4787
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
برنامه شماره ۱۰۶۳ گنج حضور
فایل صوتی - بخش چهارم (پخش زنده)
/channel/GanjeHozourMessages
🔹🔹🔹پایان بخش سوم🔹🔹🔹
Читать полностью…
«آن خزان» نزد خداوند «نَفْس» ما است، یعنی منذهنی ما است و خواهشهای او است، خواستههای او است. اما «عقل و جان»، چه بخواهد فضای گشودهشده باشد، چه بخواهیم اشعار مولانا را بخوانیم، عین بهار است و سبب بقای ما میشود، سبب جاودانگی ما میشود.
مر تو را عقلی است جُزوی در نهان
کاملُ الْعَقلی بجو اندر جهان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۲)
جزوِ تو از کُلِّ او کُلّی شود
عقل کُلّ بر نَفْس چون غُلّی شود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۳)
غُلّی: منسوب به غُلّ، بهمعنیِ زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس به تأویل این بُوَد کانفاسِ پاک
چون بهارست و حیاتِ برگ و تاک
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۴)
تاک: درخت انگور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
غُلّی یعنی منسوب به غُلّ، بهمعنیِ زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند. تاک هم یعنی درخت انگور.
میگوید که در ما یک عقلِ نهان وجود دارد که همان اَلَست است. در اینجا عقل جزو عقل منذهنی نیست. «مر تو را عقلی است جُزوی» که پوشیده است از شما، چون با منذهنی نگاه میکنیم. تو بیا یک «کاملُ الْعَقلی» مثل مولانا را انتخاب کن در جهان. که اگر ابیات مولانا را بخوانی، «جزو تو»، آن عقل کوچولوی تو که الآن پنهان است، «از کُل او کُلّی» میشود. یعنی میرود، این عقل میرود، الآن پوشیده است، تبدیل به عقل کُل میشود، وصل میشوی به خداوند، کلاً ادارهٔ تو از دست منذهنی بیرون میآید. و این عقل کُل اگر بیاید، بر منذهنی تو زنجیر میشود پایش را میبندد.
پس میبینید که ما پای منذهنی را چهجوری میبندیم. امروز میگفت بابا این را به میخ طویله ببند. همین فضاگشایی و آوردن عقل کل به زندگیمان است. میبینید رفتهرفته ژاژ کم میشود و داریم به منذهنی میمیریم. پس تفسیر یا «تأویل» این است که نَفَسهای پاک مثل مولانا مانند بهار هستند و ما را زنده میکنند، «حیاتِ برگ و تاک» هستند. درست است؟ حالا میگوید:
گفتههایِ اولیا نرم و درشت
تن مپوشان، زآنکه دینت راست پشت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۵)
گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر
زآن ز گرم و سرد بجْهی، وز سَعیر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۶)
سَعیر: آتش و زبانۀ آن، یکی از درکات دوزخ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گرم و سردش نوبهارِ زندگی است
مایهٔ صِدق و یقین و بندگی است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۷)
سَعیر یعنی آتش و زبانهٔ آن. درست است؟ یکی از درکاتِ دوزخ. خلاصه منظور دردهای منذهنی است. «گفتههایِ اولیا»، منظور از اولیا آدمهایی مثل مولانا هستند. گفتههای اولیا چه نرم باشد چه درشت، یعنی چه شما خوشتان بیاید، چه بدتان میآید، تنتان را نپوشانید. یعنی قبول کنید و عمل کنید، باور کنید، به عمل دربیاورید، برای اینکه این پشتوانهٔ دین تو است. با منذهنی دین نداری، بیا پشتوانهٔ دینت را حرفِ یک بزرگی مثل مولانا بکن.
«گرم» بگوید، «سرد» بگوید باز هم، اگر با مهربانی بدهد، داد بکِشد، هرجور بگوید، درشت بگوید، ایراد بگیرد، یکدفعه خشمگین بشود، شما کاری با او نداشته باش، یا یک چیزی بگوید اصلاً بدت بیاید، چون بر ضد منذهنیات است. درست است؟ یک پیری شاید بلند بگوید به شما، برای اینکه نمیشنوی. این معنیاش این نیست که خشمگین میشود. آیا آدمی که به زندگی زنده شده، خشمگین هم میشود؟ با صدای بلند هم حرف میزند؟ بستگی به طرح زندگی دارد واقعاً که الآن چهجوری از طریق او حرف میزند. «گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر»، تو خوش بگیر. هرجور او میگوید، تو فضا را باز کن با خوشرویی بگیر.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۳ 🔟6️⃣3️⃣
🔹عقل کل ⬅️ عقل جزوی
در حالتِ حقیقت «عقل کل» یار ما است، عقل کلی که تمام کائنات را اداره میکند. در این یکی «عقل جزوی» ما که همان عقل منذهنی است و سببسازی ذهن است و دیدن برحسب همانیدگیها است، اسمش عقل جزوی است.
🔹هدایت کردن ⬅️ گمراه کردن
در حالت حقیقت «هدایت کردن» بهوسیلهٔ زندگی داریم با مرکز عدم. در این یکی «گمراه کردن» داریم و گمراه شدن، گم شدن در فکرها و در سببسازیها.
🔹آرامش ⬅️ آشفتگی و اضطراب
در این یکی «آرامش» داریم، در حالت حقیقت. در آن یکی «آشفتگی و اضطراب» داریم.
🔹اطمینان خاطر ⬅️ نگرانی، شک و دودلی
یکی دیگر هم میگویم به شما. در حالت حقیقی بودن «اطمینان خاطر» داریم. در این یکی «نگرانی و شک و دودلی» داریم. منذهنی حتماً شک دارد، نمیتواند مطمئن باشد و توکل داشته باشد.
🔹تسلیم و پذیرش ⬅️ مقاومت و ستیزه
در حالت منِ حقیقی «تسلیم و پذیرش» داریم، تسلیم و پذیرش در این لحظه. در این یکی «مقاومت و ستیزه» داریم در حالت منذهنی.
🔹عدم قضاوت ⬅️ قضاوت و دوبینی
در منِ اصلی «عدم قضاوت» داریم، عدم قضاوت. در این یکی «قضاوت و دوبینی» داریم.
🔹استقرار در این لحظه ⬅️ گیر کردن در گذشته و آینده
و در حالت حقیقی «استقرار در این لحظه» ما داریم، از این لحظه تکان نمیخوریم. در آن یکی «گیر کردن در گذشته و آینده» داریم.
🔹توکل و قائمیت به ذات ⬅️ وابستگی به چیزها و آدمها
«توکل و قائمیت به ذات» است در حالت منِ حقیقی. در منذهنی «وابستگی به چیزها و آدمها» است. یعنی توکل به خداوند نداریم ما در منذهنی، وابسته به چیزها و آدمها هستیم. اگر شما وابستگی دارید به آدمها، منذهنی دارید.
🔹نامحدود بودن ⬅️ محدودیت
و در حالت حقیقی «نامحدود بودن» داریم. در این یکی «محدودیت» داریم.
🔹رواداری ⬅️ تنگنظری و حسادت
در حالت حقیقی «رواداری» یا رواداشت داریم. در این یکی رواداشت نداریم، «تنگنظری و حسادت» داریم، بُخل داریم.
🔹قناعت ⬅️ حرص، طمع و زیادهخواهی
در این یکی «قناعت» داریم، قناعت یعنی راضی بودن در این لحظه به وضعیت. در این یکی «حرص» داریم که میخواهیم حتماً زیاد بشود این همانیدگی و «طمع» زندگی داریم و «زیادهخواهی» داریم.
🔹شادی بیسبب ⬅️ خوشی مصنوعی
در حالت حقیقی «شادی بیسبب» داریم. ولی در حالت تغییرشکلیافته «خوشی مصنوعی» داریم، خوشیهایی که از همانیدگیها میآید.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۱ 🔟6️⃣3️⃣
ای خدا، بنْمای تو هر چیز را
آنچنانکه هست در خُدعهسرا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۶۵)
خُدعهسرا: نیرنگخانه، کنایه از دنیا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به من «امرِ قُمْ» را گفته، گفته بلند شو، هشدار بده به خودت. من الآن دارم به خودم هشدار میدهم. «انبیا بُردند»، دارم استقامت میکنم و به من گفته بلند شو از اینجا و زنده بشو به من و به خودت هشدار بده. درست است؟
پس الزامِ این منذهنی نیستیم [شکل ۹(افسانه منذهنی)]، لازم نیست ما دنبال حرفهای او برویم، او به ما بگوید چهکار کن ما بکنیم. به میخ طویلهای بستیم، داریم نظارتش میکنیم. سببسازی و حرفهایش را میبینیم بهصورت ناظر [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، ولی ما قبول نداریم، دنبالش نمیرویم. درست است؟
و در این قسمت که الآن میخوانم، این منذهنی میگوید که اجازه بده من بروم هر کاری دلم میخواهد بکنم و خداوند ما را نمیگیرد. من اگر جسمها را بیاورم مرکزم، ما را نخواهد گرفت. ولی این بیتها میگویند که بهمحض اینکه یک جسمی را بیاورم مرکزم، من تنبیه میشوم. و اگر کسی میگوید که خداوند من را نمیگیرد، درواقع منذهنیاش میگوید و شما باور نمیکنید بهعنوان حضور ناظر.
عکس میگویی و مقلوب، ای سَفیه
ای رها کرده ره و، بگْرفته تیهْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۸)
سَفیه: نادان
تیهْ: بیابان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چند چندت گیرم و، تو بیخَبَر
در سَلاسِل ماندهای پا تا به سَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۹)
سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر کسی میگوید بهوسیلهٔ ژاژ یا منذهنیاش که من چیزها را میآورم به مرکزم بهجای خداوند، او ما را نمیگیرد، دراینصورت «مقلوب» میگوید، عکسِ قضیهاش، حتماً میگیرد. پس «عکس میگویی و» و برعکس ای بیعقل، شما راه درست را که فضاگشایی است ول کردی رفتی بیابان را در پیش گرفتی و حرف منذهنی را گوش میکنی. چقدر دیگر تو را بگیرم، تو بیخبری.
یعنی خداوند ما را میگیرد و ما این درد را میکشیم و عادت میکنیم میگوییم زندگی این است. در زنجیرها «ماندهای پا تا به سَر»، در هر زمینهای بستم تو را، حرکت نمیتوانی بکنی، محدودت کردم.
این بیت را، پس از این دو بیت استفاده کردیم بگوییم که این منذهنی که میگوید من میتوانم چیزها را بیاورم مرکزم، خدا با این کاری ندارد، نمیگیرد. برعکس میگوید، مقلوب است، حتماً میگیرد.
و «چون جفا آری، فرستد گوشمال»، این بیت را حتماً شما حفظ کنید، «تا ز نقصان وارَوی سویِ کمال». همین که یک چیزی را بیاوری به مرکزت، میگویی من از جنس جسم هستم، از جنس تو نیستم خدایا، همان موقع یک گوشمال میآید.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۹ 🔟6️⃣3️⃣
هر کسی میخواهد از آن طرف پیغام بیاورد، باید استقامت کند در مقابل وسوسههای قرینها، سببسازیهای منذهنی خودش، دردهایی که دارد میخواهند بیایند بالا حالش را خراب کنند. شما بعضی موقعها خواهید دید که فکر میکنید حالتان خوب شده، یکدفعه یک دردی بالا آمد، یک مود (حالت: mood) سیاهی آمد، باید استقامت کنید. باید بگویید که من به این سادگی درنمیروم. حالم را خراب نمیکنم شروع کنم به رفتن به فضای ذهن و دوباره سببسازی کردن و آن حالتهای منذهنی را بالا آوردن. نمیروم، ایستادم اینجا. درست است که این چالش است و فضاگشایی سخت است، ولی من زورم را میزنم چون به من گفتند استقامت کن.
«… وَاسْتَقِمْ… .»
«… پايدارى ورز… .»
«… استقامت کن… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ شورىٰ (۴۲)، آیهٔ ۱۵)
میدانید آیهٔ قرآن است میگوید: «پایداری وَرْز. استقامت کن». «انبیا بُردند امرِ فَاستَقِم». فَاستَقِم میدانید امر است. هِی مرتب داریم میرویم و این اوامر را که بهصورت فرمان مولانا آورده، یعنی فرمان خداوند، من دارم به شما میگویم، امر است این. امر خداوند را نمیشود زیر پا گذاشت.
تو را عمری کشید این غول در تیهْ
بکن با غول خود بحثی به توجیه
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
تیهْ: بیابان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی این منذهنی شما که غول است ما را کشانده به بیابان، تمام عمرمان، یعنی به بیابان ذهن. بیابان ذهن ما گفتیم گلستان است بَه بَه بَه! با دعوا زندگی میکنیم، اوقاتتلخی میکنیم در خانواده، انرژی منفی است، مسموم است، شاد نیستیم، میگوییم اینجا بیابان نیست، غول هم نداریم ما، اینجا گلستان است! نه نیست.
تو را عمری کشید این غول در بیابانِ ذهن، بکن با غول خود بحثی به توجیه. بنشین با غول خودت حرف بزن. به توجیه یعنی ناظر باش، او دلیل میآورد، تو هم دلیل خودت را بیاور. منتها دلیل تو چون از زندگی میآید، به او میچربد. منذهنی چرا این دلایل را میآورد؟ میخواهد به ما کمک کند، برای بقا است.
پس «تو را عمری کشید این غول در تیهْ»، تیهْ یعنی بیابان. «بکن با غول خود بحثی به توجیه». بله یعنی این [شکل ۹(افسانه منذهنی)] غول است، اگر خبر نداشته باشیم ما را میکِشد به بیابان ذهن، آنجا زندگی نیست. و حالا ما بهاندازهٔ کافی فضا را باز کردیم [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، این ژاژ متوقف شده، داریم با سببسازی او را میبینیم، ما هم سببسازی میکنیم. سببسازی او از قبل تعیین شده، سببسازیهای منذهنیِ ما، آشنا هستیم با آن. الآن سببسازی جدید بکن با زندگی، با صنع. توجیه یعنی این دیگر. بگو شما آن را میگویی، شما میگویی باشد ما خِسَّت به خرج بدهیم و روا نداشته باشیم، چون شما میگویید که کمیابی هست و اینجا یک مقدار برکت هست که اگر یکی دیگر ببرد کمش میماند. شما آنطوری میگویید؟ ما هم میگوییم خداوند بینهایت است، فراوانی است در این جهان، من باید فراوانیاندیش باشم. شما میگویید آنطوری ما بهتر باقی خواهیم ماند، وضع ما بهتر میشود، ولی شما بدان آن غلط است.
بلکه من الآن از مولانا میخوانم که میگوید ما کوثر را به تو عطا کردیم، خداوند فراوانی را دوست دارد، خداوند فقط به کسانی کمک میکند که فراوانیاندیش هستند. آنهایی که خسیس هستند و کمیابیاندیش هستند و روا نمیدارند دیگران موفق بشوند، اصلاً به آنها کمک نمیکند. آنها خودشان خودشان را بدبخت میکنند. تو چرا اینطوری میاندیشی؟ خب کوتاه میآید.
ولی اگر با او دعوا بکنی، میزنم ها، از این حرفها نزن، او آن حرفها را میزند. باید متقاعد کنید که آن باورهایی که از قبل داشتید و براساس آنها سببسازی میکنید، آنها غلط هستند. هم باور غلط است، به او بگویید ای منذهنی من، هم باور غلط است، کهنه است، هم سببسازی تو.
