ganjehozourprogramstext | Unsorted

Telegram-канал ganjehozourprogramstext - گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

4772

چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.

Subscribe to a channel

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

گفت لاغی خَندُمین‌تر ز آن دو بار
کرد او این تُرک را کُلّی شکار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۰۲)

لاغ: شوخی، هزل
خَندُمين: خنده‌آور، مُضْحِک
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

چشم بسته، عقل جَسته، مُولِهه
مست، تُرکِ مدّعی از قهقهه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۰۳)

مُولِهه: حيران، سرگشته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس سوم بار از قبا دزدید شاخ
که ز خنده‌ش یافت میدانِ فراخ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۰۴)

شاخ: تكه، پاره
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

مُولِهه یعنی حیران، سرگشته. شاخ: تکه، پاره، یعنی تکه‌پارهٔ پارچه. یک لطیفه‌ای، یک جوکی خنده‌دارتر از آن دو بار گفت و تمام وجود ترک را شکار کرد دیگر. چشمش بسته شد، عقلش جَست، هیچ عقلی از عقل زندگی در آن نماند. سرگشته شد، گیج شد، گم شد در خنده. اِ! من‌ذهنی‌اش دارد می‌خندد، از چه‌ می‌خندد؟ از این‌که از یک همانیدگی که شکوفا شده تعریف می‌کنند. از هیکلش، از دانشش، از استادی‌اش، از پهلوانی‌اش، از این‌که میل دارد پهلوان بشود. هر خیاطی می‌داند چه بگوید اگر از جنس ژاژ است. و مست شد و آن ترکِ مدعی که ادعا داشت، از قهقهه، از خنده.

پس بنابراین بار سوم مقدار زیادی از این قبا را دزدید. شاخ دیدیم به‌معنی تکه است. و که از خندهٔ او میدان فراخ پیدا کرد، فرصت زیادی بود که خیلی بدزدد. خب آیا زندگی ما این‌طوری دزدیده می‌شود یا نمی‌شود؟ شما زندگی‌تان را چه‌جوری می‌نویسید؟ آیا جوانی‌تان را دزدیدند؟ سلامتی‌تان را دزدیدند؟ عقلتان را دزدیدند؟ اصلاً شما فهمیدید چه‌جوری رسیدید به پنجاه‌سالگی، هفتادسالگی؟ زندگی چه شد؟ مخصوصاً مسائلی که خیاط‌ها ایجاد کردند. من خیلی تشویق می‌کنم شما را آن قسمت «درد، داروی کهن را نو کند» که مربوط است به درمان‌های ژاژ، درمان‌کننده‌های ژاژ که می‌گوید:

گفت: دردَت چینَم، او خود دُرد بود
مات بود، ار چه به ظاهر بُرد بود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۱۰)

دُرد: ناخالصی‌ها و موادِ ته‌نشین‌شدهٔ مایعات به‌ویژه شراب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

درست است؟ رو ز درمان‌های ژاژ، از درمان‌های به‌اصطلاح درمان‌کننده‌های ژاژ می‌گریز. این‌ها درمان‌های باطل هستند که اگر درد می‌آید ببینید که چرا درد آمده‌ فضا را باز کنید. درست است؟ حالا اجازه بدهید به قصه بپردازیم.

چون چهارم بار آن تُرکِ خِطا
لاغ از آن اُستا همی‌کرد اقتضا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۰۵)

خِطا: ناحیتی در چین شمالی، بدآن خَتا هم گویند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

رحم آمد بر وی آن استاد را
کرد در باقی فن و بیداد را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۰۶)

گفت: مولع گشت این مفتون در این
بی‌خبر کاین چه خَسار است و غَبین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۰۷)

مولع: آزمند و حريص، آن‌که حرصش بر چيزى انگيخته شده باشد.
خَسار: زيانمندى، ضرر
غَبين: زيان بُردن در معامله، مغبون و زيان‌ديده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

بله، مُولَع: آزمند و حریص، آن‌که حرصش بر چیزی انگیخته شده باشد. خسار یعنی زیان‌مندی، ضرر. غَبین: زیان بُردن در معامله، مغبون و زیان‌دیده.

پس دوباره تُرک تقاضای جوک می‌کند، لطیفه می‌کند. «چون چهارم بار آن‌ تُرکِ خِطا»، دیگر این‌قدر دزدیده که واقعاً پارچه الآن کم آمده و می‌ترسد اگر باز هم بدزدد اصلاً دیگر این‌قدر تنگ بشود که ترک نتواند بپوشد. چقدر ما سلامتی جوانانمان را می‌دزدیم واقعاً. پدر و مادرها به‌عنوان خیاط که هر‌ لحظه برای بچه‌هایشان جامه می‌دوزند باید ببینند چه لباسی می‌دوزند، چقدر می‌دزدند.

چطور در هجده نوزده‌سالگی یک جوان باید برود معتاد بشود، رو به مواد بیاورد یا راه‌های بد برود؟ چه جامه‌هایی دوختیم ما؟ خود شما چه؟ عرض کردم اگر شما زندگی‌تان را بنویسید خواهید دید که خیاطی بوده‌اید که هم زندگی خودتان را دزدیدید هم خیاط‌های دیگر برای شما جامه دوختند و زندگی شما را دزدیدند.

می‌رسیم به غزل اساسی امروز که گفت «گُستاخ مکن تو ناکَسان را». همین‌که گستاخ کردی یک خس، یک من‌ذهنی، شما را به واکنش دربیاورد به‌جای زندگی، به‌جای فضاگشایی، تو فرصت می‌دهی به یک خیاط دزد زندگی شما را بدزدد، حس امنیت شما را بدزدد، سلامتی شما را بدزدد، عقل شما را بدزدد. ما چرا عقل کافی نداریم برای ادارۀ امورمان؟ مگر نگفته که من به شما هاروت و ماروت یعنی عقل و هشیاری خودم را دادم؟ یعنی خداوند، وقتی می‌گوید هاروت و ماروت، عقل و هشیاری خودش را به‌صورت ما فرستاده گفته مواظب باشید.

🔟4️⃣6️⃣ ۴۵ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

امروز در غزل خواندیم که مولانا فرمودند:

گُستاخ مکن تو ناکَسان را
در چشم، مَیار این خَسان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

خَس: فرومایه و پست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

و این لحظه می‌گوید قدرت انتخاب داری و «ناکَسان» از جنس ذهن هستند، ممکن است جسم باشد، مخصوصاً اگر یک من‌ذهنی باشد، چه من‌ذهنی خودت چه من‌ذهنی دیگران. و «کَس» کسی است که به اَلَست زنده باشد، فضاگشا باشد یا وصل به دوست باشد، از جنس خدا باشد یا این‌که هوایش را داشته باشد. از جنس جهان باشد، دراین‌صورت این خَس است و حرف‌هایی می‌زند که درواقع به‌صورت «حلقه بر در» باید به آن نگاه کنیم و بله می‌شنویم، ولی جدی نمی‌گیریم، فقط حواسمان روی خودمان است، فضا‌گشایی می‌کنیم.

گفت اگر این ناکسان به مرکزت بیایند، یک «دَرزی» یا خیاط دزدی درست می‌شود که این جامهٔ رسان که از هر چیزی خداوند به ما به‌اندازهٔ کافی داده، آن‌ها را می‌بُرد، کم می‌کند و همه‌اش کم می‌آید. ما الآن می‌بینیم مثلاً حس امنیت ما، عقل ما، هدایت ما، قدرت ما، شادی ما، همهٔ این‌ها کم آمده، سلامتی ما، چه کسی دزدیده؟ یک دَرزیِ دزد. این را چه کسی به‌وجود آورده؟ ما خودمان. الآن آگاه می‌شویم که اگر یک من‌ذهنی بیاید مرکز ما که گستاخ است یا یک همانیدگی بیاید یا من‌ذهنی خودمان را ما به مرکزمان بیاوریم یعنی فضاگشایی نکنیم، این درزی دزد در ما درست می‌شود. و اگر درزی دزد در ما درست بشود، درزی‌های دزد بیرونی هم می‌توانند بدزدند.

در دفتر ششم همین‌طور که می‌بینید، یک قصه‌گویی در یک معرکه‌ای که جمع شده‌اند، در این مورد همهٔ ما جمع شده‌ایم، حالا قهوه‌خانه نیست یا معرکه نیست، بلکه مولانا قصه می‌گوید و ما داریم گوش می‌کنیم. مولانا می‌گوید که اصلاً قصهٔ بشریت دزدی‌نامه است یعنی کتابِ دزدان است. این یک حرف بزرگی است و باید ببینیم که آیا واقعاً قصهٔ بشریت دزدی است؟ نه حالا چیزهای مادی که در این جهان می‌ماند، دزدیِ زندگی، خوشبختی از همدیگر. و ما می‌بینیم درست است.

در این‌جا مولانا یک ساده‌لوحی را به‌اصطلاح مثال می‌زند که من‌ذهنی دارد و بی‌رحمی این خیاطانِ دزد را می‌شنود می‌خواهد مزدشان را کف دستشان بگذارد، می‌خواهد رسوایشان کند و موقع دزدی بگیرد. و البته معلوم است که خام است، چرا؟ من‌ذهنی دارد، زودی شرط می‌بندد. آن دور و وری‌هایش می‌گویند که ادعا مکن، می‌گوید نه، من حتی زندگی‌ام را شرط می‌بندم. اسب تازی‌اش را که زندگی‌اش است، هشیاری سوار هشیاری است، شرط می‌بندد و اسب تازی، اسب نژاده‌اش را شرط می‌بندد. و صبح اطلس استانبولی یعنی کل زندگی‌اش را می‌زند زیر بغلش می‌رود بازار دغل‌ها و استاد را پیدا می‌کند.

استاد چون تحویلش می‌گیرد، بیش از حدش احترام می‌گذارد، معلوم است که این تعریف و توصیف به‌قول مولانا فُشار است. تعریف از چه می‌کند؟ از همانیدگی‌هایش و او را امیر می‌نامد و می‌گوید واقعاً تو از امیران بخشنده هستی. و این‌ها را که می‌شنود و می‌بیند که از حد خودش بیشتر احترام گذاشته شده، اطلس استانبولی‌اش را یعنی زندگی‌اش را می‌اندازد روی میز، می‌گوید بردار هر کاری می‌خواهی بکن و یادش می‌رود که آمده دزدی خیاط را بگیرد. و در اولین تعریف و توصیف، تعریف و توصیفش واضح است، بعداً خودش توضیح می‌دهد که این خندیدن همانیدگی‌ها است، مثلاً چقدر هیکل شما خوب است، مخصوصاً هم خود ترک می‌گوید که یک قبا می‌خواهم جنگی، بالایش بدن‌نما، پایینش گشاد که من بتوانم راه بروم، او هم خب تأیید می‌کند، چشم، واقعاً به شما می‌آید لباس رزم بپوشید.

