ganjehozourprogramstext | Unsorted

Telegram-канал ganjehozourprogramstext - گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

4787

چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.

Subscribe to a channel

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

این یک جورهایی با آیه‌ای که خواندیم ربط دارد که گفت وارد «مسجد‌الحرام» نشوید. مسجدالحرام یعنی همان فضای گشوده‌شده است. هر کسی که آلوده است وارد آن‌جا نشود، نمی‌تواند بشود.

پس بنابراین دربان بهشت، آن نیرویی که درِ بهشت، فضا را باز می‌کند، در شما فضا را باز نمی‌کند اگر مرکز شما آلوده باشد، و آن چیزهای بهشتی هم که این‌جا به‌عنوان «حور» آمده، به شما نمی‌رسد.

اینچه می‌گویم به قدرِ فهم توست
مُردم اندر حسرتِ فهم دُرست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۹۸)

فهم، آب است و وجودِ تن، سبو
چون سبو بشکست، ریزد آب از او
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۹۹)

این سبو را پنج سوراخ است ژرف
اندر او نی آب مانَد خود، نه برف
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۰)

سبو: کوزه
ژرف: عمیق
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

سبو: کوزه. ژرف: عمیق. توجه کنید، می‌گوید که این چیزهایی که من می‌گویم به‌اندازهٔ فهمیدن تو است، یعنی تو فضا را باز نمی‌کنی درک عمیق داشته باشی. و من در حسرت این‌که یک کسی این حرف‌ها را بفهمد مانده‌ام، دنبال کسی هستم که واقعاً آن فهم را داشته باشد.

خودش دارد مثال می‌زند. می‌گوید اگر این کوزه بشکند و آب بریزد، انسان فهم پیدا می‌کند، کوزهٔ ذهن. اگر به‌طور کلی این من‌ذهنی متلاشی می‌شد، فهمِ درست پیدا می‌شود. می‌گوید درک درست را آن هشیاری دارد. یعنی این‌هایی که من می‌گویم تو با ذهنت می‌فهمی، ولی آن چیزی را که باید درک کنی باید آن کوزهٔ ذهن بشکند و آبش در تو جمع بشود تو بتوانی بفهمی. و این فهمِ درست موقعی است که اگر هم کوزه نشکسته، فعلاً می‌خواهی داشته باشی، باید جلوی اتلاف فهم را بگیری.

این سبو را می‌گوید «پنج سوراخ است ژرف»، همین حس‌های ما است، پنج‌تا، همین دیدن و شنیدن و این‌ها، از طریق این‌ها انرژی زندهٔ ما تلف می‌شود، توجه زندهٔ ما، «این سبو را پنج سوراخ است ژرف»، به‌وسیلهٔ حس‌های ما آب زندگی که از آن‌ور می‌آید، خداوند به ما می‌دهد، نمی‌ماند، تلف می‌شود. بارها گفتیم که شما باید سوراخ‌های اتلاف انرژی را ببندید. چندین جلسه است صحبت کردیم که شما شکاف دارید و ذهن می‌خواهد این‌ها را ببندد. مثلاً شما رنجیدید از یکی، این یک شکاف است باز شده، یک پرونده هست باز شده و این یادتان رفته و در آن زیر هی ذهن دارد کار می‌کند این‌ها را ببندد و این‌ها با ذهن بسته نمی‌شود. باید فهمِ درست ببندد. فهمِ درست در ذهن نیست.

«فهم آب است»، می‌گوید فهم آب است و وجود تن ما، همان تن ذهنی ما، سبو. اگر سبو بشکند و آب از تمام همانیدگی‌ها بریزد، فهمِ درست در من پیدا می‌شود، اما این سبو نمی‌شکند، پنج‌تا سوراخ دارد و از این سوراخ‌ها می‌رود بیرون، آب یا فهم درست در او نمی‌ماند. آهان، این مهم است:

اَمرِ غُضُّوا غَضَّةً أبصارَکُمْ
هم شنیدی، راست ننهادی تو سُم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۱)

«با این‌که این فرمانِ خدا را شنیدی که «چشمانِ خود را از نارواها فروبندید.» ولی باز درست گام برنداشتی.»

این به این «سُم» توجه کنید، می‌گوید مگر تو حیوان هستی؟! می‌گوید اولاً که اصطلاح «اَمر» را به‌کار می‌برد. اَمر یعنی فرمان، فرمانِ خداوند به انسان که از نارواها، نارواها چه‌ها هستند؟ تمام چیزهایی که غیر از خداوند شما با ذهنت می‌بینی، این‌ها همه ناروا هستند، نمی‌توانند به مرکزت بیایند.

«اَمرِ غُضُّوا غَضَّةً أبصارَکُمْ»، یعنی این آیه را شنیدی؟ یک فرمان بوده به شما، ولی تو هنوز فهمِ درست پیدا نکردی که پایت را درست بگذاری. «پایت را درست بگذاری» یعنی پایت را به‌سوی فضای گشوده‌شده بگذاری. بگویی من چشمم را از چیزهای ناروا که همانیدگی‌ها هستند، بستم. درست است؟ باز هم این آیه است نگاه می‌کنید:

«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَٰلِكَ أَزْكَىٰ لَهُمْ إِنَّ اللَّـهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ.»
«به مردان مؤمن بگو كه چشمان خويش فروگيرند و شرمگاه خود نگه دارند. اين بر ایشان پاكيزه‌تر است. زيرا خدا به كارهايى كه مى‌كنند آگاه است.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ نور (۲۴)، آیهٔ ۳۰)

و مولانا تفسیر می‌کند که منظور از شرمگاه همین نارواها هستند که ما داریم، باید این‌ را ما حفظ کنیم و به خودمان و دیگران نشان ندهیم، بنابراین مرکز جسمی را نباید نگه داریم. منظور، وقتی می‌گوید به مردان، یعنی «مردان و زنان مؤمن بگو چشمان خویش را از نارواها فروگیرند». درست است؟ پس الآن معنی می‌دهد.

«اَمرِ غُضُّوا غَضَّةً أبصارَکُمْ» یعنی شما پرهیز می‌کنید، چشم‌هایتان را می‌بندید و این چشم بستن هم بسیار چشم بستن به‌اصطلاح شدید و جدی است برای ما که چشمانمان را ببندیم. مولانا در جای دیگر هم از این موضوع صحبت می‌کند.

🔟5️⃣7️⃣ ۳۷ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

کور را پرهیز نبود از قَذَر
چشم باشد اصلِ پرهیز و حَذَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۸۹)

قَذَر: پلیدی، پلید شدن، در این‌جا یعنی نجاست.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس بنابراین این چشم است که باعث می‌شود انسان پایش را به پلیدی‌ها نزند در راه رفتن معمولی. اما بیایید به زندگی، می‌گوید کسی که مرکزش پر از جسم است، پر از همانیدگی است، پر از درد است، از آلودگی نمی‌تواند پرهیز کند. پس چشم‌ِ روشن است، یعنی مرکز فقر است که اصل یا ریشهٔ پرهیز از آلودگی‌ها و حذر کردن از آن‌ها است، مثلاً مثل حرص، مثل همان چیزهایی که امروز گفتیم من‌ذهنی نشان می‌دهد.

انسانی که مرکزش جسم است، همان‌طور که کور نمی‌بیند پلیدی را، انسانی که مرکزش جسم است پلیدی را نمی‌بیند، بعد آرزو می‌کند هیچ مؤمن چشم عدمش کور نباشد. شما چه؟ شما می‌گویید من مؤمن هستم، آیا مرکزتان همانیده است؟ اگر مؤمن هستید، فکر می‌کنید مؤمن هستید، مرکزتان درد است مثلاً درد دارید، درد می‌کشید، درد پخش می‌کنید یا همانیده با بچه هستید، جسمتان هستید، با پولتان هستید، با مقامتان هستید، با دانشتان هستید، چشمتان کور است. ان‌شاءالله که هیچ مؤمنی کور نباشد.

و می‌گوید کور ظاهر در پلیدی، در نجاست ظاهر است، پایش را، دستش را می‌زند به کثافات. اما کسی که مرکزش همانیده است، در آلودگی‌های درونی است و نهانی است، سِر یعنی نهانی، دیده نمی‌شود. اگر مرکزتان همانیده باشد، متوجه نمی‌شوید که دارید زشتی می‌آفرینید، درد درست می‌کنید یا برحسب همانیدگی‌ها عمل می‌کنید یا حرص دارید یا قضاوت‌های بی‌جا می‌کنید یا مقاومت‌های فراوان بی‌جا می‌کنید، متوجه نمی‌شوید مشغول ژاژ هستید، حرف‌هایی می‌زنید که به ضرر خودتان است، به ضرر دیگران است. توجه می‌کنید؟ این‌ها نجاسات درونی است. کور باطن یعنی کسی که مرکزش همانیدگی است.

این نجاسهٔ ظاهر از آبی رَوَد
آن نجاسهٔ باطن افزون می‌شود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۹۲)

جز به آبِ چشم نتوان شستن آن
چون نجاساتِ بواطن شد عیان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۹۳)

بَواطن: جمعِ باطن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

چون نَجَس خوانده‌ست کافر را خدا
آن نجاست نیست بر ظاهر ورا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۹۴)

بَواطن یعنی جمعِ باطن. این‌جا مطلبی است که بسیار مهم است. می‌گوید شما دست و پایتان آلوده می‌شود، با آب می‌شویید می‌رود، ولی باطنتان با آب ذهن نمی‌رود، یعنی نه آن را می‌شود شست با آب، نه هم با فکر کردن‌های ذهن آن نجاست و آلودگی از بین می‌رود.

و این آلودگی باطن را فقط با گریه کردن، آب چشم، با لطیف شدن، فضاگشایی، رو آوردن به زندگی می‌شود شست.

جز به آبِ چشم نتوان شستن آن
چون نجاساتِ بواطن شد عیان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۹۳)

بَواطن: جمعِ باطن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

اگر نجاسات و آلودگی‌های باطن آمد به‌صورت درد، مرض، در ما ظاهر شد و خروبی ظاهر شد، اگر دیدید شما زندگی‌تان را خراب کردید، رابطه‌تان را با بچه‌تان، همسرتان، با مردم خراب کردید، یواش‌یواش از آن ده بالا دارید می‌آیید به ده پایین در ذهن، بدانید که باید فضاگشایی کنید و با آب حکمت زندگی خودتان را شست‌وشو بدهید.

جز به آبِ چشم نتوان شستن آن
چون نجاساتِ بواطن شد عیان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٠٩٣)

بواطن: جمعِ باطن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

آلودگی‌های باطنیِ ما وقتی در جسمِ ما اثرش ظاهر شد، باید بدانید که اشتباه کرده‌اید.

«چون نَجَس خوانده‌ست کافر را خدا»، کافر در این‌جا کسی است که مرکزش آلوده است. «آن نجاست نیست بر ظاهر ورا»، این مطلب بسیار مهم است که شما بدانید که انسان‌ها همین‌طور که در غزل خواندیم، هر بشری، انسان‌ها، از یک جنس هستند. از جنس زندگی هستند و در یک جسم آفل دارند خودشان را تجربه می‌کنند، و این جنسِ ظاهر یعنی بدن ما، باورهای ما و غیره، این‌ها را نجس نمی‌کند، بلکه این مرکزشان است.

پس بنابراین نمی‌شود گفت که چون من به‌اصطلاح توی این دین هستم، بقیۀ دین‌ها کافر هستند و نجس هستند. نه، می‌گوید نجس بودن به ظاهر نیست، بلکه به باطن است. بنابراین کسی که حتی دین دارد، به دین عمل می‌کند، ولی باطنش آلوده است، این خودش کافر است می‌گوید، و نجس است. نجس‌ بودن به باطن است، به مرکز است، نه به ظاهر، نه به لباس، نه به رنگ، نه به اهل این‌جا بودن، نه اهل آن دین بودن.

🔟5️⃣7️⃣ ۳۵ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

تو را از دو گیتی برآورده‌اند
به چندین میانجی بپرورده‌اند

نخستینِ فِطرَت پَسینِ شمار
تویی خویشتن را به بازی مدار
🌸(فردوسی، شاهنامه، آغاز کتاب، گفتار اندر آفرینش مردم)

پس ایشان می‌فرمایند که تو را از دو دنیا درآورده‌اند یا بالا آورده‌اند، سرشته‌اند. یکی مولکول‌ها از این جهان است از خاک است، سلول‌هایت از این جهان است، جسمت از این جهان است، اصلت از آن جهان است. پس این چیز آفل و گذرا از این جهان است، آن چیز دائمی و جنس خداوندی‌ات از آن جهان است.

و به چندین میانجی، یعنی دارد به انسان می‌گوید، که اول جماد بودی، بعد نبات شدی، بعد حیوان شدی، بعد افتادی به ذهن الآن، پرورش دادند آورده‌اند به این جهان، و اولین فطرتی که، اولین جنسی که از خداوند جدا شده و کاملترینش در این جهانِ وجود، تو هستی. پس بالای تپۀ خاکی، زیرش گنج فقر است، خودت را به بازی و مسخره‌بازی مشغول نکن.

سَرَک بر آستان نِه همچو مِسمار
که گردون این چنین سَر را نساید
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۶۸۲)

مِسمار: میخ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس تو بیا سَرت را بگذار به کف پای بزرگی، یا با فضاگشایی به کف پای خداوند، که این گردونی که می‌گردد، این‌چنین سر را نمی‌تواند از بین ببرد یا فرسایش بدهد، یعنی جهانی که می‌گردد نمی‌تواند روی تو اثر بگذارد، پس سَرت را بگذار، متعهد کن به زیر پای زندگی، یعنی بلند نشو، به‌هیچ‌وجه به‌صورت من‌ذهنی دیگر فکر نکن. بعد از این لحظه‌به‌لحظه «ما کمان و تیراندازش خداست».

اما اجازه بدهید، می‌خواهیم یک کمی هم از دَقوقی بخوانیم، داستان دقوقی. «پیش رفتنِ دَقوقی به امامت». و دَقوقی را فرض کنید شما دَقوقی هستید، امروز در غزل گفتیم که مسئولیت فقر و صاف کردن مرکزتان با شما است، باید این مسئولیت را بپذیرید. و همین‌طور که می‌بینید در دفتر سوم داستانی هست که می‌‌گوییم داستان دَقوقی است، ولی خودتان را به‌جای دَقوقی بگذارید ببینید که مولانا به دَقوقی چه می‌گوید و دَقوقی چه‌کار می‌کند و چه توضیحاتی می‌دهد.

این توضیحات در مورد دقوقی و شما بسیاربسیار آموزنده خواهد بود که می‌توانید فوراً عمل کنید. حالا قبلاً یک سخن‌هایی زده، می‌گوید:

این سخن پایان ندارد تیز دو
هین نماز آمد، دَقوقی پیش رو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۸۴)

ای یگانه، هین دوگانه برگزار
تا مُزَیَّن گردد از تو روزگار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۸۵)

مُزَیَّن: آراسته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

مزیّن یعنی آراسته. به‌هرحال این سخن‌های حکمت‌آمیز که می‌گفت قبل از این، می‌گوید این پایان ندارد، یا هر کاری که شما می‌کنید. این مصرع دوم می‌گوید که «هین نماز آمد، دَقوقی پیش رو»، نماز نماد وصل شدن به زندگی است. امروز اگر برسیم راجع‌به حتی نماز هم مولانا صحبت می‌کند، می‌گوید نماز یک شباهتی به، آدابش شباهتی به این لحظه دارد که شما در پیش خداوند ایستاده‌اید یا روز قیامت پیش او ایستاده‌اید.

ولی مصرع دوم می‌گوید «هین نماز آمد، دَقوقی پیش رو»، می‌بینید می‌گوید که وقتی شما می‌روید عالم خاک که در غزل بود، فکر می‌کنید، عمل می‌کنید، هر کاری می‌کنید، دوباره باید برگردید وصل بشوید به زندگی با فضاگشایی، نمی‌شود در ذهن بمانید و همین‌طور فکر و عمل کنید، این اشکال همهٔ آدم‌ها است تقریباً که در ذهن اتراق کرده‌اند. به‌هیچ‌وجه فضا باز نمی‌شود وصل بشوند به زندگی و از آن‌جا خرد بگیرند، درست مثل این‌که از آن‌جا سوخت می‌گیرند، از آن‌جا غذا می‌گیرند، در ذهن خرج می‌کنند، دوباره باید هرچه زودتر برگردند آن‌جا.

اگر شما به ذهن افتاده‌اید و برنگشته‌اید دوباره وصل بشوید به خداوند یا زندگی، شما خشک شده‌اید، پژمرده شده‌اید، به این علت که وصل نمی‌شوید. امروز مولانا این‌ها را توضیح می‌دهد به ما.

پس «هین نماز آمد، دَقوقی پیش رَو» یا «پیش رو» یعنی برو پیش، وصل بشو به خداوند، دارد به شما می‌گوید:

ای یگانه، هین دوگانه برگزار
تا مُزَیَّن گردد از تو روزگار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۸۵)

مُزَیَّن: آراسته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس می‌گوید ای یکتا، دوباره برمی‌گردد می‌گوید ما همه از جنس خداوند هستیم. «ای یگانه» گفتیم همهٔ انسان‌ها هشیاری خدایی هستند، امتداد خداوند هستند که در یک ساختار آفل و زودگذر که با زمان تغییر می‌کند تا متلاشی بشود، خداوند را تجربه می‌کنند، همهٔ انسان‌ها. درواقع ما ساخته شده‌ایم یک هشیاری در همهٔ انسان‌ها خودش را تجربه می‌کند، اگر بدانیم که این، این جسم من آفل است، جسم او هم آفل است، جسم او هم آفل است، ما بدانیم، می‌بینیم که ما آمده‌ایم فقط او را تجربه کنیم و ببینیم.

🔟5️⃣7️⃣ ۳۳ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

پس فهمیدیم مولانا چه می‌گوید. مولانا گفت «جان بجهان و هم بجه»، بدانید که سبب‌سازی ذهن پایهٔ درستی نیست، از ذهنت کمک نگیر. حداقل با حزم بدان که مقاومت می‌کنی، مقاومت نکن. ما می‌توانیم سرمان را تسلیم مولانا بکنیم. می‌گوییم من هرچه می‌خوانم از مولانا، اگر هم که موافقتی ندارم و می‌گویم اشتباه می‌کند مولانا، این سر را می‌نهم، من حرف او را قبول می‌کنم. درست است؟ سرم را می‌گذارم، عقل او را قبول می‌کنم، از بزرگان یاد می‌گیرم تا ببینم یک روزی می‌شود یک‌دفعه از ذهن می‌جهم.

و مولانا به‌جا توضیح می‌دهد، که اگر در ذهن بمانی، این دو دِهَش، دو قطبش هیچ‌کدام به درد نمی‌خورد. هر کسی که می‌رود به دِه بالا باید بداند که خواهدافتاد به دِه پایین. اصلاً با من‌ذهنی این‌طوری که ما داریم می‌گوییم با همسرمان ما داریم چقدر کِیف می‌کنیم و وضع خیلی خوب است، این طوری نمی‌ماند. توجه می‌کنید؟ مگر فقر باشد، مگر آن عشق بیاید، مگر آن خداگونگی بیاید. اصلاً نباید گول وضع خوب را خورد.

شما به‌عنوان انسان، هر بشری، شما بگویید وضع من بله دارم کار می‌کنم با من‌ذهنی و زرنگ هستم و عقل معاش دارم، همه را جمع می‌کنم و چقدر دارم پیشرفت می‌کنم، این مردمی که دور و بر من هستند هیچ کدام بلد نیستند مثل من. مطمئن باشید که بالا می‌روید ممکن است که بیفتید، با این ایدئولوژی (باورشناسی: Ideology) با این طرز فکر، بیفتید به آن یکی قطب.

یک‌دفعه آن اموالی را که از دست‌ دادید، یک‌دفعه می‌بینید که همسرتان می‌گوید من دیگر با تو نمی‌توانم زندگی کنم. اِ اِ چه شد؟ بچه‌تان هم رفت، دوستانت هم پراکنده شدند، گفتند آقا ما اصلاً شما را نمی‌شناسیم. پس معلوم می‌شود این‌ها به‌خاطر همین پول و رفاه ظاهری با شما بودند. داریم «دو دهِ» را می‌گوییم ها. یک دِه نیست «دو دِه» است. درست است؟

بعد شکایت می‌کنیم، سختی می‌کشیم، ناله می‌کنیم، یک‌دفعه می‌بینید که اوضاع عوض شد آمدیم دوباره بالا. زندگی به ما نشان می‌دهد که این توی این «دو دِه» درونِ قابلی وجود ندارد.

