4777
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۳۷ (روزهای چهارشنبه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۳۷ (روزهای چهارشنبه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۳۷
Читать полностью…
💠💠💠پایان بخش چهارم💠💠💠
Читать полностью…
زندگی قدرت ما را میداند که ما تحمل چه چیزی را داریم، همان چیزهایی را نشان میدهد که شما از عهدۀ شناسایی و انداختن آنها برمیآیید. پس «تُرُشیهای» زندگی، خداوند که این لحظه بالا میآید، عشقِ من را کم نخواهد کرد. رَهی یعنی راهی، سالک، رونده، راهرو.
ما میخواهیم از این ذهن، از این فضای همانیدگیها، از این قیاس برویم به فضای بازشده با مرکز عدم، فضای لا اَنساب، فضایی که آنجا با دید عدم میبینیم میگوییم من کردم، من میخواهم خودم را عوض کنم من از هیچکس بهتر نیستم، من هر لحظه «لَم یَکُن» را میخوانم که من با کسی قابل مقایسه نیستم، پس خودم را مقایسه نمیکنم.
پس تُرُشیهای تو ای خداوند، عشق من را به تو کم نمیکند. من میدانم که قهر تو فقط به علت ندانمکاری من است، من اگر به درد بیفتم، یعنی من حواسم به خودم نیست، حواسم به دیگران است، پیغام را نمیگیرم.
پس من این «سرِ سودایی» را، سودا یعنی فکر، که فکرهای بد میکند و مقدار زیادی همانیدگی دارد درد دارد برحسب آنها فکر میکند، من این سر را علاج خواهم کرد با فضاگشایی و آوردن تو. این سرِ من دارای سودای فراوان است، من این را باید معالجه کنم به کمک تو. تُرُشیهای ما جلوی این کار را نخواهد گرفت، شما دارید میگویید.
شما میگویید چه اوضاع خوب باشد چه بد، من عاشق او هستم. «عاشقم بر قهر و بر لطفش به جٍد» عاشق هستم هم بر قهرش هم بر لطفش به جِد. ای عجب، من عاشقِ این هر دو ضد.
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جِد
بوالْعَجَب، من عاشقِ این هردو ضد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۵۷۰)
هم عاشق لطفش هستم هم عاشق قهرش، چون قهرش یک چیزی به من نشان میدهد، یاد میگیرم. اینطوری نیست که اگر قهرش آمد تُرُشیهایش آمد، من ول کنم بروم بگویم خدا حافظ شما. و من میدانم امتحانات او و تُرُشیهای او خواهد آمد چون من در گذشته اشتباه کردم.
شما نباید فکر کنید که از حالا که دیگر مولانا گوش میکنید، دیگر درد و اینها تمام شد، دیگر تُرُشی کجا بود؟! ما که دیگر داریم مولانا گوش میکنیم، قهر زندگی یعنی چه؟! نه، تُرُشیهای او وقتی شما میروید ذهن و متوجه نیستید در ذهن هستید، خواهد آمد.
بیتهای دیگری هم امروز خواندم. و شما باید سرِ سوداییِ خودتان را که فکرهای هپروتی میکند، معالجه کنید و این کار با فضاگشایی و ناظر بودن به ذهنتان صورت خواهد گرفت.
🔟3️⃣7️⃣ ۵۹ 🔟3️⃣7️⃣
بعد از آن تاجش همان دَم راست شد
آنچنانکه تاج را میخواست، شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۷)
درست است؟
در دل ندهم ره پس از این مِهرِ بُتان را
مُهرِ لبِ او بر درِ این خانه نهادیم
🌲(حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۳۷۱)
حافظ است. پس از این عشق و مِهر بتان یعنی چیزهایی را که ذهنم میپرستد راه نخواهم داد چراکه من مُهر لب او را بر در خانهام گذاشتم یعنی غیر از او را و غیر از حرف او را دل من نمیپذیرد. عین آن یکی بیت.
هر که در خوابْ خیالِ لبِ خندانِ تو دید
خواب ازو رفت و خیالِ لبِ خندان ننشست
🌺(مولوی، ديوان شمس، غزل ۴۱۳)
این خواب، همین خوابِ فضاگشایی است [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. «هر که در خوابْ» یعنی هر کسی که مرکزش را عدم کرد فضا را باز کرد و متوجه شد که اصلش شادی است، شادی بیسبب است. یعنی خداوند دائماً میخندد، ذاتش شادی است، ما هم ذاتمان شادی است. اصلاً ما حق نداریم غمگین بشویم. شما اگر توجه کنید، غمگینی و ترس ما از همانیدگیها میآید. چه کسی گفته شما همانیدگیها را بگذارید مرکزتان؟! خداوند گفته یا ما از همدیگر یاد میگیریم؟ و این کار اشتباه است.
بزرگترین اشتباه بشر انتظار زندگی از این همانیدگیها است. نمیتواند بفهمد دیگر و چون با ابزار ذهن میبیند با چشم ذهن میبیند با گوش ذهن میشنود سببسازی مندرآوردی ذهنی میکند، باز هم نمیتواند بفهمد. مولانا خیلی صریح و روشن میگوید.
خب ولی کسی که میگوید میدانم، پندار کمال دارد برای آن ناموس حیثیت بدلی درست کرده، اگر بگویند نمیدانی بدش میآید واکنش نشان میدهد منذهنیِ بدتر میشود، کسی که به میقات نمیگردد، به میقات توهّمی میگردد، فکر میکند در ذهنش با فکرهایش میتواند خدا را ببیند، کسی که خدای ذهنی ساخته، آن شخص در یک خوابی است که فقط غم و غصه میبیند. در خواب همانیدگیها است.
دو جور خواب داریم. یکی خواب همانیدگیها است این شکل نشان میدهد [شکل۹ (افسانه منذهنی)] در اینجا هشیاری، امتداد خدا رفته به خواب همانیدگیها. وقتی فضا را باز میکند [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] میرود به خواب عدم، مثل اینکه آدم خداوند را در خواب میبیند. این هم خواب است. چرا خواب است؟ برای اینکه ما جسم داریم.
«هر که در خوابْ خیالِ لبِ خندانِ تو دید» یعنی کسی که شادی بیسبب را از ذات خداوند گرفت و این را تجربه کرد، متوجه شد که اِاِاِ ذات من شادی است، اصلاً غم را نمیشناسد ترس را نمیشناسد. شما فضا را باز کنید، متوجه میشوید که این غم و غصه و ترس، ترس مخصوصاً که یک هیجان عمده و غالب منذهنی است، از همانیدگیها میآید. اگر کسی همانیده نباشد، برای چه بترسد؟!
شما بهتدریج که همانیدگیها را میاندازید، همانیدگی را انداختن، انداختنِ پولتان مالتان نمیدانم زیباییتان از پنجره به بیرون نیست، میتوانید اینها را نگه دارید. با اینها فقط همانیده نمیشوید، اینها نمیآیند مرکزتان، از اینها چیزی نمیخواهید، حول اینها نمیگردید، اینها مرکزتان نمیشوند.
دردهایتان هم همینطور. یواشیواش متوجه میشوید که دردها زندگی شما را بلعیدهاند. گرههایی است که زندگی شما به تله افتاده. وقتی بهصورت ناظر به دردتان نگاه میکنید، زندگی را پس میدهند به شما. این زندگی مثل آب از این همانیدگیها و دردها یکدفعه میبینید که جاری شد و آن سیب شما درست شد.
شما شُل بگیرید جدی نگیرید ذهنتان را، خواهید دید که مرتب از توی این دردها و همانیدگیها آب زندگی بیرون میآید، یعنی اصلتان بیرون میآید و یواش یواش این سیب دارد درست میشود.
گفت از درخت سیب من یک سیبی بچینم که از تویش چه بشود؟ حوری در بیاید. این حوری من هستم که زیبا هستم. بله، که گفت «خیال تُرک من هر شب». یعنی خداوند زیبا است، ما هم که امتدادش هستیم زیبا هستیم. خداوند نمیترسد ما هم نمیترسیم. خداوند هیچ موقع غمگین نمیشود ما هم غمگین نمیشویم. علیالاصول ما از جنس او هستیم. او دائماً میخندد و شما هم باید دائماً بخندید، دلیلی ندارد نخندید.
«هر که در خوابْ خیالِ لبِ خندانِ تو دید» تو یعنی خداوند را دید، خواب از او رفت و خواب همین خواب همانیدگیها است [شکل۹ (افسانه منذهنی)]. «خواب ازو رفت و خیالِ لبِ خندان ننشست» این خیالِ همان تُرکِ زیبا است. هیچ موقع نمینشیند. نه شما از شادی مینشینید، نه خداوند. خداوند بهوسیلهٔ شما میخواهد بخندد، میخواهد شادی را در این جهان بپراکند.
🔟3️⃣7️⃣ ۵۷ 🔟3️⃣7️⃣
هر که اِستاد به کاری، بنشست آخر کار
کار آن دارد آن کز طلبِ آن ننشست
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۱۳)
اِستاد: ایستادن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر کسی ایستاد یک کاری را یاد بگیرد، یکی ساز میزند، یکی مهندس میشود، یکی دکتر میشود، بالاخره میایستد. اگر بازنشسته هم بشود، بگوید من دیگر کامل این را یاد گرفتم، بالاخره میمیرد، میایستد.
«هر که اِستاد به کاری»، کاری که ذهن نشان میدهد، بالاخره یا استاد میشود یا وسط کار ناامید میشود، رها میکند، مینشیند، ولی این یکی کار که کار عشق است، آن کسی کار را به انجام میرساند که از طلب آن، «آن» همین خود زندگی است، یکی شدن با اوست، همین عشق است که از طلب آن نمینشیند، آن کار را میکند.
خب شما الآن متوجه هستید که دردهای ما به علت این است که میخواهیم بنشینیم، نمیگوییم «صدر را بگذار، صدرِ توست راه».
بینهایت حضرت است این بارگاه
صدر را بگذار، صدرِ توست راه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۶)
نمیگوییم «توقف هلاکت است»، با منذهنی جلو میرویم، حواس ما به چیزهای جزئی هست، مسائل روزمره را حل کنم، دیگر در بیزینس (کسبوکار :business) و اینها، مردمداری کنم و دیگر زندگیام میگذرد و اینها، این نیست. شما مولانا را برای این کار نمیخوانید. و عرض میکنم این کار میبرد، چیزی که من درک میکنم پس از بیست و پنج سال اجرای این برنامه، این برنامهٔ ۱۰۳۷ است، مردم حاضر نیستند وقت کافی را بگذارند برای آزاد کردن خودشان و انرژی کافی را بگذارند. مردم این کار را جدی نمیدانند، لازم نمیدانند. درعینحال در دردهای منذهنی دارند از بین میروند.
در خانوادهها بحران روابط هست، خیلی خانوادهها هستند من در بیست و پنج سال متوجه شدم هفتتا عضو دارد، هر هفتتا دارند برای هم توطئه میچینند، با هم دعوا دارند، هیچکدام با هیچکدام رفیق نیستند، دوست نیستند، با عشق نمیتوانند با هم دوست بشوند. یک حالت رقابت دارد، جدایی وجود دارد، ستیزه وجود دارد، هِی میگوید تو کردی، آن یکی میگوید تو کردی. نمیدانند که هفتتا منذهنی نمیتوانند با هم زندگی کنند. لزومی نمیبینند که برگردند دوباره بروند به فضای یکتایی، از منذهنی خارج بشوند.
توجه کنید شما که به این برنامه گوش میکنید، لازم است ما از منذهنی بپریم بیرون، منذهنی خروب است، تمام جنبههای زندگی ما را خراب خواهد کرد. امروز هم خواندم. یعنی مجموعهٔ امروز که برایتان خواندم یک سری مثنوی آورده بودم بخوانم که به آنها نخواهم رسید. ولی انشاءالله همین غزل هم تمام کنم، همین، همین هم خیلیخیلی بهاصطلاح کافی خواهد بود برای شما که ببینید که این منذهنی چهجوری کار میکند و طرح زندگی چیست، با همین ابیاتی که مولانا گفته.