باباجان، این همسر من نیست سبب غم من. همین تو هستی، فکرهای تو است که من را به خودت مشغول کردی، راههای غلط به من نشان دادی. با تو دعوایی ندارم. دیگر خیلی ممنون، خدمتت را کردی دیگر تا حالا، به ما هم کمک کردی، خب الآن بیا برو ما نمیخواهیم، ما الآن میخواهیم از صنع استفاده کنیم. درست است؟
گام در صحرایِ دل باید نهاد
زآنکه در صحرایِ گِل نَبْوَد گشاد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۱۴)
پس ما الآن میگوییم ببین مولانا این را گفته، ای منذهنی من، تو من را میکِشی به صحرای گِل، صحرای همانیدگیها، من نمیآیم، در آنجا گشادی نیست. بگذار من بروم همین صحرای دل، دل را باز کنم، دل را درست کنم، تو هم یواشیواش کوچک بشوی، اشکالی ندارد، به من ضرر نمیخورد.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۷ 🔟6️⃣3️⃣
خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا
که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴)
بِهْ: بهتر
عَنا: رنج
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما میدانید بهعنوان امتداد خداوند ما نمیتوانیم مالکِ چیزی بشویم و این وَهم اگر شما فکر کنید که مالکِ یک چیزی هستید و این به شما هویت میدهد و شادی میدهد و عشق میدهد، این غلط است.
انسان نمیتواند چیزی را مالک بشود. این چیزهایی که ما مالکیتش را داریم چیزهای قراردادی است، موقتی که اجازهٔ استفادهاش را به ما دادهاند. حتی این بدن، این بدن الآن از مواد شیمیایی درست شده موقتا دادند به من استفاده کنم، بعد از یک مدتی دوباره پس میدهم به زمین. موقت است و هیچ اشکالی ندارد، درست هم است. همهچیز همینطور است.
خانهای که شما نشستید، اگر شما مثلاً پنجاه سالتان است، پنجاه سال دیگر اصلاً کسی دیگر آنجا زندگی خواهد کرد، قبلاً هم کسی دیگر زندگی میکرده. فهمیدن این چیزها که من نمیتوانم مالکِ چیزی بشوم، وابستگی را و چسبیدن را کم میکند و ژاژ را کم میکند، سکوت و سکون را در ما برقرار میکند که من میخواهم از جنس امر بشوم، من نمیخواهم از جهان چیزی قرض کنم، من که نمیتوانم صاحبِ چیزی بشوم و من میدانم این چیزها، میتوانم داشته باشم، اگر پول دارم بخرم، ولی میدانم به من آن شادی و گرمای عشق را نخواهند داد.
«خود ندارم هیچ بِهْ سازد مرا» که این داشتن این چیزها وَهم است، مَجاز است و من دردها را به این دلیل دارم. اصلاً دردهای من بهخاطر این است که فکر میکنم مالک یک چیزهایی هستم، ممکن است اینها را از دست بدهم. بفهم که این وَهم است.
به سردی نکته گوید سرد سِیلی
نداری پایِ آن خر را شِکالی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
شِکال: پایبند، ریسمانی که پای چهارپایان را ببندند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میتوانستیم سیلی هم بخوانیم.
به سردی نکته گوید سرد سیلی
نداری پایِ آن خر را شِکالی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
شِکال: پایبند، ریسمانی که پای چهارپایان را ببندند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«شِکالی» هست درواقع. شِکال بهمعنی پابند است. میگوید این خر یعنی منذهنی، باید پایش را ببندی. اگر پایش را نبندی، اگر زیر نظارت تو نباشد، میشود ذهن بدون ناظر. ذهنِ بدون ناظر چیزی را کنترل کند، هی ژاژ میگوید، آن هم سرد است. سرد یعنی همهٔ حرفهای دردزا. شما گوش بدهید به آدمها، ببین چه میگویند آنهایی که منذهنی دارند، نه بهخاطر قضاوت، برای اینکه چیزی یاد بگیرید.
میبینید همه حرفهای دردزا میزنند. یا ناله و شکایت میکنند یا ایراد میگیرند، یک چیز بدی میگویند، راهحل نمیگویند، راجعبه مسائل میگویند، مسئله درست میکنند. و این سِیل است، یکی دوتا نیست، سیلِ حرفهای سرد، همراه با درد، جاری است. یا به سردی، نکته میکند، نکته میگوید، بعد سیلی، درد ایجاد میکند، هر دو درست است. اگر پای این خَر را نبندی با پابند. درست است؟ این همان خَری است که پایش بسته نشده، ولی وقتی فضا را باز میکنی ناظر میشوی، این ناظر بودن یعنی پای خر را بستن. درست است؟
پس شما میدانید الآن، اگر این منذهنی را رها کنی که حرف بزند، حرفهای خوب نخواهد زد. باید بگویی که یا حرف نزن یا من هرچه میگویم، آنها را بگو، حرفهای سرد نزن، راجعبه دردها حرف نزن، راجعبه مسائل حرف نزن، ما باید راهحل پیدا کنیم، درضمن راهحل هم نمیتوانی بدهی تو. درنتیجه داریم به سمت متوقف کردنِ ژاژ میرویم. «به سردی نکته گوید سرد سِیلی» یکی دوتا نیست. «نداری پایِ آن خر را شِکالی» اگر نبندی، یک پابند بزن، نگذار.
بر سرِ عیسیٰ نهاده تَنگِ بار
خر سِکیزه میزند در مَرغزار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۹۴)
سِکیزه: جُفتَک
مَرغزار: سبزهزار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ما آمدیم سرِ عیسیٰ، همین منِ اصلیمان یک بارِ سنگینی گذاشتیم، همین همانیدگیها است، آن موقع خرِ ما جُفتَک میاندازد در مَرغزار. مشغول درواقع قوی کردن خرِمان هستیم.
بر سرِ عیسیٰ نهاده تَنگِ بار
خر سِکیزه میزند در مَرغزار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۹۴)
سِکیزه: جُفتَک
مَرغزار: سبزهزار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خرِ شما پابند دارد؟ شما به خودتان بگویید این خرِ من، منذهنیِ من زیر نظارت من است، یا هر کاری دلش میخواهد بکند، میکند؟ هر حرفی دلش میخواهد میزند؟ اگر دیدید ناله میکند، شکایت میکند، از دردهای گذشته میزند و دارد خودش را ثابت میکند، دارد ژاژ میگوید، دارد جُفتَک میزند در مَرغزار. مدتها بوده این خَر را ما رها کرده بودیم، همینطوری داشت هر کاری میکرد، مسائل زیادی ایجاد کرده. الآن این را زیر ادارهٔ خودتان بگیرید، فضاگشایی کنید، میتوانید مسائل را که این ایجاد کرده، پاک کنید، حل کنید، دیگر مسئله ایجاد نکنید، مسئلهٔ جدید.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۵ 🔟6️⃣3️⃣
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چرا باید ما بیاییم همانیده بشویم با همین محتوای ذهنیِ ما و دید اینها را بگیریم، دید دردها را بگیریم و غلط فکر کنیم، با سببسازیِ غلط که گفتم مقصدپرست است، دائماً از یک جایی به یک جای دیگر میخواهد برود که حالش خوب بشود، ولی اگر حالش هم خوب بشود، حال منذهنی خوب خواهد شد. اصلاً در «نکتهٔ مستَحیله» ما حال منذهنیمان را بهجای حال من اصلیمان گرفتیم، دائماً داریم سعی میکنیم حال منذهنیمان را خوب کنیم و این دید غلط است، فریب است.
حال من اصلیمان خوب است، منتها منقبض میشویم ما بهجای انبساط. درنتیجه منذهنی از انقباض بهوجود میآید، هم فضول است، هم مقاومت میکند، هم قضاوت میکند، حالش را خراب میکند. منذهنی ما قضاوت میکند و حق خودش میداند. منِ اصلی ما قضاوت نمیکند، میگوید قضاوت را زندگی میکند. منذهنی ما مقاومت میکند، من اصلی ما اصلاً نمیداند مقاومت چیست. منذهنی ما در فضای اَنساب است خیلی چیزها به هم رابطه دارند، ربط میدهد، من اصلی ما اصلاً نمیداند فضای اَنساب چیست، فقط با خداوند یکی است. درست است؟
منذهنی ما زندگی را میگیرد به مسئله تبدیل میکند، به مانع تبدیل میکند، به دشمن تبدیل میکند، به درد تبدیل میکند. من اصلی ما اصلاً نمیداند درد چیست، مسئله چیست، دائماً راهحل میدهد. اصلاً نمیفهمد مانع چیست. مانع چیست؟! مگر مانع هم وجود دارد؟ شما میگویید بله به این دلیل، به این دلیل آدم نمیتواند موفق بشود. من اصلی میگوید قدرت خداوند پشتت است، تو هر کاری میخواهی میتوانی بکنی. توجه میکنید چه تفاوتهایی هست در دیدها؟ و منذهنی ما در گذشته و آینده است، من اصلی ما دائماً در این لحظه است.
من اصلی ما وقتی یک چالشی پیش بیاید، گشوده میشود، خاصیتش است که بتواند فضا را باز کند راهحل بیشتر از زندگی بیاید، بهتر وصل بشود، قدرت زندگی مشخص بشود در این لحظه، بیان بشود، راهحلش بیان بشود. منذهنی ما منقبض میشود مقاومت میکند، شروع میکند به ستیزه و دائماً دنبال توجیه است که حق با من است ها! ولی حق با من است، بله شما تأیید کنید حق با من است، گناه شما است. این «نکتهٔ مُستَحیله»، ملامت بلد است. من اصلی نمیداند ملامت چیست اصلاً. توجه میکنید؟ اینها را ما بهاصطلاح تفاوتها را بعداً برای شما بیان میکنیم. یک تعدادی را من برای شما در آخر برنامه خواهم خواند.
پس بنابراین «چرا» دارد سؤال میکند «چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله» یعنی بهوسیلهٔ این موجودِ دگرگونشده که ما منذهنی را بهجای من اصلیمان گرفتیم، ما را بفریبد، درحالیکه ما زیرکی خداوند را داریم. این زیرک مثبت است در اینجا میتوانیم بگوییم مثبت است. البته یک طعنهای هم میزند که تو که زیرکی، آن زیرکی کجا رفته؟ آن زیرکی خداوند و باهوش بودن و تشخیص دادن و شناساییکننده بودن آمده شده منذهنی هیچچیز تشخیص نمیدهد. چرا فریبش را خوردی؟
پس بنابراین میبینید که دیدن برحسب همانیدگیها از ما یک موجودی میسازد که برگشتن و درست کردن این اشتباهات بسیار سخت است. مولانا کمک میکند. میگویم شما ابیات را بخوانید، شما خودتان بهاصطلاح اشتباه دیدنِ خودتان را خواهید دید و درک خواهید کرد و تصحیح خواهید کرد بدون اینکه کسی بگوید به شما، از همین ابیات.
پس بنابراین وقتی شما تصحیح کردید این دیدهای اشتباه را، روزبهروز زندگیتان بهتر خواهد شد. مثلاً فرض کن که این دید منذهنی را که بُخل است و عداوت است و ستیزه است و کمیابی است، این را تبدیل کنی به فراوانی. بگو آقا من کمک میکنم هر کسی موفق بشود، اگر به من احتیاج داشتند من کمکم را میکنم، مضایقه ندارم و نیتم این است که همه موفق بشوند. میدانید چقدر زندگی شما عوض میشود؟ با همین عوض کردن یک دید.
شما اگر بدانید که هر کسی که فراوانی خداوند را در خودش نصب میکند، به معرض اجرا میگذارد، چقدر پیش میافتد و یکدفعه متوجه میشوید، این دید را خودتان متوجه میشوید که بدون ذهنیت فراوانی و فراوانیاندیشی شما نمیتوانید موفق بشوید، اصلاً غیرممکن است. این را میفهمید خودتان. [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] بنابراین فراوانیاندیش میشوید. فراوانیاندیشی، همین کوثر یک چیز شوخی نیست. برای چه میگوید که من
🔟6️⃣3️⃣ ۳۳ 🔟6️⃣3️⃣
تو را زلفیست بِهْ از مشک و عنبر
تو دِه کَل را کلاهی ای برادر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
کَل: کچل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
[شکل ۹(افسانه منذهنی)] این شخص نمیداند که واقعاً عقل دارد. عقل منذهنی را که درواقع کچلی است، پریدن از فکری به یک فکر دیگر را خاریدنِ کچلی مینامد و فکر میکند آن عقل است. سببسازی ما بهوسیلهٔ فکرهای جامد و رفتن از یک مقصدی به مقصد دیگر در ذهن، این را ما عقل میدانیم. خب کسی که این کار را میکند و فعلاً قدرتش را ندارد میخواهد پنهان بکند، کسی که میخواهد نفاق بکند، تو کلاه را به او بده. کلاه را بده یعنی پوشیده نگه دار، فعلاً عیب نگیر. به آدمهای دیگر عیب نگیر، تو فقط دنبال زلف زیبای خودت باش. درست است؟
[شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] پس شما الآن میدانید بهعنوان انسان هم عقل دارید، هم عشق دارید، همهچیز دارید. حالا یکی رفته از یک جای دیگر جستوجو میکند شما از او تقلید نکنید، شما عشق را از درون خودتان پیدا کنید. یکی از موانع ما که بهوسیلهٔ جمع به ما تحمیل میشود و ما اجرا میکنیم و اثر میگذارد که اسمش تقلید است، همین رفتار جمع است. جمع، راه را گم کرده. فکر میکند منبع دردش نداشتن همانیدگیها است. پول تبرک است، اگر دست بزنی زیاد باشد، واقعاً حالِ آدم را خوب میکند. نه، وسایل میخرد البته، زندگی مادی آدم خوب میشود، ولی دردها را درمان نمیکند.
پس کسی که احتیاج به کلاه دارد و میخواهد کچلیاش را بپوشاند، میخواهد سرش را بخاراند و از این فکر به آن فکر برود، فاصلهٔ بین فکر را ببندد، شما با او کاری ندارید، پنهان بگذارید پنهان باشد. شما چهکار دارید به دیگران؟! مال خودتان، مهم است که خودتان را درست کنید.
از بعدِ ماجرایِ صفا صوفیانِ عشق
گیرند یکدگر را چون مستیان کنار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۱۷)
ببینید ما از بدو تولدِ بشر داریم ماجرا میکنیم. با هم ستیزه میکنیم، سر همهچیز با هم اختلاف داریم، چون با ذهن زندگی کردیم. جنگ کردیم، خرابکاری کردیم، کشت و کشتار کردیم. شاید الآن بتوانیم بیدار بشویم با مولانا. همینطور که صوفیان ماجرا میکنند پیشِ پیر و بعد همدیگر را بغل میکنند، ما هم پیشِ خداوند ماجرا کردیم. فهمیدیم که این ماجرا به درد نمیخورد، باید به صفا برسیم، به صفای او، به نابی او. نه؟ اگر دیگر به آن یک زندگی زنده شدیم، الآن همهمان میدانیم چارهای نداریم به آن یک زندگی که در همهٔ ما هست به آن زنده بشویم. همینکه به آن یک زندگی زنده شدیم، همدیگر را بغل میکنیم، اختلاف از بین میرود.
