4787
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
بهعبارت دیگر، دارد میگوید خداوند هر که را که انتخاب کرد خشک بشود، هی تندتند خشکتر میکند، پس آن کسی که مریض میشود، بدنش از بین میرود، به خودش لطمه میزند، آن دارد خودش را محروم میکند. ولی آیا آفتاب میگوید که من باید تصمیم بگیرم به چه کسی بتابم؟ نه، « آفتاب از هر دو کِی دارد حِجاب؟» آفتاب به هر دو میتابد، خداوند به همه میتابد. اصلاً به یک نفر نیست که نتابد و نخواهد کمک کند. یکی میگیرد، یکی خودش را محروم میکند. آنکه خودش را محروم میکند برمیگردد خداوند را محکوم میکند. آقا اگر بود که ما اینطوری نمیشدیم که، خداوند نیست اصلاً، یا ما بدشانسی آوردیم، به همه کمک میکند غیر از ما.
اصلاً من میگویم خداوند اگر بود چرا ما رفتیم نمیدانم توی فلان دهکوره یا جنوب فلان شهر که اصلاً خیلی خانوادهٔ فقیر، پدر و مادر، بعد آنجا چرا به دنیا آمدم؟ یکی بیاید به من این جواب را بدهد. هیچکس به تو این جواب را نمیدهد، همین الآن فضا را باز کن شاخِ تَر بشو.
هر وضعیتی یک مزایا دارد، یک معایب دارد. شما فکر میکنید اگر در یک کاخِ سلطنتی به دنیا میآمدید خوب بود؟ آن اصلاً کسی که توی کاخِ سلطنتی به دنیا میآید ببین چقدر محرومیت دارد، نمیتواند بیرون بیاید، نمیتواند مثل شما برود کوچه و بازار هرجا که دلش میخواهد توی قهوهخانه بنشیند، نمیدانم با مردم سلامعَلیک کند، توی خیابان بگردد، توی پارک برود، نمیتواند، هزار جور محدودیت دارد. آقا، ای کاش ما هم آنجا بودیم، چرا ما توی کاخ به دنیا نیامدیم؟ پس این سبب میشود که من یعنی دیگر شانس نیاوردم، ظلم شده. نه، همین لحظه شما آفتاب میتابد، خداوند میتابد، فضا را باز کنید از اینجا به بعد زندگیتان را درست کنید.
آن چنان مستی، مباش ای بیخرد
که به عقل آید، پشیمانی خورد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۱۰)
بلْک از آن مستان که چون مِی میخورند
عقلهایِ پخته حسرت میبرند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۱۱)
ای گرفته همچو گربه، موشِ پیر
گر از آن مِی، شیرگیری شیر گیر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۱۲)
شیرگیر: دلاور، کسی که شیر شکار میکند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شیرگیر یعنی دلاور، کسی که شیر شکار میکند. میگوید که مستِ غرور، مستِ منذهنی نباش. «آنچنان مستی مباش ای بیخرد» که اگر به عقل بیایی، یک روزی به عقل کل برسی یا یک عاقلی به تو برسد، عیبهای تو را بگوید و شما پشیمان بشوی.
فضا را باز کن بهوسیلهٔ زندگی مست باش، بلکه از آن مستان باش، وقتی مِی میخورند عقلهای پخته هم حسرت آنها را میخورند. یعنی واقعاً شما نگاه کنید یک آدم جوان میتواند فضا را باز کند، یک آدم ده دوازدهساله، چهاردهساله که جوان هم است، یک آدمی که سنی از او گذشته وقتی میبیند یک جوان چقدر شاد است، چقدر خلاق است، چقدر زنده است، حسرت میخورد، وَلو اینکه خودش هم از آن جنس است، میگوید عجب زندگی میتواند خودش را بیان کند از این آدم! ماشاءالله.
بلْک از آن مستان که چون مِی میخورند
عقلهایِ پخته حسرت میبرند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۱۱)
عقلهای پخته را میتوانید دو جور معنی کنید. یکی عقلهایی که پخته هستند و بالغ هستند و به خداوند زنده شدهاند، یا عقلهای اینجهانی که واقعاً عاقلاند دیگر، در امور اینجهانی واقعاً خِبرِه هستند و از آنها دیگر عاقلتر نداریم ما. میگویند آقا این دیگر پروفسور است، همهچیز این دنیا را میداند. ولی وقتی او آن مستان را میبیند، واقعاً میبیند من با اینهمه عقل، با اینهمه اطلاعات، غمگینم، نمیتوانم مثل او شاد باشم، این را ببین چقدر مست است!
بعد میگوید مثل «گربه» یک «موشِ پیر» گرفتی. موشِ پیر همین دستاوردهای مادی ما است، همانیدگیهای ما است که مآلاً همین منذهنی ما است. ما بهعنوان هشیاری، امتداد خدا آمدیم یک موشِ پیر گرفتیم که منذهنی ما است، میگوییم آقا این دستاورد ما است، عقلش هم عقل ما است.
اگر از آن «مِی» آنطرفی شیرگیر باشی، یعنی دلاور باشی پهلوان باشی، دراینصورت میروی «شیر» شکار میکنی. شیر شکار میکنی یعنی میروی بهجای دستاوردهای مادی، میروی از آنور خلاق میشوی، فکرهای عالی میآوری مثل مولانا. مولانا شیر گرفته، از طرف زندگی از آنور شکار کرده که ما داریم میخوانیم.
🔟6️⃣2️⃣ ۳۷ 🔟6️⃣2️⃣
«وَلَقَدْ آتَيْنَا دَاوُودَ مِنَّا فَضْلًا ۖ يَا جِبَالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَالطَّيْرَ ۖ وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ.»
«داوود را از سوى خود فضيلتى داديم كه: اى كوهها و اى پرندگان، با او همآواز شويد. و آهن را برايش نرم كرديم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ سبأ (۳۴)، آیهٔ ۱۰)
«أَنِ اعْمَلْ سَابِغَاتٍ وَقَدِّرْ فِي السَّرْدِ ۖ وَاعْمَلُوا صَالِحًا ۖ إِنِّي بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.»
«كه زرههاى بلند بساز و در بافتن زره اندازهها را نگهدار. و كارهاى شايسته كنيد، كه من به كارهايتان بصيرم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ سبأ (۳۴)، آیهٔ ۱۱)
داوود را از سوی خود فضیلتی دادیم که این هم آیهٔ قرآن است که: اى كوهها و اى پرندگان، با او همآواز شويد. و آهن را برايش نرم كرديم. آهن را برایش نرم کردیم را شما متوجه میشوید. یعنی آن چیزی که مواد اولیهٔ همهچیز است که از آن همهچیز میشود ساخت، برای داوود نرم شده. برای شما هم میتواند نرم بشود و میتواند اگر فضا را باز کنید و قُرب واقعی پیدا کنید، با او یکی بشوید فضیلت میدهد بهطوریکه، کوه بیشتر نماد ذهن است، پرنده نماد روح است و روح و ذهن مردم گفتیم در اختیار او باشد، با او هماهنگ باشد. خداوند میگوید داوود را از سوی خود فضیلتی دادیم که: ای کوهها و ای پرندگان، نه این کوهها و این پرندگان، یعنی ذهنها و روحها با او همآواز شوید و آهن را برای او نرم کردیم. که بگفتیم زرههای بلند بسازید، همان قَبا است زره. شما فضا را باز میکنید، از این فضای گشودهشده زره شما است. گشاد بساز، بلند بساز و در بافتن ذهن اندازهها را فقط، فضا را باز کنید خداوند میتواند نگه دارد، این اندازه را نگه دارد. میدانید شما که منذهنی به هیچوجه نمیتواند اندازه نگه دارد و کارهای شایسته کنید. یعنی با فضاگشایی کاری کنید که زندگی از طریق شما عمل کند، خرد زندگی به عمل شما بریزد که من به همهٔ کارهای شما بصیرم. خب همهٔ کارهای ما را میبیند. الآن هم در غزل بود میگفت که ما داریم ماجرا هنوز میکنیم، هنوز با هم دعوا داریم پیشِ پیر که در این مورد پیر ما همین خداوند است. برای چه اینقدر میجنگیم با هم، به هم ضرر میزنیم؟
خلق، رنجورِ دِق و بیچارهاند
وز خِداعِ دیو، سیلیبارهاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۷)
دِق: نوعی بیماریِ روانی
خِداع: حیلهگری
سیلیباره: کسیکه میل فراوانی به زدن سیلی دارد. در اینجا مراد کسی است که خویِ آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بهنظر شما الآن با ماجراهایی که ما با همدیگر میکنیم در مقابل زندگی، در پیشگاه زندگی و سیلیباره هستیم، به هم سیلی میزنیم این درست است؟ نیست دیگر.
قُربِ خلق و رِزق بر جُملهست عام
قُربِ وحیِ عشق دارند این کِرام
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۰۴)
قُرب، بر انواع باشد ای پدر
میزند خورشید بر کُهسار و زر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۰۵)
لیک قُربی هست با زر شید را
که از آن آگه نباشد بید را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۰۶)
شید: خورشید
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ خب، خلق معمولاً با خلق قُرب دارند، آدمهای معمولی، منهای ذهنی و اینها رزق معمولی میگیرند. پس بنابراین درست است، با همه هست، ولی آگاه نیستند. اما قُربِ وحیِ عشق چه؟ آنهایی که فضا باز کردهاند و با فضاگشایی با خداوند یکی شدهاند، اینها همان بزرگان هستند. پس عموم مردم اگر میبینی که انکار میکنند این قُرب را، این یکی شدن را، عشق را، برای اینکه عادت دارند به قُربِ مردم. اکثر ما که به خداوند وصل نیستیم، یعنی همهمان که به او وصل نیستیم، به آدمها وصل هستیم. یکی با همسرش، یکی با پدر و مادرش، یکی با دوستش همهویت است. هر لحظه هم با معشوقش پیش خداوند است. هر لحظه هم به درد میافتد که بفهمد که جفا دارد میکند.
🔟6️⃣2️⃣ ۳۵ 🔟6️⃣2️⃣
عاشق و معشوق را در رستخیز
دو به دو بندند و پیش آرند تیز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۸)
تو چه خود را گیج و بیخود کردهیی؟
خونِ رَز کو، خونِ ما را خوردهیی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۹)
رَز: شراب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
رُو، که نشناسم تو را، از من بِجِهْ
عارفِ بیخویشم و بهلولِ دِه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۰۰)
بهلول: اشاره به سالک مجذوب و شوریدهٔ حق
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بُهلول اشاره به سالک مجذوب و شوریدهٔ حق. رَز یعنی شراب در اینجا. ایشان میگوید این لحظه برای ما روز قیامت است، با فضاگشایی زنده میشویم به خداوند، ولی باید توجه کنید که همینطور که در غزل داشتیم میگفت که ماجرا پیشِ خداوند، انسان کرده اینهمه جنگ، بعد از اینکه فهمیده این ماجراها باید تمام بشود دیگر، ما مثل عاشقان باصفا پیش هم زندگی کنیم، به هم کمک کنیم بهجای اینکه پای همدیگر را بکشیم.
میگوید که در این لحظه در پیشِ خداوند عاشق و معشوق با هم میآید. شما ببینید عاشق چه کسی هستید؟ اگر کسی عاشق دیوش است، منذهنیاش است، همین بهعنوان، درست است که ما امتداد اَلَست هستیم، ولی چسبیدهایم به یک دیوی، دیو میپرستیم، همین لحظه در محضر خداوند با دیومان میآییم. درست است؟ یا اگر کسی دیگر را میپرستیم، با او میآییم.
ما بهعنوان هشیاری اَلَست با آن چیزی که معشوقمان است پیش خداوند میآییم. اگر معشوقمان خداوند است، خوشا به حالمان. اگر فضا را باز کردیم و معشوقمان خداوند است، با معشوقمان میآییم به او، او کمک دارد میکند که به او تبدیل بشویم. ولی اگر ما دیوپرست هستیم، چسبیدیم به دیو و بهعنوان عاشقِ دیو در محضر خداوند میآییم، آن موقع چه میشود؟ رفوزه داریم میشویم.
عاشق و معشوق را در رستخیز
دو به دو بندند و پیش آرند تیز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۸)
یعنی لحظهبهلحظه مرتب ما با معشوقمان میآییم. شما میگویید من پولپرست هستم، با پول میآیی الآن. در این لحظه نه، یک آدمی را میپرستم، تصویر ذهنی او را میپرستم، با او میآیی خب رفوزه داری میشوی، باید با معشوق اصلی میآمدی، ولی دراثر همانش و پرستشِ چیزهای مادی ما گیج شدیم، بیخود شدیم، منتها نه با خداوند، با چیزها.
«تو چه خود را گیج و بیخود کردهیی؟» ولی این گیج و بیخودی دراثر همانش است با چیزها. «خونِ رَز» چیست؟ شراب چیست؟ شراب نخوردی، خون ما را خوردی. یعنی خون مردم را خوردی. همین را میگفت در راه مردم کثافت کردی، دزدیدی زندگیِ مردم را. نگاه کنید ببینید مولانا چقدر هشدار میدهد که، اینها به غزل هم مربوط است، بهجای کمک به همدیگر، ما زندگی همدیگر را میدزدیم، سبب میشویم که زندگیِ مردم تلف بشود. کمک نمیکنیم، مثل شمع نمیسوزیم. به ما یاد میدهد که مثل درخت با ریشه به زندگی وصل بشو، مثل شمع نور بینداز، با کسی کاری نداشته باش، همهاش حواست به خودت باشد. حواست به خودت است، فضا باز میکنی با معشوق اصلی در خدمت خداوند هستی، آن موقع است کمک میگیری.
ولی کسی که معشوق مادی را با خودش میآورد پیش خداوند، معلوم است که دارد رفوزه میشود. و اگر در سطح بالا باشد، دارد وقت مردم را میگیرد. اگر بهعنوان یک پیرِ معنوی باشد که یک عدهای را هدایت کند که همه را به جهنم دارد میبرد، خون مردم را میخورد. خون مردم را میخورد یعنی زندگی مردم را میخورد. خودش هم میگوید: «رُو، که نشناسم تو را، از من بِجِهْ» زندگی مردم را خراب میکنی، میگویی من تو را نمیشناسم، دور شو از من، ولی از من پیروی کن، فکرهای من را اجرا کن. «عارفِ بیخویشم و بهلولِ دِه» من اصلاً خودی ندارم و یک آدم عشقی و خردمندِ کل این دِه هستم، کل این سرزمین هستم. اینطوری درست است؟! نه. بله این هم آیهٔ قرآن است میگوید:
«يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ... .»
«روزى كه هر گروه از مردم را به پيشوايانشان بخوانيم... .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اسراء (۱۷)، آیهٔ ۷۱)
پس شما باید ببینید که همین الآن این لحظه است، شما را با چه میروید الآن؟ با چه کسی میروید؟ آیا مرید هستید، مراد دارید؟ مرادتان را میپرستید؟ هر کسی مراد است غولِ اندیشه است. اصلاً مراد ما نداریم. ولی تعداد زیادی مراد در این عالم هستند میگویند شما فکر نکنید ما برایتان فکر میکنیم، آنها هم میگویند باشد. خودشان را کور و کر کردهاند. گفت ای خری که بهخاطر تویِ خر خودش را کور و کر کند. آن روز این لحظه است که اگر شما پولپرست هستید، پیشوای شما پول است. اگر یک انسان را میپرستید، پیشوای شما او است که با او میآیید به محضر خداوند لحظهبهلحظه.
🔟6️⃣2️⃣ ۳۳ 🔟6️⃣2️⃣
میگوید حتی بیاور همان ترسو را که ادعا دارد ولی جنگجو نیست، بگو این لباس رزم را بپوش، بپوش بیا با ما. همینکه زخم را ببیند، ببیند یکی تیر خورد، یکی زخم شمشیر، همانجا زَهرهترک میشود. «چون ببیند زخم» اسیر میشود، نمیتواند حرکت کند. دارد میگوید منذهنی اینطوری است.
پس بنابراین فضاگشایی و تسلیم در این لحظه و آوردن زندگی به مرکزمان لازم است، نه دلی که آلوده است و یک جسم ترسو است و اینها. این منذهنی بهعنوانِ دل ما نمیتواند یکی از اجزایش را بیندازد. همینکه یک ذره فشار بیاید تسلیم میشود.
خیلی از ما میبینید که یک ذره میگوییم آقا پرهیز کن، این کار را نکن، به خودت نگاه کن، حواست را به خودت بده. میگوید اینهمه ظلم به من شده، اینهمه زدند من را، چهجوری ببخشم؟ میگوییم ببخش. نه، من نمیبخشم. یک ذره فشار میآید رها میکند. برای همین میگویم که شما ببینید متعهد هستید؟ جدی هستید؟ در غزل بود، میگفت «صادقان»، شما صادق هستید؟ جدی هستید؟ متعهد هستید؟ یا نه، با کوچکترین ضربه میخواهید فرار کنید؟ آیا میخواهید از زیرش دربروید دوباره، میخواهید بگویید که من را عصبانی کردند؟ مسئولیت هشیاریتان را بهعهده میگیرید؟ مسئولیت ایجاد مسائل را در زندگیتان بهعهده میخواهید بگیرید؟ هنوز میخواهید بگویید که چون من را کتک زدند، با سببسازی من نمیتوانم موفق بشوم؟ چرا من را کتک زدند؟ من چرا در خانوادهٔ ثروتمند به دنیا نیامدهام، در جنوب شهر به دنیا آمدهام؟ چرا پدر و مادر من فقیر بودند؟ اصلاً خدا عادل نیست. این حرفها را نزنید، اینها عاقلانه نیست.