پس شما آن موقع کار میکنید، کارتان آن موقع کار است که هیچ موقع از طلب آن، آن خود زندگی است، عشق است، وجود اصلی شما است که از جنس زندگی است، از طلب آن ننشینید، و اگر آن را طلب کنید، خواهید دید که حتماً باید فضا را باز کنید، «آن» را نمیتوانید در ذهن جستوجو کنید و این اشتباه را ما متوجه شدیم که آن، خدا، اصلمان، اصلاً اصل ما با خدا یکی است، این را نمیتوانیم با ذهن جستوجو کنیم.
جستوجویی از ورایِ جستوجو
من نمیدانم، تو میدانی، بگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۲۱۱)
جستوجویی بکنیم از ورای جستوجوی ذهنی، این را ذهن نمیداند، هیچ، هیچ ذهنی نمیداند چهجوری است، فقط «قضا و کنفکان» میداند. میگوید من نمیدانم، تو میدانی این را؟ تو هم نمیدانی. شما باید با چشم و گوش زندگی ببینی امروز گفته، آن موقع منذهنی مات میشود.
ما امروز خواندیم، گفت این دار و ندار من را دزدیده، رخت من را برده. آدم، حضرت آدم مثال میزند، میگوید یکدفعه بیدار شد دید همهچیزش را برده، ابلیس برده. شروع کرد به حنین، زاری و التماس به خداوند که من اشتباه کردم. ما مرتب باید بگوییم که من اشتباه کردم، از اشتباه برمیگردم، بحث و جدل هم ندارم مثل ابلیس.
باز آن ابلیس، بحث آغاز کرد
که بُدَم من سُرخْرُو، کردیم زرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۱)
بحث آغاز نمیکنیم. بحث ما چیست؟ همین حرفهای ذهنی ما. فکر میکنید حرفهای ذهنی ما یعنی چه؟ حرفهای ذهنیمان اعتراض به خداوند است.
🔟3️⃣7️⃣ ۵۵ 🔟3️⃣7️⃣
«هیهات» یعنی تصمیم من که من زیر بار این ذلّت نمیروم، من بیدار میشوم. من با زندگی دوباره به وحدت میرسم، من خودم خواهم شد. من ذات اصلیام را میخواهم، من این ذات فرعی را، این شبح را، این غلط دیدن را تحمل نمیکنم. پس «هیهای» لزوماً از جنس حرف نیست. میبینید که در آنجا هم گفت که؟ «جیمِ گوش» و «عینِ چشم»، یعنی دید خرد، خرد کل. یک بینش جدید، ارتعاش عشق، گرمای عشق، این هیهای است. نعرهٔ شادی زندگی، تجلی شادی زندگی در شما با خواندن این ابیات.
مولانا میگوید هم من نالیدم، هم هر انسانی میتواند بنالد. این ناله مثبت است، نعرهٔ شادی و عشق است. نعرهٔ شادی و عشق را چنان کشیدم که این عالم در آن خواهد پیچید، مخصوصاً این انسانها و به هیهات خواهند رسید.
شما میگویید من بیدار شدم. واقعاً بیدار نشدید شما با این ابیات؟ شما نمیگویید من زیر بار این توهم نخواهم ماند، من این ذلّت را قبول نمیکنم، این ریا را قبول نمیکنم، این نفاق را قبول نمیکنم که با ذهنم بهعنوان منذهنی حرف بزنم، حرفهای خوب بزنم، ولی مرکزم آلوده باشد؟ من زیر بار این نفاق میروم، این ریا میروم؟ من دروغ میگویم؟ من اشتباه میکنم میاندازم گردن دیگران؟ من زیر بار نفوذ شیطان میروم میگویم تو کردی؟ خودم اشتباه میکنم، میگویم تو کردی که تمام زندگیام را خراب کنم؟ من یعنی نمیتوانم از فضای قیاس بیایم بیرون؟
من نمیدانم از جنس اَلَست هستم و اَلَست را نمیشود «لَمْ یَکُنْ» است، با چیز دیگر نمیشود مقایسه کرد؟ من را نمیشود با چیزی مقایسه کرد. من نمیتوانم بفهمم نظیر من، شبیه خدا در این جهان نیست؟ اگر نیست، چرا خودم را مقایسه می کنم؟ و این مقایسه پس توهم است، مجازی است، چیز غلطی است، این بینش غلطی است، نمیتوانم بفهمم؟ هیهات که من زیر بار این ذلّت بروم، این نادانی بروم، چون در هیهای او پیچیدم.
واقعاً خواندن ابیات در شما این هیهای را بهوجود نمیآورد؟ این شادی و این خردمندی، این نعرهٔ عشق را در شما بلند نمیکند؟ این گرمای عشق را در شما، ارتعاش عشق را و زندگی را بیدار نمیکند؟ اگر بخواهی در افسانه [شکل۹ (افسانه منذهنی)] بمانی، انکار کنی این چیزها را، بر «میقات» او برنگردی، بله، حول و حوش منذهنی بگردی، بترسی، از ذهن نپری بیرون، میتوانی همهٔ اینها را انکار کنی.
نعرهٔ عشق مولانا را انکار کن، نخوان، روی خودت کار نکن، زیر بار این ذلّت باش، هیهات نگو. هیهات غیرممکن است یعنی. شما میگویید غیرممکن است، مگر میشود من زیر بار این ذلّت باشم؟ من امتداد خدا هستم [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، من از جنس این لحظه هستم، من قدرت دارم، من قدرتم را در این لحظه و حس امنیتم و هدایتم و عقلم را از زندگی میگیرم. مگر میشود که من زیر بار این بیعقلی بروم [شکل۹ (افسانه منذهنی)]، در افسانهٔ منذهنی زندگی کنم؟ نه، نمیشود. پس دارم بیدار میشوم. اجازه بدهید یک غزلی را هم سریع خدمت شما توضیح بدهم:
من نشستم ز طلب، وین دلِ پیچان ننشست
همه رفتند و نشستند و دمی جان ننشست
هر که اِستاد به کاری، بنشست آخر کار
کار آن دارد آن کز طلبِ آن ننشست
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۱۳)
اِستاد: ایستادن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من بهعنوان منذهنی نشستم، دیگر طلب ندارم. چرا؟ آن چیزهایی که در ذهن میخواستم بهدست آوردم. اما این دل اصلی من از رفتن بهسوی زندگی، رفتن از این افسانهٔ منذهنی [شکل۹ (افسانه منذهنی)] نشسته؟ دل اصلی ما نخواهد نشست. ما بهعنوان اَلَست میدانیم اَلَست ما، من اصلی ما نخواهد نشست.
و ننشستن این من اصلی ما که برود فضا را باز کند و به زندگی تبدیل بشود [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، یعنی برویم دوباره با زندگی یکی بشویم، این نخواهد نشست. درنتیجه میبینید که، ننشستن دل اصلی ما که بهسوی خداوند میرود، چون ما نمیرویم، انکار میکنیم، بهصورت درد ظاهر میشود. پس تمام دردهای ما معنیاش این است که دل اصلی ما میخواهد برود بهسوی زندگی و ما نمیگذاریم برود بهعنوان منذهنی، مانع هستیم.
چرا شما متوجه نباشید که باید فضا را باز کنید، آن چیزی که ذهن نشان میدهد بیاهمیت کنید. یادمان باشد به علت اهمیت دادن به این چیزها بوده که این چیزها آمده مرکز ما. پدر و مادر ما گفتند پول مهم است، با این همانیده بشو. همینکه گفتند مهم است، با آن همانیده شدیم، آمد مرکز ما. گفتیم دیگر چه چیزی مهم است؟ خود من بهعنوان پدرت، مادرت مهم هستم. اعضای خانواده هم مهم هستند. این باورها با الگوهای عمل، اینها مهم هستند. و هر مفهومی را که خودشان همانیده بودند، پدر و مادرِ ما، به ما گفتند اینها مهم هستند. اصلاً هرچه که ما میگوییم جدی و مهم است.
🔟3️⃣7️⃣ ۵۳ 🔟3️⃣7️⃣
در داستان همین موسی و خدا یا بچه و مادر، یعنی من و زندگی، یکی از معانی آنجا «نفاق» بود و «ریا»، یعنی در این کار که فقط باید از من کمک بگیری و این «حصر» است یعنی انحصار است و راه را کوتاه میکند، یعنی «قصر» بهوجود میآورد، شما نمیتوانید «ریا» کنید. دارد به انسان میگوید نه به من و شما، به همهٔ انسانها.
درواقع دین همین است که شما واقعاً از او کمک بگیرید و مرکزتان عدم بشود او را بپرستید. بهاصطلاح فریب دید ذهن، گفتوگوی ذهن، حال و قال، نباشید. گفت آفتِ ادراکِ این هشیاری حال و قال است، گفتوگوی ذهنی ما که بهوسیلهٔ گفتوگوی ذهنی میخواهیم حال منذهنیمان خوب بشود، حال منذهنی را رها کن این گفتوگو را رها کن. درست است؟
پس «آفتابِ جان» [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] میخواهد طلوع کند از مرکز شما. «آفتابِ جان» یعنی خداوند میخواهد طلوع کند بهصورت یک آفتاب. آیا شما ترجیح میدهید منذهنی را نگه دارید؟ [شکل۹ (افسانه منذهنی)] مقاومت کنید؟ قضاوت کنید؟ آرزوهای توهمی داشته باشید؟ نیازهای توهمی منذهنی را داشته باشید؟ آیا آرزوهایمان سبک است؟ پیشپاافتاده است؟ ناراحتیم که ما را مهمانی دعوت نکردهاند، با ما مشورت نکردهاند، به من احترام نگذاشتهاند؟ من را تأیید نکردهاند، به من توجه ندادهاند، پشتسر من حرف زدهاند؟ چرا من را به مهمانی دعوت نکردهاند؟ اینها است؟
هر چیزی که ذهن نشان میدهد همه پیشپاافتاده است، اصلاً ارزش ندارد، تمام بحث و جدلهای ما دعواهای ما سر هیچ و پوچ است، ما انسانها بهطور کلی.
چون منذهنی داریم دعوا میکنیم با هم، ولی دارد میگوید که «آفتابِ جان» در حال طلوع است و ابیاتی خواندم گفت که آخر زمان است، آخر زمان یعنی پایان زمان روانشناختی است که ذهن برحسب آن تغییر میکند، منذهنی تغییر میکند. منذهنی زمان روانشناختی، من اصلی این لحظه. زمانِ درست این لحظه است. من همیشه این لحظه هستم، اصلاً نمیشود از این لحظه بیرون بیایم. این لحظه خدا است، بینهایتِ خدا است، این لحظه ابدیت خدا است. همیشه این لحظه است، همیشه این لحظه است و هیچ موقع پایان نخواهد گرفت.
ممکن است من بیایم به این دنیا بمیرم بروم، چون من فانی هستم ولی در من از جنس این لحظه وجود دارد، چون از جنس خدا وجود دارد. و وقتی من میآیم این لحظه، من اصلیام را، ذات اصلیام را تجربه میکنم که در این غزل بود. ولی آمدهام گرانجان شدهام، برای اینکه چیزها را بستهام به خودم، خودم را وابسته کردهام به این همانیدگیها.