اینها میتواند در خانواده زود اتفاق بیفتد. زن و شوهر هر کدام روی خودش کار کند، میفهمد که دارد ماجرا میکند. دارد دعوا میکند که حق با من است و اصلاً بعد، آن موقع میخندد که حق با من است یعنی چه؟! اگر در این لحظه باید زندگی حرف بزند، در این لحظه صُنع باید باشد، اگر من حرف میزنم، زندگی حرف میزند، در تو زندگی گوش میکند، بعد در تو زندگی حرف میزند، در من هم زندگی گوش میکند، دیگر اختلاف ما نداریم که. و شما میگویید این کار خیلی سخت است. نه، سخت نیست. فقط باید تمرکزِ ما روی خودمان باشد و روی خودمان کار کنیم و بفهمیم که ماجرا به درد نمیخورد. با ماجرا ما میخواستیم به زندگی برسیم، با جنگ و دعوا. درست است؟
کُلَه کم جو، چو داری جعدِ فاخر
کُلَه بر آسمان انداز آخر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
جعد: موی پیچیده و تابدار
فاخر: گرانبها، نیکو
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کلاه را به آسمان انداختن یعنی شاد شدن. «کُلَه کم جو»، برای خودت کلاه اصلاً نجو، دنبالِ کلاه نگرد، چیزی نداری بپوشانی. تمام، تقریباً تمامِ فکرهای ژاژِ ما برای پوشاندن است، پوشاندن معایبمان. ما بهعنوان پندار کمال، یک تصویر ذهنی عالی درست کردیم که به همه آن را نشان میدهیم، میگوییم که ما کامل هستیم. دنبال کلاه میگردیم. عیبهایت را ببین، نشان بده. مثل آن داستانِ کسی نباش که شکمش گرسنه بود و سبیلش را چرب میکرد که من هم دارا هستم. نه، اقرار میکنیم من عیب دارم، من دنبال کلاه نمیگردم.
«کُلَه کم جو»، اصلاً کلاه نجو، برای اینکه دنبال «جعدِ فاخر» خودت باش. دنبال عقل کُلِّ خودت باش که از تو بروز کند و چون میتوانی با فضاگشایی به آن عقل برسی، به آن زیبایی برسی، پس کلاهت را برای شادی به آسمان بینداز. یعنی شادی کن، شادی کن که تو واقعاً عقل داری و میتوانی به عقل کُل وصل بشوی و این کلاه را بده به حتی به منذهنی خودت، بگذار حرفش را بزند، به حرفهایش گوش نده. درست است؟ بگذار کارهای خودش را بکند. یواشیواش این کوچک خواهد شد. امروز فهمیدیم که این ضعیف خواهد شد.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۱ 🔟6️⃣3️⃣
برنامه شماره ۱۰۶۳ گنج حضور
فایل صوتی - بخش سوم (پخش زنده)
/channel/GanjeHozourMessages
💠💠💠پایان بخش دوم💠💠💠
Читать полностью…
بسی گشتی در این گردابِ گردان
به سویِ جویِ رحمت رو بگردان
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
خیلی گشتیم در این گردابِ گردان و بهطور کلی اینهمه درد کشیدیم. عرض کردم، فکر کردیم که این غمهای ما بهخاطر نداشتن این همانیدگیها است. رفتیم در سوهای مختلف و گشتیم. هر سو که میرویم، درست مثل اینکه، چون فکرها عوض میشوند دیگر، درست مثل اینکه افتادیم در یک گردابی، هی میچرخانیم خودمان را، خودمان گِرد خودمان میگردیم.
پس «بسی گشتی در این گردابِ گردان»، مرکز ما این همانیدگیها هستند، دور خودمان میگردیم، اگر خلأ بود دور خداوند میگشتیم، «به سویِ جویِ رحمت رو بگردان». خب در این گردابِ گردان میگشتیم، چه آبی میخوردیم؟ آب همانیدگیها را، گیج شدیم در این گرداب. حالا شما، که زهر میخوردیم فکر میکردیم عسل است، ولی عسل نبود آن خوشیای که از همانیدگیها میگرفتیم، الآن میگوید تو اختیار داری فضا را باز کن، بهسوی جوی رحمت که از آنور میآید رو بگردان. مشخص است؟
همینکه ما فهمیدیم بابا ما بیعشق هستیم، گرفتاری ما از بیعشقی است، بیعشقی هم، یعنی شناسایی خود بهعنوان امتداد خداوند و وحدت مجدد با آن، این است که غمهای ما را از بین میبرد، این را اگر فهمیدیم الآن، دیگر به سوها نمیرویم، درنتیجه این از گردش میافتد.
اگر دیگر شما واقعاً درک کردید، گاهی اوقات میفهمیم درک نمیکنیم، که آیا دیگر من میدانم خوشبختی، پول را لازم دارم، خیلی هم زیاد میخواهم، ولی از آن نمیتوانم خوشبختی بگیرم. پس در آن سمت، همانیدگی را قطع کردم، شاخ را قطع کردم. و درنتیجه یواشیواش میبینم فضا باز میشود، جوی رحمت از مرکز من بهسوی من جاری است. [شکل ۹(افسانه منذهنی)] این حالتم را عوض کردم به فضاگشایی [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و از فضای گشودهشده جوی رحمت بهسوی من میآید.
چشمِ او ماندهست در جویِ روان
بیخبر از ذوقِ آبِ آسمان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۵)
اگر چشم کسی مانده در این فکرهای پشتسرهمِ همانیده، این جوی روان است. این از ذوق آبِ آسمانِ درون که با فضاگشایی بهاصطلاح میبینیم ما، از مزهٔ آن خبر ندارد. درست است؟ این بیت هم قبلاً داشتیم:
آبِ جان محبوس میبینم در این گردابِ تن
خاک را برمیکَنَم، تا ره کنم سویِ بِحار
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۰۷۳)
بِحار: جمعِ بحر، دریاها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آب جان ما محبوس بود، وقتی میگردیم این را من باید توسعه بدهم، آن را توسعه بدهم، آن را توسعه بدهم تا حالم خوب بشود، فهمیدیم که نه، اینطوری نیست. آب جان محبوس میشد در این گردابِ تن. گردابِ تن را ما با جستوجوی زندگی از چیزهای مختلف یعنی سوهای مختلف بهوجود میآوریم، خودمان بهوجود میآوریم.
اگر یواشیواش حرف بزنیم، گرداب بهوجود نمیآید، با تندتند حرف زدن توی گرداب میافتیم. پس بنابراین خاک را میکَنیم، یعنی فضاگشایی میکنیم، همانیدگیها را میکَنیم، در زیر این، دریا هست.
قطب آن باشد که گِردِ خود تَنَد
گَردشِ افلاک گِردِ او بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۴۵)
قطب: مرکز، قطبِ شمال، قطبِ جنوب، همچنین پیر و انسان کامل و دانایِ کُل که منظورِ نظرِ خداوند است.
گِرد: اطراف، پیرامون، دُور تا دُور
تنیدن: (مَجاز) دُور و برِ چیزی یا کسی گشتن، اظهار علاقه و توجه کردن به چیزی یا کسی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
قطب کیست؟ شما میتوانید قطب بشوید. اگر فضا را باز میکنید، میبینید که یواشیواش قطب شُدید، حول خودتان میگردید، یعنی حول زندگی میگردید. «قطب آن باشد که گِردِ خود تَنَد» و آن موقع خواهید دید که هرچه که ذهنتان میبیند، گِرد شما میگردد.
ما تا حالا گِرد چیزهای ذهنی میگشتیم، وقتی فضا باز شد، دور خودمان گشتیم و این آب حیات را، این مِی را از خداوند گرفتیم، شادی بیسبب را از او گرفتیم، عشق را از او گرفتیم، با او یکی شدیم، میبینیم آن موقع بعد از آن به هیچچیز از بیرون که ذهن نشان میدهد، احتیاج نداریم. شما آن موقع خوشیای که پولتان میدهد، خندهدار میشود، که میبینید آن خوشی، خوشی ذهن بود، اصلاً از ذهنتان رفته دیگر، به یادتان نمیآید.
🔟6️⃣3️⃣ ۲۸ 🔟6️⃣3️⃣
یعنی شما فضاگشایی بکنید، حتماً زندگی روی شما کار میکند، ولی یک پدیدهٔ شگفتانگیزی بهوجود نیامده که این ژاژ قطع بشود. میگوید گرچه که آتش سخت پنهان میتند، کارش را میکند، وقتی هم به جوش میآید حتی شما آتش را نمیبینید که، گرما را نمیبینید، میبینید فقط قلقل کرد. یعنی چه؟ این قلقل شما یعنی اظهار خداوند یا بیان خداوند از شما که بهصورت حال و قال است، حال و قال، حالِ خوب، شادی بیسبب، گرمای عشق و صنع، فکرهای جدید. میگوید این «مستانِ وصال» مستانِ وصال یعنی کسی که، مستی که وصل شده به خداوند، خداوند خودش را بهصورت حال و قال از او بیان میکند، ولی باید صبر کند.
همچنین اجزایِ مستانِ وصال
حامل از تِمثالهایِ حال و قال
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۱۰)
تِمثال: تصویر، صورت، شبیه، در اینجا مناسبِ معنی تجلّی است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس بنابراین یکدفعه شما میبینید که این ژاژ قطع شد و اِ صنع آمد، قال خوب، راهحل خوب، فکرهای خوب و حال خوب. ولی یک مدتی کم مانده بود شما ناامید بشوید بگویید آقا کو؟ خبری نیست. نه، خبری هست، صبر کن.
برای همین ما میدانیم که صبر و پرهیز خیلی مهم است. صبر. ما صبر باید بکنیم. عرض کردم شما مثل یک مستطیلی درنظر بگیرید که در این شبکهٔ مستطیلها هست، شما جایی هستید که آدمهای دیگر روی شما اثر میگذارند. و خود ما در کار روی خودمان اشتباه میکنیم، همیشه کار نمیکنیم. بعضی موقعها دیو ما را متقاعد میکند که ما کار کم بکنیم یا ناامید میکند، یک مدتی قطع میکنیم برای اینکه با ذهنمان میخواهیم پیشرفت ببینیم. اینها را شما بدانید، پس ادامه بدهید. ادامهٔ کار، صبر، پرهیز. ادامهٔ کار، صبر، پرهیز. بالاخره خواهید دید که خداوند خودش را بهصورت حال و قال در شما دارد بیان میکند و مثلِ همانطور که آب میجوشد، کفها را شما میبینید، کفهای حال و قال را در خودتان خواهید دید.
همیشه جریده هستید، با کسی نمیروید، تنها روی خودتان کار میکنید. اگر هم یک جایی، کلاسی جمع میشوید، دراینصورت آنجا فقط برای بیان یک چیزهایی بهطور عمومی هست. کار اصلی را شما تنها روی خودتان با فضاگشایی و تأمل انجام میدهید، جریده انجام میدهید. درست است؟ این دو بیت هم خیلی مهم است:
چونکه با شیخی، تو دور از زشتیای
روز و شب سَیّاری و در کشتیای
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۴۰)
در پناهِ جانِ جانبخشی تَوی
کشتیاندر خفتهای، ره میروی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۴۱)
تَوی: مقیم در جایی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تَوی یعنی مقیم در جایی، نشسته. به همان بیت مربوط است. میگوید «چون که با شیخی» اگر با مولانا هستی، ابیات را تکرار میکنی، این برنامه را گوش میکنی و ادامه میدهی، با شیخ هستی، از زشتی به دور هستی. این دو بیت خیلی مهم است. که شما با تکرار ابیات و گوش کردن به برنامه و تمرکز روی خود از زشتی قرینها و جهان بیرون خودتان را حفظ کنید و روز و شب حرکت میکنی. اگر شما این شعرها را میخوانی، روز و شب حرکت میکنی و در کشتی هستی و کشتی هم دارد میرود.
«در پناهِ جانِ جانبخشی تَوی» یعنی نشستهای، مقیم هستی در پناهِ، اگر فضاگشایی میکنی، در پناه خداوند، اگر مولانا را میخوانی و فضاگشایی میکنی، هر دو، هم در پناه مولانا هم در پناه زندگی. و خفتهای در کشتی تن، ولی راه میروی، داری پیشرفت میکنی، صبر کن.
نشسته میروی، این نیز نیکوست
اگر رویت در این رفتن سویِ اوست
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
میگوید توی کشتی نشستی، میروی. در دار فانی، در ذهن هستی، داری پیشرفت میکنی، میروی بهسوی خداوند، این هم خوب است، حالا در بیتهای بعدی میگوید پا شو عمل کن، با پایت بزن این محدودیت را بشکن. ولی حالا میگوید بنشین و بدان، بعضی چیزها را بدان. ابتدای غزل میگوید بدان، بعد میگوید عمل کن. «نشسته میروی این نیز نیکوست» اگر فضاگشایی میکنی و در این رفتن، رویت بهسوی او است. هر کسی با فضاگشایی میرود و با انقباض نمیرود، دارد پیشرفت میکند و میرود بهسوی خداوند.
و ما گفتیم این را در اول برنامه، الآن شما خوب است بدانید که غم شما از بیعشقی است. از این نیست که پول کم دارید یا کجا زندگی میکنید. یا هرچه که زندگی، بهاصطلاح هرچه که فکرهایتان میگوید منذهنیتان میگوید علتش این است. سببسازیهای منذهنی که دارد بیان میکند چرا شما غمگیناید، هیچکدام درست نیست. پس رویَت در این رفتن بهسوی زندگی است با فضاگشایی [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] یعنی این. صبر میکنید، پرهیز میکنید، ادامه میدهید، میروید بهسوی او.
🔟6️⃣3️⃣ ۲۶ 🔟6️⃣3️⃣
گر زنی در شاخ دستی، کِی هِلَد؟
هر کجا پیوند سازی، بِسْکُلَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹۱۵)
دست در چیزی زدن: آن را گرفتن، (مَجاز) به آن متوسل شدن
هِلَد: رها کند.
بِسْکُلَد: بشکافد، پاره کند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این بیت به بیت دوم [از غزل] مربوط است، که اگر یک شاخی را بگیری نمیگذارد، یعنی زندگی نمیگذارد. هر کجا ما پیوند میسازیم، میخواهد پیوند همانیدگی با بچهمان باشد، میخواهد با تنمان باشد میگُسَلَد.
متأسفانه در بیشتر اوقات آن چیزی که بهجای خداوند نشسته مورد حمله قرار میگیرد. من پیشنهاد میکنم ما با هیچ انسانی همانیده نشویم، ما زندگی آنها را خراب میکنیم، برای اینکه تصویر ذهنی آنها آمده در مرکز ما بهجای خداوند، خوب توجه کنید. «هر کجا پیوند سازی بِسْکُلَد». یعنی جدا میکند، چهکسی؟ زندگی.
دست در چیزی زدن: آن را گرفتن، به آن متوسل شدن. هِلَد: رها کند. بِسْکُلَد: بِشکافد، پاره کند.
نمیبینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون رَوی نارفته در گور
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
یعنی تو را که الآن منذهنی داری، نمیبینم که اینقدر زور داشته باشی که با منذهنی، رفتن از یک فکری به فکر دیگر، بتوانی از این گردون، از این گردونِ ذهن بپری به آن یکی گردون. اینجا که میگردی دور همانیدگیها بروی آن یکی گردونِ خداوند آنجا حول و حوش خداوند بگردی. میگوید منذهنی شما این زور را ندارد.
نمیبینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون رَوی نارفته در گور
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
اگر شروع نکنی این ژاژ را کم کردن و بهتدریج مردن به منذهنی، «نارفته در گور» یعنی نسبتبه منذهنی بمیری. باید یواشیواش به منذهنی بمیری یا یکدفعه بمیری که بتوانی به فضای یکتایی بپری. ولی اگر با منذهنی سعی کنی بروی نخواهی رفت. این منذهنی آن مردی و زور را ندارد. مردی یعنی جوانمردی. منذهنی این جوانمردی و این نیرو و قدرت را ندارد که یکدفعه بفهمد و عمل کند بگوید که من خودم را خودکشی کردم و تو بیا برو.
ما بهعنوان هشیاریِ ناظر باید این را بدانیم که با منذهنی نباید عمل کنیم. پس بنابراین هرچه که با منذهنی حرف میزنیم بهصورت ژاژ منذهنی را قوی میکنیم، این به نفع ما نیست. این خودش هم ژاژ است و کم میکند. شما که میگویید با منذهنی و تندتند حرف زدن و شدیدتر همانیده شدن با فکرهای خودم نمیتوانم پیش خداوند بروم، الآن فهمیدم که درد من بیعشقی است.
درد من کمپولی نیست، درد من تقصیر پدر و مادرم نیست، ژن پدر و مادرم نیست، درد من اوضاع نیست. درد من خودم هستم که فکر کردم میتوانم از همانیدگیها عشق بگیرم. حالا منذهنیام را گذاشتهام کنار الآن، میخواهم فضا را باز کنم و یواشیواش به منذهنی بمیرم و بپرم به گردونِ اصلی.
در «گردون رَوی» یعنی آسمان را باز کنی، بروی آنجا. پس اینها را میبینید دیگر، [شکل ۹(افسانه منذهنی)] این منذهنی زور ندارد و جوانمردی ندارد. تا زمانی که این کار میکند، ما دوباره مقصدپرست خواهیم شد، مقصودپرست نیستیم. باید فضا را باز کنیم [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] هرچه فضا گشودهتر میشود، هم به ژاژ هم به منذهنی، ما داریم میمیریم. که داریم به این گردون میرویم، گردونِ فضای گشودهشده.
بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید
در این عشق چو مُردید، همه روح پذیرید
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۶۳۶)
پس این بیت یعنی اینکه هِی لحظهبهلحظه بمیرید نسبتبه منذهنی. و وقتی میمیرید، در درونِ این فضای گشودهشده که اتحاد شما یا یکی بودن شما با زندگی است، دارید میمیرید. تمام این مردنها در این خلأ صورت میگیرد.
«بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید» در این عشق وقتی مُردید، تازه آن روح اصلیتان را خواهید دید. پس این منذهنی روحِ درست و حسابی ندارد، روح مخرّب دارد. من اصلیتان را درحالیکه میمیرید به منذهنی، خواهید دید.
درگذر از فضل و از جَلْدی و فن
کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠)
جَلْدی: چابکی، چالاکی
حَسَن: نیکو، خوب، زیبا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما میگویید که تا حالا فهمیدم این منذهنی بر من غلبه کرده بوده، من همهاش به مردم فضل میفروختم، دانش میفروختم، خودم را نشان میدادم، زرنگ بودم، جَلد بودم، حقًهبازی داشتم، تکنیک داشتم، سببسازیهای عجیب و غریبی میکردم، اینها را زرنگی میدانستم. گذاشتم همه را کنار. «درگذر».
🔟6️⃣3️⃣ ۲۴ 🔟6️⃣3️⃣
و وقتی شما فضا را باز میکنید سلام خداوند را میشنوید. سلام خداوند بهصورت برکتهای او میآید. از سلام حق سلامتیها و برکتها و گرمیها و عقل و همهچیز، نثار میشود. و این شخصی که فضا را باز کرده دلِ خوب دارد، میگیرد و به همه عالم پخش میکند، به انسانهای دیگر هم میدهد. الآن میگوید کسانی که دامنشان باز است این سلامتها را دارند جمع میکنند، این برکتها را دارند جمع میکنند. درست است؟
هر که را دامن درست است و مُعَدّ
آن نثارِ دل بدآن کس میرسد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۴)
مُعَدّ: آمادهشده، شمردهشده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دامنِ تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگِ فُجور
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۵)
فُجور: تبهکاری، گناه کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تا ندرَّد دامنت ز آن سنگها
تا بدانی نقد را از رنگها
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۶)
مُعَدّ یعنی آماده، آمادهشده. فُجور یعنی تبهکاری و گناه کردن. توجه میکنید؟ میگوید دل آن آلوده نیست. وقتی دل باز میشود، دل همینکه باز بشود ژاژ قطع میشود. اولاً صنع میآید به زندگی شما، عقل میآید، شادیِ بیسبب میآید. درست است؟ ولی فقط شما نیستید که از این استفاده میکنید، از شما مرتعش میشود به عالم، به انسانهای دیگر هم همینطور.
و هر کسی دامنش آماده است، دامنش آماده است پایین میگوید دامن ما آن «نیاز» و «حضور» است. که پایین میگوید، یکی دیگر هم اضافه میکند میگوید «صدق» هم هست. پس «نیاز و حضور و صدق» این درستیِ دامن است. هر کسی که دامنش را باز کرده مولانا از خداوند میگیرد به او میدهد، یا یک عاشقی از خداوند میگیرد کسی که آماده است به او میدهد. آمادگی مستلزم نیاز است. برای همین است که عرض میکنم کسی که دعا میکند، خودش باید نیازمند باشد. برای اینکه نیازمند باشد باید از دنیا بینیاز شده باشد.
با همین شعرها که امروز خواندیم که شما آمدید گفتید که این دردهایی که من الآن دارم، با منذهنی گفتید، یعنی با دید او گفتید، این بهخاطر این است که از طریق این همانیدگیها به جایی نرسیدیم. مثلاً پولم کم است، بدنم باید زیبا باشد، باید ورزش کنم نمیدانم به همه خوشگلیام را عرضه کنم که مردم خوششان بیاید از من و یا مثلاً به مقامی برسم، فلان مدرک را بگیرم، اینها را گفتید، غافل از اینکه این از بیعشقی است. بهخاطر دلِ بسته است، دلِ منقبض است، تا دلت باز نشود نمیشود. و تا زمانی که تو از آن چیزها اینها را جستوجو میکنی دل را منقبض میکنی، باز نخواهد شد. خودت داری میکنی، باید دامنت را آماده کنی.
هر که را دامن درست است و مُعَدّ
آن نثارِ دل بدآن کس میرسد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۴)
مُعَدّ: آمادهشده، شمردهشده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس آن کسی که عاشق است از آنور میگیرد و دلش محیط است، همهچیز را دربرگرفته، به کسی میدهد که دامنش درست است. دامن یعنی نیاز، پس دامن ما از نیاز. آیا واقعاً شما نیازمند کمک خداوند هستید؟ فهمیدهاید که باید کمک از او بیاید و باید با او یکی بشوی؟ این را فهمیدهاید؟ مطمئن هستید؟ صد درصد دیگر نمیگویید خوشبختی را از چیزها میخواهم، خوشبختی را از مردم میخواهم؟
نیاز موقعی است که میگویید من بینیاز هستم از این چیزها. نه که نمیخواهم ها! اینها را لازم دارم، پول را لازم دارم، ولی از آن دیگر فهمیدم خوشبختی نباید بخواهم و این باید حقیقی باشد. حضور یعنی فضاگشایی و صدق یعنی در این کار ابداً من دروغ نمیگویم، اگر یکی بیاید تظاهر نمیکنم، از کسی خجالت نمیکشم، میگویم من اینطوری هستم.
پس بنابراین در دامنت سنگ تبهکاری را نگذار. یعنی خاصیتهای منذهنی را نگذار که این دامنت دریده نشود. تا بدانی که در این لحظه «نقد» همین عشق است، که تو میخواهی، «رنگ» همان چیزهایی است که دنبالش رفتی فکر میکردی که اگر آنها را بهدست بیاوری مردم به تو عشق میدهند. بهدست هم آوردی مردم به تو عشق ندادند. فهمیدی الآن که عشق منبعش یک جای دیگر است.
سنگ پُر کردی تو دامن از جهان
هم ز سنگِ سیم و زر چون کودکان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۷)
از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود
دامنِ صدقت درید و، غم فزود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۸)
کِی نماید کودکان را سنگ، سنگ؟
تا نگیرد عقل، دامنْشان به چنگ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۹)
ساده است دیگر، میگوید تو همانیدگیها را پر کردی، درست است؟ دامنت را از همانیدگیها پر کردی، ببخشید. مانند کودکان، که سنگها را میریزند، خرده سنگها را، میگویند اینها سیم و زر است. ما هم سیم و زر را پر کردیم دامنمان و میگوییم که اینها زندگی است.
🔟6️⃣3️⃣ ۲۲ 🔟6️⃣3️⃣
برنامه شماره ۱۰۶۳ گنج حضور
فایل تصویری - بخش چهارم (پخش زنده)
/channel/GanjeHozourMessages
«زآن ز گرم و سرد بجْهی»، از دوییِ گرم و سردِ خودت که با منذهنی داری که میگوید از این خوشم میآید، از این خوشم نمیآید، این چیز را مولانا میگوید، این مثل اینکه غلط است من خوشم نمیآید، این خوب است برای اینکه این را بهکار میبرم بیزنِسم را رونق میدهد، آنطوری نیست؛ از دویی ذهن خواهی جهید و از دردهای ذهنی، از آتش جهنم ذهن.
گرم و سردش نوبهارِ زندگی است
مایهٔ صِدق و یقین و بندگی است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۷)
این سهتا هم از آن برکات مهم زندگی است، صدق، یقین و بندگی. بندگی: کسی که در حالت تسلیم به سر میبرد، فضا را باز میکند. و یقین در فضای گشودهشده است، باید یقین داشته باشی. صدق هم که میدانید راست بودن است و گفتیم از نشانههایش که شما بتوانید ثابت کنید صدق دارید واقعاً، استقامت است، بعضی موقعها پرهیزها است که شما دنبالش نمیروید. دیده نشدن است. هر کاری بکنند، حواست از روی خودت برداشته نمیشود. هر کاری بکنند، تو فضا را نمیبندی، استقامت میکنی، اینها چیست؟ نشانههای صدق است.
«گرم و سرد» این مولانا، یعنی حرفهای خوشآیندش و بدآیندش به منذهنی ما واقعاً «نوبهارِ زندگی است» که سبب ما یعنی سرمایه یا زیربنای صدق و یقین و بندگی ما است. پس میبینید که تکرار ابیات چقدر به حال ما مفید است.
زآن، کزو بُستانِ جانها زنده است
زین جواهر، بحرِ دل آکنده است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۸)
بر دلِ عاقل، هزاران غم بُوَد
گر ز باغِ دل، خِلالی کم بُوَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۹)
خِلال: چوبی نازک که با آن دندانها را پاک میکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید که برای اینکه از او است که، از باغِ دل است که «بُستانِ جانها زنده است». شما از فضای گشودهشده و دسترسی به انبار زندگی است که جان ما خوش میتواند زندگی کند. و از اینجور جواهرها «بحرِ دل» پُر است، یعنی ما نمیدانیم این فضا را که باز میکنیم، با ذهن که نمیتوانیم بفهمیم از آنجا چه میآید. بعضی چیزها را میشناسیم مثل شادی بیسبب، مثل صُنع، مثل آرامش، مثل هدایت، مثل قدرت، اینها یا هزارانتا چیز که نمیدانیم، در دریای دل پُر است از اینها. پس بنابراین ما میآییم به حرف مولانا گوش میکنیم ولو خوشمان نمیآید.
میگوید که یک کسی که عاقل است، یعنی عقل کل او را اداره میکند، بر دلش هزارانتا غم خواهد بود، خیلی محتاط است. اگر از این «باغِ دل» که باز کرده زندگی میکند، فضا باز شده، باغِ دل انعکاسش در جان ما، در زندگی بیرونی ما هم هست، دیده میشود، از این یک چوب کوچولو کم بشود، کلی غم به او دست میدهد. یعنی محتاط است و بسیار مراقب است که دل بسته نشود و باغِ دل خراب نشود.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۴ 🔟6️⃣3️⃣
بله، اجازه بدهید ما این را شروع کنیم.
تیتر
«در معنیِ این حدیث که اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ اِلیٰ آخِرِه»
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۶)
«در معنیِ این حدیث که» در پایین آوردهایم، که غنیمت شمارید سرمای بهار را. تیترِ قسمتی است که برایتان میخوانم. این حدیث این است که تیترِ این قسمت است. که در اینجا مولانا میخواهد بگوید که سرمای بهار همینطور که درختان و طبیعت را زنده میکند، ما را هم زنده میکند. منظورش از سرمای بهار شاید حرفهایی است که مولانا میزند، منذهنی ما خوشش نمیآید، سرمای بهار است. بهار بزرگان هستند، در این مورد مولانا، بعضی موقعها حرفهایی میزند که ما خوشمان نمیآید، ولی باید قبول کنیم و گرمایَش هم تأیید است.
«اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ وِ اجْتَنِبُوا بَرْدَ الْخَریفِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ.»
«غنیمت شمرید بادِ بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما. و بپرهیزید از سرمای خزانی که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما.»
🌴(حدیث)
میگوید «غنیمت شمرید بادِ بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما». پس بنابراین باد بهاری همانطوری که درختان را زنده میکند، ما را هم زنده میکند. «و بپرهیزید از سرمای خزانی»، و بعداً خواهیم دید که سرمای خزانی انرژیای است که از منهای ذهنی صادر میشود. «که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما». همینطور که درختان را خشک میکند سرمای خزانی، سرمایی که از، انرژیای که از منهای ذهنی صادر میشود، آدمهای دردمند صادر میشود، انسانها را میتواند خشک کند.
گفت پیغمبر ز سرمایِ بهار
تن مپوشانید یاران زینهار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۶)
ز آنکه با جانِ شما آن میکند
کآن بهاران با درختان میکند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۷)
لیک بگْریزید از سَردِ خزان
کآن کند کاو کرد با باغ و رَزان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۸)
کآن: که آن (که + آن)
کاو: که او (که + او)
رَزان: جمعِ رَز (درخت انگور) ولی غالباً به جای مفرد بهکار میرود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید حضرت رسول فرمود که از «سرمایِ بهار» تن را نپوشانید. عرض کردم ظاهرش سرمایی است که فصل بهار میآید نه فصل پاییز. و الآن خواهد گفت که سرمای بهار همین پیغامی است که از آدمهایی مثل مولانا میآید که به زندگی زنده شدهاند. پس پیغمبر میگوید فرموده که تنتان را نپوشانید، در معرض باد بهاری قرار بدهید حتماً. برای اینکه با جان شما آن کار را میکند که بهاران با درختان میکند، درختان را سبز میکند. پس بنابراین باد سردی که از مولانا میوزد، جان ما را زنده میکند.