مستِ حق، هُشیار چون شد از دَبور؟
مستِ حق، نآید به خود از نَفْخِ صُور
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶٨۸)
بادهٔ حق راست باشد، نی دروغ
دوغ خوردی، دوغ خوردی، دوغ دوغ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶٨۹)
دَبور: بادِ حوادثِ ناگوار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دَبور: بادِ حوادثِ ناگوار. بله همین را دارد میگوید. اگر کسی فضا را باز کرده و مستِ خدا شده، دراثرِ حوادثِ ناگوار که در بیرون، در ذهن بهوجود میآید، هشیار میشود؟ فرار میکند؟ نه، میگوید کسی که مستِ حق باشد، حتی از نفخِ صور یعنی از شیپورِ صور اسرافیل هم بیدار نمیشود، برای اینکه اینقدر مستِ حق است. برای چه بیدار بشود؟ دیگر بیدار شده و با او یکی شده.
پس داریم معیارهایی را میخوانیم که مستی خودمان را نسبتبه خداوند بسنجیم که آیا مستِ واقعی هستیم؟ یا پایین میگوید «بادۀ حق راست باشد، نی دروغ». شما اگر فضاگشایی کنید حقیقتاً، به شراب ایزدی با آب حیات مست باشید، مستیتان از بین نمیرود با اتفاقات بیرونی. پس بنابراین «دوغ خوردی، دوغ خوردی، دوغ دوغ» یعنی شرابِ ذهنی خوردی، شرابی که از پولت میآید، شرابی که از مقایسه میآید، شرابی که از همانیدگی میآید، آنها را خوردی. دوغ یعنی همان شیرهای که ما از همانیدگیها میکشیم که مواد ذهنی است. درست است؟ ولی این یکی عین است و فضا را باز میکنی و از آنور شراب میآید. نه؟
ساختی خود را جُنَید و بایزید
رُو که نشناسم تبر را از کلید
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۰)
بَدْرَگی و مَنْبلی و حرص و آز
چون کنی پنهان به شَید، ای مکرساز؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۱)
بَدرَگ: ناسازگار و خشمگین، بدذات
مَنْبَل: کاهل، تنبل، بیاعتقاد
شید: حیلهگری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اینها را میتوانیم کسره بخوانیم، شَید است، درست است. جُنَید است، عربی است. ولی در فارسی دیگر جُنِید و شِید و اینها میخوانیم. بَدرَگ یعنی ناسازگار، خشمگین، بَدذات، بدطینت. مَنبَل یعنی تنبل. شِید یعنی حیلهگری. به دروغ ما میگوییم آقا ما شبیه جُنِید و بایزید هستیم. اینها عارفانی هستند که مورد علاقه و احترام مولانا است. برو، من تبر را از کلید نمیشناسم، یعنی من اصلاً ذهن نمیروم که ببینم اینها چه اقلام ذهنیای هستند. تبر میبُرد، کلید باز میکند، این دوتا را از هم تشخیص نمیدهم من، من اصلاً ذهن نمیروم.
میگوید نه، بدطینتی، تنبلی و میل به اضافه کردنِ همانیدگیها، طمع، یعنی گرفتن زندگی از چیزها، چهجوری پنهان میکنی به دروغ، به مکر، ای حیلهگر؟! اینها ابیاتی هستند که کمک میکند ما خودمان را بسنجیم.
🔟6️⃣2️⃣ ۳۱ 🔟6️⃣2️⃣
برنامه شماره ۱۰۶۲ گنج حضور
فایل صوتی - بخش سوم (پخش زنده)
/channel/GanjeHozourMessages
💠💠💠پایان بخش دوم💠💠💠
Читать полностью…
ولی هر کسی در این راه جدی باشد، صادق باشد، راستین باشد و فهمیده باشد که برای این آمده به این جهان که به بینهایت و ابدیت او زنده بشود و این مهمترین دستاورد است و کار است، نه پولش، نه چیزهای دیگر که دارد جمع میکند، که اصلاً آنها با این قابل مقایسه نیستند، و در این راه هم متعهد باشد، چنگ در او میزند. تا از آن «جانِ نامدار»، آن جانی که آزاد شده از پوستها، بانوا بشوند.
میبینید که ما از مولانا داریم بانوا میشویم، اگر شما متعهد هستید و با منذهنیتان قضاوت نمیکنید، دارید دیدتان را با او درست میکنید. درست است؟
این افسانهٔ منذهنی [شکل ۹(افسانه منذهنی)] صادق نیست، برای اینکه هر لحظه بهوسیلهٔ همانیدگی یا درد میبیند و ناصادق است، بد میبیند. این را میگوید [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] «جانهایِ صادقان»، آنهایی که هر لحظه به خودشان قبولاندهاند که من حواسم به خودم است، فضاگشایی میکنم و من باید به خودم ثابت کنم که صادق هستم.
مثلاً اگر بعضی پرهیزهای سخت را انجام میدهم، مردم نمیتوانند با تأیید و توجه من را از این راه بازدارند، نمیتوانند مجبور کنند من را و من این مسئولیت را بیندازم که من دراثر تأیید و توجه مردم به استغنا دست زدم. گفتم دیگر بَسم است آقا دیگر! من دیگر عالِم شدم، من همهچیز را میدانم دیگر. این یعنی منذهنی برگشته و دستاوردهای شما را غارت کرده، با خودش دارد میبرد. هر کسی میگوید شدم، رسیدم، کافی است، من متوقف شدم، آهای مردم بیایید از من یاد بگیرید، یعنی دیو آمده دوباره دستاورد شما را دزدیده دارد میبرد. حواستان جمع باشد.
«جانهایِ صادقان همه در وی زنند چنگ»، «تا با نوا شوند»، تا برکت پیدا کنند، از آن جانِ زندهشده به بینهایتِ زندگی. و خب برای اینکه بانوا بشوید، دامن شما نیاز و حضور است.
دامنِ تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگِ فُجور
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۵)
فُجور: تبهکاری، گناه کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس برای اینکه ما بانوا بشویم، باید دامنمان را باز کنیم. دامن ما هم نیاز ما است. خب این حس نیازمندی اگر در شما باشد و جدی باشد و اصیل باشد، این یکی از شرایط است. اگر باشد و شما فضا باز کنید، دراینصورت از آن انسانِ نامدار که به زندگی زنده شده، در این مورد مولانا چیزی میتوانید بگیرید. یادتان باشد، سهتا خاصیت بود، نیاز، حضور و صادق بودن.
از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود
دامنِ صدقت درید و، غم فزود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۸)
یکی از علائم صداقت این است که دیگر این چیزهایی که ذهن نشان میدهد، اینها را سیم و زر نمیدانی، نمیگویی اینها زندگی دارند و میروی بهسوی زندگی، اگر جدی باشی. «خیالِ سیم و زر» چون زر نیست، میدانید آن تصورات ما که گنج چیست، آنها دیگر مشخص شد گنج نیست. ولی اگر هنوز به آنها بچسبیم، دراینصورت دامنِ صدق ما میدرد و غم اضافه میشود و چیزی در دامن ما جمع نمیشود از حضور، از زندگی. پس بنابراین نیاز، حضور با فضاگشایی و صدق لازم است که من یک چیزی گیرم بیاید، بهلحاظ زندگی دارم عرض میکنم.
چون نبودش تخمِ صدقی کاشته
حق بَرو نسیانِ آن بگماشته
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۵)
نِسیان: فراموشی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گرچه بر آتشزنهیْ دل میزند
آن سِتارَهش را کفِ حق میکُشد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۶)
آتشزنه: سنگِ چخماق
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر ما تخم صدق نداشته باشیم، تخم صدق در این لحظه فضاگشایی است، تخم صدق نداشته باشیم یعنی این لحظه از جنس او نشویم، در غزل هم داشتیم دیگر، «هر صبحدم که دامِ شب و روز بردریم» با فضاگشایی.
اگر انسان تخم صدق را نکارد در این لحظه، دراینصورت خداوند نِسیان را میگمارد، فراموشی خدا را. خدا را فراموش میکند. بعد از اینکه خدا را فراموش کرد رفت در منذهنی، درست است که دارد سعیش را میکند، هی کارهای مختلف میکند، بر آتشزنهٔ دل میزند، ولی آتشهایش را، کفِ حق ستارههایش را خاموش میکند.
یعنی نمیشود مرکز شما عدم نباشد و دل شما دل نباشد و این جرقه بزند. جرقه که میزند آتش، همانیدگیهای شما را میتواند بسوزاند. درست است؟ آتشزنه همان سنگ چخماق است که میدانید که میزدند جرقه میپرید.
گرچه که ما داریم سعی میکنیم، ولی جرقه یا نمیزند، یا میزند بهدلیل اینکه خیلی خیس است این مرکزِ ما، ما، فضا گشوده نمیشود، چیزی نمیسوزد، دردی از بین نمیرود، همانیدگی شناسایی نمیشود. و نِسیان هم یعنی فراموشی خداوند.
🔟6️⃣2️⃣ ۲۸ 🔟6️⃣2️⃣
جزوِ نارم، سویِ کُلِّ خود رَوَم
من نه نورم که سویِ حضرت شَوَم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۴۶۵)
نار: آتش
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ببینید شما به چه سویی پرت میشوید؟ خب در این لحظه شما میگویید من منقبض میشوم؟ از جنس درد میشوم. خب کمانِ کُل شما را میاندازد بهسوی دیو، شیطان، به فضای ذهن. برای اینکه شما دارید میگویید که من نور نیستم که بهسوی خداوند بروم. اگر فضاگشایی میکردی، از جنس نور میشدی، پرت میشدی بهسوی خداوند. پس این انتخاب را بکن در این لحظه با فضاگشایی از جنس نور بشو، نه از جنس آتش، نار.
این انتخاب با شما است. «جزوِ نارم، سویِ کُلِّ خود رَوَم». انسانِ امروزه میگوید بیشترش که من از جنس درد هستم، بهسوی درد بیشتر میروم در ذهن. من از جنس نور نیستم، حواسم به خودم نیست، فضا را باز نمیکنم، هر لحظه شیون راه انداختم، ناله و شکایت و اینها، اعتراض دارم، پس نور نیستم. اگر نور بودم بهسوی بارگاه ایزدی میرفتم.
ای دلا منظورِ حق آنگه شوی
که چو جزوی سویِ کُلِّ خود رَوی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۳)
حق همی گوید: نظرمان بر دل است
نیست بر صورت که آن آب و گِل است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۴)
تو همی گویی: مرا دل نیز هست
دل فرازِ عرش باشد، نی به پست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۵)
فراز: بر بالایِ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
فراز: بر بالایِ. خب ما به خودمان میگوییم ای دل من، موقعی نظرگاه خدا میشوی، موقعی خداوند به تو نگاه میکند که مثل جزو بگویی من از جنس اَلَست هستم، از جنس هشیاری هستم، بهسوی کلّ خودم میروم.
خداوند میگوید «نظرمان بر دل است»، بر دلِ شما است. و نظر ما به منذهنی و آب و گِل شما نیست، به همانیدگیهای شما نیست. اگر مرکزتان همانیده است ما نمیتوانیم نگاه کنیم و ما میگوییم من هم دل دارم، ولی این دل آلوده را داریم نشان میدهیم، فضاگشایی نمیکنیم. دل بیشتر از عرش است، وسعتش بیشتر از عرش است، دل که در پَست نیست که. برای دل داشتن باید این فضا گشوده بشود، تا آنجا که مقدور است این آسمان خودش را به تو نشان بدهد.
دل آن است، نه انقباض و گذاشتن همانیدگی و درد در مرکز. پس نتیجه میگیریم که اگر همانیدگی و درد در مرکز شما باشد، یعنی الآن اگر درد بهاصطلاح تجربه میکنید، حتماً بهسوی دردِ بیشتر خواهید رفت، بهسوی خداوند نمیتوانی بروی. شما به هر طریقی هست باید دردهایتان را بیندازید. با درد نمیتوانید بهسوی خداوند بروید. این ابیات کاملاً
جزوِ نارم، سویِ کُلِّ خود رَوَم
من نه نورم که سویِ حضرت شَوَم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۴۶۵)
نار: آتش
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این را چندین بار بخوانید. جزو میرود بهسوی کلّش، الآن از جنس درد هستی بهسوی کُل یعنی بهسوی منذهنی بزرگتر میروی و اگر خداوند به دل شما نگاه میکند، خداوند به آن دلی نگاه میکند که واقعاً دل است، از جنس خودش است نه از جنس منذهنی.
«إنَّ اللهَ لا يَنْظُرُ إاِلى صُوَرِكُمْ و اَموالِكُمْ وَلكِنْ يَنْظُرُ اِلى قُلوبِكُم وأعمالِكُم.»
«همانا خداوند، ننگرد بهصورتها و دارایی شما، بل نگرد به دلها و رفتار شما.»
🌴(حدیث)
«همانا خداوند، ننگرد بهصورتها و دارایی شما» یعنی به همانیدگی شما، به مرکز اشغالشدهٔ شما، بل نگرد بر دلها و رفتار شما. این هم حدیث است.
اصلِ کینه دوزخ است و، کینِ تو
جزوِ آن کُلّ است و خصمِ دینِ تو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۴)
چون تو جزوِ دوزخی، پس هوش دار
جزوْ سویِ کُلِّ خود گیرد قرار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۵)
بیت مهمی است. اصلِ کینه، اگر کینه دارید شما، رنجش دارید، رنجشها را کوبیدید کینه کردید، واقعاً کمتر ما آدم پیدا میکنیم کینه نداشته باشد. هر کس میگوید آقا، این بلا را سر من آوردهاند، اینهمه ظلم کردهاند، من باید انتقام بگیرم، من یادم نمیرود، هر کاری میکنم یادم نمیرود. میگوید ریشهٔ کینه در دوزخ است. حواست هست؟ و این کینهٔ تو جزو آن دوزخ است و دشمنِ دین تو است، دین هم دیدار خداوند است.
و چون جزوِ دوزخ هستی تو، پس حواست باشد، پس هوش دار، جزو همیشه سوی کل خواهد رفت. جزو همیشه در سوی کل قرار میگیرد، قرار پیدا میکند. پس شما از جنس کینه هستید، باید بهسوی دوزخ بروید، باید بهسوی هپروت بروید، باید بروید به تهِ هپروت ذهن که پر از درد است. درست است؟
میخواهیم ببینیم که شما میگویید من جزو هستم، با فضاگشایی جزوِ خداوند هستی که او بتواند از قبضهٔ کمانِ کُل بهسوی خودش پرت کند، مثل سیل بروی بهسوی دریا یا نه، جزوِ دوزخ هستی؟ اگر درد داری، هر دردی فرق نمیکند، جزو دوزخ هستی. شما دردهایتان را شناسایی کنید بیندازید. دردها سرمایه نیستند.
🔟6️⃣2️⃣ ۲۶ 🔟6️⃣2️⃣
از بعدِ ماجرایِ صفا صوفیانِ عشق
گیرند یکدگر را چون مستیان کنار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
خب در مورد خود انسان هم هست؟ بله. تا به حال با منذهنی به خودت ظلم کردی، بدنت را خراب کردی، خیانت کردی، چیزهای مسموم را وارد این بدن کردی، فکرهای مضر کردی، درد ایجاد کردی، رنجورِ دِق بودی، درد پخش کردی، تمام شد دیگر. شما میگویید من دیگر رابطهام با خودم هم درست شد. مثل مست خودم را بغل میکنم به خودم محبت میکنم. دیگر فکر بد نمیکنم، دیگر به خودم ضرر نمیزنم، دیگر غذای بد نمیخورم. توجه میکنید؟ به خودم خیانت نمیکنم، هیچچیزم را دیگر خراب نمیکنم، نمیگذارم دیگران هم در این شبکه فکر و عمل من را تعیین کنند، من با فضاگشایی وصل به زندگی هستم. توجه میکنید؟
پس فرمول شخصی و فرمول جمعی است برای زندگی. ما باید همدیگر را مثل مستان در آغوش بگیریم. مولانا «مستیان» را بهمعنی مستان بهکار میبَرد.
[شکل ۹(افسانه منذهنی)] این هنوز ماجرا را تمام نکرده، این افسانهٔ منذهنی است. خیلیها هم رنجورِ دق و بیچارهاند، به خودشان ظلم میکنند هم به دیگران. خیلیها با پندار کمالشان میگویند که به زور هم شده حق با من است.
چقدر علاقه دارد این منذهنی بگوید که حق با من است! بیچاره میشود اگر بفهمد که این پندار کمال چیزی کم دارد، باید فرعونیت را تمام کند. ولی بعد از این ماجرا فهمیدهایم که این فرعونیت زمین را خراب میکند، بدن ما را خراب میکند، همهچیز را تخریب میکند، آخرسر اگر ما با عشق کار نکنیم به هیچجا نمیرسیم. ما نمیتوانیم در ماجرا بنشینیم پهلوی هم با هم حرف بزنیم. ما تنفر داریم از هم، با این تنفر هیچجا نمیتوانیم برسیم. باید مثل مستان مولانا میگوید باید همدیگر را در آغوش بگیریم و به گذشته برنگردیم و رو کنیم به صفا [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)].