«برآمد آفتابِ جان که خیزید ای گرانجانان» بگذارید من بر کوه بتابم. این شکل [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] نشان میدهد که این دست شما است. این لحظه، لحظهٔ اتصال به خداوند است، نگذارید، اجازه ندهید که سقوط کنید. امروز شعرهای «اِهبِطوا» را هم برای شما خواندم. بگذارید بتابد بر کوه تا کوه برقصد. شما باید اجازه بدهید بهجای هشیاری جسمی، کوهتان، ذهنتان مست این هشیاری بشود. اگر بهصورت ناظر به ذهنتان نگاه کنید، ذهن مست میشود، ذهن میرقصد خواهید دید. درست است؟
صد هزاران سال ابلیسِ لَعین
بود اَبْدالِ اَمیرالمُؤْمِنین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۹۶)
لَعین: لعنتشده
اَبْدال: بَدَل، جانشین
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پنجه زد با آدم از نازی که داشت
گشت رسوا، همچو سِرگین وقتِ چاشت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۹۷)
پنجه زدن: (مجاز) زورآزمایی کردن
سِرگین: مدفوع
چاشت: اولِ روز، ساعتی از آفتاب گذشته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«وقتِ چاشت» یعنی وقت بالا آمدن آفتاب. توجه میکنید؟ یعنی چه؟ یعنی قرنهاست که در ما بهجای عشق، بهجای من اصلی، بهجای من که امتداد خداوند هستم باید بینهایت او باشم و مثل سلیمان پادشاه خودم بشوم، منذهنی نشسته. من اصلی ما برای ما اَمیرالمؤمنین است، امیر مؤمنان است. اما ابلیس نمایندهٔ خودش را که منذهنی من است بهجای من گذاشته و دارد از او محافظت میکند. شما این را بدانید.
🔟3️⃣7️⃣ ۵۱ 🔟3️⃣7️⃣
پس سیب را میچینید، این سیب بینهایت است و تمام عالم را میگیرد، و حتی جسم شما در آن اتفاق میافتد. و اگر این جسم شما یک روز اتفاق نیفتد، یعنی بیفتد بمیرد، برای شما هیچ فرقی نمیکند و این بهشت شما است. ما فهمیدیم که ذهنِ منقبض جهنم ما است.
و در حالتی که فضا باز میکنید و با او یکی میشوید، که این را میتوانیم «عشق» هم بگوییم یا وحدت مجددِ هشیارانه بگوییم، درآنصورت هیچچیزِ بیرونی که بهوسیلهٔ ذهن به ما القا میشود یا ارائه میشود، نمیتواند به ما کمک کند. میگوید حتی اگر قرآن به دست گیرم آن از دستم میافتد و من دیگر آن را نمیخوانم ذهناً، ذهناً چیزی نمیخوانم. حتی آن موقع شعر مولانا یا هر چیز مفید دیگری که نوشته شده در بیرون و مصنوع است به من کمک نمیکند. برای اینکه زندگی مرتب از طریق من صُنع میکند، صُنع میکند و «قضا و کُنْفَکان» کار میکند و من مزاحمش نیستم.
علت اینکه ما از ذهن دل برنمیکَنیم، برای اینکه عادت کردیم یا یاد گرفتیم و از جمع تقلید میکنیم که ذهن به ما زندگی خواهد داد، آن چیزهایی که ذهناً میشناسیم به ما زندگی خواهند داد. ما انتظار زندگی از همسرمان، بچههایمان و انسانهای دیگر داریم، برای همین با آنها همهویت هستیم، ولی از این کار جز ضرر و زیان چیزی برنمیآید.
و بعد گفت که، شما داستان موسی را خواندید، موسی درواقع که ما هستیم، میگوید یک همچو پدیدهای پیش میآید که در این درختِ شما، درواقع درختِ تن، یک آتشی دیده میشود و ما فکر میکنیم این آتش واقعاً آتش معمولی است و از این میتوانیم گرما بگیریم و تنمان را گرم کنیم. بعد متوجه میشویم نه، این بدن ما و چهار بعد ما در یک هشیاری هست، در یک آتشی هست که خودِ خداوند است. و میگوییم خودت را به من نشان بده و میگوید که بهوسیلهٔ ذهن نمیتوانی من را ببینی.
بنابراین اگر شما این پیغام را میگیرید که بهوسیلهٔ ذهن خداوند را نمیتوانید ببینید، خداوند را در ذهن جستوجو نکنید. چون «عشق» درواقع وحدت مجدد با خداوند است، با ذهن نمیتوانید او را ببینید.
و خداوند به موسی میگوید و همین الآن به شما میگوید که از ذهن بیا بیرون. و این با فضاگشایی یعنی اِنْشِراحِ دل شما صورت میگیرد. بیتهایش را هم قبلاً خواندیم.
پس بنابراین جهان که ذهن نشان میدهد میگوید «طور» است، همان کوه است که موسی رفت و آن آتش را دید و متوجه شد که این آتشِ معمولی نیست و آتشِ عشق است، خداوند است. و گفت هنوز میخواست با ذهنش ببیند، پس شما هنوز میخواهید با ذهن ببینید، پس تصمیم بگیرید مثل موسی با ذهن نبینید و دراینصورت کوه ذرهذره میشود. ذراتش همان آن چیزی است که این لحظه زندگی در ذهنتان به شما نشان میدهد و شما را امتحان میکند که این چیز نباید در مرکز شما باشد، شما نباید رفوزه بشوید.
ما فهمیدیم که بههیچوجه ما نباید فضولی کنیم و در این لحظه تصمیم بگیریم که اتفاق این لحظه مطابق نظر منذهنی ما باشد، این غلط است. و اگر انتظاری داریم و آن انتظار برآورده نشد، بیمراد شدیم، ما میدانیم بیمرادی قلاووز بهشت است. فضا را باز میکنیم و آن بیمرادی را میپذیریم و همانیدگی و مانع و مسئله را میشناسیم و اینها خودشان حل میشوند، شناسایی مساویِ آزادی است.
پس جهان طور است، من موسی، من الآن به هوش زندگی رفتهام، به خواب هشیاری حضور رفتهام، این هم خواب است. دیدن برحسب همانیدگیها یک خواب است. این خواب بد است، این سودای بد است، این عشق بد است برای اینکه ما را کور و کر میکند ولی فضا را باز کنیم با زندگی یکی بشویم و به خواب زندگی برویم، به خواب خداوند برویم، به خواب هشیاری نظر برویم، این عشق خوشسودا است و این خوب است.
باید، امروز خواندیم که ما قدرت انتخاب داریم و قضا میخواست، خداوند میخواهد که ما از این انتخاب استفاده کنیم و فضا را باز کنیم و جهد کنیم. گفت در من جهد کنید و منتها میگوید که اگر با ذهن این چیزها را بخواهید بفهمید، نمیتوانید بفهمید. این را کسی میداند که حول و حوشِ زمان و مکانِ ملاقات با خدا بگردد.
🔟3️⃣7️⃣ ۴۹ 🔟3️⃣7️⃣
برنامه شماره ۱۰۳۷ گنج حضور
فایل صوتی - بخش چهارم (پخش زنده)
/channel/GanjeHozourMessages
💠💠💠پایان بخش سوم💠💠💠
Читать полностью…
خب اگر شما به یک دلیلی شانس آوردید در این لحظه فضا را باز کردید و مرکزتان عدم شد، میفهمید که از زمان روانشناختی خارج شدید و به این لحظه زنده شدید، در این لحظه هستید و در میعادگاهِ او هستید. برای همین میگفت این را کسی میفهمد که بر میقاتِ من گردد. میقاتِ ما با خداوند همین لحظه است. درست است؟
پس بنابراین موسی میگوید و ما هم همین را میگوییم که ای پروردگار من خودت را به من نشان بده، که با ذهن تو را ببینم. این مانع است. این مانعِ بشریت از اول بوده، که ما به خداوند میگوییم تو خودت را به من نشان بده با ذهنم ببینم. یعنی منذهنیِ من تو را ببیند. منذهنی نمیتواند ببیند برای اینکه از جنس جسم است، او از جنس جسم نیست. منذهنی هشیاری جسمی است. درنتیجه چه میشود؟ گفت با ذهن هرگز من را نمیتوانی ببینی. با این ابزارهای سببسازی و با چشم حسی و یعنی با این چشم [اشاره به چشمِ صورت]. برای همین میگفت که چشم و گوشِ خداوند را پیدا کن، با فضاگشایی.
«به آن کوه بنگر» یعنی به ذهنت نگاه کن. «اگر بر جای خود قرار یافت، تو نیز مرا خواهی دید.». پس بنابراین نشان میدهد که وقتی خداوند خودش را در شما زنده میکند با مرکز عدم، این کوه شما شروع میکند به متلاشی شدن، و ذراتش شروع میکند به رقصیدن.
«اگر بر جای خود قرار یافت، تو نیز مرا خواهی یافت.». پس بنابراین اگر فضا را باز کنید خواهید دید که ذهن در حیرت است، ساکت است و ذرّات آن دارد خودش را به شما ارائه میکند و میرقصند و هیچ جدی نیستند و هیچ اهمیتی ندارند، اتفاق بد است یا خوب است شما فقط فضا را باز میکنید و خداوند میگوید از طریق شما حرف میزند.
«اگر بر جای خود قرار یافت تو نیز مرا خواهی دید. چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد، کوه را خُرد کرد»، یعنی پرودگار اگر به شما تجلی کند، یعنی فضا گشوده بشود، کوهتان متلاشی خواهد بود ذراتش یعنی همانیدگیها از هم جدا میشوند خودشان را به شما نشان میدهند. و شما به هوشِ زندگی، به هوشِ نظر میروید و از هوشِ منذهنی بیرون میآیید.
موسی بیهوش شد یعنی به هوش زندگی رفت، با «خیالِ تُرک» دید در غزل، با چشمِ خداوند دید. چون ذهن مات شده بود. با گوش خداوند شنید. از هوشِ ذهنی رفت. «چون به هوش آمد»، یعنی با هوشِ جدید دید، با هوشِ زندگی دید، با هوشِ آن تُرک دید، گفت تو پاک هستی، برای اینکه پاکیاش را حس کرد.
ما هر موقع پاکی را حس کنیم، از جنس او بشویم میبینیم پاک است، پس متوجه میشویم منذهنی آلوده است. و من «به تو بازگشتم». پس معلوم میشود به او بازگشتن، لزومی ندارد مسافرت کنیم، فقط باید فضا را باز کنیم این فضای گشودهشده که خداوند است دارد جلوه میکند به ما، متجلّی میشود، کوهِ ما را که ذهن ما است خُرد کند. و وقتی بهاندازهٔ کافی زنده شدیم به او میگوییم که، یعنی شاهد این میشویم که انسان از نخستین مؤمنان است. انسان اولین باشندهای است که به بینهایت و ابدیت خداوند زنده میشود. و منظور از خلقت ما این بوده که ما به «عشق» که درواقع وحدت مجدد با او است و بینهایت و ابدیت او است زنده بشویم. پس بنابراین این بیت مربوط به همین آیه بود.
پس جهان که ذهن نشان میدهد همین «طور» است و من هم، انسان، هر انسانی، موسی است، و با همین افسانهٔ منذهنی [شکل۹ (افسانه منذهنی)] میخواهد خداوند را ببیند و او خودش را نشان نمیدهد، وقتی فضا را باز میکند [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و خداوند تجلی میکند با مرکز عدم فضای گشودهشده، این کوه [شکل۹ (افسانه منذهنی)] متلاشی میشود. یعنی آن انسجام و نظم منذهنی و آن پارکِ ذهنی به هم میریزد و شما متوجه میشوید که چه رنجشهایی دارید، چه دردهایی دارید، چه همانیدگیهایی دارید و اینها میرقصند و شما چون بهعنوان جنس خداوند ناظر هستید اینها جنسیتشان را عوض میکنند و زندگی را به شما پس میدهند.
میگوید این چیزها را کسی میفهمد که حولِ محور این لحظهٔ ابدی بگردد [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. اگر در زمان روانشناختی باشد این چیزها را نمیفهمد.
🔟3️⃣7️⃣ ۴۶ 🔟3️⃣7️⃣
مانند کنعان که میگفت که از پدرم که نوح پیغمبر است من پیروی نمیکنم، این ننگ من است، میروم بر فراز آن قلّه یعنی آن فکر بلند که آنجا سیل نمیرسد و آب نمیرسد، یعنی با فکر بلند منذهنی خودم را نجات میدهم که امروز گفتیم امکان ندارد. بنابراین میگوید «هر چه افزونتر همی جُست او خلاص»، هرچه بیشتر میرفت، این آیه هم همین را گفت، میگفت خارج از من، از من دور میشوی، در درون من به من نزدیک میشوی، از جنس من میشوی، یواشیواش به من تبدیل میشوی، باید وارد این پناهگاه بشوی.