این‌همه تأکید می‌کنم که شما ممکن است توی یکی از این «دو دِه» باشید که ذهناً بسیار خوشحال هستید یا بسیار ناراحت. توجه می‌کنید؟ هر دو قطب وجود دارد، یعنی در ذهن در یکی از این دو قطب خواهید بود.

شما امتحان کنید ببینید یک عده‌ای یک‌دفعه در قطب خوب هستند، که خودشان را می‌گیرند، پُز می‌دهند. یک‌دفعه می‌افتند به قطب بد. ببینید وضعشان چه می‌شود؟ همه‌چیز خراب می‌شود. چرا؟ با من‌ذهنی درست شده‌ بود.

💠سر بمکش، سَرَک بنه:
♦️دائم بگو: «بَه‌بَه»
♦️نگو: «اَه‌اَه»

یعنی فضا را باز کن بگو به‌به. به فضای بسته، به انقباض، به من‌ذهنی خودت، به پندار کمالت نگو به‌به، به دردهایت نگو به‌به، به این‌که من می‌دانم نگو به‌به. پس

💠درون دو دِه، یعنی رونق و شکستِ ذهنی؛ دوییِ ذهنی

💠دو دِه یعنی با خوب و بد کار کردن

و شما این را می‌دانید:

عاشقِ صُنعِ تواَم در شُکر و صبر
عاشقِ مصنوع کی باشم چو گَبر؟

📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۰)

صُنع: قدرت آفریدگاری
شُکر و صبر: در این‌جا کنایه از نعمت و بلا است.
مصنوع: آن‌چه ساخته و آفریده شده‌است.
گبر: کافر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

در این‌جا شُکر و صبر هم همین را می‌گوید، می‌گوید من عاشق صُنع و شادی تو هستم، چه وضع خوب باشد شُکر، چه وضع بد باشد به‌لحاظ ذهنی صبر. من عاشقِ مصنوع، چیز ساخته شده که ذهن نشان می‌دهد نمی‌شوم. اگر آن چیز ساخته‌شده را بیاورم مرکزم، من کافر هستم. درست است؟ پس شُکر و صبر: نعمت و بلا، باز هم همان «دو دِه» را می‌گوید.

سر کشیدی تو که من صاحبدلم
حاجتِ غیری ندارم، واصلم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۱)

حاجت: نیاز
واصل: وصل‌کننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

آن‌چنانکه آب در گِل سرکَشَد
که منم آب و چرا جُویم مَدَد؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۲)

درست است؟ حاجت: نیاز. واصل: وصل‌کننده. سَر می‌کشیم، مقاومت می‌کنیم، می‌گوییم که من خودم صاحبدل هستم، یعنی دلم فقر شده. شما این‌طوری هستید؟ من به کسی احتیاج ندارم، من به خداوند وصل هستم، نه‌تنها به خداوند وصل هستم، بقیه را هم می‌توانم وصل کنم به خداوند.

درست مثل این‌ که آبی که در گِل است سر بکِشد که من آبم و چرا مَدَد باید بجویم؟ توجه کنید که آب از گِل نمی‌تواند خارج بشود. دیگر آب از گِل خارج بشود، گِل گِل نمی‌شود. پس بنابراین در جای دیگر هم خواندید که آب می‌خواهد خودش را خارج کند برود به دریا، ولی گِل گرفته پای او را می‌کِشد.

یعنی شما می‌خواهید بروید به‌عنوان امتداد خدا به خدا برسید و گِل همانیدگی‌ها و حرص آن شما را دارد می‌کِشد، پس بنابراین سَر را مَکِش، مقاومت نکن، نگو من نیاز به کمک زندگی ندارم، نیاز به کمک بزرگان ندارم. سَرکشیدن یک جنبه‌اش این است که شما می‌گویید من بی‌نیاز هستم و خودم بلدم.

🔟5️⃣7️⃣ ۳۱ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

وصفِ لبش بگفتمی، چهرهٔ جان شکفتمی
راهِ بیان برُفتمی، لیک کجاست واصلی؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۴۹۲)

می‌گوید که این «گنجِ فقر» در شما می‌توانست تجربه بشود، من می‌توانستم به تو نشان بدهم یا زندگی می‌توانست به تو نشان بدهد، که اگر از طریق تو حرف بزند سخن‌هایش چقدر شیرین است. «وصفِ لبش» یعنی لب خداوند را، لبِ آن اَلَست را، توجه می‌کنید؟ لبِ زندگی را. زندگی می‌توانست به‌جایِ من‌ذهنی از تو حرف بزند. «وصفِ لبش بگفتمی» یعنی می‌دیدی، تجربه می‌کردی در عمل چه‌جور زندگی از آدم می‌تواند حرف بزند.

«چهرهٔ جان شکفتمی»، یعنی چهرهٔ جان تو شکفته می‌شد، تو به‌صورتِ یک گل سرخ باز می‌شدی، یعنی فضا در درون تو باز می‌شد. تو پس به‌صورتِ گلی که خداوند کاشته بود شکفته می‌شدی و در درون و در فکر و عمل خودت را بیان می‌کردی، یعنی زندگی بیان می‌کرد. پس تو به حضور زنده می‌شدی، به بی‌نهایت او زنده می‌شدی.

«راهِ بیان برُفتمی»، برُفتمی یعنی جارو می‌کردم. یعنی راه بیان که الآن به‌وسیلهٔ همانیدگی‌ها [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] اشغال شده جارو می‌کردم. یعنی جارو می‌شد و این جارو کردن را می‌دیدی. «لیک کجاست واصلی؟» به من یک نفر نشان بده که مقاومت نشان نمی‌دهد [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و این لحظه فضا باز می‌شود و به‌صورتِ فضای باز او به خداوند وصل می‌شود، یک نفر نشان بده.

پس نشان می‌دهد که اگر شما مقاومت نکنید زندگی دارد سعی می‌کند شما را به خودش وصل کند. شما با مقاومت و قضاوت و به‌کار بردن دست و پایِ من‌ذهنی نمی‌گذارید و زندگی خودتان را خراب می‌کنید.

تمام مرض‌هایی که ما در‌اثرِ فشار و استرس به خودمان آوردیم، به آن دچار شدیم، به‌خاطرِ همین است. می‌گوید این کار عملی است. می‌دانید که این دنبالهٔ بیت قبل است دیگر. می‌گوید که یک کسی هست که جمالِ همچو مَهِ گنج را دیده، یعنی فضا باز شده، خودش را به‌صورتِ خداوند دیده، من‌ذهنی را ندیده و جانش گفته بَه‌بَه! و متوجه شده که نه‌تنها خودش زنده شد، دیگران را هم دارد زنده می‌کند. مثلاً یک مادر به بچه‌اش نگاه می‌کند، می‌بیند اِاِ این فرشته‌ است، این از جنس زندگی است، مجسمه نیست. بعد به همسرش نگاه می‌کند می‌گوید که خیلی خب من تا حالا یک مجسمه دیدم، فکر کردم یک این جسمی است که من باید این را کنترل کنم، این‌ور برانم، آن‌ور برانم، به من این را بده، آن را بده، اِ این یک فرشته بوده، این هم مثل من از جنس زندگی است. خب همسرش را به‌صورتِ زندگی ببیند، او هم از جنس زندگی می‌شود، ناظر جنس منظور را تعیین می‌کند. و چه محصول عالی برای جامعه، برای خانواده، برای فرد. درست است؟

بعد این دنبالهٔ همان است. می‌گوید آیا این امکان‌پذیر است؟ می‌گوید بله. شما وصفِ لبِ او را که از طریق شما حرف می‌زند می‌توانستید تجربه کنید همین لحظه، به ‌شرطِ این‌که فضا باز بشود شما وصل بشوید مقاومت نکنید. خب شما مقاومت نکن، شما یواش کن فکر را، بگو چهرهٔ جان من می‌خواهم شکفته بشود.

می‌گویم خداوند یک گلی است که در درون من باز می‌شود و این یک گل بی‌نهایت است که در آخرسر می‌گوید «بند به شمسِ دین کمر». بگذار این خورشید زندگی، خداوند به‌صورتِ خورشید از درونت طلوع کند، به این توجه کن، به این کمر ببند، بیت آخر می‌گوید.

شما راه بیان را با انداختن همانیدگی‌ها می‌توانید جارو کنید. می‌گوید هر همانیدگی که می‌اندازم امکان این را به‌وجود می‌آورم که خداوند خودش را از طریق من بیان کند، دست شما است. «لیک کجاست واصلی؟» شما بگویید من یکی می‌خواهم واصل بشوم، یعنی وصل به زندگی بشوم، تا حالا نبودم، دیگر بعد از این مقاومت نمی‌کنم، بعد از این اتفاقات را جدی نمی‌گیرم، بعد از این رضا می‌دهم، بعد از این شُکر می‌کنم. شُکر من استفاده از این امکان است که من فضا را باز کنم به او وصل بشوم. شُکر درجهٔ دوم اگر به او وصل بشوم، نعمت‌های خودم را هم می‌بینم که من الآن بیست سالم است، بیست و پنج سالم است، جوان هستم، فرصت دارم به‌جایِ این فکرهای من‌ذهنی و حس نیازمندی به جهان بیرون، من می‌توانم فقر را بیاورم به مرکزم. درضمن فقر به‌معنی بی‌نیازی هم است.

شما وقتی فقیر می‌شوید بی‌نیاز از این همانیدگی‌ها می‌شوید. به‌لحاظِ جسمی ما به خیلی چیز‌ها احتیاج داریم. این‌طوری نیست که مرکز ما فقر بشود، از آن‌ها نتوانیم استفاده کنیم. آن امکانات هم در اختیار ما قرار می‌گیرد با کوششی که بدون سختی است.

شما با من‌ذهنی عمل کردید، فکر کردید، دیدید همه‌چیز سخت است. الآن با فقر عمل می‌کنید می‌بینید اِ همه‌چیز آسان شد؛ انسان‌ها به شما پاسخ مثبت می‌دهند، کمک می‌کنند، رفتار همسرتان، بچه‌تان با شما عوض شد، رفتار دوستانتان با شما عوض شد، دوستانتان به شما احترام بیشتری می‌گذارند.

🔟5️⃣7️⃣ ۲۹ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

پس هر کسی باید بگوید که من باید فقر را گنج فقر را در درونم پیدا کنم. وقتی پیدا کردم جانم، بگوید به‌به، بعد به هر کسی که می‌رسم، آن هر بشری که آن بشر با من فرق ندارد، من زندگی را در او به ارتعاش درمی‌آورم، آن یک دل را به ارتعاش درمی‌آورم، چه‌جوری؟ به این دل خودم تأکید می‌کنم، مسئولیت این را دارم که حتماً به آن دل زنده بشوم و خودم را زنده نگه دارم.

«بر رهِ او هزار شه» یعنی هزاران نفر را از جنس شاه می‌کند، از جنس خداوند می‌کند، از جنس فقر می‌کند. «آه، شِگرف حاصلی»، به‌به! چه میوه‌ای، چه حاصلی!

شما حساب کنید یک نفر راه برود همه را از جنس خداوند بکند، مرکز همه را فقر بکند. و مولانا می‌گوید مسئولیت همهٔ ما همین است، همین است. گنج را در درونمان پیدا بکنیم.

بله، با این چیز‌ها، با این تصاویر آشنا هستید شما. پس می‌بینید که مرکز این بشر همانیده‌ است [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، وقتی فضا باز شد [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و فقر خودش را نشان داد، گنج را نشان داد، شما می‌گویید به‌به، به‌به، به‌به، این هی منبسط‌‌‌تر می‌شود، منبسط‌‌‌تر می‌شود. شما به هر کسی می‌رسید او را از جنس خودتان می‌بینید، این عشق است. دیدن خود در دیگران عشق است. از کجا آمد؟ از «هر بشری». هر بشری مثل من است و این تفاوت ظاهری توهم است، امروز فهمیدیم. درست است؟

شما ببینید این کار را [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] می‌توانید بکنید؟ گنج فقر را در زیر عالم خاک که گفتیم فکر کردن، انجام دادن، تعلق داشتن، پیدا بکنید، از حرص برهید. بعد خواهید دید که این ماه بوده، تمام خاصیت‌های خداوند در این فقر، در مرکز شما ظاهر شد. یعنی خداوند آمد مرکز شما به‌وسیلهٔ شما دارد ارتعاش می‌کند، همه را دارد زنده می‌کند. و جان آن‌ها هم که می‌بینند شما را می‌گویند به‌به، به‌به، چرا؟ آن‌ها هم آشنا می‌شوند با زندگی، با فقر. و در راه همه‌مان هزاران‌تا شاه می‌بینیم، هزاران‌تا انسان زنده‌شده به فقر، زنده‌شده به زندگی می‌بینیم. دیگر من‌ذهنی ضعیف شد. در کجا گفت من‌ذهنی ضعیف شد؟ در همان سه بیتی که الآن خواندم دوباره. درست است؟ «چشمِ هر آن‌که بسته شد، تابشِ حرص خسته شد»، تابش من‌ذهنی و نیروی او کم شد، کم شد، کم شد، صفر شد. درست است؟

پس این محصول، محصول شگفت‌انگیزی است برای بشر. شما بگویید محصول من چیست؟ اگر دیدید فقط یک مقدار پول و پَله جمع کردید، این محصولی نیست. اگر به فقر زنده شدید و هرجا می‌روید آرامش می‌برید، شادی می‌برید، مردم شما را می‌بینند به زندگی زنده می‌شوند، به شاه یعنی خداوند زنده می‌شوند، شما یک کاری کردید، کاری انجام دادید، وگرنه هرجا می‌روید درد می‌برید، درد پخش می‌کنید، منقبض می‌شوید، دیگران را منقبض می‌کنید. من‌ذهنی راه می‌رود همه را منقبض می‌کند، چون هر لحظه منقبض می‌شود، هر لحظه دخالت می‌کند. آقا، خانم شما چرا این‌طوری هستید؟ چرا این‌طوری راه می‌روید؟ چرا این‌طوری نشستید؟ چرا این‌طوری زندگی می‌کنید؟ از جنس فقر نیست، فقر پذیرش هم‌ است. فقر فرض گرفته که همه از جنس خداوند هستند، شما اگر هنر داری، می‌دانی که همه از جنس خداوند هستند بنابه اَلَست. خب آن جنس خداوندی‌اش را تشویق کن، تحریک کن، تلقین کن، بگذار به او زنده بشود. «حاصل شگرف»، میوهٔ شگفت‌انگیز، او است. درست است؟ بله.

پس گنج همان فقر است در این‌جا، گنج می‌گوید. درست است؟ «گنجِ جمالِ همچو مَه»، پس این گنج در این‌جا همین فقر است.

🔟5️⃣7️⃣ ۲۸ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

تو به کاهلان و سایه‌خُسبان، کسانی که تأمل می‌کنند، کاهل هستند، حَزْم دارند، در سایهٔ تو خوابیده‌اند، یعنی فضا را باز می‌کنند، روزیِ دیگری تعیین کرده‌ای، غیر از روزیِ من‌ذهنی که روزی‌اش درد است. «هر که را پایی‌ست» یعنی من‌های ذهنی پا دارند، با دست و پای من‌ذهنی، با سبب‌سازی، روزی‌ات را جست‌وجو می‌کنند. هر که دست و پا ندارد، تو به او دل‌سوزی می‌کنی. دست و پا دارد‌ ها! دست و پا بر‌حسب زندگی دارد.

هر کسی دست و پای من‌ذهنی، فکرهای من‌ذهنی، زرنگیِ من‌ذهنی، حیله‌گریِ من‌ذهنی، نمی‌دانم حرصِ من‌ذهنی را می‌گذارد کنار یعنی پای من‌ذهنی را می‌گذارد کنار. پای من‌ذهنی درواقع سبب‌سازیِ ذهنی است. «هر کسی را پا نیست» تو دلسوزی می‌کنی.

رزق را می‌ران به سویِ آن حَزین
ابر را می‌کَش به سویِ هر زمین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۵۸)

رزق: روزی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

چون زمین را پا نباشد، جودِ تو
ابر را رانَد به سویِ او دوتو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۵۹)

دوتو: دولایه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

طفل را چون پا نباشد، مادرش
آید و ریزد وظیفه بر سَرَش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۶۰)

رزق یعنی روزی، دوتو یعنی دو لایه. می‌گوید که روزی را تو هُل بده، بِران به‌سوی همان کسی که تأمل می‌کند، زیر سایهٔ تو خوابیده. ابر را بِکِش یعنی ابر رحمتت را بِکِش بالای کسی که می‌گوید من زمین تو هستم، زمین ذهن نیستم.

اگر زمین یعنی انسان پا نداشته باشد بر‌حسب من‌ذهنی، بخشش تو، جودِ تو و «چون زمین را پا نباشد، جودِ تو» اگر زمین پا نداشته باشد بخششِ تو، ابر رحمت را می‌راند به‌سوی او، دوبله، سریع، خیلی بیشتر از آن‌که من‌ذهنی فکر می‌کند.

طفل اگر پا نداشته باشد، مادرش می‌آید و رزقش را، شیرش را، می‌ریزد سرش، یعنی فوراً پستانش را یا شیر را می‌گذارد دهانش، اگر طفل پا نداشته باشد. پا داشته باشد، باید برود خودش پول دربیاورد. طفل یعنی ما. ما الآن می‌گوییم ما همه درست است که می‌گفتیم با من‌ذهنی پا داریم، دست داریم، این دست و پای من‌ذهنی را گذاشتیم کنار، خداوند به‌صورت مادرِ ما، روزیِ ما را به ما می‌رساند.

البته این معنی‌اش این نیست که ما کار نکنیم ها! ما باید جدیتمان را بکنیم. توجه می‌کنید که شما الآن دیگر رومی‌آورید به فقر، به عدم، به صُنْع، به عقل خداوند. امروز فهمیدیم که او بی‌نهایت و ابدیت و خردورزیِ خودش را در ما کاشته. خداوند روا نمی‌دارد ما با جهل و حماقت من‌ذهنی عمل کنیم و قصدهای من‌ذهنی را هِی ادامه بدهیم. آی من را ببینید، هی حرف می‌زنم بلند می‌شوم، هی تو را کوچک می‌کنم که من بلندتر دیده بشوم، من بهتر از تو هستم!

این‌ها و خیلی چیزهای دیگر که شما می‌دانید دیگر. این را به‌دست بیاورم دیده بشوم، حتماً حق با من است، به‌زور حق با من است بازی‌ها و مسخره‌بازی‌ها در بالای تَل.

روزیی خواهم بناگه بی‌تَعَب
که ندارم من ز کوشش جز طلب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۶۱)

بناگه: ناگهانی
بی‌تَعَب: بی‌رنج
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

من روزی‌ای می‌خواهم که به‌اصطلاح ناگهان به من بدهی، بدون رنج و غیر از طلب، با من‌ذهنی هیچ کوششی ندارم. توجه کنید وقتی فضا را باز می‌کنید بسیار فعال می‌شوید. یکی از خاصیت‌های فقر و فضای گشوده‌شده، فعالیت جسمی و فکری شما است. چرا؟ از آن فضای فقر، خرد زندگی، عشق زندگی هی می‌ریزد به وجود شما و از شما به بیرون. اصلاً برای همین می‌خواهد مرکز ما فقر بشود. برای چه خداوند در ما به بی‌نهایت و ابدیت خودش را زنده می‌کند؟ برای این‌که بقیهٔ باشندگان را به خودش زنده کند. این عشق و پیغام زندگی از ما به کائنات برود، به انسان‌های دیگر برود، به حیوانات برود، به نباتات برود، به جامدات برود.