با عاشقان نشین و همه عاشقی گُزین
با آنکه نیست عاشق یک دَم مشو قَرین
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۰۵۳)
گُزین: انتخاب کن، برگزین، فعلِ امر از مصدرِ گُزیدن
قَرین: نزدیک، یار، همدم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس ما هم میگوییم باید با عاشقان باشیم، همهاش فضاگشایی کنیم عاشقی را انتخاب کنیم، هر کسی هم که عاشق نیست با او قرین نمیشویم.
مستانه جان برون جهد از وحدتِ الست
چون سیل سویِ بحر، نه آرام و نه قرار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
اگر ما مثل مستان همدیگر را پس از این ماجرا در آغوش بگیریم. هر کسی تاریخ بشر را خوانده میفهمد که بشر از ابتدا ماجرا میکرده. یعنی ما بشرها به جان هم افتادهایم، بهخاطر همین همانیدگیها، بهخاطر هشیاری جسمی، بهخاطر اینکه دیوپرست بودیم، باورپرست بودیم، بهخاطر اینکه نتوانستیم به خداوند وصل بشویم، از اول خداوند بوده.
میگوید قبل از اینکه انسان متولد بشود این شاخِ بید و چنار داشتند میرقصیدند، میزدند میرقصیدند. خب! ما چه پس؟ ما همهاش باید دعوا کنیم؟! اگر مثل مستیان بفهمیم که ماجرا تمام شده موقع بغل کردنمان است، ما دیگر این، چیزی عوض نشده شعور ما فقط بهتر شده، توجه میکنید؟ دانش ما بیشتر شده که ما حق نداریم دیگر بیشتر از این ماجرا کنیم، بهاندازهٔ کافی تخریب کردیم.
«مستانه جان برون جهد از وحدتِ اَلَست» ما الآن داریم میفهمیم که ما همه یک جنسیم، همه یک نوریم، همه از جنس خداوند هستیم. اگر این را میفهمیم داریم به همدیگر کمک میکنیم که ها مال شما پرید برویم آن یکی را کمک کنیم آن هم جانش از ذهن بپرد بیرون، آن یکی هم بپرد بیرون. یعنی این از مستانه بغل کردن همدیگر است، کمک به همدیگر است که جان میفهمد که از جنس اَلَست است و از ذهن میپرد بیرون.
چهجوری؟ مثل سیل بهسوی خداوند، بهسوی بحر، یک لحظه آرام و قرار ندارد. این جوابِ همان بیت اول است که میگفت که ما ناظر جمال باشیم آن هم اینقدر هم انتظار بکشیم؟! ما مست گلستان باشیم بعد دوباره برویم دنبال مست چیزها بشویم؟! کسی مست خداوند باشد میرود از چیزها مستی میخواهد؟
پس این امکان دارد که ما به همدیگر کمک کنیم، به شرط اینکه بفهمیم که این ماجرا تمام شده، بس است دیگر. مستانه با کمک به همدیگر جان انسانها بیرون میجهد، چون میفهمد که همه از جنس اَلَست هستند، همه از جنس زندگی هستند، همه از جنس خدا هستند، نه؟! مانند سیل میرود بهسوی بحر، خداوند، و یک لحظه آرام و قرار ندارد.
و این بیت در مورد شما هم مصداق دارد؟ اگر جدی کار میکنید، متعهد هستید، باید اینطوری باشید، حتماً این اتفاق دارد میافتد. شما نه تنها به خودتان کمک میکنید، به دیگران هم کمک میکنید. کمک کردن تحمیل نیست. میگوییم به زور تو باید عوض بشوی؟ نه.
🔟6️⃣2️⃣ ۲۴ 🔟6️⃣2️⃣
درگذر از فضل و از جَلْدی و فن
کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠)
جَلْدی: چابکی، چالاکی
حَسَن: نیکو، خوب، زیبا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس الآن میفهمیم آن فضل و آن زیرکی و آن صنعتکار بودن منذهنی به درد نمیخورد. فضا را باز کردیم، در هوای عشق او ریشه دواندیم، میوه میدهیم؛ میوهاش همین خدمت کردن است با اخلاقِ زیبای زندگی، در یک زمینهٔ اخلاق زیبا. حالا:
غوطی بخورد جان به تکِ بحر و شد گهر
این بحر و این گهر ز پیِ لعلِ توست زار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
یعنی من در این حیص و بیص که فضا را باز میکردم، یکدفعه رفتم زیر آب. «غوطی بخورد» یعنی در این فضای گشودهشده کاملاً غرق شدم، رفتم زیر آب، سرم رفت زیر آب و رفتم به تکِ بحرِ تو، بحر یکتایی. و همهٔ همانیدگیهایم ریخت، شدم گهر. این گهر یعنی تماماً به تو زنده شدم. برای چه زنده شدم؟ این بحر و این گهر که الآن به بینهایت تو زنده شد، برای حرف زدن و بیان تو زار است. اینهمه زحمت کشیدم که تو از طریق من خودت را بیان کنی. دیگر من بهعنوان منذهنی بیانم تمام شد.
«غوطی بخورد جان به تکِ»، تک یعنی تهِ، بحر و «شد گهر». پس معلوم میشود برای اینکه گهر بشوید، ما فضا را باز میکنیم، ولی واقعاً زیر آب نمیرویم. زیرِ آب، یعنی آب تمام وجود ما را در بر بگیرد، آب زندگی یا خداوند بهعنوان آب. یعنی اینقدر این فضا را باز کنیم که برویم زیر و همهچیزمان یکدفعه شسته بشود برود. ولی برای چه؟ این گوهر که از جنس تو شد، برای این شده که تو از طریق من خودت را بیان کنی.
لعل یعنی لب، لب هم یعنی حرف زدن. «از پیِ لعلِ توست زار»، دارد خودش را میکُشد. من دارم خودم را میکُشم که تو از طریق من حرف بزنی. آرزومند این هستم. یعنی شما هستید. شما باید غوطی بخورید بروید، بگذارید آن، تارتار بشوید، بزند و وقتی او میزند نغمههای جاودانگی را میزند، این نغمههای موقتی بودن دیگر ارزشش را از دست میدهد و او شروع میکند از طریق شما خودش را بیان کردن.
[شکل ۹(افسانه منذهنی)] میبینید، یعنی این افسانهٔ منذهنی دارد ضعیف میشود. مانعسازی، مسئلهسازی، دشمنسازی و یک جسم توهمی ساختن، این دارد ضعیف میشود در ما، برای اینکه مرتب ما فضا باز میکنیم [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. اگر فضا باز بشود، باز بشود، مولانا میگوید آن وقت غوطی میخوریم، یعنی میرویم ته آب. بعضی موقعها دیدهاید سرمان را میکنیم زیر آب، کاملاً میرویم زیر آب.
از نغمههایِ طوطیِ شِکّرستانِ توست
در رقص شاخِ بید و دو دستکزنان چنار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
دستکزنان: در حالِ دست زدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید من الآن بهعنوان انسان به طبیعت نگاه میکنم، این طبیعت چرا اینقدر شاد است؟ شما بلبل را دیدهاید تا حالا آواز نخواند؟ من میبینم شاخِ بید با ریشهاش به تو وصل است. چنار هم همینطور است. و من دارم مشاهده میکنم که چنار دوتا بشکن میزند، یعنی با تمام وجود دارد بشکن میزند و شاخ بید میرقصد. یعنی طبیعت در حال پایکوبی و شادی است اگر درست ببینیم.
شما از پرندگان میبینید. شما هیچ پرندهای را پیدا نمیکنید، مثلاً یک بلبل را پیدا کنید بنشیند غصه بخورد که حالا این کرمها تمام شد. آن فلانفلانشده، رقیب ما آمده کرمها را خورده، الآن فلان جا من باید سری به آنجا بزنم ببینم نکند تمام کند. اینطوری است؟! نه، آوازش را میخواند.
ولی ما هِی جمع میکنیم بدون اینکه بفهمیم که ما آمدهایم، یک طوطیای در ما هست که آواز بخواند. یک طوطی بیشتر نیست، آن هم خود زندگی است، در همه آواز میخواند، در همه شادی میکند، بعضیها راهش را میبندند، خودشان خودشان را خفه میکنند. «از نغمههایِ طوطیِ شِکَرستانِ توست». یعنی خدایا تو یک شِکَرسِتان داری، شکرِسْتان داری، آنجا یک طوطی هست که دائماً قند میخورد و آن طوطی در ما هم هست.
حالا اگر شاخِ بید اینقدر زیبا میرقصد و چنار هم که دوتا بشکن میزند و در این رقص و پایکوبی شرکت میکند، شادی میکند، ببینید انسان که اشرف مخلوقات است، چهجوری باید باشد؟ چنان باید شاد باشد که این شادی به طبیعت هم برود، یا حتی طبیعت از ما بگیرد! ما حسرت میخوریم که چرا این بلبلها آواز میخوانند، ما اینقدر غم میخوریم؟! بهخاطر منذهنی.
حالا بیت بعدی یک چیز دیگر میگوید. [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] شما میبینید پس فضا باز، باز، باز تا جایی که این طوطی در ما هم شروع کند به خواندن. این خواندن این طوطی یا این بلبل در این شکرستان، که این فضای بازشده شکرستان است، بستگی به شما دارد، فعالیت شما دارد، تمرکزتان روی خودتان دارد.
🔟6️⃣2️⃣ ۲۲ 🔟6️⃣2️⃣
این افسانهٔ منذهنی [شکل ۹(افسانه منذهنی)] اگر اینجا باشید مرکزتان همانیده باشد، دخالت میآید میدهد و میتواند فضای گشودهشده را ببندد. ولی شما حواستان به خودتان است [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، نمیگذارید فضای گشودهشده بسته بشود. حواستان به خودتان است، برای همین میگویم حواستان باید به خودتان باشد.
بنواز چنگِ عشق به نَغْماتِ لَمْ یَزَل
کز چنگهایِ عشقِ تو جان است تارتار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
لَمْ یَزَل: بیزوال، جاودانی
تارتار: پارهپاره، ذرّهذرّه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
داریم به خداوند میگوییم، به زندگی میگوییم، حالا بیا من را، در من، نغمههای زوالناپذیری را بزن، یعنی جاودانگی را بزن. یعنی وقتی فضا را باز میکنیم، میرویم بهسوی جاودانگی، بیمرگی، چون داریم به اصلمان زنده میشویم. یواشیواش فضا باز بشود خواهیم دید که این مرگی که هست به جسم، این یک توهم است، ما نمیمیریم. حالا از آن بگذریم.
بنواز چنگِ عشق به نَغْماتِ لَمْ یَزَل
کز چنگهایِ عشقِ تو جان است تارتار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
لَمْ یَزَل: بیزوال، جاودانی
تارتار: پارهپاره، ذرّهذرّه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«تارتار» میتوانید بگویید که هر لحظه من مثل مو میشوم. با فضاگشایی منذهنیام اینقدر نازک میشود که اصلاً نمیشود دیدش، «تارتار».
هر لحظه اگر من تارتار بشوم، مثل مو بشوم که از من چیزی نماند، فنا بشوم، تو میتوانی من را بزنی. که از «چنگهایِ عشقِ تو»، چنگ میتواند پنجه باشد، از تو چون من را میزنی، چه کسی میزند؟ خداوند، زندگی میزند. من میخواهم با چنگهای عشق تو من را بزنی و برای همین تارتار شدم. یعنی برای اینکه او بزند شما باید تارتار بشوید.
این تارتار عرض کردم میتواند لاغری منذهنی و فنا بودن ما را، پس هر لحظه فضا باز میشود، منذهنی صفر میشود، او دارد شما را میزند، منتها چه آهنگی؟ آهنگِ منذهنی؟ آهنگ منذهنی آهنگ درد است، نه! آهنگ جاودانگی.
یعنی هر لحظه شما مثل اینکه دارید میگویید من جاودانهام و دارم این را تجربه میکنم. هرچه فضا بازتر میشود و با، یعنی خودتان را در اختیار زندگی گذاشتید گفتید من را بزن، ولی برای اینکه تو را بزند باید تارتار بشوی، باید خیلی لاغر بشوی. خب اگر لاغر نشوی چه؟ بلند بشوی بگویی من نمیتواند بزند، نغمههای درد را میزند. هر کسی بلند میشود بهعنوان منذهنی، دارد به خداوند میگوید نغمههای درد را در من بزن، نغمههای موقتی بودن را بزن، نغمههای ترس را بزن، نغمههای خشم را بزن. شما کدام را میخواهید؟ البته که چنگ عشق را میخواهید. چنگ عشق یعنی وحدت با تو. یعنی من دیگر به این نتیجه رسیدم که باید با تو یکی بشوم، این منذهنی توهم بوده.
«بنواز چنگِ عشق به نَغْماتِ لَمْ یَزَل». یعنی به هر طرف که رو میکنم مثل مو هستم تو من را بزن. یعنی من دیگر منقبض نیستم، فضول هم نیستم، خودم خودم را اداره نمیکنم، تو میکنی، همهٔ اینها را معنی میدهد.
«بنواز چنگِ عشق به نَغْماتِ»، یعنی «نَغماتِ لَمْ یَزَل»، کز چنگها، از پنجههای عشق تو جان من لاغر شده، لاغر شده مثل تار مو شده. [شکل ۹(افسانه منذهنی)] خب دیگر اگر افسانهٔ منذهنی بیاید بالا نمیتواند بزند، میبینید که. پس افسانهٔ منذهنی را شما با فضاگشاییِ شدید [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، هرچه زور دارید و عدم تأکید به من و منیّت که من هم هستم و صفر کردن فضولی در کار زندگی، میگذاریم که او ما را بنوازد.
بههرحال داریم میگوییم من و تمام انسانها ما چنگِ عشق هستیم. پس نهتنها من این کار را میکنم همهٔ انسانها باید بکنند. میبینید که مولانا در این غزل، هم فرد را، هم جمع را بهطور موازی پیش میبرد. در بیت قبل گفت گروه عاشقان درست شده بهشرطی که هر کدام مواظب خودشان باشند. برای همین عرض میکنم شما مسئولیت هشیاری خودتان را باید بهعهده بگیرید. شما باید بگویید، در غزل است، بههیچوجه من این صدق و این تعهد را ضعیف نمیکنم.
🔟6️⃣2️⃣ ۲۰ 🔟6️⃣2️⃣
پس «از خارخارِ این گَرِ طَبع آن طرف روند»، یعنی از وسوسه و از اینکه این لحظه فکر همانیده، از فکر همانیده به فکر همانیده، به فکر همانیده، به فکر همانیده، اینها خارخار است، این منذهنیِ کچل است. چرا میگوید کچل؟ برای اینکه میخارد. یک وسوسهای ما داریم آنجا، تندتند ما علاقه داریم از یک فکر همانیده به یک فکر همانیده برویم. منذهنی دوست دارد خودش را مرتب ببافد؛ ببافد. شما میبینید منذهنی وجود ندارد، ما مرتب میبافیم. شما اگر خارخار را بگذارید کنار، منذهنی از کار میافتد.
بنابراین از این خارخارِ این منذهنیِ کچل آنورتر میروند، میروند آنور، یعنی فضا را باز میکنند میروند به سمت خداوند و بزم و سرای گلشن در آنجا میکنند، در فضای یکتایی میکنند. شما هم میتوانید این کار را بکنید. پس فضا را باز میکنید، بهصورت هشیاری، بهصورت اَلَست سوار اَلَست میشوید، نه منذهنی که هر لحظه دوست دارد از یک فکر همانیده به فکر همانیده برود.
خلق، رنجورِ دِق و بیچارهاند
وز خِداعِ دیو، سیلیبارهاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۷)
دِق: نوعی بیماریِ روانی
خِداع: حیلهگری
سیلیباره: کسیکه میل فراوانی به زدن سیلی دارد. در اینجا مراد کسی است که خویِ آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اینها را میدانید. به هر کسی میرسید باید مواظب باشید، ممکن است که بیمار منذهنی باشد، بیمار روانی منذهنی باشد، رنجورِ دِق یعنی این، و حس بیچارگی بکند، ولی شما بیچاره نیستید. اگر فضا را باز کنید، زیر فریب دیو منذهنیتان نیستید و سیلیباره هم نیستید. شما یک ارزیابی از خودتان بکنید ببینید که واقعاً محتاج درد هستید و یا محتاج درد پخش کردن هستید؟ اگر هستید، به خودتان بگویید که این لزومی ندارد، این کار خداگونه نیست، من فریب شیطان را خوردهام؛ که میدانید که منذهنی امتداد شیطان است.
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
شیطان هم نیروی همانش و درد این جهان است که در این ذهنها زندگی میکند. برای همین عرض کردم که شما باید خودتان را جزوی از یک کل دیگری بدانید که تجسم را گفتم دیگر، میگوییم یک مستطیل بزرگ، شما یک خانهاش هستید، ولی در آنجا میلیونها مستطیل هست و شما هم یکی از آنها هستید و در آن شبکه خیلیها سیلیباره هستند، خیلیها با درد زندگی میکنند و میخواهند درد را پخش کنند. حالا شما بگویید من نمیخواهم درد پخش کنم یا درد بگیرم، من میخواهم عاری از درد باشم.