«هر چه افزونتر»، یعنی کنعان که نماد ما بهعنوان منذهنی است هی میرویم فکرهای بلند میکنیم، کتاب میخوانیم که فکرهای خوب بکنیم بلکه بهوسیلهٔ سببسازی با فکرهای بلند از ذهن خارج بشویم. این امکان ندارد. هرچه بیشتر این کار را میکرد، «سویِ کُهْ میشد جداتر از مَناص»، بهسمت فکرهای بلند میرفت و از پناهگاه که همان کشتی بود و این فضای گشودهشده بود دورتر میشد.
شما چه؟ شما یواشیواش از فضاگشایی و از این پناهگاه دور میشوید؟ بیشتر در فکرها غرق هستید؟ مثل فلسفی مُستَهان. فلسفیِ منطقیِ مُستهان میگوید با ابزار سببسازی که کلنگ است آب را از زیر بالا میآوریم. شما چه میگویید؟ شما میگویید با ابزار سببسازی در ذهن میمانم و آب پنهانشده زیر فکرهایم را بالا میآورم؟ امکان دارد این؟ نه ندارد.
همچو کنعان کاو ز ننگِ نوح رفت
بر فرازِ قلّهٔ آن کوهِ زَفت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۹)
زَفت: سخت و محکم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر چه افزونتر همی جُست او خلاص
سویِ کُهْ میشد جداتر از مَناص
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۶۰)
مَناص: پناهگاه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این شکل [شکل۹ (افسانه منذهنی)] نشان میدهد. یعنی هرچه بیشتر شما از نوح که در اینجا نماد خداوند است و فضای گشودهشده دورتر میشوید، از پناهگاه که همین فضای گشودهشده است [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] دور میشوید و بالاخره از بین خواهید رفت، از پناهگاه دور میشوید. هرچه بهسوی فکرهای بلند و سببسازیهای عالی میروید از پناهگاه دورتر میشوید.
وگر مُصحَف به کف گیرم ز حیرت افتد از دستم
رُخَش سرعَشرِ من خوانَد، لبش آیاتِ من گردد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۶۲)
مُصحَف: قرآن
حیرت: حالتی که بر دلِ سالک هنگامِ حضور و تفکر و تأمل عارض میشود.
سَرعَشر: نقش و نگار و نشانِ حاشیهٔ قرآن برای جدا کردن هر ده آیه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید اگر خیال ترک من آمد فضا را باز کردم، خیال زیبای خداوند آمد من وصل شدم و به حیرت افتادم. حیرت یعنی ذهن نمیتواند تحلیل کند که چه اتفاقی میافتد و دیگر دخالت نمیکند. در آن حالت که من وصل هستم و با چشم خداوند میبینم و با گوش او میشنوم و منذهنی را که نمایندهٔ ابلیس است مات کردهام و همهاش زندگی از طریق من حرف میزند، اَنصِتوا کردم، میگوید اگر من قرآن را به دست بگیرم این از دستم میافتد، چرا؟ با ذهن میخواهم بخوانم آن را، دیگر معلومات ذهنی به من کمک نمیکند. درنتیجه رُخ او یعنی صورت معشوق، صورت خداوند، سرعَشر من را میخواند.
عَشر میدانید آن دهتا آیهای است که در قرآن از هم جدا میکنند و هر لحظه سرعَشر مثلاً دهتا آیه، هر لحظه او است که قرآن من را میخواند و آیات من از لبهای او بیرون میآید. یعنی خداوند دارد حرف میزند، من اَنصِتوا کردم و من در حیرت هستم که اصلاً از ذهنم استفاده نمیکنم.
پس ذهن نباید دخالت کند. وقتی که شما وصل شدید، دیگر از بهترین فکرها هم نمیتوانید استفاده کنید که ذهن به شما ارائه میکند. درست است؟ عرض کردم این تلفظ درستش عَشر است، ولی اگر دیدید یک عدهای عُشر میگویند هم مُصطَلح است. پس اگر در افسانهٔ منذهنی [شکل۹ (افسانه منذهنی)] هستم، از چیزهای ذهنی استفاده میکنم و من میدانم که اگر از ذهن استفاده کنم نمیتوانم به او زنده بشوم.
ولی اگر فضا را باز کردم مرکزم عدم شد [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] در اینجا هست که دیگر هیچچیزِ ذهنی به من کمک نخواهد کرد. در این حالت است که من باید به صُنع دست بزنم، من باید اجازه بدهم زندگی صحبت بکند. و همینطور که قبلاً هم شما خواندهاید میگوید ما از جنس گوش هستیم او زبان، خداوند زبان است.
🔟3️⃣7️⃣ ۴۴ 🔟3️⃣7️⃣
بعد میگوید که در این حالت من با چشم زندگی میبینم، با گوش زندگی میشنوم. چون با چشم زندگی، گوش زندگی عمل میکنم، این جهان بیرون که نمادش همین هفت اختر است، بالا سرمان است، اینها با من شطرنج بازی میکردند من این را مات میکنم. تا حالا آن من را مات کرده، تا حالا آن یک جسم را گذاشته مرکز من، من از طریق آن دیدم، من را جادو کرد و مات کرد.
ولی الآن دیگر چون مرکزم عدم است آن نمیتواند من را مات کند. با یک بیانی، با یک الهامی، با یک وحیای، با یک صنعی، من آن را مات میکنم برای اینکه من از جنس این لحظه و زندگی شدم، دیگر چیزی که آن به من ارائه میکند، خوشیهای ذهنی یا هرچه که ارائه میکند برای من مهم نیست، جدی نیست، درنتیجه من آن را مات میکنم. همینکه آن چیزی که زندگی نشان میدهد برای شما جدی نیست شما او را مات کردید. اگر جدی بشود میآید مرکزتان، او شما را مات میکند. درست است؟
بر سرِ شطرنج چُست است این غُراب
تو مبین بازی به چشم نیمخواب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۰)
چُست: چابک، چالاک
غُراب: کلاغ سیاه، زاغ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این غُراب، یعنی منذهنی، ابلیس.
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
که با اصل ما شطرنج بازی میکنند، ما خوابیدیم در ذهن، با چشم نیمهباز با ابلیس داریم شطرنج بازی میکنیم. میبَرد خب! چشم نیمهباز درحالیکه از طریق همانیدگیها میبینیم، در خواب آن هستیم، تازه با ابلیس شطرنج بازی میکنیم که او را ببریم. ما نمیتوانیم ببریم، او میبرد. درست است؟
اگر زآن سیببُن سیبی شکافم، حوریی زاید
که عالَم را فروگیرد، رَز و جنّاتِ من گردد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۶۲)
سیببُن: درخت سیب
شکافتن: چیدن، جدا کردن
حوریی زاید: اشاره به آن است که نقل کردهاند که در بهشت از درون هر میوهای حوریای بیرون خواهد آمد.
رَز: باغ، بهویژه باغ انگور
جَنّات: بهشت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سیببُن یعنی درخت سیب. میگوید اگر از این درخت سیبِ زندگی من یک سیبی بکَنم و این را بشکافم، از توی آن یک حوری درمیآید. این حوری خود من هستم، اصلم است. یعنی من اگر زاییده بشوم بهعنوان حضور، اگر از این درخت سیب من یک سیبی بچینم که این سیب همین خودم هستم که از ذهن خودم را میکشم بیرون، یک زیبارویی، یک حوریای زاییده میشود که من خودم هستم البته بهصورت زندگی؛ که این اینقدر وسیع میشود، بینهایت است که عالم را دربرمیگیرد. پس ما اینقدر گسترده میشویم بهعنوان آن خیال ترک که عالم را دربرمیگیریم و همین گلستان و بهشتِ من است. و الآن مولانا بهشت را هم تعریف میکند.
رَز یعنی درخت مو درواقع، باغ، بهویژه باغ انگورِ من، باغ انگور من و بهشت من درواقع، که اصلم را از این درخت بچینم، خداوند به من کمک کند که از ذهن من زاییده بشوم بهعنوان یک گوهر یکتا که درواقع یک خورشیدی است در این آسمان بینهایت طلوع میکند. این بهشت من است، این باغِ انگور من است.
پس اگر اینطوری است که این درواقع افسانهٔ منذهنی [شکل۹ (افسانه منذهنی)] جهنم من است. «اگر زآن سیببُن سیبی شکافم» یعنی این فضا گسترده بشود با مرکز عدم، هیچ همانیدگی در مرکز من نماند [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] من آن دایرهٔ خالی بشوم، این همان سیبی است که از این درخت سیب چیدم و حوری زاییده شد. حوری اصل من بود زاییده شد. یعنی به اصلم زنده شدم، به بینهایت و ابدیت خدا زنده شدم که بعد از این دیگر میبینم که اتفاقات در من میافتند. «رَز و جنّاتِ من گردد»، بهشت من هم این است، باغِ میوهٔ من هم این است، همهچیز من این است. این بیت را هم برایتان بخوانم:
جاهَدوا فینا بگفت آن شهریار
جاهَدوا عَنّا نگفت ای بیقرار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۸)
«خداوند در قرآن فرمودهاست: در من، یعنی در فضای گشودهشده، مجاهدت و کار کنید تا به زندگی زنده شوید و مرکزتان عدم گردد. اما ای بیقرار، خداوند هرگز نفرمود که بیرون از من، در فضای ذهن، کار و تلاش کنید، از فضای یکتایی دور شده و به اتفاق این لحظه واکنش نشان بدهید.»
🔟3️⃣7️⃣ ۴۲ 🔟3️⃣7️⃣
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۳۷ (روزهای چهارشنبه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۳۷
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۳۷
Читать полностью…
هر که را بویِ گلستانِ وصالِ تو رسید
همچنین رقصکنان تا به گلستان ننشست
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۱۳)
خب وقتی فضاگشایی میکنیم [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] فضاگشایی میکنیم، این فضای گشودهشده همانطور که در غزل هم داشتیم، اتحاد من و او است، یعنی معلوم شد که گلستان، بهشت، وصال او است. هرکه را، یعنی هر انسانی را، من و شما فضا را باز کرد و بوی گلستانِ وصالِ او را بویید بویش رسید، چرا میگوید بو؟ برای اینکه این خیلی لطیف است و بو هم لطیفترین حس ما است.
هر کسی دید که انگار حالش دارد خوب میشود، شادی بیسبب میآید، آرامش میآید، حس امنیتِ بیسبب میکند، عقلش دارد زیاد میشود، صنع زیاد میشود، همینطوری هدایت میشود در راه درست و اصلاً بیرون را نگاه نمیکند، آن داستان بچه و مادر، مرتب دامن مادرش را میچسبد، فقط از او یاری میخواهد، توجه و تأیید مردم برایش بیاهمیت شده، دائماً روی خودش کار میکند، رها نمیکند این بو را، این بوی وصالِ معشوق است.
میگوید وصالِ معشوق گلستانِ من است. آنجا هم گفت اگر وجود شما بهصورت یک سیب زاده بشود، از توی این سیب یک حوری درمیآید. حوری همین شُمای زیبا است که این عالم را فرا میگیرد و «رَز و جَنّات» شما این است. اینجا هم میگوید «گلستانِ وصال» در حالتی که ما در ذهن دنبال گلستان ذهنی میگردیم. آقا کجا خوب است ما برویم آنجا مثلاً گردش کنیم. اشکالی هم ندارد ولی شما با منذهنی هرجا بروید، منذهنی یک جوری خراب میکند. دائماً در قیاس است، اینجا شبیه آنجا است، آنجا شبیه اینجا است. هیچ نمیفهمیم که اینجا اصلاً زیبا است، زیبا نیست، همهاش در قیاس هستیم، همهاش توی ذهن هستیم.
هر که را بویِ گلستانِ وصالِ تو رسید
همچنین رقصکنان تا به گلستان ننشست
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۱۳)
پس گلستان [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] یعنی این فضا باز بشود باز بشود باز بشود، بینهایت باز بشود. و هرچه فضا بازتر میشود، شما با او بیشتر به وصال میرسید. وقتی هیچچیزی در مرکزتان نماند، آن دیگر تمام گلستان است. ولی همینکه فضا را باز میکنید، بوی گلستانش را با وصل شدن به او میشنوید و شروع میکنید شادیکنان رقصکنان بهسوی بینهایت او رفتن.