اما میگوید بگریزید از سرمای خزان، برای اینکه با ما آن میکند، آن کار را میکند که با باغ میکند. رَزان یعنی جمعِ رَز، ولی غالباً بهجای مفرد بهکار میبرند. میدانید رَز یعنی باغ مُو، بعضی موقعها رَز را یا رَزان را بهجای باغ میگیرد. پس باغ شما را انرژیای که از منهای ذهنی صادر میشود که مثل باد خزان است، خشک میکند. میخواهد بگوید باد خزان، باد پاییز میدانید خشک میکند، باد اولِ بهار سبز میکند. یک، اولی که باد خزان است منهای ذهنی هستند، دردمند هستند. دومی آدمهایی مثل مولانا هستند.
راویان، این را به ظاهر بُردهاند
هم بر آن صورت، قناعت کردهاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۹)
بیخبر بودند از جان، آن گروه
کوه را دیده، ندیده کان به کوه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۰)
آن خزان، نزدِ خدا نَفْس و هواست
عقل و جان، عینِ بهارَست و بقاست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵۱)
میگوید آنهایی که اینها را تفسیر کردهاند، راویان «به ظاهر بُردهاند»، فکر کردند که همین باد بهار را میگوید و بهار را میگوید، خزان را میگوید. میگوید نه، منظورِ حضرت رسول یک چیز دیگر بوده، «هم بر آن صورت، قناعت کردهاند».
«بیخبر بودند از جان، آن گروه». کسانی که تفسیر کردند اینطوری این حدیث را، درست تفسیر میگوید نکردند، ایشان میگویند. برای اینکه ظاهر را دیدهاند، جمله را دیدهاند، مثل کوه است، اما جان را در آن ندیدهاند.
همین که آدم کوه را ببیند، معدن را در آن نبیند. معدنِ طلا هست. میگوید در این عبارت معدنِ طلا هست، به ظاهر نباید بُرد. و همین که تفسیرش همین است که باد سرد بهاری همین مولانا است، بزرگان هستند. بعضی موقعها چرا سرد است؟ برای اینکه خوشمان نمیآید، منذهنی ما خوشش نمیآید، درنتیجه میگذاریم میرویم، بدمان میآید، به ناموسمان برمیخورد.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۲ 🔟6️⃣3️⃣
اجازه بدهید راجعبه این بیت چندتا مطلب را نشان بدهم به شما.
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
که توضیح دادم. بعد آن موقع به اینها نگاه کنید:
♦️حقیقت ⬅️ شکلِ تغییریافته
[جدول نکاتِ مُستَحیلهٔ حقیقت] قسمت «حقیقت» و منِ اصلی. و این طرف، طرف چپ «شکلِ تغییریافته» است.
🔹هدایت زندگی ⬅️ گرفتن هدایت از چیزهای بیرونی
همینطوری که جدول نشان میدهد، در طرف راست است «هدایت زندگی» در قسمت منِ اصلی، و در منذهنی در حالت تغییرشکلیافته «گرفتن هدایت از چیزهای بیرونی».
یعنی هدایت ما میافتد دست خشم ما و ترس ما و همانیدگیها. داریم راجعبه چه صحبت میکنیم؟ راجعبه این صحبت میکنیم که وقتی از حالت اَلَست دگرگون شدیم به منذهنی، چه الگوهایی را پذیرفتیم که بهنظر ما صحیح میآید و غلط است. درست است؟ «هدایت» همیشه مال زندگی است.
🔹دیدن عیب در خود ⬅️ دیدن عیب دیگران
«دیدن عیب خود». وقتی فضا را باز میکنیم از جنس زندگی هستیم، عیب خودمان را میبینیم. در این یکی، در حالت مُستَحیله عیب دیگران را میبینیم. شما ببینید عیب دیگران را میبینید یا عیب خودتان؟
🔹گرفتن ارزش از ذات زندگی ⬅️ قرض گرفتن ارزش از جهاتِ بیرونی
«گرفتن ارزش از ذات زندگی»، که امروز گفتیم منِ اصلی ما میکند. «قرض گرفتن ارزش از جهان بیرونی». کدام یکی است مال شما؟
🔹عشق ⬅️ گرفتنِ هیجانات به جای عشق
در اینجا «عشق» است، «گرفتن هیجانات بهجای عشق». ما فهمیدیم الآن که علت اینکه ما غمگین هستیم و غم داریم از بیعشقی است، وصل به خداوند نیستیم. این یکی میگوید نه ما باید هیجانات خوبی ایجاد کنیم، بخندیم، جوک بگوییم یا مثلاً به همانیدگیها نگاه کنیم خوشحال بشویم، یعنی منذهنیمان را خوشحال کنیم.
🔹ناظر ذهن و شاهد بودن ⬅️ گم شدن در فکر
در این یکی، یعنی حقیقت، «ناظر ذهن و شاهد بودن» است. این یکی «گم شدن در فکر» است.
🔹گرمای عشق ⬅️ حال کردن با حالِ خوبِ منذهنی
در حالت منِ حقیقی «گرمای عشق» است. بعد در این یکی، «حال کردن با حالِ خوبِ منذهنی» است. دنبال خوب کردن حال منذهنیمان هستیم.
🔹صُنع و آفریدگاری زندگی، خلاقیت ⬅️ سببسازی
در این یکی که منِ اصلی است «صُنع» هست، «آفریدگاری زندگی، خلاقیت». در این یکی «سببسازی» هست. منذهنی سببسازی میکند براساس باورهای جامد و پوسیده.
🔹حضور در این لحظهٔ ابدی ⬅️ رفتن به گذشته یا آینده
و در حالت منِ حقیقی، دگرگوننشده، «حضور در این لحظهٔ ابدی» است، یعنی در این لحظه ما حاضر هستیم. در این یکی «رفتن به گذشته و آینده» است.
🔹تازهبهتازه زندگی کردن ⬅️ رفتن به داستانِ ذهن
«تازهبهتازه زندگی کردن» است در حقیقتِ زندگی، در منِ اصلی. بعد در آن یکی رفتن به داستان زندگی است، داستانی که ذهن درست کرده. مردم یک داستانی درست کردند با داستان همانیده شدند و داستان را ادامه میدهند و میخواهند آینده را بهتر کنند، در آینده به نتیجه و ثمر برسند.
🔹یادگیری ⬅️ ملامت کردن
در حالت منِ اصلی وقتی اشتباه میکنیم باید یاد بگیریم. در این یکی، در منذهنی ما شروع میکنیم به ملامت کردن.
🔹تعهد به قوانین زندگی ⬅️ تعهد به منذهنی و باورهایش
و یکی دیگر هست. در حالت حقیقی، منِ اصلی، «تعهد به قوانین زندگی» داریم. در این یکی «تعهد به منذهنی و باورهایش» داریم یا سببسازیاش داریم که ژاژ است.
🔹کوثر و فراوانیاندیش بودن ⬅️ کمیابیاندیشی
در این یکی در حالت حقیقت، «کوثر و فراوانیاندیش بودن» است. در آن یکی «کمیابیاندیشی» است که امروز توضیح دادم.
🔹فضاگشایی و انبساط ⬅️ فضابندی و انقباض
در حالت منِ اصلی «فضاگشایی و انبساط» است. در این یکی «فضابندی و انقباض» است در منذهنی.
🔹زندگی خواستن از مرکز عدم ⬅️ زندگی خواستن از چیزها
در حالت حقیقت، «زندگی خواستن از مرکز عدم» است یا خداوند است. در این یکی در منذهنی «زندگی خواستن از چیزها» است.
🔹حس امنیت ⬅️ ترس و ناامنی
در منِ حقیقی «حس امنیت» وجود دارد که از زندگی میآید، از خداوند میآید. در این یکی «ترس و ناامنی» است که از منذهنی بلند میشود.
🔹قدرت و توانایی ⬅️ ناتوانی و ضعف
در حالت حقیقی «قدرت و توانایی» است. در آن یکی «ناتوانی و ضعف» است در مقابل.
🔹برخورداری از راه حل ⬅️ بیچارگی و زبونی
در حالت منِ اصلی «برخورداری از راهحل» است. هر لحظه میتوانیم با صُنع به راهحل دسترسی پیدا کنیم. و در این یکی، «بیچارگی و زبونی» و سعی کردن به حل مسائل برحسب منذهنی است که امکان ندارد.
🔟6️⃣3️⃣ ۴۰ 🔟6️⃣3️⃣
خویش را از رهروان کمتر شُمَر
تو حریفِ رهزنانی، گُه مخَور
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۵)
داریم به منذهنی خودمان میگوییم، حالا مؤدبانه میگوییم. و البته آثارش را نشان میدهیم به او، میگوییم ای منذهنی من، ببین اینها را تو خراب کردی، شما از روی طمع رفتی از چیزها زندگی بخواهی و این غلط بوده. زندگی من در عشق بوده، در خداوند بوده، تو نمیتوانستی ببینی. فهمیدی؟ تو خودت را از رهروان میشماری ای منذهنی من؟ نه، نشمار، تو نمیتوانی از رهروان راه خدا باشی. اتفاقاً آن بیت که بعضی جاها هست میگوید «تو حریف رَهریانی، گُه مخَور»، یعنی تو از جنس کسانی هستند که توی راه کثافت کردهاند، راه من را تو کثیف کردی، راه دیگران را هم کثیف کردی، حرف نزن. به خودمان میگوییم، داریم با غولمان با توجیه حرف میزنیم. و
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷)
انقباض: دلتنگی و گرفتگی
مختارِ مطلق: در اینجا خداوند است.
مختار: صاحباختیار
مطلق: کامل، تمام، بهدور از نقص و محدودیت و استثنا و قید و بند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به منذهنیمان میگوییم نگاه کن تو همهاش منقبض میشوی، امر خداوند این است که من منبسط بشوم. تو عقل جزوی هستی که مختار مطلق کردی خودت را. تو چرا نمیگذاری من عقل کل را بگیرم و از آن استفاده کنم؟ تو عقل خودت را به من تحمیل کردی و این درست نیست! هم تو میمیری هم من ها! تو داری من را میکُشی! دارم با منذهنیام صحبت میکنم.
چرا الزامِ اویی؟ چیست سکته؟
جوابش گو، که مقلوب است نکته
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
سکته: درنگ، وقفه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«چرا الزامِ اویی؟» چرا تو مُلزم هستی که حرفهای منذهنیات را قبول کنی، راه او را بروی؟ چرا این لحظه منذهنی تو تصمیم بگیرد و شما فضاگشایی نکنید که زندگی به شما بگوید چهکار کنید؟
منذهنی براساس نیازهای روانشناختی ایجاب میکند شما این کار را بکنی، آن کار را بکنی، همه غلط است. بعد براساس نیازهای روانشناختی سببسازی میکند. خب ببین فلانی این گردنبند را خریده اینقدر قیمتش است، من باید یکی را بخرم که دو برابر قیمت، که به او نشان بدهم که من از او بهترم. اینها الزام منذهنی است، سببسازیاش است. راست میگوید دیگر، ما خودمان را نشان بدهیم بالاخره، ما بهتر از آنها هستیم. چون مقایسه هم جزوش است.
منذهنی الگوهای خودش را دارد، این طرف هم الگوهای دیگری هست. درنتیجه در سببسازی از آن چیزهایی که قبلاً به شما قبولانده، از آنها استفاده میکند و شما قبول میکنید. مگر نباید ما مقایسه کنیم؟! منذهنی شما میگوید. بله باید مقایسه کنیم. نباید مگر بهتر باشیم؟ نباید اعتبار مگر از جهان قرض کنیم؟ خب این گردنبند هم از جهان داریم قرض میکنیم. شما بیا یک چیزی بخر که وقتی آنها میبینند دهانشان باز بماند بگویند ما بهتریم، ارزش داریم. خب این ارزشهای زندگی رفت.
حالا شما فضا را باز کردید میگویید بابا جان برو دنبال کارت، من مُلزم نیستم به حرفهای تو گوش بدهم. من الگوی مقایسه را دوست ندارم، اصلاً قبول ندارم دیگر، برای اینکه اصلاً من از جنس مقایسه نیستم. من الآن فضا را باز کردم به خداوند زنده شدم، او از طریق سببسازی کار نمیکند، اصلاً اجازه نمیدهد من سببسازی کنم، او باید، میخواهد صُنعش را من قبول کنم. او اجازه نمیدهد من قضاوت کنم، من باید قضا و کُنْفَکانِ او را قبول کنم. اصلاً اجازه نمیدهد که من بگویم این بد است این خوب است، او میگوید من هر کاری دلم میخواهد میکنم، که همین «یَفْعَل ما یَشا» است.
دردها را تو ایجاد کردی، من باید از این دردها که میپذیرم، از آنجا راهحل او باید به من بدهد. تو اصلاً همهاش درد میسازی، گرفتاری ایجاد میکنی، بابا بیا برو! دیگر نمیخواهم، من مُلزم نیستم حرفهای تو را قبول کنم، حرفهای تو ژاژ بوده، شناسایی کردم.
«چرا الزامِ اویی؟»، این بیحرکتی، این وقفه، هیچچیز نمیگویی، حرکت نمیکنی، چرا؟ «جوابش گو»، بگو نه، فضا را باز کن، بگو من حرفهای تو را قبول ندارم ژاژ است، که نکته را برعکس میگویی تو. هر حرفی میزنی ای منذهنی من، برعکسش درست است.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۸ 🔟6️⃣3️⃣
گردنِ خر گیر و سویِ راه کَش
سویِ رَهبانان و رَهدانانِ خَوش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۱)
یعنی این خرِ منذهنی را الآن بگیریم ما، بکشیم بهسوی راه، بگوییم شما تا حالا بیراهه بودی، رفتی چیزهای بد یاد گرفتی، بیا بهسوی مولانا که هم رَهدان است، هم رَهبان است. رَهبان یعنی نگهبانِ راه. برای همین است که اگر شما شروع کنید، ولو اینکه خر قبول نمیکند، این خر بهراحتی زیر نفوذ شما بهعنوان من اصلی درنخواهد آمد بهعنوان هشیاری. درست است؟ باید عمل کنید، اینجا جایِ عمل است.
گر ندانی ره، هر آنچه خر بخواست
عکسِ آن کن، خود بُوَد آن راهِ راست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۵)
اگر راه را نمیشناسی، چون هنوز منذهنی هستی، هرچه منذهنیات میخواهد عکس آن را بکن که آن راه راست میشود. یعنی هر حرفی که ما بهوسیلهٔ منذهنیمان میزنیم ژاژ است، واقعاً عکسش درست است. اینها را ما نمیدانستیم دیگر، نه؟
شد خرِ نَفْسِ تو، بر میخیش بند
چند بگریزد ز کار و بار چند؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۲۹)
شد: رفت.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
رفت، خرِ نَفْس ما رفته، دارد هر کاری که دلش میخواهد میکند. شما به او بگو چه کسی گفته شما این حرفها را بزنی؟ هر حرفی دلت میخواهد میزنی. هِی عیب میبینی، عیب میگیری، میگویی، غیبت میکنی، حرفهای کمیابی میزنی، بُخل میورزی، حسادت میکنی، نگران میشوی، میترسی. چه کسی گفته شما این کارها را بکنید؟ وِل نکنید خر را هر کاری میخواهد بکند. دارد میگوید شد، یعنی رفت، رفت برو بگیر، ببند به میخطویله، میخطویلهاش همین فضاگشایی است، فضا را باز کن، ناظر باش. چقدر بگریزد از کار و بار؟ بکِش زیرِ کار. و اتفاقاً میگوید:
اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تخلّف دیدهای، در روی او مال
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
اگر فضا را باز کردی و متوجه شدی که قالِ خداوند را میگویی، ولی این رفت سببسازی، میخواهد بگوید تو اشتباه میکنی، اگر منذهنی تو حرف زد، درحالیکه خداوند دارد حرف میزند، به او بگو تخلُّف نکن، حرف نزن و گناهش را بر رویش بمال، به رویَش دربمال، به آن بگو، خجالت نکش، نترس. ما داریم با منذهنی خودمان صحبت میکنیم، نه با دیگران.