پس بنابراین کسی نباید فکر کند با من‌ذهنی‌اش که مولانا می‌گوید آدم باید کاهل باشد، تنبل باشد، خانه بخوابد، بالاخره یکی در را می‌زند یک روزیِ ما را می‌اندازد، چنین چیزی نیست. شما هرچه فقیرتر می‌شوید در مرکز فعال‌تر می‌شوید، در هر زمینه‌ای. باید در آن زمینه‌ای که شما انتخاب کردید، عرض کردم انرژی و خرد زندگی، صنع زندگی، شادی زندگی، سازندگی زندگی بریزد، یعنی شما باید کار کنید و سازندگی کنید. اگر کسی این کار‌ها را نمی‌کند و تنبل فیزیکی می‌شود و فکری می‌شود، آن زیر سلطۀ من‌ذهنی است باز هم. دوباره می‌خوانم این سه بیت را:

🔟5️⃣7️⃣ ۲۶ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

کَهْ نیَم، کوهم ز حِلم و صبر و داد
کوه را کی دررُباید تُندباد؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۷۹۴)

کَهْ: مخفّفِ كاه
حِلم: فضاگشایی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

شما الآن دیگر می‌گویید دارم فضا را باز می‌کنم از جنس فقر بشوم، این همانیدگی‌ها را می‌اندازم، بنابراین کاه نیستید کوه‌اید، از فضاگشایی، صبر و دادگری. دادگری، عدل بر‌حسب فضای گشوده‌شده و تندباد کوه را از جا می‌کَند؟ نه. پس حوادثِ زندگی شما را به‌صورت کوه اگر مرکزتان فقر باشد نمی‌تواند بکَند.

پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ
حُبُّکَ‌الْـاَشیاءَ یُعْمی وَ یُصِمّ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴)

طِمّ: دریا و آب فراوان
رِمّ: زمین و خاک
با طِمّ و رِمّ: در این‌جا یعنی با جزئیات
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

اگر شما در ذهن باشید نمی‌توانید شما به‌صورت ناظر به ذهنتان نگاه کنید. ناظر، این فقر، یک آینه است. وقتی فضا باز می‌شود، مرکزتان فقر می‌شود یعنی هیچ‌چیز نیست، شما آینه‌ای هستید که هم خودتان را می‌دانید از جنس زندگی هستید، قائم به ذات هستید، هم ذهنتان را می‌بینید، هم خشکی را می‌بینید، هم دریا را. هم وصل به زندگی هستید هم خشکی را می‌بینید. بنابراین در غزل بود «دو جهان»، هر دو جهان را می‌بینید. می‌بینید مثلاً فکرهایتان در جهان چه هست، عملتان چه هست، نتیجه‌اش چه هست؟ از طرف دیگر این فضا باز است. درست است؟

و دارد می‌گوید که عشق به چیز‌ها شما را کور و کر می‌کند. اگر شما فقر نداشته باشید در مرکزتان، جسم باشد، شما عاشق آن جسم هستید که آمده به مرکزتان. یادمان باشد اگر ما عاشق جسمی نباشیم، نمی‌تواند به مرکز ما بیاید. ولی اگر بیاید و عاشقش باشیم و او در دل ما باشد، ما کور و کر می‌شویم، یعنی پیغام زندگی را دیگر نمی‌شنویم، دچار سختی خواهیم شد.

این مطلبی است بسیار مهم. اگر شما آدم دینی هستید، باید به این مطلب که یک حدیث است اثر کند.

«حُبُّکَ الْـاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشقِ تو به اشيا [همانیدگی‌ها] تو را كور و كر می‌کند.»
🌴(حدیث)

کور و کر می‌کند یعنی آن گوشی که خداوند داده، آن چشم عدمی که خداوند داده، آن را کور و کر می‌کند. حدیث است، از فرمایشات حضرت رسول است. شما که آدم دینی هستید باید بشنوید. عشق چیز‌ها را اگر داشته باشید، کور و کر هستید. کسی که کور و کر است، همیشه از جنس ابلیس بوده، از جنس من‌ذهنی بوده، مرکزش جسم بوده، عبادتش به ابلیس بوده، نه به خداوند. اگر مرکز فقر، باشد عبادتتان می‌رود به‌سوی خداوند.

و بنابراین فهمیدیم وقتی قبضی می‌آید، شما باید دیگر متوقف بشوید فکر و عملتان را، می‌دانید که از جنس من‌ذهنی شُدید.

قبض دیدی، چارهٔ آن قبض کن
زآنکه سَرها جمله می‌رویَد زِ بُن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۲)

قبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج
بُن: ریشه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

بسط دیدی، بسطِ خود را آب دِه
چون برآید میوه، با اصحاب دِه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۳)

اصحاب: یاران
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

اگر دیدی داری منقبض می‌شوی، جسم آمد مرکزتان، فقر رفت، پس باید دست به فکر و عمل نزنی و فضاگشایی کنی در اطراف اتفاق این لحظه، دوباره مرکزت از جنس فقر بشود یا فضای بین دو‌تا فکر را ببینید. برای این‌که اگر منقبض بشوی چیزهای بد از این ریشهٔ قبض می‌رویَد. یعنی الآن دیگر ریشه‌تان من‌ذهنی است، کِشت ثانویه است، یک همانیدگی ریشهٔ شما است، نه آن کِشتِ اولیه.

بنابراین اگر منبسط شدی، این انبساط را هی ادامه بده، نیروی زندگی را استفاده کن، منبسط‌تر بشوی، منبسط‌تر بشوی. این انبساط میوه‌هایی در بیرون، در فکر و عمل و نتیجه به شما خواهد داد، آن‌ها را به دوستانت هم بده. ولی نتیجۀ انقباض، محصول انقباض را، نه خودت بخور نه به کسی بده. خیلی خب، چند بیت هم برایتان می‌خوانم. می‌گوید «چون مرا تو آفریدی کاهِلی» توجه کنید به این «کاهِل»، خواهش می‌کنم.

🔟5️⃣7️⃣ ۲۴ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

به‌هرحال نتیجه: این لحظه برای شما بهار و شادی و خرّمی است، مولانا می‌گوید. چه اشکالی داری؟ بپرس این را پیدا کن. من‌ذهنی داری؟ همانیدگی داری؟ فقر را نیاوردی؟ گنج را نیاوردی؟ بالای تپه داری بازی می‌کنی مسخره‌بازی می‌کنی؟ پس این لحظه بهار و خرمیِ شما است. حالا دارد می‌گوید:

چاشِ گُل، تن، فکرِ تو همچون گلاب
مُنکِر گُل شد گلاب، اینَت عُجاب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۷)

عُجاب: چیز عجیب و شگفت‌انگیز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

عُجاب یعنی چیز عجیب. می‌گوید که تن تو پُر از خداوند است. اگر به‌صورت من‌ذهنی دخالت نکنی و فکرهایت را خراب نکنی، بگویی من کمان هستم تیراندازش خدا است، «ما کمان و تیراندازش خداست» ، بگذاری او از طریق تو فکر کند نه من‌ذهنی، پس بنابراین خاموش باشی، خاموش باشی. فقرِ بین فکر‌ها را پیدا کنی، روی آن تمرکز کنی، آن باز بشود، پس چون فکرهایت از من‌ذهنی نمی‌آید، دیگر پس آن خرمن گل، انبار گُل یعنی انبار خداوند را انکار نمی‌کنی.

خب دارد می‌گوید تن ما پُر از خداوند است، پُر از فقر است، ولی فکرهای ما مخرّب است. چرا؟ پس یک چیزی این وسط دخالت می‌کند؛ آن من‌ذهنی شما است، آن انقباض شما است، واکنش شما از باورپرستی است، از دردپرستی است، از جسم‌پرستی است، مرکزتان خالی نیست. اگر مرکزتان فقر بشود، همان خرمن‌ گُل یعنی خداوند می‌شود مرکز شما. پس فکرهای شما را که او می‌کند همه‌اش گلاب می‌آید بیرون.

پس می‌گوید «مُنکِر گُل شد گلاب، اینت عُجاب». الآن از شما یک موادی می‌ریزد که گلاب نیست این. اگر گلاب بود، عملاً می‌گفت که من از گُل دارم می‌آیم. شما ببینید این فکرهایتان از خداوند می‌آید یا از من‌ذهنی شما؟ چون از من‌ذهنی می‌آید، پس شما گلاب را تبدیل می‌کنید به یک چیز بد. برای این‌که با من‌ذهنی فکر می‌کنیم می‌گوییم نه، من درد را دوست دارم، درد مقدس است، باید خرابی ایجاد کنم. شما در جهان می‌بینید دیگر، من جنگ را دوست دارم، من خرابی را دوست دارم، من می‌خواهم آدم‌ها بمیرند، به‌خاطر حرصم من دارم کار می‌کنم. فقر را ول کردند، باورهای پوسیدهٔ خودشان را می‌پرستند.

چاشِ گُل، تن، فکرِ تو همچون گلاب
مُنکِر گُل شد گلاب، اینَت عُجاب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۷)

عُجاب: چیز عجیب و شگفت‌انگیز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

اینَت عجیب است. این‌ها را من تکرار می‌کنم که دیگر اگر ما از این‌ها یاد نگیریم، حداقل یک چیزی ما گیرمان بیاید که در عمل بتوانیم استفاده کنیم. پس تقصیر شما است اگر این لحظه برای شما بهار نیست، زمستان است. و علتش این است که ما انسان‌ها به‌عنوان من‌ذهنی از همدیگر تقلید می‌کنیم.

از کَپی‌خویانِ کفران کَهْ دریغ
بر نَبی‌خویان نثارِ مِهر و میغ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۸)

کَپی‌خو: بوزینه‌صفت
کَهْ: کاه
مهر: خورشید
میغ: ابر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

آن لِجاجِ کفر، قانونِ کَپی‌ست
وآن سپاس و شُکر، مِنهاجِ نبی‌ست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۹)

مِنهاج: راه روشن و آشکار، روش
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

با کَپی‌خویان تَهَتُّک‎ها چه کرد؟
با نَبی‌رویان تَنَسُّک‌ها چه کرد؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۳۰)

کَپی‌خو: بوزینه‌صفت
تَهَتُّک‎: پرده‌دری
تَنَسُّک‌: پارسایی، زهد ورزیدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

تَهَتُّک‎ یعنی پرده‌دری، رسوایی. تَنَسُّک‌ یعنی پرهیز، پارسایی. کَپی‌خو یعنی بوزینه‌صفت. کَهْ: کاه. مِهر: خورشید. میغ: ابر. مِنهاج: راه روشن و آشکار. تَهَتُّک‎: پرده‌دری. تَنَسُک: پارسایی. این سه بیت خیلی مهم است، برای همین تکرار می‌کنم.

اگر شما به‌عنوان من‌ذهنی از من‌های ذهنی تقلید کنید، بالای تپه به بازی و مسخره‌بازی مشغول خواهید شد. بنابراین می‌خواهد بگوید که این حیوان‌صفتی است، این اَلَست نیست، این راهِ امتداد خدا نیست، این بله نیست اگر بوزینه‌صفت باشی. چه چیز را ما تقلید می‌کنیم؟ کفران را.

ما امروز گفتیم فقر، فضاگشایی، این‌ها هر دو یکی‌اند. اگر شما فاصلهٔ بین دو فکر را می‌خواهید ببندید، برای این‌که به خودتان اطمینان دارید که فکرهایتان درست است، ناز دارید، نیاز ندارید، دوست دارید که در باب صغیر، در این جهنم زندگی کنید و به دیگران هم همین را یاد بدهید، موفق نخواهید شد.

🔟5️⃣7️⃣ ۲۲ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

«زَفتِ زَفت»، او زَفت زَفت است، وقتی شما لرزان می‌شوی، احتیاط می‌کنی، می‌گویی با من‌ذهنی‌ام حرف نزنم، آن زَفتِ او، سفتِ او می‌شود نرم و آن انرژیِ بیدار‌کننده و آن فضای همهٔ امکانات. حس می‌کنید که رحمتش آمد. برای این‌که شکل سفتِ او برای «مُنکِر» است. مُنکر یعنی همین من‌ذهنی است، که مقاومت و قضاوت می‌کند و فضا را باز نمی‌کند. مُنکِر «بله» نمی‌گوید و غرض زندگی را نمی‌داند. وقتی عاجز شدی به‌عنوان من‌ذهنی می‌گویی کاری از دستم برنمی‌آید، همه‌اش لطف و نیکی می‌شود خداوند. توجه می‌کنید:

❇️ما در جهان بیرون، به «فکر و عمل» دست می‌زنیم و به «داشتن» مشغول هستیم.

این جهانِ خاک است. «ما در جهان بیرون، به «فکر و عمل» دست می‌زنیم و به «داشتن» مشغول هستیم»، جهانِ خاک است، بالای تپه است، «فقر» زیر این است.

💠انواع همانیدگی‌:
- درد
- باور
- جسم (پول، بدن، هرچه موجودیت فیزیکی دارد.)

انواع همانیدگی‌ها: ما سه جور همانیدگی‌ داریم، درد‌ها هستند، باور‌ها هستند و اجسام بیرونی. این سه جور همانیدگی در شما هست.

پول، بدن، هرچه موجودیت فیزیکی دارد ما با آن همانیده هستیم. باور‌ها از جنس فکر هستند. و دردهایی مثل رنجش، کدورت، چه می‌دانم حسادت، با این‌ها هم ما همانیده هستیم. فقط خواستم ببینید انواع همانیدگی‌ها چه هست.

❇️بی‌مرادی از نوعِ بانگ اَلَست است.
زندگی ما را بی‌مراد می‌کند تا ما به جنس خودمان که «زندگی» است، آگاه شویم.
ما از هر بی‌مرادی یاد می‌گیریم که همانیدگی‌ای را بیندازیم، یعنی «فقیر»تر می‌شویم.

پس از هر بی‌مرادی و هر سختی شما دارید یاد می‌گیرید که یک چیزی در مرکز من هست، من یاد می‌گیرم این را بیندازم فقیرتر بشوم. فقیرتر شدن یعنی از جنس خداوند شدن، دارم مرکز را صاف می‌کنم، زیادی‌ها را می‌زنم.

شما می‌گویید که آیا این ضرورت دارد؟ می‌بینید ندارد فوراً می‌اندازید. هیچ همانیدگی ضرورت ندارد، هیچ دردی ضرورت ندارد که شما حمل کنید. پس نداشتن یا انجام ندادنش ضرورت دارد. ها! و:

خلق، رنجورِ دِق و بیچاره‌اند
وز خِداعِ دیو، سیلی‌باره‌اند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۷)

دِق: نوعی بیماریِ روانی
خِداع: حیله‌گری
سیلی‌باره: کسی‌که میل فراوانی به زدن سیلی دارد. در این‌جا مراد کسی است که خویِ آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

حالا، شما می‌دانید که به‌علت این‌که تقریباً همه من‌ذهنی دارند و همه زیر سختی هستند، امروز دیدیم خداوند کِشت‌های ثانویهٔ همه را دارد پژمرده می‌کند، «بانگ اَلَست» برای همه به‌صورت بی‌مرادی است. من‌های ذهنی بی‌مرادی را نمی‌پذیرند، می‌گویند باید مراد من باشد. چقدر ما اصرار داریم بگوییم که حرف من درست است حق با من است؟ بگویید شما، خیلی!

یکی از مهم‌ترین چیز‌ها برای من‌ذهنی حق با من است، حرف من درست است، حرف شما غلط است، برای این من می‌توانم شما را بکُشم و می‌کُشیم! فقط این چیز آفل دارد می‌گوید حق با من است. در حالتی که حق با زندگی است، هرچه که او می‌گوید درست است. به‌جای این‌که من حواسم به خودم باشد و مرکزم را فقر بکنم، گنج بکنم، حواسم این است که به تو ثابت کنم که من بهتر از تو بلدم. آخر این بازی و مسخره‌بازی نیست که ما سر این موضوع بجنگیم؟ این توهّم نیست؟

با توجه به این‌که این جهان بر‌حسب سیلی‌بارگی‌ طرح دارد می‌شود الآن، چون همه من‌ذهنی دارند، همه سیلی‌باره‌اند، پس بنابراین شما در این جهان هر کاری می‌کنی سخت خواهد شد. آدم‌ها بیشتر به شما سختی خواهند داد تا این‌که به شما خوشبختی بدهند، اگر از جنس من‌ذهنی باشند. مگر از جنس عاشقان باشند، مگر فقر را در مرکزشان تجربه کرده باشند. فقط آن‌ها هستند که به جهان برکت می‌آورند، بقیه سختی می‌آورند.

پس شما از این صحبت‌ها یاد می‌گیرید که شما این مرض همانیدگی و بیچاره شدن بر‌حسب آن را از خودتان جدا کنید، بگویید من مریض هستم می‌خواهم خوب بشوم، من به کسی سختی نخواهم داد به خودم هم سختی نخواهم داد، و بزرگ‌ترین دشمن خودم تا حالا خودم بودم، تمام این مسائل را خودم برای خودم ساختم بعد از این دیگر مسئله نخواهم ساخت. و من تا حالا از جنس دیو یعنی شیطان بوده‌ام؛ می‌دانید که من‌ذهنی و شیطان یکی هستند:

🔟5️⃣7️⃣ ۲۰ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

ناز کردن خوش‌تر آید از شِکَر
لیک کم خایَش، که دارد صد خطر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۴)

کم خایَش:‌ کم بِجَو، از مصدر خاییدن به‌معنیِ جویدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

ایمن‌آباد است آن راهِ نیاز
تَرکِ نازش گیر و با آن ره بساز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۵)

نازِش: فخر و مباهات کردن، نازیدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

ای بسا نازآوری زد پَرّ و بال
آخِرُالْاَمر، آن بر آن کس شد وَبال
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۶)

آخِرُالْاَمر: در آخر کار
وَبال: بدبختی، سختی، عذاب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖

وَبال هم یعنی بدبختی. کم خایَش یعنی کم بِجَو، از مصدر خاییدن به‌معنی جویدن. آخِرُالْاَمر یعنی در آخر.

ناز کردن، مقاومت کردن،‌ من احتیاج ندارم، من همه‌چیز را می‌دانم، این‌ها ناز کردن است. برای من‌ذهنی از شِکَر شیرین‌تر است. اما شما شخصاً این‌ها را که می‌شنوی کمتر به ژاژخایی مشغول شو. ناز کردن و حرف زدن همین ژاژخایی است. درست است؟ که صدتا خطر دارد، «صد» یعنی هزاران‌تا خطر دارد. ما به تله‌های من‌ذهنی می‌اُفتیم.

و این «راهِ نیاز» با فضاگشایی و رضا دادن «ایمن‌آباد است». یعنی درون شما امن می‌شود، حس امنیت می‌کنید، این حس امنیت را بیرون هم منعکس می‌کنید. تا بیا «تَرکِ نازش گیر»، به‌هیچ‌وجه ناز نکن، نگو احتیاج به زندگی ندارم، به خداوند ندارم و اگر این راه سخت باشد و آزاد شدن از همانیدگی‌ها برایتان سخت باشد، ترکِ عادت‌ها و اعتیاد‌ها سخت باشد، که در غزل بود چه؟ گفت چه؟ «صاف شد»، «هر بشری که صاف شد». صاف شدن سخت باشد، زیادی‌ها را کندن سخت باشد. اگر شما حسِ ضرورت را می‌سنجید می‌گویید این را من واقعاً لازم ندارم، ولی یکی آن درون می‌گوید، من‌ذهنی‌تان من می‌خواهم، این را می‌خواهم خودم را به دیگران نشان بدهم، ضرورت‌سنجی بکنید و بگویید من می‌خواهم صاف کنم خودم را. پس با سختی بسازید، سختی‌های جدا شدن از همانیدگی‌ها.

ای بسا کسانی که ناز کردند و با من‌ذهنی پَر و بال زدند، فکر کردند، عمل کردند، دست‌آخر چه شدند؟ این ناز آوردن، به تأخیر انداختن، احتیاج ندارم، برایشان بدبختی ایجاد کرد.

خانه را من روفتم از نیک و بد
خانه‌ام پُرّ است از عشقِ احد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٢٨٠۴)

احد: یگانه، از نام‌های خداوند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس بنابراین در فقر، شما خانه را از هر به‌اصطلاح جسمی که در مرکز شما هست، هی نیک و بد می‌کند، این نیک است، این بد است، شما را به دویی می‌کِشد، این‌ها را جارو می‌کنیم و از عشقِ خداوند، احد، دلتان پر می‌شود. پس فقر مساوی این است که از عشقِ احد درونتان پر می‌شود، فضای گشودشده پر از عشق خداوند است، پر از خداوند است.