تَهْلُکَهست این صبر و پرهیز ای فلان
خوش بکوبَش، تن مزن چون دیگران
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۴)
تَهْلُکه: هلاکت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از شعارهای منذهنی که مرتب میگوید هر لحظه، میگوید من صبر و پرهیز نباید بکنم، باید این درد را وارد کنم، به هر کسی میرسم این درد را بدهم. پس این هلاکت است اگر من صبر و پرهیز کنم. من باید به هر کسی میرسم این درد را تمام و کمال تحویل بدهم. «خوش بکوبَش، تن مزن چون دیگران». به شما اگر منذهنی این دستور را میدهد اطاعت نکنید. شما بگویید نه، صبر و پرهیز علاج من است، این منذهنی غلط نشان میدهد، من غلط میبینم از پشت این پندار کمال.
یکی از اصلاحاتی که شما میتوانید با ذهن در نظر بگیرید و تمرین کنید صبر و پرهیز است، صبر و پرهیز است. پرهیز از درد پخش کردن، پرهیز از همانیده شدن، پرهیز از آوردن چیزها به مرکزتان. اگر توجهتان را یک چیزی میخواهد الآن بدزدد، ممکن است آدم باشد، ممکن است یک جسمی باشد، بگیرید بکشید بگویید نرو، کجا داری میروی؟ به توجهتان، به تمرکزتان. دارد میرود سوی یک کس دیگر. تمرکزتان و توجهتان باید روی خودتان باشد و به حرف منذهنی گوش ندهید.
ای خدا، بنْمای تو هر چیز را
آنچنانکه هست در خُدعهسرا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۶۵)
خُدعهسرا: نیرنگخانه، کنایه از دنیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خدایا چیزها را آنطوری که هستند به من نشان بده، درست است؟ نه آنطوری که منذهنی من نشان میدهد. یواشیواش شما باید اشتباهات منذهنیتان را ببینید. با گشوده شدن فضا این اشتباهات را و غلط دیدنها را خواهید دید که شما اصرار دارید سیلیباره بشوید، سیلی بزنید، تنبیه کنید، خشمگین بشوید، اوقاتتلخی کنید، بله؟ میگویید نه، من صبر و پرهیز دارم، من از اوقاتتلخی پرهیز میکنم، من از خشمگین شدن پرهیز میکنم، من فضا باز میکنم، من کارافزایی نمیکنم، این یک کاری که در عرض پنج دقیقه حل میشود نمیخواهم در عرض پنج روز حل کنم. اینها را به خودتان بگویید. رسیدیم دوباره به غزل.
🔟6️⃣2️⃣ ۱۸ 🔟6️⃣2️⃣
💠💠💠پایان بخش اول💠💠💠
برای مشاهدهٔ فایل صوتی و تصویری بخش دوم از برنامهٔ ۱۰۶۲ به این لینک مراجعه فرمایید. 👇
/channel/GanjeHozourMessages/162300
«حُبُّکَ الْـاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشقِ تو به اشيا [همانیدگیها] تو را كور و كر میکند.»
🌴(حدیث)
حدیثی است که، تمام حدیثهایی که برای شما میخوانیم از فرمایشات حضرت رسول است و تحقیقشده است و درست است. و ایشان میفرماید عشق به اشیا ما را کور و کر میکند. عجیب است که همهٔمان عاشق اشیا هستیم! شما ببینید خودتان را، در مرکزتان چیزهایی هست که با آنها همانیده هستید، پس ما همانیدگیپرست هستیم. الآن ببینید جزو این همانیدگیها چه هست که شما میپرستید، عشق آنها را دارید، بنابراین ممکن است کور و کر باشید، یعنی پیغام زندگی را ابدا نشنوید، پیغام دیو یا منذهنی را بشنوید.
اگر اینطوری هستید باید روی خودتان کار کنید فضا را باز کنید. فضا اگر گشوده بشود، گشوده بشود، گشوده بشود، شما مقاومت نکنید، یک جایی وقتی این فضای گشودهشده زیاد شد، یکدفعه پدیدهای صورت میگیرد که همین در غزل گفت «بوس»، بوس خداوند، شما ناظر میشوید. و این دو بیت را مرتب برایتان میخوانم من.
گر به هر دَم نهات بهار و خرّمیست
همچو چاشِ گُل تنت انبارِ چیست؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۶)
چاش: غلّهٔ پاککرده، خرمنِ کوفته، در اینجا مطلق خرمن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چاشِ گُل، تن، فکرِ تو همچون گلاب
مُنکِر گُل شد گلاب، اینَت عُجاب!
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۷)
چاش: غلّهٔ پاککرده، خرمنِ کوفته، در اینجا مطلق خرمن
عُجاب: چیز عجیب و شگفتانگیز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اولاً که در بیت اول میبینید که هر لحظه بهار و خرّمی است برای شما. پس اگر شما غصه میخورید یک اشکالی دارید، آن اشکال را باید پیدا کنید. با خواندن مولانا و گوش کردن به این برنامه اشکالتان را پیدا خواهید کرد. مخصوصاً اگر به آن دوتا خاصیتی که گفتم، فضاگشایی و تمرکز روی خود، فضاگشایی و تمرکز روی خود، اگر عمل کنید.
یعنی به شما عرض کنم که اگر شما حواستان به خودتان نباشد این درسها اصلاً فایده ندارد. من میگویم گوش ندهید به برنامه اگر حواستان به خودتان نیست. این شرط اساسی و لازم و کافی است برای پیشرفت. و عرض میکنم، حالا مردم گوش نمیکنند دیگر، یا شاید هم این فهمیدنش سخت است، یا منذهنی چون همیشه حواسش به بیرون است.
منذهنی هزار دلیل دارد نگذارد شما حواستان به خودتان باشد. یکی اینکه میخواهد، از خاصیتهای منذهنی است، گردن دیگران بیندازد. وضع من خراب است تقصیر من نیست. چون ناموس دارد و پندار کمال دارد. هیچ منذهنی نمیگوید من نمیدانم، پندار کمال دارد. برای پندار کمالش ناموس دارد. ناموس حیثیت بدلی است که اگر به منذهنی بگویند شما نمیدانی، بدش میآید، خشمگین میشود. پس پندار کمال و ناموس و دردهای زیادی دارد که اینها را میتواند فعال کند و نمیتواند درد را بکشد، بنابراین حواسش به بیرون است.
ما نمیتوانیم خودمان را ببینیم، این پهلوانی میخواهد. شما اگر بخواهید هم نمیتوانید ببینید، چرا؟ دیدن خودمان برای اولین بار بسیار کار سختی است، برای اینکه در پندار کمال ما خاصیتهایی به خودمان نسبت دادهایم که اصلاً آنها در ما نیست.
در این شبکهٔ ارتباطی همه معیوب هستند غیر از من. خب من چهجوری میتوانم بگویم که خیلیها درست هستند، معیوب من هستم؟ امکان ندارد چنین چیزی، خیلی سخت است. برای همین میگوید پهلوانی است این کار.
پس شما بخواهید هم شاید نتوانید روی خودتان تمرکز کنید، ولی اول باید بخواهید و این موضوع را مهم بدانید و این موضوع را پهلوانی بدانید، یعنی شما اگر این موضوع را بهدست آوردید بگویید آقا این موفقیت بزرگی است من بهدست آوردم، عجب دستآوردی است این! چقدر موفق شدم! یعنی به خودتان واقعاً دست بزنید که حواستان به خودتان است.
و هر کسی میخواهد حواس شما را پرت کند به خودش، میگویید نه، من حواسم به خودم است. و یک کسی میگوید بیا من را نصیحت کن، بیا به من هم کمک کن، فکرهای خلاقت را به من هم بده. من حواسم به خودم است. آن موقع متوجه میشوید که این لحظه بهار است زمستان نیست.
میگوید «گر به هر دَم نهات بهار و خرّمیست»، مانند انبار گُل، مانند چاش گُل، چاش: خرمن گُل، انبار گل، این تن ما پر از شعور خداوند است، پر از خداوند است، انبار خداوند است، بله پر از خداوند است. آن موقع ما تن ما پر از گل است، پر از خداوند است، این فکر باید گلاب باشد، ولی این پردهٔ پندار نمیگذارد. ما چون برحسب آن میبینیم منکر گل میشویم، منکر خداوند میشویم، منکر زیبایی میشویم، منکر پیشرفت میشویم، منکر خِرد میشویم، طرفدار کارافزایی میشویم. این عجیب است میگوید! خب این را باید شما در خودتان پیدا کنید، حل کنید.
🔟6️⃣2️⃣ ۱۵ 🔟6️⃣2️⃣
حُکمِ حق گُسترد بهر ما بِساط
که بگویید از طریقِ اِنبساط
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢۶٧٠)
بِساط: هر چیزِ گستردنی مانند فرش و سفره
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دیگر هر هفته میخوانیم این را. حکم خداوند این است که شما هر لحظه منبسط بشوید و با انبساط با او حرف بزنید. با انقباض که جمع میشوید، با او نمیتوانید حرف بزنید. و این بیت را الآن خواندم:
مُرده باید بود پیشِ حُکمِ حق
تا نیاید زخم، از رَبُّالفَلَق
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۱۱)
رَبُّالْفَلَق: پروردگار آفریدگان، پروردگار بامدادان، اشاره به سورهٔ فلق (۱۱۳)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس دوباره تأکید میکنیم که این لحظه هر اتفاقی میافتد شما مثل اینکه «که در تسلیم ما چون مُردگانیم»، یعنی مثل اینکه اصلاً از ما هیچ صدایی درنمیآید، هیچ بیانی درنمیآید، ما فقط فضا را باز میکنیم.
مُرده باید بود پیشِ حُکمِ حق
تا نیاید زخم، از رَبُّالفَلَق
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۱۱)
رَبُّالْفَلَق: پروردگار آفریدگان، پروردگار بامدادان، اشاره به سورهٔ فلق (۱۱۳)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«که در تسلیم ما چون مُردگانیم»، مُرده که نه فکر میکند، نه حرکت میکند نسبتبه منذهنی. بعد شما میخواهید خلاقیت و فکر آنوری شروع بشود.
قبض دیدی، چارهٔ آن قبض کن
زآنکه سَرها جمله میرویَد زِ بُن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۲)
قبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج
بُن: ریشه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر اشتباهاً دیدی منقبض شدی، مقاومت کردی، واکنش نشان دادی، حسود شدی، خشمگین داری میشوی، یک اشتباه کردی، فوراً فضا را باز کن چارهاش را بکن، چون این قبض دارد شما را از جنس منذهنی میکند، و از این منذهنی که در دل شما است الآن، چیز بدی خواهد رویید، چیز بدی خواهی گفت، چیز بدی فکر خواهی کرد، چیز بدی را عمل خواهی کرد، نتیجهاش خرابکاری خواهد بود. پس قبض دیدی، چارهاش را بکن با فضاگشایی و بیتی هم با این هست که میگوید:
بسط دیدی، بسطِ خود را آب دِهْ
چون برآید میوه، با اصحاب دِهْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۳)
اصحاب: یاران
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر منبسط شدی، این انبساط را آب بده، تقویت کن و این بالاخره میوه خواهد داد. آن موقع ببَر این میوه را به دیگران هم بده.
چونکه قَبضی آیدت ای راهرو
آن صَلاحِ توست، آتشدل مشو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۳۴)
قَبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج
آتشدل: دلسوخته، ناراحت و پریشانحال
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر قبضی میآید، خداوند میخواهد شما یک چیزی ببینید، این صلاحِ تو است. آتشدل یعنی مرکزت پر از درد نشود، شکایت نکن، عصبانی نشو، فضا را باز کن. پس هر قبضی میآید، میآید که شما فضا را باز کنید.
چونکه قبض آید تو در وی بَسط بین
تازه باش و چین میَفکن در جَبین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۳۹)
قبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج
جَبین: پیشانی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر قبض آمد زندگی میخواهد شما منبسط بشوی، یادت رفته انبساط، پس منبسط بشو با فضای گشودهشده، با آب حیاتی که از آنور میآید تازه باش و در پیشانیات چین مینداز. یعنی خودت را زیر فشار قرار نده. همینطور:
امرِ حق بشْنو که گفتهست: اُنْظُروا
سویِ این آثارِ رحمت آر رو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۶۱)
آر رو: رو[ی] آر.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میبینید که میگفت «دل ناظرِ جمال»، این ناظر بودن خیلی مهم است. اولین پدیدهای که پس از فضاگشایی شما تجربه خواهید کرد، ناظر بودن است، دیدن فکرهایتان است. و اگر فکرهایتان را ببینید و ذهنتان را ببینید، میبینید که این ذهن چقدر تند فکر میکند و فکرها همه فکرهای بد هستند، مخرّب هستند، فرار نکنید، همینطور ناظر بمانید.
🔟6️⃣2️⃣ ۱۳ 🔟6️⃣2️⃣
چون جفا آری، فرستد گوشمال
تا ز نقصان وارَوی سویِ کمال
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸)
گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب
نُقصان: کمی، کاستی
وارفتن: برگشتن، بازگشتن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر لحظه وفا به عهد اَلَست نمیکند که از جنس زندگی باشد، پس حالا یک رزقی میگیرد. اما آنهایی که فضا باز میکنند و قُربِ عشق دارند، یعنی عملاً با او یکی میشوند، دراینصورت وحی میشود به آنها، صنع دارند، شادی بیسبب دارند. الآن میگوید ای پدر، ای پدر، ای دوست من، قُرب انواع و اقسام دارد. درست است؟ بهطوریکه خورشید بر کوهسار و زر میتابد، دارد میگوید که خورشید به سنگ میتابد آن را طلا میکند، اما به بید هم میتابد، به درختِ بید، بید میوه میدهد؟ نه. به یک آدمی میتابد طلا میشود، یعنی فضا را باز میکند به خداوند زنده میشود، یکی هم که قُربِ خلق دارد مثل بید میشود، میوه نمیدهد. امروز میگفت که انسانیت دارد ریشه میدواند و دارد میوه میدهد، تا حالا نبوده. چرا؟ برای اینکه ما فهمیدیم که این کارهایی که میکنیم غلط است. فهمیدیم کار منذهنی غلط است، داریم همدیگر را آگاه میکنیم که برحسب منذهنی تو کار نکن.
«قُرب، بر انواع باشد ای پدر» میزند خورشید، پس خورشید بر کوهسار و زر میتابد. «لیک قُربی هست با زر شید را» شید یعنی خورشید. خورشید وقتی به کوهسار میتابد، دراثر فشارات زمین و تابش آفتاب، قدیمیها میگفتند سنگ را تبدیل به طلا میکند. خورشید به شما میتابد، شما را طلا کرده، یعنی از جنس زندگی کرده؟ «که از آن آگه نباشد بید را» یعنی درخت بید که میوه نمیدهد، از آن تابش آگاه نیست.
پس بنابراین خورشید خداوند به منهای ذهنی میتابد، آنها حواسشان یک جای دیگر است، به همانیدگیهایشان است. به بعضی از شما میتابد که فضا را باز میکنید تبدیل به زر میشوید، تبدیل به آن گوهر میشوید. الآن بهتر توضیح میدهد.
شاخِ خشک و تَر، قریبِ آفتاب
آفتاب از هر دو کِی دارد حِجاب؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۰۷)
لیک کو آن قربت شاخِ طری؟
که ثِمارِ پخته از وی میخوری
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۰۸)
طر: تر و تازه
ثِمار: جمعِ ثمر، میوهها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شاخِ خشک از قربتِ آن آفتاب
غیرِ زوتر خشک گشتن، گو: بیاب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۰۹)
طر یعنی تر و تازه. ثِمار جمعِ ثَمر بهمعنی میوه. این سه بیت خیلی مهم است. میگوید که آفتاب هم به شاخِ خشک میتابد، شاخِ خشک نماد منذهنی است، هم به تَر، کسی که فضا را باز میکند. آفتاب به هر دو میتابد، حجاب ندارد. یعنی خداوند به هر دو میتابد. پس این انتخاب شخص است که میخواهد تَر بشود، یعنی تر و تازه بشود با فضاگشایی، آب را از آنور بگیرد، یا نه، خودش را از آب زندگی قطع کند، خشک بشود.
میگوید لیک آن قربتِ شاخِ تر و تازه کجا که میوۀ رسیده از آن میخوری، اما آن شاخِ خشک از تابشِ آن آفتاب چه نفعی دارد غیر از سریعتر خشک شدن. درست است؟ تمثیلش این است، یک شاخی تَر است، یک شاخی خشک است در درختِ زندگی. شاخهای خشک منهای ذهنی هستند. شاخِ تَر کسی است که فضا را باز میکند، به شاخِ تَر میتابد میوه میدهد. به شاخِ خشک آفتاب میتابد، زودتر خشک میکند. شما دیدهاید یک شاخی که خشک شده دراثر آفتاب دوباره تازه بشود و میوه بدهد؟ نه ندیدهاید.
خب شما الآن تعیین کنید، به خودتان نگاه کنید که بگویید من شاخِ خشک هستم یا تر؟ دست خودتان است. اگر فضاگشایی میکنید، آب از آنور میآید میگیرید تر هستید. اگر نه، منقبض میشوید، شکایت میکنید، ناله میکنید، مقاومت میکنید، قضاوت میکنید، هِی چیزهای آفل را میآورید، از چیزهای آفل طمعِ زندگی دارید، هر لحظه میخواهید چیزهای آفل را یک ذره زیادتر کنید، از دوغ یا از شیرهٔ چیزهای همانیدگی میخورید و کیف میکنید، حالِ منذهنیتان را خوب میکنید و با حالِ منِ اصلیتان اصلاً کاری ندارید، خب شما دارید خشکتر میشوید. پس نگویید ما نمیفهمیم، خداوند که میفهمد، چنان چیزی نیست، شما باید بفهمید بهعنوان انسان. انسان توانایی انتخاب دارد، این توانایی را به ما داده، ارادهٔ آزاد و انتخاب در این لحظه. شما انتخاب میکنید شاخِ خشک بشوید، خشکتر خواهید شد.
