4787
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
«أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ. وَ وَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ. الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ.»
«آيا سينهات را برايت نگشوديم؟ و بار گرانَت را از پشتت برنداشتيم؟ بارى كه بر پشتِ تو سنگينى مىكرد؟»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ انشراح (۹۴)، آیهٔ ۱-۳)
«آيا سينهات را برايت نگشوديم؟ و بار گرانَت را از پشتت برنداشتيم؟» شما یعنی نمیتوانید فضاگشایی کنید؟ حتما میتوانید، برای اینکه او میخواهد فضا را باز کند و خاصیت فضاگشایی را در مرکز هر انسانی گذاشته و بارِ گران منذهنی را از پشتش برداشته، باری که بر پشتش سنگینی میکرده.
تو هنوز از خارج آن را طالبی
مَحْلَبی، از دیگران چون حالِبی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۸)
چشمهٔ شیر است در تو بیکنار
تو چرا می شیر جویی از تَغار؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۹)
مَحْلَب: جای دوشیدن شیر (اسم مکان) و مِحْلَب، ظرفی که در آن شیر بدوشند (اسم آلت)
حالِب: دوشندهٔ شیر، در اینجا بهمعنیِ جویندهٔ شیر
تَغار: ظرف سفالی بزرگی که در آن ماست میریزند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تَغار در اینجا یعنی همین ذهن. مَحْلَب: جای دوشیدن شیر. مِحْلَب: ظرفی که در آن شیر بدوشند. حالب: دوشندهٔ شیر. تغار: ظرف سفالی بزرگی که در آن ماست میریزند. در اینجا تغار همان ذهن است، میدانید.
یعنی چه این بیتها؟ یعنی هر انسانی میتواند فضا را باز کند از درونْ این شیر زندگی را بگیرد، ولی فضا را میبندد از ذهنش که یک تغار است، از آن جستوجو میکند. ما از خارج یعنی از چیزهای ذهنی شیر میخواهیم. ما محل دوشیدن شیر هستیم، محل عشق هستیم، محل صُنع هستیم، طرب هستیم. گفتم خداوند میخواهد طربش را در ما تجربه کند، میخواهد طرب همانیدگیها را تجربه کند؟ نه، طربِ خودش که شما از جنس او هستید، ما منبع طرب هستیم، شادی هستیم، چشمۀ شادی هست، چشمۀ زندگی هست بینهایت وسیع در مرکز ما، در درون ما، ما رفتیم از ذهن جستوجو میکنیم. و بعد این سه بیت را شما همه حفظ هستید دیگر:
مَنفَذی داری به بحر، ای آبگیر
ننگ دار از آب جُستن از غدیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۰)
غدیر: آبگیر، برکه
➖➖➖➖➖➖➖➖
که اَلَمْ نَشْرَحْ نه شرحت هست باز؟
چون شدی تو شرحجو و کُدیهساز؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۱)
کُدیهساز: گداییکننده، تَکدّیکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖
درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنه لاتُبْصِرُون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)
پس هر انسانی یک کانال دارد، یک منفذ دارد به فضای یکتایی، به خداوند. حالا، گفتیم خداوند رحمت اندر رحمت است، هر لحظه میخواهد در درون ما جشن بگیرد، ما جلویش را گرفتهایم برای اینکه اینها را از ذهن و چیزهای ذهنی میخواهیم.
ما الآن میفهمیم یک سوراخی هست، یک کانالی هست و این کانال اندازهاش بستگی دارد چقدر فضا باز میکنید شما، چقدر آب میگیرید، شادی میگیرید، عقل میگیرید از زندگی، بستگی دارد به اینکه شما منقبض میشوید یا منبسط میشوید، دست شماست، او که همیشه حاضر است بدهد.
پس تو منفذی داری به دریا ای آبگیر، و خجالت بکش که بروی از چیزهای ذهنی آب بجویی که غدیر است، غدیر یعنی برکه، که این «اَلَمْ نَشْرَحْ» دوباره آیهای که میگوید سینهات را باز کردهایم، نه باز شدن بینهایت است؟ چهجوری تو انبساط را از ذهن میخواهی؟
شما نگاه کنید ما رفتیم منذهنی درست کردهایم میخواهیم این منذهنی انبساط پیدا کند، خوشحال بشود، حالش خوب بشود. نمیشود. میگوییم مثلاً یک چیز خندهدار بگوییم بخندیم یا مثلاً یک آوازی بخوام یا یک شعری بخوانم.
ما بهوسیلهٔ ابزارهای ذهنی میخواهیم منذهنیمان را منبسط کنیم، امکان نداره این. از برکه داریم گدایی میکنیم آب را، درحالیکه کانال به دریا داریم. بنابراین تو حواست را بده به انبساط دل، فضاگشایی در درون تا خداوند در این لحظه طعنه نزند که چرا من را نمیبینید؟
خب خداوند میگوید من رحمت اندر رحمت هستم، با فضاگشایی من را بیاور به مرکزت. تو چطور من را نمیبینی؟ شما جوابتان چیست؟ من از رگ گردن به تو نزدیکترم، من اصلاً خود تو هستم، تو چرا «من» را خودت نمیگیری؟ منذهنی را خودت میگیری؟ تو چرا از من نمیخواهی این شادی را و من هم مشتاق تجربهٔ شادی خودم در تو هستم. من تو را برای این آفریدهام، تو من را معطل کردی، وقت ما را گرفتید شما. برای چه شما بیدار نمیشوید در خواب ذهن؟ چقدر میخواهی بخوابی در ذهن؟ طعنه همینها است دیگر.
تو عقل و شعور من را داری، اینها را خداوند میگوید، چطور آن را به کار نمیاندازی؟ بعد آن موقع خودت را از طریق دید ذهن سحر کردی، من میخواهم از طریق تو حرف بزنم، خردم را به معرض نمایش بگذارم، باورهای پوسیدۀ ۲۰۰۰ ساله را بهعنوان مدفوع خشک، که بوی خوب میدهد! به من میفروشی؟! حقت است درد بکشی، خرابکاری کن. اینها هم آیهها هستند:
🔟2️⃣6️⃣ ۳۸ 🔟2️⃣6️⃣
یک آدمی که تا دیروز ذلیل بود یکدفعه امروز بسیار بااحترام میشود، چه کسی میکند؟ منذهنی. «زشتها را نغز گردانَد به فنّ» «نغزها را زشت گردانَد به ظنّ» یعنی به فکر، و کارِ دیدن برحسب همانیدگیها این است، خیلی خطرناک است. توجه کنید، این سه بیت به ما میگوید که شما مطمئن نباشید که درست میبینید، به حرفهای بزرگان مخصوصاً مولانا توجه کنید. اگر یک جایی میبینید که دید شما با مولانا فرق دارد، شما دیدتان را عوض کنید.
«کارِ سِحر این است کاو دَم میزند»، یعنی منذهنی شما هی حرف میزند، حرف میزند، حرف میزند و هر لحظه، هر نفَس حقایق را معکوس نشان میدهد، نگویید آنجوری که من میبینم درستِ درست است.
کژ رَوی، جَفَّالْقَلَم کژ آیدت
راستی آری، سعادت زایدت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۳)
الآن دیگر میدانید شما مرکزتان جسم است کژ میروید. اگر سِحر شدی، قلبِ حقایق میکنی، دراینصورت کژ میروی، برحسب همانیدگیها میبینی، جَفَّالْقَلَم. جَفَّالْقَلَم یعنی زندگی این لحظه درون و بیرون شما را مینویسد. این که چه اندازه باز شده، انعکاسش در بیرون چیست، بسته به شما است. کژ روی، بد مینویسد. فضا را باز کنی، مرکز را عدم بکنی، راستین باشی واقعاً، وفا بکنی، از جنس اَلَست باشی و این را وسعت ببخشی زندگیات را درست میکند. و میدانید که اینها حدیث است بارها خواندیم:
«جَفَّ الْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍ.»
«خشک شد قلم به آنچه سزاوار بودی.»
🌴(حدیث)
«جَفَّ الْقَلَمُ بِما هُوَ کائنٌ.»
«خشک شد قلم به آنچه بودنی است.»
🌴(حدیث)
این دوتا خیلی مهم هستند که شما خوب یاد بگیرید. قلم زندگی این لحظه مینویسد، این قلم لحظهبهلحظه مینویسد. اینطوری نیست که سرنوشت شما این است که بدبخت بشوید. آن فکر منذهنی است که تعمیم میدهد.
هر کسی زندگی خودش را میتواند درست کند در این لحظه، میتواند خراب کند. زندگیاش درست میشود اگر عدم بشود مرکزش، زندگیاش خراب میشود اگر جسم بشود. اگر دردی را بیاوری مرکزت کژ میروی، اگر درد را بیندازی دور، ببخشی، خلأ کنی، زندگیات درست میشود. اینطوری است. پس این لحظه دست شما است.
هرچه فضا را باز میکنیم سزاوارتر میشویم، شایستهتر میشویم، هرچه منقبض میشویم، سزاواری و شایستگی از بین میرود. هرچه بیشتر به خداوند زنده میشویم، سزاوارتر میشویم. هرچه بیشتر به او زنده میشویم، آن بودنی، قانون زندگی دارد کار میکند. و این دو بیت را دوباره یادآوری میکنم از غزل ۴۰۰:
تو وُثاقِ مار آیی، از پی ماری دگر
غصّهٔ ماران ببینی، زآنکه این چون سِلسِلهست
تا نگویی مار را از خویشْ عُذری زَهرناک
وآنگَهَت او مُتَّهَم دارد که این هم باطِل است
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۰۰)
وُثاق: خانه، اتاق
سِلسِله: زنجیر
مُتَّهَم: کسی که به او تهمت زدهشده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دوباره میخوانم، مهم هستند این دو بیت:
تو وُثاقِ مار آیی، از پی ماری دگر
غصّهٔ ماران ببینی، زآنکه این چون سِلسِلهست
تا نگویی مار را از خویشْ عُذری زَهرناک
وآنگَهَت او مُتَّهَم دارد که این هم باطِل است
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۰۰)
وُثاق: خانه، اتاق
سِلسِله: زنجیر
مُتَّهَم: کسی که به او تهمت زدهشده.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این دو بیت از این لحاظ مهم است که ما فکر بعد از فکر میکنیم که هر دو همانیده است، مرتب فکرهای همانیده را پشتسرهم میکنیم. میگوید این اتاق مار است، لانهٔ مار است، فکر همانیده همراهش درد دارد. یک فکر همانیده میکنی از پی یک فکر همانیدهٔ دیگر، دوباره از پی همانیدهٔ دیگر. ذهن ببین مرتب فکرها را در ذهن شما تکرار میکند، آن موقع غصهٔ مارها را میبینی، غصهٔ فکرهای همانیدگیها را میبینی، مثل زنجیر اینها بههم وصل هستند.
حالا اگر تو فکرهای همانیده میکنی و ناراحت میشوی، غصهدار میشوی، مواظب باش به مار، درحالیکه درد میکشی، حرفهایی نزنی که عذر شما همین عذر دردناک باشد. وای دردم آمد، وای ناله باید بکنم، وای چرا اینطوری شدم، بدبخت شدم، با منذهنیات.