«اگر دُوران»، میتوانستیم «دوران» هم بخوانیم. دوران یعنی آن کسانی که از خداوند دور هستند، در منذهنی هستند. حالا میخوانیم دُوران، دُوران. «اگر دُوران» دُوران در اینجا یعنی ذهن و چرخش ما برحسب همانیدگیها، سببسازی ذهن ما با آن باورهای کهنهٔ جامد و پوسیده که بیشتر اوقات واقعاً حالت داگما (عقاید تعصبآمیز: dogma) دارند. یعنی یک باوری که قابل تعویض نیست از نظر ما، و ما براساس آنها سببسازی میکنیم، خانهمان را ویران میکنیم.
اگر آنطوری منذهنی، این خر رفت دلیل آورد، درحالیکه فضا گشوده شده زندگی دارد حرف میزند، بگو من مگر نگفته بودم حرف نزن، تو باز هم خلاف کردی؟ تو باز هم حرف زدی؟ تو باز هم ژاژ گفتی؟ به رویش بیاور و به آن بگو حرف نزند.
بله، این [شکل ۹(افسانه منذهنی)] همینکه ول کنی میخواهد دلیل بیاورد. دلیل همین سببسازیهای ذهن است. پس شما سببسازیهای ذهنت را عقیم کن. شما حالتان خراب است؟ از خودت، از منذهنیات میپرسد که چرا حالت خراب است؟ نمیگوید من کردم که، میگوید همسرت کرده، میگوید فلان حرف را زده به من برخورده. ولی شما نمیفهمید که یا نمیبینید که این پندار کمال دارد، ناموس دارد، مقدار زیادی درد، پشتوانۀ این کارها کرده. درست است؟
مانع آید از سخنهایِ مهم
انبیا بُردند امرِ فَاسْتَقِمْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۸)
فَاسْتَقِم: پس راست و مستقیم باش، ثابتقدم باش.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این منذهنی سببسازی میکند، ما را میکشاند، چون ما هم به آن سببسازیها عادت داریم، حرفهایش را باور کردیم قبلاً، احتمال دارد دوباره سببسازیهایی بکند ما را بکشاند و ما از سخنهای مهمی که زندگی میخواهد بزند بازبمانیم. چه منذهنی ما باشد، چه منذهنی مردم باشد، میآیند ما را از سخنهای مهمی که خداوند میخواهد از طریق ما بزند بازمیدارند.
منتها انبیا یک امر بردند و آن «فَاسْتَقِم» بود. فَاسْتَقِم یعنی راست و مستقیم باش، مخصوصاً ثابتقدم باش، صبر کن، مواظب باش، پرهیز کن، حواست به خودت باشد. یکی از مصادیق این «فَاسْتَقِم» یعنی استقامت کن، همین تمرکز روی خود است. واقعاً این «فَاسْتَقِم» یعنی استقامت کن.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۶ 🔟6️⃣3️⃣
تاجِ کَرَّمْناست بر فرقِ سَرَت
طُوقِ اَعْطَیناکَ آویزِ بَرَت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۴)
طُوق: گردنبند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
برای چه میگوید؟ برای اینکه این دوتا خیلی مهم است که تو من را بیاور به مرکزت، فراوانی من را داشته باش، صُنع من را هم داشته باش، ذهن تو ساده میشود و تبدیل به ابزار خلاقیت میشود، تو الآن از ذهنت بد استفاده میکنی. تو از ذهنت استفاده میکنی به تو بگوید که به من شادی بده، هویت بده، من کی هستم؟ ذهن به تو نمیتواند بگوید کی هستی. بالاخره فوقش میگوید تو فلان نقش را داری، تو معلم هستی، تو استاد هستی، تو پدر هستی، تو مادر هستی، فوقش اینها را میگوید دیگر. اینها که تو نیستی، اینها نقش است.
ذهن اصلاً اصلِ شما را نمیشناسد. بعد آن موقع یک غلط استفاده کردن هم میگوییم تو سببسازی کن با فکرهای جامدِ همانیده، بعد آن موقع راهحل مسائل را که خودت درست کردی به من بگو. گفت اینکه نمیشود که، غلط است این. مگر میشود منذهنی مسئله درست کرده راهحلش را به شما بگوید؟ نه. پس معلوم میشود شما از ذهنتان غلط استفاده میکنید.
شما به خودتان میگویید من باید درست استفاده کنم. این ذهن برای این درست نشده که برای من مسئله بسازد، مسئله حل کند. آخر شما فکر کنید انسان برای این آمده که مسئله بسازد مسئله حل کند، جنگ کند هی صلح بهوجود بیاورد، هی دوباره جنگ کند صلح بهوجود بیاورد. برای این آفریده شده؟ فکر نمیکنید این خیلی سبک است؟ خداوند همچون چیزی در نظر نداشته، پس ما یک اشتباهی داریم میکنیم. درست است، اشتباه میکنیم، همان دیدهای غلطِ «نکتهٔ مُستَحیله» است که مولانا میگوید.
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
روی این بیت صحبت خواهد شد، حالا بعداً انشاءالله شما هم انشا بنویسید. بله، خودتان انشا مینویسید متوجه میشوید.
خلق را طاق و طُرُم عاریّتیست
امر را طاق و طُرُم ماهیّتیست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۰٣)
طاق و طُرُم: جلال و شکوهِ ظاهری
عاریّتی: قرضی
ماهیّتی: ذاتی
➖➖➖➖➖➖➖➖
از پیِ طاق و طُرُم، خواری کَشند
بر امیدِ عِزّ، در خواری خَوشند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۰۴)
منهای ذهنی جلال و شکوه و عشق و راهحلها را از جهان قرض میگیرند. اما کسی که خودش را امر خدا میداند، از جنس زندگی است، طاق و طُرُمش، همهچیزش از ماهیتش میآید، وصل میشود به زندگی، ماهیتش اینها را دارد. پس شما از جهان ارزش قرض نمیکنید.
اما آن کسی که از جهان ارزش قرض میکند، یک طلا میاندازد، نمیدانم یک ماشین خیلی گرانقیمت میخرد که مثلاً به او عشق بدهد، مسائلش را حل کند، ارزش بدهد. ارزش بهخاطر ماهیتش است، ماهیتش باید بروز کند.
شما نمیتوانید ماهیت را پنهان کنید بعد یک اتومبیل گرانقیمت بگویید مال من است آهای مردم، ببینید این اصلاً کسی ندارد، فقط من دارم. بهنظر منهای ذهنی میآید که خوشا به حالش که همچون چیزهایی دارد، عجب جایی زندگی میکند، چقدر پول دارد. شما بگویید بَدها به حالش، برای اینکه او در آن راه خیلیخیلی افراط کرده، نمیتواند حالش را درست کند. خیلی از آدمها که شما فکر میکنید حالشان خیلی خوب است، حالشان خیلی بد است.
اینها خیلی زیاد از جهان قرض کردهاند و به آن ارزشهایی که از جهان قرض کردهاند افتخار میکنند و آنها را افتخار میدانند، نه ماهیت اصلیشان را، نه عشق را. شاید شما هم آن اشتباه را کردید. وقتی پدر و مادرتان عشق ندادند، دنبال عشق میگشتید، به چه چیزهایی رو کردید؟ کجاها رفتید؟ عشق پیدا کردید؟ نه، نکردید.
«امر را طاق و طُرُم ماهیّتیست»، منهای ذهنی بهخاطر ارزشهای اینجهانی که به خودشان اضافه کنند، باارزش بشوند، خواری میکشند، ذلیل میکنند خودشان را و به امید اینکه یک روزی به بزرگی برسند از طریق اضافه کردن این چیزها، در خواری و ترس و گرفتاری الآن خوش هستند. خب هی داریم گرفتاریم، خواری میکشیم، بدبختیم، بالاخره به آن مقصد که رسیدیم خوشحال خواهیم شد. همچو چیزی نیست.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۴ 🔟6️⃣3️⃣
گفت این مردی و زور را این منذهنی ندارد که برود به آسمان. این عقل ندارد، ولی شما اگر دیدید بهعنوان انسان که فضا را باز کرده یکی از شاخها را بریدند، میفهمی که شاخهای دیگر را هم خواهد برید زندگی. پس دشمنِ خودت باش، منذهنی خودت باش، یارِ آن کسی که شما را میکُشد. درست است؟ [شکل ۹(افسانه منذهنی)] ولی این دنبال کلاه است این افسانهٔ منذهنی، ما در ذهن. ما فهمیدیم که کلاه لازم نداریم، [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] فضا باز شد و فضا هرچه بازتر میشود، ما میبینیم شادتر میشویم، به آن چیزی که گم کرده بودیم، میرسیم.
الآن درست فکر میکنیم، میفهمیم که این عشق غایب بوده، پولمان کم نبوده، هیچ اشکالی نداشتیم، فقط این عشق کم بوده. توجه کنید شما چیزی کم ندارید، خودتان را معیوب ندانید، کلاهتان را بیندازید هوا از شادی. چرا؟ برای اینکه آن چیزی که باید داشته باشید که امتداد خدا بودن است، زندگی بودن است، عاقل بودن است، از جنس اَلَست بودن است، شادی بیسبب داشتن است، همهٔ اینها را دارید.
منتها ما میگوییم آقا، خب آدم باید دارا باشد، من اینقدر پول ندارم حالا یک کلاهی بده بگذارم، مردم نفهمند. نه، اگر یکی میخواهد این کار را بکند و ضعیف است، بگذار بکند، تو از او تقلید نکن. ولی این واقعاً لازم نیست، چون آن چیزی را که مهم است داری تو. توجه میکنید؟
«کُلَه کم جو، چو داری جعدِ فاخر» اگر همهچیز داری، ما با سببسازیهای منذهنی میگوییم که این را ندارم، از این کم دارم، این ناقص بودن است، این بیارزش بودن است که شخص «طاق و طُرُنب» را از جهان قرض میکند. اتفاقاً الآن به آن شعر میرسیم. شما ارزش از جهان قرض میکنید تا مگر ناقص نباشید. اصلاً اینطوری فکر کنید شما ناقص نیستید، «جعدِ فاخر» را دارید شما، آن موی زیبا را دارید، موی پیچ در پیچِ زیبا را که معادل عقل است، معادل صُنع است و زیبایی میتوانید بیافرینید. و این بیت الآن سؤال میکند از شما.
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دنیا، حالا نکتهٔ مُستَحیله، مُستَحیل، البته مُستَحیله مونث مُستَحیل است، یعنی دگرگونشده. ما بهعنوان من اصلی، امتداد خداوند، دگرگون شدیم، واژهاش استحاله است، دگرگون شدیم به منذهنی. منذهنی یک تصویر ذهنی است [شکل ۹(افسانه منذهنی)] که دراثر گذشتن ما از این همانیدگیها درست میشود. یک باشندهٔ پویا است که هی کوچک میشود، بزرگ میشود، از آن تعریف میکنند بزرگ میشود، توهین میکنند کوچک میشود، خوشحال میشود با زیاد شدن همانیدگیها و غمگین میشود با کم شدنشان.
این منذهنی «نکتهٔ مُستَحیله» است. یعنی یک پدیدهای است که درست شده و دنیا درست کرده. میگوید چرا این دنیا با این تغییر شکلِ تو که تو تغییر شکل دادی، الآن نمیدانی کی بودی. مثلاً تو فراوانیاندیش بودی، الآن شدی کمیابیاندیش، خسیس. واقعاً خِسّت ذات اصلی تو است؟ ذات اصلی تو کوثر است. میگوید ما کوثر را به تو عطا کردیم. در آنجا صنع داری، عقل کُل را داری، در اینجا عقل جزوی منذهنی را داری با سببسازیِ غلط. درست است؟
بنابراین حالا مثالهایی هم از این خواهیم زد که وقتی من اصلی هستی چهجوری هستی، ولی این «نکتهٔ مُستَحیله» منذهنی هستی چهجوری هستی. ولی شما الآن بدانید این منذهنی، دگرگونشدهٔ من اصلی ما است و شما باید بدانید که آنجا چهجوری است، دگرگون نشده چهجوری است، دگرگون شده چهجوری است و شما ببینید وقتی دگرگون شدید، خودتان را منذهنی میدانید، غلط فکر میکنید.
سببسازیها توخالی است. اینکه شما میگویید من غمگین هستم بهخاطر کمپولیام است، تقصیر همسرم است، تقصیر فلانی است، اینها همه غلط است. بهخاطر انقباض شما است که از عشق خودتان را محروم میکنید، از رحمت اندر رحمتِ ایزدی محروم میکنید. آن موقع صُنع و این میگوید شما حرف نزنید من حرف بزنم و حقیقت را من بگویم که چهجوری است، ما خاموش نمیشویم و غلط میبینیم. غلطبینی و غلط اندیشیدن و غلط عمل کردن، زندگی ما را خراب کرده، نمیدانیم ما، ما سببسازیهای بیجا میکنیم.
پس با دید «نکتهٔ مُستَحیله» و اندیشههای آن و سببسازیهای آن و عمل کردن آن ما زندگیمان را خراب کردیم، ولی از ما بپرسند که چرا زندگیات خراب شده؟ میگوییم او کرده به این دلیل. آن دلیل غلط است. چرا ما فریب یک چیز دگرگونشده را بخوریم؟ یعنی باید بگویید ما آنجا اینطوری بودیم، الآن اینجوری شدیم، پس این غلط است. وقتی غلطتان را دیدید میتوانید تصحیح کنید.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۲ 🔟6️⃣3️⃣
همینطور که عرض کردم خدمتتان برای اینکه بتوانید واقعاً این مطالب را یاد بگیرید و عمل کنید، لازم است که تمام برنامه را گوش بدهید. تمام ابیات را بخوانید و تأمل کنید، عجله نکنید. کلِ برنامه یک طرحی دارد که اگر فقط قسمتی از آن را گوش کنید عمل نمیکند، زحمتتان هدر میرود. یک پیشنهادی هم من دارم، اگر به این برنامه گوش میکنید و از آن استفاده میکنید، یعنی با مولانا کار میکنید، دیگر به مکاتب دیگر رو نکنید، برای اینکه توجهتان رقیق میشود و پیشرفتتان کُند میشود یا پیشرفتتان ممکن است متوقف بشود. همین برنامه کافی است، همین ابیات کافی است. اگر شما این ابیات را بخوانید و تأمل کنید، خواهید دید که پیشرفتتان حتمی است و انرژیتان هم تلف نمیشود. همینطور که متوجه شدید، در اول برنامه و در بیت اول مولانا میگفت بدان.