فُرجهٔ صندوقْ نونو مُسکِر است
دَرنیابد کاو به صندوق اندر است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۶)

فُرجه: گشایش
نو نو: تازه‌به‌تازه
مُسکِر: مست‌کننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفتم ما در ذهن فکر می‌کنیم، فکر‌ها به‌صورتِ صندوق هستند، یک فکر است، خلأ هست، فکر است، خلأ هست. پس فاصلهٔ بین دو‌تا فکر یک نونو مست‌کننده ‌است، نونو شراب است. هر کسی در فکر باشد، از این فکر بپرد به این یکی فکر، این فاصلهٔ دو‌تا فکر را که همان فقر است ببندد، این شخص در صندوق است و این مستی و این خاصیت مست‌کنندگیِ فقر بین دو فکر را نمی‌تواند بفهمد. دیگر ساده ‌است.

پس شما فاصلهٔ بین فکر‌ها را باید تجربه کنید. برای این کار عرض کردم که شما عجله در گفت‌وگویِ به‌اصطلاح فکریِ من‌ذهنی نکنید. فکر نکنید تندتند حرف بزنید، حاضر جواب باشید، این هنر است! نه، کاهل باشید، تأمل کنید. اگر که نمی‌توانید فضا را باز کنید، بار‌ها عرض کردم حزم داشته باشید، حزم در سطح من‌ذهنی.

🔟5️⃣7️⃣ ۱۸ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

پس برای فقر چندتا چیز گفتیم تا حالا. یکی این‌که فقر به صحبت قائم است، به حرف زدن و انجام دادن نیست. باید همنشین بزرگی بشوید. دو: همین الآن گفتیم چه؟ گفتیم خداوند بی‌نهایت و ابدیت خودش را در ما کاشته، آن خواهد رویید، کِشت اولیه خواهد رویید.

کِشت‌های ثانویه را به آن توجه نکنید. شما با یک چیزی همانیده شُدید، از بین رفت، رفت دیگر. می‌گویید آقا من موهایم خیلی خوشگل است، حالا این‌ها سفید شد، شما می‌خواهید بنشینید غم و غصه بخورید، یکی‌یکی این مو‌های سفید را بکَنید زیادتر بشود، که چه بشود؟ یا با صورتم من خیلی همانیده‌ام، این دارد زشت می‌شود، پیر دارم می‌شوم. این‌ها از بین خواهد رفت، اصلاً کُلّش خواهد ریخت. این برای این مطلب بوده که شما در این چیز موقت، به یک چیز دائمی زنده بشوید، این را شما متوجه بشوید.

پس آن بی‌نهایت و ابدیت اولیه هست، کشت اولیه در شما خواهد رویید. و این‌ براساس این‌که هر لحظه او در کار جدید است و شما نمی‌دانید چیست با من‌ذهنی. پس بنابراین تسلیم بشوید و بدهید اختیار را به او. درست است؟

اما این پیغام‌های زندگی به‌صورت بی‌مرادی می‌آید. بانگ اَلَست هنوز می‌آید، یعنی لحظه‌به‌لحظه بانگ اَلَست می‌آید، که آیا تو از جنس من هستی؟ شما باید بگویید «بله». با «بله»، شما دارید اقرار می‌کنید که شما از جنس ذهن نیستید، یک چیز ذهنی در مرکزتان نیست. «بله» یعنی من از جنس تو هستم، تو خدای من هستی، من بندهٔ تو هستم، من فضول نیستم، من بی‌ادب نیستم، من من‌ذهنی ندارم، من نمی‌خواهم بلند شوم. درست است؟ اختیار دست تو است.

پس بنابراین بانگ اَلَست با توجه به این‌که ما در دنیای سیلی‌باره زندگی می‌کنیم، تقریباً همهٔ موارد به‌صورت بی‌مرادی ممکن است بیاید. بی‌مرادی یعنی شما یک چیزی می‌خواهید نمی‌شود، بعد شما شکایت می‌کنید، ناله می‌کنید، واکنش نشان می‌دهید، می‌ترسید، ناامید می‌شوید. می‌گویید خداوندی وجود ندارد، اگر بود که کار ما را خراب نمی‌کرد. همین وضعیت من‌ذهنی شما است که کار شما را خراب می‌کند، یعنی شما دارید خودتان به خودتان لطمه می‌زنید.

عاشقان از بی‌مرادی‌هایِ خویش
با‌خبر گشتند از مولایِ خویش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۶)

بی‌مرادی شد قَلاووزِ بهشت
حُفَّتِ‌الْجَنَّة شِنو، ای خوش‌سرشت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶٧)

قَلاووز: پیشاهنگ، پیش‌روِ لشکر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس شما که عاشق هستید، وقتی بی‌مرادی می‌آید، می‌گویید ها! من باخبر شدم از خداوند و زندگی، او دارد یک چیزی می‌خواهد به من یاد بدهد. پس بی‌مرادی شما سبب فضاگشایی می‌شود، پس همین فضاگشایی شما را می‌برد به بهشت، راهنمای شما به بهشت است.

شما این حدیث را می‌گوید بشنو درست. «حُفَّتِ الْجَنَّةُ شنو ای خوش‌سرشت»، تو که سرشتت خوب است. چرا سرشتت خوب است؟ برای این‌که از جنس او هستی، از جنس خداوند هستی. سرشت ثانویه‌ات به‌خاطر کشت‌های ثانویه خراب شده.

قلاووز: پیشرو لشکر. پیش‌آهنگ: راهنما. بله می‌دانید. و این حدیث یادمان باشد که هزار بار خوانده‌ایم.

«حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْـمَكَارِهِ وَحُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ.»
«بهشت در چیزهای ناخوشایند پوشیده شده و دوزخ در شهوات.»
🌴(حدیث)

«بهشت در چیزهای ناخوشایند»، پس بهشت در چیزهایی که ذهنتان خوشش نمی‌آید، و از آن دارید فرار می‌کنید، هر موقع از چیزی فرار می‌کنید، آن‌جا یک درسی هست که شما نمی‌خواهید بگیرید. و این سختی را خداوند به شما داده، پوشیده شده.

و دوزخ یعنی من‌ذهنی و فضای ذهن، فضای سختی، سیلی‌بارگی، فضای همانش، فضای درد‌ها، فضای رنجش، فضای حسادت، فضای خشم، فضای حس تأسف به گذشته، نگرانی از آینده، فضای شتاب، گفتم خشم و ذوق و خشم در شهوات است، این‌ها دوزخ هستند.

شهوات یعنی چیزی که من‌ذهنی دوست دارد. هر چیزی را من‌ذهنی دوست دارد، شهوت توی آن هست و شما را به دوزخ می‌برد. هر چیزی که من‌ذهنی از آن متنفر است، در آن‌جا درسی هست که راه بهشت را باز می‌کند. بهشت یعنی فضای گشوده‌شده. درست است؟

و شما امروز فهمیدید که فضای گشوده‌شده به فکر و عمل شما اثر می‌گذارد. چرا مولانا پس از یک غزلی که مثلاً ده بیت است، دوباره می‌گوید باید خاموش بشوم، برگردم بروم از آن‌ور انرژی بگیرم، انرژی‌ام تمام شد. برای این‌که می‌افتد توی برهوت و بیابان ذهن. می‌بیند که اِاِ ذهن می‌خواهد حرف بزند. همین‌که ذهنش می‌خواهد حرف بزند، گفت بس است دیگر، من رفتم، رفتم به وادی دیگر، خاموش شدم.

🔟5️⃣7️⃣ ۱۶ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

💠💠💠پایان بخش اول💠💠💠

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

درضمن شما می‌بینید ضیا یعنی نورِ ایزدی. مَحْلَب: جای دوشیدن شیر. مِحْلَب: ظرفی که در آن شیر می‌ریزند. حالِب: دوشندهٔ شیر. پس می‌گوید که منظور از این آیه‌ها این است که درون سینهٔ تو را ما گشوده‌ایم. خب شما از این خاصیت استفاده می‌کنید؟

شما می‌دانستید که شما اگر مقاومت نکنید به اتفاق این لحظه، این سینه‌تان گشوده می‌شود و این گشودگیِ سینه همان فقر است، همان خداوند است، می‌آید، دارد می‌خواهد بیاید به مرکزتان یا آمده؟ یعنی توانایی انبساط را در سینه‌ات نهاده‌ایم، در سینهٔ انسان‌ها. ولی تو هنوز چهل پنجاه سال است امتحان می‌کنی، هنوز از بیرون می‌خواهی. یعنی از انجام دادن و عمل کردن و تعلق داشتن و قضاوت و سبب‌سازی و مقاومت می‌خواهی. شما ممکن است یکی از این‌ها باشید.

«تو هنوز از خارج آن را طالبی؟»، تو خودت محل دوشیدن شیری، یعنی فضا را باز کن شیر بیاید، انرژی زندهٔ زندگی بیاید، چطوری می‌رفتی از دیگران می‌خواهی بگیری این را؟ وقتی می‌خواهی از دیگران بگیری منقبض می‌شوی، باید تمرکز کنی روی دیگران. این شما را از زندگی قطع می‌کند می‌برد به ذهن تا شما روی آن شخص تأکید کنید. از من‌ذهنی یک نفر چه درمی‌آید؟ شما به‌عنوان من‌ذهنی از یک من‌ذهنی یک آدم دیگر چه می‌توانید بیرون بیاورید؟ هیچ‌چیز، صفر، بلکه چیزهای منفی، یعنی حال شما را خراب‌تر می‌کند.

شما تا حالا از یک کسی زندگی خواستید، گفتید به من کمک بده، به من خوشبختی بده، به من آرامش بده، به من شادی بده، توانسته بدهد؟ نمی‌توانسته بدهد، شما هم بی‌جهت خواستید. این همان بازی روی تَل است. شما فقر درونت را گذاشتی، رفتی از یکی دیگر گدای خوشی می‌کنی. اصلاً به‌عنوان من‌ذهنی هم بگوید، شاید یک جوک بگوید به شما، یک‌دفعه بخندی بر‌حسب من‌ذهنی، این شما را کفایت می‌کند؟ یا به شما بگوید که ژاژ‌درمانی کند، خودت را با دیگران مقایسه کن، تو خانه داری، آن یکی خیابان خوابیده، الآن خوشحال شدی؟ آره شدم. یک دقیقه طول می‌کشد این. از قیاس آمده که من یک چیزی را دارم تو نداری، من خوشحال شدم. پنج دقیقه هم طول نمی‌کشد، از بین می‌رود.

شما دنبال یک شادی‌ای هستید که منبعش لایَزال است تمام نمی‌شود. می‌گوید تو «مَحْلَبی»، محلِ این شادی هستی، ولی. خب این‌ها را هم فهمیدیم. پس بنابراین در آخرسر می‌گوید که

درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنه‌ٔ لاتُبْصِرُون
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)

لاتُبْصِرُون: نمی‌بینید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

شما نگاه کن به درونت و آن را باز کن. حواست را بده که این درون من باید باز بشود، نه اتفاق. می‌گوید من یک انسان غرض‌مندی هستم و غرض من این است که به بی‌نهایت خداوند زنده بشوم و این با انبساط درون است. و بنابراین من به انبساط درون توجه دارم، نه چه اتفاقی می‌افتد.

هر اتفاقی می‌افتد من را امتحان می‌کند که من منبسط می‌شوم یا منقبض می‌شوم. متأسفانه تا حالا منقبض شدم. بعد از این منبسط خواهم شد، حواسم به این است. اگر منبسط نشوم، «طعنه‌ٔ لاتُبْصِرُون» یعنی این‌که خداوند در این لحظه می‌گوید من تو را امتحان کردم، یک اتفاقی به‌وجود آوردم که تو به اتفاق نظر نکنی، به من نظر کنی، نکردی، دوباره به اتفاق مقاومت کردی، حالا بگیر این درد را، این تنبیه را.

«طعنه‌ٔ لاتُبْصِرُون»، تنبیه لحظه‌به‌لحظهٔ ما است به‌وسیلهٔ زندگی، منتها کوچولو کوچولو جمع می‌شود. این‌طوری نیست که یک‌دفعه با چُماق بزند خداوند ما را بکُشد. ذره‌‌ذره با حوصله از پا درمی‌آورد طعنه‌ها. این‌ها را بار‌ها خواندیم:

«وَفِي أَنْفُسِكُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ.»
«و نيز در وجود خودتان. آيا نمى‌بينيد؟»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ ذاریات (۵۱)، آیهٔ ۲۱)

خداوند در درون شما است، با فضاگشایی می‌توانید ببینید. خداوند به‌صورت فقر ظاهر می‌شود، تجربه می‌شود. و:

«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَلَٰكِنْ لَا تُبْصِرُونَ.»
«ما از شما به او نزديك‌تريم، ولى شما نمى‌بينيد.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ واقعه (۵۶)، آیهٔ ۸۵)

این «لاتُبْصِرُون» از این‌جا‌ها آمده. بار‌ها و بار‌ها این آیه‌ها را هم به شما نشان دادیم. اما توجه کنید گفتیم اَلَست، روزی که ما از خداوند جدا شدیم به‌عنوان امتداد او، درعین‌حال او بی‌نهایت و ابدیت خودش را در ما کاشته، این را شما باید بدانید.

چندتا چیز را من مرتب تکرار می‌کنم که بلکه شما بدانید و هر روز بخوانید که پس خداوند، زندگی، بی‌نهایت و ابدیت خودش را که غرض از آوردن ما است در ما کاشته، این خواهد رویید. و این همانیدگی‌ها را مولانا می‌گوید کِشت ثانویه و این کِشت ثانویه‌ها باید خشک بشوند. کِشت‌های ثانویه [اشاره به دست] که در این تجربهٔ چیز آفل است، این‌ها به درد نمی‌خورند. شما بگویید هر چیزی که آفل است موقتی است به درد من نمی‌خورند. پس بنابراین سه بیت را دوباره می‌خوانم:

🔟5️⃣7️⃣ ۱۳ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

پس «گران» حوادث تکانش نمی‌دهند. «کاهل» آرام‌تر فکر می‌کنند، آرام‌تر فکر می‌کنند، بالاخره یک جایی چه؟ فاصلهٔ بین دو فکر را می‌بینند. درضمن این را هم بگویم، البته بیتش را می‌خوانیم، «فقر» فاصلهٔ بین دو‌تا فکر است. «فرجهٔ صندوق نو نو مُسکِر است». این فکر است، اگر شما یواش فکر کنید، آرام فکر می‌کنید، اصلاً این‌که می‌گویند مراقبه، در انگلیسی مِدیتِیشن [Meditation] یعنی چه؟ یعنی فکر را کُند کردن، آرام‌تر و یواش‌تر نه تندتر فکر کردن. و شما را متوجهٔ فاصلهٔ بین دو فکر می‌کند که فقر است. یعنی فقر در ما وجود دارد، ما رویش را می‌پوشانیم.

شما می‌توانستید اگر فاصلهٔ بین دو‌تا فکر را حس کنید، تجربه کنید، آن باز می‌شد و این مستلزم کاهل بودن است. کاهل به‌معنی تنبل هم است، معنی‌اش این نیست که شما بروید من‌ذهنی‌ درست کنید که تنبل باشد، بگویید مولانا گفته حرکت نکنید، فکر نکنید. نه، این را نمی‌گوید. می‌گوید آن چیزی که شما می‌خواهید درست کنید، به‌وسیلهٔ فکرهای من‌ذهنی درست نکنید. زندگی آرام فکر می‌کند، آرام شما را شکوفا می‌کند، عجله ندارد. مثلاً صبر جزو این کاهلی است، صبر، فضاگشایی، صبر و شکر. این مستلزمِ دیدن است.

تا شما با دید عدم نبینید، شما اصلاً نعمت‌های زندگی خودتان را نمی‌بینید، نمی‌فهمید سی‌سالگی یعنی چه، جوانی یعنی چه، این‌که مثلاً همسر دارید می‌توانید مهربان باشید، خانوادهٔ گرم یعنی چه، بچه یعنی چه. اصلاً این چیز‌ها را نمی‌شود فهمید. شما باید با آن فقر ببینید که فاصلهٔ بین دو‌تا فکر است.

انسان این‌طوری فکر می‌کند، یک فکر است، بعد خلأ است، دوباره یک فکر است. اگر شما آرام باشید، آرام، آرام، آرام، بالاخره یک فکر که کردید، خلأ را حس می‌کنید، خلأ همان فقر است. پس فقر در ما وجود دارد. برای همین گفتم شما یک چیز‌هایی را می‌اندازید، نه این‌که درست می‌کنید. شما ممکن است سؤال کنید به‌عنوان من‌ذهنی، خیلی خب فقر را چه‌جوری درست می‌کنند؟ فقر را درست نمی‌کنند، فقر انتخاب است. همهٔ آن چیزهایی که شما الآن دنبالش هستید در شما هست، فقط باید انتخاب کنید. به‌جای انتخاب فقر، انتخاب دارا بودن را می‌کنید که من این را دارم، آن را دارم، برای این‌که بر‌حسب من‌ذهنی می‌بینید. درست است؟

پس باید دقت کنید که این ابیات به‌اصطلاح آن تأثیر عملی‌اش در شما چه خواهد بود؟ شما چه چیزی را باید تغییر بدهید؟ الآن ممکن است فقر را، مرکز عدم را اصلاً مهم نمی‌دانید، بلکه قضاوت و مقاومت شما را اسیر کرده، حرص اسیر کرده، هر چیزی که در مرکزتان هست را می‌خواهید زیاد کنید و دارد می‌کِشد. با کسی همانیده شدید، او را کنترل می‌کنید، وابسته هستید، از دید شما او نباشد شما می‌میرید، شما متکی به او هستید، این‌ها همه غلط است. این‌ها فقر نیست، این‌ها دارایی است، دارایی‌های تقلبی است.

هر چیزی که غیر از خداوند شما به آن وابسته هستید همه دارایی‌های تقلبی است، شما را گول می‌زند. باید رَسته بشوید، از گنج فقر رَسته بشوید، گران بشوید، حوادث شما را تکان ندهد، حوادث شما را فلج نکند. اشتباه کردید افتادید، دوباره باید بلند شوید، دوباره بلند شوید بگویید که من این‌دفعه خِرد زندگی را می‌آورم، کاهل می‌خواهم بشوم و گران می‌خواهم بشوم. خب خیلی توضیح دادیم راجع‌به این سه بیت، امیدوارم که جا افتاده باشد.

ابیاتی می‌خوانم که می‌رویم بعداً به غزل می‌رسیم. این ابیات به شما کمک خواهد کرد که اگر فهمیدید فقر چیست و علاقه‌مند شدید که می‌گویید بله مولانا می‌گوید فقر، من هم رغبت پیدا کردم مرکزم فقر بشود و فکرهایم به‌وسیلهٔ خرد کل، خرد خداوند درست بشود، صُنع باشد، ابیاتی می‌خوانیم که به شما کمک خواهد کرد. خیلی از این ابیاتی هم که الآن می‌خوانم شاید لازم باشد که شما هر روز تکرار کنید. درست است؟ می‌گوید:

🔟5️⃣7️⃣ ۱۱ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

توجه کنید، مآلاً باورهای ما جسم هستند. باورمندی ما نشانهٔ دین‌داری نیست، بلکه یکی بودن ما با خداوند است، وصل شدن ما به او است که سبب دین‌داری ما است. درست است؟ حالا. خب آیه هم می‌آورد، مولانا می‌گوید:

‌«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَٰذَا ۚ وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شَاءَ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.»

«اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، مشركان نجسند و از سال بعد نبايد به مسجدالحرام نزديك شوند. و اگر از بينوايى مى‌ترسيد، خدا اگر بخواهد به فضلِ خويش بى‌نيازتان خواهد كرد. زيرا خدا دانا و حكيم است.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ توبه (۹)، آیهٔ ۲۸)

کسانی که می‌گوید ایمان آورده‌اند، یعنی از جنس زندگی شده‌اند. مشرکان کسانی هستند که مرکزشان جسم است، آلوده‌اند و نمی‌توانند به فضای گشوده‌شده وارد شوند. درست است؟ و اگر شما همانیدگی‌ها را نمی‌اندازید برای این‌که می‌ترسید از فقر، از بینوایی، نترسید. فضا را باز کنید، مرکز را فقر کنید و خداوند با فضل خودش شما را بی‌نیاز از همانیدگی‌ها و از این آلودگی‌ها خواهد کرد. او دانا و حکیم است.