دیگر هیچ موقع نمیآییم به ذهن، یعنی این حالت [شکل۹ (افسانه منذهنی)] دیگر پیش نمیآید. هیچ همانیدگی نمیآید [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] همینطور فضا باز میکنید فضا باز میکنید و این کار سبب متلاشی شدن این کوه ذهنی هم خواهد شد [شکل۹ (افسانه منذهنی)] که دانهدانه اینها میرقصند و دیگر جدی نیستند و زندگیِ به تله افتاده را به شما پس میدهند.
امیدوارم که شما هم با این برنامه و ابیات مولانا بوی گلستانِ وصال را بشنوید، همینطور رقصکنان بروید تا به گلستان وصالِ کامل برسید.
اجازه بدهید به همینجا بسنده کنیم. مثنوی داشتیم که برایتان نخواندیم، هفتۀ دیگر برایتان خواهم خواند. پس از چند دقیقه برنامۀ گنج حضور را ادامه خواهم داد.
🔟3️⃣7️⃣ ۶۰ 🔟3️⃣7️⃣
در غزل بود میگفت نعرهٔ شادی کشیدم من. هیهای کشیدم در شما هیهات ایجاد شد. یعنی شما تجربهٔ شادی اصیل را کردید، خداوند در شما خندید، شما گفتید این غم چه بود، این ترسها چه بود، این توهمات چه بود، آن دید چه بود؟ چیزها را میآوردم به مرکزم از آنها زندگی میخواستم، از جهان من هویت قرض میکردم، ارزش قرض میکردم.
بابا، من خودم باارزش هستم من دائماً میخندم، خندهام میگیرد. من جلوی خندهام را نمیتوانم بگیرم برای اینکه خداوند دائماً از طریق من میخندد. پس من چرا نمیخندیدم؟ پس من در توهم بودم، من دید همانیدگیها را داشتم، من دید دردها را داشتم، من دردپرست بودم، کارم دردسازی بود و پخش آن. الآن از این خواب بیدار شدم، پس خواب همانیدگیها از آن رفت و خیال آن تُرک دائماً میخندد و در مرکز من خودش را مستقر کرده نمیرود بیرون.
در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشَش اختر را مقادیری نماند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)
اختر: ستاره، کنایه از همانیدگیها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وقتی خورشید، خداوند در دل انسان نوری مینشانَد مستقر میکند نور خودش را خندۀ خودش را، دیگر خندهای که شادیای که یا خوشیای که از نقطهچینها میآید، شما نمیخواهید، بههیچوجه نمیترسید. اولاً شما حس بیمرگی میکنید، حس میکنید چیزی شما را تهدید نمیکند، پولتان کم بشود زیاد بشود، اصلاً به حال شما فرق نمیکند.
کسی که «خیالِ لبِ خندانِ» او را دیده، واقعاً اگر پولش کم بشود نمیخندد؟ این خنده به زیاد و کم شدن پولش بستگی دارد؟ یا رفتار همسرش بستگی دارد؟ یا اینکه فلانی من را به مهمانی دعوت کرده یا نکرده، بستگی دارد؟ به فلانی به من سلام کرد احترام گذاشت، بستگی دارد؟ توجه داد یا نداد، بستگی دارد؟ خب من را باید تأیید کنند، اگر تأیید کنند، خداوند میخندد در من! اگر تأیید نکنند که نمیخندد که! این درست است؟! اینها فکرهای منذهنی است.
تُرُشیهای تو صفرایِ رَهی را ننشاند
وز علاجِ سرِ سودایِ فراوان ننشست
هر که را بویِ گلستانِ وصالِ تو رسید
همچنین رقصکنان تا به گلستان ننشست
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۱۳)
رهی: رَوَنده، راهرو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خب ما میدانیم «تُرُشیهای» معشوق خواهد رسید. چرا؟ قبلاً اشتباه کردهایم. قهر او موقعی است که در مرکزِ ما چیزهایی وجود دارد، میگوید امتحان میکند ما را تا به ما نشان بدهد که «از عقیده در سٍرار» در درون ما چیست. ما با منذهنی دوست نداریم امتحان بشویم. ولی یک کسی که از جنس حضرت آدم است، شما میگویید من میدانم امتحان خواهی کرد. «باش اندر امتحان ما مُجیر». ما میدانیم
امتحان بر امتحان است ای پدر
هین، به کمتر امتحان، خود را مَخَر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۶)
خود را مَخَر: خودپسندی نکن، خواهان خود مشو.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
امتحانات قضا وجود دارد. ما فکر نمیکنیم که همانیدگیهای ما تمام شده و دردهای ما تمام شده. شما فکر نکنید. پس بنابراین زندگی شما را امتحان خواهد کرد و شما فقط بگو هوای ما را نگه دار، ما، ما میخواهیم امتحان بشویم و میخواهیم قبول بشویم. «باش اندر امتحان ما مُجیر» مُجیر یعنی پناهدهنده، ملاحظهکننده.
واقعاً هم زندگی ملاحظه میکند. ما از بس که اصرار میکنیم در راههای غلط منذهنی، دچار دردهای وحشتناک میشویم وگرنه اگر ما فضا باز کنیم پیغام زندگی را ببینیم، زندگی واقعاً در امتحان ما مُجیر است. اصلاً همین کلمۀ مُجیر نشان میدهد که زندگی چقدر ملاحظۀ ما را دارد.
🔟3️⃣7️⃣ ۵۸ 🔟3️⃣7️⃣
پس شما خاموش باشید، اَنْصِتوا
تا زبانْتان من شَوم در گفتوگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)
اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی ذهن را خاموش کنید بگذار من حرف بزنم. تا زمانی که تو با منذهنی حرف میزنی، من حرف نمیزنم. چه کسی میگوید؟ زندگی، خداوند.
تا سلیمان به جهان مُهرِ هوایت ننمود
بر سرِ اوجِ هوا تختِ سلیمان ننشست
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۱۳)
امروز راجعبه سلیمان صحبت کردیم. سلیمان فهمید ترازو و آینه است. این ترازو و آینه که باید شاه باشد، ترازویش باید دقیق باشد، آینهاش هم زنگ نداشته باشد، متوجه شد که اینطوری نیست، درنتیجه تاج پادشاهیاش کج شده. پس دلش را به آن شهوت سرد کرد، تاجش درست شد فوراً. درنتیجه چه شد؟ پرید. پس این سوار شدن به قالیچهٔ حضرت سلیمان، یعنی انسان از روی همانیدگیها بلند میشود و عروج میکند.
«تا سلیمان به جهان» و شما بهعنوان سلیمان در این جهان، نگفت که تنها عشقِ من خودِ زندگی است، این حرف را نزد. سلیمان گفت من دلم را به هر چیز ذهنی که میخواهد مرکز من بیاید و شهوت ایجاد کند، من سرد میکنم، درنتیجه بلند شد.
ما هم میگوییم من دلم را سرد میکنم به هر چیزی که از ذهنم میآید، فقط عشق تو را میگذارم. چون عشق همانیدگیها ما را کور و کر میکند. این ابیاتش را، بله این ابیات را قبلاً خواندیم امروز هم آوردیم که فرصت نخواهد شد برایتان بخوانیم.
کوریِ عشق است این کوریِّ من
حُبِّ یُعْمی وَ یُصِمّ است، ای حَسَن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۶۲)
«آری اگر من دچارِ کوری باشم، آن کوری قطعاً کوریِ عشق است نه کوریِ معمولی. ای حَسَن، بدان که عشق موجبِ کوری و کریِ عاشق میشود.»
ای حسن، ای آدم عادی، ای فلان کس، ما باید کوریِ عشق داشته باشیم. یعنی زندگی را ببینیم هیچچیز دیگر را که ذهن نشان میدهد نبینیم. این کوریِ عشق است. درست است؟
کورم از غیرِ خدا، بینا بِدو
مقتضایِ عشق این باشد بگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۶۳)
مقتضا: لازمه، اقتضاشده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی کور هستم از غیر خدا، فقط خدا را میبینم با مرکز عدم و بینا به او هستم فقط او را میبینم. و عشق فقط این را اقتضا میکند، تو هم بگو تو هم بکن. پس بنابراین تا سلیمان دلش را به تمام همانیدگیها سرد نکرد و اگر ما هم سرد نکنیم، بلند نخواهیم شد از ذهن. بلند هم نشویم، از ذهن بیرون نخواهیم آمد. همیشه زیر نفوذ کژبینی ذهن خواهیم بود. حالا شما کدام را انتخاب میکنید؟
پس سلیمان اَندرونه راست کرد
دل بر آن شهوت که بودش، کرد سرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۶)
بعد از آن تاجش همان دَم راست شد
آنچنانکه تاج را میخواست، شد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۷)
آن موقع ترازویش هم درست شد، آن موقع باد هم، نیروی زندگی هم درست وزید. نیروی زندگی زد بیرونش را درست کرد، خراب نکرد. یعنی ما در بیرون مانع ایجاد نکردیم، گرفتاری ایجاد نکردیم، مسئله ایجاد نکردیم، دشمن ایجاد نکردیم، درد ایجاد نکردیم. با دید منذهنی ندیدیم. درست است؟
این نه [شکل۹ (افسانه منذهنی)] این افسانۀ منذهنی، سلیمان در اینجا گیر است شما هم گیر هستید همه گیر هستند. ولی وقتی فضا را باز کرد باز کرد [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و شهوت اینها از دلش رفت، «پس سلیمان اندرونه راست کرد» یعنی اندرونش را گذاشت در اختیار زندگی. دل بر این شهوتها نقطهچینها سرد کرد اگر در شما هست.
🔟3️⃣7️⃣ ۵۶ 🔟3️⃣7️⃣
کدام پدر و مادر به بچههایش گفته که بابا من جَفَنگ میگویم، به حرف من گوش نده، برو خودت با صُنع خودت زندگیات را بساز؟ تو باید حرفهای مرا گوش کنی، باورهای مرا همه را باید بپذیری، با آن همانیده بشوی، عینِ من باید بشوی.
کار شیطان بین پدر و مادرها و فرزندها کار میکند. من بهترم، تو عوض شو، مثل من بشو. و اگر اشکالی ما برای بچههایمان ایجاد کردیم، میگوییم تو بلد نیستی. چون مثل من نیستی، این مسائل پیش میآید. نه که این مسائل برای خود شما پیش نیامده؟! برای چه تحمیل میکنی عقایدت را، باورهایت را به بچهات؟ تو چهکار کردی مگر با این باورپرستی، با این مکانپرستی، با این زمانپرستی؟
آخر چطور ما زمانپرست شدیم؟ امروز داریم جشن میگیریم، فردا توی سرمان میزنیم. این زمانپرستی است. مگر این لحظه برای خدا فرق میکند؟ تمام لحظات لحظهٔ خدا است و شما میتوانید وصل بشوید، باید وصل بشوید. این اتصال را نباید قطع کنید.
حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم
نَحْوَهُ هٰذَا الَّذی لَمْ یَنْهَکُم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵)
«در هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن بازنداشتهاست.»
همیشه باید من را ببینی، به من نگاه کنی. به چیز دیگر نمیتوانی نگاه کنی. هر اتفاقی میشود باید به من نگاه کنی.
گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُم
حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴)
«گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت دَرآور. به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید: «در هرجا که هستی روی به او کن.»»
دور هستی، توی ذهن هستی، گیر افتادی، میدانم. ولی از دور آشنایی بده به من با فضاگشایی. به ذهنت آشنایی نده، بگو من:
بر سرِ اَغیار چون شمشیر باش
هین مکُن روباهبازی، شیر باش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۵)
اَغیار چیزی است که ذهن نشان میدهد. روباهبازی نکن. روباهبازی، ذهن با مرکز فرق دارد. ما هم میدانیم فرق دارد. مرکز را عوض نمیکنم، ولی با ذهنم حرف میزنم. روباهبازی نکن، شیر باش. «بر سرِ اَغیار چون شمشیر باش»، اَغیار همان چیزی است که ذهنمان نشان میدهد، یکراست میآید مرکزمان.