در‌واقع اول هم گفته، اگر شما دعوای دوتا من‌ذهنی را ببینید، برخورد دو من‌ذهنی را ببینید، این شبیه روز قیامت است، خیلی چیزها می‌توانید یاد بگیرید، این‌ها راز را می‌گویند به هم، یعنی راز را آشکار می‌کنند. و الآن می‌بینیم که این ترک من‌ذهنی که چشم‌هایش ریز است، اگر بخندد همه‌اش بسته می‌شود، غافل است از آن و از این افسانه و از این فُشار و از این یاوه‌گویی خیاط. که خیاط می‌تواند یک معلم باشد، پدر و مادر باشد‌. ترک می‌تواند یک بچه باشد، یک جوان خام باشد. یک جوان خام می‌بینید تمام زندگی‌اش را می‌اندازد جلوی استادش، معلمش، پدر و مادرش، تو این را برایم بدوز، ما بد می‌دوزیم، از او تعریف می‌کنیم. وقتی شکوفا می‌شود براساس همانیدگی‌هایش مثلاً جسمش، فکرش، تحصیلش، ما تحسینش می‌کنیم به‌عنوان من‌ذهنی و او هم زندگی‌اش دزدیده می‌شود. یعنی ما او را هدایت نمی‌کنیم به فضای خالی، مرکز عدم، به صُنع، هدایت می‌کنیم به‌سوی یک من‌ذهنی بزرگ‌تر، رقابت، مسابقه. درست است؟

این‌جا است که در برخوردش با این خیاط، خیاط شروع می‌کند به خنداندن یعنی تعریف کردن از یک همانیدگی از این جوان. پس در این صحنه می‌بینیم که:

🔟4️⃣6️⃣ ۴۳ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

برنامه شماره ۱۰۴۶ گنج حضور
فایل تصویری - بخش‌ چهارم (پخش زنده)

/channel/GanjeHozourMessages

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

«مَضاحِک گفتنِ درزی، و تُرک را از قوّتِ خنده بسته شدنِ دو چشمِ تنگِ او و فرصت یافتنِ درزی»
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۳)

مَضاحِک گفتن: حرف‌های خنده‌آور زدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

خب می‌گوید که، یعنی لطیفه و جوک گفتن درزی که دراثر لطیفه‌های یا جوک‌های درزی، لطیفه‌های درزی یا خیاط، ترک شروع می‌کند به خنده و چشم‌هایش بسته می‌شود و خیاط شروع می‌کند به دزدیدن. اجازه بدهید این سه بیت را بخوانم:

تُرک خندیدن گرفت از داستان
چشمِ تنگش گشت بسته آن زمان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۳)

پاره‌یی دزدید و کردش زیرِ ران
از جُزِ حق، از همه اَحیا نهان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۴)

اَحیا: زندگان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

حق همی دید آن، ولی سَتّارخوست
لیک چون از حَد بَری، غَمّاز اوست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۵)

غَمّاز: سخن‌چین، فاش‌کنندهٔ راز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

غَمّاز یعنی سخن‌چین، فاش‌کنندهٔ راز. پس شروع کرد به لطیفه گفتن، جوک گفتن به زبان امروزی، و اسمش را گذاشته «فُشار». پس معلوم می‌شود حرف‌های دُرد بود، حرف‌های من‌ذهنی بود، حرف‌های بی‌اساس بود، هیچ‌گونه صُنع و آفریدگاری توی آن نبود فقط حرف‌های من‌ذهنی بود یا تعریف و تحسین و، که این تُرک را تو اِله هستی و بِله هستی. چیزهایی می‌گفت که این ساده‌لوح خوشش می‌آید. و تُرک هم شروع کرد به خندیدن از آن داستانی که او تعریف می‌کرد. و می‌دانید این‌ها چشم‌هایشان تنگ است، کوچولو است، و منظور این‌ است که ما به‌عنوان من‌ذهنی چشم عدممان خیلی تنگ است با خندیدنِ همانیدگی‌ها یا خندیدنِ من‌ذهنی باز هم تنگ‌تر می‌شود به‌طور کلی بسته می‌شود.

تُرک خندیدن گرفت از داستان
چشمِ تنگش گشت بسته آن زمان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۳)

چشمش تنگ بود وقتی خندید چشم‌هایش بسته شد. قیچی‌اش مثل آتش بود، پاره‌ای دزدید. یک تکه بُرید و گذاشت زیر رانش و به‌غیر از خداوند کسی آن را ندید. «از جُزِ حق» یعنی غیر از خداوند از همهٔ زندگان نهان بود. هیچ‌کس ندید آن ترک هم ندید.

«حق همی دید آن، ولی سَتّارخوست»، خداوند دید که این پارچه را دزدید، خداوند می‌بیند که این استاد از من‌ذهنیِ ساده‌لوح زندگی‌اش را می‌دزدد، گول می‌زند، فریب می‌دهد. «حق همی دید آن، ولی سَتّارخوست» خداوند می‌پوشاند، فعلاً فاش نمی‌کند. ولی! می‌گوید اگر از حد بِبَری فاش می‌کند. «لیک چون از حَد بَری، غَمّاز اوست»، درست است؟ غَمّاز یعنی سخن‌چین.

خب می‌بینید که مولانا دزدی خیاطان را که از آمدن چیزها به مرکز آن‌ها ایجاد می‌شود دارد توضیح می‌دهد. و از خواندن این غزل و داستان‌ها ما می‌خواهیم ببینیم که آیا ما هم مثل این خیاطِ دزد هستیم؟ یا زیر نظرِ خیاطِ دزد هستیم؟

و این روزها عرض کردم ما آن ابیاتِ «خادعِ دردَند درمان‌هایِ ژاژ» را خیلی خواندیم آن‌جا، من خواهش می‌کنم آن‌ها را دوباره بخوانید شما، «درد، دارویِ کهن را نو کند» این‌طوری شروع می‌شد. و می‌گفت که اول دَرد می‌آید و دَرد را شما با حرف درمان نکنید، نه حرف‌های من‌ذهنی خودتان، نه کسی که براساس من‌ذهنی حرف می‌زند ژاژدرمانی می‌کند.

ما یا خودمان با ژاژ‌درمانی که درواقع خیاطِ دزد است، می‌خواهیم زندگی‌مان نجات بدهیم یا به‌وسیلهٔ درمان‌کننده‌های ذهنی‌ای که همه‌اش حرف با ذهن می‌زنند. حرف‌های ذهن را مولانا می‌گوید این‌ها دُرد هستند پراکنده می‌شود پرت می‌شود به‌طرف ما و این‌ها اثر ندارند.

حرف‌های من‌ذهنی و اَعمالِ من‌ذهنی برای درمانِ من‌ذهنی کافی نیست، کاری نمی‌کند، بدتر می‌کند. و ما یا معمولاً خودمان با ژاژ‌درمانیِ خودمان خودمان را درمان می‌کنیم یا با ژاژ‌درمانیِ درمان‌کننده‌های ژاژ. باید به مولانا رو بیاوریم و فضا را باز کنیم به خداوند رو بیاوریم. امروز گفت که غیر از این‌که فضا را باز کنی و با «او» یکی بشوی هیچ درمان دیگری نداری.

بقیهٔ مثنوی را پس از برگشتن در قسمت چهارم برای شما خواهم خواند.

🔟4️⃣6️⃣ ۴۲ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

که گِرو این مَرکبِ تازیِّ من
بِدْهم اَرْ دزدد قُماشم او به فن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۹)

مَرکبِ تازی: اسب عربی، اسب نژاده و اصیل
قُماش: پارچه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

ور نتاند بُرد، اسپی از شما
واسِتانم بهرِ رهنِ مبتدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۸۰)

تُرک را آن شب نبُرد از غصّه خواب
با خیالِ دزد می‌کرد او حِراب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۸۱)

حِراب: پيكار كردن، محاربه
➖➖➖➖➖➖➖➖

مَرکبِ تازی: اسب عربی، اسب نژاده و اصیل. قُماش: پارچه. حِراب: پیکار کردن، محاربه. پس تُرک مَرکبِ تازی یعنی مرکب عربی‌اش را، نژاد‌ه‌اش را، که در این‌جا نماد واقعاً زندگی‌‌اش است، گِرو دارد می‌بندد.

در ظاهر می‌گوید من یک اسبی دارم بسیار نژاده است، اسب خوبی است، من شرط می‌بندم اگر از من دزدید این مالِ شما، که همه از زندگی‌اش است. ولی اگر نتوانست بدزدد شما یک اسب من‌ذهنی به من بدهید، معلوم است این شرط فایده‌ای ندارد مولانا دارد می‌گوید، یک اسب خودتان به من بدهید.

ولی این ترک آن شب اصلاً خوابش نبرده در ذهنش دارد با خیاط می‌جنگد. کسی که در ذهنش جنگ دارد یعنی چه؟ یعنی از جنس من‌ذهنی است، از جنس حضور نیست.

پس یک من‌ذهنیِ ناپخته دارد می‌رود پیش یک من‌ذهنی بسیار پخته، که خیاطِ دزد است. نماد یک آدم خام که تازه در این دنیا است، یک من‌ذهنیِ دزدِ همه‌چیز، یک درمان‌کنندهٔ ژاژ که من دردت را می‌چینم، خودش مات است، هیچ کاری نمی‌تواند بکند و تمام وجودش از دُرد است مواد ذهنی است. این دوتا دارند می‌روند به جنگ هم، درحالی‌که این خام، این بیچاره، اسبش را گرو گذاشته و معلوم است خواهد باخت. هر دو از جنس من‌ذهنی هستند.

بامدادان اطلسی زد در بغل
شد به بازار و دُکانِ آن دَغَل
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۸۲)

دَغَل: حيله‌گر، كلاه‌بردار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس سلامش کرد گرم و، اوستاد
جَست از جا، لب به ترحیبَش گشاد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۸۳)

تَرحيب: خوش‌آمدگویی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

گرم پرسیدش، ز حدِّ تُرک بیش
تا فگند اندر دلِ او مهرِ خویش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۸۴)

دَغَل یعنی حیله‌گر. تَرحیب یعنی خوش‌آمدگویی. صبح که شد می‌گوید؛ همهٔ این تمثیل‌ها باز هم برمی‌گردد به زندگیِ ما که چه‌جوری این لحظه ما می‌رویم به بازار دَغَلِ من‌ذهنی و پارچه را یا زندگی‌مان را از ما می‌دزدند خیاطانِ دزد. برای همین گفت که، چه گفت؟ «گستاخ مکُن تو ناکسان را» درزیِ دزد درست نکن در ذهنت.

«بامدادان اطلسی زد در بغل»، بامدادان یعنی وقتی که ما این لحظه شروع می‌کنیم یا حتی صبح زود که از خواب بیدار می‌شویم داریم به بازار دغل‌فروشان، دغل‌ها، «شد به بازار و دُکانِ آن دَغَل». آن بازار و دکانِ آن دغل را مولانا یک جوری می‌گوید که هر کسی صبح بیدار می‌شود واقعاً وارد این جهان می‌شود بازارِ من‌ذهنی است. درست است؟ رفت دکانِ او، یک نفری که خیاطِ دزد است و می‌خواهد لباس بدوزد.