چو بربندند ناگاهت زنخدان
همه کارِ جهان آنجا زنخ دان
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
زنخ: چانه، [مجاز] بیهوده، لاف
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی بدان. الآن پس از چند بیت مولانا میگوید عمل کن، یک کاری بکن و از اینجا شروع میشود، «بزن پایی بر این پابندِ عالم»، البته از بیت قبل شروع شده، «که تا دست از تَبَرُّک بر تو مالم». میگوید تو مبارک نیستی بهخاطر این منذهنی. تو بیا یک پایی به این پابند بکوب، لهش کن، همین منذهنی را. چیزی که تو را پابند کرده و وابسته کرده به این عالَم، همین همانیدگیها هستند. [شکل ۹(افسانه منذهنی)] میگوید با یک حرکتِ سریع میتوانی این را باز کنی از خودت بیندازی. «بزن پایی بر این پابندِ عالم» که پای تو را بسته توی عالم، نگه داشته و که تو نشستهای در این عالم، در این ذهن، پس بلند شو حرکت کن.
بزن پایی بر این پابندِ عالم
که تا دست از تَبَرُّک بر تو مالم
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
تَبَرُّک: برکت یافتن، خوشیُمنی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ این تو را نامتبرک کرده. [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] اگر شما این پابند را بیندازی، مرکزت عدم میشود، از جنس زندگی میشوی و من میآیم دستم را بهعنوان تبرک بر تو میمالم که من هم بتوانم متبرک بشوم. ولی تو تا زمانی که این پابند را در مرکزت داری [شکل ۹(افسانه منذهنی)] و بهعنوان تبرک میروی به چیزهای مادی دست میزنی، توی ذهنت میگویی اینها متبرک هستند. نه، متبرک تو هستی. علت اینکه متبرک نیستی، همین عالمِ آلوده است، منذهنیِ آلوده است. تو یک حرکتی کن این را از خودت بینداز.
[شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] پس همینکه مرکز عدم میشود، فضا گشوده میشود، ما مبارک میشویم و مبارک ما هستیم، نه چیزها. مبارک درواقع ما خودمان بهعنوان انسان هستیم وقتی فضا باز میشود از جنس زندگی میشویم.
تو را زلفیست بِهْ از مشک و عنبر
تو دِه کَل را کلاهی ای برادر
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
کَل: کچل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس ما بهعنوان انسان، [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] بهعنوان فضای گشودهشده، که از جنس او هستیم، یک زلفی بهتر از مشک و عنبر داریم که پایین میگوید که جَعدِ فاخر داریم و میتواند زلفی بِهْ از مشک و عنبر که بوی خوش میدهد، بوی خوشِ عشق و زندگی میدهد با فضاگشایی، اگر آن پابند عالم بیفتد.
و ما میتوانیم آن موقع متوجه بشویم که نه ما کلاه لازم داریم اصلاً، حالا که پابند عالم افتاد، ولی اگر یک انسانی هنوز نمیتواند تحمل کند و میخواهد پنهانکاری کند و عیبهایی دارد، تو این کلاه ذهن را بده به آن کچل. حالا چرا میگوید کچل؟ برای اینکه میبینید که وسوسهٔ رفتن از یک فکر همانیده به همانیده تندتند و این تعجیل را مولانا به کچلی تعبیر میکند که سرش میخارد. سرش میخارد. خب سَری که میخارد همین ذهن است که از فکری به فکر دیگر میپریم، درحالیکه ما زلفی داریم بِهْ از مشک و عنبر. یعنی ما یک عقلی داریم، ما یک عشقی داریم، ما یک شادی داریم بینظیر. اصلِ ما بوی عشق میدهد.
آن موقع ما رفتیم، در بیت قبل گفت ما رفتیم چیزها را متبرک کردیم، دست میزنیم میگوییم که تو به من عشق بده، تو حالِ من را خوب کن. شما به چه چیز مادی دست میزنید و متوسل میشوید که حال شما را خوب کند؟ نمیتواند بکند. خودت هم عقل داری، هم متبرک هستی، شما بیا این پابند را بینداز.
🔟6️⃣3️⃣ ۳۰ 🔟6️⃣3️⃣
برنامه شماره ۱۰۶۳ گنج حضور
فایل تصویری - بخش سوم (پخش زنده)
/channel/GanjeHozourMessages
اگر چرخِ وجودِ من از این گردش فرومانَد
بگردانَد مرا آنکَس که گردون را بگردانَد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۹۲)
پس اگر این منذهنی چرخ وجود من را نگرداند و شما متوجه بشوید که این ژاژهای ذهنی است، فکرهای پیدرپی که مربوط است به فکرهای همانیده که وجود من را میچرخاند، اداره میکند، اگر این متوقف بشود، من را چه کسی خواهد گرداند؟ آن کسی که تمام کائنات را میگرداند، خداوند، عقل کل.
اگر چرخِ وجودِ من از این گردش فرومانَد
بگردانَد مرا آنکَس که گردون را بگردانَد
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۵۹۲)
حتماً همینطور است. و:
چه افسردی در آن گوشه؟ چرا تو هم نمیگردی؟
مگر تو فکرِ مَنحوسی که جز بر غم نمیگردی؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ٢۵٠٠)
مَنحوس: شوم، بداختر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چرا رفتی توی آن گوشه، گوشه نشستی، تو هم با آهنگ زندگی نمیگردی؟ چرا منقبض میشوی؟ چرا اینقدر غصه میخوری؟ تو مگر از جنس خداوند نیستی، از جنس اَلَست نیستی؟ مگر تو این، از جنس این فکر منحوس منذهنی هستی که فقط باید به غم بگردی؟
پس ما میفهمیم این منذهنی فقط به غم میگردد، من اصلی ما است که دور شادی بیسبب میگردد. بهنظر ما میآید که چون عشق نگرفتیم، اگر پولمان زیاد بشود، هم پول هم مردم به ما عشق خواهند داد. اگر هشتادسالگی این را بفهمیم دیگر خیلی دیگر شده. بهتر است همین دوازدهسالگی بفهمیم که ما فکر منحوس نیستیم، این فکر منحوسِ منذهنی، جز غم به ما نخواهد داد و اگر از پدر و مادرمان عشق گرفتیم، از چیزهای دیگر ذهنی هم نخواهیم گرفت، باید فضا را باز کنیم به خداوند وصل بشویم و از او زندگی بگیریم.
صلوات بر تو آرَم که فزوده باد قُربت
که به قُربِ کلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۱)
قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت
مُقَرَّب: نزدیکشده، آن که به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درود به تو میفرستم با فضاگشایی، داریم به خداوند میگوییم، که قُرب تو زیادتر بشود با فضاگشایی من. روزبهروز من از جنس تو بیشتر بشوم که به قُرب و نزدیکی، یکی شدن با تو است که همهٔ اجزای من را زیر ادارهٔ تو درمیآورد. از زیر ادارهٔ غم بیرون میآورد و زیر ادارهٔ تو درمیآورد. تمام اجزای وجودی من، از جمله ذرات بدنم را. و:
هم خمیری، خُمرهٔ طینه دری
گرچه عمری در تنورِ آذری
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۶)
طینه: گِل
آذر: آتش
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما میدانید که هنوز توی ذهن خلقت ما کامل نشده، مثل خمیریم که در یک تشت مثلاً گذاشتهاند و الآن خداوند میخواهد این منذهنی را بههم بریزد، ما را از آنجا دربیاورد به خودش زنده کند، ولی ژاژهای ما، فضولی ما، اینکه، با تصور اینکه اگر همانیدگیها را زیاد کنیم به عشق و زندگی خواهیم رسید، به محبت مردم خواهیم رسید، نمیگذارد.
ما تندتند فکرهای همانیده میکنیم و این فکرهای همانیده ما را در تنور درد، الآن هفتاد هشتاد سالمان است، نگه داشته. نمیفهمیم که اینهمه درد میکشیم لازم نیست، ضرورت ندارد. عمری داریم درد میکشیم در تنور آتش، ولی پخته نمیشویم. حالا شما میدانید علت دردهایتان چه بوده، علت دردهایتان بیعشقی بوده، نپیوستن به زندگی بوده.
«خَمَرْتُ طِینَةَ آدَمَ بِیَدِی أَرْبَعِینَ صَبَاحاً.»
«گِلِ آدم را به دست (قدرت) خویش، چهل صبح (روز) سرشتم (خمیر کردم).»
🌴(حدیث قدسی)
[بهعبارتی خداوند میگوید ای انسان، خلقت تو را به پایان نرساندهام.]
این حدیثی است که مولانا براساس این، این را میگوید که در ذهن هنوز نیمهکاره است، باید اجازه بدهیم با فضاگشایی، خداوند خلقت ما را کامل کند و به خودش زنده کند، بهجای فکرهای جامدِ همانیده، ما به صُنع دست بزنیم.
🔟6️⃣3️⃣ ۲۹ 🔟6️⃣3️⃣
عاشق و معشوق را در رستخیز
دو به دو بندند و پیش آرند تیز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۸)
تو چه خود را گیج و بیخود کردهیی؟
خونِ رَز کو، خونِ ما را خوردهیی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۹)
رَز: شراب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
رُو، که نشناسم تو را، از من بِجِهْ
عارفِ بیخویشم و بهلولِ دِه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۰۰)
بهلول: اشاره به سالک مجذوب و شوریدهٔ حق
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
رَز یعنی شراب. بهلول اشاره به سالک مجذوب و شوریدۀ حق. توجه میکنید؟ بیت اول خیلی مهم است. این لحظه برای ما قیامت است، همیشه این لحظه برای انسان. آن قیامت بزرگ را شما بگذارید کنار، این لحظه قیامت شما است. میگوید شما را با معشوقتان دو به دو میآورند پیش خداوند، یعنی هر لحظه این اتفاق میافتد.
خب اگر معشوقِ، شما میدانید که از جنس اَلَست هستید، امتداد خدا هستید، آمدید پول را معشوقتان کردید مثلاً، خب شما را الآن با معشوقتان بستهاند، یعنی هم عاشق تقلبی هستید هم معشوق تقلبی دارید، میآورند پیش خداوند. این عاشق و معشوق در این لحظه رفوزه شد، چرا؟ هم عاشق تقلبی بود، هم معشوق.
[شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] حالا اگر شما فضا را باز میکردید در این لحظه، معشوقتان عوض میشد. شما میشدید اَلَست، معشوقتان میشد خداوند. حالا اگر شما بهصورت عاشق از جنس خداوند بشوید، معشوقتان هم از جنس زندگی بشود، الآن شما را ببرند پیش خداوند، چه اتفاقی میافتد؟ مثل قبل میشوید؟ نه، نه، الآن قیامت شما شروع شد دیگر.
پس شما باید ببینید که عاشق کیست اینجا، معشوق کیست؟ اگر عاشق اَلَست است با فضاگشایی، معشوق هم زندگی است یا خداوند است، این کار درست است. قیامت شما دارد صورت میگیرد.
قیامت یعنی چه؟ قیامت یعنی بلند شدن روی پای زندگی ایستادن. شما قیام میکنید، یعنی در شما خداوند قیام میکند، روی پای خودش میایستد. یواشیواش شما دارید زنده میشوید به او. توجه میکنید؟ یعنی از منذهنی میبُرید. پس این سه بیت میگوید:
عاشق و معشوق را در رستخیز
دو به دو بندند و پیش آرند تیز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۸)
یعنی لحظهبهلحظه شما را با معشوقتان میآورند پیش خداوند. شما اگر بهعنوان عاشق، منذهنی باشید، معشوقتان هم پول باشد، نمیدانم همانیدگیها باشد، شرمنده نمیشوید؟ بعد آن موقع توی منذهنی خودت را گیج و بیخود کردهای، میگویی که نه معشوق من معشوق حقیقی است، خداوند است؟ پس چرا زنده نمیشوی؟!
تو چه خود را گیج و بیخود کردهیی؟
خونِ رَز کو، خونِ ما را خوردهیی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۹)
رَز: شراب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما که شراب انگوری نخوردید، خون مردم را خوردید. یعنی چه؟ اینطوری باشد زندگی مردم و خودت را تلف خواهی کرد، به زندگی هم، به خداوند هم زنده نخواهی شد. و حرفت هم این است، برو نصیحت هم نکن، هیچچیز هم نگو. «رو که نشناسم تو را»، اصلاً تو را نمیشناسم! یعنی زندگی را نمیشناسم. این قسمتی از داستان روستایی و شهری است، شهری را نمیشناسد.
یعنی من اصلم را نمیشناسم، خدا را نمیشناسم، از من بِجِه، «رو که نشناسم تو را». البته ادعا میکنم میشناسم، دراصل نمیشناسم. من عارف بیخویشم، عارفی هستم که منذهنی ندارم و واقعاً یک آدم مجذوبی هستم که اصلاً زنده به خداوند هستم. اینها چه هستند؟ همه ذهن هستند.
توجه کنید شما که الآن به چه چسبیدی؟ در مرکزت هرچه هست، آن خدای تو است. اگر آن خدای تو است، همیشه پیش خداوند هستی، قیامت است، رستخیز است. خب خداوند دارد میبیند که تو یک چیز تقلبی را گرفتهای بهعنوان خداوند، میگویی که این خداوند است، این خدای من است. خوشش نمیآید از این کار. بعد آن موقع خودت را هم گیج و بیخود کردی، میگویی من مجذوب هستم، بیخویش هستم؟!
«يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ... .»
«روزى كه هر گروه از مردم را به پيشوايانشان بخوانيم... .»
🌴(قران کریم، سورهٔ اسراء (۱۷)، آیهٔ ۷۱)
روزى كه هر گروه از مردم را با پيشوايانشان بخوانيم. این هم آیهٔ قرآن است، یعنی شما را الآن با رهبرتان میخواند، آن چیزی که خدای شما است به شما دستور میدهد. شما میآیید پیش خداوند، با معشوقتان. معشوقتان چیست؟ تعیین کنید. اگر همانیدگیها است، دراینصورت شرمنده میشویم.
🔟6️⃣3️⃣ ۲۷ 🔟6️⃣3️⃣
من الآن فضا را باز میکنم، خدمت میکنم، مفید هستم، کمک میکنم هم به خودم هم به دیگران. اولین خدمت خدمت به خود است و فضاگشایی و تمرکز روی خود است، کار کردن روی خود است، دیدن ایرادهای خود است، همانیدگیهای خود است، آزاد کردن خود است.
وقتی این دارد پیش میرود، شما میتوانید فضا را باز کنید با خُلق زندگی، «خُلقِ حَسَن» که گفتم یکی از علائم مهمش دیده نشدن است. هرچه ما خدمت میکنیم و دیده نمیشویم، شبیه خداوند میشویم. گفتم همینطور که شما میبینید، خداوند همه کار را میکند و دیده نمیشود. بهترین حالت شما هم همین است.
ولی اگر دیده بشوید، یعنی منذهنی بالا آمده، یعنی ژاژ آمده، یعنی انفصال آمده، جدا شُدید، یعنی شبیه آن آدمی هستید که نماز میخواند و ادرار کرد به شلوارش، نمازش باطل شد، جدا شد، «خُلقِ حَسَن» رفت. کسی که خُلقِ حَسَن میکند، دارد، و خدمت میکند، نباید دیده بشود.
❇️مهمترین خاصیت خُلقِ حَسَن «دیده نشدن» است.
خدمتی میکن برایِ کردگار
با قبول و ردِّ خلقانت چه کار؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۴۵)
شما بیا فضا را باز کن خدمت برایِ میگوید زندگی کن، بهخاطر خداوند بکن. اینکه مردم قبول میکنند یا رد میکنند، چهکار داری تو؟ این هم جزو خُلق حَسن است که مردم قبول دارند یا قبول ندارند. که مولانا نگاه نکرده به اینکه این منذهنی نمیفهمد حرفهایش را، آمده خدمتش را کرده رفته، شما هم همینطور.