پس دردهای شما معنیاش این است که دلِ پیچان، دلِ اصلی شما ننشسته. هیچ موقع نمینشیند. ما جنس خدا هستیم، این نخواهد نشست. شما مقاومت کنید، شما علاقهمند به ذهن باشید، شما در حرص باشید، شهوت باشید و مادهپرستی باشید، درد ول نخواهد کرد، خودتان میدانید. من فقط اینها را معنی میکنم برای شما، بارها گفتم من ادعا نمیکنم که من اینطوری هستم. فقط معنیاش را پیدا کردم.
«من نشستم ز طلب»، هر منذهنی از طلب خداوند مینشیند، تمام میشود برایش. کما اینکه میگوییم متوقف نشو. درست است؟ «توقف هلاکت است»، «بینهایت حضرت است این بارگاه»، بله؟ باید همیشه بروی. صدر تو راه است. نمیرسی، باید بروی، باید دائماً فضا را باز کنی. امروز گفت تو وقتی آزاد شدی، کمترین ذرهٔ من هستی. این خورشید ما هنوز بزرگتر خواهد شد.
«من نشستم ز طلب، وین دلِ پیچان ننشست»، «همه رفتند و نشستند»، شما تقلید نکن که رفتند نشستند، بابا حالا چه کسی، چه کسی در طلب عشق است؟! چه کسی در طلب زنده شدن است؟! آنها حالشان خراب است. «همه رفتند و نشستند»، اما این جان انسان، اَلَستِ انسان نمینشیند. یا شما آگاهانه فضا را باز میکنید، بهترین راه این است، بله؟ یا با کتک.
ای که نُصحِ ناصحان را نشنوی
فالِ بد با توست هر جا میروی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۶۹)
نُصح: نصیحت، پند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ناصحان میگویند فضا را باز کن، ما نمیشنویم. فال بد، اتفاقات بد، بدشگون، «رَیْبُالْمَنون» منتظر ما است هرجا میرویم، نمیتوانیم رها بشویم. «همه رفتند و نشستند و دمی» جانِ انسان نمینشیند تا برود با او یکی بشود.
🔟3️⃣7️⃣ ۵۴ 🔟3️⃣7️⃣
پس ابلیس میگوید «پنجه زد»، کُشتی گرفت با آدم، چرا کُشتی گرفت؟ از عدمِ نیازش، از ناز. ناز یعنی عدم نیاز و این ناز در ما هم هست. درواقع در منذهنی، ما میگوییم ما نیازمند نیستیم، به مولانا و کمک او نیازمند نیستیم. در عوض نیازهای روانشناختی زیاد داریم که هیچ و پوچ هستند، نیاز به توجه دیگران، نیاز به کمک توهمی دیگران که من به حضور برسم. نیاز به دعا داریم. ما نمیگذاریم زندگی، خداوند به ما دعا کند، از طریق ما حرف بزند، صنعش به ما کمک کند، میگوییم شما دعا کنید. این هم یک بهانهای است که از زیر بار مسئولیت، ما بیرون برویم. شما دعا نکردید من به جایی برسم، میتوانیم بگوییم تو کردی، یا تو دعا نکردی.
ما با سببسازی مندرآورده در ذهن، مردم را، عوامل بیرونی را مسئول بدبختی خودمان میدانیم. از این توهم باید بیرون بیاییم. پس ابلیس با حضرت آدم کُشتی گرفت، درحالیکه در حضرت آدم خداوند بود که در آدم به خودش زنده بود، یعنی بهصورت خورشید بالا آمده بود. آدم فهمیده بود که اشتباه کرده.
روزی که ما بهعنوان انسان، هر کدام از ما بفهمیم اشتباه کردیم و مسئولیت قبول کنیم و گرفتاریهای خودمان را گردن دیگران نیندازیم، کار کنیم برای رفع گرفتاری، برای حل مسائلمان، آن روز، روزِ عید ما است. تا زمانی که گردن دیگران میاندازیم، میگوییم تو کردی، من از تو بهترم، تو عوض بشو، کارها درست نخواهد شد. این هم ناز است. تو کردی، من از تو بهترم یعنی من نیاز ندارم. این حرف حرفِ ابلیس است، چه من نیاز ندارم؟! من نیاز دارم. من نیاز به کمک دارم. نه که به منذهنی من کمک کنند، حال منذهنیام خوب بشود. به من کمک بشود که مولانا میکند، از این ذهن و همانیدگیها بپرم بیرون.
اما وقتی که این خورشید بالا میآید در ما، اگر شما اجازه بدهید، این منذهنی که نمایندهٔ ابلیس است، رسوا نخواهد شد؟ اگر یک ذره شما فضا را باز کنید و با چشم او ببینید، شما نمیبینید که این منذهنی هر کاری میکند به شما لطمه میزند؟ رسوا نمیشود؟ شما باید ببینید که رسوا بشود. اگر نبینید، به شما ضرر میزند میگوید من خدمت میکنم. اشتباه میکند، گردن شما میاندازد، میگوید تو کردی. میگوید سرش کلاه گذاشتم، اشتباه کردم، گردن او انداختم. این درست است؟ نه، اشتباه را تکرار خواهید کرد.
ور تو ریوِ خویشتن را مُنکِری
از ترازو و آینه، کِی جان بَری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵۸۳)
ریو: حیله، حقّهبازی، ریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما میدانید ترازو و آینه هستید. شما میگویید من ترازو و آیینه هستم، من چهجوری میتوانم این را من خراب کنم، بگویم ترازو هنوز درست است! شما ترازو را بشکنید، میگویید این ترازو است؟! ترازوی ما تا زمانی که با منذهنی میبیند اصلاً ترازو نیست. ترازو یعنی سنجش عقلی، خردی. چه سنجشی درست است با منذهنی؟ هیچچیز.
آینهٔ منذهنی که پر از زنگار است، پر از زنگ است، چه نشان میدهد؟ غلط نشان میدهد. آینهٔ ما است. ما اشتباه میکنیم، میگوییم دیگران کردند. آینه از این بدتر دیدید شما؟ عوض اینکه خودمان را ببینیم بگوییم من کردم، من الآن میبینم کجا اشتباه کردم، مسئولیتم را قبول می کنم. این آینه اینطوری نشان میدهد، این درست نشان میدهد؟ نه، این آینه نیست که، این غماز نیست.
خَمُش، چندان بنالیدم که تا صد قرن این عالَم
در این هیهایِ من پیچد، بر این هیهاتِ من گردد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۶۲)
هیهای: (مجاز) شور، غوغا، هیاهو، در اینجا یعنی دیدِ خِرَدِ کُل، ارتعاش و گرمای عشق
هیهات: محال است، چنین چیزی امکان ندارد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ذهن را خاموش کن، حرف نزن، دنبال حال و قال نباش. مولانا میگوید که، البته مولانا نالیده، این نالیده مثبت است البته. یعنی نعرهٔ عشق را چنان کشیدم، چنان خردمندی کردم، خرد را از طریق این ابیات چنان در عالم پخش کردم که اِلیالْاَبد، صد قرن در این عالم، همهچیز، مخصوصاً آدمها، در این نعرهٔ شادی من، نعرهٔ خرد من که از جنس حرف هم نیست خواهند پیچید، یعنی این مثل گردباد آدمها را خواهند پیچاند.
کدام آدمها را؟ منهای ذهنی را. نتیجه، نتیجه هیهات خواهد بود. نتیجه این خواهد بود، این درک که من غیرممکن است زیر بار این ذلّت منذهنی بروم. از من بعید است که زندگیام را خراب کنم و بیندازم گردن دیگران. اصلاً چرا زندگیام را خراب کنم؟
🔟3️⃣7️⃣ ۵۲ 🔟3️⃣7️⃣
میقات، زمان و مکان خداوند است، بهاصطلاح ملاقات با خداوند که این لحظه هست. اگر شما بیایید این لحظه، واقعاً تماماً بیایید به این لحظه، فضا بینهایت میشود و ما میخواهیم این کار را بکنیم همهمان و امروز فهمیدیم که اگر این کار را بکنیم، این کوهِ ما متلاشی میشود. الآن متلاشی نمیشود، برای اینکه یک انسجامی دارد با نظم غلط منذهنی. یک چیزهایی غلط غلوط به هم چسبیده و دیدِ من شده، درنتیجه من میگویم میدانم، «من میدانم»، «من میدانم».
و «من میدانم»، «من» جزو خاصیتهای شیطانیِ من بهصورت منذهنی است. درواقع «من نمیدانم». من اگر نمیدانم، با عقل معکوسبین منذهنی در این لحظه نباید با ذهنم حرف بزنم، این ذهن و حرفش مجادله با خداوند است.
همچو آن ابلیس و ذُرّیاتِ او
با خدا در جنگ و اندر گفتوگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۵)
ذُرّیّات: جمعِ ذُرِّیَّه بهمعنیِ فرزند، نسل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس مانند آن ابلیس و فرزندان او که منهای ذهنی هستند با خداوند دائماً در بحث و جنگ و ستیزه هستیم که چرا حرف من جور درنمیآید؟ چرا مطابق نظر من، عمل نمیکنی؟ پس یواشیواش که فضا باز میشود، ذهن شما شروع خواهد کرد به رقصیدن. تا حالا جامد بوده، یخ زده بوده. در بیتهایی که خواندیم گفت:
در حرکت باش از آنْک، آبِ روان نَفْسُرَد
کز حرکت یافت عشق سِرِّ سَراندازیای
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۱۳)
فِسُردن: یخ بستن، منجمد شدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سِرِّ انداختن سَر منذهنی را عاشق، یعنی که شما باشید، از حرکت بهدست میآورید و منظور از حرکت باز هم اقدام به فضاگشایی است و صبر است، یکی از حرکتهای مفید عرض کردم تکرار ابیات مولانا است که سبب خواهد شد بهتدریج شما در جنبههای مختلف زندگیتان به خودتان کمتر ضرر بزنید، کمتر مسئله ایجاد کنید، کمتر مانع ایجاد کنید، کمتر دشمن ایجاد کنید، دیگر درد ایجاد نکنید و دردهای قدیمی را یواشیواش بیندازید. این کار شما را سبک خواهد کرد. بیت بعدی که میخوانم دوباره از غزل کوتاهِ ۵۶۲ است میگوید که
برآمد آفتابِ جان که خیزید ای گرانجانان
که گر بر کوه برتابم، کمین ذرّاتِ من گردد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۶۲)
گرانجان: بسیار مقاومتکننده در مقابل چیزی
کمین: کمترین، بیارزشترین
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی خداوند، زندگی بهصورت «آفتابِ جان» میخواهد از مرکز همهٔ انسانها بالا بیاید. «برآمد» یعنی دارد طلوع میکند همین لحظه. چه کسی جلویش را گرفته؟ من، شما. چرا؟ برای اینکه مرتب میرویم به ذهن، از طریق ذهن میخواهیم ببینیم. گفت از طریق ذهن نمیتوانید ببینید. این ذهن باید متلاشی بشود. دیدش، دید جسمی است. خداوند از جنس جسم نیست.
پس بالا آمد «آفتابِ جان». ای انسان، «آفتابِ جان» یا خداوند میخواهد از درون تو، بهصورت تو طلوع کند. تو یک آفتاب هستی. معنیاش این است که «ای گرانجانان»، ای کسانی که همانیده شدهاید با اجسام و گران شدهاید، ای هشیاریهایی که اصلاً سبک هستید، هیچ وزنی ندارید، الآن چون همانیدگیها را به خود بستید، گران شدهاید، گرانجان شدهاید. و بگذارید من طلوع کنم.
شما میگذارید «آفتابِ جان» از درونتان طلوع کند؟ نمیتوانید در این کار تقلید کنید با سببسازی ذهن این کار را بکنید. امروز فهمیدیم که «خون به خون شستن، مُحال است و مُحال» و تیغ یا چاقو دستهٔ خودش را نمیبرد. منذهنی هیچ موقع با فکرهای خودش، خودش را از بین نخواهد برد، بلکه قویتر خواهد شد.