عذر، فضاگشایی و این است که دستت را توی سوراخ مار نکنی، یعنی فکر همانیده را قطع کنی. «تا نگویی» یعنی مواظب باش نگویی. شما فکر همانیده میکنی، بعد آن موقع بهوسیلهٔ ذهنت عذر میآوری، پس در ذهن میمانی دوباره دستت را میگَزد. چند بار یک مار باید بگَزد شما را تا بگویید که دیگر نمیخواهم دستم را مار بگَزد؟ چند بار شما باید فکر همانیده بکنید، فکر دردها را بکنید، شما ناراحت بشوید تا یاد بگیرید که نباید اینطوری باشد؟
🔟2️⃣6️⃣ ۳۶ 🔟2️⃣6️⃣
ز رویِ توست عید، آثار، ما را
بیا ای عید، و عیدی آر، ما را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲)
«تو جانِ عید و» مرکز عدم موتور عید و از رویِ تو خدایا یا جانا، «هزاران عید در اسرار، ما را». عید ما هم در درون ما است، بیرون فقط انعکاسش است، انعکاسش هم انعکاس بیرونی عید است. پس بنابراین مثلثی [شکل۶ (مثلث واهمانش)] است که میبینید عذرخواهی میکنیم از اینکه همانیدگیها را، جسمها را در مرکزمان گذاشتیم و بنابراین عذرخواهی ما معادل عدم کردن مرکز یا فضاگشایی است. میبینیم صبر و شکر بهوجود آمد و پرهیز. شکر یعنی شما این ابزار را پیدا کردید بسیار خوشحال هستید و دارید کوشش میکنید که نقصهایتان را برطرف کنید، هیچ شکایتی هم ندارید. صبر دارید، میدانید که زندگی با قانون و زمان خودش تابع قانون قضا و کُنفَکان شُدید. یعنی زندگی میشود «بشو و میشود» مثل باز شدن یک گل و پرهیز میکنید از آوردن همانیدگی جدید به مرکزتان.
«شکر - پرهیز»، «صبر - پرهیز»، «عذرخواهی از آوردن چیزهای آفل به مرکز»، بالاخره میرسیم به این حقیقت وجودی انسان [شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] که الآن دیگر مرکز ما عدم شد. به اندازهای که فضا را باز میکنید، خداوند میتواند به ما کمک کند، رحمت اندر رحمتش را بدهد به ما.
صبر و شکر و پرهیز داریم، این لحظه را با پذیرش شروع میکنیم، شادی بیسبب الآن در ما تجربه میشود، برای همان کاری که ما آفریده شدیم، که گفت شما را بهعنوان جنس خودم، اَلَست فرستادم که میخواستم شادی بیسبب خودم را در تو تجربه کنم، تو هم که همهاش غصه را تجربه میکنی، اجازه ندادی من شادیام را تجربه کنم.
و همینطور ضلع بعدی صنع است، آفرینندگی است. پس شادی و صنع درواقع جزو حقیقت وجودی انسان است و این عید واقعی انسان است که مرکزش خداوند است و عیدیاش را هم در بیرون بهصورت انعکاس او ما میبینیم. این سه بیت هم بخوانم که حواس ما باید روی خودمان باشد.
تا کنی مر غیر را حَبْر و سَنی
خویش را بدخو و خالی میکنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶)
حَبر: دانشمند، دانا
سَنی: رفیع، بلندمرتبه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ما نباید حواسمان را بدهیم به دیگران که آنها را درست کنیم، اگر این کار را بکنیم بدخو و خالی میشویم و ما یک مرده داریم بهنامِ منذهنی، این را با خودمان میکشیم، بهتر است که حواسمان به مردهٔ خودمان باشد، مردهٔ دیگران را رَفو نکنیم.
مردهٔ خود را رها کردهست او
مردهٔ بیگانه را جویَد رَفو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱)
در منذهنی ما این کارها را میکنیم، حواسمان به درست کردن خودمان نیست.
دیده آ، بر دیگران نوحهگری
مدّتی بنْشین و بر خود میگِری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۷۹)
یعنی ای چشم من، تا حالا برای دیگران گریه کردی، بعد از این بنشین به حال خودت گریه کن، خودت را درست کن، عیبهای خودت را پیدا کن، مرکز خودت را عدم کن، عید را در درون خودت برپا کن، با برپا کردن عید درون خودت به عید دیگران هم کمک کن، ولی حواست را نده درحالیکه مرده هستی، بروی مردهٔ دیگران را زنده کنی، آن موقع احوال خودت هم خراب میشود روزبهروز مردهتر میشوی. درست است؟ و همینطور این بیت:
ای عاشقِ جَریده، بر عاشقان گُزیده
بگْذر ز آفریده، بنْگر در آفریدن
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۰۲۹)
جَریده: یگانه، تنها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس از اینهمه صحبت، این بیت را میفهمیم. ای عاشق تنها، که شما اگر عاشق بشوی فقط به من وصل میشوی، تنها میشوی. در یکتایی ما تنها هستیم، البته از طریق عشق، از طریق همین یک زندگی به دیگران مربوط هستیم، درست است؟ ولی فکر نمیکنیم که عاشقی را ما باید با دیگران انجام بدهیم.
«ای عاشق جَریده، بر عاشقان گُزیده» به تمام عاشقان عالَم درواقع همه عاشق زندگی هستند همه، ولی در بین مخلوقات عالم، بین حیوانات، نباتات، جمادات، ما گزیده شدیم برای این کار، بنابراین از آفریده میگذریم، مینگریم لحظهبهلحظه به صُنع و آفریدن و در ایجاد طرب. و اگر درست عمل کنیم الآن، این دو بیت را عمل میکنیم:
صورتگرِ نقّاشم، هر لحظه بتی سازم
وآنگه همه بتها را در پیشِ تو بگْدازم
صد نقش برانگیزم، با روح درآمیزم
چون نقشِ تو را بینم، در آتشش اندازم
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۴۶۲)
بگْدازم: بسوزانم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بله بگْدازم یعنی بسوزانم. همهٔ ما چون خداوند در درون ما است، صورتگر نقاش هستیم. ما میتوانیم بت درست کنیم، درست است؟ در فکرمان. حتی اگر فضا را باز کنیم میتوانیم یک چیزی بیافرینیم، اما به آن میچسبیم؟ میآوریم مرکزمان؟ میگوییم عجب بتی است! عجب شعری گفتم! عجب حرفی زدم! نه، ما میدانیم اینها را زندگی دارد میگوید.
🔟2️⃣6️⃣ ۳۴ 🔟2️⃣6️⃣
اجازه بدهید به این شکلها هم یک توجهی بکنیم [شکل۵ (مثلث همانش)].
ز رویِ توست عید، آثار، ما را
بیا ای عید، و عیدی آر، ما را
تو جانِ عید و از رویِ تو جانا!
هزاران عید در اسرار، ما را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲)
میبینید که وقتی وارد این جهان میشویم، با این نقطهچینها همانیده میشویم و در ما دو خاصیت مقاومت و قضاوت بهوجود میآید. مقاومت یعنی چیزهای ذهنی برای ما مهم هستند و میتوانند به مرکز ما بیایند و الآن میگوییم که به شما مقاومت را صفر کنید. قضاوت یعنی من تشخیص میدهم. الآن با این صحبتها شما قضاوت را گذاشتید به فضای گشودهشده، بگویید قضاوت مال خدا است و خودتان را تابع قضا و کنفکان کردید که او میگوید بشو و میشود.
شما با منذهنی برحسب باورهایتان قضاوت نمیکنید و میدانید که قضاوتتان غلط خواهد شد. هرچه که با منذهنی میگوییم ما غلط است، درست درنخواهد آمد، برای اینکه برحسب آن فضای گشودهشده نمیگوییم، او حرف نمیزند. همینطور همانش با چیزهای آفل است. تمام آن نقطهچینها آفل هستند. درنتیجه این شکل [شکل۵ (مثلث همانش)] نشان نمیدهد که ما میتوانیم عید بگیریم، باید «رویِ» او برحسب عدم بیاید.
پس الآن رویِ منذهنی در مرکز ما است. در بیرون هر کاری هم بکنیم ما که به ما خوش بگذرد، جشن بگیریم، خوش نخواهد گذشت. «ز رویِ توست عید، آثار، ما را» یعنی تا روی تو نیاید به مرکز ما عید نخواهد شد و آثار ما هم که عیدی میخواهیم بگیریم آن یک چیز بدی خواهد بود.
میدانید که این جسم خرّوب است. ما میگوییم بیا ای عید، بیا ای عید گفتیم یعنی فضا را باز میکنم زندگی را میآورم به مرکزم و تو موتور عید هستی و از روی تو جانا من میتوانم سطح هشیاریام را ببرم بالا و این هشیاری را در دیگران هم ایجاد کنم و آنها هم عید بگیرند.
و همینطور میبینید که پس این شکل [شکل۵ (مثلث همانش)] منذهنی را به ما نشان داد که وقتی نقطهچینها در مرکز ما است مقاومت و قضاوت داریم، دراثر گذشتن از این نقطهچینها یک تصویر ذهنی پویا ایجاد میکنیم که این کوچک و بزرگ میتواند بشود برحسب همانیدگیها. این منذهنی است، ما تا حالا با این زندگی کردیم و گفتیم این درست نمیبیند، برحسب همانیدگیها میبیند. این نمیبیند که رحمت اندر رحمت است خداوند. و این شخص خواهیم دید که هر اشتباهی که میکند که همیشه اشتباه میکند و زندگیاش را خراب میکند میاندازد گردن دیگران و از اشتباهاتش یاد نمیگیرد.
حالت شدتیافتهٔ این، تکمیلشدهٔ این، همین شکل است [شکل۹ (افسانه منذهنی)] که میبینید؛ که میبینید کسی که در مرکزش منذهنی دارد مقاومت و قضاوت دارد، این لحظه زندگی را تبدیل به مانع میکند، مسئله میکند و دشمن میکند. درست است؟ این افسانهٔ منذهنی است. در این افسانهٔ منذهنی بیشتر مردم گفتیم چه دارند؟ پندار کمال دارند و ناموس دارند و همین مثلث است [شکل۱۶ (مثلث پندار کمال)].
علّتی بتّر ز پندارِ کمال
نیست اندر جانِ تو، ای ذودَلال
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۴)
ذودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کسی که منذهنی درست میکند، یک مثلثی درست میکند که قاعدهاش پندار کمال است و این یک مرضی است که مولانا میگوید بدتر از این مرض در جهان وجود ندارد و کسی که همانیده هست این مرض را دارد. و از طرف دیگر ایجاد ناموس میکند. ناموس حیثیت بدلیِ منذهنی است.
کرده حقْ ناموس را صد من حَدید
ای بسی بسته به بندِ ناپدید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۴۰)
ناموس: خودبینی، تکبّر، حیثیتِ بدَلیِ منذهنی
حَدید: آهن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
و این ناموس درواقع [شکل۱۶ (مثلث پندار کمال)] حیثیت بدلیِ پندار کمال است که میبینید شخص فکر میکند کامل است، ولی کامل نیست، منذهنی است که فکر میکند یک آدم است که همهچیز را میداند و اشتباه نمیکند، فکرهایش همه درست است و برای این یک حیثیتی دارد، اگر بگویند نمیدانی به او برمیخورد.