پس شاید یک کسی که می‌آید، «ناظر جنس منظور را تعیین می‌کند»، الآن یک کسی آمده به‌نظر می‌آید استاد است، استاد است ولی استاد من‌ذهنی است، دارد لباس شما را تعیین می‌کند می‌خواهد لباس ببُرد برای شما، چه‌جور لباسی می‌بُرد؟ اگر از جنس مولانا باشد گشاد، اگر از جنس من‌ذهنی باشد می‌خواهد تنگ، منقبض کند.

امروز غزل از این‌جا شروع شده که شما ناکسان را گستاخ مکن به مرکزت نیاور و اگر این‌ها حرف می‌زنند مثل حلقه بر در نگه‌ دار، نگذار بیایند تو. و یعنی جدی نگیر، اهمیت نده، واکنش نشان نده. درست است؟

پس رفت دکانِ آن حیله‌گر، «پس سلامش کرد گرم و، اوستاد». درواقع شما هرجا می‌‌روید در بازار اگر من‌های ذهنی هستند بازارِ آن دغل است، بازارِ من‌ذهنی است این بازارِ جهان. «پس سلامش کرد گرم و، اوستاد» «جَست از جا» بر او سلام کرد گرم. احتمالاً خیاط سلام کرده یا او سلام کرده گرم و یعنی آن خیاط ایستاده از جا بلند شد و گفت خوش آمدید. گرم پرسید، اما چه‌جوری پرسید؟ که از حدِّ ترک خیلی بیشتر بود.

و این ببینید که چقدر همین استادانِ ژاژ به‌قول معروف هندوانه زیر بغل خام‌ها می‌گذارند، که شما استاد هستید، چقدر می‌دانید، سرور ما هستید؛ این‌ها همه سطحی است. «گرم پرسیدش، ز حدِّ تُرک بیش» در حدِّ تُرک نبود، ده‌ برابر بیشتر بزرگش کرد. «تا فگند اندر دلِ او مهرِ خویش». اگر کسی که واقعاً خوشش می‌آید از چاپلوسیِ من‌های‌ ذهنی، من‌ها‌‌ی‌ ذهنی مهرشان را در دل ما می‌اندازند، محکم می‌کنند.
«گرم پرسیدش ز حدِّ تُرک بیش»، اگر کسی از حدِّ شما بیشتر به شما احترام می‌گذارد شما قبول نکنید، بگویید حدِّ من این نیست.

🔟4️⃣6️⃣ ۴۰ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

آن زمان را محشرِ مذکور دان
وآن گلویِ رازْگو را صور دان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۹)
صور: شیپور، بوق
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

صور منظور صور اسرافیل است. می‌گوید که درست مثل این‌که صور اسرافیل، شیپور اسرافیل دمیده می‌شود و شما دارید زنده می‌شوید. اگر شما فضا را باز کنید درست گوش بدهید. پس معلوم می‌شود حتی اگر ما فضا را باز کنیم به حرف‌های من‌ذهنی‌مان گوش بدهیم یا ببینیم من‌ذهنی‌مان با یک من‌ذهنی دیگر چه‌جوری دعوا می‌کند، می‌توانیم خیلی چیزها یاد بگیریم.

آن زمان ما می‌توانیم زنده بشوی، «آن زمان را محشرِ مذکور دان» و گلوی رازگو را، یعنی آن کسی که راز را بیان می‌کند به‌عنوان حتی من‌ذهنی، دارد خودش را بیان می‌کند چه اشتباهاتی می‌کند؟ کجا اشتباه می‌کند؟ آن را شیپور اسرافیل بدان «که خدا اسبابِ خشمی ساخته‌ست» که خداوند یک ابزار خشم از خشم ساخته و این رسوایی‌های من‌ذهنی را آشکار کرده‌است.

پس نتیجه این شد که دارد می‌گوید قصه را من می‌گویم، اگر شما. الآن قصهٔ که را خواهد گفت؟ قصهٔ، برای این‌که این ترک می‌گوید که بهترین خیاط را به من نشان بده، دزدترین را، من بروم دزدی‌اش را بگیرم. می‌گوید که شما اگر دعوای این‌ها را ببینید خیلی چیزها برای شما آشکار خواهد شد و هر جا دعوا دیدید قاطی نشوید، ولی از دور ناظر بشوید، خواهید دید که این دعواکنندگان راز را آشکار می‌کنند. راز که را؟ راز من‌ذهنی را، راز خودشان را که در چه‌ چیزی گرفتارند؟

و شما می‌توانید ببینید که خداوند از خشم ابزاری ساخته که راز زندگی را از زبانِ من‌ذهنی بیان می‌کند. درست است؟ پس شما هم خیلی چیزها را، خیلی دعواها را بین من‌ذهنی خودتان و من‌ذهنی دیگران اگر تماشا کنید ممکن است خیلی آموزنده باشد، ایشان دارند می‌گویند، و خیلی از رسوایی‌های ما در آن‌موقع، بی‌آبرویی ما، و این‌که چقدر خودمان را کوچک کرده‌ایم، به چه‌ چیزهایی مشغولیم، از آن بحث‌ها برای ما آشکار بشود.

بس که غَدرِ دَرزیان را ذکر کرد
حیف آمد تُرک را و خشم و درد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۱)

غَدر: مکر، حیله، نیرنگ
دَرزیان: خیّاطان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

گفت: ای قَصّاص در شهرِ شما
کیست اُستاتر در این مکر و دَغا؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۲)

قَصّاص: قصّه‌گو، نقّال
دغا: حیله‌گر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

غَدر: مکر و حیله. قَصّاص یعنی قصّه‌گو. پس ترک نشسته بود آن‌جا در جمع و اهل خَتا بود، یعنی سرزمین خَتا یا این‌جا خِطا. از بس‌ که این نَقّال حیله‌گریِ خیاط‌ها را ذکر کرد، بی‌رحمی‌شان را، و این ترک گفت که حیف، چه حیفی، چه ظلمی این خیاط‌ها می‌کنند. درصورتی‌که خودش هم از جنس خیاط است البته.

«حیف آمد تُرک را و خشم و درد»‌، گفت این خیلی حیف است، چرا باید این‌همه پارچه دزدیده بشود بیخودی؟! یا چرا باید زندگی مردم این‌قدر بریده بشود و جامه‌ها نارَسان باشد؟! و خشم و درد زیادی به‌ او چیره شد. بعد گفت که ای قصه‌گو در شهر شما «در این مکر و دَغا»، در این دزدیِ پارچه استادتر کیست؟ به من نشان بده من بروم حسابش را برسم. حالا ببینیم چه‌کار می‌خواهد بکند.

«دعوی کردنِ تُرک و گرو بستن او که: درزی از من چیزی نتواند بُردن»
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۳)

«دعوی کردنِ تُرک و گرو بستن او» یعنی شرط بستن او «که درزی از من چیزی نتواند بُردن». این دارد شرط می‌بندد الآن که این درزی‌ای که استادتر از او در شهر نیست از من چیزی نمی‌تواند بدزدد، یعنی زندگی من را نمی‌تواند بدزدد. شما هم می‌گویید الآن هیچ‌کس نمی‌تواند زندگی من را بدزدد، من حتی گستاخ‌ترینِ آدم‌ها را به درون راه می‌دهم، من بحث و جدل می‌کنم زندگی من را کسی نمی‌‌تواند بدزدد. همه‌چیز را به مرکزم راه می‌دهم، هرجور می‌خواهم حرف می‌زنم، زندگی من دزدیده نمی‌شود. ما هم همچون ادعاهایی داریم.

گفت: خیاطی است نامش پورِشُش
اندر این چُستی و دزدی خَلْق‌کُش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۳)

گفت: من ضامن، که با صد اضطراب
او نیآرَد بُرد پیشم، رشته تاب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۴)

پس بگفتندش که از تو چُست‌تر
ماتِ او گشتند، در دعوی مَپَر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۵)

چُست‌تر: چالاک‌تر، زرنگ‌تر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

چُست‌تر یعنی چالاک‌تر، زرنگ‌تر. پس چه شد؟ تُرک آن‌جا نشسته بود و آن قصه‌گو هم قصهٔ دزدیِ درزیان را می‌گفت. همین‌طور که ما در این‌جا امروز در غزل خواندیم، گفت درزیِ دزد اگر فرصت پیدا کند «جامهٔ رَسان» را می‌دزدد و هیچ پارچه‌ای به تن شما دیگر برازنده نمی‌شود بلکه تنگ می‌آید. و البته این قصه‌گو هم پیش این تُرک است، فعلاً به‌نظر می‌آید ناشی است من‌ذهنیِ نپخته‌ای دارد، ادعا دارد، و می‌شنود می‌گوید که من می‌روم این قضیهٔ دزدی من‌های ذهنی را حل می‌کنم در‌حالی‌که خودش از جنس خیاطِ دزد است. برای همین است که این‌ها با هم که درمی‌افتند ما خیلی چیزها را یاد خواهیم گرفت گفت.

🔟4️⃣6️⃣ ۳۸ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

این سه بیت باز هم مهم هستند، می‌‌گوید اغلب مردم من‌ذهنی دارند، دائماً به‌فکر این‌که چقدر سکس بکنند و چه غذایی بخورند. می‌گوید عامه، مردم عامی، متأسفانه به‌جای این‌که به‌فکر صُنع باشند، به‌فکر منظورشان باشند که آمده‌اند این‌جا به‌عنوان امتداد خدا به بی‌نهایت و ابدیت او زنده بشوند، برای دَمِ لَوْلٰاک آمده‌اند که خداوند دَمش را به آن‌ها بدمد و بیان کند خودش را به‌وسیلهٔ آن‌ها، عشق را بیان کند و به کائنات بفرستد، به همه بفرستد. عامهٔ مردم نگاه می‌کنی، همه‌اش به فکر شکم و زیر شکم، ایشان دارند می‌گویند، هم‌خوابه و طَبَق. منتها دیگر به فکر عشقِ صُنع حق نیستند. درحالی‌که همهٔ ما برای عشقِ صُنع حق آمده‌ایم.

عشق صُنع خداوند، یعنی عشق آفریدگاری خداوند در این لحظه، در این هر لحظه در کار جدیدی است، شما باید این‌جا باشید. این «دم لَوْلٰاک» است، برای این ما را آفریده، می‌گوید تازه برای این همه‌چیز آفریده، حالا یک حرف جالبی می‌زند، می‌گوید:

آبِ تُتماجی نریزی در تَغار
تا سگی چندی نباشد طُعمه‌خوار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۳)

تُتْماج: نوعى آش كه با آرد گندم مى‌پزند. در اين‌جا به‌معنىِ طعمه و غذا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

می‌گوید این آب تتماج را، این غذای من‌ذهنی را می‌ریزد به ظرفی می‌گذارد جلوی آدم‌ها، برای این‌که از جنس سگ هستند. این غذای بدی که خداوند الآن به ما می‌دهد به‌عنوان عامه، به این علت است که ما به‌ منظور آمدنمان توجه نکردیم، درنتیجه غذای بد جلوی ما ریخته.