گفتم یکی از جنبههای مانعتراشی منذهنی که چوب لای چرخ شما بهعنوان الست و هشیاری حضور میگذارد، سؤال کردن است. این میگوید «آفتابِ جان» دارد میآید، میگوید اگر من بیایم بالا به کوه بتابم، کوه متلاشی میشود یعنی تو از توی آن بیرون میآیی.
تو که در کوه گیر افتادی، در این ذرّات گیر افتادی، تو میآیی بیرون و کمترین ذرّهٔ من میشوی، یعنی کمترین ذرهای که به من زنده است. انسان ذرهای است که به خداوند زنده است. نه که اندازهٔ زندگی است، بلکه کمین ذرهٔ آن است. میگوید بگذار من بیایم بالا. شما میگذارید؟ اگر مقاومت کنید، نه! اگر اینجا [اشاره به سر] بگویید بله، در سرتان ولی فضا را در مرکز باز نکنید، اگر مرکز را نگذارید عدم بشود، پس دارید میگویید نه!
🔟3️⃣7️⃣ ۵۰ 🔟3️⃣7️⃣
همینطور که ملاحظه فرمودید راجعبه غزل ۵۶۲ دیوان شمس مولانا داریم صحبت میکنیم که راجعبه اینکه با فضاگشایی خیالِ زیباروی من که خود خداوند است و زندگی است میآید به مرکز من و فقط در این حالت است که من از اشتباهم خارج میشوم.
اشتباه من با دید منذهنی این است که همین منذهنی و ذات او که از فکر ساخته شده اصل من است. بیشتر مردم جهان صرفنظر از باورهایشان از این توهم بیرون نمیآیند، و اگر هم میدانند که واقعاً زندگی یا خداوند وجود دارد و باید به «عشق» برسند، و عشق یعنی وحدت مجدد، و یا به بینهایت و ابدیت او زنده بشوند، با ابزارهای ذهنی این کار را میکنند.
اقدام به استفاده از ابزارهای ذهنی مخصوصاً سببسازیِ ذهن برای رسیدن به خداوند، ما را در ذهن زندانی میکند. و هر لحظه ما سقوط میکنیم به ذهن و ذهن را ادامه میدهیم. و این یک کار غیر ممکنی است که مردم به آن مشغول هستند و حاضر نیستند که با فضاگشایی از ذهن بیرون بیایند و برحسب خیالِ معشوق عمل کنند، فضا را باز کنند، مرکز را عدم کنند، تا با هشیاریِ حضور یا ناظر ببینند که آن چیزی که با ذهنشان میبینند غلط است و جنسشان از جنس فکر نیست و این فکرها و باورهایی که ما داریم اینها بیارزش هستند و مخصوصاً باورپرستی، مکانپرستی و زمانپرستی جزو دین نیست. کارهایی که منذهنی میکند برای رسیدن به خداوند جزو دین نیست و هیچ کاربردی ندارد و مؤثر نیست. برای همین است که ترس و غم دست از سر ما برنمیدارد.
امروز ابیاتی از مولانا خواندم که اگر شما این ترکیب و ترتیب را تکرار کنید، ممکن است به بینشی دست پیدا کنید که منذهنی برای شما جدی نباشد و آن چیزی که به شما نشان میدهد جدی نباشد و درنتیجه فضای درون باز بشود. یکی از مهمترین مطالبی که از مولانا یاد میگیریم «شرحِ دل» است.
درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنهٔ لاتُبْصِرُون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)
لاتُبْصِرُون: نمیبینید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی تمرکز کن به فضاگشایی با مرکز عدم در درون، تا خداوند به شما طعنه نزند که چرا من را نمیبینید؟! چرا من را بهصورت جسم میبینید؟! و این کارِ جستوجو در ذهن به دنبال خداوند به ما درد میدهد. و هر دردی معنایش این است که ما غلط کار میکنیم. ابیات را امروز خواندم، که او گوش ما را میپیچاند که این کار را دیگر نکن. و هر دیدی با منذهنی یا برحسب همانیدگی یا درد، تنبیه دارد.
و این لحظه خداوند در کار جدیدی است و بهصورت تازهای ما را امتحان میکند با یک اتفاق جدید. ما میدانیم که اتفاقات برای خوشبخت کردن و بدبخت کردن ما نمیافتند. اتفاقات برای بیداری ما میافتند. و بیداری با فضاگشایی در اطراف اتفاق این لحظه بهوسیلهٔ مرکز عدم صورت میگیرد.
و امروز گفت که اگر شما به «خیالِ تُرک» با فضاگشایی، ترک یعنی زیباروی، توجه کنید خواهید دید که اصلتان از فکر نیست بلکه از جنس زندگی است و زندگی را تجربه خواهید کرد، و اگر تجربه کنید با دیگر چشم و گوش منذهنی نمیشنوید با چشم و گوش مرکز عدم یا زندگی میبینید، در این صورت است که منذهنیْ شما را نمیتواند مات کند. وگرنه شما همیشه تصور خواهید کرد در حالت مات شدن که زندگی شما از بیرون میآید، بیرون شما را کنترل میکند. قدیم میگفتند این «هفت اختر» ما را کنترل میکند.
و گفت اگر این کار را بکنید، با چشم زندگی ببینید، با گوش او بشنوید، و این کار را ادامه بدهید، بالاخره از این درخت سیب یک سیبی خواهید چید که از تویش حوری خواهد زایید، یعنی حوری بیرون خواهد آمد. این حوریِ زیباروی اصل شما است. پس معلوم میشود اصل شما این حوری که بهصورت میوه، همان سیب میگوید، از این درختِ زندگی میچینید، درواقع وسعت یافتن شما است، انبساط شما است و شما از انقباض دست برمیدارید.
اگر این ابیات را بخوانید خواهید دانست که چیزی که ذهن نشان میدهد و کمکهای بیرونی به درد شما نمیخورَد. بنابراین آن چیزی که ذهن نشان میدهد و خود ذهن و دیدش بهتدریج برای شما بیاهمیت میشود و تمرکزتان میآید روی خودتان.
و این لحظه که امتحان میشوید فضا را باز میکنید و پیغام زندگی بهوسیلهٔ شما گرفته میشود که من الآن باید چه همانیدگی را از خودم بیندازم؟ چهجوری خودم را اصلاح کنم؟ و یواشیواش حواستان از دیگران جمع میشود و تماماً متمرکز میشود روی خودتان و این کار سبب میشود که شما لحظهبهلحظه وسیعتر بشوید.
🔟3️⃣7️⃣ ۴۸ 🔟3️⃣7️⃣
برنامه شماره ۱۰۳۷ گنج حضور
فایل تصویری - بخش چهارم (پخش زنده)
/channel/GanjeHozourMessages
از سَرِ کُهْ، سیلهایِ تیزرو
وز تنِ ما، جانِ عشقآمیز رُو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۸)
کُهْ: کوه
تیزرُو: شتابنده، تندرُو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وقتی فضا باز شد، و در این آیه البته با این اصطلاحِ مولانا، میگوید خداوند در ما تجلی کرد. شما میگویید فضاگشایی، مرکز عدم، اینها همه یکی است. وقتی به زندگی زنده میشوید، ناظر ذهنتان میشوید، ناظر جنسِ منظور را تعیین میکند، همینطور که از سر کوه سیلهای تندرو به سمت دریا میروند از منذهنی هم، از تن ما هم، این اَقلام که میرقصند زندگی را به شما پس میدهند.
پس زندگی یا آب شما، که آب حیات شما که سرمایهگذاری شده در این گرهها، با توجه به اینکه شما فضاگشایی کردید دیگر امتحان نمیکنید خداوند را و بهصورت ناظر به ذهنتان نگاه میکنید و هر لحظه این اَقلام ذهن دارند میرقصند و متلاشی شدهاند آن انسجامش و نظمش به هم ریخته، هر لحظه زندگی یک چیزی را به شما نشان میدهد شما باز هم با فضای گشودهشده ناظر میشوید و اینها زندگیِ شما را پس میدهند، پس میدهند.
پس سیلِ زندگی شما از همانیدگیها بهسوی شما جاری میشود، و شما دارید چهکار میکنید؟ آن سیب را میچینید یواشیواش. طول میکشد؟ بله. ولی از تن ما، از همانیدگیها، جانِ عشقآمیز، عشقآمیز یعنی جانِ یکیشده با خداوند، دارد رها میشود و دارد میرود آن، به طرفی که شما آن سیب، آن گوهر و آن یکتایی را از این درخت بچینید. که گفت این باز میشود همهٔ عالم را فرو میگیرد و بهشتِ شما میشود. این بهشت پس این فضای گشودهشده و خلاص شدن از همانیدگیها است.
از سَرِ کُهْ، سیلهایِ تیزرو
وز تنِ ما، جانِ عشقآمیز رُو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۸)
کُهْ: کوه
تیزرُو: شتابنده، تندرُو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همینطور از سرِ کوه آب سرازیر میشود میرود دریا سیل میشود، از همانیدگیها هم از هر کدام یک خرده آب، آب، آب، جمع میشود یکدفعه کلِ ما سرازیر میشود میرود بهسوی زندگی. وقتی به زندگی رسیدیم با او یکی شدیم آن سیب را چیدهایم دیگر. بهصورت خورشید طلوع میکنیم و از ذهن جدا میشویم و درعینحال توی این تن هستیم به او وصل شدیم، به او زنده شدیم، به مقصودِ اصلیمان رسیدیم.
🔟3️⃣7️⃣ ۴۷ 🔟3️⃣7️⃣
چون تو گوشی، او زبان، نی جنس تو
گوشها را حق بفرمود: اَنْصِتوا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲)
اَنْصِتوا: خاموش باشید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ما همیشه از جنس گوش هستیم. همیشه باید گوش بدهیم و او صحبت کند، خداوند صحبت کند. پس ما گوش هستیم او زبان، ما همجنس نیستیم. پس به ما گفته گوش کنید حرف نزنید. خداوند به گوشها گفته، انسان گوش است، شما حرف نزنید، یعنی با ذهن حرف نزنید. اگر با ذهن حرف نزنیم ما، از ذهن هم کمک نمیگیریم.
چرا اینقدر ما حرف میزنیم و ذهن ما ساکت نمیشود؟ برای اینکه ما معتقد هستیم با سببسازی ذهن و حرف زدن میتوانیم به خودمان کمک کنیم تا به خداوند زنده بشویم. مثل کنعان، پسرِ نوح. نوح به کنعان میگفت پسرم بیا وقت این صحبتها نیست بیا سوار کشتی بشو. خداوند هم به ما میگوید که بابا این فکرهای عالی را بگذار کنار که با سببسازی میکنی، بیا فضا را باز کن ای پسرم سوار کشتیِ من بشو و وقتی کشتیِ من سوار شدی دیگر حرف نزن.
پس شما خاموش باشید، اَنْصِتوا
تا زبانْتان من شَوَم در گفتوگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)
اَنْصِتوا: خاموش باشید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تا ما ساکت نباشیم در فضای گشودهشده او از طریق ما صحبت نکند ما نمیتوانیم حرفهای همدیگر را بفهمیم. همهاش ما در این خواهیم بود که تو کردی، من از تو بهترم، تو عوض بشو. از بدوِ تاریخ ما حرف شیطان را میزنیم، «تو کردی». هر بلایی سر هر کسی میآید میگوییم او کرده، یکی دیگر کرده، خودش تقصیری ندارد. خودش را هم انسان میزند به مظلومیت، که به من اِجحاف شد، ظلم شد. نه، مولانا را میخوانیم میبینیم که اینطوری نیست. و:
پس شما خاموش باشید، اَنْصِتوا
تا زبانْتان من شَوَم در گفتوگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)
اَنْصِتوا: خاموش باشید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
جهان طورست و من موسی که من بیهوش و او رقصان
ولیکِن این کسی داند که بر میقاتِ من گردد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۶۲)
رقصان: اشاره به کوه طور و تجّلی خداوند بر آن و شکافتن کوه
میقات: وقتِ دیدار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید جهان شبیه «طور» است، همان کوه، و طور نمادِ منذهنی ما است، نمادِ ذهن ما است، و من موسی هستم و، که من بیهوش هستم، بیهوش هستم یعنی به هوشِ زندگی زنده شدم، همان به «خیالِ تُرک» زنده شدم، و ذهن رقصان است. ما هم میخواهیم ذهن رقصان بشود. شما بگذارید ذهنتان برقصد. ذهنتان برقصد یعنی ذهنتان جدی نیست دیگر، آن چیزی که ذهن نشان میدهد جدی نیست.