ظاهرِ کافر ملوَّث نیست، زین
آن نجاست هست در اخلاق و دین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۹۵)

ملوَّث: نجس
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

این نجاست بویش آید بیست گام
وآن نجاست بویش از رِی تا به شام
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۹۶)

بلکه بویش آسمان‌ها بررود
بَر دماغِ حور و، رِضْوان بر شود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۹۷)

حور: زیباچشمان، زنان زیبا
رِضوان: نامِ فرشته‌ای که نگهبان بهشت است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

این دَماغ البته وقتی می‌گوییم بو، می‌خوانیم دَماغ، ولی دِماغ هم اگر بخوانید چون این مربوط به همان فکر و این چیزها است، تجربه‌های درونی است، ممکن است درست دربیاید. ملوَّث یعنی آلوده، نجس. حور: زیباچشمان، زنان زیبا. رضوان: نام فرشته‌ای که نگهبان بهشت است.

خب نگاه کنید می‌گوید که، می‌گوید کافر بیرونش نیست، بیرونش، توجه کنید غیر از هشیاری الست، غیر از خدا، در ما همه‌چیز جسم است، همه ظاهر است، همه حادث است. می‌گوید این حادث و جسمِ آدم‌ها نیست که سبب آلودگی‌شان می‌شود، بلکه آلودگی‌شان و نجاستشان به‌خاطر اخلاق و دینِ ذهنی است، برای این‌که جسم در مرکزشان است. پس نجاستِ آن‌ها در اخلاقِ دین است. اخلاقشان اخلاقِ زندگی نیست، دینشان هم دینِ یکتایی نیست. دینِ یکتایی یعنی با خداوند وصل بشوی حتماً، به خداوند وصل بشوی، یکی بشوی. عشق یعنی یکی‌ شدن با خداوند پس از این‌که ما از او جدا شدیم و در ذهن افتاده‌ایم. عشق یعنی فضاگشایی و یکی‌ شدن، وصل‌ شدن به زندگی، و این وحدت هم هست. پس وحدت و عشق یک چیز است.

می‌گوید این کسانی که نجس هستند، آن‌ها کسانی هستند که مرکزشان جسم است، به خداوند وصل نمی‌توانند بشوند، طبق آن آیه هم راهشان نمی‌دهند به فضای یکتایی. پس بنابراین آلودگی‌شان به‌خاطر اخلاق و دین است. پس کسی که کارش خُلق حسن دارد و «کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن»، کسی که زمینهٔ فکرش و عملش آن فضا است، زندگی است، فقر است، آن شخص آلوده نیست. کسی که زمینهٔ فکر و عملش من‌ذهنی است و سبب‌سازی است، آن آدم آلوده است. آن آدم کافر است و نجس است.

بنابراین نجس‌ بودن این نیست که شما بگویید من از مثلاً از دین خاصی هستم، بقیۀ دین‌ها همه نجس هستند، چنین چیزی نیست. نجس بودن برحسب مرکز است. در هر دینی شما هستید اگر مرکزتان جسم است، آلوده هستید و نجس حساب می‌شود.

این نجاست بویش آید بیست گام
وآن نجاست بویش از رِی تا به شام
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۹۶)

بو در این‌جا یعنی اثرش، اثر خرابکاری‌اش. این آلودگی که آلودگی اگر دست و پایت مثلاً به کثافت آلوده باشد، بویش بیشتر از بیست قدم نمی‌رود. درست است؟ ولی نجاستِ درونی، آلودگیِ مرکز، فرسنگ‌ها می‌رود، از آن‌ور دنیا به این‌ور دنیا می‌آید. مخصوصاً امروزه که با پیشرفت چه می‌دانم ارتباطات و حمل‌ و‌ نقل و به‌طور کلی تکنولوژی، آثار آلودگی از این‌ور دنیا به آن‌ور دنیا می‌رود، آثار خرابکاری‌اش. شما باید مواظب باشید. آیا مرکزمان فقر است؟ یا مرکز من، بخصوص حواسم به خودم است، از جنس جسم است. اگر جسم است، باید فقر بکنم، کاری به دیگران ندارم. می‌گوید فقط این نیست که خرابکاری‌اش در زمین باشد، خرابکاری‌اش به‌لحاظ تبدیل ما هم اثر دارد. رضوان یعنی نگهبان بهشت.

می‌گوید بنابراین وقتی آن خاصیت‌های خدا‌گونگی و می‌خواهد در انسان بروز بکند، اسمش «حور» است، آن چیزهای خوب و دربان بهشت، این‌ها بو را می‌فهمند، کسی که مرکزش آلوده باشد، دربان بهشت، یعنی دربان فضای گشود‌ه‌شده در را باز نمی‌کند، نمی‌گذارد شما را آن تو.

🔟5️⃣7️⃣ ۳۶ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

بنابراین «ای یگانه»، ای کسانی که همه از جنس خداوند هستید، «هین دوگانه برگزار»، به‌نظر من گرچه مثنوی‌شناسان می‌گویند دو رکعت نماز بخوان، ولی به‌نظر من دارد می‌گوید که همان‌طور که غزل می‌گفت، در دو جهان خودت را تجربه کن، یعنی شما به‌عنوان امتداد خدا در دو جهان، هم در جهان ذهن، انجام دادن، فکر کردن، هم در درون، در دو جهان به‌طور هم‌زمان خودت را تجربه کن. همین شما را دارد می‌گوید، ای دقوقی. تا اگر این‌طوری باشد مزین بشود، آراسته بشود از تو روزگار، یعنی این جهان آبادان بشود، زینت پیدا کند با خرد خداوندی.

پس فهمیدیم الآن دوباره که شما هم در درون، هم در فکر و عمل باید به او زنده باشید. اگر قطع باشی و با من‌ذهنی در ذهن کار کنی، خراب‌کاری خواهی کرد.

و الآن دارد می‌گوید که هر کدام از ما یک پیش‌نماز هستیم، باید فضا را باز کنیم، چون اطراف ما آدم‌ها هستند و یک پیش‌نماز نمی‌تواند کور باشد. کور باشد یعنی مرکزش آلوده باشد. می‌گوید:

ای امامِ چشم‌روشن در صَلا
چشم روشن باید اندر پیشوا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۸۶)

صَلا: نماز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

در شریعت هست مکروه ای کیا
در امامت پیش کردن کور را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۸۷)

گرچه حافظ باشد و چُست و فقیه
چشم‌، روشن بِهْ، و گر باشد سفیه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۸۸)

سفیه: نادان، احمق
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

صلا: نماز. سفیه: نادان. توجه کنید صلا را به‌معنی صلات می‌گیرد و این‌جور کاربردها در مثنوی خیلی زیاد است.

ای امامِ چشم‌روشن در صَلا
چشم روشن باید اندر پیشوا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۸۶)

صَلا: نماز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

دارد به شما می‌گوید، تک‌تک شماها، تک‌تک انسان‌ها به‌صورت امام هستند که راه می‌روند، ناظر جنس منظور را تعیین می‌کند، جنس همه را تعیین می‌کنند، بنابراین چشمشان باید روشن باشد. شما می‌گویید من مسئولیت دارم چشمم باید روشن باشد. چشمم روشن باشد، باید مرکزم فقر باشد، جسم نباشد، هر جسمی باشد یعنی مرکزم آلوده است.

«ای امامِ چشم‌روشن در صَلا» یعنی در نماز. منظور از صلا وصل شدن به زندگی است. منظور از نماز وصل شدن به خداوند است. «چشم روشن باید اندر پیشوا» هر کسی پیشوا می‌شود، پیشوای انسان‌ها، مرکزش باید فقر باشد، چشم مرکزش باید روشن باشد، خلأ باشد، فقر باشد.

‌می‌گوید شریعت اجازه نمی‌دهد که ای بزرگوار کسی که پیشوا شد کور باشد. شریعت اجازه نمی‌دهد یعنی خداوند اجازه نمی‌دهد در این‌جا. حتی در گویا در شریعت هم هست که آدم کور نمی‌تواند امام جماعت بشود. و منظور از امام جماعت شکل مذهبی‌اش نیست، شما وقتی بلند می‌شوید به‌عنوان انسان یا مرکزتان روشن است، در غزل بود که «بر ره او هزار شه، آه شگرف‌حاصلی»، هر کسی که مرکزش فقر باشد، روشن باشد که راه که می‌رود همه را به زندگی زنده می‌کند و این چه محصول خوبی!

پس خداوند اجازه نمی‌دهد کسی که مرکزش جسم است، وقتی هم که جسم است آلوده است دیدش، پیشوای دیگران بشود، حتی اگر حافظ قرآن باشد و زرنگ باشد و فقیه باشد. پس کور اگر خیلی دانش هم داشته باشد، نمی‌تواند پیشوا باشد یا امام جماعت باشد.

«چشم‌، روشن بِهْ، وگر باشد سفیه»، می‌گوید اگر بی‌عقل باشد، اگر چشمش عدم باشد، چشمش روشن باشد، چشم روشن یعنی مرکزش عدم یا فقر. اگر زرنگ نباشد، بی‌عقل باشد، ولی چشمش روشن باشد، این بهتر از این است که یک کسی باشد حافظ قرآن باشد، زرنگ باشد، فقیه هم باشد، ولی مرکزش جسم باشد. درست است؟ مشخص است.

کور را پرهیز نبود از قَذَر
چشم باشد اصلِ پرهیز و حَذَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۸۹)

قَذَر: پلیدی، پلید شدن، در این‌جا یعنی نجاست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

او پلیدی را نبیند در عبور
هیچ مؤمن را مبادا چشم کور
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۹۰)

کورِ ظاهر در نجاسهٔ ظاهر است
کورِ باطن در نجاساتِ سِر است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۹۱)

قَذَر: پلیدی، پلید شدن، در این‌جا یعنی نجاست. پس قذر یعنی آلودگی. تمثیل می‌زند می‌گوید اگر کور معمولی که چشم ندارد راه می‌رود، خب پایش آلوده می‌شود به نجاسات. قدیم مثلاً سگ یا آدم مدفوع می‌کرد پایش می‌خورد. این شخص وقتی کور است، نمی‌تواند ببیند، خودش را آلوده می‌کند. می‌گوید اگر کسی مرکزش جسم باشد، نمی‌تواند آلوده نباشد، قدرت این را ندارد که خودش را تمیز نگه دارد. داریم راجع‌به مرکز صحبت می‌کنیم. فقط کوری ظاهری را دارد مثال می‌زند.

🔟5️⃣7️⃣ ۳۴ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

زآن رَهَش دور است تا دیدارِ دوست
کاو نجویَد سَر، رئیسی‌ش آرزوست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۸)

رئیسی: ریاست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

به این علت راهش به دوست دور شده، یعنی دوست را نمی‌تواند ببیند، برای این‌که هر کسی با عقل من‌ذهنی‌اش می‌خواهد رئیس بشود، سَر زندگی را نمی‌جوید، جست‌وجو نمی‌کند. شما چه؟ شما سَر خداوند و سَر عقل کل را می‌خواهید بگذارید سرتان، یا عقل من‌ذهنی را؟ اگر شما می‌خواهید رئیس بشوید، رئیس همه بشوید، همه را کنترل کنید، پس من‌ذهنی دارید. پس راهتان تا خداوند خیلی دور است.

ای تبریزِ مُشتَهَر، بند به شمسِ دین کمر
زآن‌که مبارک است سر، بر کفِ پایِ کاملی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۴۹۲)

مُشتَهَر: مشهور، ناموَر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

تبریز مشهور، البته این را تبِریز می‌خوانیم قافیه جور دربیاید، تبریزِ مشهور همین انسان است، که وقتی فضایش باز می‌شود، می‌شود اندازهٔ کائنات. مُشتَهَر یعنی مشهور.

ای انسان که به‌لحاظ بله گفتن به خداوند، این‌که خداوند می‌خواهد به بی‌نهایت و ابدیت خودش در تو زنده بشود، مشهوری در کائنات، همه منتظر تو هستند، همه شما را می‌شناسند، هم خداوند می‌شناسد، هم همۀ جمادات، نباتات، حیوانات.

این‌هایی که شنیدی، پس کمر همت و تعهد ببند به این‌که خداوند به‌صورت خورشید از مرکزت طلوع کند، نه که هر لحظه من‌ذهنی را بالا بیاوری و بالای تپه بازی و مسخره‌بازی کنی. نه، الآن متعهد شو به فضاگشایی، متعهد شو به زندگی، بگو هر لحظه من منبسط‌تر می‌شوم.

حُکمِ حق گسترد بهرِ ما بساط
که بگویید از طریقِ انبساط
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰)

بِساط: هر چیزِ گستردنی مانند فرش و سفره
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

بگویید من پس از این هر اتفاقی که می‌افتد بدون قید و شرط منبسط خواهم شد. من می‌خواهم زندگی که می‌خواهد به بی‌نهایت و ابدیت خودش در من زنده بشود، گفته من بی‌نهایتم را که به‌صورت کشت اول در او کاشتم، من هم گفتم بله من هم قبول دارم، من کارهایی می‌کنم در جهان، در جهان فانی و موقتی که تو به بی‌نهایت خودت زنده بشوی، برای این کار هر لحظه خواهم گفت بله، بله، بله، بله با انبساطم، من به تو کمر بستم.

زآن‌که سری مبارک است، سر مبارک، عقل مبارک چه هست؟ که هر لحظه اتفاقات خوب بیفتد، که بر کف پای کاملی باشد. کامل، خود خداوند است یا آدم‌هایی مثل مولانا و بزرگان. سر ما موقعی، عقل ما موقعی مبارک است که در کف پای بزرگان باشد یا خداوند باشد. پس تو یا عقل من‌ذهنی را می‌گذاری کنار، فضا را باز می‌کنی، وصل می‌شوی به صُنع خداوند یا حزم می‌کنی و از مولانا استفاده می‌کنی. درست است؟

پس تبریز این تبریزِ مکانی نیست. چون تبریز، شمس تبریزی از آن است، از اهل آن‌جا است، دارد تمثیل می‌زند، شمسِ خداوند را می‌گوید نه شمس. شمس تبریزی در این‌جا انسان نیست.

«ای تبریزِ مُشتَهَر» ای انسانی که از جنس بی‌نهایت و ابدیت هستی، همه‌‌چیز در تو جا می‌شود، همه‌‌چیز در تو اتفاق می‌افتد، تو اتفاق نیستی. به اتفاقات کمر همت نبند، به اتفاقات متعهد نشو، از اتفاقات زندگی نخواه، بلکه به شمس دین یعنی طلوع خورشید خداوند از درون تو، کمر همت ببند، برای این‌که این سَر مبارک است.

هرچه فضا گشوده‌تر می‌شود خود تو و زندگی از مرکزت طلوع می‌کند می‌آیی بالا به‌صورت خورشید، آن عقل مبارک است و آن موقع خواهی دید که من‌ذهنی صفر شده، برای این‌که کفِ پای یک بزرگی شده، بسیار متواضع شده، به‌عنوان من‌ذهنی از خودت رأی نداری، فکر نداری، من‌های ذهنی‌ات سبب‌سازی نمی‌کنند، بلکه زندگی است که از طریق شما فکر می‌کند و عمل می‌کند.

خب این تبریز مشهور، انسان مشهور [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] گیر افتاده در ذهن. الآن با فضاگشایی [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] کمر همت بست، پس کمر همت بستن، کمر تعهد بستن به زندگی معنی‌اش این است که بعد از این لحظه‌به‌لحظه فضاگشایی خواهد کرد و زندگی می‌دانید هر لحظه در کار جدید است، هر لحظه در فکر جدید است، با فکر و عمل جدید زندگی شما را تغییر خواهد داد. امروز این‌ها را همه را دیدیم.

پس «بند به شمسِ دین کمر» یعنی هر لحظه فقیر و فقیرتر بشو، هر لحظه یک چیزی را شناسایی کن و بینداز و مرکزت را صاف کن. این هم از فردوسی است:

🔟5️⃣7️⃣ ۳۲ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

«راهِ بیان برُفتمی، لیک کجاست واصلی؟» شما می‌گویید من می‌خواهم وصل بشوم. روی خودتان کار کنید. اگر فقر را آوردید مرکزتان، حاصل عالی را هم که دیگران به‌وسیلهٔ ارتعاش مرکز شما به زندگی زنده بشوند خواهد شد، ولی شما برای آن کار نیستید.

همین‌که بگویید من می‌خواهم فقر را بیاورم دیگران را زنده کنم، آن خاصیت از بین می‌رود. توجه می‌کنید؟ حتی شما فقر را نمی‌آورید مرکزتان به دیگران کمک کنید. شما به‌عنوانِ یک وظیفه که گفتید من بله می‌گویم، شما به زندگی زنده می‌شوید، بقیه‌اش دست شما نیست. دیگر چه کسی زنده می‌شود، چه نمی‌شود، چه از مرکزتان صادر می‌شود، این دست زندگی است.

جان بجهان و هم بجه، سر بمکش، سَرَک بنه
گرچه درونِ هر دو دِه، نیست درونِ قابلی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۴۹۲)

سَرَک بنه: تسلیم شو، سر فرود آور.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

ها! می‌گوید جانت را از این فضای همانیدگی [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] بجهان، یعنی فضا را باز کن بگذار شما ناظر جنس منظور را تعیین می‌کند. همین‌که شما ناظرِ ذهنتان بشوید، وجود شما از آن‌جا می‌جهد. ممکن است یک‌دفعه بجهد، ممکن است یواش‌یواش بجهد.

هر دفعه که یک همانیدگی می‌آید و شما آن را می‌بینید به‌صورتِ حضور ناظر، آن وجود شما، آن قسمت از وجود شما که در آن سرمایه‌گذاری شده می‌جهد. شما می‌توانید با آن بجهید، یعنی از ذهن به‌طور کلی بجهید. هر همانیدگی که زندگی را در شما آزاد می‌کند فرصتی است برای ایجاد فقر در مرکزتان که شما را با فاصلهٔ بین دو فکر آشنا می‌کند، با خلأ، با عدم که زندگی است.

هم «بجهان و هم بجه»، هم «بجهان و هم بجه»، هم زندگی را از همانیدگی‌ها آزاد کن، خودت هم بجه، بپر. «سر بمکش» یعنی مقاومت نکن. «سَرَک بنه»، این سر کوچک من‌ذهنی را بنِه، تسلیم شو. سَرَک یعنی سرِ کوچک، کاف تصغیر است.

می‌گوید من می‌گویم زندگی را بجهان و خودت هم بجه، سرت را بگذار و مقاومت نکن، این سر کوچک است، عقل من‌ذهنی است. این عقل را ول کن، آن یکی عقل بیاید. اما این را به شما هشدار می‌دهم، «درونِ هر دو دِه»، هر دو دِه یعنی دویی زندگی. دویی زندگی چه از لحاظ ذهنی وضع خوب است، چه از لحاظ ذهنی وضع بد است، دو دِه یعنی این.

«گرچه درونِ هر دو دِه». انسان‌ها وقتی من‌ذهنی دارند، در ذهن زندگی می‌کنند، با عقل من‌ذهنی زندگی می‌کنند یا بر‌حسب همانیدگی‌ها شکوفا می‌شوند، شما می‌گویید من جوان هستم، به‌به‌به! خانواده درست کردم، بچه دارم، بیزینس (کسب و کار :business) دارم، همه‌چیز خوب است، پولم دارد روزبه‌روز زیادتر می‌شود، حالم خوب‌تر می‌شود، حالا حال من نمی‌دانید حال من‌ذهنی‌تان است. درست است؟

بعد دیگر وقتی من‌ذهنی داریم و هی می‌خواهیم تأیید بگیریم، توجه بگیریم، دیده بشویم، این می‌رود به‌سویِ فرعونیت، این یک «دِه». یعنی هرچه وضع از نظر مادی و ذهنی خوب می‌شود، ما چون فقر بلد نیستیم، شُکر بلد نیستیم، می‌شویم فرعون. آی مردم ما را ببینید، ما از شما بهتر هستیم، به ما احترام بگذارید، ارزش ما را بدانید، عقل من از شما بیشتر است. می‌رود به‌سوی یک «دِه»، دِهِ شکوفا شدن بر‌حسب من‌ذهنی.