می‌گوید اگر سگ نباشد که مردم غذای سگ به چیز نمی‌ریزند که، برای انسان غذای انسان می‌ریزند، برای سگ غذای سگ. تا چندتا سگ آن‌جا نباشد، انسان‌ها نمی‌آیند که توی این ظرف‌ها غذای سگ بریزند. غذای سگ می‌ریزند پس این‌جا سگ است. پس اگر خداوند هم جلوی ما انسان‌ها غذای سگ ریخته، پس ما سگیم.

چرا سگیم؟ برای این‌که من‌ذهنی داریم، برای این‌که مرکزمان را از او خالی کردیم. برای این‌که او گفته «کارِ حق بر کارها دارد سَبَق»، ما گوش نکردیم. برای این‌که او گفته «ما کمان و تیراَندازش خداست»، ما گوش نکردیم، ما خودمان تیر می‌اندازیم برای خودمان، فکر می‌کنیم.

گفته شما فکر نکنید، من ازطریق شما فکر کنم، شما حق ندارید فکر کنید به‌عنوان من‌ذهنی. تا ده دوازده سیزده‌سالگی بله، بعداً من دیگر تحمل نمی‌کنم، روزبه‌روز درد زیادتر می‌شود. گفته اگر شاخ عصیان داشته باشید، سرکشی داشته باشید، شاختان را می‌شکنم، به‌عنوان من‌ذهنی دیده نشو. ما دیده می‌شویم.

گفته زیر بار برو، فضا را باز کن، مسئولیت هوشیاری‌ات را به عهده بگیر. می‌گوییم نه تو کردی. گفته چیزهای آفل را مرکزت نگذار، من را بگذار، حق نداری. ما گوش نمی‌کنیم. گفته نگویید من از شما بهترم، من از کسی بهترم. من باید حرف بزنم. تو این را تعمیم دادی به من هم‌، فکر می‌کنی از من بهتر حرف می‌زنی. این‌ها را خداوند می‌گوید.

ما گفتیم نه ما بهتر از تو حرف می‌زنیم، بهتر از همه حرف می‌زنیم، از جمله شما، شما بیایید خودتان را عوض کنید. ما به خداوند می‌گوییم بابا این چه‌جور، چه اداره کردنی است! وضع ما این‌طوری شده؟ خودتان را عوض کنید ما اصلاً چنین خدایی نمی‌خواهیم. غافل از این واقعاً مرکز همانیده و گرفتاری‌هایی که ما برای خودمان ایجاد کردیم.

پس در این بیت می‌گوید اگر ما سگ نبودیم خداوند غذای سگ، یعنی غذای من‌ذهنی به ما نمی‌داد. غذای سگ چیست؟ غصه، درد، نگرانی، خشم، جنگ. حالا ببین که سگ هم هستی، برو سگ کهف خداوندی باش. «رُو، سگِ کهفِ خداوندیش باش»، حالا که فهمیدی که چه وضعت خراب است، برو فضا را باز کن، دمِ در فضای یکتایی بایست، انتخاب نکن تا او انتخاب کند. «تا رَهانَد زین» تغارِ غم و غصه که ریخته جلویت، گُزیدن او، تو دیگر انتخاب نکن، بگذار او انتخاب کند. تا رَهانَد زین تَغار تو را، اِصطِفاش یعنی انتخاب او. تو دیگر انتخاب نکن به‌عنوان من‌ذهنی، درست است؟

چونکه دزدی‌های بی‌رحمانه گفت
که کنند آن دَرزیان اندر نهفت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۵)

دَرزیان: خیّاطان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

«چونکه دزدی‌های بی‌رحمانه گفت»، «که کنند آن دَرزیان اندر» نُهُفت یا نَهُفت.

اندر آن هنگامه، تُرکی از خِطا
سخت طَیْره شد ز کشفِ آن غِطا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۶)

خِطا: ناحيتى در چين شمالى، بدآن خَتا هم گويند.
طَيْره شدن: خشمگين شدن
غِطا: مخفّفِ غِطاء به‌معنىِ پرده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

«اندر آن» هِنگامه یا هَنگامه، «تُرکی از خِطا»، «سخت طَیْره شد» یا طیره شد «ز کشفِ آن غِطا»

شب چو روزِ رستخیز آن رازها
کشف می‌کرد از پیِ اهلِ نُهیٰ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۷)

اهل نُهىٰ: خردمندان، صاحبان عقول، جمعِ نُهْيَه به‌معنى عقل است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖


🔟4️⃣6️⃣ ۳۶ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

«قٰالَ النَّبیُّ عَلَیْهِ‌السَّلامُ: اِنَّ اللهَ‌ یُلَقِّنُ الْحِکْمَةَ عَلیٰ لِسٰانِ الْواعِظینَ بِقَدْرِهِمَمِ الْمُسْتَمعینَ.»
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۶)

[پیامبر گفته‌است: «خدا به‌اندازهٔ همّتِ شنوندگان حکمت را از زبانِ واعظان تلقین می‌کند.]

اجازه بدهید برویم یک حدیثی بود که باید می‌آوردیم، به نظرم نیاوردیم. حدیث معنایش این است، می‌گوید:

جَذبِ سمع است ار کسی را خوش‌لبی‌ست
گرمی و جِدّ مُعلِّم از صَبی‌ست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۶)

صَبی‌: کودک
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

چنگیی را کاو نَوازَد بیست و چار
چون نیابد گوش، گردد چنگ بار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۷)

نه حَراره یادش آید، نه غزل
نه دَه انگشتش بجُنبد در عمل
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۸)

حَراره: ترانه، سرود
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

می‌گوید که اگر کسی خوش‌لب است، شیرین‌سخن است، به‌علت این‌ است که مستمعی داری، کسانی هستند که گوش می‌دهند و عمل می‌کنند و جذب می‌کنند، بنابراین او به‌ وجد‌ می‌آید تشویق می‌شود تا حرف بزند. «جَذبِ سمع است ار کسی را خوش لبی‌ست».

پس خوش‌لبیِ آدم‌ها که زندگی را بیان کنند کمک کنند، به‌خاطر این است که یک عده‌ای دارند جذب می‌کنند. الآن می‌خواهد این را تعمیم بدهد که اگر خداوند هم چیزی به ما یاد نمی‌دهد، برای این‌که ما جذب نمی‌کنیم. ما بیشتر از شیطان جذب می‌کنیم تا خداوند!

«جَذبِ سمع است ار کسی را خوش لبی‌ست» ار یعنی اگر. اگر کسی خوش‌لب است، به‌خاطر این‌که یک‌ سری شنوندهٔ جذب‌کننده دارد. «گرمی و جِدّ مُعلِّم از صَبی‌ست» صَبی یعنی شاگرد. گرم شدن و به شوق آمدن معلم و جدّی بودنش، محقِق بودنش، زحمت کشیدنش، از شاگرد است. برای این‌که شاگرد گوش می‌دهد و علاقه‌مند است.

و مثال دیگر می‌زند. می‌گوید یک چنگ‌نواز که تمام ردیف‌های موسیقی که بیست و چهارتا است می‌نوازد، همه را می‌تواند بنوازد و معلوم می‌شود که مولانا واقعاً حالا علاوه بر موسیقی‌دانی، کاری ندارم، می‌گوید من مثل این‌که همهٔ اجزای این آموزش را می‌بیند می‌داند که ما چه لازم داریم. درست است؟ مثل یک چنگی که آهنگ‌هایِ همهٔ آهنگ‌ها را به‌خوبی می‌زند.

«چون نیابد گوش» چون گوش شنوا نداشته باشد، می‌گوییم آقا این چه می‌زند؟ این موسیقی چیست؟ اصلاً به درد نمی‌خورد. آن موقع چنگش بار می‌شود، باید حمل می‌کند برای هیچ‌‌چیز، نمی‌تواند بزند. علاقه‌مند است، چنگی است، ولی چون کسی گوش نمی‌دهد نمی‌زند. دارد مثال می‌زند که بزرگان آمده‌اند ولی چون شنونده نداشتند علاقه‌مند نداشتند، نتوانستند حرفشان را ببرند به دل‌ها به عمل برسانند.

«نه حَراره یادش آید، نه غزل» حَراره یعنی ترانه، سرود. بله صَبی هم که گفتیم کودک. نه سرود یادش می‌آید، نه آهنگ یادش می‌آید، نه غزل این چنگی، این موسیقی‌دان. «نه دَه انگشتش بجُنبد در عمل». درست است؟ حالا این را تعمیم می‌دهد به خداوند. می‌گوید خداوند اگر با شما حرف نمی‌زند، به‌علت بی‌علاقگی شما است.

گر نبودی گوش‎هایِ غیب‌گیر
وحی نآوردی ز گردون یک بشیر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۹)

بشير: بشارت‌دهنده، در اين‌جا مراد پيامبر است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

ور نبودی دیدهایِ صُنع‌بین
نه فلک گشتی، نه خندیدی زمین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۰)

آن دَمِ لَوْلٰاک این باشد که کار
از برایِ چشمِ تیز است و نَظار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۱)

نَظار: مخفّفِ نَظّار به‌معنىِ بسيار نگرنده و بينا است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

بشیر یعنی بشارت‌دهنده، در این‌جا مراد پیغمبر است یا کسی که وحی می‌آورد، پیغام می‌آورد. نظار مخفف نظّار به‌معنی بسیار نگرنده و بینا است. من به این علت معانی را به شما نشان می‌دهم که خب این مثنوی‌ها یک کمی مشکل‌تر از غزل است. غزل در عین قدرتمند بودن، ساده است ولی خب در این مثنوی می‌بینید که اگر شما بخوانید که ان‌شاءالله بخوانید، داریم همین‌ را می‌گوییم. اگر بخوانید شما، من و دیگر دوستانی که پیغام می‌دهند آن‌ها هم به‌ شوق می‌آیند.

می‌بینند وقتی پیغام گرفته می‌شود و به دل می‌نشیند و عمل می‌شود و پیشرفت حاصل می‌شود، پیغام‌دهندگان و آن‌هایی که درس مثنوی می‌دهند، آن‌ها هم به‌ شوق می‌آیند.

می‌گوید «گر نبودی گوش‎هایِ غیب‌گیر»، اگر آدم‌هایی مثل مولانا و حافظ نبودند که پیغام غیبی را بگیرند، اگر دانشمندان نبودند که پیغام‌های غیبیِ علمی بگیرند «وحی نآوردی ز گردون یک بشیر» خداوند هم وحی را نمی‌فرستاد دیگر. پس یک عده‌ای علاقه‌مند بودند وحی را بشنوند پیغام زندگی را بگیرند، پیغام علمی را بگیرند که این‌ها به گوششان رسیده. یعنی چه؟ یعنی اگر شما هم علاقمند باشی، شما هم می‌گیرید.