میگوید ولی این را کسی میداند که بر محل ملاقات من که «این لحظه» است بگردد. این لحظه هم خداوند است هم ابدیت است. شما حول و حوش این لحظه میگردید یا در زمان روانشناختی و منذهنیِ مجازی هستید؟ البته این میدانید که از یک آیه میآید. همین آیه:
«وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلَٰكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي ۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا ۚ فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ.»
«چون موسى به ميعادگاهِ ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: اى پروردگارِ من، بنماى تا در تو نظر كنم. گفت: هرگز مرا نخواهى ديد. به آن كوه بنگر، اگر بر جاى خود قرار يافت، تو نيز مرا خواهى ديد. چون پروردگارش بر كوه تجّلى كرد، كوه را خُرد كرد و موسى بيهوش بيفتاد. چون به هوش آمد گفت: تو منزهى، به تو بازگشتم و من نخستين مؤمنانم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۴۳)
آیه میگوید: «چون موسی به میعادگاهِ ما آمد»، «میعادگاهِ ما»، یعنی محل ملاقات ما با خداوند میدانید این لحظه هست. موسی هم ما هستیم، درواقع این آیهٔ قرآن است دیگر. چون موسی به «این لحظه» رسید، یعنی وقتی شما یک جوری فهمیدید که واقعاً زندگی خودش را به شما نشان داد و فهمیدید که این لحظه قیامت شما است و محلِ ملاقات شما با خداوند است.
🔟3️⃣7️⃣ ۴۵ 🔟3️⃣7️⃣
درست است؟ پس بنابراین این بیت چه میگوید؟ میگوید «عالَم را فروگیرد» [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. در بیت اول میگوید «در وی»، «که نفیِ ذاتِ من در وی»، شما به این «در وی» که بیت اول میگوید و الآن هم میگوید «عالَم را فروگیرد». یعنی شما اینقدر وسیع میشوید که همهچیز در شما اتفاق میافتد. حتی بدن شما در شما است، تمام اتفاقات، همهچیز، «که عالَم را فروگیرد». و گلستان و بهشت من همین است. پس بهشت من این است [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، جهنم من افسانهٔ منذهنی است [شکل۹ (افسانه منذهنی)]، فهمیدم این را. درست است؟
حالا این میگوید که «جاهَدوا فینا بگفت آن شهریار». آن شهریار یعنی خداوند. گفت در من و بهسوی من. وقتی در این فضا [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] شما کار میکنید، در او کار میکنید که گفت خیالِ ترک او است. درست است؟ خیال آن زیبارو، خیال خداوند، خیال زندگی. این هشیاری را در درون این دایره با مرکز عدم میگوید خیالِ تُرک. خیال اسمش را میگذارد، میتوانست هشیاری بگذارد. درست است؟
پس در این [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] اگر کار کنید به او تبدیل میشوید. در او کار کنید، بهسوی او میروید. اگر خارج از او کار کنید [شکل۹ (افسانه منذهنی)]، در ذهن کار کنید، از او دور میشوید. پس این بیت معنی شد.
جاهَدوا فینا بگفت آن شهریار
جاهَدوا عَنّا نگفت ای بیقرار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۸)
«خداوند در قرآن فرمودهاست: در من، یعنی در فضای گشودهشده، مجاهدت و کار کنید تا به زندگی زنده شوید و مرکزتان عدم گردد. اما ای بیقرار، خداوند هرگز نفرمود که بیرون از من، در فضای ذهن، کار و تلاش کنید، از فضای یکتایی دور شده و به اتفاق این لحظه واکنش نشان بدهید.»
اینطوری نگفتهاست. بله؟ حالا این هم آیهاش:
«وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَ إِنَّ اللَّـهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ.»
«كسانى را كه در راهِ ما مجاهدت كنند، به راههاىِ خويش هدايتشان مىكنيم، و خدا با نيكوكاران است.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ عنکبوت (۲۹)، آیهٔ ۶۹)
یادمان باشد نیکوکاران کسانی هستند که از فضای گشودهشده فکر و عمل میکنند. کسانی که در راه ما، در راه ما وقتی فضا گشوده میشود در راه او هستیم، وقتی فضا بسته میشود در راه خودمان هستیم. این میشود «جاهَدوا عَنّا». آن یکی است جهد کنید در من. پس حداقل این جهد کنید در من یادمان بماند؛ که مولانا شعرهای دیگر میآورد راجعبه این موضوع، این موضوع را خیلی مهم میداند که جهد کنید در من، در فضای گشودهشده. کسانی که در راه ما، راهی که من برایش باز میکنم وقتی مرکز عدم است، کار میکنند، به راههای خویش، به راههای خودمان هدایت میکنیم، وگرنه آنها میروند در ذهن به راههای خودشان و هپروت و جهنم و اینها است. و خداوند با کسانی است که فضا را باز میکنند و خرد زندگی به فکر و عملشان میریزد و اینها نیکوکار هستند. نیکوکار کسی است که عرض کردم با فضای گشوده، با مرکز عدم کار میکند.
الآن این هم با، این بیت هم با اینها هم نشان میدهیم. پس این [شکل۹ (افسانه منذهنی)] «جاهَدوا عَنّا» است، خارج از خداوند در ذهن است که جهنم را درست میکند و بیقرار میشود آدم. و اگر فضا را باز کند در درونِ خداوند [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، در درون خیالِ ترک کار کند، دراینصورت به طرف او میرود و یواشیواش به او تبدیل میشود. و مولانا میگوید:
همچو کنعان کاو ز ننگِ نوح رفت
بر فرازِ قلّهٔ آن کوهِ زَفت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۹)
زَفت: سخت و محکم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر چه افزونتر همی جُست او خلاص
سویِ کُهْ میشد جداتر از مَناص
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۶۰)
مَناص: پناهگاه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مَناص یعنی پناهگاه. پس میگوید که، مثال میزند، کنعان ما هستیم، پسر ناخلف نوح بود که به حرف نوح گوش نمیکرد. نوح پیغمبر بود که کشتی داشت. منظور از کشتی همین فضای گشودهشده است. یک عدهای وارد فضای گشودهشده نمیشوند، میروند بر سر کوه یعنی فکر بلند که ذهن میگوید این فکر عالی است.
🔟3️⃣7️⃣ ۴۳ 🔟3️⃣7️⃣
وگر مُصحَف به کف گیرم ز حیرت افتد از دستم
رُخَش سرعَشرِ من خوانَد، لبش آیاتِ من گردد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۶۲)
مُصحَف: قرآن
حیرت: حالتی که بر دلِ سالک هنگامِ حضور و تفکر و تأمل عارض میشود.
سَرعَشر: نقش و نگار و نشانِ حاشیهٔ قرآن برای جدا کردن هر ده آیه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این البته عَشر است تلفظش، بعضیها عُشر میگویند که همان دهتا آیه است. حالا این را صحبت خواهیم کرد. و این هم از یک حدیثی است. پس بنابراین این نکته بسیار مهم است که شما فضا را باز میکنید، در آن داستان بچه و مادر، بچه که به دامنِ مادرش میچسبد وقتی سیلی میخورد. یعنی وقتی یک اتفاقات بد میافتد برای شما برای اینکه در گذشته اشتباه کردید، دوباره باید فضا را باز کنید دامن مادر یا زندگی را بچسبید، نباید بروید به ذهن. این در مرکزِ صحبت ما است و مرکز وصل شدن شما به خداوند است با فضاگشایی. عجیب است که این از دهان حضرت رسول درآمده.
«لِى مَعَ اللَّهِ وَقْتٌ لَا يَسَعُنِى فِيهِ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِىٌّ مُرْسَل.»
«براى من در خلوتگاه با خدا، وقت خاصّى است كه در آن هنگام نه فرشتۀ مقرّبى و نه پيامبر مرسلى، گنجايش صحبت و انس و برخوردِ مرا با خدا ندارند.»
🌴(حدیث)
یعنی درحالیکه فضاگشایی میکنم و وصل میشوم، مرکزم عدم میشود، در اینجا نباید دیگر از ذهن هیچ کمکی بگیرم. کمک نباید بخواهید مثل آن بچه و مادر. خلاصه این همین است. «لی مَعَاللَّـه وقت بود» یعنی من و خدا با هم بودیم. و در آن لحظه هیچکس نمیتواند آن وسط وارد بشود. هیچ کتابی، هیچ درسی، هیچچیز که جنبۀ ذهنی دارد نمیتواند به من کمک کند. پس شما هم میدانید که هیچچیزی از ذهنتان نمیتواند به شما کمک کند وقتی شما به خداوند وصل میشوید.
صحبت سر این است که امروز چرا اینهمه کار میکنیم وصل نمیشویم؟ چرا از ذهن نمیپریم بیرون؟ برای اینکه شما دخالت ذهن را قطع نمیکنید. احتمالاً میترسید، کنترل را رها نمیکنید. باید اینها را بخوانید شما، بفهمید که من خودم را رها میکنم، سخت نمیگیرم دیگر، جدی و کنترل در کار من نیست. آن چیزی که ذهن نشان میدهد من فقط در اطرافش فضا باز میکنم. در این فضا هم خیلی ریلکس (آرام :relax) هستم، آرام هستم. و آن بیتهای جز تسلیم و توکّل تمام، آنها را بخوانید. تسلیم و توکّل تمام. این دو بیت را خواندیم:
خیالِ تُرکِ من هر شب صفاتِ ذاتِ من گردد
که نفیِ ذاتِ من در وی همه اثباتِ من گردد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۶۲)
نفیِ ذات من: در اینجا بهمعنیِ انکار منذهنی است که اگر درست و کامل انجام شود، هشیاری جسمی انسان در منذهنی به هشیاری حضور تبدیل میشود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«ز حرفِ عینِ چشمِ او» میتوانستید عَین بخوانید. در فارسی اینها را کسره میکنیم.
ز حرفِ عینِ چشمِ او، ز ظرفِ جیمِ گوشِ او
شهِ شطرنجِ هفت اختر به حرفی ماتِ من گردد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۶۲)
عینِ چشم: چشم که شبیه حرف عین است. عین در عربی بهمعنیِ چشم هم هست.
جیمِ گوش: گوش که شبیه حرف جیم است.
هفت اختر: هفت سیّاره: مرّیخ، زهره، مشتری، زُحَل، عطارُد، ماه و خورشید
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«خیالِ تُرکِ من» همین هشیاری فضای گشودهشده است. در این لحظه که میتوانست شب باشد برای اینکه از طریق همانیدگیها میبینم، اما دیگر چون فضا را باز کردم این لحظه روز است و صفات ذات من میشود، پس ذات من دیگر از جنس فکر نیست، از جنس همان اَلَست است، همین خیالِ تُرک است. که من در داخل این فضای گشودهشده ذات دوم را یعنی فکری را نفی میکنم، انکار میکنم و نمیگذارم ذهن کمک کند تا بگویم من چه کسی هستم. ذهن صفر درصد کمک میکند، همۀ اثبات من از جنس زندگی است، همان اَلَستم است. درست است؟ همۀ وجودم الآن میگویند من چه کسی هستم، عملاً تبدیل شدم، چون مرکزم او است، به زندگی. روی ذات خودم ایستادم، ذات اصلی خودم، نه منذهنی، برای اینکه چیزی از ذهن نمیگیرم.
🔟3️⃣7️⃣ ۴۱ 🔟3️⃣7️⃣