🔟6️⃣2️⃣ ۳۶ 🔟6️⃣2️⃣
تو تَوَهُّم میکنی از قربِ حق
که طَبَقگر دور نَبْوَد از طَبَق
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۰۱)
قُرب: نزدیکی
طَبَقگر: سازندهٔ طَبَق
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این نمیبینی که قُربِ اولیا
صد کَرامت دارد و کار و کیا؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۰۲)
کار و کیا: قدرت و سلطنت، توانایی و فرمانروایی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آهن از داوود، مومی میشود
موم، در دستت چو آهن میبُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۰۳)
قُرب: نزدیکی. طبقگر یعنی سازندهٔ طبق. کار و کیا یعنی توانایی و فرمانروایی. کار یعنی بهاصطلاح قدرت انجام کار. کیا یعنی بزرگی که این بزرگی باید البته قدرت از زندگی گرفته بشود. میگوید اولیا کار و کیا دارند. درست است؟
پس میگوید تو قُرب حق و نزدیکی به خداوند را داری توهم میکنی، یعنی در ذهنت این را ساختی، واقعاً به او زنده نشدی. حالا این بیتها در مورد ما هم صادق است. تو آیا شما از قرب حق توهم میکنی؟ در توهمتان، در ذهنتان به خداوند نزدیک شدید؟ و استدلالتان این است که «طَبَقگر» یعنی خداوند از «طَبَق» که ما هستیم دور نیست و استدلالِ خیلی منهای ذهنی این است که میگوید هرجا برویم همان «وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ» یعنی هرجا برویم خدا با ما است. شاید آن آیه اینجا هم باشد. بله!
«… وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ… .»
«… و هرجا كه باشيد همراه شماست... .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۴)
این را میگویند. خب آقا ما هرجا باشیم خدا با ما است. خب خدا را میبینید؟ در غزل داشتیم میگفت که اشکال ما همین است دیگر «دل ناظرِ جمالِ تو، آنگاه انتظار؟» درست است که او با ما است، ولی ما هم منتظریم او را ببینیم. ما از یک فکر همانیده به فکر همانیدهٔ دیگر میپریم.
شما الآن که به این برنامه گوش میکنید، «از قُربِ حق» توهم میکنید یا واقعاً فضا را باز کردید عیناً، عملاً به او زنده شدید؟ یا همهاش در ذهن میگویید استدلالِ ذهنی؟ خب معلوم است خداوند ما را ساخته، با ما است دیگر، ولی منذهنی دارید.
این را نمیبینید که قرب اولیا، انسانهایی که به زندگی زنده شدهاند، صد کرامت دارند و کار و کیا، هزار جور کار سازنده انجام میدهند، هر لحظه صنع زندگی از طریق اینها صورت میگیرد و راهحل ارائه میکنند. آیا از شما هم میآید بیرون؟ هر لحظه در کار جدید هستید؟ کرامت شما چیست؟ ایجاد درد؟ ایجاد مسئله؟ ایجاد دشمنی؟ رفتن به گذشته؟ سببسازیهای بیخود، توخالی؟ سببسازیهای دروغین که شما را در ذهن زندانی کرده و در فضای جبر نگه داشته، کرامت شما این است؟ یا نه، واقعاً یکدفعه به فکرتان میآید که حالا من گذشتهام هرچه باشد، الآن میتوانم فضا را باز کنم، با خرد زندگی، عشق زندگی، زندگیام را درست کنم؟ این کرامتها را دارید؟ این قدرت عمل و این بزرگی را از آنور میگیرید؟
میگوید «آهن از داوود»، آهن چیست؟ آهن همین مواد خام زندگی است که داوود از آن زره میساخت. «آهن از داوود، مومی میشود» آهن جنس خداوند است که اگر شما تسلیم بشوید، فضا را باز کنید، خداوند «نرم و مُستَوی» میشود، میگوید از من هرچه میخواهی بساز. تو خلاق هستی، اختیار هم داری که خلق کنی، هرچه میخواهی خلق کن. همهچیزِ من هم در اختیار تو.
«موم در دستت چو آهن میبُوَد» خداوند که مثل موم است دراثر انقباض و منذهنی مثل آهن شده، سفت شده، میبینید ما اصلاً به خداوند دسترسی نداریم. بههیچوجه نمیتوانیم از او استفاده کنیم، نه از خِرَدش، نه از عشقش، نه از گرمیاش، نه از هدایتش، نه از حس امنیتش، برای اینکه سفت شده، چون خودمان سفت شدیم، خودمان منقبض شدیم، چون خودمان فضول شدیم، اما توهمِ قُرب داریم. الآن بیشتر توضیح میدهد.
«… وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ… .»
«… و هرجا كه باشيد همراه شماست... .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۴)
بله پس این استدلال که هرجا باشید همراه شما است، این درست است البته، ولیکن ما خبر از آن نداریم. غزل هم همین را میگوید. میگوید که من یک سؤال میکنم تو، ما همهاش ناظر تو هستیم، اما چرا تو را نمیبینیم؟ جان ما مست تو است، اما این مستی را حس نمیکنیم، بدن من پر از تو است، فکرهای من زهرمار شده میآید بیرون، این گلابی که از من میآید بیرون زهر است، فکرهای مخرب دارم میکنم، این چرا اینطوری است؟
🔟6️⃣2️⃣ ۳۴ 🔟6️⃣2️⃣
خویش را منصورِ حلّـاجی کنی
آتشی در پنبهٔ یاران زَنی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۲)
که بنشناسم عُمَر از بولهب
بادِ کُرّهٔ خود شناسم نیمشب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۳)
ای خری کاین از تو خر، باور کند
خویش را بهرِ تو کور و کر کُند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۴)
خب به دروغ در ذهن، ما خودمان را منصور حلاج میکنیم. «آتشی در پنبهٔ یاران زنی»، میتواند اینطوری معنی بشود که میخواهی پنبهٔ یارانت را آتش بزنی، این یکی است. ولی دراصل داری دستاورد معنوی آنها را زیر پا له میکنی، از راه راست منحرف میکنی. تو بهعنوان منصور حلاجِ دروغین که منذهنی است، شما داری به مردم راه هدایت را نشان میدهی و بهنظر میآید که میخواهی منذهنی آنها را میسوزانی، ولی حواست نیست که داری دستاوردهای معنوی آنها را زیر پا له میکنی، داری میدزدی زندگیشان را و نتیجهٔ کار معنویشان را.
این دیگر مسئولیت شما است که ببینید آیا چنین آدمی شما را اداره میکند یا شما چنین آدمی هستید؟ که من، عُمَر بهعنوان یک انسان معنوی، بولهب بهعنوان انسان منذهنی، اینها را من اصلاً از همدیگر تشخیص نمیدهم، من اینقدر مستِ خدا هستم.
اما نشانههای مادیگری، یک ضرری به همانیدگیام بخورد، من این را فوراً میفهمم. عجیب است ها! عُمَر را از بولهب تشخیص نمیدهم، اما کوچکترین ضرری به فلان همانیدگی بخورد، من فوراً خبردار میشوم. چهجوری تو منصور حلاج هستی؟
اگر کسی از توی خر این چیزها را باور بکند، چقدر خر است! «ای خری کاین از تو خر، باور کند»، آن موقع بهخاطرِ تو خودش را کور و کر کند. بیاید پیش تو بگوید آقا، خانم، شما چه میگویید، من همانها را انجام میدهم، خودم هم کور هستم و کَر هستم، هیچ هیچ خودم تشخیص نمیدهم، نمیخواهم تشخیص بدهم، وابستهٔ تو هستم، مریدِ تو هستم. چقدر خر است آن آدم، بهخاطر توی خر، خودش را کور و کر میکند.
خویش را از رهروان کمتر شُمَر
تو حریفِ رهزنانی، گُه مخَور
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۵)
بازپر از شَید، سویِ عقل تاز
کِی پَرَد بر آسمان پَرِّ مجاز؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۶)
خویشتن را عاشقِ حق ساختی
عشق با دیوِ سیاهی باختی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۷)
شَید: حیله و نیرنگ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بعضی از نسخهها بهجای «رهزنان»، «رهریان» است. «ریان» هم از همان ببخشید ریدن میآید. «خویش را از رهروان کمتر شُمَر»، یعنی خودت را از رهروان نشُمَر، تو رهرو نیستی، رهرو راه حق. تو حریف دزدان هستی که زندگی مردم را میدزدی یا آن کار را در راه معنوی میکنی، یعنی راهها را خراب میکنی تو. تو غول اندیشهای، «تو حریفِ رهزنانی»، آن چیز را نخور، حرف نزن. هر موقع فضاگشایی کردی، وصل شدی حرف بزن.
خب این ابیات بیدارکننده است، نه حالا کاری نداریم برویم یکی را پیدا کنیم ایراد بگیریم. برای خود ما که آیا ما خودمان را از رهروان میشماریم؟ فضاگشا هستیم؟ حواسمان به خودمان است؟ وصل هستیم؟ آیا زندگیِ مردم را میدزدیم؟ در راه معنوی مردم با دخالت در زندگیشان که این کار را بکن، آن کار را نکن، اینطوری عمل کن، اینطوری عبادت کن، آن کار را میکنیم در راه مردم؟ که دراینصورت که نباید بکنیم.
بعد توصیه میکند «بازپرّ از شَید»، از حقهبازی بپر بهسوی عقل کل بتاز. سریع، نایست. «بازپرّ از شَید، سویِ عقل تاز» بتاز، «کِی پَرَد بر آسمان پَرِّ مجاز؟»، «پَرِّ مَجاز» همین پَر ذهن است. یک موجود مَجازی که منذهنی باشد، با پرهای مجازی، با فکرهای مجازی چهجوری بهسوی خداوند میپرد؟ تو خودت را عاشق خداوند نشان میدهی، درحالیکه دائماً و هر لحظه با یک دیوِ سیاه عشقبازی میکنی که همان منذهنیات باشد.
خویشتن را عاشقِ حق ساختی
عشق با دیوِ سیاهی باختی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۷)
خب این ابیات در مورد شخص شما چهجوری کار میکند؟ آیا واقعاً شما فضاگشا هستید؟ یا تعداد زیادی درد و همانیدگی را در مرکزتان دارید و اینها را حفظ کردید، میگویید من عاشق خداوند هستم، همیشه با همین منذهنی که دیو سیاه است، دیوِ سیاه یعنی همانش با چیزهای آفل. دیوِ سفید از جنس درد است، که دردِ جهان هم یک درد است میبینید در شاهنامه، رُستَم دیو سفید را در غار میکُشد. در مورد ما هم جوهر دردهای ما واقعاً دوای چشم ما است، بهعنوان پهلوان چشم ما کور و کر شده فعلاً. ولی ما فهمیدیم که خودمان را برای کسی که از جنس منذهنی است کور و کر نمیتوانیم بکنیم، باید گوشهایمان را باز کنیم، چشمهایمان را هم باز کنیم. چشم و گوش باز کردن همه یعنی فضاگشایی، منذهنی را ترک کنیم.
🔟6️⃣2️⃣ ۳۲ 🔟6️⃣2️⃣
خب غزل تمام شد و در این قسمت از دفتر سوم ابیاتی برای شما میخوانم که مولانا به ما توصیه میکند که با منذهنی ادعا نداشته باشیم و همانیدگیها، عیبها و بدیها را نگه نداریم، برای اینکه امتحان خواهیم شد و تا این امتحانات را ما پَس (قبول شدن :pass) نکنیم بهاصطلاح، یعنی این همانیدگیها، بدیها و خشمها و نمیدانم کینهها و اینها را نیندازیم، ما نمیتوانیم وارد فضای یکتایی بشویم و به آن مقصود آمدنمان نائل بشویم. و توصیه میکند که با مختصر پیشرفت ادعا نکنیم که ما رسیدیم. و مرتب این کار را فعلاً ادامه بدهیم، هر موقع رسیدیم به آنجا از درون متوجه خواهیم شد.
صد هزاران امتحان است ای پدر
هرکه گوید من شدم سرهنگِ دَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶٨٢)
سرهنگِ دَر: سردار و امیرِ دربارِ سلطان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گر نداند عامه او را ز امتحان
پختگانِ راه، جویندش نشان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶٨۳)
سرهنگِ دَر: سردار و امیرِ دربارِ سلطان. پس دارد میگوید ای پدر، ای دوست عزیز، امتحانات زیادی هست، ما خواهیم شد. هرکه میگوید من دربانِ درِ خدا هستم، اینقدر نزدیک شدم با او که یکی شدم و در را بر روی آدمهای دیگر هم میتوانم باز کنم، او صدهزار جور امتحان خواهد شد، به این سادگی نباید این حرف را بزند. یعنی ما نباید با منذهنی بگوییم من سرهنگ درِ خداوند شدم.
و اگر عامهٔ مردم نتوانند او را امتحان کنند، «گر نداند عامه او را ز امتحان»، اگر عامهٔ مردم نشناسند که این شخص دروغ میگوید و ادعا میکند، «پختگانِ راه»، آنهایی که زنده هستند به زندگی و در این راه پخته هستند، بالغ هستند، از او نشان میخواهند. یعنی میگوید سرهنگ در شدن و زنده شدن به زندگی نشان دارد.
چون کند دعویِّ خَیّاطی خَسی
افکند در پیشِ او شَه، اطلسی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶٨۴)
که بِبُر این را بَغَلطاقِ فراخ
ز امتحان پیدا شود او را دو شاخ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶٨۵)
بَغَلطاق: کلاه و فرجی، برگستوان و قبا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«بَغَلطاق» یعنی بهاصطلاح قبا، لباس. میگوید اگر کسی ادعای خیاطی بکند و بگوید من خیاط هستم خودم، شاه پیش او یک پارچهٔ گرانقیمتی را میافکند، به او میگوید که از این یک قبایِ فراخ بدوز. و ما فکر نمیکردیم که امتحان میشویم، از امتحان ما دو شاخ درمیآوریم و واقعاً رسوا میشویم.
حالا این در مورد رابطهٔ ما با خداوند هم هست. وقتی بهصورت منذهنی بدون اینکه آنجا رسیده باشیم، ادعا میکنیم که من میتوانم لباس حضورم را بدوزم، دراینصورت خداوند میگوید بفرما، این اطلسِ زندگی تو، یک قبای بینهایت بدوز، به من زنده بشو ببینم. ما میگوییم ببخشید، ما فکر نمیکردیم میخواهید امتحان کنید ما را! ما شرمنده میشویم، ما رسوا میشویم، هم پیش خودمان، هم پیش مردم.
پس داریم میگوییم که ما باید فضا را باز کنیم زندگی این کار را انجام بدهد. با عقل منذهنی نمیشود به خداوند رسید و زنده شد. ولی میبینید که مردم اکثراً با منذهنی میخواهند بهسوی خداوند بروند، میخواهند قبای حضورشان را با منذهنی خودشان بدوزند. این ادعا است و شکست خواهد خورد.
گر نبودی امتحانِ هر بَدی
هر مُخَنَّث در وَغا رُستم بُدی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶٨۶)
مُخَنَّث: در اینجا یعنی ترسو
وَغا: جنگ و پیکار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خود مُخَنَّث را زره پوشیده گیر
چون ببیند زخم، گردد چون اسیر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶٨۷)
مُخَنَّث: در اینجا یعنی ترسو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مُخَنَّث در اینجا بهمعنی ترسو است، خیلی جاها بهمعنی نامرد است. وَغا یعنی جنگ. میگوید اگر خداوند نمیآمد بدیها را امتحان کند، ما میگوییم حالا بابا این دردها را نگه میداریم، کسی چه میفهمد؟ نه. هر کدام از اینها بالا میآید و مانع است، امتحان خواهی شد. باید بیندازی. بهعبارت دیگر شما نمیتوانید چیزی نگه دارید که با آن همانیده هستید، در مرکزتان هست.
«گر نبودی امتحانِ هر بَدی»، دراینصورت همه میگفتند آقا ما مولانا هستیم ما هم، ما هم به خداوند زنده شدیم. ولی هر چیزی که شما در مرکزتان دارید، براساس آن خداوند شما را امتحان خواهد کرد، ببینیم آن را میاندازید یا نه. برای همین میگوید دراینصورت هر آدم ترسویی میگفت من رستم هستم، چرا؟ اگر بگوید من رستم هستم، شب نشستیم همه دارند حرف میزنند، میگوییم آقا ما هم جنگجو هستیم، خب فردا صبح میگویند بیا این اسب سوار شو، این هم لباس جنگ، داریم میرویم جنگ. میگوید بابا شوخی کردم من!
🔟6️⃣2️⃣ ۳۰ 🔟6️⃣2️⃣
برنامه شماره ۱۰۶۲ گنج حضور
فایل تصویری - بخش سوم (پخش زنده)
/channel/GanjeHozourMessages
گرچه نسیان لابُد و ناچار بود
در سبب ورزیدن او مختار بود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۰۳)
نِسیان: فراموشی
لابُد: بدونِ چاره
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
که تَهاوُن کرد در تعظیمها
تا که نِسیان زاد یا سهو و خطا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۰۴)
تَهاوُن: سستی، سهلانگاری
نِسیان: فراموشی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ببینید فراموشی خداوند وقتی ما منذهنی درست کردیم لابد و ناچار بود. ما وقتی رفتیم با همانیدگیها دیدیم، دیگر از طریق خداوند ندیدیم. اما الآن در سبب ورزیدن ما اختیار داریم. شما میتوانید بروید به سببسازی ذهن یا سببسازی ذهن را ترک کنید بیایید فضا را باز کنید، زندگی را بیاورید.