🔟4️⃣6️⃣ ۳۴ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

دَرزی دزدی چو یافت فرصت
کم آرَد جامهٔ رَسان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

دَرزی: خیّاط
رَسان: رسنده، رساننده، جامهٔ رَسان یعنی لباسی که به اندازه و مناسب، دوخته شده باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

تمام آن برکاتی که خداوند به ما داده همه «رَسان» بوده به‌اندازهٔ کافی بوده منتها این دزد خیاط که ما درست کردیم دراثر آوردن ناکسان که گستاخ بودند به مرکزمان، این درزی دزد را درست کردیم و جامه را هر لحظه می‌دزدد و این تیتر است:

«جوابِ قاضی، سؤالِ صوفی را، و قصهٔ تُرک و درزی را مَثَل آوردن»
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۰)

دَرزی: خیّاط
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

البته این داستان بسیار طولانی است و قصهٔ قاضی است و صوفی است و یک نفر دیگر. قصه از آن‌جا شروع می‌شود که یک مریضی هست که می‌رود پیش دکتری می‌گوید که خب بعد از این ببین دلت هرچه می‌خواهد همان کار را بکن تا درست بشوی. او هم می‌رود می‌بیند که یک صوفی نشسته دست و رویش را کنار آب می‌شوید و متوجه می‌شود که پشت گردن این برای سیلی زدن خیلی مناسب است یک سیلی محکمی می‌زند می‌گوید که من الآن دلم این را می‌خواهد البته اشتباه می‌فهمد حرف دکتر را.

حالا این‌ها را توضیح نمی‌دهیم. بعد آن صوفی پا می‌شود می‌بیند که این اگر بزند می‌میرد خونش می‌افتد گردنش، می‌برد پیش قاضی و بین قاضی و آن مریض و صوفی یک بحث‌هایی درمی‌گیرد که ما به آن‌ بحث‌ها فعلاً کاری نداریم یک مقدارش را قبلاً خواندیم، این‌جا می‌خواهیم این درزی دزد را خلاصه توضیح بدهیم و قاضی الآن یک چیزهایی به این صوفی می‌گوید و می‌گوید که تو، الآن اجازه بدهید بخوانیم دیگر. می‌گوید:

گفت قاضی: بس تهی‌رو صوفی‌ای
خالی از فِطْنَت چو کافِ کوفی‌ای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۰)

تهى‌رو: كسى كه بيهوده راه مى‌رود. منظور سالكى است كه در امر سلوک، سطحى و سرسرى است.
فِطْنَت: زيركى، هوشیاری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

تو بِنَشنیدی که آن پُرقندْلب
غَدرِ خیّاطان همی‌گفتی به شب؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۱)

پُرقندْلب: آن‌که لبى بس شيرين دارد. كنايه از نقّالى كه با زبانى شيرين و بيانى دلنشين داستان نقل می‌كند.
غَدر: مکر، حیله، نیرنگ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

خلق را در دزدیِ آن طایفه
می‌نمود افسانه‌های سالِفه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۲)

سالفه: پيشين، گذشته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

تهی‌رو که درواقع بعضی موقع‌ها تهی‌رَو می‌خوانیم کسی که بیهوده راه می‌رود، منظور سالکی است که در امر سلوک سطحی و سَرسَری است. فِطْنَت: زیرکی و هشیاری زندگی است. پُر قندْلب: آن‌که لبی بس شیرین دارد کنایه از نقّالى که با زبان شیرین و بیانی دلنشین داستان نقل می‌کند. سالِفه یعنی پيشين.

خب پس قاضی رو می‌کند به صوفی که این صحبت که این صوفی یا ما به‌عنوان من‌ذهنی که فکر می‌کنیم صوفی خوبی هستیم، پرهیزکار هستیم قاضی این‌طوری می‌گوید «گفت قاضی: بس تهی‌رو» یا «تهی‌رَوْ صوفی‌ای»، چه صوفی بی‌مغزی هستی و بیهوده راه می‌روی. درست است؟ و خالی از فِطْنَت و زیرکی زندگی هستی، کاردانی زندگی هستی، مانند «کافِ کوفی»، کافِ کوفی یک‌ جوری نوشته می‌شود که خالی است، هیچ نقطه‌ای ندارد. پس منظور از «کافِ کوفی» یعنی درونت پر از همانیدگی است، از خرد زندگی خالی است.

در قبل، در درس‌های گذشته «یاوه‌تاز» را داشتیم، «یاوه‌تاز» هم کسی که در ذهن از فکری به فکر دیگر می‌رود و اعمال بیهوده انجام می‌دهد در راه رسیدن به زندگی. در جریانِ آن درویش گفت که من یاوه‌تازی کردم. یاوه‌تازی کردم، آن یاوه‌تازی خیلی شبیه این تهی‌رو است «بس تهی‌رو صوفی‌ای»، شما هم ببینید آیا شما صوفی تهی‌رو هستید راه می‌روید کار می‌کنید و به جایی نمی‌رسید خالی از کاردانی و زیرکی خداوند هستید یا واقعاً مجهز به آن هستید؟ اگر فضا را باز می‌کنید مجهز هستید و این بیت هم قبلاً خواندیم گفت:


🔟4️⃣6️⃣ ۳۲ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

بادْ تُند است و چراغم اَبْتری
زو بگیرانم چراغِ دیگری
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸)

اَبْتَر: ناقص و به‌دردنخور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

یعنی حوادث روزگار هی پشت‌سر‌هم می‌آیند و این‌جا خطر زیاد است، ممکن است آدم از بین برود. این‌جا یک چراغی هست، ذهن است، با این چراغ «زو بگیرانم چراغِ دیگری»، اما دیدیم امروز آن چراغ دیگر موقعی می‌گیرد که یکی دیگر آن چراغ را روشن کند، ما باید مثل ستون باشیم، به‌عنوان ذهن نباید قضاوت کنیم، نباید مقاومت کنیم. نه؟

نباید چیزهای آفل را که گستاخ هستند می‌خواهند بیایند مرکز ما، به مرکزمان راه بدهیم. یک چیزهایی مثل پول، مثل قدرت، مثل نمی‌دانم یک‌ سری الگوهای عمل، یک سری باورها قبلاً ما خبر نداشتیم بی‌خبر بودیم، آمدند این‌جا یا پدر و مادرمان کاشتند یا جامعه کاشته در مرکز ما، گفته‌اند این‌ها مهم هستند بگذار این‌جا.

وقتی این‌ها این‌جا هستند مثلاً همانیدگیِ پول در مرکز ما هست، گستاخ شده دیگر، آمده قبلاً، راحت می‌آید هر کاری می‌کند. وقتی زیاد می‌شود ما خوشحال می‌شویم، وقتی کم می‌شود ما غمگین می‌شویم. هر کاری دلش می‌خواهد می‌کند. ما خبر نداریم که ما این پول نیستیم، زیاد و کم شدنش نباید روی ما اثر داشته باشد.

ما خبر نداریم که این آقا یا خانمی که با او همانیده هستیم ما، این ممکن است تغییر کند. ما خودمان گستاخ کردیم او را آوردیم این‌جا. حالا او تا حرکت می‌کند، تمام وجود ما به‌هم می‌ریزد. می‌گوید می‌خواهم بروم ما چهار ستونم می‌لرزد. خب برو، چرا من می‌لرزم؟ من از جنس خداوند هستم. توجه می‌کنید؟ ما گستاخ کردیم.

مقصود از این بگو و رَستی
یعنی که چراغِ آسمان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

شما الآن مقصود را فهمیدید. مقصود از تمام این صحبت‌ها و نشانه‌ها و گفت‌و‌گوها این بوده که شما از مرکزتان طلوع کنید. چه کسی جلوی طلوع این آفتاب را گرفته؟ شما و دزد درزی، هر لحظه پارچه را کوتاه می‌کند. این می‌خواهد آسمان باز بشود ما زنده بشویم دیگر. آسمان یعنی لباس بزرگ، درست است؟ هر لحظه کوتاه می‌کند، می‌دزدد. گستاخ نکن خسان را گستاخ نکن. ناکسان را گستاخ نکن و مواظب گستاخانی باش که آمده‌اند الآن این تو هستند و بیرون نمی‌روند، این‌ها گستاخ هستند.

شما هی می‌گویید، شما می‌بینید چقدر سخت است. می‌گوییم با یک آدم همانیده نشوید، همانیده می‌شوید، می‌بینید نمی‌رود از این‌جا بیرون. هر کاری می‌کنی با ذهن نمی‌رود، باز هم باید فضا را باز کنی خداوند به ما کمک کند، بگوید توبه کن دیگر با آدم‌ها همانیده نشو. این‌همه درد می‌کشیم ما برای این است که یاد بگیریم. من حرفم این است، آیا لازم است این‌قدر درد بکشیم ما که این را یاد بگیریم؟ شما پنج بار با یک آدم همانیده می‌شوید هر دفعه هم سه چهار سال درد می‌کشید، لازم است؟

همان اول یاد بگیر با یک بار حداقل یاد بگیر که دیگر با آدم‌ها همانیده نشوم. آن را هم تعمیم بده حالا که با آدم‌ها همانیده می‌شوم با هیچ‌چیزی که ذهنم نشان می‌دهد همانیده نخواهم شد. تا این چراغ آسمان طلوع کند از آسمانِ من یک چراغ یک خورشید طلوع کند. درست است؟ چراغ آسمان منظور خورشید است.

پس خورشید خداوند، خداوند به‌صورت خورشید از مرکز شما طلوع کند، و الآن نمی‌کند به‌خاطر انقباض شما است، الگوهای انقباض شما است. انقباض یعنی واکنش نشان دادن به کم و زیاد شدن این نقطه‌چین‌ها، این همانیدگی‌ها. این را ما گفت که تو ناظر این تغییر احوالت باش، ناظر این باش که وقتی اسم یک چیزی می‌آید تو به‌هم می‌ریزی، با آن همانیده هستی. این باید برود فضا را باز کن برود، ناظر باش دارد می‌رود می‌رود می‌رود دیگر تمام می‌شود می‌رود. هم دردهایت هم همانیدگی‌هایت.

چون صد منزل از این گذشتند،
این چون گویم مر آن کسان را؟!

مقصود از این بگو و رَستی
یعنی که چراغِ آسمان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

پس انسان‌ها هر کسی صد منزل از این بدایت، از ابتدای راه، از کودکستان گذشتند، دیگر با نشان با آن‌ها صحبت نمی‌کنند و آن‌ها به مقصود رسیدند. خداوند به‌صورت خورشید از درونشان طلوع کرده، جلویش را نگرفته‌اند الآن هم بیشتر طلوع می‌کند، دارد می‌آید بالا.


🔟4️⃣6️⃣ ۳۰ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

برنامه شماره ۱۰۴۶ گنج حضور
فایل صوتی - بخش‌ سوم (پخش زنده)

/channel/GanjeHozourMessages

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

💠💠💠پایان بخش دوم💠💠💠

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

پس شما خاموش باشید، اَنْصِتوا
تا زبان‌ْتان من شَوم در گفت‌وگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)

اَنْصِتوا:‌ خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

شما می‌بینید که خاموشی شما دیگران را هم خاموش کرد و از جنس زندگی کرد، الآن زندگی حرف می‌زند و هردویتان آن فضای گشوده‌شده، آن عدم را می‌بینید.