ضلع بعدیاش درد است، یعنی اینجور زندگی حتماً درد ایجاد میکند و شما در ضمن باز هم یادآوری کنم هر نقطهچینی میآید به مرکز ما یک نقطهٔ مقاومت است و ایجاد درد خواهد کرد. دوباره میگویم، هر نقطهای که ما با آن همانیده میشویم، نقطهچین، هر چیزی، در مرکز ما میآید یک نقطهٔ مقاومت است و ایجاد درد خواهد کرد. پس بنابراین در تگِ این جوی ما ممکن است ظاهر آرام داشته باشیم، مقدار زیادی درد هست که مثل یک جوها قدیم میگذشتند، آن ته مدفوع تهنشین میشد، برای همین میگوید سرگین، با چوب میزدی فوراً میآمدند بالا، ولی وقتی تهنشین میشد روی آب صاف میگذشت. «در تگِ جو هست» یعنی در زیر این حرفهایی که شما میزنید تندتند، این جو است، زیرش درد خوابیده.
🔟2️⃣6️⃣ ۳۲ 🔟2️⃣6️⃣
شکل۱۶ (مثلث پندار کمال)
Читать полностью…
شکل۹ (افسانه منذهنی)
Читать полностью…
میگوید که کسانی هستند که فرشتگان جانشان را میستانند درحالیکه بر خویشتن ستم کرده بودند. اینها همان منهای ذهنی هستند. شما ببینید از این جنس هستید؟ از آنها میپرسند در چه کاری بودهاید؟ گویند ما در روی زمین مردمی بودیم زبونگشته، ما بدبخت بودیم، واقعاً به ما ستم شد، ما سختی کشیدیم. فرشتگان گویند آیا زمین خدا پهناور نبود؟ یعنی شما نمیتوانستید فضا باز کنید و بروید به فضای یکتایی، از این ذهن حرکت کنید، که در آن مهاجرت کنید؟ آن موقع آنها دیگر به چیز دسترسی پیدا نمیکنند رحمت اندر رحمت. رحمت اندر رحمت در این جهان اگر به آن دسترسی پیدا کنید، ابدی مالِ شما خواهد بود. میگوید مکان اینان جهنم است و سرانجامشان بد. كاملاً واضح است.
گر بُوَد فردوس و اَنهارِ بهشت
چون فسردهٔ یک صفت شد، گشت زشت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۸۳)
اَنهار: نهرها، جویباران
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما اگر میگوید در بهشت باشید و نهرهای بهشتی جاری باشند، به هر جای زیبایی، هر ذهنِ زیبایی هم که داشته باشید وقتی منجمد به یک صفت شد این زشت شد. پس بنابراین زندگی دائماً در حال تغییر است. فضا را باز میکنید تغییر را در خودتان ایجاد میکنید. هیچ چیزی ثابت و برجای نیست.
شما باید تغییر را در خودتان ببینید. اگر منجمد به یک صفت بشوید بگویید فقط این باور، زشت شد، خراب شد. و ما را از انجماد این درمیآورد که ما باید پویا باشیم، ما باید دائماً تغییر کنیم، باید انعطافپذیر باشیم، باید پذیرنده باشیم، باید اشتباهِ خودمان را ببینیم، از ناموس دست برداریم که نمیگذارد ما تغییر کنیم، به ما برنخورد، ما عیب داریم.
هر کسی باید بگوید که من تا حالا از طریق همانیدگیها و دردها دیدم و نگذاشتم رحمت اندر رحمت خداوند در من کار کند. صحبت از اینجا شروع شد که عید یک پدیدهٔ درونی است و به ما گفت که
ز رویِ توست عید، آثار، ما را
بیا ای عید، و عیدی آر، ما را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۱۲)
🔟2️⃣6️⃣ ۳۱ 🔟2️⃣6️⃣
پس در سناریویی که برای خودمان نوشتهایم یا مرور کردهایم در همان اول برنامه گفتیم که من بهعنوان الست وارد این جهان شدم، امتداد خدا و زندگی میخواهد که شادیاش را، آرامشش را، خردش را، خردورزیاش را، همهٔ چیزهای خوبش را، عشقش را، بخششش را از طریقِ من تجربه کند. ولی من میبینم که من در این جهان غیر از غم و غصه و گرفتاری برای خودم ایجاد نکردم هم فرداً هم جمعاً.
بعد برمیگردم علت این را پیدا میکنم و یک نگاهی هم به منظور آمدنم میکنم که منظور آمدن من این بوده که من به بینهایت و ابدیت خداوند زنده بشوم و از جنس او هستم. و متوجه شدم که من آمدهام با چیزهایی که ذهنم نشان میداده که مهم است همانیده شدهام، برحسب آنها دیدم، دیدم دیدِ همانیدگیها و دردهای حاصل از آن بوده و این دید غلط بوده، معکوس بوده و من را یک خرّوب کرده که همه چیز را دارم خراب میکنم از جمله بدنم را، از جمله فکرهایم را.
ما فهمیدیم که خداوند از وقتی که ما را فرستاده بهعنوان امتداد خودش رحمت اندر رحمت بوده، حواسش به ما بوده، میخواسته کمک کند و ما این کمک را با توجه به اینکه فکر میکنیم با عقل منذهنی و سببسازیاش میتوانیم زندگیمان را اداره کنیم رد کردیم، نپذیرفتیم. او میخواسته ما را نجات بدهد از این باتلاقِ منذهنی و دردهایش، ما نپذیرفتیم.
الآن با این راهنماییهای مولانا میپذیریم که به ما گفت که این بهاصطلاح پارکِ منذهنی که چیدهاید و این سببسازی ذهن و سببها باید شخم زده بشود و درونِ شما گلزار بشود، انعکاسش در بیرون هم زیبا بشود. درست است؟
اما یک چیزی هم بعد از این میخوانیم ببینیم که آیا یک کسی بیاید واردِ این جهان بشود، از آن طرف هم خارج بشود مولانا میگوید این شبیه یک انسان است، یعنی توانست به بینهایت و ابدیت خداوند زنده بشود و خداوند خردورزیاش را و شادیاش را توانست بهوسیلهٔ او تجربه بکند، یا نه مثلِ ببخشید گاو از اینور وارد شد و از آنور خارج شد و همهٔ حواسش به پوستِ خربزه بود و یا علفِ خشک؟
پوست خربزه و علفِ خشک خربزه نیست و علفِ خشک هم نمادِ میگوید «لایق سَیران گاوی یا خَریش». آیا ما فقط به چیزهای از پیش ساخته شده نگاه میکنیم، به باورهای از پیش ساخته شده، به پوست زندگی نگاه میکنیم یا به زندگی زنده شدهایم؟ پس دوباره میخوانم اين را.
گاو در بغداد آید ناگهان
بگذرد او زین سَران تا آن سران
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۷۷)
از همه عیش و خوشیها و مزه
او نبیند جز که قِشرِ خربزه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۷۸)
که بُوَد افتاده بر رَه، یا حَشیش
لایق سَیران گاوی یا خَریش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۷۹)
حَشیش: گیاه خشک، علف
سَیران: همان سَیَرانِ عربی است که فارسیان «یا» را به سکون خوانند، بهمعنی سیر و گردش، در اینجا بهمعنیِ خوش آمدن است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حَشیش: گیاه خشک. سَیران یا گاهی اوقات در فارسی میگوییم سِیران، عربی است که سَیَران است که فارسیان «یا» را به سکون خوانند، بهمعنیٍ سیر و گردش، در اینجا بهمعنیِ خوش آمدن است یا به هرحال حرکت است، طرزِ زندگی کردن است.
عرض کردم اینکه فرض کن که حالا آنهایی که در ایران زندگی میکنند، یک گاوی از یک دروازه بیاید تو، از آن دروازه خارج بشود. یکی بیاید به این جهان از ثانیهٔ صفر زندگی کند و بعد از آنور بمیرد برود. آیا این به پوستِ زندگی توجه میکند، شبیه آن گاو که همهٔ حواسش به این است که کجا پوستِ خربزه است، کجا علفِ خشک است؟ کجا یک باور قدیمی پوسیدهٔ بهدرد نخور است که الآن دیگر کار نمیکند، عاشقِ زمان و مکان است، آنها را گذاشته در مرکزش یا نه صنع دارد، طرب دارد، این لحظه به خداوند زنده است، فضا را باز میکند و واقعاً زندگی میکند.
پس گاو واردِ بغداد میشود، از این سر وارد میشود از آن سر خارج میشود. یک کسی وارد این جهان میشود میمیرد. «از همه عیش و خوشیها و مزه» تجربهٔ خِردِ خداوند، تجربهٔ شادیِ بیسبب خداوند، این همه لذّاتی که در این جهان هست، گاو بهغیر از پوستِ خربزه و علفِ خشک به چیزی دیگر توجه نمیکند. ما هم بهغیر از پوستِ زندگی، همین صحبتها و واکنش به صحبتها و اینکه من برتر از شما هستم و این باور بهتر از آن باور است و فکر من بهتر از شما است و حق با من است و حق با شما نیست، فکرهای شما غلط است و دینداری شما غلط است و اینها همه جزوِ مواد ذهنی است. موادِ ذهنی پوستِ زندگی است. درست است؟ حواسِ شما به این چیزها است؟ با حرف اینور و آنور میشوید؟ یا نه واقعاً فضاگشایی میکنید با خِردِ زندگی، با شادیِ زندگی، با صنع زندگی عمل میکنید؟
🔟2️⃣6️⃣ ۲۹ 🔟2️⃣6️⃣
برنامه شماره ۱۰۲۶ گنج حضور
فایل تصویری - بخش سوم
/channel/GanjeHozourMessages
مولانا آمده ذهن ما را شخم میزند، سببسازی بی سببسازی! عقل منذهنی را بینداز دور. یک ابله، یک منذهنی فریاد میزند و تحمل نمیکند، میگوید نه، این عقل ما و سببسازی ما درست است، ما میخواهیم برحسب همانیدگی ببینیم، ما میخواهیم «سرگینِ خشک» را به خداوند بفروشیم و این لحظه صنع و طرب او را کنار بگذاریم. چرا تو ذهن ما را شخم میزنی؟ ما به باورهای پوسیده و پرستش اینها عادت کردهایم. «کاین زمین را از چه ویران میکنی»، تمثیلش این است یکی آمده شخم میزند، میخواهد گندم بکارد، گل بکارد، یونجه بکارد، نمیدانم سبزیجات بکارد. یک کسی آمده میگوید برای چه شخم میزنی تو؟ اینکه خوب بود، همینطوری که بود خوب بود دیگر، ذهن ما همینطوری خوب است دیگر!
کاین زمین را از چه ویران میکنی
میشکافی و پریشان میکنی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۴۲)
ذهن ما را چرا پریشان میکنی؟ پارک ذهنی ما را چرا به هم میریزی؟ گفت ای ابله، ای منذهنی، برو به من ایراد نگیر، من دارم عمارت میکنم، من دارم آبادان میکنم، تو عمارت را از خراب کردن فرق بگذار.