ولی ما سستی میکنیم، تَهاوُن یعنی سستی، در سجده. در غزل بود که میگفت یک بوس او میکند شما هزارتا سجده میکنید، یعنی مرتب باید سجده بکنید. سجده یعنی پذیرش اتفاق این لحظه قبل از قضاوت، یعنی هرچه مسبب میآورد شما اعتراض نمیکنید فضا باز میشود و اینطوری پیشرفت میکنیم.
که سستی کردیم در تسلیم شدنها و تعظیمها تا که فراموشی خداوند زاد و آن تبدیل شد به سهو و خطاهای بیشمار ما.
جانها گرفته دامنش از عشق و او چو قطب
بگرفته دامنِ ازلِ محضْ مردوار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
حالا جانها آمده دامن مولانا را گرفته، یا کسی که از منذهنی بهطور کامل رها شده. «جانها گرفته دامنش از عشق و او» مانند قطب، او هم رفته دامن خداوند را گرفته. یک نفر دامن خداوند را گرفته، بقیهٔ جانها هم اگر نمیتوانند دامن خداوند را بگیرند، دامن او را گرفتهاند. ولی کسی که دامن ازلِ محض، یعنی هشیاری خالص، خداوند را مردوار گرفته، شاید شما هم مردوار گرفتید. مردوار یعنی پهلوانانه، به هیچ ترتیب، با هیچ سببسازی، با هیچ اتفاقی آن دامن را ول نمیکند.
این فرمول ما هم است، شما هم میتوانید دامن ازلِ محض را مردوار بگیرید، مردانه بگیرید، پهلوانانه بگیرید. هیچ اتفاقی باعث نشود که این دامن را ول کنید. «جانها گرفته دامنش از عشق و او چو قطب»، یا شما قطب میشوید یا نه، دامن قطب را میگیرید. ولی قطب کسی است که ما میدانیم دامن خداوند را گرفته، سخت گرفته و بههیچوجه، هیچ لحظه رها نمیکند. از او ما میتوانیم روشنایی بگیریم. مشخص شد دیگر. [شکل ۹(افسانه منذهنی)]
جانها گرفته دامنش از عشق و او چو قطب
بگرفته دامنِ ازلِ محضْ مردوار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
[شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] فرض کنید این فضا باز بشود، در آنجا هیچ همانیدگی نماند و آن انسان هم مردانه این حالت را عوض نکند، بههیچوجه دیگر ذهن نرود، هیچ اتفاقی سبب نشود که دامن خداوند را ول کند. ما میتوانیم دامن او را بگیریم. در این مورد مثال مولانا است که ما گرفتیم.
تبریز رو دلا و ز شمسِ حق این بپرس
تا بر براقِ سرِّ معانی شوی سوار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
الآن پس از اینهمه گفتوگو میگوید که شما آماده هستید بروید به تبریز. تبریز همان فضای گشودهشده است، فضای یکتایی است. الآن به دلش میگوید که حرف زدیم بهاندازۀ کافی. حرکت کن، برو بهسوی تبریز و یعنی فضا را باز کن، در آنجا بهصورت خورشیدِ خداوند طلوع کن. بگذار آن خورشید بقیهاش را به تو بگوید.
«تبریز رو دلا» و فضا را باز کن، تماماً برو آنجا و آنجا بهصورت خورشید طلوع خواهی کرد. از آن خورشید بپرس این را. و اگر این کار را بکنی، بدان که «بر براقِ سرِّ معانی» سوار شدی، «تا بر براقِ سرِّ معانی شوی سوار». «براقِ سرِّ معانی» همان هشیاری است که شما بهصورت هشیاری سوار میشوید. دوباره دارد تأکید میکند که هم در آنجا هشیاری روی هشیاری سوار است، هم برای رفتن به آنجا باید هشیاری سوار هشیاری بشود برود به این فضای گشودهشده و از ذهن بهطور کلی کوچ کند.
پس تا حالا حرف میزدیم، حرف را تمام کردیم، باید حرکت کنیم برویم به آنجا، بهصورت آفتاب طلوع کنیم و خودمان به گوش خودمان بگوییم این اسرار را، این چیزها را بپرسیم، دیگر بس است مولانا گفت به زبان فارسی. و بعد از این ما دیگر باید بهصورت هشیاری سوار هشیاری شده باشیم.
یا شما بهصورت هشیاری، به هشیاری سوار شدید دارید میروید یا رفتید آنجا بهصورت خورشید دارید طلوع میکنید. یعنی شما و خداوند در این فضا بهصورت هشیاری دارید طلوع میکنید و این شبیه آفتاب است، نورتان به همه خواهد رسید بدون تبعیض، بدون حسابگریهای منذهنی. قبلاً گفت «در چار بالشِ ابد او راست کار و بار»، «کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن».
🔟6️⃣2️⃣ ۲۹ 🔟6️⃣2️⃣
ور تو جزوِ جنّتی ای نامدار
عیشِ تو باشد ز جنّت پایدار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱-۲۷۵)
اگر جزو بهشت هستی، یعنی فضاگشا هستی، بدان که زندگی تو و عیش تو از بهشت پایدار خواهد شد، یعنی بهسوی بهشت میروی. در این لحظه با انتخاب، شما میتوانید جزو جنت بشوید یا جزو دوزخ بشوید. انتخاب با شما، منقبض میشوی جزو دوزخ هستی، منبسط میشوی جزو بهشت هستی.
تلخ با تلخان یقین مُلحَق شود
کَی دَمِ باطل قرینِ حق شود؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۶)
هر کسی تلخ است، در مرکزش درد است، مریضِ روانی همانیدگی است، حتماً با تلخان میرود. «جنس رود سوی جنس». «تلخ با تلخان یقین مُلحَق شود». چهجوری دمِ باطل، دمِ منذهنی که برحسب همانیدگیها صحبت میکند، میرود قرین حق میشود؟! میشود، قرین مولانا میشود، بهسوی خداوند میرود؟ یعنی منذهنی داشته باشید و نگه دارید، مقاومت، قضاوت، همانیدگی با آفلین، همیشه برقرار است، شما بهسوی خداوند نخواهید رفت. اگر درد دارید و درد پخش میکنید، بهسوی خداوند نخواهید رفت.
توجه میکنید، هر بیتی میخوانیم مولانا میگوید شادی کن، بهار تو است، نمیدانم شاخ بید و شاخ بید میرقصد، چنار دوتا بشکن میزند، دوتا بشکن میزند یعنی هرچه در توان دارد در این پایکوبی و شادیِ زندگی مشارکت میکند، طبیعت را دارد میگوید. تا زور دارد میزند، شادی خداوند را بیان کند. یا خداوند دارد سعی میکند، شادیاش را، آرامشش را، از طریق این طبیعت و زیباییاش را به ما نشان بدهد. ما متوجه نیستیم، ما نشستهایم غم میخوریم.
جانیست خوش برون شده از صد هزار پوست
در چار بالشِ ابد او راست کار و بار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
چار: چهار
بالش: بالین، مسند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حالا جانی که به این زیبایی و خوشی بیرون جَست از همانیدگیها، یعنی از این وضعیت [شکل ۹(افسانه منذهنی)]، «جانیست خوش برون شده از صد هزار پوست» این هم در مورد فرد صادق است، هم در مورد جمع. شما فرض کنید که چندین میلیون نفر باشند که جانهای اینها دراثر حلقۀ عشق به همدیگر کمک کردند، جهید بیرون. همهشان یک هشیاریاند. یک، فقط یک جان است آن هم از جنس زندگی است، خداوند است. از صد هزارتا پوست پرید بیرون. خب پرید، اینها با هم یکی شدند همه. حلقۀ عاشقان را درست کردند، ما باید حلقۀ عاشقان را درست کنیم.
چار بالش یعنی پادشاه ابدی. پادشاه یک بالش اینور میگذاشتند، یک بالش، یک بالش جلو، یک بالش عقب. چهار بالش یعنی در، بهصورت پادشاهی قدرتمند. در چهار بالشِ ابد، یعنی جاودانه شد. در این فضای گشودهشده شما دارید کار و بارتان را انجام میدهید. «در چار بالشِ ابد او راست کار و بار» نه در ذهن، نه جنگ، نه کشت و کشتار، نه مقایسه، نه کوشش کردن برای اینکه من بیشتر از تو میدانم. چه را میدانی بیشتر از من؟! من چه را بیشتر از تو میدانم؟ ژاژ را؟ مواد ذهنی را؟ این چیزهایی که حفظ کردیم؟ این چیزهایی که توی کتاب هست؟ نه.
«جانیست خوش برون شده از صد هزار پوست»، حالا در فردِ ما هم این صد هزار پوست، تعداد همانیدگیها را نشان میدهد و شما میدانید که صد هزار پوست، پوست یعنی همانیدگی، آزاد شده جان شما. بهعبارت دیگر همان بیت را میخوانیم که من همهاش باید حواسم به خودم باشد، «توقّف هلاکت است»، پیوسته دارم روی خودم کار میکنم. این وظیفۀ من است.
«جانیست خوش برون شده از صد هزار پوست» هم در فرد، هم در جمع. در چار بالشِ ابد بهصورت پادشاه ابدی در این فضای گشودهشده، من دارم کار و بارم را انجام میدهم، کار انجام میدهم ولی واقعاً شکوهمند است این کار من. این کار کجا، آن کاری که در ذهن میکردم کجا. خب این پدیده در شما الآن باید بهوجود آمده باشد. [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]
جانهایِ صادقان همه در وی زنند چنگ
تا با نوا شوند از آن جانِ نامدار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
درست است؟ حالا اگر شما متعهد باشید و واقعاً بهطور جدی در این راه باشید، صادق باشید، اگر نمیتوانید فضا را باز کنید و به زندگی چنگ بزنید، میتوانید به کسی چنگ بزنید که به زندگی زنده شده. «جانهایِ صادقان همه در وی زنند چنگ». در کی؟ آن کسی که از پوست خارج شده بهطور کامل. در این مورد ما مولانا را مثال میزنیم همیشه. البته هر کدام از شما که در این حلقهٔ عاشقان ممکن است واقعاً پیشرفت کرده باشید و جانتان از پوستهای زیادی خودش را آزاد کرده باشد.
🔟6️⃣2️⃣ ۲۷ 🔟6️⃣2️⃣
بارها این تمثیل را زدهایم در داستان دَقوقی، ما درخت هستیم، مثل درخت هستیم که از ریشه به زمین وصل هستیم، پس از ریشه به خداوند وصل هستیم حتماً، مثل درخت. ما شمع هستیم، قاضی نیستیم، نورمان را میپراکنیم مردم میبینند، تحمیل نمیکنیم. ما انسان هستیم، همیشه فضاگشا هستیم. همیشه حواسمان به خودتان است که این شمع را روشن نگه داریم. درست است؟ و در این کار که مرتب داریم از جنس او میشویم، تا کِی؟ تا هیچ چیزی نماند در مرکز ما. هیچ آرام و قرار نداریم، ما هر لحظه دنبال این کار هستیم.
حالا، اگر یکی دنبال این کار باشد آیا چیزهای لازم زندگی هم زیاد میشود؟ مثل پول؟ در همان اول گفته که شما اگر دلتان را در معرض خداوند بگذارید چپ و راستتان چیزهای خوب خواهد بود. رابطهٔ خوب، گرمای عشق، دوستیِ نمیدانم زن و بچه یا شوهر، دوستی پدر و مادر، دوستی خانوادهها، دوستی انسانها با هم، چپ و راست، همهٔ چیزهای زیبا، که عشق میآفریند.
مستانه جان برون جهد از وحدتِ الست
چون سیل سویِ بحر، نه آرام و نه قرار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
[شکل ۹(افسانه منذهنی)] فهمیدیم که این ماجرایی که منذهنی راه انداخته این باید تمام بشود، بهاندازهٔ کافی تخریب کرده، بهاندازهٔ کافی ابلیس ما را از راه راست منحرف کرده، به جان همدیگر انداخته.
از سَرِ کُهْ سیلهایِ تیزرُو
وز تنِ ما جانِ عشقآمیزرُو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۸)
کُهْ: کوه
تیزرُو: شتابنده، تندرُو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همینطور که از سر کوه باران میآید سیل میرود بهسمت دریا و از تن ما هم جانی که به عشق آمیخته شده میرود بهسوی دریای زندگی. این دوتا شبیه هم هستند. همینطور که از سر کوه گفتم آبها جمع میشوند سیل میشود میرود بهسوی دریا، وقتی این فضاگشایی هست از این کوه همانیدگیها میبینید این همانیدگی شناسایی شد رفت، این همانیدگی شناسایی شد بهاصطلاح خونش ریخته شد، زندگی آزاد شد.
این درد شناسایی شد، این رنجش شناسایی شد، این نمیدانم خشم شناسایی شد، همه زندگیهای به تله افتاده دارد جاری میشود از سر کوه ما به سمت دریای زندگی، به سمت خداوند، تا با او یکی بشویم. یعنی از جنس بینهایتِ او بشویم.
جزوی چو تیر جسته ز قبضهٔ کمانِ کُل
او را نشانه نیست بهجز کلّ و نی گذار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
قبضه: دستۀ شمشیر و مانندِ آن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی ما بهعنوان جزو، امتداد زندگی که یک هشیاری هستیم، از این کمانِ کُل، درست مثل اینکه یک تیری از کمانِ کُل، از کمانِ خداوند آزاد میشویم بهسوی دریا، بهسوی او. «او» یعنی ما، که داریم میرویم نشانهای نداریم غیر از خودش، غیر از زندگی و خداوند، غیر از کل، نه چیزهای گذرا. پس بنابراین دیگر بهسوی این نقطهچینها [شکل ۹(افسانه منذهنی)] نمیرویم. بلکه فضا که باز شد [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] ما یکدفعه بهصورت تیر از قَبضهٔ کمان خداوند رها میشویم، یعنی او بهصورت تیر ما را میاندازد، دیگر از این نقطهچینها [شکل ۹(افسانه منذهنی)] یکدفعه آزاد میشویم.
و ما که بهعنوان امتداد او [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] از این کمانِ خداوند رها شدیم کجا میرویم؟ دوباره میرویم به این نقطهچینها [شکل ۹(افسانه منذهنی)]؟ نه، داریم میرویم به دریا، داریم میرویم بهسوی او، داریم میرویم بهسوی او با او یکی بشویم دوباره. ساده است دیگر! نیست؟
میبینید که یک فرمولی است که ما با همدیگر چهجوری باید رفتار کنیم. فرمولی است برای تمام کردن ماجرا، فرمولی است برای آگاهی با اینکه بشریت در مقابل بهاصطلاح جلوی چشمان خداوند جنگیده و آنجا هم میگفت که هر لحظه بهار خرمی است، شما زمستان کردی. نگاه کن ببین بدن تو پر از خداوند است، چرا آبی که از اینجا بیرون میآید بهصورت فکر اینها زهرآگین است؟ تو داری آلوده میکنی.
جزو سویِ کُل دوان مانندِ تیر
کِی کند وقف از پیِ هر گَندهپیر؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۸۹)
وقف: ایستادن، وقفه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این قانون خداوند است، میگوید که میخواهد ما را مثل تیر بهسمت کُل بیندازد.
جزو سویِ کُل دوان مانندِ تیر
کِی کند وقف از پیِ هر گَندهپیر؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۸۹)
وقف: ایستادن، وقفه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر گَندهپیر، هر آدمی که منذهنی دارد و جلوی این کار را گرفته. خب جلوی این کار را گرفته درد باید بکشد، پس معلوم میشود علت درد ما چیست. برای اینکه خداوند بهعنوان امتداد خودش مثل تیر ما را میخواهد هرچه زودتر بیندازد بهسمت خودش با خودش یکی کند، ما جلویش را گرفتیم، درنتیجه گَندهپیر شدیم.
🔟6️⃣2️⃣ ۲۵ 🔟6️⃣2️⃣
فرمانِ خرّمشاهیت در خونِ دل توقیع شد
کف کرد خون بر رویِ خون از جَزمِ تو پا کوفته
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۲۸۲)
توقیع: امضا کردن نامه، فرمان، نوشتن عبارتی در ذیل نامه و کتاب
جَزم: تصمیم قطعی و استوار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس بنابراین فرمانش فقط برای چنار است؟ شاخِ بید است؟ نه، فرمانش برای ما هم بوده، که تو هر لحظه باید خرّم باشی. منتها ما یک سِری همانیدگی داریم، خون اینها باید ریخته بشود، با خون این فرمان را امضا میکند. میگوید تا زمانی که این همانیدگیها در مرکز تو هست، خونش ریخته نشده، تو نمیتوانی شاد باشی، تو همانیدگیپرستی. شما میبینید که ما همهچیز میپرستیم غیر از خداوند. چون اگر او را میپرستیدیم، فضاگشایی میکردیم.
درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنهٔ لاتُبْصِرُون
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)
لاتُبْصِرُون: نمیبینید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این «شرحِ دل» و «لاتُبْصِرُون» میدانید که دیگر آیههای مهم قرآن هستند. یک سورهٔ مهم «اِنشراح» هست که در آنجا میگوید ما سینهات را باز کردیم و این بار گران را از روی دوش تو، از پشتت برداشتیم، همین بار گران منذهنی را. تو بیا سپاسگزار باش. این بیت مهم است:
از بعدِ ماجرایِ صفا صوفیانِ عشق
گیرند یکدگر را چون مستیان کنار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
ببینید این فرمول برای جمعِ افراد است. گفتم غزل، هم تکبهتک کار میکند، هم در جمع. میگوید که، میدانید که صوفیان ماجرا میکنند دیگر. شروع میکنند به بحث و جدل پیش پیر و آخرسر به صفا میرسند و پیر راهنماییشان میکند و همدیگر را بغل میکنند. ما هم بهعنوان انسانهای روی زمین از بدو تولد داریم با هم ماجرا میکنیم، هنوز هم میکنیم. ماجرا، با هم دعوا داریم، جنگ داریم، همدیگر را میکُشیم. پیر کیست؟ پیر، خداوند، دارد نگاه میکند. میگوید نگاه کنید امتداد من دارند هنوز، این صوفیان هنوز ماجرا میکنند، هنوز با هم دعوا دارند، به من اصلاً نگاه نمیکنند به پیر.
ولی گفت گروه عاشقان درست شدند. گروه عاشقان در این جهان دارد درست میشود، یکیاش همین خود شما هستید، خودتان را دستکم نگیرید که شما الآن آشنا شدید با مولانا و میتوانید از او یاد بگیرید ماجرا را تمام کنید. یادتان باشد پیر، در این مورد خداوند، دارد نگاه میکند، از بعدِ، یعنی میگوید از ابتدای تولدِ انسان خداوند دارد نگاه میکند، این انسانها دارند ماجرا میکنند، حواسشان نیست که پیر دارد، آنجا دارد نگاه میکند و میخواهد صافی بشوند. پیر آنجا نشسته میگوید که شما از جنس صفا باید بشوید، از جنس من بشوید، ولی کسی هنوز حواسش نیست.
مولانا میگوید در این دوران این حلقهٔ عاشقان دارد درست میشود. بعد از ماجرا، بعد از اینهمه جنگ و جدل که ما با هم کردیم، الآن یک عدهای از صوفیان عشق، همدیگر را مثل مستان در کنار میگیرند. و شما این کار را میکنید. الآن شما میبینید به این برنامه گوش میکنید، مولانا سبب شده شما حسادت را از دست بدهید، بیندازید، خشم را بیندازید. حواستان میرفت به دیگران که عیب دیگران را پیدا کنید، آن را صرفنظر کردید، گفتید من حواسم به خودم هست.
تا کنی مر غیر را حَبْر و سَنی
خویش را بدخو و خالی میکنی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶)
حَبر: دانشمند، دانا
سَنی: رفیع، بلندمرتبه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
الآن دیگر بدخو و خالی نمیشوید و کسی هم نمیخواهید حَبْر و سَنی کنید. ما قبلاً نه تنها میخواستیم حَبْر و سَنی کنیم، اگر حَبْر و سَنی نمیشد دعوا میکردیم، جنگ میکردیم، الآن نمیکنیم.
«از بعدِ ماجرایِ صفا صوفیانِ عشق» پس از اینهمه جنگ و جدال و به هم پریدن، بشر تازه دارد متوجه میشود که باید به همدیگر کمک کند. همه متوجه هستند؟ نه، نیستند نه. هنوز یک عدهای میگویند برویم یک عدهای را بکشیم، برای اینکه به حرف ما گوش نمیکنند، نمیگویند حق با شما است، نمیگویند ما بیشتر میدانیم، ما ببینیم اینها را اذیت کنیم.
حالا ما ماجرا کردیم این بلاها را سر همدیگر آوردیم، یاد بگیریم دیگر بس است. بس است دیگر ماجرا، او دارد نگاه میکند، زشت است، ما امتداد او هستیم، پر از گُل هستیم، یعنی پر از خداوند هستیم، پر از شعور هستیم، شعور خدایی هستیم. میفهمیم که ما انسانها همدیگر را مثل مستان باید بغل کنیم، به همدیگر کمک کنیم، نه اینکه ماجرا کنیم دوباره. توجه میکنید؟ این فرمول برای جمع است.
🔟6️⃣2️⃣ ۲۳ 🔟6️⃣2️⃣
برای همین عرض میکنم شما قانون جبران را اجرا کنید، شما باید به کلِ برنامه گوش بدهید نه ده دقیقه غزل را، یا فقط غزل را، قسمت اول را، همهٔ برنامه را گوش بدهید، متعهد باشید. برای تعهد میتوانید بنویسید. «نوشتن» ما را متعهد میکند، تأمل کردن روی ابیات ما را متعهد میکند، وقت گذاشتن متعهد میکند، اجرای قانون جبران مادی شما را متعهد میکند. باید مطمئن باشید که متعهد شدید. دوباره تأکید میکنم برنامه را تماماً گوش بدهید، نه بگذارید منذهنیتان تعیین کند من الآن ده دقیقه گوش کردم این بس است، نه. همهٔ برنامه را باید گوش بدهید تا ببینیم که آیا خداوند مثل چنگ شما را میزند با آهنگهای جاودانگی و این آهنگ موقتی بودن منذهنی را قطع میکنید با تارتار شدن؟ یعنی هر لحظه تارم، هر لحظه مو هستم، در هر زمینهای تو مرا میزنی. پس معلوم است که مشغول صنع تو هستم، منتظرم که تو به من یک راهحل بدهی.
اندر هوایِ عشقِ تو از تابشِ حیات
بگرفته بیخهای درخت و دهد ثِمار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
ثِمار: جمعِ ثمر، میوهها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خب وقتی فضا را باز میکنم در هوای تو هستم دیگر. منقبض بشوی در هوای منذهنی و ذهن هستی، منبسط بشوی در هوای عشق او هستی. «اندر هوایِ عشقِ تو»، فضا را باز میکنم، دل را ارائه میکنم، از تابش زندگی، آمدن آب حیات، این درختِ انسانیت و همینطور من بهعنوان انسان دارد میگیرد.
اول او خودش را در ما کاشته، ما آمدیم روی آن که کاشته، آن کشت اول بوده، یادتان است؟ کشتهای ثانویه یعنی همانیدگیها را کاشتیم. ما فهمیدیم این همانیدگیها به درد نمیخورند و الآن همانیدگیها حرف میزنند ما فوراً قطعشان میکنیم میگوییم شما حرف نزنید. بنابراین درخت انسانیت ما دارد در فضای یکتایی ریشه میدواند، ریشهاش دارد میگیرد و میخواهد میوه بدهد.
درخت شما دارد میوه میدهد؟ شما حس میکنید که روابطتان بهتر میشود، دارید عشق میدهید، دارید زیبایی را میآفرینید، دارید فکرهای جدید میگیرید، دارید راهحل میدهید، برای مسائلتان راهحل پیدا میکنید، حواستان روی خودتان است، هی فضا باز میکنید؟
«اندر هوایِ عشقِ تو از تابشِ حیات»، «بگرفته بیخهای درخت»، آیا درخت انسانیت شما دارد ریشه میدواند؟ چون تارتار شدید، هر لحظه مثل مو نازک شدید و میوه میدهد. اگر شما خوشاخلاق شدید، «کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن»، یک خُلقِ زیبا پیدا کردید نه خُلقِ منذهنی که خشن بود، دنبال درد بود، بلکه یک خُلقِ پذیرا و در آنجا خدمت میکنید واقعاً، آن حسادت از بین رفته، شما دارید یک کاری به نفع انسانیت دارید میکنید و به خودتان هم سود میرسانید، به خودتان ضرر نمیرسانید، دارید میوه میدهید. این نشان میدهد که در هوای عشق او برویم، فوراً میوه خواهیم داد. درست است؟
[شکل ۹(افسانه منذهنی)] میبینید تا حالا میوه ندادهایم ما و بیخهای درخت انسانیت بهطور کلی هنوز ریشه ندوانده و میوه آنچنان که باید و شاید نداده. میبینید که ما یک روزی باید بشود ما، پایین میگوید، باید به همدیگر کمک کنیم. این گروهِ عاشقان به همدیگر کمک میکنند. و اجازه بدهید بیت بعدی را بخوانیم.
کِشتِ اوّل کامل و بُگْزیده است
تخمِ ثانی فاسد و پوسیده است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۹)
این را میدانید. خداوند بینهایتِ خودش را در ما کاشته، ما آمدیم روی این بینهایت این همانیدگیها و دردها را کاشتیم. این کشتهای جدید فاسد و پوسیده است. آن کشت اول که خداوند خودش و بینهایتش را کاشته، آن درست است و آن بالاخره ما اجازه میدهیم با این آگاهی آن رشد کند و الآن دارد آن میوه میدهد، درخت انسانیت ما بهصورت فرداً و جمعاً. ولی تعداد زیادی از مردم هنوز
چون حشیشی پا به گِل بر پشتهای
گرچه از بادِ هوس سرگشتهای
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۷)
حشیش: گیاه خشک
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شبیه یک گیاهی هستند تقریباً نیمه خشک که در بالای یک تپهای روییده که باد میآید، هی اینطوری اینطوری میکند [اشاره با دست]، ولی هنوز ریشهاش در فضای یکتایی نیست، در خاک همانیدگیها است. مانند گیاه نسبتاً خشکی بر بالای تپهای بعضیها هستند اگر در ذهن باشند و سرشان با باد هوس اینور آنور میرود. این قبول نیست، بلکه کشت اول است که کامل و بُگزیده است و ما فهمیدیم این تخم همانیدگیها فاسد است، این همانیدگیها و دردها را بهاصطلاح انداختیم دور.
🔟6️⃣2️⃣ ۲۱ 🔟6️⃣2️⃣
دل ناظرِ جمالِ تو، آنگاه انتظار؟
جان مستِ گلستانِ تو، آنگاه خارخار؟
هر دم ز پرتوِ نظرِ او به سویِ دل
حوریست بر یَمین و نگاریست بر یَسار
هر صبحدم که دامِ شب و روز بردریم
از دوست بوسهای و ز ما سجده صد هزار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
یَمین: جانبِ راست، راست
یَسار: جانبِ چپ، چپ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس الآن متوجه شدیم که دل ما دائماً ناظر جمال خداوند است، پس نباید منتظر بشویم. انتظار یک توهم است. و جان ما هم همیشه مستِ گلستان او است. پس معلوم میشود خداوند دائماً میخواهد گلستان ایجاد کند، دائماً آبادی کند، دائماً سلامتی به ما بدهد و ما خارخار را انتخاب کردیم، درددرد را. و هر لحظه یک دلی را به او ارائه میکنیم که با فضاگشایی است، از پرتوِ نظرِ او به دل ما چیزهای خوب بهوجود میآید. و هر لحظه او میخواهد دام را ما بدریم. او بازکنندهٔ صبح است، هر لحظه میخواهد یک همانیدگی به ما نشان بدهد و ما برحسب آن همانیدگی نبینیم و آن را شناسایی کنیم بیندازیم. و یک بوس جدید، بوس جدید و همینطور هر لحظه که این فضا وسیعتر میشود، وسیعتر میشود، وسیعتر میشود، بوسهای مختلفی از خداوند میگیریم و سبب میشود که ما دیگر بعد از این همهاش تسلیم بشویم. «سجده» یعنی تسلیم. اتفاق که میافتد ما دیگر فضا را باز میکنیم، مورد سؤال قرار نمیدهیم، میگوییم خدایا قرار بود آن اتفاق بیفتد، شما چرا این کار را کردید؟ میدانید که این امتحان خداوند است و خطرناک است. و ما میدانیم که او ما را هر لحظه امتحان میکند ببیند که آیا ما فضا را باز میکنیم که در درون ما ببیند چه خبر است به ما نشان بدهد. ما نمیتوانیم او را امتحان کنیم.
امسال حلقهایست ز سودایِ عاشقان
گر نیست بازگشت در این عشق عمرِ پار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
پار: پارسال، سال گذشته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میبینید که میگوید در این دوران، «امسال» یعنی در این دوران یک تعدادی عاشق دور هم جمع شدهاند، یک حلقه درست کردهاند. «امسال حلقهایست» از «سودایِ عاشقان»، از عشق عاشقان. سودا اگر در منذهنی باشد میشود فکرهای همانیده و دردهای آن، اگر با فضاگشایی باشد میشود عشق، میشود صنع.
پس امسال در این زمان ما فهمیدهایم که باید همه حواسشان به خودشان باشد، فضاگشایی کنند و ما یک گروهِ عاشقان درست کنیم و این گروه عاشقان بسیار مهم هستند. اول زندگی گروه عاشقان را درست میکند، بعد از اینها میخواهد که کار کنند. الآن شما دارید روی خودتان کار میکنید شما جزو این گروه عاشقان هستید.
میگوید امسال حلقهای از عاشقان میتواند درست بشود اگر هر کسی کوشش کند که آن عُمرِ پارسال نیاید، یعنی وضعیتهای گذشته نیاید به زندگیاش. «گر نیست بازگشت در این عشق عمرِ پار». پس در این حلقهٔ عاشقان، این یک حلقهٔ کوچکی از عاشقان است که ما درست کردیم در گنج حضور.
اگر کسانی که به گنج حضور گوش میدهند، با مولانا کار میکنند، فضا را لحظهبهلحظه باز کنند و عمرِ پارسال را نیاورند، وضعیتهای قبلی را نیاورند، روی آنها تأکید نکنند و گذشته نتواند این لحظه را ببندد و گذشته نتواند که خودش را دیکته کند بگوید من بهوسیلهٔ ذهن این را میخواهم ادامه بدهم و شما فضا را گشوده نگه دارید، دراینصورت ما میتوانیم یک حلقهای از عاشقان درست کنیم.
شما میبینید که در حلقهٔ عاشقان همه به خداوند زنده میشوند، همه به یک زندگی زنده میشوند. همهٔ ما این را فهمیدهایم که این یک نور است، در همه میخواهد به بینهایتِ خودش زنده بشود. وقتی در همه و در هر کسی جداجدا زنده میشود، این حلقه دارد درست میشود. برای درست کردن زمین، این حلقه باید درست بشود.
«امسال حلقهایست»، در این دوران یک حلقهای از «سودایِ عاشقان»، عشق عاشقان، فکر عاشقان دارد درست میشود و ما باید کوشش کنیم در این بیت، هر کسی سعی کند که گذشتهاش در این فضای گشودهشده، در این زنده شدن اصلاً اثر نکند، برای اینکه همان اول میگفتم، یادتان است؟ که میگویند آقا بچگی چرا ما را کتک زدند؟ شما از سببسازی پرهیز کنید که اتفاقات گذشته میتواند زندگی این لحظۀ شما را تعیین کند.
این لحظه پشتِ سر شما خداوند است، در آنجا فقط یک توهم است. توهمِ اینکه چون من را کتک زدند، من الآن نمیتوانم یک خانمِ شادی باشم یا آقای مثلاً شادی باشم، چون کتک خوردم دیگر. از سببسازیهای بیجا که ذهنتان ایجاد کرده شما دوری کنید یا آنها را بیندازید، «عمرِ پار» را نیاورید، عمرِ پارسال را، گذشته را دخالت ندهید. درست است؟
🔟6️⃣2️⃣ ۱۹ 🔟6️⃣2️⃣
پس فهمیدیم راه رفتنی است، شما بههیچوجه متوقف نمیشوید، دائماً حواستان به خودتان است، و زندگی عیبهای ما را به ما نشان خواهد داد. «چون راهْ رفتنیست، توقّف هلاکت است». و اگر عیبی داشته باشیم، خداوند در این چادر بزرگ که فضای یکتایی است، ما را راه نمیدهد، ما را مهمان نمیکند. باید راه را برویم و عیبهایمان را پیدا کنیم، بهطور کلی همانیدگیها و دردهایمان را پیدا کنیم و بیندازیم.
دل محیط است اندر این خِطّهٔ وجود
زر همیافشانَد از احسان و جود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۲)
خِطّه: سرزمین
جود: بخشش
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میدانید که این فاصلهٔ بین دو فکر که دل ما است، دل اصلی ما است، باز میشود و محیط میشود، همهچیز را در آغوش میگیرد. در این قلمروی وجود، دل محیط است و هرچه وسیعتر میشود، اولین چیزی که دربرمیگیرد خود ما هستیم و بعداً همهچیز را در این، تمام قلمروی وجود را میگوید دل انسان در آغوش میگیرد و زر میافشاند، از احسان و جود خداوند برکات را میریزد به این جهان.
پس دل انسان یک همچو چیزی است. حالا اگر منقبض شده، بهدلیل اینکه ما راه را اشتباه کردیم، راه انقباض و راه قربانی شدن را انتخاب کردیم، سببسازیهای غلط. دوباره عرض میکنم، منذهنی سببسازی میکند، زندگی با فضاگشاییِ ما احسان و جودش را به ما میرساند. غزل گفته که:
هر دم ز پرتوِ نظرِ او به سویِ دل
حوریست بر یَمین و نگاریست بر یَسار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
یَمین: جانبِ راست، راست
یَسار: جانبِ چپ، چپ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از خدا غیرِ خدا را خواستن
ظنِّ افزونیست و، کُلّی کاستن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳)
پس فضا را باز میکنید شما، فقط از خداوند او را میخواهید، با چه؟ با فضاگشایی. هر لحظه فضاگشایی یعنی از خدا خودش را میخواهید. و اگر چیزی از او بخواهید که جسم است و از جنس همانیدگیها است، منقبض میشوید، از جنس منذهنی میشوید؛ دراینصورت همهچیز از دستتان میرود. «کُلّی کاستن» یعنی تمام زندگیتان را از دست میدهید. «ظنِّ افزونی» یعنی فکر زیاد کردن است، فکرِ هرچه بیشتر بهتر است.