پس شرطش این بود که این غذا را که در دیگِ شما است، در دیگِ تن شما است، این تن است، این فکر است، در این تو هشیاری همانیده‌‌ شده با چیز‌ها، پس ما بر‌حسب غرض‌ها فکر می‌کنیم، خام هستیم. ما باید با فضاگشایی با نور ایزدی پخته بشویم، بله؟

تا جوش ببینی ز اندرونت
ز آن پس نخَری تو داستان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

داستان: حیله، ترفند، دستان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

بعد «تا جوش ببینی زاندرونت»، وقتی فضا را باز می‌کنی و این دیگ در معرض این حرارت خداوند قرار می‌گیرد ما جوش می‌آییم، وقتی جوش می‌آییم ما ناظر می‌شویم. همین‌که جوش می‌آییم این هشیاری نظر خودش را به ما نشان می‌دهد. وقتی جوش می‌آییم همانیدگی‌ها می‌آید بالا و همانیدگی خودش را به ما نشان می‌دهد، زندگی را به ما پس می‌دهد، فضا گشوده می‌شود، گشوده می‌شود، گشوده می‌شود، یک‌دفعه ما می‌شویم ناظر، ناظر ذهنمان. می‌بینیم اِ چه خبر است این تو! من دارم تغییر می‌کنم، پس بگذار جوش بیایید. اگر جوش بیایید به‌صورت، با نور خداوند و ناظر بشوید، داستان یا دستانِ فریب من‌ذهنی را نمی‌خرید که شما یک قصه هستید. من‌ذهنی می‌گوید شما قصه هستید، اتفاقات بد افتاده، رنجیدید، کینه دارید، این‌ها را باید ادامه بدهید، با همین آینده را به‌اصطلاح روی خودتان باز کنید، در آینده این داستان را به نتیجه برسانید، کامل کنید، باید خودتان را ارضا کنید!

داستان نداریم ما، ما داستان نداریم. داستان دستان است، فریب است. بنابراین تو حرف‌های من‌ذهنی و داستانی را که درست کرده در زمان روان‌شناختی، نمی‌خری. اصلاً زمان‌ روان‌شناختی را نمی‌خری. اصلِ این زمان را می‌بینی که این لحظه ‌است، این لحظه خداوند با صُنع کار می‌کند، خودش را از شما اظهار می‌کند. تمام شد رفت. داستان نداریم ما. زندگی لحظه‌به‌لحظه اتفاق می‌افتد و زندگی هم صُنعش و طربش را در جان شما سرازیر می‌کند. ما قصه نداریم، که شما می‌گویید فلان موقع بچه بودم به من ظلم شده، کتک خوردم، این‌طوری شد، آن‌طوری شد، آسیب دیدم. نه، تو آسیب نمی‌توانی ببینی. اصلاً کسی به ما آسیب نمی‌تواند بزند، ما از جنس خداوند هستیم.

هرچه که قصه می‌گوید دروغ است، یعنی اتفاق افتاده، ولی ربطی به الآن ما‌ ندارد. الآن ما از جنس خداوند هستیم، بی‌نهایت هستیم و جنس خداوند برتری دارد به همهٔ اتفاقاتی که افتاده. شما باید در این لحظه زنده بشوی به او، دارد همین را می‌گوید.

یک‌دفعه متوجه می‌شود که اِ اِ اِ این داستان بوده، این قصه بوده، این قصه در زمان روان‌شناختی بوده که من به آن نگاه می‌کردم و اسیرش بودم، من جدا از این هستم، من ناظر هستم، من الآن فکرهای جدید می‌توانم بکنم، من مجبور نیستم توی این قصه باشم، من مجبور نیستم این حرف‌هایی که این می‌زند تَق تَق تَق، که دوازده‌سالگی آسیب دیدی، او شما را خراب کرده، نمی‌دانم کُشته و شکسته شما را، از بین برده، بدبخت کرده. این حرف‌ها چیست؟! من همین الآن هم از جنس خداوند هستم، می‌توانم فضا را باز کنم از جنس او بشوم، زندگی‌ام را ادامه بدهم. هر اتفاقی که در گذشته افتاده، افتاده. ربطی به این لحظه ندارد. داستان را نمی‌خری.

ولی اگر در ذهن باشی، من‌ذهنی داستانش را به شما می‌فروشد به‌عنوان داستان زندگی شما که همیشه همین است، همیشه داستان است، قصه‌ است.

هیچ‌کس قصهٔ زندگی ندارد. قصه چیست؟! این لحظه خداوند خودش را اظهار می‌کند با صُنع و طرب. و طرب خداوند هم بی‌نهایت است. شادی را در وجود شما می‌دمد، خلاقیت را می‌دمد و شما به جهان کمک می‌کنید با خُلق حَسن، «کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن». پس:

جان خوردی، تن چو قازغانی
بر آتش نِهْ تو قازغان را

تا جوش ببینی ز اندرونت
ز آن پس نخَری تو داستان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

خورد: طعام، خورد و خوراک، غذا
قازغان: دیگ بزرگ که در آن طعام پزند.
داستان: حیله، ترفند، دستان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس شما یک غذا هستید و تن شما مثل دیگ است. فضا را باز کن در معرض آتش خداوند بگذار، نه آتش دیو، نه آتش شیطان با فضا‌بندی، تا بگذار جوش بیاورد شما را. و وقتی جوش می‌آید، غصه‌های شما، دردهای شما، همانیدگی شما بالا می‌آید، درضمن این هشیاری نظر هم بالا می‌آید، چون یواش‌یواش ناظر می‌شوی می‌بینی که این حوادثی که آن‌جا با آن‌ها همانیده شدی مال قصهٔ گذشته‌ است، مال، این فقط در ذهنت است، در بیرون واقعیتی ندارد، واقعیت این لحظه‌ است، بعد آن موقع به‌صورت ناظر، ناظر تغییرات درون خودت می‌شوی.

🔟4️⃣6️⃣ ۲۷ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

و می‌بینید که وقتی گستاخ‌ها را راه نمی‌دهید، یعنی اگر غزل را شما همین‌طوری عمل کنید، ما هم تسلسل را حفظ کردیم با تکرار ابیات، اصلاً این غزل کامل است، کافی است برای شما، چشمتان یک جایی گذاره می‌شود. می‌بینید به آدم‌ها نگاه می‌کنید کارهای سطحی‌شان، ظاهری‌شان شوخی می‌آید. در خانواده هم همین‌طور است. شما می‌بینید یک خانمی هستید به این برنامه گوش می‌کنید، پس از می‌بینید یک سال آن کارهای شوهرتان که حرف‌ها می‌زد و نمی‌دانم کارهایی می‌کرد، شما را دیگر عصبانی نمی‌کند، جدی نمی‌گیرید. یک موقعی راجع‌به فامیل شما صحبت می‌کرد شما خشمگین می‌شدید، می‌بینید شما می‌خندید، برای این‌که این‌ها ظاهری و سطحی و ذهنی است، برای این‌که چشمتان گذاره شده، برای این‌که زندگی را می‌بینید در او. و چقدر اثرگذار می‌شوید وقتی زندگی را در آدم‌ها می‌بینید.

شما همین بچه‌تان را وقتی زندگی می‌بینید، وقتی چشمتان گذاره شد، بچه‌تان قدردانی می‌کند از این کار، خوشش می‌آید. برای این‌که بچه‌تان گله دارد از شما، بچۀ دوساله، چرا من را زندگی نمی‌بینی؟ چرا من را مجسمه می‌بینی؟ خب نمی‌تواند حرف بزند. چرا دردت را می‌خواهی بدهی؟ من که درد ندارم الآن، چرا دردت را می‌خواهی بدهی به من؟ چرا خشمت را می‌ریزی به جان من؟ چرا کینه‌ات را می‌ریزی به جان من؟ چرا به چشم زندگی نمی‌بینی؟ چشمت چرا گذاره نشده؟ می‌رنجد. منتها این رنج باریک است، دیده نمی‌شود. پس رنج باریک و ندیدنی را ما می‌کاریم در جان بچه‌هایمان.

«چون گشت گذاره از مکان»، وقتی مکان در جلوی چشم شما نتواند، برای این‌که از آن جنس در شما نیست، مثل آب از پهلوی میله‌ها و سنگ‌ها هی از رویش جاری می‌شوید می‌روید، الآن می‌بینید همسرتان حرف‌هایی می‌زند، هیچ روی شما اثر نمی‌گذارد. به شما می‌گوید بی‌عقلی، نمی‌دانم، دیوانه هستی؟! این‌ها چیست؟! قبلاً عصبانی می‌شدید، الآن فقط می‌خندید، برای این‌که جان اصلی‌ات را دیدی، فضا گشوده ‌شده. حالا پس از مدتی اگر ادامه بدهید، می‌بینید که اِ همسرتان هم آمد دارد به برنامه گوش می‌کند! می‌گوید چه‌کار می‌کنی؟ من الآن حالم خیلی خوب می‌شود تو را می‌بینم، اصلاً تو من را خوشحال می‌کنی، چه هست در تو؟ تو خیلی خوش‌اخلاق شدی، خیلی لطیف شدی. توجه می‌کنید؟ مهم است این «گذاره». و این ابیات را هم قبلاً خوانده‌ایم:

مرغِ جذبه ناگهان پَرَّد ز عُش
چون بدیدی صبح، شمع آن‌گه بکُش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۰)

عُش: آشیانهٔ پرندگان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

چشم‌ها چون شد گذاره، نورِ اوست
مغزها می‌بیند او در عینِ پوست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۱)

گذاره: آن‌چه از حدّ درگذرد، گذرنده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

بیند اندر ذَرّه خورشیدِ بقا
بیند اندر قطره کُلِّ بحر را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۲)

بحر: دریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

«مرغِ جذبه» ما هستیم به‌عنوان زندگی. ما توی این ذهن هستیم. اگر فضا را باز می‌کنیم و خداوند ما را جذب می‌کند، یک‌دفعه می‌پریم از این، از روی همهٔ همانیدگی‌ها و از ذهن. عُش یعنی آشیانه.

شما اگر فضاگشایی می‌کنید، الآن ابیاتی که خواندیم می‌گفت ستون باش، حرف نزن با ذهن، مقاومت نکن، مخالفت نکن، بحث نکن، برحسب ذهن فکر و عمل نکن، ستون باش. یک چراغی هست یکی می‌خواهد کبریت بزند بالایش یک شمعی را روشن کند. چون فضا باز شد، صبح را دیدی، اگر دیدی تو پریدی و هشیاری‌ات عوض شد، این شمع ذهن را بکُش.

و چشم‌ها وقتی نافذ شد، گذاره شد، دیگر اگر دیدید در آدم‌ها سطح را نمی‌بینی، فکرهایشان را نمی‌بینی، کارهایشان را نمی‌بینی، زندگی را می‌بینی، بدانید که این نور خداوند است، این همان نظر است. و در عین پوست، مردم حرف‌های ذهنی می‌زنند، شما مغزش را می‌بینید، زندگی را می‌بینید.