پس تا این ذهن ما شخم نخورد، خراب نشود، ویران نشود، که بهطوریکه ما نتوانیم سببسازی ذهنی بکنیم برای زنده شدن به خداوند، کار درست نمیشود. «بر من مَران» یعنی با من مخالفت مکن.
کِی شود گُلزار و گندمزار، این
تا نگردد زشت و ویران این زمین؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۴۴)
اگر من شخم نزنم زمین را و تخم گل نکارم، آب ندهم، گلزار و گندمزار نمیشود. اگر شخم نزنند و از این همانیدگیها زندگی را آزاد نکنند، ما اگر همینطوری با منذهنی جلو برویم، که ما گلزار نمیشویم که! کار پُربرکتی نمیتوانیم بکنیم. مثل زمین، شخم نزنیم، گل نکاریم، شخم نزنیم که نمیتوانیم گل بکاریم. «تا نگردد زشت و ویران این زمین».
🔟2️⃣6️⃣ ۲۸ 🔟2️⃣6️⃣
گفت موسیٰ را به وحیِ دل خدا
کای گُزیده دوست میدارم تو را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۲۱)
گفت: چه خِصلت بُوَد ای ذوالْکَرَم
موجبِ آن؟ تا من آن افزون کنم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۲۲)
ذوالْکَرَم: صاحب کَرَم و بخشش، منظور خداوند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفت: چون طفلی به پیشِ والِده
وقت قهرش دست هم در وی زده
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۲۳)
والِده: مادر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ذوالْکَرَم یعنی صاحب کَرَم. والِده یعنی مادر. «به وحیِ دل» خداوند به موسیٰ میگوید که ای برگزیده، حالا «موسیٰ» کیست؟ موسیٰ نماد شما است، شخص شما نماد موسیٰ است، به شما دارد میگوید ای کسی که، ای انسانی که من تو را برگزیدهام این لحظه و هر لحظه جشنم را، عروسیام را، عیدم را در درون شما برپا کنم، خردم را، شادیام را تجربه کنم از طریق تو، عشقم را به کائنات بدهم از طریق تو، تو را دوست میدارم. به شما الآن میگوید.
شما برمیگردید میگویید که آن چه خاصیتی است؟ چه خصلتی است ای صاحب بخشش که سبب شده تو من را دوست داشته باشی تا من آن را زیادتر کنم؟ برمیگردد زندگی به شما میگوید که تو شبیه طفلی باش پیش مادرش، من مادرت هستم تو هم طفل هستی، موقع قهرِ من هم دست در من باید بزنی، مثل طفل و مادر. قهر من یعنی اینکه تو حتماً قهر من را خواهی دید. چرا؟ قهرش همین خشمگین شدن ما، حسادت ما، یکدفعه ما یک مریضی در بدنمان ایجاد میکنیم، بدن ما درست کار نمیکند. قهرش یعنی شما برحسب زندگی عمل نمیکنید، نتیجهاش را میبینید. با سببسازی ذهن عمل میکنید، ضرر میبینید، این قهرش است، چارهای نیست. میگوید یا باید مطابق خرد من شما زندگی کنید، اگر به درجهای که با سببسازی ذهن، با عقل منذهنی زندگی میکنید، ضرر خواهید دید و من نمیتوانم قانونم را عوض کنم. پس این ما هستیم که باید آگاه باشیم برحسب منذهنی و سببسازی آن عمل نکنیم، ولی اگر قهر دیدیم، یک چالشی در زندگی ما پیش آمد، باید فضا را باز کنیم دست دوباره به او بزنیم. و مثالش این است، میگوید اگر مادرِ طفل به طفل یک سیلی بزند، دوباره برمیگردد زانوهای او را بغل میکند، فکر نمیکند کسی دیگر هست، بهسوی خانم همسایه نمیرود.
شما چه؟ شما اگر چالشی پیش بیاید، فضا را باز میکنید، زانوهای خداوند را میچسبید؟ یا میروید با منذهنی ناله و شکایت میکنید، میگویید که خدا بود که اینطوری نمیشد که، خشمش گرفته، شانس نیاوردیم، این بلاها را خداوند سر من میآورد، اینها را میگویید؟ یا فضا را باز میکنید میگویید من اشتباه کردم، یک جایی من اشتباه کردم، باید اشتباهم را پیدا کنم؟
خود نداند که جز او دیّار هست
هم ازو مخمور، هم از اوست مست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۲۴)
دَیّار: کس، کسی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مادرش گر سیلیای بر وی زند
هم به مادر آید و بر وی تَنَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۲۵)
تنیدن: دست به کاری زدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از کسی یاری نخواهد غیرِ او
اوست جملهٔ شَرِّ او و خیر او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۲۶)
دَیّار: کس یا کسی. تنیدن: دست به کاری زدن. آیا رابطهٔ شما با خداوند که رحمت اندر رحمت است، شبیه رابطهٔ این طفل با مادرش است؟ میگوید طفل نمیداند غیر از مادرش کس دیگری وجود دارد، شادیاش و مستیاش از او است و غمش هم از او است، در اینجا «مخمور» یعنی بیحالی، پژمردگیاش از مادرش است، مستیاش هم از مادرش است. اگر مادرش به او توجه میکند، بغل میکند، خوشحال میشود. اگر رویش را برمیگرداند، ناراحت میشود. مادرش اگر سیلی به او بزند، دوباره میآید زانوهای مادرش را میچسبد شروع میکند به گریه کردن، نمیرود به خانم همسایه بچسبد، و غیر از او از کس دیگر یاری نمیخواهد، «شرِّ او و خیر او» همهاش مادرش است.
شما هم میگویید شرّ من و خیر من از مادرم، یعنی خود زندگی است. اگر شما با رحمت اندر رحمت همین رابطه را برقرار کنید، کارتان درست میشود. منتها شما همینکه شرّ او آمد، قهر او آمد، فوراً میآیید به ذهن شروع میکنید ناله و شکایت و حرف زدن و توجیه کردن، از ناموستان دفاع کردن، از پندار کمال دفاع کردن که تقصیر من که نیست، من اشتباه نکردم.
عرض کردم، هر چقدر ما فضادارتر میشویم و خردمندتر میشویم، به اشتباهات خودمان پی میبریم و اقرار میکنیم، و هر چقدر انکار میکنیم و گردن دیگران میاندازیم، دیگران را ملامت میکنیم، اینقدر ما در جهل هستیم و آن اشتباه را تکرار خواهیم کرد. انکارِ اشتباه، اشتباه به توان دو هست. و این سه بیت را بخوانم، دوباره رابطهٔ ما را نشان میدهد:
🔟2️⃣6️⃣ ۲۶ 🔟2️⃣6️⃣
نفْس و شیطان هردو یک تن بودهاند
در دو صورت خویش را بنْمودهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۵۳)
نفْس و شیطان یکی است. شیطان و نفْسِ ما و منذهنی ما از یک چیز هستند. فرشته و عقل هم یکی است. این فضای گشودهشده با خداوند یکی است. این فضای گشودهشدهٔ ما را به فرشتگیِ ما تعبیر میکند مولانا.
«زین شود مرجوم شیطانِ رجیم»، شیطان رجیم رانده میشود با فضاگشاییِ شما و آزاد کردن زندگی شما از همانیدگیها. «وز حسد او بِطْرَقَد» یعنی بترکد از حسد شیطان که چرا این کار را میکند خداوند، «گردد دو نیم»، کار او این است که ما را بیاورد به ذهن و همانیده بکند.
وُشات: جمع واشی بهمعنی سخنچین، دروغگو، منکران. «رغمِ وُشات» یعنی برخلاف میل مخالفان، برخلاف میل دیو. مرجوم: راندهشده، سنگسارشده، مطرود. بِطْرَقَد یعنی بترکد. بله، این هم هست:
«إِلَّا مَنْ تَابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلًا صَالِحًا فَأُولَٰئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ ۗ وَ كَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِيمًا.»
«مگر آن كسان كه توبه كنند و ايمان آورند و كارهاى شايسته كنند. خدا گناهانشان را به نيكیها بدل مىكند و خدا آمرزنده و مهربان است.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ فرقان (۲۵)، آیهٔ ۷۰)
ببینید چقدر به آیهها اشاره میکند مولانا. پس بنابراین فضا را باز میکنید، زندگی به تله افتاده که از آنور آمدید سرمایهگذاری کردید در همانیدگیها و دردهای حاصل از آن، این آزاد میشود، از این کار شیطان خوشش نمیآید.
«مگر آن کسان» همین شما که اگر فضا را باز کنید، «توبه کنند» یعنی برگردند از راه همانیدگیها و منذهنی و سببسازی، «ایمان آورند» یعنی فضا را باز کنند و بروند به فضای یکتایی، «کارهای شایسته کنند» یعنی خرد زندگی به فکر و عملشان بریزد. آن موقع است که «خدا گناهانشان را به نیکیها بدل میکند». یعنی از توی این همانیدگیها زندگی را درمیآورد، تبدیل میکند به فضای گشودهشده، و در غزل هست که «جبار» است، ترمیمکننده است، یعنی زندگی را از آنجا میگیرد، از نقطهچینها میگیرد به هم میپیوندد، شما را یکتا میکند، مثل قبل میکند. حالا میگوید:
او بکوشد تا گناهی پرورد
زآن گُنه، ما را به چاهی آورد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۳۹)
چون ببیند کآن گُنه شد طاعتی
گردد او را نامبارکساعتی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۴۰)
یادتان است یک «مبارکساعت» خواندیم، الآن میگوید «نامبارکساعت». پس این لحظه که شما خودتان را آزاد میکنید از همانیدگیها نامبارکساعت برای شیطان است، برای شما مبارکساعت است.
رحمتی، بی علّتی بی خدمتی
آید از دریا مبارکساعتی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۴)
مبارکساعت این لحظه است که شما آزاد میشوید، بهنظر شیطان نامبارکساعت است این لحظه. خداگونگی شما، اینکه شما به اَلَست اقرار میکنید، دوباره تبدیل به خدا میشوید، یکتا میشوید، به عشق میرسید، برای شیطان نامبارکساعت است، برای شما مبارکساعت است.
چون ببیند کآن گُنه شد طاعتی
گردد او را نامبارکساعتی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۴۰)
اندر آ من در گشادم مر تو را
تُف زدی و تُحفه دادم مر تو را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۴۱)
بله، این هم در دفتر اول است، بقیهاش را هم شاید بخوانم.
مر جَفاگر را چنینها میدهم
پیشِ پایِ چپ، چهسان سَر مینهم؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۴۲)
پس وفاگر را چه بخشم؟ تو بدان
گنجها و مُلکهایِ جاودان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۴۳)
این از یک قصه است که این را از زبان خداوند میگیرد مولانا. پس شیطان میکوشد شما را همانیده بکند با یک چیزی تا شما را با آن همانیدگی بیاورد تهِ چاه همانیدگی، باید انرژی صرف کنید که از این همانیدگی بیرون بیایید.