یک دِه دیگر که هیچ موقع این‌جا نمی‌ماند، قطبش آن طرف، یک‌دفعه می‌بینید صفحه عوض شد، افتادیم پایین، همه‌چیز خراب شد. شما این را در مثال‌های که از زندگی معمولی بزرگ‌تر است، مثلاً زندگی شاهان یا آدم‌های قدرتمند می‌بینید. یک‌دفعه آن بالا هستند، دیگر خدا را بنده نیستند، هر کاری دلشان می‌خواهد می‌کنند. یک‌دفعه می‌افتند پایین، آن یکی قطب، بیچاره می‌شوند. قدرت را از دست می‌دهند، پولشان را از دست می‌دهند، شروع می‌کنند به نالیدن، شکایت کردن، آقا به ما رحم کنید، ما حالا اشتباه کردیم، ما اصلاً نمی‌فهمیدیم، از این چیز‌ها.

«هر دو دِه»، ذهن دوتا دِه دارد، وضع خوب، وضع بد. وضع خوب فرعونیت، وضع پایین گله و شکایت، سختی، آقا نمی‌توانیم، بیچاره شدیم. درون هیچ‌کدام از این‌ها که از ذهن ساخته شده چیز قابلی نیست. می‌گوید شما در این دو دِه نباشید.

پس شما با حزم می‌گویید نه وضع خوب می‌شود درست است، نه وضع بد می‌شود درست است، اصلاً برای من فرق نمی‌کند، من باید فقر را پیدا کنم، من باید بجهم از این دویی، از این خوب و بد بودن. توجه می‌کنید؟

«جان بجهان و هم بجه، سر بمکش»، فقط نکته این است که سر را نکِشی، مقاومت نکنی، درنروی، نشنوی بگویی که فهمیدم، حالا بعداً ببینیم چه می‌شود، این سر کشیدن است. سَرَکت را، سر کوچک من‌ذهنی را بنه، تسلیم شو، فضا را باز کن، فقر را بیاور، به گنج رو بیاور. درست است؟ [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] بگذار فضا باز بشود، بگذار گنجِ فقر را زیر این خاک پیدا کنی.

🔟5️⃣7️⃣ ۳۰ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

💠💠💠پایان بخش دوم💠💠💠

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
دید غرض که فقر بُد بانگِ الست را «بلی»

عالمِ خاک همچو تَل، فقر چو گنج زیرِ او
شادیِ کودکان بُوَد، بازی و لاغ بر تلی

چشمِ هر آن‌که بسته شد، تابشِ حرص خسته شد
وآن‌که ز گنج رَسته شد، گشت گران و کاهلی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۴۹۲)

تَل: تودۀ بزرگ خاک یا شن، تپه، پُشته
لاغ: بازی، شوخی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

دیگر این سه بیت را فهمیدید، خیلی خلاصه دوباره من مرور می‌کنم. پس «هر بشری» به ما گفت بشر‌ها با همدیگر اختلاف ندارند، تفاوت ندارند، فقط در جسم و در ظاهر اختلاف دارند. پس این ظاهر نباید مورد تأکید شما باشد، پس شما از مزاحمت تفاوت بین بشر‌ها بیرون آمدید، همه را از جنس خودتان می‌بینید و این عشق است.

«هر بشری»، شما به آن زندگی و فقر توجه کن که دیگران را از جنس خودت ببینی و او را زنده کنی. و «صاف شد»، پس اضافات را می‌اندازی. «در دو جهان» یعنی جهان درون، فضای گشوده‌شده و در جهان فکر و عمل را داشتن، پس دل زندگی، همان یک زندگی دارد زنده می‌شود و این اسمش فقر است و این غرض زندگی و غرض شما، مقصود شما هم هست.

«بانگ اَلَست» هر لحظه می‌آید و گفتیم به‌صورت ناکامی می‌آید و شما بله می‌گویید، هر لحظه بله می‌گویید، عالم انجام دادن، عالم فکر کردن، عالم داشتن، عالم تعلقات یعنی در ذهن بودن، عالم خاک است. فقر گنج زیر این تپه‌ است. شما باید تپه را با کلنگ بکَنید و گنج را پیدا بکنید و شادیِ یا خوشیِ کودکانهٔ هفتادساله، هشتادساله نکنید که من این را دارم تو نداری، حق با من است، در بحث من به تو غالب می‌شوم، من بیشتر از تو می‌دانم، پس خوشحال هستم.

پس هر کسی که حال من‌ذهنی‌اش را می‌خواهد خوب کند این خوشی کودکانه می‌کند. این نیست، باید به شادی اصیل و صنع زندگی زنده بشوید. پس این بازی و مسخره‌بازی بالای تپه درحالی‌که زیرش گنج است، این کار ما نیست. چشم ما باید بسته بشود به همانیدگی‌ها و تابش حرص، نیروی کشش به من‌ذهنی و زیاد کردن همانیدگی‌ها باید ضعیف بشود و یواش‌یواش از گنج فقر، به‌وسیلهٔ گنج فقر «رَسته» بشویم از من‌ذهنی و اولش با گرانی و کاهلی به‌وجود می‌آید. یعنی شما حوادث زندگی، گفتیم شما کوه هستید به شما اثر نمی‌کند و آرام فکر می‌کنید. بیت‌های زیادی خواندیم برای این سه‌تا بیت که شما را باید تغییر بدهد.

گنجِ جمالِ همچو مه، جانْش بدیده گفته: خَه
بر رهِ او هزار شه، آه شگرف حاصلی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۴۹۲)

خَه: آفرین، احسنت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

یعنی «گنجِ جمالِ همچو مه» همان فقر است یا جمال خداوند یا زندگی است. این شخصی که رَسته شد، رَسته شد چه‌کار کرده؟ چه‌جوری آزاد شده؟ فضا را باز کرده یا اتفاق این لحظه را جدی نگرفته فضا باز شده. آن فقر بین دوتا فکر خودش را به او نشان داده، این مثل ماه می‌ماند یعنی زیبا است. گنجِ جمالِ مانندِ ماه زیبا، خردمند، دارای تمام خاصیت‌های یوسفی، دارای حس امنیت، هدایت، قدرت، عقل، ماه یعنی این‌ها. «گنجِ جمالِ همچو مه» یعنی همان فقر، جانش بدیده، جان انسانی که رسته شده، جان شما باید ببیند بگوید به‌به! به‌به! به‌به! درست است؟ نگوید اَه اَه این چیست. کسی که زیر حرص است، می‌خواهد همانیدگی زیاد بشود، اگر به زندگی زنده بشود هم می‌گوید این چه بود؟ من می‌خواهم این زیادتر بشود.

«گنجِ جمالِ همچو مه، جانْش بدیده گفته: خَه» گفته به‌به! چه اتفاق می‌افتد اگر شما به این فضای گشوده‌شده، به این فقر به‌به بگویید؟ هرجا می‌روید، هر کسی جلویتان می‌آید آن‌ها را از جنس شاه می‌کنید، شاه یعنی خداوند. زندگی را وقتی در درونتان دیدید با ارتعاش روی انسان‌ها اثر می‌گذارید، هزاران‌تا شاه جلوی رویتان را می‌بینید.

🔟5️⃣7️⃣ ۲۷ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

چون مرا، تو آفریدی کاهلی
زخم‌خواری، سست‌جُنبی مَنبلی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۵۲)

زخم‌خوار: صدمه‌دیده، زخم‌خورده
سست‌جُنب: سست‌حال
مَنبل: تنبل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

بر خرانِ پشت‌ریشِ بی‌مُراد
بارِ اسبان وَ اسْتَران نتوان نهاد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۵۳)

پشت‌ریش: پشت‌زخم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

کاهلم چون آفریدی، ای مَلی
روزی‌ام دِه هم ز راهِ کاهلی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۵۴)

کاهل: تنبل
مَلی: مخففِ مَلیء، بی‌نیاز و غنی، توانگر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

زخم‌خوار یعنی صدمه دیده. سُست‌جُنب: سُست‌حال. مَنبَل: تنبل. پشت‌ریش: پشت‌زخم. کاهِل باز هم تنبل. مَلی: مخفّفِ مَلی، بی‌نیاز و غنی، ای توانگر که از صفات خداوند است.

خب این‌ها مربوط به کاهِلی است. کاهِلی در این‌جا مثبت است. کاهِلی معنای این است که شما یواش‌تر فکر می‌کنید، تأمل دارید، می‌فهمید چه فکری، چه عملی می‌کنید، نتیجه چه خواهد شد، ولو هنوز تبدیل نشدید. فکر شما از کجا آمد؟ نتیجهٔ این فکر چیست؟

ما داریم به خداوند می‌گوییم. چون من را کاهِل آفریدی و درضمن زخم‌خوار هم هستم، من زخم‌ها را می‌پذیرم، سختی را می‌پذیرم، و همانیدگی‌ها را از مرکزم دور می‌کنم، سست‌جُنب هستم. این‌جا «سست‌جُنب» و «مَنبَل» مثبت است، یعنی آرام حرکت می‌کنم، یواش فکر می‌کنم. شما عجله نکنید در فکر کردن. تندتند که با من‌ذهنی فکر می‌کنیم ما مسئله می‌آفرینیم.

می‌گوید که به من‌های ذهنی، «بر خرانِ پشت‌ریشِ بی‌مراد» یعنی من‌های ذهنی، خَرانی که پشتشان زخم است و بی‌مراد شدند، می‌نالند، نمی‌دانند که «بی‌مرادی شد قلاووزِ بهشت». بانگِ اَلَست به‌صورت بی‌مرادی می‌آید، شما باید فقر را بیاورید مرکزتان.

می‌گوید این خرانِ پشت‌زخمِ بی‌مراد نمی‌توانند بار را حمل کنند، «بارِ اسبان و استران نتوان نهاد» یعنی بار عاشقان را نمی‌شود نهاد. این بار که شما الآن تحمل می‌کنید فقر را بیاورید و بی‌نیاز بشوید از آن چیزی که همانیدگی ارائه می‌کند، می‌گویید که این آفل است، این از جنس ذهن است، این از جنس حرص است، اگر پولم زیاد بشود زندگی‌ام زیادتر نمی‌شود، اگر فلانی بیاید به زندگیِ من که لَه‌لَه می‌زنم زندگی‌ام زیادتر نمی‌شود، سختی می‌آورد برای من، من باید فقر را بیاورم و این کار سخت است. پس بنابراین شما مثل خرانِ پشت‌ریش و بی‌مراد شکایت نمی‌کنید.

بعد می‌گویید من که عاشقم، الآن شما به خداوند می‌گویید، کاهلم، بله، الآن دیگر بر‌حسب تو فکر می‌کنم، تندتند فکر نمی‌کنم. «کاهلم چون آفریدی»، تو من را به جنس خودت آفریده‌ای، گفتی از جنس من باش، همان «بله» است، من هم «بله» گفتم. ای بی‌نیاز، «روزی‌ام دِه هم ز راهِ کاهلی». گفتم «مَلی» یعنی غنی، توانگر. پس کاهلم، چون من را کاهل آفریدی، آیا شما را کاهل آفریده؟ بله شما را هم، همه را کاهل آفریده.

گفته اول حزم، بعداً بر‌حسب من فکر کنید. شما فکر نمی‌کنید، من فکر می‌کنم، «ما کمان و تیراندازش خداست». من فضاگشایی می‌کنم تو فکر کن. من منقبض نمی‌شوم که خودم فکر کنم. توجه می‌کنید؟ این‌ها چیزهای ساده‌ای است دیگر، می‌شود فهمید و عمل کرد.

چون من را کاهل آفریده‌ای ای توانگر، ای خداوند، هم از راه کاهلی روزی به من بده. این کاهلی، تنبلی نیست ها! برویم خانه بنشینیم، بگوییم من کار نمی‌کنم. این کاهلی بر‌حسب زندگی فکر کردن است. می‌گوید:

کاهلم من، سایه‌خُسپم در وجود
خفتم اندر سایهٔ این فضل و جود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۵۵)

سایه‌خُسپ: کنایه از افراد تنبل و بیکار
جود: بخشش
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

کاهلان و سایه‌خُسپان را مگر
روزیی بنوشته‌یی نوعی دگر؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۵۶)

کاهلان: تنبلان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

هرکه را پایی‌ست، جوید روزیی
هر که را پا نیست، کُن دل‌سوزیی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۵۷)

ببینید این بیت‌ها خیلی زیبا هستند. «سایه‌خُسب» کنایه از افراد تنبل و بیکار. سایه‌خُسب یعنی زیر سایهٔ خداوند با فضاگشایی خوابیدن. جود‌: بخشش. کاهلان، باز هم تنبلان. این‌ها همه مثبت است. توجه می‌کنید؟ می‌گوید من دیگر بر‌حسب من‌ذهنی فکر نمی‌کنم، کاهلم، بر‌حسب تو. من‌ذهنی می‌گوید این چه فکری است که یواش‌یواش فکر می‌کنی، تندتند فکر کن، تندتند کار کن! نه، من تأمل دارم.

من می‌خواهم حَزْم کنم، من سوءظن دارم به تمام فکرهای من‌ذهنی، به تمام کسانی که تندتند در ذهنشان فکر می‌کنند، مسئله می‌آفرینند. «کاهلم من»، در سایهٔ تو با فضاگشاییِ خودم می‌خُسبم، سایه‌خُسبم. در سایهٔ خداوند می‌خوابم، نه در سایهٔ من‌ذهنی. من در سایهٔ فضل و بخششِ تو خوابیده‌ام. من منتظر فضل و بخشش و عقل تو هستم.

🔟5️⃣7️⃣ ۲۵ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

یک کسی که بوزینه‌صفت است و این خردورزی و تشخیص و این‌که با ابزار فضاگشایی ما دوباره می‌توانیم فقر را در مرکزمان به‌وجود بیاوریم و وصل بشویم به خداوند، این را اگر زیر پا له می‌کند، حتی کاه هم برایش زیادی است. کاه یعنی حیوان است، ولی به‌اندازهٔ حیوان نیست. ببینید خر‌ها همدیگر را اذیت نمی‌کنند که، به ما کمک می‌کنند، بار می‌برند. ولی ما انسان‌ها وقتی بوزینه‌صفت می‌شویم، از همدیگر تقلید می‌کنیم یا از یکی تقلید می‌کنیم که او هیچ‌چیز نمی‌داند، او وصل نیست.

اما از پیغمبر‌خویان بر نبی‌خویان، پیغمبران فضا را باز کردند، دوباره وصل شدند به زندگی، از آن‌ور پیغام آوردند، دراین‌صورت مهر خداوند و ابر رحمت خداوند نثارشان باد. درست است؟ رحمت خداوند به‌صورت ابر او به سَر ما می‌بارد و گرمای عشق او، نثارشان باد.

کسی که مقاومت کند در ذهن، لجبازی کند، می‌گوید من بالای تپه می‌خواهم بازی کنم، مسخره‌بازی کنم، می‌خواهم تقلید کنم، این لجاجِ کفر است. این می‌گوید روش زندگی بوزینه‌ است. شما نباید من‌ذهنی را به‌ اصرار نگه دارید. نباید تن بدهید به این‌که من پندار کمال دارم، من می‌دانم، من کوچک می‌شوم. یک چیزی که موقتی است، بدن ما، فکرهای ما، من‌ذهنی ما، این‌ها چه ارزشی دارد که برای این‌ها ما از زنده شدن به بی‌نهایت خداوند که برای این کار آمدیم صرف‌نظر کنیم که دیگران بگویند شما قوی‌تر از ما هستید، پول‌دارتر از ما هستید، بهتر از ما هستید. تأیید‌طلبی، توجه‌طلبی یعنی چه اصلاً در این بازی؟

«آن لِجاجِ کفر» اصرار به داشتن من‌ذهنی و ادامهٔ آن قانون بوزینه‌ است، «وآن سپاس و شُکر» یعنی قدر فضاگشایی را دانستن و وصل شدن به زندگی راه روشن پیغمبران را می‌گوید. و شما ببینید که با بوزینه‌صفتان این پرده‌دَری‌ها چه بلایی سرشان آورد؟ چه به روزشان آورد؟ و با نبی‌رویان، پارسایی و پرهیز چه‌کار کرد؟ خب نبی‌رویان واقعاً به زندگی زنده شدند، بوزینه‌صفتان فقط آبروی خودشان را برده‌اند. از این آبروریزی بیشتر که ما می‌گوییم امتداد خداوند نیستیم؟ این‌که خداوند می‌گوید من به بی‌نهایتم می‌خواهم در تو زنده بشوم، شما را ابدی بکنم، نامیرا بکنم، شما را از دید این چیز موقتی بیرون بیاورم، از من‌ذهنی بیرون بیاورم و ما من‌ذهنی را ادامه می‌دهیم و آبروی خودمان را می‌بریم، کوچک می‌کنیم خودمان را، بی‌ادبی‌مان را ثابت می‌کنیم. این‌ها را شما هِی تکرار کنید.

این بیت را خواندیم:

چشمِ هر آن‌که بسته شد، تابشِ حرص خسته شد
وآن‌که ز گنج رَسته شد، گشت گران و کاهلی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۴۹۲)

من دلم می‌خواهد واقعاً این گران و کاهلی را شما خوب بفهمید. گفتیم گران کسی است که واقعاً وقتی فضا را باز می‌کنید، این حوادث و ناکامی‌ها روی شما اثر نمی‌گذارد که شما را بکشد دوباره به ذهن یا حرص روی شما اثر نمی‌گذارد اگر گران باشید و کاهل هم کسی که یواش‌یواش فکر می‌کند تأمل دارد، گفتم کاهل یعنی اولش یا حزم دارد، اگر فضا به‌اندازهٔ کافی باز نشده، شما حزم دارید. درست است؟

چشم هر آن کسی که به ذهن بسته شد، به همانیدگی‌ها بسته شد، حرصش کمتر می‌شود و از گنجِ فقر رَسته می‌شود، آزاد می‌شود. بر‌اساس گنجِ فقر از کشش همانیدگی‌ها و فضای ذهن آزاد می‌شود، رَسته می‌شود و گران و کاهل می‌شود. چند بیت هم می‌خوانم.

حَزم چه‌بْوَد؟ بدگمانی بر جهان
دَم ‌به‌ دَم بیند بلایِ ناگهان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۱)

حَزم: دوراندیشی، تأمّل با هشیاری حضور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

می‌گوید حَزم چیست؟ که به جهان، جهان کی‌ها هستند؟ جهان انجام دادن و داشتن و فکر کردن بر‌حسب من‌ذهنی، بر‌اساس سبب‌سازی به این بدگمان بشوی که من بر‌اساس من‌ذهنی فکر می‌کنم، باید بدگَمان بشوم یا بدگُمان بشوم که این به من لطمه خواهد زد.

در این‌جا گفت «خاک». بله؟ «عالمِ خاک همچو تَل» من به عالم خاک بدگمان بشوم، حَزم این است و دم‌به‌دم بلای ناگهان را ببیند. درست است؟ که خداوند با «قضا و کُنْ‌فکان» اگر من بر‌حسب همانیدگی‌ها عمل کنم، بر‌حسب عقل او عمل نکنم، من را گرفتار خواهد کرد.

در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشش اختر را مقادیری نماند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵)

اختر: ستاره، در این‌جا مراد همانیدگی‌ها هستند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

شما الآن می‌بینید فقر همان نوری است که خورشید، منظور از خورشید خداوند است، خداوند در دل ما مستقر می‌کند. «در دلش خورشید»، خداوند به‌صورت فقر این نور را مستقر کند، اختر‌ها، همانیدگی‌ها از چشم ما می‌افتند.

🔟5️⃣7️⃣ ۲۳ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

نفْس و شیطان هردو یک تن بوده‌اند
در دو صورت خویش را بنْموده‌اند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)

این را می‌دانید. من‌ذهنی و شیطان هر دو از یک جنس هستند، اما جنس اصلی من از جنس خداوند است. این چیزی که ما تجربه می‌کنیم به‌صورت موقت و فضول شده و یک مَنیّتی توی آن ایجاد شده، این نمایندهٔ ابلیس است، سختی ایجاد می‌کند. پس بنابراین ما زیر فریب شیطان هستیم، درنتیجه سیلی‌باره هستیم.