تو تا بنشستهای در دارِ فانی
نشسته میروی و مینبینی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
دارِ فانی همین ذهن است. [شکل ۹(افسانه منذهنی)] میگوید توی ذهن هستی، تمام اتفاقاتی که برای شما میافتد، برای این کار میافتد که شما بفهمی که توی اینجا نباید بمانی، توی ذهن نباید بمانی. درست است؟ حالا فرض میکنیم که شما این ابیات را تکرار میکنید و به گنج حضور گوش میدهید، ولی این ژاژ هنوز متوقف نشده، که بیت اول میگوید. درست است؟
ولی میگوید اگر شما دارید روی خودتان کار میکنید، مثلاً در مورد ما این برنامه را کاملاً گوش میکنید، قانون جبران را انجام میدهید، بیتها را تکرار میکنید، تأمل میکنید، درست است که هنوز در «دارِ فانی» هستید، هنوز در ذهن هستید، اما نشسته میروی بهطوریکه متوجه نیستی که داری میروی.
مثل گرم کردن آن آب است. ممکن است که درجهٔ حرارت آب صفر بوده، الآن آمده شده بیست. خب داریم بهسوی جوش میرویم، حالا ولی نرسیدیم. پس بنابراین شما در ذهن هستی، ولی به آن سو میروی، ناامید نشو. نگو چیست آقا، هیچ اتفاقی نمیافتد که! ما داریم هی این شعرها را میخوانیم و فلان اینها ولی اتفاقی نمیافتد! چون با ذهنت میخواهی ببینی. اتفاق دارد میافتد، شما نمیبینی. برای همین میگوید:
تو تا بنشستهای در دارِ فانی
نشسته میروی و مینبینی
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
«مینبینی» دلیل نمیشود که نمیروی. درست مثل اینکه توی یک قایقی هستی به آن سمت میروی، ولی نشستهای توی آن. درست است؟ اگر فضاگشایی میکنی، هنوز ژاژ متوقف نشده، هنوز ناظر ذهنت نشدی، ولی داری به آن سمت میروی. این هم همان آب است که گفتیم:
گرچه در آب آتشی پوشیده شد
صد هزاران کف بر او جوشیده شد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۰۸)
گرچه آتش سخت پنهان میتند
کف به دَه انگشت اشارت میکند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۰۹)
همچنین اجزایِ مستانِ وصال
حامل از تِمثالهایِ حال و قال
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۱۰)
تِمثال: تصویر، صورت، شبیه، در اینجا مناسبِ معنی تجلّی است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ تِمثال یعنی تصویر، صورت. میگوید چه؟ میگوید که شما زیر آب را گرم میکنید، هیچ آتش را نمیبینید، شما توی آب نگاه کن، کجایش آتش است؟! گرما را نمیبینید، ولی این دارد گرم میشود. شما هم با تکرار ابیات گرم میشوید. پس از یک مدتی میبینید که اِ قلقل زد، کفها را دیدید. پس این داشت کار میکرد.
🔟6️⃣3️⃣ ۲۵ 🔟6️⃣3️⃣
«از خیالِ سیم و زر»، «از خیالِ سیم و زر»، خیالِ سیم و زر، زر نیست. خیالِ سیم و زر، زندگی نیست. درنتیجه ما هرچه رفتیم از این خیالاتِ پولمان، طلایمان، سرمایهمان، نمیدانم این و آن، انرژی بخواهیم نداد به ما. درنتیجه فهمیدیم که آدم دروغینی بودیم، منذهنی بودیم، از چیزهای دروغین زندگی میخواستیم. پس دامن صدقمان دریده.
اگر شما انتخاب کنید از چیزی که ذهن نشان میدهد زندگی بخواهید، صدق ندارید. یکی از نشانههای صدق پرهیزهای سختی است که شما میگویید من دیگر این چیز را به مرکزم راه نمیدهم. من دیگر از، مثلاً من دیگر بچهام را کنترل نمیکنم، من از بچهام انرژی نمیخواهم، نمیخواهم او من را خوشبخت کند، من از همسرم اینها را نمیخواهم نمیتواند بدهد. اگر از همسرتان میخواهید صدق ندارید.
یعنی شما میگویید من بینیاز شدم از چیزی که چیزهای ذهنی به من میدهند. واقعاً این درست است؟ اگر آن چیزها به مرکزتان نیایند صدق داری. اگر نه در این کار کاملاً صادق نیستی، کارت درست نیست.
پس دامن شما سهتا قلم چیز دارد، «صدق» است، «نیاز» است، «حضور» است و اگر این سهتا نباشد شما نمیتوانید دعا کنید. و اگر کسی این سهتا را نداشته باشد شما دعا کنید مستجاب نمیشود. یعنی کسی مثلاً مریض است میخواهند برایش دعا کنند، باید حقیقتاً فضا را باز کرده باشد. اگر شکایت میکند همان شکایت او را مریض کرده، نمیشود شما دعا کنید درحالیکه او بدنش را با شکایت خراب میکند او یکدفعه مریضیاش خوب بشود، چنین چیزی نمیشود.
پس دعاکننده و کسی که دعا میشود این سهتا خاصیت را اگر داشتند، احتمالاً ما میتوانیم دعا کنیم و دعا را درست کنیم. و دعای درست کردن، یعنی درست دعا کردن کار سختی است، بهتر است که ما دخالت در کار زندگی نکنیم. بهترین دعا این است که شما فضاگشایی کنید زندگی را بیاورید مرکزتان و دخالت نکنید. و احتمال اینکه با منذهنی دخالت کنید و کارتان را خراب کنید خیلی زیاد است. پس میبینید که دعا یعنی چه، کِی مستجاب میشود.
پیر، عقل آمد، نه آن مویِ سپید
مو نمیگنجد در این بخت و امید
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۰)
میگوید فکر نکنید که اگر سنتان رفته بالا حتماً میدانید و بلد هستید این کار را، حتماً صدق دارید. البته سن بالا میرود آدم تجربیاتی میکند، ولی لزوماً بالا رفتن سن این نتیجه را بهدست ما نمیدهد. برای همین میگوید در این بخت و امید که باید فضا را باز کنی، زندگی را بیاوری، خدا را بیاوری به مرکزت، این بخت است.
وجود خداوند در مرکز ما بخت است و شما آن موقع امید همان کشاورز را دارید که وقتی یک درختی را میکارد میداند که این سیب خواهد داد مثلاً، میوه خواهد داد، اصلاً ناامید نیست. این بخت و امید را ما میخواهیم، که با «صدق» و با «حضور» و با «نیاز». میبینید هر سهٔ اینها تقریباً در هیچ دعاکنندهای نیست، نه نیاز هست، نه، برای اینکه مرکزشان آلوده است و آن آلوده را دل مینامند. دل نظرگاه خدا است، اما کور است. یا درد هست یا همانیدگی هست. پس شما دیگر تکلیف خودتان را با دعا مشخص کردید دیگر.
خب ما ابیاتی را خواندیم. همین ابیات را بهعنوان مثال برای شما خواندم که پس از خواندن میبینید که خیلی چیزها شما متوجه شدید که چهجوری با زندگی یا خداوند باید برخورد کنید و چه عیبهایی ممکن است داشته باشید. عیبهای خودتان را ببینید. مخصوصاً این سه بیت:
چو بربندند ناگاهت زنخدان
همه کارِ جهان آنجا زنخ دان
چو میبُرّند شاخی را ز دو نیم
بلرزد شاخِ دیگر را دل از بیم
که گفتت گِردِ چرخِ چَنبَری گَرد؟
که قدِّ همچو سروت چَنبَری کرد؟
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۱۷)
زنخ: چانه، [مجاز] بیهوده، لاف
چَنبَر: حلقه، دایره، کمان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر این ابیات را خواندیم و زبان ما بند آمد، منذهنی یک لحظه ناپدید شد و ما به او زنده شدیم و ناظر ذهنمان شدیم، آنجا دیگر جایش است که نرویم برحسب همانیدگیها فکر و عمل کنیم.
وقتی یکی یا دوتا از این شاخههای همانیدگیها را زندگی بُرید و ما نتوانستیم جایگزین کنیم و نمیخواهیم جایگزین کنیم، دنبال ژاژ نمیرویم، شکایت نمیرویم و میگوییم که ها! فهمیدم که این همانیدگیها باید بریده بشود، بقیهٔ شاخهها را من خودم میبُرم، دشمنِ خودم شدم. «دشمنِ خویشیم و یارِ آنکه ما را میکُشد»، آن موقع دشمن منذهنیام میشوم و یارِ آن کسی که این همانیدگیها را میبُرد.
و من فهمیدم که هیچکس به من نگفته یا خداوند به من نگفته که برو همانیدگی درست کن، منذهنی درست کن، گِرد آن بگرد ذهنت را آلوده کن نگذار من به ذهنم بیایم، که دراینصورت این قدِ همچو سرو تو که اندازۀ قد من است، خمیده خواهد شد و بار سنگینی را تو حمل خواهی کرد. و این بیت هم میدانیم:
🔟6️⃣3️⃣ ۲۳ 🔟6️⃣3️⃣
میگوید مخصوصاً عمری را در تزویر و بیگانگی، بیگانگی یعنی چه؟ بیگانگی یعنی مرکزت را جسم کنی از جنس ذهن بشوی. یعنی از خداوند جدا بشوی و بیگانه بشوی. «خاصه عُمری غرق در بیگانگی» «در حضور شیر»، شیر یعنی خداوند، در حضور شیر تزویر و تقلب و حقهبازی؟! شیر که همهچیز شما را میداند. روبَهشانگی؟! در حضور شیر روباهبازی؟! دروغ میگویی؟! تقلب میکنی؟! منذهنی را ارائه میکنی؟! در مقابل شیر قضاوت میکنی؟! در مقابل قضا و کُنْفَکان تو حرف میزنی؟! قضاوت میکنی؟! تو میخواهی یک چیزی یکجور دیگر بشود؟ و اگر نشود به خودت نمیآیی که این باور و این گفته غلط بوده من غلط حرف زدم؟ من باید فضا را باز میکردم به صنع خداوند توجه میکردم، تازه ناله هم میکنی؟ شکایت هم میکنی؟ اما به این دو بیت توجه کنید:
گفت حق: گر فاسقی وَ اهلِ صَنَم
چون مرا خوانی، اجابتها کُنم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۶)
فاسِق: بدکار
اهلِ صَنَم: بتپرست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تو دعا را سخت گیر و میشُخول
عاقبت برهاندت از دستِ غول
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۷)
میشُخول: از مصدرِ شخولیدن بهمعنی نالیدن، فریاد زدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خیلی آدمها سعی کردند عرض کردم، بهجایی نرسیدند بالاخره گفتند دعا کنیم. مولانا میگوید دعا کردن شرایطی دارد، با منذهنی نمیشود دعا کرد.
خداوند گفته اگر فاسِق هستی، فاسِق یعنی بدکار، تبهکار. همین منذهنی است. اهلِ صَنَم یعنی بتپرست. میشُخول یعنی نالیدن، فریاد زدن یا نالیدن. یعنی تواضع، فضا باز کردن. اینجا نالیدن بهمعنی اینکه نه اینکه گریه و ناله کنی بهعنوان منذهنی، نالیدن یعنی نالهٔ اینکه خدایا من میدانم اشتباه کردم، تواضع نشان دادن، نمیدانم، بندگی، همهٔ اینها نالیدن است بله.
خداوند گفته اگر بدکار هستی، با منذهنیات عمل کردی، فاسِق هستی، تبهکار هستی نسبتبه منذهنی، یعنی با منذهنی هستی و بتپرست هستی، اگر فضا را باز کنی من اجابت میکنم. اجابت میکنم یعنی کارت را راه میاندازم، میآیم به مرکزت کارت را درست میکنم.
پس ما دعا را سخت میگیریم و ناله میکنیم که این دعا ما را از دست غولِ خودمان که منذهنیمان است رها خواهد کرد. درست است؟
ولی شما الآن میدانید که دلتان را باید پاک کنید. اگر دلتان همانیدگی باشد، دراینصورت این اقدام، این دعا به درد نمیخورد. «دل نباشد غیرِ آن دریای نور»، همینطور تکرار میکنم برای اینکه تأکید بشود، «دل نظرگاهِ خدا، و آنگاه کور؟»
اگر فاسقی و اهلِ صَنَم، باید فضاگشایی کنی مرکزت را عدم کنی. یعنی سابقهٔ تو را من نگاه نمیکنم، خداوند میگوید من سابقهٔ تو را اصلاً نگاه نمیکنم، گذشتهٔ تو را، همین الآن اگر فضا را باز کنی من میآیم مرکزت و کارت را درست میکنم. اشکال ما این است که این مرکز را درست نمیکنیم. و
دل تو این آلوده را پنداشتی
لاجَرَم دل ز اهلِ دل برداشتی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳)
لاجَرَم: به ناچار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما دل آلوده را الآن دیگر دل نمیدانید. درست است؟ داریم از این ابیات یاد میگیریم. میخواهم مثال بزنم چقدر تکرار این ابیات به ما کمک میکند و اگر این ابیاتی که همین الآن میخوانم شما یک ماه بخوانید، لازم نیست دیگر، خودتان میتوانید بفهمید جریان چیست و متوجه میشوید که دل آلوده و ژاژش به درد شما نمیخورد. و یک جای دیگر میگوید:
ریزهٔ دل را بِهِلْ، دل را بجو
تا شود آن ریزه چون کوهی از او
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۱)
بِهِل: رها کن.
بجو: جستوجو کن، پیدا کن.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دل محیط است اندرین خِطّهٔ وجود
زر همیافشانَد از احسان و جود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۲)
خِطّه: سرزمین
جود: بخشش
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از سلامِ حق، سلامتها نثار
میکند بر اهلِ عالَم اختیار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۳)
بِهِل یعنی رها کن. خِطّه: سرزمین. جود یعنی بخشش. «ریزهٔ دل» همین منذهنی است. «ریزهٔ دل را بِهِل» یعنی بینداز دور، دلِ اصلی را بجو ریزهٔ دل آلوده است. ما هم قرار شد آن آلوده را دل ندانیم دیگر.
دل تو این آلوده را پنداشتی
لاجَرَم دل ز اهلِ دل برداشتی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳)
پنداشتن: تصور کردن، خیال کردن، فرض کردن
لاجَرَم: به ناچار، ناگزیر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ما منذهنی که آلوده بود، پر از درد بود، دل پنداشتیم و از اهلِ دل مثل مولانا هم دست برداشتیم، برای اینکه دید منذهنی میگوید مولانا چه میتواند به من بدهد، من میدانم. درست است؟
و حالا میگوید همان دل آلوده را بینداز دور، فضا را باز کن دل اصلی را بجو، تا این ریزهٔ دل تبدیل بشود به یک کوه. از همین فضاگشایی، از همین دل. بعد میگوید دل، وقتی دل باز میشود، دلِ خوب میشود، محیط است به همهچیز. یعنی همهچیز را در آغوش میگیرد و به همهچیز برکت میدهد از احسان و جودِ خداوند.
🔟6️⃣3️⃣ ۲۱ 🔟6️⃣3️⃣