حسب من‌ذهنی شده‌ایم، هی می‌خواهیم خوشحال بشویم.

شما نگاه کنید بیشتر مردم مشغول این کار هستند، یا خشمگین هستند یا می‌خواهند یکی یک جوک بگوید یا به‌ آن‌ها بگوید که آدم خوبی هستید یا فلان هنر را دارید، یک کمی خوشحال بشود، حال من‌ذهنی‌اش بهتر بشود. یا مشغول خواستن و حرصِ توی این پیله است به‌هر‌حال. اِهبِطُوا: فرود آیید، هُبوط کنید. می‌دانید. بندی یعنی اسیر. و از این آیهٔ قرآن است:

«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ.»
«گفتيم: همه از بهشت فرو شوید، پس اگر از جانب من راهنمایی برایتان آمد، بر آن‌ها كه از راهنمایی من پيروى كنند بيمى نخواهد بود و خود اندوهناک نمی‌شوند.»
🌴(قرآن کریم، سورۀ بقره (۲)، آیۀ ٣٨)

«گفتیم همه از بهشت فرو شوید». یعنی کسانی که همانیده شده‌اند، از بهشت که یکی بودن با خداوند است به جدایی افتادند، فرو شدند، افتادند به ذهن همانیده. «پس اگر از جانب من»، آیهٔ قرآن است، راهنمایی برایتان آمد که می‌تواند پیغمبران باشد، پیغامی آورد از طرف من، بر آن‌ها که از راهنمایی من پیروی می‌کنند یعنی فضاگشایی می‌کنند بیمی نخواهد بود و خود اندوهناک نشوند.

پس معلوم می‌شود بیم یعنی ترس، و اندوه از ذهن می‌آید. اگر کسی واقعاً فضا را باز کند نه می‌ترسد، نه غصه می‌خورد. هر کسی که می‌ترسد و غصه می‌خورد پس ایمان ندارد، هنوز فرود آمده، در ذهن است. درست است؟

🔟3️⃣5️⃣ ۴۱ 🔟3️⃣5️⃣

Читать полностью…
Subscribe to a channel