پس هر کسی که دستش را بلند میکند میگوید خدایا به من پول بده، نمیدانم فلان چیز را بده، فلان چیز را بده که جسم است، دارد چهکار میکند؟ دارد دعا میکند برای بدبختی خودش. برای این کار باید فضا باز کند، فضا باز کند، باید از او خودش را بخواهد، باید عقلش را بخواهد، باید صنعش را بخواهد، نه اینکه فضا را ببندد شکایت کند، یک چیز مادی بخواهد. اینها را منذهنی اشتباه میکند و درنتیجه ما را بدبخت میکند.
قومی که بر بُراقِ بصیرت سفر کنند
بی ابر و بی غبار در آن مَهْ نظر کنند
در دانههای شهوتی آتش زنند زود
وز دامگاهِ صَعب به یک تَک عَبَر کنند
از خارخارِ این گَرِ طَبع آن طرف روند
بزم و سرایِ گلشن جایِ دِگر کنند
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۸۶۲)
براق: اسب تندرو، مرکب هوشیاری، مرکبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد.
صعب: سخت و دشوار
تَک: تاختن، دویدن، حمله
عبر کردن: عبور کردن و گذشتن
خارخار: اضطراب، نگرانی، همین پریدن از یک فکر همانیده به فکر همانیدهٔ دیگر.
گَر: بیماری کچلی.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ یک بار دیگر میخوانم:
قومی که بر بُراقِ بصیرت سفر کنند
بی ابر و بی غبار در آن مَهْ نظر کنند
در دانههای شهوتی آتش زنند زود
وز دامگاهِ صَعب به یک تَک عَبَر کنند
از خارخارِ این گَرِ طَبع آن طرف روند
بزم و سرایِ گلشن جایِ دِگر کنند
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۸۶۲)
براق: اسب تندرو، مرکب هوشیاری، مرکبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد.
صعب: سخت و دشوار
تَک: تاختن، دویدن، حمله
عبر کردن: عبور کردن و گذشتن
خارخار: اضطراب، نگرانی، همین پریدن از یک فکر همانیده به فکر همانیدهٔ دیگر.
گَر: بیماری کچلی.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
براق: اسب تندرو، مرکب هوشیاری، مرکبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد. صعب: سخت. تَک: تاختن، دویدن، حمله. عبر کردن: عبور کردن. خارخار: اضطراب، نگرانی، همین پریدن از یک فکر همانیده به فکر همانیده. گَر یعنی بیماری کچلی.
خب شما آن قوم هستید، فضا را باز میکنید سوار براق بصیرت میشوید. براق بصیرت یعنی همان وسیلهٔ نقلیهای که حضرت رسول با آن معراج رفت. شما هم مثل ایشان که هشیاری سوار هشیاری شد، شما هم سوار هشیاری میشوید. فضا باز بشود، هشیاری سوار هشیاری میشود. آن موقع بدون ابر و غبار ذهنی، در خداوند نظر میکنید.
اگر اینطوری باشد که ناظر ذهنتان میشوید، در دانههای همانیدگی همان دانههای شهوتی هستند، زود آتش میزنید و از این دامگاه صعب، دشوار که ذهن است، توی آن ما زندانی شدیم، با یک حمله میتوانیم برویم آنور.
🔟6️⃣2️⃣ ۱۷ 🔟6️⃣2️⃣
چون راه، رفتنیست، توقّف هلاکت است
چُونَت قُنُق کند که بیا، خَرگَهْ اندرآ
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۰۱)
قُنُق: مهمان
خَرگَه: خرگاه، خیمه، سراپرده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این راه رفتنی است. شما این موضوع را برای خودتان روشن کنید که من هر لحظه باید تغییر کنم، من باید تغییر کنم، نه دور و برَم. اگر بهطور قطع و یقین تصمیم گرفتید که نه، این همسرم است باید تغییر کند، بچهام است باید تغییر کند، دوستم باید تغییر کند، دوباره برگردید، حواستان به خودتان باشد بگویید نه، من باید تغییر کنم.
این راه رفتنی است، این عیبهای شما یکییکی بالا خواهد آمد، باید آنها را پیدا کنید رفع کنید، تا به مأموریتتان و مقصودتان که زنده شدن به بینهایت و ابدیت خداوند است، دست پیدا کنید. این بزرگترین دستاورد شما است در این هشتاد نود سال، غیر از این دیگر ما نداریم چیزی.
مهم نیست که، توجه کنید مهم نیست که موقع مردن شما یک میلیارد بگذارید بروید، میلیارد دلار را دارم میگویم، یا اصلاً هیچچیز نداشته باشید. این هم در نظر بگیرید که ما نمیتوانیم مالک چیزی بشویم. مالکیت یعنی مجوز موقتی برای استفاده از یک چیزی. شما دقت کنید بهصورت هشیاری و امتداد خدا نمیتوانید مالک بشوید.
مالکیت قراردادی و توَهمی است، که ما فکر میکنیم ما مثلاً الآن در یک خانهای هستیم، خُب حساب کنید مثلاً چند سال دیگر یکی دیگر آنجا خواهد نشست، قبل از شما هم یکی آنجا زندگی میکرده، این خواهد ماند و شما نخواهید بود. چهجوری شما مالک یک چیزی هستید؟!
حالا از این توَهم میتوانیم بیدار بشویم که من مالک هیچچیز نیستم و نمیتوانم باشم، این فقط قرارداد است، قرارداد ذهنی است و مجوز موقتی است که این را من فعلاً استفاده کنم. ممکن است هر لحظه هم از دستم برود، اگر برود خُب این مجوز لغو شده، باید دوباره یک مجوز دیگر تهیه کنم. توجه میکنید؟
اوّل و آخِر تویی ما در میان
هیچ هیچی که نیاید در بیان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱)
اول او بوده، هشیارانه داریم زنده میشویم به بینهایت و ابدیت او، آخر ما یعنی در هفتاد هشتادسالگی. بهتر است در دوازدهسالگی این صورت بگیرد. درست است؟ «اول و آخر تویی ما در میان»، یعنی ما بهعنوان منذهنی در این میان، «هیچِ هیچی» که اصلاً ارزش صحبت کردن در موردش قدغن است. واقعاً ارزش صحبت کردن ندارد، اینقدر اهمیت ندارد که ما راجعبه منذهنیمان صحبت کنیم. اگر شما این ابیات را بخوانید، ذهنتان ساکت میشود، دست از سر شما برمیدارد و فضا باز میشود.
برای فضا باز شدن راه ذهنی وجود ندارد بگوییم یک، دو، سه، این کارها را بکنید فضا باز میشود. شما این تصمیم را بگیرید که من خودم را از زیر فشار خودم و دیگران رها میکنم، فشار را از روی خودم برمیدارم. فشارها هم از مقاومت و قضاوت میآید. شما قضاوت را کم کنید، کی گفته شما راجعبه همهچیز باید قضاوت کنید؟ قضاوت شما را در منذهنی مستقر میکند و منذهنی را ادامه میدهد. شما فقط راجعبه خودتان قضاوت کنید که وضعم چهجوری است الآن؟ چقدر پیشرفت کردم؟ چقدر فکرهایم صُنع است؟ چقدر خاموش هستم؟ چقدر در مقابل منذهنی وا میایستم که مردم من را تحریک میکنند بلند بشوم، بهعنوان منذهنی حرف بزنم، ولی بلند نمیشوم، موفق دارم میشوم.
🔟6️⃣2️⃣ ۱۶ 🔟6️⃣2️⃣
«امرِ حق بشْنو» که به ما گفته فضا را باز کنید ناظر باشید، و آثار رحمت او را ببینید. از آثار رحمت خداوند یکیاش همین مولانا است و دانشی است که در این زمینه وجود دارد، انسانهایی است که به حضور زنده هستند و میخواهند به شما کمک کنند. و چیزهای خوبی است که شما خودتان تولید کردید تا حالا، اینها آثار رحمت زندگی است. و آثار تخریب منذهنی را هم ببینید. آثار رحمت را ببینید، آثار تخریب منذهنی را هم ببینید.
«فَانْظُرْ إِلَىٰ آثَارِ رَحْمَتِ اللَّـهِ كَيْفَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ۚ إِنَّ ذَٰلِكَ لَمُحْيِي الْمَوْتَىٰ ۖ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.»
«پس به آثار رحمت خدا بنگر كه چگونه زمين را پس از مُردنش زنده مىكند. چنين خدايى زندهكنندهٔ مردگان است و بر هر كارى توانا است.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ روم (۳۰)، آیهٔ ۵۰)
بله این «اُنْظُروا» از اینجا آمده. پس بنابراین ما الآن متوجه میشویم که درست است که مُردیم در ذهن، همینطور که تابستان میرود و پاییز میآید و زمستان، دوباره بهار میشود و تابستان میشود، ما هم میتوانیم چه؟ زنده بشویم به زندگی اگر اجازه بدهیم زندگی به ما کمک کند. درست است؟
ما باید فضا را باز کنیم، به چنین خدایی روبیاوریم و اگر جفا میکنیم و وفا نمیکنیم به اَلَست یعنی، وفا به اَلَست یعنی مرکز را عدم بکنید، مرکز را از جنس اصلی بکنید. اگر میبینید آثار رحمتش نمیرسد، آثار رحمتش در ما همین حال خوب است. به ما گفته تجلی من در شما، در انسانها بهصورت «حال و قال»، حال و قال، حالی که حال منذهنی نیست، حالی است که الیالابد خوب است، قال هم قالِ گفتوگوی زندگی است، صُنع است، فکر جدید است. همینطور که میدانید در هر لحظه در کار جدیدی است. خداوند در هر لحظه در کار جدیدی است، در فکر جدیدی است اینها نشانههای ناظر بودن است.
پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ
حُبُّکَالْـاَشیاءَ یُعْمی وَ یُصِمّ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴)
طِمّ: دریا و آب فراوان
رِمّ: زمین و خاک
طِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر در مرکزتان جسم باشد، دراینصورت همهچیز را بهصورتِ بهاصطلاح دریا و خشکی نمیبینید. دریا درون ما است، خشکی ذهن ما است. دریا آینهٔ ما است، خشکی فکرهای ما است. «طِمّ و رِمّ»، بله طِمّ و رِمّ. طِمّ یعنی دریا رِمّ یعنی زمین. با طِمّ و رِمّ در اینجا بهمعنی حالا میتوانیم بگوییم با جزئیات یا با هم، هم دریا هم خشکی. خشکی ذهن است، دریا همین دریای زندگی است، خداوند است. پس ما وقتی ناظر میشویم، مرکز ما عدم میشود، یک کمی گسترده بشود همهچیز را با طِمّ و رِمّ میبینیم.
ولی «حُبُّکَالْـاَشیاءَ یُعْمی وَ یُصِمّ»، عشق اشیا ما را کور و کر میکند. پس شما عشق اشیا، عشق انسانها هم با منذهنی عشق اشیا است، انسانها را تبدیل به ذهن میکنیم، یک تصویر ذهنی میکنیم و میپرستیم و عشق منذهنی نسبتبه اشیا ما را کور و کر میکند. کور و کر میکند دیگر نمیتوانیم ناظر بشویم.
پس کور و کر کسی است که مرکزش جسم است، نه میبیند نه میشنود. پیغام زندگی را داریم میگوییم. ولی وقتی بهصورت ناظر به ذهنش نگاه کرد، آن ناظر هم شما است هم خداوند است یا زندگی است، ذهن شما هم ساده میشود شروع میکند به فکرها را ایجاد کردن، بنابراین آثار رحمت که صُنع هم هست، صُنع را میبینید شما. درست است؟ اینجا بود آثارِ رحمت:
امرِ حق بشْنو که گفتهست: اُنْظُروا
سویِ این آثارِ رحمت آر رو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۶۱)
آر رو: رو[ی] آر.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آثار رحمت صُنع شما هم هست، بدن سالم شما هم هست، اینها آثار، آثار رحمت همهچیزِ خوب است. درست است؟ ولی اگر مرکزتان جسم باشد، هیچکدام از اینها صورت نمیگیرد و
🔟6️⃣2️⃣ ۱۴ 🔟6️⃣2️⃣
چه افسردی در آن گوشه؟ چرا تو هم نمیگردی؟
مگر تو فکرِ مَنحوسی که جز بر غم نمیگردی؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ٢۵٠٠)
مَنحوس: شوم، بداختر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چرا رفتی آن گوشه کِز کردی نشستی؟ چرا حرکت نمیکنی؟ چرا اجازه نمیدهی خداوند، زندگی شما را بگرداند؟ مگر این فکر مَنحوسِ منذهنی هستی؟ فکر شُوم منذهنی هستی که فقط باید به غم بگردی؟ همینکه حرکت میکنی غم ایجاد کنی!
ایجاد غم گفتیم ضد فرمان خرّمشاهی است. فرمان خداوند این است که هر لحظه شاد باشید، بکوبید، با آهنگ کائنات برقصید. یک آهنگی در درون شما نواخته میشود باید با آن برقصید.
چون جفا آری، فرستد گوشمال
تا ز نقصان وارَوی سویِ کمال
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸)
گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب
نُقصان: کمی، کاستی
وارفتن: برگشتن، بازگشتن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همین که ما بگوییم از جنس تو نیستیم، از جنس جسم هستیم، گوشمال میآید. تا این فضای ذهن و منذهنی را ول کنیم، دوباره فضا را باز کنیم بهسوی خداوند برویم.
وآنکه مُردن پیشِ او شد فتحِ باب
سٰارِعُوا آید مَر او را در خِطاب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۳۵)
فتحِ باب: گشوده شدنِ در، مراد اولین گشایش مرکز درون انسان است که خود را بهصورت زندگی شناسایی میکند.
سارِعُوا: شتاب کنید، پیشی گیرید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر کسی که اینطوری بیندیشد که مردن به منذهنی، گشوده شدن درِ خداوند است، فرمانِ «سٰارِعُوا» را میشنود. سٰارِعُوا فرمانی است که دوباره از فرمان ایزدی است که عجله کنید. در آمدن بهسوی من، فضاگشایی و از جنس من شدن عجله کنید، در دوازدهسالگی سیزدهسالگی، نه در هشتادسالگی.
«سٰارِعُوا»، عجله کنید، به من تبدیل بشوید، زودی مرکزتان را عدم کنید، بگذارید من به شما کمک کنم، نسبتبه منذهنی بمیرید. همیشه این را میشنود که من باید عجله در این راه کنم، نه اینکه عجله از یک فکر همانیده به همانیده بشوم. عجله دارم میکنم به اینکه بیشتر این فضای بین دو فکر باز بشود. درست است؟
و من میدانم اگر به منذهنی نمیرم، من به او زنده نخواهم شد. در من یا منذهنی حرف میزند یا او. تا زمانی که این منذهنی حرف میزند، میآید بالا، منقبض میشود، فضولی میکند، خداوند حرف نخواهد زد. پس من باید آرام بشوم. درضمن شما لازم نیست از دیگران تقلید کنید بگویید اینهمه آدم حرف میزنند، من باید جواب اینها را بدهم. نه، شما حواستان به خودتان است.
اگر مقایسه هم میکنید، این لحظه را با لحظهٔ قبل مقایسه میکنید. میگویید من چقدر فضاگشا هستم؟ چقدر خردمندتر شدهام؟ چقدر خلاق هستم؟ چقدر فکرهای من نسبتبه دیروز، الآن تازهتر است، خلاقترم من؟ چقدر راهحل ارائه میکنم؟ مشکل را مشکلتر نمیکنم، کارافزایی نمیکنم؟ نسبتبه خودتان بسنجید، نه با مقایسه با دیگران. اگر بخواهید دیگران را با خودتان مقایسه کنید، دراینصورت باید، یا خودتان را با دیگران، دراینصورت باید از جنس منذهنی بشوید که نمیخواهید بشوید. و دائماً
درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنهٔ لاتُبْصِرُون
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)
لاتُبْصِرُون: نمیبینید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«پس بیا حقیقتاً در درونت فضا را باز کن و در هر وضعیتی که هستی به فضاگشایی در درونت تمرکز کن تا از طرف خداوند مورد طعنهٔ «من را نمیبینید؟» قرار نگیری.»
شما دائماً فضاگشایی میکنید، حواستان به خودتان است، تا طعنهٔ خداوند بهصورت یک درد نیاید که چرا من را نمیبینید در این لحظه؟ چرا من را نمیبینید؟! من میخواهم به شما کمک کنم، من رحمت اندر رحمتم، به من توکل کن، من کارت را درست میکنم. نمیکنی؟! طعنه میآید، طعنه بهصورت درد میآید.
پس شاید این دردهایی که میکشید «طعنهٔ لاتُبْصِرون» است. میگوید چرا فاصلهٔ بین دو فکر را میبندی؟ من آنجا هستم، من را نمیبینی؟ بعد آن موقع فکر همانیده بعد از فکر همانیده، میروید بهسوی شیطان. من آنجا هستم، من را نمیبینی، من را رها میکنی میروی بهسوی دیو؟ و این بیت:
🔟6️⃣2️⃣ ۱۲ 🔟6️⃣2️⃣