توجه کنید همانیدگیها را به «چاه» تشبیه میکنند، چاهِ همانیدگی. چرا به چاه؟ برای اینکه از چاه بهراحتی نمیشود بیرون آمد، باید هشیارانه آدم یک جوری یا یک طنابی را بگیرد بیاید بالا یا یک جاهایی باشد از آنها بگیرد بیاید بالا، وگرنه نمیتواند. توی همانیدگی افتاد، باید هشیار باشد که از این «من» باید بیاید بیرون، بیایم بیرون، و شروع کند به فعالیت.
«او بکوشد تا گناهی پرورد» یعنی شیطان میکوشد تا گناهی را بپرورد، شما را با چیزی همانیده کند، دردی بهوجود بیاورد، «زآن گُنه، ما را به چاهی آورد». و چاه معنیاش این است که شما درد دارید و هشیاری افتاده، برعکس اینکه فضا را باز میکنید هشیاری میآید بالا. درست است؟
شیطان اگر ببیند که آن شد طاعتی، یعنی خداوند آمد شما را از همانیدگی آزاد کرد، میگوید من اینهمه زحمت کشیده بودم این را همانیده کرده بودم، حالا این با فضاگشایی این آزاد کرد این بشر را، برای او ساعت نامبارکی است، خوشش نمیآید.
🔟2️⃣6️⃣ ۲۴ 🔟2️⃣6️⃣
فِتراک: همان تسمه و دَوالی که از پس و پیش زینِ اسب میآویزند و با آن چیزی به تَرک میبندند، یا با دست میگیرند، در اینجا.
پس پیغمبران میگوید گفتند که ناامید نباید بشوید، ناامیدی بد است. اینقدر منذهنی اسباب دارد و ابزار دارد که ما را ناامید کند، میگوید نمیتوانی. و فضل و رحمتهای خداوند، «باری» یعنی خداوند، بیحد است.
از چنین نیکوکار یعنی خداوند نباید ناامید بشوید. دست محکم «در فِتراکِ این رحمت زنید»، یعنی فضا را باز کنید محکم بگیرید، یعنی لحظهبهلحظه فضا را باز کنید و این رحمت را بگیرید.
و «ای بسا کارا»، در این مورد هم این کار یعنی خارج شدن از منذهنی و دیدن برحسب همانیدگیها اول مشکل بهنظر میآید. مشکل بهنظر میآید شما همهٔ دردهایتان را بیندازید و از نفوذ منذهنی خارج بشوید، سببسازی را متوقف کنید، میبینید فکر بعد از فکر ما را گرفته. درست است؟ اول متوقف ساختن فکر بهنظر بسیار صعب میآید یعنی مشکل میآید، صبر کنید.
«ای بسا کارا، که اوّل صَعْب گشت»، ابتدا خروج از منذهنی و فضاگشایی سخت است، صبر سخت است، پرهیز سخت است، ولی پس از یک مدتی «بگشاده شد، سختی گذشت».
اما اجازه بدهید این را هم راجعبه «ناامید نشدن» بخوانیم. یک جوانی به موسی میگوید که زبان حیوانات را به من یاد بده، ببینیم موسی چه میگوید.
گفت: ای موسی چو نورِ تو بتافت
هرچه چیزی بود، چیزی از تو یافت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۷۳)
مر مرا محروم کردن زین مراد
لایقِ لطفت نباشد ای جواد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۷۴)
این زمان، قایممقامِ حق تُوی
یَأس باشد گر مرا مانع شوی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۷۵)
یَأس: ناامیدی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ یَأس: ناامیدی. پس یک جوانی به موسی میگوید که تو زبان حیوانات را به من یاد بده، یک قصه هست، ولی موسی میداند که اگر زبان حیوانات را به منذهنی یاد بدهد، منذهنی به نفع خودش از این موضوع استفاده خواهد کرد برای زیاد کردن همانیدگیها و استفاده در کار منذهنی.
شما هم میدانید که اگر پیشرفت معنوی کردید، نباید منذهنی از آن به نفع خودش استفاده کند. مثلاً شما اگر مولانا میخوانید، مولانا یاد میگیرید، این برای گسترش منذهنی و بزرگ دیدن شما و پز دادن شما و بلند شدن براساس آن نیست.
میگوید که «گفت: ای موسی»، «موسی» نماد انسانی است که فضا را باز کرده، نور میتابد. «گفت: ای موسی چو نورِ تو بتافت»، وقتی نور تو میتابد، «هرچه چیزی بود، چیزی از تو یافت»، یعنی هر چیزی در این جهان که برحسب زندگی زندگی میکند، مثلاً در مورد انسانها اگر انسانی واقعاً درک این را کرده که باید مرکزش را عدم بکند، چیزی از تو میتواند بگیرد. از این مراد من را محروم نکن ای جوانمرد، ای جواد. «ای جواد» یعنی ای جوان، ای جوانمرد، این لایق لطفت نیست، یعنی به من زبان حیوانات را یاد بده.
این لحظه جانشین حق تو هستی، برای اینکه زنده شدی به او. هر کسی فضا را باز میکند، بهاندازهٔ باز کردنش به خداوند زنده میشود. اگر کسی باشد که در مرکزش هیچ همانیدگی نباشد، جانشین حق او است در زمین.
این زمان، قایممقامِ حق تُوی
یَأس باشد گر مرا مانع شوی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۷۵)
یَأس: ناامیدی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این «یَأس» را توجه کنید چرا این را میگوید. ما یَأس در دیگران نباید ایجاد کنیم. عرض کردم اگر شما فضا را باز کنید، با فضای باز درحالیکه باز نگه میدارید و نمیبندید و هر لحظه هم گسترده میکنید:
حُکمِ حق گسترد بهر ما بِساط
که بگویید از طریقِ اِنبساط
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰)
بِساط: هر چیزِ گستردنی مانند فرش و سفره.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این قانون را رعایت میکنید و فقط او را نگاه میکنید، شما هشیاری آدمها را میآورید بالا، نمیشود نیایند آنها، برای اینکه این هشیاری مسلط هست. این هشیاری به هشیاری ذهنی هم مسلط هست، برای اینکه هشیاری خدایی است. قدرت این لحظه بیشتر از قدرت زمان روانشناختی است. قدرت خداوند بیشتر از همهچیز است، از جمله منذهنی ما، منذهنی ما نمیتواند مقاومت کند. درنتیجه مأیوس کردن یعنی با منذهنی و هشیاری جسمی حرکت کردن. ما حق نداریم انسانها را مأیوس کنیم، ناامید کنیم. هر کسی ناامید باشد انسانهای دیگر را مأیوس میکند. برای همین میگوید «یَأس باشد»، یعنی مگر میشود تو مأیوس کنی؟! درست است؟ حالا ببینیم موسی چه میگوید:
🔟2️⃣6️⃣ ۲۲ 🔟2️⃣6️⃣
/channel/GanjeHozorTeleText/15245
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۳-۱۰۲۵ (روزهای جمعه)
Читать полностью…
باید فضا را باز کنید، عذرِ گَزیده شدن بهوسیلۀ مار یعنی فکر همانیده، فضاگشایی و قطع آن فکر است، نه؟ چارهٔ اینکه مار دست ما را نگزد این است که دستمان را سوراخ مار نکنیم دیگر. اگر شما دوباره دستتان را سوراخ مار میکنید میگویید که وقتی میگَزد خیلی دردم میآید ها، ناله میکنم، شکایت میکنم، خداوند هم «مار» را بیخودی خلق کرده، چرا اصلاً «مار» را خلق کرده؟ تو داری مار را ایجاد میکنی تو را بگَزد، فکرهای دردناک را تو ایجاد میکنی که بهوسیلۀ آنها منقبض میشوی. مواظب باش تو عذرِ بیخودی نخواهی، عذری بخواه که به درد میخورد.
تنها عذر همین عذری است که حضرت آدم خواست، گفت آقا ما به خودمان ستم کردیم، برای اینکه بهجای تو چیزها را آوردیم مرکزمان، ما فهمیدیم. ولی عموم مردم ملامت میکنند، ناله میکنند، شکایت میکنند، میگویند او هُل داد، یک کاری کرده، میگوید من دستم را سوراخ مار میکنم. اگر عذر دردناک با ذهن بخواهی قبول نیست و این مار به تو میگوید که این باطل است، کار بیهوده کردی، هیچ چیزی یاد نگرفتی. پس یاد بگیر که فکر همانیده نکنی فضا را باز کنی. و همینطور این سه بیت را بخوانم، یادآوری کنم:
دل آمد و دی به گوشِ جان گفت
ای نامِ تو اینکه مینتان گفت
درّندهٔ آنکه گفت پیدا
سوزندهٔ آنکه در نهان گفت
چه عذر و بهانه دارد، ای جان؟
آن کس که ز بینشان، نشان گفت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۶۷)
دی: دیروز، روز گذشته
مینتان: نمیتوان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دی یعنی دیروز. مینتان: نمیتوان. این سه بیت و دو بیت قبلی روش عذرخواهی را به ما نشان میدهد. عذرخواهی ما از خداوند، عذرخواهی ما از مردم و اصلاً عذرخواهی تا آنجا که ما خودمان میخواهیم درک کنیم یعنی چه. میگوید کسی که در منذهنی درد کشیده و خرّوب بوده عذر خواهیاش این است که از آن بپرد بیرون.
شما هزارتا سوراخ مار هست، دستتان را میکنید به این سوراخ این مار میگَزد. خب ناله میکنی، شکایت میکنی، دوباره میکنی توی این یکی سوراخ، این یکی مار میگَزد. خب عذر شما چیست؟ عذر شما ناله کردن و فحش دادن است فقط؟ یا این است که یاد بگیرید دستتان را سوراخ مار نکنید.
و در اینجا یک چیز شگفتانگیزی میگوید مولانا در این سه بیت، میگوید دل، خداوند، دیروز به من که منذهنی داشتم، لحظهٔ قبل به من گفت ببین، تو اسم گذاشتی روی خودت، یعنی از جنسِ فرم شدی. تو اسم نداری، تو از جنس من هستی، تو فرم نداری، تو را نمیشود تعریف کرد. اگر اسم گذاشتی، فرم شدی میدانید نتیجهاش چیست؟ تو خودت خودت را میدَری. تو چاره نداری جز اینکه من بشوی هشیارانه.
درّندهٔ آنکه گفت پیدا
سوزندهٔ آنکه در نهان گفت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۶۷)
کسی اگر شرطی هم شده باشد، یاد گرفته باشد و نفهمد که دارد نهانْ خودش را میآورد بالا، از روی شرطیشدگی میآورد بالا، نمیداند، اتوماتیک شده این حالت، باز هم خودش خودش را میدرد. این نشان میدهد که اگر عذر درستی نخواهیم ما، ما خودمان خودمان را میدریم. ما اَلَست هستیم، هرچه که جلویش میایستد مثل این سونامی است، میزند خراب میکند، تا چه بشود؟ تا فرد درک کند که روی ذات خودش باید قائم بشود، نباید همانیده بشود، متکی به ذهن و چیزهای ذهنی نباشد. برای همین میپرسد ای جان، ای انسانی که منذهنی داری، بهنظر شما انسان چه عذر و بهانهای میتواند بیاورد؟ آیا باید بماند در منذهنی درد بکشد و شکایت کند، ناله کند، حرف بزند؟ یا نه، منذهنی را تعطیل کند، شخم بزند، فضا را باز کند، منتقل بشود از این منزل به آن منزل؟ دومی.