حالا این را می‌خوانم، شما اگر روی خودتان کار کنید، باید واقعاً پنهان‌پری کنید، نباید جار بزنید من روی خودم کار می‌کنم، برای این‌که مردم حسود هستند، نمی‌توانند تحمل کنند شما شاد بشوید، شما فضا را باز کنید به خداوند تبدیل بشوید. هر کسی می‌آید شما انتظار نداشته باشید می‌آید به شما خوبی کند، احتمال این‌که از جنس من‌ذهنی باشد و حسود باشد بالای ۹۵ درصد است.

پس بنابراین در جهان سیلی‌باره زندگی می‌کنیم، تقریباً به هر کاری که دست بزنید ممکن است خودتان اول، اول خودتان بعد دیگران برای شما سختی ایجاد کنند. و منشأ سختی ایجاد نکردن و ایجاد آبادانی از درونِ شما شروع می‌شود.

شما اول شروع کنید بگویید من به خودم سختی و درد نخواهم داد، ببینید چه می‌شود. یواش‌یواش می‌بینید که به دیگران هم نمی‌دهید. به دیگران که نمی‌دهید دیگران هم به شما نمی‌دهند. بعد این فضا گشوده می‌شود، این فضای گشوده‌شده یک جایی است که شما آن‌جا می‌توانید امن زندگی کنید.

پس مردم نمی‌آیند به شما کمک کنند، انتظار کمک نداشته باشید، خودتان به خودتان باید کمک کنید. اول از خودتان شروع کنید، بعد عادت کنید به دیگران سختی ندهید تا دیگران هم به شما سختی ندهند.

هر موقع سختی به خودتان می‌دهید، بدانید که زیر فریب شیطان هستید و امتداد شیطان هستید، درحالی‌که ما با «بله» گفتن، با «فقر» باید امتداد زندگی بشویم. هر موقع سختی می‌آید از خودتان بپرسید من امتداد ابلیس هستم یا امتداد خدا؟ خواهید دید امتداد ابلیس هستید وگرنه سختی نمی‌آمد.

به‌طوری‌که، این بیت را خواندیم فقط این‌ها را تکرار می‌کنم که راه را صاف کنیم برویم غزل را بخوانیم دوباره، این ابیات به شما کمک می‌کنند که شما از عوامل مختلفی کمک بگیرید برای تغییر خودتان.

واللَّـه ار سوراخِ موشی دررَوی
مُبتلایِ گربه‌چنگالی شَوی‏
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۳)

در این جهانِ سیلی‌باره شما از سیلی و سختی نمی‌توانید فرار کنید، مگر در درون گنجِ فقر را پیدا کنید، فقط. اگر بروید سوراخ موش هم قایم بشوید می‌بینید یک گربه‌ای دستش را کرده هی شما را تهدید می‌کند، دارد این را می‌گوید.

چرا می‌گوید سوراخ موش؟ برای این‌که ما با من‌ذهنی درواقع مثل موش هستیم. اول پرنده بودیم، همانیدگی که ما را تهدید کرد کَندیم رفتیم موش شدیم زیر زمین. این‌ها را در ابیاتی خوانده‌ایم قبلاً.

اما توجه کنید، می‌گوید مولانا که این لحظه بهار زندگی است. اصلاً بدون برو برگرد. برای هر کسی می‌تواند بهار باشد، می‌تواند روز خوبی باشد، درست است؟ این‌ها را از دفتر ششم خواندیم، تکرار می‌کنم:

چون فرو گیرد غمت، گر چُستی‌ای
زآن دَمِ نومیدْکن وا جُستی‎ای
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۴)

گفتی‎اش: ای غصهٔ مُنکِر به حال
راتبهٔ اِنعام‌ها را زآن کمال
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۵)

راتبه: دائم، ثابت، مستمری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

گر به هر دَم نه‎ات بهار و خرّمی‌ست
همچو چاشِ گُل تنت انبارِ چیست؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۶)

چاش: غلّهٔ پاک کرده، خرمن کوفته، در این‌جا مطلق خرمن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

راتِبه: دائم، ثابت، مُستمرّی. چاش یعنی خرمنِ کوفته، در این‌جا مطلق خَرمن یا خِرمن. ببینید می‌گوید اگر دلت می‌گیرد، غم شما را بگیرد، اگر زرنگ باشی، خردمند باشی، از همین «دَمِ نومید‌ْکن» می‌پرسی، به او می‌گویی که‌ ای من‌ذهنی که به‌صورت غصهٔ مُنکِر به حال خوب خداوند هستی و شما مُستمرّی و رحمت خداوند را که هر لحظه از او می‌آید مُنکِر هستی جلویش را می‌گیری با مقاومت، یعنی هر لحظه به‌صورت یک حقوق و مُستمرّی رحمت از او می‌آید، «زآن کمال» یعنی خداوند، اگر هر لحظه برای تو بهار نیست، پس این تَن تو چرا پُر از گل است؟

منظورش این است که «همچو چاشِ گُل»، مانند خرمن گل، تن تو، یعنی تمام وجود تو، تن جسمی تو پر از چه است؟ پر از خداوند است. ۹۹/۹۹ درصد درون ما «چاشِ گُل» است، یعنی خرمن گل است، یعنی پر از خداوند است، پر از زندگی است. درست است؟ می‌گوید که تو پر از گل هستی، اگر پر از گل هستی پس بهار هستی، چرا به‌صورت من‌ذهنی حرف‌های بد می‌زنی؟ حرف‌های مسئله‌ساز می‌زنی؟ ها؟

🔟5️⃣7️⃣ ۲۱ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

پس بنابراین حزم دو جور است، حزم بر‌اساسِ ذهنی و حتی من‌ذهنی، حزم بر‌اساس فضای گشوده‌شده. آن حزم فضای گشوده‌شده عالی است، ولی حزم در ذهن، استدلال و این‌که شما می‌گویید این فکر و عمل من را چه کسی تعیین کرد؟ دیگران اِلقا کردند یا خودم درست کردم؟ این فکر و عملِ من بالاخره عاقبت به کجا خواهد رسید؟ من را به کجا می‌برد؟ این حزم است.

آیا من فضا را باز کنم به فقر برسم؟ یا با همین من‌ذهنی زندگی‌ام را خراب کنم، این حزم است، این دوراندیشی است، درست است؟ پس حزم یک جورهایی دارید رو می‌آورید به فقر، می‌گویید من نه، من باید گنجِ فقر را در زیر این تپه پیدا کنم.

اما توجه کنید وقتی فقر می‌آید شما نسبت‌بهِ ذهن گیج و فانی می‌شوید. و درضمن شما باید با زبانِ حال و عملاً بفهمید که، یعنی تجربه کنید، این واژهٔ «دید» را دارم عرض می‌کنم. «هر بشری که صاف شد در دو جهان ورادلی»، دید، «دید غرض که فقر بُد بانگِ الست را «بلی»». «دید» یعنی شما با حال و قال می‌بینید. حال یعنی، نه حال من‌ذهنی، بلکه یک حالی که از این فضای گشوده‌شده برای شما به‌وجود می‌آید که شادی بی‌سبب و آرامش بی‌سبب دارد. خداوند آرامش و شادی و صُنع بی‌سبب است. باورهای قبلی شما سببِ فکرهایتان نمی‌شود، بلکه یک فکر جدیدی از این فضای خلأ، خلأ به‌وجود می‌آید.

توجه کنید هرچه که درست می‌شود، توی این خلأ است. فضای گشوده‌شده خلأ است. فاصلهٔ بین دو‌تا فکر خلأ است. اگر تمرکزتان را بتوانید به فاصلهٔ دو‌تا فکر بگذارید، این باز می‌شود، این فقر است، این خداوند است، این، این لحظه ‌است، این بی‌نهایت و ابدیت شما است، این جنس شما است، جنسِ اصلی شما است. فکر جنس شما نیست، جنسِ اصلی شما نیست. فکر‌ها متلاشی می‌شوند از بین می‌روند، فکر‌ها دِمُده می‌شوند. یک فکری که دیروز برایش افتخار می‌کردی، امروز ننگتان می‌آید می‌گویید این به درد نمی‌خورد. پس فکر‌ها موقتی و آفل هستند و فاصله‌شان که همان عدم است، فقر است، همین خداوند است، این درست است.

بنابراین شما باید آن را به‌صورتِ حال ببینید، درک کنید و قالش هم، فکرش هم در شما اظهار می‌شود. در یکی از بیت‌ها هست می‌گوید: «راهِ بیان برُفتمی، لیک کجاست واصلی؟» می‌گوید جارو می‌کردم راه بیان را، یعنی این خاک‌روبه‌ها را، باورهای قدیمی را جارو می‌کردم تا خداوند خودش را از شما بیان کند، اما شما مقاومت می‌کنید و وصل نمی‌شوید به زندگی.

چونکه حیران گشتی و گیج و فنا
با زبانِ حال گفتی اِهْدِنا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۲)

زبانِ حال: وضعیت ظاهری و حالات رفتاریِ شخص که بیان‌گرِ اندیشه یا احساسِ او باشد.
اِهْدِنا: ما را هدایت کن.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

زَفتِ زَفتست و چو لرزان می‌شوی
می‌شود آن زَفت، نرم و مُستوی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۳)

زَفت: بزرگ، فربه
مُستوی: برابر، یکسان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

زآنکه شکلِ زَفْت بهر مُنکِر است
چونکه عاجز آمدی لطف و بِر است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۴)

زَفت: بزرگ، فربه
عاجز آمدن: درماندن، به ستوه آمدن، به مَجاز یعنی صفر شدنِ مقاومت و قضاوت
بِر: نیکی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

مُستوی: برابر، یکسان یا آن انرژی حضور. بِر یعنی نیکی. زَفت: بزرگ. اِهْدِنا: ما را هدایت کن، به‌عنوان مثال آمده.

اگر شما در این فضای فقر حیران بشوی، حیران یک حالتی است که شما واقعاً نمی‌دانید این فضای خلأ چه‌جوری شما را تبدیل می‌کند. تا این خلأ را شما تجربه نکنید، شما متحول نمی‌شوید.

اگر حیران بشوی و نسبت‌به ذهن گیج بشوی و فهمیدی که نسبت‌به این جسمِ من‌ذهنی فانی شدی، آن موقع به‌صورت عملی، همان دید و تجربه، گفتی خدایا ما را هدایت کن. تا خلأ و فقر نیاید خداوند شما را نمی‌تواند هدایت کند. هی تندتند حرف بزنید و عمل کنید بر‌اساس من‌ذهنی، خداوند شما را هدایت نخواهد کرد. «اِهْدِنا» می‌دانید که همان که نماز می‌خوانیم «ما را به راه راست هدایت فرما»، آن را دارد می‌گوید.

«اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ.»
«ما را به راهِ راست هدايت کن.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ حمد (۱)، آیهٔ ۶)

شما را به راه راست نمی‌تواند هدایت کند، برای این‌که با من‌ذهنی نماز می‌خوانید یا با من‌ذهنی مراقبه می‌کنید یا با خداوند راز و نیاز می‌کنید. اگر با من‌ذهنی با خداوند برخورد بکنید «زَفتِ زَفت» می‌شود، یعنی سفتِ سفت می‌شود، راه را می‌بندد.

🔟5️⃣7️⃣ ۱۹ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

شما هم وقتی می‌بینید من‌ذهنی می‌خواهد حرف بزند، کِی می‌فهمید؟ همان موقعی که می‌خواهید خشمگین بشوید، همان موقعی که هیجانات ذهنی می‌آید، می‌فهمید که باید برگردید فضا را باز کنید و عذر بخواهید. وقتی شما عذر می‌خواهید، شما از زندگی عذر می‌خواهید. یک کسی آمده به شما زور می‌گوید، شما هم می‌خواهید زور بگویید و آشفته بشوید، واکنش نشان بدهید، یک‌دفعه متوجه می‌شوید که شما در مقابل خداوند هستید، و این برای امتحان شما آمده، یک‌دفعه شاید از او تشکر کنید.

شما به من ناسزا می‌گویید، ایراد می‌گیرید، انتقاد می‌کنید و من فهمیدم من این‌جا باید یک چیزی یاد بگیرم. درست است؟ تقصیر من بوده. واقعاً هم اگر درست نگاه کنیم، می‌بینیم که ما مقصر هستیم. حالا این خیلی واضح نیست.

حالا پس بنابراین بانگ اَلَست بیشتر اوقات به صورت بی‌مرادی می‌آید، اما ما چون مقاومت کرده‌ایم، جزو زورگویان بوده‌ایم، جزو سرافرازان به‌صورت من‌ذهنی بوده‌ایم، برای ما بابِ صغیر درست شده، بابِ صغیر همین من‌ذهنی است. بنابراین فضای سختی‌ها که شما الآن می‌گویید من در آن گرفتار هستم این همان «بابِ صغیر» است و دارد به شما می‌گوید نیاز به خداوند دارید، نیاز به زندگی دارید.

ساخت موسی قدس در، بابِ صغیر
تا فرود آرند سر قومِ زَحیر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۶)

قومِ زَحیر: مردمِ بیمار و آزاردهنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

زآن‌که جَبّاران بُدند و سرفراز
دوزخ آن بابِ صغیر است و نیاز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۷)

جَبّار: ستمگر، ظالم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس موسی در قدس، باب کوچولو را ساخت، «بابِ صغیر»، یک فرض کن یک دری که باید سَرَت را خَم کنی وارد بشوی، نمی‌توانی. یعنی چه؟ باید تسلیم بشوی.

این ذهنِ شما بابِ صغیر است. تمام عواملش می‌گوید باید سَرَت را خَم کنی پیشِ زندگی و خداوند و شما می‌کُنید، اگر نه، سختی‌ها شما را می‌کُشند. واردِ آن فضای بهشت نمی‌توانید بشوید. برای این‌که ما زورگویان بوده‌ایم و خودمان را نشان دادیم و من را ببینید و.

پس بنابراین دوزخ درست کردیم، فضای هَپَروت درست کردیم، فضای ذهن درست کردیم که پر از درد است، همان بابِ صغیر است، ولی شما در فضای سختی گرفتار هستید، بگویید این معنی‌اش چه هست؟ چرا من دیگر در این فضای سخت گرفتار هستم؟ برای این‌که نیاز به خداوند دارم با فضاگشایی تا حالا نفهمیده‌ام.

پس «دوزخ آن بابِ صغیر است و نیاز». پس شما بابِ صغیر را هم یاد گرفتید، بابِ این در کوچک است باید خَم بشوید. تا خم نشوید و سرتان را بالا نگه دارید به‌عنوانِ من‌ذهنی، آی من را ببینید، آی من از شما بهتر هستم. اگر بخواهید بازی و مسخره‌بازی بالای «تَل» به‌وجود بیاورید و فقر را زیر، که گنجی است زیر تپه نکَنید به‌اصطلاح به‌دست بیاورید، این دیگر وقت تلف کردن و بازی و مسخره‌بازی است، در غزل خوانده‌ایم.

به شما بگویند، یک جایی باشید که تپه‌ای باشد، به شما بگویند که زیر این یک گنجی هست مثلاً چندین میلیون دلار قیمتش است، شما می‌ایستید آن‌جا بازی می‌کنید؟ یا یک کُلَنگ پیدا می‌کنید، زودی می‌کَنید، پیدا می‌کنید گنج را؟ معطل نمی‌کنید.

دارد می‌گوید فقر، گنجِ شما است، ولی چون ما همانیده با چیز‌ها هستیم، هشیاری جسمی داریم، جسم‌ها را گنج می‌دانیم. کِی باید این را بفهمیم؟ شاید روز مرگ، ولی دیگر دیر شده. قومِ زَحیر: مردمِ بیمار و آزاردهنده.

یک مطلب دیگر که شما در پیدا کردن این فقر شاید رعایت نکنید، آن همین «نیاز» است. ببینید در این‌جا گفت سختی می‌بینید، بگویید من نیازمند به خداوند دارم، فضا را باید باز کنم، زندگی، خداوند به من کمک کند. ولی بشر دچار ناز شده، ناز کردن شده. همین تأخیر ما و عمل نکردن ما به همین گفته‌های مولانا یا عدمِ رعایتِ قانونِ جبرانِ معنوی که به‌اندازهٔ کافی روی خودمان کار کنیم یا گوش بدهیم، درست بفهمیم و در عمل به‌کار ببریم، این ناز کردن است.

بنابراین این چندتا شعر را که بار‌ها خواندیم دوباره برایتان تکرار می‌کنم:

🔟5️⃣7️⃣ ۱۷ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

خب ما فهمیدیم که زندگی، خداوند، از ما پرسیده تو از جنس من هستی؟ ما گفتیم بله. بنابراین چون از جنس او هستیم، بی‌نهایت و ابدیت خودش را در ما کاشته و او خواهد رویید، او کامل و بگزیده است، لزومی ندارد ما او را عوض کنیم، با انجام دادن یا فکر کردن ذهنی یک چیزی به او اضافه کنیم. پس چیزی به خودتان نمی‌خواهد اضافه کنید، فقط آن اضافات را بزنید.

اما خداوند چه‌جوری خودش را در ما زنده می‌کند؟ و چه‌جوری این کِشت‌های ثانویه را می‌خشکاند؟ شما این را یاد بگیرید که هر لحظه در کار جدیدی است. این خیلی مهم است. شما اگر سبب‌سازی می‌کنید و فکر‌ها را تکرار می‌کنید، باید بدانید که اشتباه دارید می‌کنید. اگر فکرهای تکراری، اعمال تکراری انجام می‌دهید، این‌ها را من‌ذهنی انجام می‌دهد. این بیت را هرجور شده شما حفظ کنید.

کُلُّ اَصْباحٍ لَنٰا شَأْنٌ جَدید
کُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحید
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰)

«در هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطهٔ مشیَّت من خارج نمی‌شود.»

در هر لحظه یا بامداد کاری تازه داریم، خداوند می‌گوید. من هر لحظه یک فکر و یک جدید به شما می‌دهم. شما فکرهای تکراری را تکرار نکنید، معنی‌اش این است. ما فکرهای دو هزارساله را می‌پرستیم و مرتب تکرار می‌کنیم. این با شأن جدید خداوند جور درنمی‌آید. شما توی ذهن هستید، با من‌ذهنی دارید کار می‌کنید.

وقتی با من‌ذهنی کار می‌کنید، یادمان باشد تدبیر خودتان را پیش خداوند نمی‌افکنید، تدبیر من‌ذهنی خودتان را دارید پیش می‌برید. شما خشک خواهید شد، پژمرده خواهید شد. و وقتی این جسم موقت بعد از هشتاد، نود سال می‌ریزد، هیچ کاری نکردید، هیچ، فقط وقت تلف کردید، فقط بالای تپه، بازی و مسخره‌بازی کردید.

پس می‌گوید که خداوند در هر لحظه در کار جدید است و هیچ جنبه‌ای از زندگی شما از حیطهٔ مشیّت او خارج نیست. یعنی شما با من‌ذهنی نمی‌توانید چیزی را انجام بدهید، یک کاری را پنهان کنید که او نفهمد، چنین چیزی نیست. مهم است. و ابیاتی نظیر آن مثل این:

هر لحظه و هر ساعت، بر کوریِ هشیاری
صد رطل درآشامم، بی‌ساغر و بی‌آلت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۲۸)

رَطل: سطل، پیمانه، پیالۀ شراب
ساغر: جام، پیالۀ شراب‌خوری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

یعنی این لحظه و در تمام عمرم بر کوری هشیاری جسمی، خداوند به من با فضای گشوده‌شده صد جام بزرگ می‌دهد، من می‌آشامم بدون آلت، بدون وسایل من‌ذهنی، بدون این‌که بگویم این ساغر است و این هم سببش است. این را هم فهمیدیم.

پس این‌ها همه می‌گویند که خداوند در کار جدید است، شما کار و فکر را تکرار نکنید با من‌ذهنی‌تان. پس اصلاً کلاً از من‌ذهنی باید خارج بشوید.

هر لحظه و هر ساعت یک شیوهٔ نو آرَد
شیرین‌تر و نادرتر، زآن شیوهٔ پیشینش
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۲۷)

یعنی این لحظه و در تمام عمرم، لحظه‌به‌لحظه یک شیوهٔ جدید، یک فکر جدید، یک کار جدید پیش می‌آورد، کسانی که یک باور قدیمی و فاسد را دارند هِی تکرار می‌کنند، چسبیده‌اند به آن، این راه را نمی‌روند. پس نمی‌شود گفت این‌ها دین دارند. این دین است دیگر، آیهٔ قرآن است.