در ذره، خورشید بقا را می‌بینید. انسان یک ذره است، یک من‌ذهنی می‌گویید این کسی است که خورشید بقا یعنی خداوند از مرکزش می‌تواند طلوع کند. پس اگر با شما قرین بشود، شما آن‌قدر او را به زندگی تشویق می‌کنید فقط با قرین شدن، که خورشید بقا هم در این غزل هم است، می‌گوید از شر نشان‌ها می‌خواهی خلاص بشوی، بگذار این خورشید بقا از مرکزت طلوع کند، الآن می‌رسیم. در قطره اقیانوس را می‌بینی. ما یک قطره هستیم جدا شدیم، همین‌که فضا باز بشود، می‌شویم کل اقیانوس، یعنی خداوند. بله این دو بیت را خواندیم:

🔟4️⃣6️⃣ ۲۵ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

چراغپایه یعنی همین ستون دیگر. ستونْ‌مانندى از چوب يا مس يا سيم و زر كه قاعدهٔ آن شبيه به لگن است و بر سرِ آن ظرفى شبيه به بشقاب يا كاسهٔ كوتاهى قرار دارد و چراغ را روى آن مى‌نهند. یک پایه‌ای از ستون است که روی آن قدیم مثلاً شمع می‌گذاشتند، چراغ می‌گذاشتند. ما هم همین‌طوری اگر ستون باشیم، یک‌دفعه می‌بینید که چراغ ذهنمان روشن شد، چراغ دلمان روشن شد.

می‌بینید افسانهٔ من‌ذهنی [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] که تند‌تند حرف می‌زند چراغپایه نیست. هر کسی فضاگشا است [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و ذهن را خاموش می‌کند، صبر و شکر دارد مثل چراغپایه است. و شما این بیت‌ها را می‌دانید:

قفلِ زَفت است و گشاینده خدا
دست در تسلیم زن وَانْدَر رضا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۷۳)

زَفت: بزرگ، عظیم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

ذرّه‌ذرّه گر شود مفتاح‌ها
این گشایش نیست جز از کبریا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۷۴)

مفتاح‌: کلید
کبریا: مَجازاً خداوند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖

این قفل من‌ذهنی بسیار سفت است و فقط تنها گشاینده خدا است، من‌های ذهنی با ژاژ‌درمانی نمی‌توانند. پس بنابراین شما هم باید در این لحظه فضا را باز کنید، تسلیم بشوید و هم راضی باشید که اتفاق این لحظه این‌طوری است، من راضی هستم و فضا را باز می‌کنم.

می‌گوید اگر تمام ذرات عالم کلید بشود، این قفل ما، من‌ذهنی ما، این درد همانیدگی ما، فقط به‌وسیلهٔ کبریا یعنی خداوند حل می‌شود، همین. تمام انسان‌های روی زمین که من‌ذهنی دارند بیایند و شروع کنند به ژاژدرمانی، این من‌ذهنی ما درمان نمی‌شود، مگر من فضا باز کنم از درون، زندگی من را تبدیل کند.

و این ابیاتی هم که می‌خوانیم می‌بینید چقدر کمک می‌کنند به ما، نه؟ همین دو بیت کمک‌کننده است، شما می‌فهمید که ژاژ‌درمانی به درد نمی‌خورد، من‌های ذهنی به شما کمک نمی‌توانند بکنند.

چون فراموشت شود تدبیرِ خویش
یابی آن بختِ جوان از پیرِ خویش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۷۵)

تدبیر: چاره‌اندیشی، راهِ چاره
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

چون فراموشِ خودی، یادت کنند
بنده گشتی، آنگه آزادت کنند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۷۶)

بنده: (مَجاز) مطیع، فرمانبردار، در این‌جا یعنی کسی که لحظه‌به‌لحظه در حالِ تسلیم و مرکزش عدم است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

اگر تدبیرات یا تدبیرهای من ذهنی‌ات فراموش بشود، آن بخت جوان، این فضای گشوده‌شده، زندگی را در مرکزت می‌بینی که این پیر تو است. پیر ما خداوند است که با فضاگشایی خودش را به ما نشان می‌دهد.

اگر من‌ذهنی را فراموش بکنیم، خداوند ما را یاد می‌کند، مردم هم یاد می‌کنند، بزرگان هم یاد می‌کنند، یاران خوب هم ما را یاد می‌کنند، نه گستاخ‌ها، یاران زنده‌شده به حضور. اگر بنده بشویم یعنی فضا باز کنیم هر لحظه، ما را آزاد می‌کنند. فضا ببندیم، ما را نمی‌توانند آزاد کنند.

تا دیدنِ دوست در خیالش،
می‌دار تو در سُجود، جان را

پیشش چو چراغپایه می‌ایست
چون فرصت‌هاست مر مِهان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

چراغپایه: ستونْ‌مانندى از چوب يا مس يا سيم و زر كه قاعدهٔ آن شبيه به لگن است و بر سرِ آن ظرفى شبيه به بشقاب يا كاسهٔ كوتاهى قرار دارد و چراغ را روى آن مى‌نهند.
مِهان: بزرگان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

دو بیت را خواندیم فهمیدیم که تا زمانی‌ که در خیالمان خداوند را ندیدیم باید هِی سجده کنیم، فضا را باز کنیم و مثل چراغپایه بایستیم و حرف نزنیم و عمل برحسب من‌ذهنی نکنیم تا از فرصتی که مولانا و خداوند به ما می‌دهد، بتوانیم استفاده کنیم.
بیت بعدی:

وامانده از این زمانه باشی،
کی بینی اصلِ این زمان را؟!
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

اگر در من‌ذهنی، حوادث این زمانه، این زمانِ روان‌شناختی، تو را درمانده کنند، از پا دربیاورند، گیج بشوی، چه‌جوری می‌توانی ریشه یا اصل این زمان روان‌شناختی را که این لحظه است ببینی؟ یعنی مواظب باش که اگر شما گستاخ‌ها را راه بدهی به مرکزت، اگر این درزیِ دزد بیاید و اگر به خلوت عشق نروی، در ذهن بمانی، این مسائل در زندگی شما، شما را گیج کنند و درمانده کنند، چه‌جوری این لحظه را خواهی دید؟ همیشه در زمان روان‌شناختی می‌مانی.

شما شروع می‌کنی به حل مسائلت با من‌ذهنی، با ژاژ‌درمانی، این مسائل با ژاژدرمانی حل نمی‌شوند، گرفتار می‌شوید در ذهن. پس هیچ‌ موقع اصل این زندگی، که این لحظه است، که خداوند هم از جنس این لحظه است، او را نخواهی دید. هیچی، مرض ما را از بین برد.

🔟4️⃣6️⃣ ۲۳ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

تُرک خندیدن گرفت از داستان
چشمِ تنگش گشت بسته آن زمان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۳)

پاره‌یی دزدید و کردش زیرِ ران
از جُزِ حق، از همه اَحیا نهان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۴)

اَحیا: زندگان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

حق همی دید آن، ولی سَتّارخوست
لیک چون از حَد بَری، غَمّاز اوست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۵)

غَمّاز: سخن‌چین، فاش‌کنندهٔ راز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

تُرک شروع کرد به خندیدن، این چشم کوچکش بسته شد و خیاط یک پاره‌ای را دزدید گذاشت زیر رانش و غیر از خداوند کسی او را ندید. و خداوند دید ولی «سَتّارخوست». خب البته اگر ما از جنس حضور باشیم، ما هم ستارخو هستیم. اما حد دارد، اگر از حد ببریم بیرون می‌دانید که رسوا خواهیم شد. پس غمّاز یعنی سخن‌چین.

تُرک را از لذّتِ افسانه‌اش
رفت از دل دعویِ پیشانه‌اش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۶)

اطلسِ چی؟ دعویِ چی؟ رهنِ چی؟
تُرک، سرمست است در لاغِ اَچی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۷)

لاغ: شوخی، هزل
اَچی: برادر بزرگ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

لابه کردش تُرک، کز بهرِ خدا
لاغ می‌گو، که مرا شد مُغْتَذا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۸)

لابه: التماس، زاری
لاغ: شوخی، هزل
مُغْتَذا: غذا، طعام
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

لاغ یعنی شوخی، هَزل، لطیفه، جوک. اَچی: برادر بزرگ. مُغتَذا یعنی غذا و طعام، در این‌جا مثل غذا خوش‌آیند و به‌معنی این‌که مثل غذا مرا دارد تقویت می‌کند، قوَّت می‌دهد به من، این بیچاره ترک می‌گوید.

تُرک از لذت افسانه‌های این خیاط، گفتم این خیاط می‌تواند یک پدر و مادر باشد، یک معلم باشد یا در هر نقشی باشد که اثر می‌گذارد روی دیگران، هر من‌ذهنی. ترک از لذت افسانه‌اش، از افسانهٔ خیاط، این ترکِ خام می‌تواند یک جوان خام باشد. می‌بینید یک جوان در هفده هجده‌سالگی می‌خواهد پهلوان بشود، می‌خواهد خدمت کند، ادعا دارد و تمام اطلسش را، پارچه‌اش را ریخته جلوی این سیستمی که او را تربیت می‌کند، غافل از این‌که من‌ذهنی دارد و این سیستمْ من‌ذهنی‌اش را تقویت می‌کند. پس، از لذتِ افسانه‌های خیاط یادش رفت که قبلاً چه ادعا کرده بود، آمده بود دزدیِ خیاط را بگیرد، نه این‌که از لطیفه‌های خیاط خوشش بیاید.

«اطلسِ چی؟» یا اطلسِ چه؟ دعویِ چه؟ رهنِ چی؟ تُرک الآن سرمست از لطیفه‌های برادر بزرگ است. «اَچی» یعنی برادر بزرگ، واقعاً نشان می‌دهد که ترک از جنس من‌ذهنی است، منتها نپخته، آن یکی استاد در فریب‌ دادن. من‌ذهنی دائماً فریب‌دهنده است، چه سنش بالا باشد، در نقش استاد باشد، معلم باشد، پدر و مادر باشد، هرچه باشد.

می‌گوید کدام اطلس؟ کدام دعوی؟ یادش رفت اصلاً. کدام شرط؟ شرط، یادش رفته که تمام زندگی‌اش را گذاشته وسط، زندگی‌اش در خطر است. الآن این من‌ذهنیِ جوان سرمست است از لاغِ برادر بزرگ، من‌ذهنی بزرگ‌تر. «لابه کردش تُرک»، ترک لابه کرد تو را خدا، از بهر خدا، من خیلی خوشم می‌آید، مثل غذا مقوی است، مثل غذای خوشمزه است حرف‌های شما، باز هم بگو.

گفت لاغی خَندُمینی آن دَغا
که فتاد از قهقهه او بر قَفا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۹)

لاغ: شوخی، هزل
خَندُمين: خنده‌آور، مُضْحِک
دَغا: حيله‌گر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پاره‌یی اطلس، سَبُک بر نیفه زد
تُرک غافل خوش مَضاحِک می‌مَزَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۰۰)

نيفه: ليفهٔ شلوار، بند شلوار
می‌مَزَد: می‌چشد، در اين‌جا به‌معنىِ لذّت بردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

همچنین بارِ سوم، تُرکِ خِطا
گفت: لاغی گویْ از بهرِ خدا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۰۱)

خِطا: ناحیتی در چین شمالی، بدآن خَتا هم گویند.
لاغ: شوخی، هزل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

خَندُمین یعنی خنده‌آور، مضحک. دَغا: حیله‌گر. نیفه: لیفۀ شلوار، بند شلوار. می‌مَزَد یعنی می‌چشد، در این‌جا به‌معنی لذّت بردن. پس خیاط یک شوخی، یک لطیفۀ خنده‌دارتری گفت آن حیله‌گر، به‌طوری‌که این ترک نه‌تنها چشم‌هایش بسته شد، از قهقهه به‌ پشت‌ افتاد، از خنده. خب معلوم است خیاط می‌تواند هرچه دلش خواست ببُرد.