یعنی هیچ عذر و بهانهای با منذهنی و گفتوگوهایش ما نمیتوانیم بیاوریم به خداوند، جز اینکه فضا را باز کنیم بگوییم ما اشتباه کردیم، تا حالا خودمان را بهصورت تو تعریف کرده بودیم، معین کرده بودیم، یک چیزی شده بودیم، الآن از آن دست برداشتیم، فهمیدیم. خب نفهمیم باید درد بکشیم. اگر بفهمیم اینطوری میشود:
تا دلش را شرحِ آن سازد ضیا
پس اَلَمْ نَشْرَحْ بفرماید خدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۶)
که درونِ سینه شرحت دادهایم
شرح اندر سینهات بنْهادهایم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۷)
ضیا: نور، در اینجا روشنایی ایزدی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این نوری که در درون ما هست شروع میکند به باز شدن، اَلَست شروع میکند به باز شدن، که خداوند میگوید، گفته سینهتان را باز کردم. بروید سینهتان را باز کنید که من درونتان را، فضای درون را میتوانید باز کنید، که درون سینهٔ تو را وسعت دادهایم، شرح، فضاگشایی را در سینهات گذاشتهایم ای انسان. درست است؟ بله این هم که سورهٔ انشراح است:
🔟2️⃣6️⃣ ۳۷ 🔟2️⃣6️⃣
ما میخواهیم صُنع بعدی، صُنع بعدی، صُنع بعدی، طرب بعدی، طرب بعدی، بتها را به پیش پای خداوند میاندازم، یعنی مرکزم را جسم نمیکنم. اگر یک چیزی آفریدم که بهتر از این نمیشود، همه آمدند گفتند آقا شما عجب کتابی نوشتی، عجب چیزی گفتی، میاندازم دور، میاندازم به پای تو، باز هم مرکزم را عدم میکنم.
«صد نقش برانگیزم»، صدتا چیز ذهنی میسازم، روح میدهم این را انیمیت میکنم (زندگی بخشیدن، روح دادن: animate) به حرکت درمیآورم. اما وقتی فضا باز میشود نقش توی خداوند را میبینم، میاندازم دور، میسوزانم. و سببسازی نمیکنم، الآن دیگر این دو بیت را باید بتوانیم قبول کنیم:
من سبب را ننگرم، کآن حادث است
زآنکه حادث حادثی را باعث است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰)
لطفِ سابق را نظاره میکنم
هرچه آن حادث، دوپاره میکنم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۱)
حادث: تازهپدیدآمده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من سببهای ذهنی که یک موجودات ذهنی هستند، در ذهن برای سببسازی علتهایی دارم، این را میگیرم میگویم این کار را میکنم اینطوری میشود. درست است؟ مثلاً خیلیها میگویند این کار را میکنم، فضا باز میشود، غلط است. به سببهای ذهنی که از جنس ذهن هستند نگاه نمیکنم، برای اینکه اینها ساختهشده هستند، حادث هستند، اگر به حادث نگاه کنم، از حادث میروم به یک حادث دیگر، در ذهن زندانی میشوم.
فضا را باز میکنم به خداوند نگاه میکنم «لطفِ سابق را نظاره میکنم»، پس معلوم میشود خداوند که در اینجا بهمعنی سابق است، سابق یعنی خداوند، لطف خداوند را نظاره میکنم و هر چیزی که درست میکند، اینها را پاره میکنم میاندازم دور. هر چیزی که ذهنم درست میکند، نمیآورم به مرکزم با آن همانیده بشوم.
هرکه به جوبار بُوَد، جامه بر او بار بُوَد
چند زیان است و گران خرقه و دستار، مرا!
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۹)
خرقه: جامه صوفیان و درویشان
دستار: پارچهای که دورِ سر میبندند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ها، یک جوی زندگی رد میشود، هر کسی با لباس برود توی این جو، خیس میشود و بار میشود. پس بهتر است که این لباس همانیدگیها را که خیس شده، آب زندگی را کشیده تویش دربیاروم، سنگین نشوم. «چند زیان است و گران خرقه و دستار، مرا!» خرقهٔ همانیدگی و دستار عقل من زیان و گران است برای من. و این سه بیت را خواندیم فقط میخوانم و رد میشوم:
چون نظر کردی همه اوصافِ خوب اندر دل است
وین همه اوصافِ رسوا، معدنش آب و گِل است
از هوا و شهوت ای جان، آب و گِل می صد شود
مشکل این تَرکِ هوا و کاشفِ هر مشکل است
وین تَعَلُّل بهرِ تَرکَش دافعِ صد علّت است
چون بشد علّت ز تو پس نَقْلِ منزل منزل است
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۰۰)
تَعَلُّل: درنگ کردن
علّت: بیماری، مرض
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اگر نظر بکنی که واقعاً وقتی مرکز باز میشود، همهاش چیزهای خوب تولید میشود، متوجه خواهی شد که با نظر، که هر چیز که اوصاف رسوا است و بد است که ضرر دارد، هر چیز که در زندگیتان درست میکنید درد دارد، عیدیِ بد است، اینها به این علت بوده که مرکزتان جسم بودهاست.
و اگر مرکز جسم باشد، آدم خواست منذهنی دارد و شهوت چیزها را دارد و آن موقع از خواستن و شهوت چیزهای همانیده، تعداد زیاد میشود روزبهروز و تمام زندگی ما را فرا میگیرد، مشکل ما این نخواستن است. باید نخواهیم برحسب منذهنی، همانیدگیها نخواهیم و فضا را باز کنیم که مشکل ما را آن حل کند.
برای این کار باید درنگ کنیم، فضا را باز کنیم، نگاه کنیم، تعلّل کنیم. برای ترکِ هوا، خواستن، باید تعلٌل کنیم، که صدتا مرض این همانیدگیها را، هر همانیدگی یک مرض است، که اینها را از ما رفع کند. وقتی مرض از ما رفت از این منزل ذهن پا شویم برویم این یکی، به فضای یکتایی، از این منزل به آن منزل، اگر یک دفعه نمیشود به دفعات. ولی دیدن برحسب همانیدگیها ایجاد سِحر میکند، برای همین میگوید:
سِحْر کاهی را به صنعت کُهْ کند
باز، کوهی را چو کاهی میتند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰٧٠)
زشتها را نغز گردانَد به فنّ
نغزها را زشت گردانَد به ظنّ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰٧١)
نغز: خوب، نیکو، لطیف
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کارِ سِحر این است کاو دَم میزند
هر نفَس، قلبِ حقایق میکند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰٧٢)
قلب: تغییر دادن و دیگرگون کردن چیزی، واژگون ساختن چیزی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نغز: خوب، زیبا. دیدن برحسب همانیدگیها یک وضعیتی پیش میآورد که مثل آدم جادو شده، سِحر شده. یکدفعه یک چیز کوچولو که ذهنی است بهنظر کوه میآید، بزرگ میآید. یک چیز مهم را کوچک، کاه میکند. چیزهای زشت را یکدفعه میبینید که زیبا بهنظر میآید، همین منذهنی، دیدن برحسب همانیدگیها، همین داشتن پندار کمال و ناموس.
🔟2️⃣6️⃣ ۳۵ 🔟2️⃣6️⃣
دوباره میگویم، وقتی برحسب همانیدگیها تندتند حرف میزنیم فکر میکنیم چقدر زیبا حرف میزنیم، منذهنی داریم، پندار کمال داریم، ناموس داریم، تندتند هم حرف میزنیم، این حرف زدن را میگوید جو، جو. یک بیتی دارد میگوید که جو را فراموش کن دریا را بجو، بحر را بجو، بحر تو را میجوید، این جوی حرف زدن را فراموش کن بینداز دور. در تگ این جویِ حرفها سرگین است ای جوان، گرچه بهنظر میآید تو حرفهای قشنگی میزنی.
بعضیها خیلی مؤدب و زیبا حرف میزنند، ولی زیرش عشق نیست، زیرش درد است، یک ذره مخالفت کنی از زیر این میبینید حرفهای زیبا شد زشت. میبینید:
در تگِ جو هست سِرگین، ای فَتیٰ
گرچه جو صافی نماید مر تو را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۹)
تگ: ته و بُن
فَتیٰ: جوان، جوانمرد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
و شما
حُکمِ حق گُسترد بهر ما بِساط
که بگویید از طریقِ اِنبساط
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰)
بِساط: هر چیزِ گستردنی مانند فرش و سفره
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این مثلث [شکل ۱۷ (مثلث فضاگشایی)] نشان میدهد که شما حق دارید فقط فضاگشایی کنید. مثلثی است که قاعدهاش فضاگشایی، مرکز عدم است. فضاگشایی میکنید، مرکز عدم است، عقل و حس امنیت و هدایت و قدرت را از این مرکز میگیرید. این مثلث تغییر شما است، شما را تبدیل میکند.
یک ضلعش این است که بهلحاظ ذهنی میگویید نمیدانم و سببسازی ذهن تعطیل میشود. از آنور «قضا و کنفکان» راه میافتد، یعنی قضا خداوند قضاوت میکند در این لحظه، او میگوید بشو و میشود. پس شما همیشه حکم خداوند را اجرا میکنید که گسترده میشوید. «حُکمِ حق گُسترد بهر ما بِساط» که ای انسان هر لحظه منبسط بشو، مبادا منقبض بشوی.
چون ملایک گوی: لا عِلْمَ لَنا
تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰)
مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست» تا «جز آنچه به ما آموختی» دستِ تو را بگیرد.
پس این مثلث [شکل ۱۷ (مثلث فضاگشایی)] میگوید که شما میگویید این معلومات و دانش ذهنی من که با آن سببسازی میکنم به درد نمیخورد، من نمیدانم، حالا فضا را باز میکنم تو این لحظه به من دانش بده. و همینطور این آیهٔ قرآن است:
«قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»
«گفتند: منزّهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموختهاى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲)
شما این لحظه فضا را باز میکنید به خداوند میگویید من شدم فرشته، چون میدانید که این فرشته و عقل با فضاگشایی یکی میشود. این فضای گشودهشده فرشته است، با عقل کل یا عقل خدا یکی است. پس شما هم بهعنوان فرشته به خداوند میگویید فضا را باز کردم، عقل را تعطیل کردم، غیر از آن چیزی که تو به من آموختهای یا میآموزی در این لحظه من چیزی نمیدانم، دانا تو هستی، پیش دانای نهان سرگین خشک را نمیبرم. همینطور:
دَمِ او جان دهدَت رُو ز نَفَخْتُ بپذیر
کارِ او کُنْ فَیکون است نه موقوفِ علل
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۳۴۴)
نَفَخْتُ: دمیدم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس کارِ زندگی، خداوند برحسب سببسازی ذهن ما نیست، براساس این است که او میگوید بشو و میشود و هر لحظه دمِ ایزدی با رحمتش وارد وجود ما میتواند بشود با فضاگشاییِ ما و به ما جان میدهد. پس شما سببسازی ذهن را تعطیل کردید، فضا را گشودید، به شما جان میدهد. این هم مثلث است [شکل ۱۷ (مثلث فضاگشایی)].