آیهٔ قرآن به شما می‌گوید که «هر لحظه و هر ساعت» خداوند «یک شیوهٔ نو آرَد»، یک فکر جدید و یک عمل جدید که اصلاً با گذشته فرق دارد. شما چه می‌گویید؟ می‌گویید من همان فکرهای قدیمی و شیوه‌های قدیمی و کارهای قدیمی را تکرار می‌خواهم بکنم! پس شما من‌ذهنی دارید. شما نمی‌خواهید به بی‌نهایت و ابدیت او زنده بشوید. نمی‌خواهید به اَلَست، به کِشت اولیه، زنده بشوید. شما فکر می‌کنید خداوند غرض‌مند نبوده، منظورمند نبوده، نمی‌گویم هدفمند نبوده، هدف یک چیز مادی در زمان است، «منظور» می‌گویم. «منظور» هر لحظه قابل انجام است. شما می‌گویید من دارم به او زنده می‌شوم، لحظه‌به‌لحظه دارد، گذاشته‌ام در اختیار او. «شیرین‌تر و نادرتر زان شیوهٔ پیشینش».

چرا از شیوهٔ پیشین؟ این لحظه شما فضاگشایی می‌کنید، براساس این فضای گشوده‌شده یک شیوهٔ جدید می‌آورد، برای این‌که شما آماده‌تر شُدید، آماده‌تر شُدید، آماده‌تر شُدید. یعنی مرتب شما را آماده می‌کند، به مقدار بیشتری در شما به خودش زنده بشود. شما باید این را متوجه بشوید.

🔟5️⃣7️⃣ ۱۵ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

گر برویَد، ور بریزد صد گیاه
عاقبت بَررویَد آن کِشتهٔ اِلٰه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۷)

کِشتِ نو کارید بر کِشتِ نخست
این دوم فانی‌ست و آن اوّل دُرُست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۸)

کِشتِ اوّل کامل و بُگزیده است
تخمِ ثانی فاسد و پوسیده است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۹)

بنابراین صدتا همانیدگی درست کنی یکی خشک بشود، آن‌ یکی بروید، یعنی با یک انسان همانیده بشوید یک پنج شش روزی با او خوب هستید، بعداً به‌هم بریزید با یکی دیگر همانیده بشوید، با پولتان همانیده بشوید، این‌ها را بیاورید به مرکزتان، این‌ها رشد پیدا کنند بریزند، این‌ها اصلاً مهم نیستند، این‌ها موقتی هستند.

پس «گر برویَد، ور بریزد صد گیاهِ» از نو کاشته‌شده، همانیدگی، عاقبت آن کِشت اله که بی‌نهایت و ابدیت خودش است در شما خواهد رویید. و آن یعنی خداوند هر لحظه دنبال این است که این بی‌نهایت و ابدیت را در شما درست بکند و شما مقاومت می‌کنید بر‌حسب همین کِشت‌های ثانویه و همانیدگی‌ها. و شما کِشت نو کاشتید بر روی آن بی‌نهایت و ابدیت که این کِشت‌های جدید که حادث هستند، این‌ها فانی هستند ازبین‌رفتنی هستند، آن اولی که بی‌نهایت و ابدیت او است از بین نخواهد رفت.

کِشت اول که او خودش را کاشته در ما، گفته من می‌خواهم به خودم زنده بشوم، این کامل است اصلاً هیچ ایرادی ندارد. برای همین عرض کردم شما باید زیادی‌ها را بزنید، شما کامل هستید. «کِشتِ اوّل» کامل و انتخاب‌شدهٔ خداوند است، ولی این همانیدگی‌های ما که حادث‌اند ما انتخاب کردیم با من‌ذهنی‌مان یا جامعه، پدر و مادرمان انتخاب کرده. گفته با پول همانیده بشو، با پدر و مادرت همانیده بشو، با برادر و خواهرت همانیده بشو، با نامزدت همانیده بشو، با همسرت همانیده بشو، با دوستت همانیده بشو، با پولت همانیده بشو، با مقامت همانیده بشو، با تمام اعضای بدنت همانیده بشو. این‌ها غلط بوده، «تخمِ ثانی» است این‌ها، این‌ها فاسد و پوسیده‌است.

پس شما الآن می‌دانید که معنی اَلَست این است که خداوند به شما گفته من خودم را که بی‌نهایت و ابدیت هستم در تو دارم می‌کارم، فهمیدی؟ گفتیم بله. خب الآن یادمان رفته. مولانا به یاد شما می‌آورد. این کِشت‌های ثانویه که همانیدگی‌ها و درد ما هستند، شما می‌خواهید این‌ها رشد کنند؟ مثلاً می‌خواهید پولتان زیاد بشود این‌قدر؟ گفتیم این نیروی حرص است. نیروی حرص بهتر است؟ یا شما به حرف زندگی گوش بدهید، خداوند گوش بدهید، که می‌گوید من دارم خودم را در تو زندگی می‌خواهم بکنم، زنده می‌خواهم بکنم، مزاحم نشو، دخالت نکن، فضول نباش. شما گوش می‌دهید یا نمی‌دهید؟ باید گوش بدهید دیگر. و بعد می‌گوید:

افکن این تدبیرِ خود را پیشِ دوست
گرچه تدبیرت هم از تدبیرِ اوست‏
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۶۰)

کارْ آن دارد که حق افراشته‌ است
آخر آن رویَد که اوّل کاشته‌ است‏
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۶۱)

اول بی‌نهایت و ابدیت خودش را کاشته. گفته باید بروی به من زنده بشوی، ما هم گفتیم بله. پس این تدبیر مصنوعی من‌ذهنی را بینداز به پای خداوند. بگو من تسلیم می‌شوم بعد از این تو به‌صورت صُنع و آفریدگاری از من صحبت کن به‌وسیلهٔ همین فقر، مرکزم را خالی کردم. و حالا من می‌دانستم، الآن می‌فهمم یعنی، که آن تدابیری هم که من در ذهن داشتم و مقاومت می‌کردم و نمی‌دانم چیز‌ها را زیاد می‌کردم آن‌ها را هم تو می‌کردی که به من درد بدهی من بفهمم. الآن فهمیدم، به‌اندازهٔ کافی هم درد کشیدم، بیشتر از این هم نمی‌خواهم درد بکشم. بنابراین کار، آن کاری که خداوند انجام می‌دهد با فضاگشایی شما و عاقبت هم آن خواهد رویید که اول کاشته. یعنی هرچه بکارید شما به‌طور مصنوعی، کِشت ثانویه، همه را خشک می‌کند او.

حالا، شما می‌بینید که او دارد همانیدگی‌ها را خشک می‌کند، پس بنابراین با من‌ذهنی عاشق یک نفر نشوید، این زندگی درست نخواهد شد. برای این‌که شما نمی‌گذارید آن را که اول کاشته به‌صورت اَلَست، آن برویَد. شما دارید یک چیز دیگر را دارید رشد می‌دهید.

شما می‌گویید من من‌ذهنی دارم می‌خواهم این را نگه دارم، به من‌ذهنی همسرم عاشق شده‌ام، می‌خواهم کنترل کنم این مال من باشد، قسمتی از جهان وابستگی و عالم خاک را گرفتید. همانیدگی و کنترل او که این را چسبیدم از دست من نرود و این‌که کنترل می‌کنم چقدر خوشحالم، برای آن خوشحالی بالای تپه می‌رقصی. درحالی‌که فقر گنجی است که زیر این همین اعمال تو است، این بازی و مسخره‌بازی را ول کن.

و نه‌تنها او، هم خودت خوش‌ خواهی شد، هم طرف مقابل خوش خواهد شد، هم این رابطه به‌هم نخواهد ریخت. روزبه‌روز مثل حساب بانکی شما نمی‌خواهد در رابطهٔ بین همسرتان درد واریز کنید، واریز کنید، واریز کنید، آخرسر نتوانید تحمل کنید. این‌ها را خوب بخوانید.

🔟5️⃣7️⃣ ۱۴ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

فقر خواهی، آن به صحبت قایم است
نه زبانت کار می‌آید، نه دست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۳)

صحبت: همنشینی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

دانشِ آن را سِتانَد جان ز جان
نه ز راهِ دفتر و، نه از زبان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۴)

سِتانَد: بگیرد، به‌دست آورَد، از مصدر سِتاندَن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

در دلِ سالک اگر هست آن رُموز
رمزدانی نیست سالک را هنوز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۵)

سالِک: رَوندهٔ راهِ معنوی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

ستانَد یعنی بگیرد. شما الآن فقر می‌خواهید، می‌خواهید زیادی‌ها را بیندازید، می‌گوید این به همنشینی قائم است، از همنشینی به‌وجود می‌آید. صحبت یعنی همنشینی. شما باید همنشین یک بزرگ بشوید. به‌وسیلهٔ حرف زدن و عمل کردن که جهان بیرون بود، به آن نمی‌توانید برسید. با سبب‌سازی نمی‌توانید برسید. شما با مولانا می‌توانید، با خواندن ابیاتش و گوش کردن به صحبت‌هایش همنشین بشوید. اگر یک آدم زنده‌ای به حضور زنده‌ است، می‌توانید از درسش استفاده کنید. برای همین می‌گوید که دانشِ فقر را جان از جان می‌گیرد.

یعنی شما اگر مولانا را می‌خوانید، ابیاتش را تکرار می‌کنید، این جانِ شما نه ذهن شما، جان اصلی شما که قابلیت انبساط دارد، از مولانا می‌گیرد، یا اگر انسانی که معلم شما است، اگر به حضور زنده ‌است. «دانشِ آن را ستانَد» جان اصلی ما از جان یکی دیگر، نه از راه کتاب، نه از راه حرف زدن.

اما می‌گوید «در دلِ سالک اگر هست آن رُموز»، آن رموز یعنی همین نقطه‌چین‌ها. اگر آن باور‌ها و باور‌پرستی‌ها و جسم‌پرستی‌ها در دل شما هست، شما هرجور هم قشنگ صحبت کنید، رمز زندگی را، خداوند را نمی‌دانید، فقر نیستید. باید فقر بشود که شما، خداوند از طریق شما صحبت کند. غرض این نبوده که شما یک انسان من‌ذهنی بهتری بشوید. ولی عرض کردم حتی اگر من‌ذهنی بهتری بشوید، به نفعتان است، خیلی درد‌ها را شما به خودتان وارد نمی‌کنید. «رمزدانی نیست سالک را هنوز». تا چه بشود؟

تا دلش را شرحِ آن سازد ضیا
پس اَلَمْ نَشْرَحْ بفرماید خدا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۶)

ضیا: نورِ ایزدی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

که درونِ سینه شرحت داده‌ایم
شرح اندر سینه‌ات بنْهاده‌ایم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۷)

تو هنوز از خارج آن را طالبی؟
مَحْلَبی، از دیگران چون حالِبی؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۸)

مَحْلَب: جای دوشیدن شیر
مِحْلَب: ظرفی که در آن شیر بدوشند.
حالِب: دوشندهٔ شیر، در این‌جا به‌معنیِ جویندهٔ شیر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

مَحْلَب یعنی محل دوشیدن شیر. حالب یعنی شیردوشنده. منظور از «شیر» همین انرژی زندهٔ زندگی است. می‌گوید که اگر مرکز شما اشغال است، شما هنوز آن رموز زندگی را نمی‌دانید ولو این‌که شما خیلی آدم باسوادی باشید، خیلی هم خوب صحبت کنید، خیلی هم خوب عمل کنید. اگر فکر و عمل شما به‌وسیلهٔ زندگی تعیین نمی‌شود، فضای گشوده‌شده تعیین نمی‌شود، به‌وسیلهٔ من‌ذهنی تعیین می‌شود، این قبول نیست. تا اجازه بدهید که «ضیا»، ضیا همین نور ایزدی است، همین فقر است که آن استاد دارد، مولانا دارد، دل شما را هم به آن زنده می‌کند. ضیا نور معمولی نیست‌ ها.

«تا دلش را شرحِ آن»، «شرحِ آن» یعنی انبساط آن. دل شما را مولانا با خواندن ابیاتش و همنشینی با او، تأمل بر‌حسب ابیات مولانا منبسط بشود. به‌طوری‌که خداوند می‌گوید این آیهٔ به‌اصطلاح «اَلَمْ نَشْرَحْ» را گفته. یعنی گفته ما، آن آیه‌ها می‌گویند، اگر باشد برایتان می‌خوانم. حالا اجازه بدهید معنی کنیم.

«پس اَلَمْ نَشْرَحْ بفرماید خدا»، خداوند می‌گوید درون شما را باز نکردیم ما؟ دارد این سؤال را می‌کند، یعنی باز کردیم. پس چرا باز نمی‌شود؟ برای این‌که شما روی این صندوق‌ها تأکید دارید، روی فقر تأکید ندارید، روی زندگی تأکید ندارید.

شما این لحظه آن چیزی را که ذهنتان نشان می‌دهد تأکید دارید؟ یا فضای خالی اطراف آن؟ به فضای خالی اطراف آن باید توجه کنید. که «اَلَمْ نَشْرَحْ بفرماید خدا»، منظور از «اَلَمْ نَشْرَح» این‌ها هستند می‌بینید، سه‌تا آیه‌ است:

«أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ. وَ وَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ. الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ.»
«آيا سينه‌ات را برايت نگشوديم؟ و بار گرانَت را از پشتت برنداشتيم؟ بارى كه بر پشتِ تو سنگينى مى‌كرد؟»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ انشراح (۹۴)، آیهٔ ۱-۳)

«آیا سینه‌ات را برایت نگشودیم؟»، البته که گشوده، ما می‌بندیم با این انقباض. «و بار گرانَت را از پشتت برنداشتيم؟»، بار گران همین بار من‌ذهنی است که سختی می‌دهد به ما. «بارى كه بر پشتِ تو سنگينى مى‌كرد؟»، باری که بر پشتِ همه‌مان سنگینی کرده تا حالا. درست است؟

🔟5️⃣7️⃣ ۱۲ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

عرض کردم گفت «هر بشری که صاف شد»، نمی‌گوید هر بشری که پاک شد، می‌توانست بگوید ولی «صاف» می‌گوید یعنی این‌که شما زیادی‌ها را می‌زنید می‌اندازید. درست مثل این‌که یک سنگی هست، شما یک مجسمه‌ای می‌تراشید، یک آدم از تویش درمی‌آید، یک کُندهٔ چوب بی‌ریخت است، می‌تراشید یک میز درست می‌کنید، میز آن تو بوده دیگر، درآمد بیرون.

آن زندگی اصلی شما، آن انسان اصلی که مولانا در نظرش است و خداوند در نظرش بوده، در این کُنده‌ است، در این من‌ذهنی بی‌ریخت است. همه‌اش می‌پرد بالا پایین، خودش را نشان می‌دهد، دنبال تأیید می‌گردد، مقایسه می‌کند، دعوا می‌کند، مسئله درست می‌کند، دشمن درست می‌کند، اصلاً دیگر دوست و دشمن می‌شناسد. دوست و دشمن یعنی چه؟! آدم‌ها با هم فرق دارند دیگر، من از این متنفرم، این را دوست دارم. این‌ها بازی و مسخره‌بازی است.

حالا شما چه؟ شما مشغول عالم خاک‌اید، از گنج فقر خبر ندارید؟ دائماً خوشی‌های کودکانه می‌کنید؟ بازی و مسخره‌بازی می‌کنید؟ خودتان را ارزیابی کنید. بگویید الآن چهل پنجاه‌ سالَم است، من چه‌کار کردم؟ مشغول عالمِ خاک بودم. حالا، الآن می‌گوید:

چشمِ هر آن‌که بسته شد، تابشِ حرص خسته شد
وآن‌که ز گنج رَسته شد، گشت گران و کاهلی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۴۹۲)

اگر چشم‌ ما بسته بشود به این همانیدگی‌ها [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] به این نقطه‌چین‌ها، با فضای گشوده‌شده [شکل ۲ (دایره عدم)]، اگر این فضا به‌اندازهٔ کافی شما اجازه بدهید صبر داشته باشید، گشوده بشود، حالا، شما می‌گویید من منقبض نمی‌شوم دیگر به این ترتیب، واکنش نشان نمی‌دهم، منقبض نمی‌شوم، فضول نمی‌شوم، در کار زندگی دخالت نمی‌کنم، کمتر قضاوت می‌کنم، کمتر مقاومت می‌کنم، کمتر از چیز‌ها خوشبختی می‌خواهم، هویت می‌خواهم، کمتر به آدم‌ها می‌گویم بیا من را خوشبخت کن، بیا به من کمک کن، بیا من را نجات بده، وابستگی‌هایم را به صفر می‌رسانم، کمتر حرف می‌زنم، فرمان «اَنْصِتوا» را رعایت می‌کنم، ذهنم را خاموش می‌کنم تا در کار زندگی دخالت نکند، یواش حرف می‌زنم، کُند حرف می‌زنم، این‌ها همه از گران و کاهلی صحبت می‌کند این صحبت‌ها.

پس اگر شما اجازه بدهید فضا گشوده بشود و چشمتان زندگی را ببیند و بسته بشود به این همانیدگی‌ها، همانیدگی‌ها را نبینید، این نقطه‌چین‌ها [شکل ۱ (دایره همانیدگی‎ها)] را نبینید بلکه فقر را ببینید، عدم [شکل ۲ (دایره عدم)] را ببینید، درست است؟ «تابشِ حرص» یعنی تابش این نیرو که ما را می‌کِشد به ذهن بگوییم این‌قدر همانیدگی‌ام زیاد بشود؛ می‌بینید این ذهن تغییر می‌کند، فکرهایتان تغییر می‌کند، هر لحظه یک همانیدگی می‌آید، هر همانیدگی می‌آید شما می‌خواهید زیادش کنید، آن زیاد کردن این‌قدر «حِرص» است و نیروی زیادی دارد که شما را می‌کِشد به ذهن، می‌گوید این نیرو کمتر می‌شود، خسته می‌شود، زخمی می‌شود، فلج می‌شود.

شما باید نیروی حرص را که نیروی کشش جهان مادی است برای زیاد کردن آن‌ها چون در مرکزتان هست، وقتی آن‌ها زیادتر می‌شوند شما بزرگ‌تر می‌شوید، این تقلبی است این بزرگ‌تر شدن. شما باید اجازه بدهید این فضا باز بشود، بر‌اساس فضای باز منبسط بشوید، بزرگ‌تر بشوید. درست است؟

هر کسی‌ که از این فضای گشوده‌شده، فقر، یعنی گنج، به‌وسیلهٔ گنج، بر‌اساس گنج آزاد بشود، رَسته بشود، می‌توانستیم «رُسته» هم بخوانیم، «وآن‌که ز گنج رُسته شد»، یعنی بر‌اساس این گنج فقر آمد بالا یا آزاد شد، «گشت گران و کاهلی». گران و کاهل در این‌جا مثبت است. یعنی گران شد یعنی تکان نمی‌خورد، اتفاقات می‌افتد و این آدم را تکان نمی‌خورد، برنمی‌گرداند به ذهن. توجه می‌کنید؟

الآن مثلاً یک معاملهٔ پرسود آن‌جا هست، پا نمی‌شود برود آن‌جا، بروم ببینم این را بگویم یک خرده پولم زیاد بشود. می‌گوید نه، این سلامتی من، آرامش من الآن بیشتر ارزش دارد تا بروم این‌قدر به پولم زیاد کنم. می‌فهمد که این زیاد کردن پولش شاید برایش ارزشی ندارد، زیادتر نمی‌شود.

خلاصه گران می‌شود، مثل کوه می‌شود. الآن ابیاتی هم در تأییدش می‌خوانیم. کاهل یعنی یواش‌تر فکر می‌کند، آرام‌تر فکر می‌کند، آرام‌تر می‌جنبد، آن جهان و فکر و عملش کُند می‌شود بر‌حسب من‌ذهنی، بر‌حسب من‌ذهنی کُند می‌شود، بر‌حسب زندگی تند می‌شود. زندگی عجله ندارد، یعنی این‌طوری نیست که مردم الآن یک فکر تمام نشده به آن یکی، آن یکی. فکر می‌کنند اگر تندتند فکر کنند مسائل را حل می‌کنند. تندتند فکر می‌کنید مسئله درست می‌کنید.

🔟5️⃣7️⃣ ۱۰ 🔟5️⃣7️⃣

Читать полностью…
Subscribe to a channel