دَمِ او جان دهدَت رُو ز نَفَخْتُ بپذیر
کارِ او کُنْ فَیکون است نه موقوفِ علل
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۳۴۴)
نَفَخْتُ: دمیدم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در مقابلِ مثلث همانش این مثلث واهمانش است [شکل۶ (مثلث واهمانش)]. میبینید که هر کسی که امروز فهمید که عید یک پدیدهٔ درونی است و خداوند این لحظه و هر لحظه میخواهد عیدش را در مرکز ما ایجاد کند، یعنی خودش را بیاورد به مرکز ما و انعکاسش در بیرون عیدی ما است. درست است؟ اگر این را فهمید، فضا را باز میکند میبینید و عذر میخواهد. یعنی شما اگر عذر از زندگی نمیخواهید که تا حالا بهجای تو من چیزهای آفل را در مرکزم گذاشتم، هنوز تغییری در شما شروع نشده. عذرخواهی هم معادل فضاگشایی است.
عذرخواهی یعنی من با ذهنم دیگر دخالت نمیکنم، مقاومت نمیکنم، میدانم که چیزی که ذهنم نشان میدهد مهم نیست، میدانم تو که خداوندی یا زندگی هستی مهمتر از چیز یا آن چیزی که ذهنم نشان میدهد هست، بنابراین فضا گشوده میشود، مرکز عدم میشود. من دانسته و هشیارانه چیزی را در مرکزم نمیگذارم. درواقع:
🔟2️⃣6️⃣ ۳۳ 🔟2️⃣6️⃣
شکل ۱۷ (مثلث فضاگشایی)
Читать полностью…
شکل۱۰ (حقیقت وجودی انسان)
Читать полностью…
شکل۶ (مثلث واهمانش)
Читать полностью…
بله و این چند بیت را هم میخوانم. در اینجا اصطلاحِ «ارضُالله» آمده است. «ارضُالله»، زمینِ خدا، فضای گشودهشده است. این اصطلاح مهم است، یاد بگیرید. و مولانا میگوید که انسان که به تنگ آمده در فضای ذهن، دریچه باز است، فضا را باز میکند، میرود به فضای یکتایی که اسمش «ارضُالله» است. اما یک عدهای بر میخِ طبیعت، میخِ طبیعت یعنی میخِ همانیدگیهای ذهنی. فرض کنید که تمام همانیدگیها را به هم پیوند بدهی، یک میخ کنی و یک کسی را ببندی به این میخ نتواند تکان بخورد.
خشک بر میخِ طبیعت چون قَدید
بستهٔ اسباب، جانش لایَزید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۸۰)
قَدید: گوشت خشکیدهٔ نمکسود
لایَزید: افزون نمیشود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وآن فضایِ خَرْقِ اسباب و علل
هست ارضُالله، ای صدرِ اَجَل
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۸۱)
خَرْق: پاره کردن
صدر اَجَل: وزیر اعظم، بزرگترین وزیر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر زمان مُبْدَل شود چون نقشِ جان
نو به نو بیند جهانی در عِیان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۸۲)
مُبْدَل: عوضشده، تبدیلشده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما این گاو که از اینور وارد میشود، از آنور خارج میشود حواسش به پوستِ زندگی است ما نمیخواهیم اینطوری باشیم. ما میخواهیم هر لحظه در درونِ ما عید باشد.
خشک یعنی از جنسِ ذهن، مانندِ «قَدید»، قَدید یعنی گوشتِ خشکشده. ما شبیهِ گوشت خشکشده هستیم، پوستهٔ خشک هستیم، زندگی نمیکنیم، کسی که برحسبِ ذهن زندگی میکند. «بستهٔ اسباب» یعنی همهاش سببسازیِ ذهن میکند، به هیچ وجه صنع و طرب ندارد. «جانش لایَزید» یعنی جانش اضافه نمیشود.
و آن فضای، خیلی مهم است این، پارهکنندهٔ سببسازی ذهن این فضایگشوده شده است ای وزیر اعظم. ای آدمِ خردمند که میگویی من وزیرم، سببسازی ذهن را بگذار کنار، فقط با باورها که از جنس ذهن هستند کار نکن، زندگی هم بکن، به زندگی دسترسی پیدا کن.
و اگر فضا را باز بکنیم، لحظهبهلحظه «مُبدَل» میشویم، تبدیل میشویم، یعنی این فضای خشک، فضای ذهن تبدیل میشود به فضای گشودهشده که از جنس خداوند است. و خیلی جالب است میبینید هرچه فضا وسیعتر میشود، جهانِ نو میبینیم ما و امروز گفت که شما هزارانتا عید در انسانها میتوانید بهوجود بیاورید.
اگر نو به نو شما این «ارضُالله» را یا فضای درون را گسترش بدهید و نگه دارید، ببینید دارد میگوید گسترش میدهید و این دارد زیادتر میشود، کم نمیشود. حواستان باید باشد من کوچک، بالا گفت اگر منذهنی داشته باشید این جانش اضافه نمیشود. در منذهنی ما به قهقرا میرویم، هر روز انسانها چیزهای جدید ایجاد میکنند و در ذهنشان مهم میدانند، با آن همانیده میشوند، پس جانشان کم میشود، برای اینکه فضا تنگتر میشود، منقبضتر میشوند، دردشان بیشتر میشود.
یکی دیگر هست گفت که ما گناهان او را به نیکیها و زیباییها تبدیل میکنیم، اینها فضاگشا هستند. نو به نو جهان جدیدی را میبینند و دیگران را هم در آن فضا و در آن سطحِ هشیاری میکِشند بالا و آنها هم میتوانند زندگی را ببينند. درست است؟
این درواقع ترغیبِ دیگران، تشویقِ دیگران به صبر و به فضاگشایی است. شما اگر فضاگشا بشوید، میبینید دیگران هم دارند فضاگشایی میکنند. درست است؟ قَدید: گوشت خشکیده. لایَزید: افزون نمیشود. خَرْق: پاره کردن. صدر اَجَل یعنی وزیر اعظم. مُبْدَل: عوضشده، تبدیلشده.
«… وَأَرْضُ اللّٰـهِ وَاسِعَةٌ… .»
«… و زمين خدا پهناور است… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ زمر (۳۹)، آیهٔ ۱۰)
این «أَرْضُ اللّٰه» را یاد بگیرید. مخصوصاً آنهایی که دینی هستند. «أَرْضُ اللّٰه» این فضای گشودهشده است. فضای ذهن تنگ است، انقباض است و هرچه این را جلو میبریم به قهقرا میرویم. هرچه «أَرْضُ اللّٰه» را باز میکنید، شما جانتان بیشتر میشود. و همینطور این مطلب را بخوانید.
«إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ ۖ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ ۚ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّـهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا ۚ فَأُولَٰئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ ۖ وَسَاءَتْ مَصِيرًا.»
«كسانى هستند كه فرشتگان جانشان را مىستانند درحالىكه بر خويشتن ستم كرده بودند. از آنها مىپرسند: در چه كارى بوديد؟ گويند: ما در روى زمين مردمى بوديم زبونگشته. فرشتگان گويند: آيا زمين خدا پهناور نبود كه در آن مهاجرت كنيد؟ مكان اينان جهنم است و سرانجامشان بد.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ نساء (۴)، آیهٔ ۹۷)
🔟2️⃣6️⃣ ۳۰ 🔟2️⃣6️⃣
برنامه شماره ۱۰۲۶ گنج حضور
فایل صوتی - بخش سوم
/channel/GanjeHozourMessages
💠💠💠پایان بخش دوم💠💠💠
Читать полностью…
نالم و ترسم که او باور کند
وز کرم آن جور را کمتر کند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۵۶۹)
عاشقم بر قهر و بر لطفش به جِد
بوالْعَجَب، من عاشقِ این هردو ضد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۵۷۰)
وَاللَّـه ار زین خار، در بُستان شَوم
همچو بلبل، زین سبب نالان شَوم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۵۷۱)
ما میخواهیم این مطلب را بیان کنیم که اگر چالشی در زندگی پیش آمد، ما باید خوشحال باشیم که یک مورد آموزش پیش آمده، من میخواهم نقصم را بفهمم، نه که بروم به آن منذهنی که من کامل هستم، من که اشتباه نمیکنم، چرا اینطوری شد؟
میگوید «نالم و» من با درد هشیارانه مینالم، فضا را باز کردم فهمیدم اشتباه کردم، اشتباهم را رفع میکنم، سخت است، مینالم. میترسم خداوند باور کند و از کَرَم بگوید «بابا حالا یک چالش کوچکی به او بدهیم، این مثل اینکه خیلی مینالد». نمیخواهم خداوند باور کند، «وز کرم آن جور را کمتر کند». من میخواهم همانیدگیهایم را و اشکالاتم را، عیبهایم را بشناسم، پس هر چقدر به من میخواهد بیشتر نشان بدهد من حاضر هستم. آیا شما واقعاً اینطوری هستید؟ من به قهر خداوند، به لطفش «به جِد» به هر دو عاشق هستم. وقتی قهرش میآید، آن بچه میفهمد که کار بدی کرده، دیگر نمیکند آن کار را. لطفش هم که لطف است.
پس لطفش شامل حال شما میشود، قهرش شما دارید خودتان را اصلاح میکنید. عجیب است، میگوید من عاشق این دوتا ضد هستم! چرا هردو ضد؟ یکی من را وسیعتر میکند، تبدیل میکند به او، یکی به من اشکالم را نشان میدهد.
«وَاللَّـه ار زین خار» یعنی از این دردهای هشیارانه که من عیبهایم را میبینم و صبر میکنم، فضا را باز میکنم، اگر بروم به بستان، ببرند یک جایی بگویند آقا برو دیگر ایرادی نداری و اینها، حالا فعلاً با این ایرادها بساز، ولی اینجا خوش بگذران، نمیخواهم بروم، مانند بلبل از این سبب که من را بردهاند بستان و از این خارِ «شناختن عیبهای من» نمیخواهم خلاص بشوم، میخواهم بروم جلو و عیبهایم را بشناسم، همانیدگیهایم را بشناسم، نقصهایم را بشناسم، برطرف کنم. درست است؟
و الآن میآییم دیگر به آنجا که این زمین ذهن را باید بشکافی، یکدفعه شخم بزنی، هیچچیز نماند. شما باید یک کاری بکنید که بفهمید سببسازیهایی که در ذهن میکنید و برای خودتان درد درست میکنید، این سببسازیها غلط هستند، دیگر نکنید این کار را. درست است؟
و شما میدانید که خوشبختی شما، عید شما در فضاگشایی و آوردن زندگی، خداوند به مرکزتان است، نه بگویید که خب من بنشینم، اگر این را به دست بیاورم، خوشبخت میشوم. با این شخص ازدواج کنم، خوشبخت میشوم، اگر نکنم بدبخت میشوم. اگر این خانه را بخرم، خوشبخت میشوم، اگر نخرم بدبخت میشوم. اگر به فلان مقام برسم، خوشبخت میشوم، نرسم، از دست من برود، بدبخت میشوم. اینها سببسازی ذهن است. یا نه، این کار را میکنم، این کار را میکنم، این کار را میکنم، این کار را میکنم، اینجا که رسیدم اینطوری میشود درحالیکه با منذهنی عمل میکنم و مرکزم عدم نیست. میدانم که با این کار من پلهبهپله هدف را آلوده میکنم، درد ایجاد میکنم. درست است؟ وسیله هدف را خراب میکند. وسیله سببسازی ذهن نیست. وسیله فضاگشایی است و آوردن عدم به مرکزتان.
آن یکی آمد زمین را میشکافت
ابلهی فریاد کرد و برنتافت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۴۱)
کاین زمین را از چه ویران میکنی
میشکافی و پریشان میکنی؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۴۲)
گفت: ای ابله برو، بر من مَران
تو عمارت از خرابی بازدان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۴۳)
بر من مَران: با من مخالفت مكن، عكسِ «با من بران» كه بهمعنیِ «با من همراهی و موافقت کن» است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🔟2️⃣6️⃣ ۲۷ 🔟2️⃣6️⃣
اما از زبان خداوند میگوید، میگوید «اندر آ» تو آ، «در گشادم مر تو را»، برای تو در را گشودم. کافی است شما فضا را باز کنید، تسلیم بشوید، درِ خداوند باز بشود. تا حالا «تُف زدی و تحفه دادم مر تو را»، تا حالا تُف زدی، اینطوری میگوید مولانا، تُف زدی یعنی به حرفهای من گوش نکردی، من میخواستم از طریق تو صحبت کنم، اَنْصِتوا نکردی.
پس شما خاموش باشید، اَنْصِتوا
تا زبانْتان من شَوَم در گفتوگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)
اَنْصِتوا: خاموش باشید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من گفتم خاموش باشید من صحبت کنم، شما بهجای خاموش شدن، این حرفهایی که با منذهنی زدید تُف به روی من بوده. در آنجا هم گفت که شما سرگین خشک را بهجای مُشک به من میفروشید. من میخواهم از طریق توی انسان خردورزی کنم، بعد آن موقع تو فکرهای خشکیده را، دردهای خشکیده را که سالها اینها را نگه داشتی، رنجشهایت را، همین الآن به من ارائه میکنی؟! من به تو خِرد میخواهم بدهم، تو مدفوع را به من میدهی؟! عقل نداری؟!
اندر آ من در گشادم مر تو را
تُف زدی و تُحفه دادم مر تو را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۴۱)
واقعاً اگر اینهمه به خودمان ستم میکنیم ما و نمیگذاریم زندگی حرف بزند، با منذهنی حرف میزنیم، به خودمان لطمه میزنیم شب و روز، دائماً خرّوب هستیم، به خودمان ضرر میزنیم، آخر ما چهجوری باقی ماندهایم، از بین نرفتهایم؟ بشر چرا خودش را از بین نمیبرد؟ قسمت اعظمی از این انسانها خرّوب هستند، دنبال نابودی خودشان هستند، چطور اینها ماندهاند؟! نمیگذارند خداوند حرف بزند، با منذهنیشان مسئله ایجاد میکنند مسئله حل میکنند، با منذهنیشان جنگ راه میاندازند، با منذهنیشان صلح راه میاندازند!
اندر آ من در گشادم مر تو را
تُف زدی و تُحفه دادم مر تو را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۴۱)
مر جَفاگر را چنینها میدهم
پیشِ پایِ چپ، چهسان سَر مینهم؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۴۲)
شما نگاه کنید جفاگرها، همهٔ انسانها با منذهنی به من جفا میکنند، وفا نمیکنند، از جنس اَلَست هستند، گفتم هر لحظه شما باید از جنس اَلَست باشید «بله» بگویید، فضا را باز کنید، اتفاق این لحظه را باید بپذیرید. جفا کردند بهجای وفا به من. پای چپ را جلو گذاشتند بهجای پای راست، یعنی کارهای معکوس کردند با منذهنی. شما ببینید من چقدر ملاحظه کردم، تسلیم شدم، از زبان خداوند.
«پس وفاگر را چه بخشم؟ تو بدان»، کسی که هشیارانه فضا را باز کند، وفا کند، همهٔ حواسش به وفا باشد، از جفا پرهیز کند، تو نگاه کن که من چه میبخشم؟ گنجها و مُلکهایِ جاودان. من گنج حضور را میبخشم، الیالابد در درونش عیدم را ایجاد میکنم، عشقم را میدهم، از طریق او کائنات را هشیار میکنم، اینها کارگرهای من هستند، خداوند میگوید، «گنجها و مُلکهایِ جاودان».
بله، اجازه بدهید، اینها را خواندیم. پس اگر درست دقت کردید، فهمیدیم که او رحمت اندر رحمت است، هر لحظه به ما میخواهد کمک کند، ما مأیوس شدهایم برای اینکه در جهتها رفتهایم. چون در جهتها رفتهایم و همانیدگی داریم، برحسب آنها میبینیم، درد ایجاد میشود. دردها ما را بعضی موقعها شگفتزده میکند، نباید متعجب بشویم. شما نمیتوانید با خطکشِ ذهنیتان حدس بزنید که من الآن سه سال است کار میکنم نباید دیگر درد داشته باشم. ما میدانیم شرطیشدگی داریم و نهان نقشها را بازی میکنیم، ما آن هشیاری هستیم که
درّندهٔ آنکه گفت پیدا
سوزندهٔ آنکه در نهان گفت
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۶۷)
ما بهعنوان بشر هرچه اگر آشکارا بگوییم، این اَلَست ما را میدَرَد، اگر بهصورت شرطیشدگی در نهان هم بگوییم، باز هم پژمرده میکند، میسوزاند ما را. ما چاره نداریم جز اینکه منذهنی را شخم بزنیم، بیندازیم دور. اما اجازه بدهید، این چند بیت هم رابطهٔ ما را با خداوند دوباره نشان میدهد:
🔟2️⃣6️⃣ ۲۵ 🔟2️⃣6️⃣
گفت موسی: یارب این مردِ سلیم
سُخره کردهستش مگر دیوِ رجیم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۷۶)
سلیم: سادهلوح، سادهدل
رَجیم: راندهشده، مطرود، ملعون
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گر بیاموزم، زیانکارش بُوَد
ور نیاموزم، دلش بَد میشود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۷۷)
گفت: ای موسی بیاموزش، که ما
رد نکردیم از کرم هرگز دعا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۷۸)
سلیم: سادهلوح، سادهدل. رَجیم: راندهشده، مطرود، ملعون، که پشتسر شیطان ما میگوییم.
پس خداوند به موسی میگوید که، یا شما فضا را باز کردید زندگی به شما میگوید. پس موسی به زندگی میگوید، به خداوند میگوید که این «دیوِ رجیم» این آدم را سخره کرده، زیر سخرهٔ شیطان است که این تقاضا را از من میکند، چرا؟ برای اینکه اگر بیاموزم، این ابزار را در راه دیو استفاده خواهد کرد، برای گسترش منذهنیاش استفاده خواهد کرد و این به ضررش تمام خواهد شد.
«گر بیاموزم، زیانکارش بُوَد»، اگر به او بیاموزم زبان حیوانات را به خودش ضرر خواهد زد. اگر نیاموزم، مأیوس میشود. من چکار کنم؟ پس او هم میگوید ای موسی به او بیاموز که ما هیچ موقع از کرم هیچ دعایی را رد نکردیم. پس هر دعایی که با فضاگشایی صورت بگیرد، دعا است و به نتیجه میرسد. هر دعایی هم که با منذهنی بشود که میگوید خداوند از کرم این را رد میکند و نمیشنود.
بس دعاها کآن زیان است و هلاک
وَز کَرَم مینَشْنَود یزدانِ پاک
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰)
خب، معنیاش این بود که «یأس» مورد پسند زندگی و انسانِ زنده به زندگی نیست.
ناامیدی را خدا گردن زدهست
چون گناه و معصیت طاعت شدهست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۳۶)
چون مبدّل میکند او سیّئات
طاعتیاش میکند رغمِ وُشات
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۳۷)
وُشات: جمع واشی بهمعنیِ سخنچین، دروغگو، منکران، رغمِ وُشات یعنی برخلاف میل مخالفان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
زین شود مرجوم شیطانِ رجیم
وز حسد او بِطْرَقَد، گردد دو نیم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۳۸)
مرجوم: راندهشده، سنگسارشده، مطرود
رَجیم: راندهشده، مطرود، ملعون
بِطْرَقَد: بترکد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دوباره مربوط به همین است. ناامیدی را خدا گردن زده، چرا؟ برای اینکه ما باید ناامید بشویم که همانیده شدیم و درد ایجاد کردیم دیگر. میگوید این امکان پیش آمده که شما فضا را باز کنید، از توی این همانیدگی هشیاری را آزاد کنید. پس ناامید نباید باشید، برای اینکه «گناه و معصیت» یعنی همانیدگی با دردها و چیزها «طاعت شدهست». چرا؟ برای اینکه او مبدل میکند سیّئات یعنی گناهان را و به «رغمِ وُشات» یعنی برعکس نظر مخالفان، برعکس نظر دیو، با فضای گشودهشده از داخل این همانیدگیها زندگی آزاد میشود و شیطان از این کار خوشش نمیآید.
میگوید شیطان یا دیو ما را میکشاند تا همانیده کند، ولی شما فضا را باز میکنید این مبارکساعت برای شما است، رحمت از آنور میآید و شما را آزاد میکند. با فضاگشاییِ شما و آزاد شدن زندگی از توی این همانیدگیها شیطانِ رجیم رانده میشود، دیو دیگر با شما کاری ندارد. توجه کنید وقتی ما همانیده شدیم، ما زیر نیروی همانیدگی جهان هستیم، نیروی همانیدگی و درد جهان همان شیطان است، که این منذهنی نمایندهٔ آن است.
🔟2️⃣6️⃣ ۲۳ 🔟2️⃣6️⃣
برای انتخاب برنامه روی لینکهای آبی زیر کلیک کنید.
❇️ برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۲۵
🔹 برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۲۴
🔹 برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۲۳
🔹 برنامه شماره ۱۰۲۲
🔹 برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۲۱
🔻🔻🔻🔻🔻
🌺 برنامههای شماره ۱۰۱۱ الی ۱۰۲۰
🌺 برنامههای شماره ۱۰۰۱ الی ۱۰۱۰
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🌺 برنامههای شماره ۹۰۱ الی ۱۰۰۰
🌺 برنامههای شماره ۸۰۱ الی ۹۰۰
🌺 برنامههای شماره ۷۰۲ الی ۸۰۰
🌺 برنامههای شماره ۶۰۰ الی ۷۰۱
🌺 برنامههای شماره ۵۰۰ الی ۶۰۰
🌺 برنامههای شماره ۱۰۰ الی ۵۰۰
🔹🔹🔹
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۳-۱۰۲۵ (روزهای جمعه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۳-۱۰۲۵ (روزهای جمعه)
Читать полностью…