«پاره‌یی اطلس»، مقداری از اطلس که کم هم نبود، تند، سبُک، تند، تیز، برید و گذاشت داخل شلوارش و تُرک غافل بود خبر نداشت و از لطیفه‌های خیاط با من‌ذهنی‌اش لذت می‌برد. «همچنین بارِ سوم»، بار دیگر تُرکِ خِطا همین ترکی که ادعا کرده بود می‌روم دزدی خیاط را می‌گیرم «گفت: لاغی گویْ از بهرِ خدا»، تو را خدا یک جوک دیگر بگو.

🔟4️⃣6️⃣ ۴۴ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

برنامه شماره ۱۰۴۶ گنج حضور
فایل صوتی - بخش‌ چهارم (پخش زنده)

/channel/GanjeHozourMessages

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

💠💠💠پایان بخش سوم💠💠💠

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

واقعاً ما حدِّ زیادی هم نداریم. اگر قرار باشد که با فضاگشایی همه کار به‌وسیلهٔ زندگی انجام بشود ما اصلاً حدّی نداریم. هرجور برچسبی به ما می‌زنند ما باید رَد کنیم، وگرنه من‌های‌ ذهنی دلشان را در دل من‌ذهنی ما گرم می‌افکنند، ما خوشمان می‌آید، می‌گوییم باز هم بگویید دوست ما هستید بله، حامی ما هستید. «گفت: دردَت چینَم و، ولی دُرد بود». داریم می‌گوییم که من‌های ذهنی، در این مورد حتی دارد استاد را می‌گوید، استاد چیزی ندارد بگوید. الآن زندگی‌اش خواهد دزدید.

چون بدید از وی نوایِ بلبلی
پیشش افگند اطلسِ اِستنبُلی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۸۵)

اِستنبُلی: استانبولی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

که بِبُر این را قبایِ روزِ جنگ
زیرِ نافم واسِع و بالاش تنگ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۸۶)

واسِع: فراخ، گشاد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

تنگ، بالا بهرِ جِسم‌آرای را
زیر، واسع تا نگیرد پای را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۸۷)

اِستنبُلی یعنی استانبولی. معلوم است که اطلس و حریر را آن‌جا خوب می‌بافتند. واسع یعنی فراخ. پس ببینید ترک چه ادعایی دارد. «چون بدید از وی نوایِ بلبلی»، می‌بیند که مثل بلبل حرف می‌زند این خیاط، چقدر زیبا حرف می‌زند، اطلسش را یعنی زندگی‌اش را افکند پیشش.

«پیشش افکند از اطلس اِستنبُلی». بهترین حریرش را که داشت پیشش انداخت «که بِبُر این را قبایِ روزِ جنگ». یعنی من یک رزمنده هستم، من با ابلیس می‌جنگم، تو بیا یک قبا بدوز به‌طوری که زیر ناف وسیع باشد که من راه می‌روم، می‌جنگم، پایم را نگیرد. بالا هم تنگ باشد، بدنم را، بدن‌نما باشد نشان بدهد من هیکل قوی دارم که پهلوان هستم.

می‌بینید ادعا دارد، یعنی کاری نمی‌توانی بکنی تو. و او هم که استاد است دیگر، می‌گوید بله پهلوان هستی. «تنگ، بالا بهرِ جسم‌آرای را» بالایش را تنگ کن جسمم را خوب نشان بده، هیکل عالی من را مردم ببینند. زیر هم گشاد بشود که تا من جنگ می‌کنم پایم را لباس نگیرد. شما هم همچون ادعاهایی دارید؟

گفت: صد خدمت کنم ای ذُووَداد
در قبولش دست بر دیده نهاد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۸۸)

ذووَداد: صاحب دوستى و مَودّت، دوست، مهربان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس بپیمود و بدید او رویِ کار
بعد از آن بگشاد لب را در فُشار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۸۹)

پيمودن: اندازه گرفتن
فُشار: سخن ياوه، در اين‌جا طنز و لطيفه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

از حکایت‌هایِ میرانِ دگر
وز کَرَم‌ها و عطای آن نفر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۰)

زووَداد یعنی صاحبِ دوستی، در این‌جا دوست مهربان یا دوست. پیمودن یعنی اندازه گرفتن. فُشار: سخنان یاوه، در این‌جا طنز و لطیفه. درست است؟

پس خیاط می‌گوید که من در خدمت هستم هر کاری از دستم برمی‌آید می‌کنم ای دوست مهربان و دستش را در قبول به چشمش می‌گذارد، به چشم! من یک عبا می‌دوزم بالایش تنگ باشد پایینش گشاد باشد، برازندهٔ پهلوانی مثل تو باشد.

پس بنابراین ظاهراً یک برش اندازه گرفت و بعد از آن شروع کرد به چیزهای مُهمَل گفتن، که تو چقدر آقایی، تو چه پهلوانی، تو امیر خوبی هستی. «از حکایت‌هایِ میرانِ دگر»، که قبلاً امیران مثل تو آمده‌اند و چه بخشش‌هایی داشتند و چه عطاهایی داشتند، یعنی پول خوبی به من بده. و:

وَز بخیلان و ز تَحشیراتِشان
از برایِ خنده هم داد او نشان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۱)

تحشير: در اين‌جا به‌معنىِ خِسَّت و تنگ‌ چشمى است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

همچو آتش، کرد مِقراضی برون
می‌بُرید و، لب پُر افسانه و فسون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۲)

مِقراض: قیچی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس بنابراین از امیران و بخشش‌ها گفت، یعنی تو هم امیرِ بخشنده هستی پول خوبی به من بده، و که البته خواهد داد. درضمن شروع کرد به عیبِ بخیلان را گفتن. «تَحشیر»، تَحشیر در این‌جا به‌معنی خِسَّت و تنگ‌چشمی است، که دراصل به‌معنی تنگ‌نظری و خِسَّتِ مرد است که به زن و بچه‌اش پول نمی‌دهد. مِقراض یعنی قیچی.

پس «وَز بخیلان و ز تَحشیراتِشان»، و شروع کرد: یک عده‌ای هم بخیل هستند، می‌دانید تنگ‌نظر هستند، خسیس هستند، چیزی نمی‌دهند به آدم، تو از آن‌ها نیستی. و یک‌ سری هم مسخره‌شان کرد که این راه بخیلی را در پیش نگیرد. و آن موقع یک قیچی بیرون آورد مانند آتش که می‌توانست بدزدد. و آن موقع درحالی‌که قیچی را درآورد می‌خواست لباس پارچه را بِبُرد لبش شروع کرد به افسانه و افسون گفتن، یعنی چیزهایی بگوید که دیگر این شخص بتواند خوشش بیاید و افزون بشود، سِحر بشود، تا بتواند پارچه را بدزدد.

🔟4️⃣6️⃣ ۴۱ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

«گفت: خیاطی است نامش پورِشُش»، آن قصه‌گو می‌گوید که این‌جا یک خیاطی‌ است اسمش «پورِشُش» است. البته پورشُش، پور یعنی فرزند، شُش هم که اگر به‌معنی شُش باشد واقعاً کلمه ممکن است این معنی را هم بدهد که ما واقعاً این خیاطِ دزد نتیجهٔ نَفَسِ ما است، نتیجهٔ حرف زدن ما است. هر کسی استادتر است در این حرف زدن به‌عنوان من‌ذهنی، یک من‌ذهنیِ استاد در گول زدن، حرف‌های بی‌ربط زدن، افسانه گفتن، ژاژ گفتن، آن می‌تواند زندگی مردم را بدزدد تازه جایزه هم بگیرد.

گفت: خیاطی است نامش پورِشُش
اندر این چُستی و دزدی خَلْق‌کُش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۳)

از بس تَر‌دست است و از بس دزدی کرده دیگر خلق از دستش عاصی شده‌اند. این‌قدر دزدیده زندگی مردم را که مردم دیگر دارند می‌میرند؛ «خَلْق‌کُش». توجه کنید که منظور از پارچه در این‌جا زندگی است، عمر است.

«گفت: من ضامن، که با صد اضطراب»، می‌گوید حتی من با این نگرانی‌هایی که دارم با صد جور اضطراب، معلوم است که می‌داند که اضطراب دارد، من شرط می‌بندم که حتی یک نخ هم از من نتواند بدزدد این. پس مردمی که نشسته بودند گفتند این‌قدر ادعا نکن، از تو زرنگ‌تر مات او شده‌اند این‌قدر به «دعوی مَپَر»، به ادعا مَپَر، ادعا مکن.

پس دارد این سه بیت به شما می‌گوید که ادعا را بگذار کنار. اگر شما هم این قصه را می‌شنوید می‌گویید که کسی نمی‌تواند زندگی من را بدزدد، نه زندگی تو را دارند می‌دزدند. پس به حرف مولانا گوش بده، حرف این نَقّال. گفت، پس این‌طوری می‌گوید:

رُو به عقلِ خود چنین غِرّه مباش
که شوی یاوه تو در تزویرهاش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۶)

غِرِّه: مغرور، فریب‌خورده
ياوه: تباه و تلف
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

گرم‌تر شد تُرک و، بَست آنجا گِرو
که نیآرد بُرد، نی کهنه، نه نو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۷)

مُطمِعانش گرم‌تر کردند زود
او گِرو بست و رِهان را برگشود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۸)

مُطْمِع: به طمع درآورنده، انگيزنده به طمع
رِهان: شرط‌بندى
➖➖➖➖➖➖➖➖➖

یاوه یعنی تباه، تلف. مُطْمِع: به طمع درآورنده، انگیزنده به طمع. رِهان یعنی شرط‌بندی. پس به او چه گفتند؟ گفتند به عقل اصلی‌ات برو «رُو به عقلِ خود»، این‌قدر مغرور نباش، این‌قدر به‌اصطلاح بلند نشو به‌عنوان یک آدم زرنگ، که تو تباه خواهی شد در تزویرهای او.

مولانا به ما می‌گوید دیگر این حرف‌ها را، مواظب باش به عقل اصلی برو، فضا را باز کن به خرد زندگی برو، که اگر من‌ذهنی داشته باشی در دست خیاطانِ دزدِ بیرونی، که امروز گفت این گستاخ‌ها را به مرکزت راه نده. «گُستاخ مکُن تو ناکسان را»، ناکسان را گستاخ نکن.

در حیله‌های او، در تزویرها و ریا‌های این خیاط تباه خواهی شد مواظب خودت باش، به تُرک دارند می‌گویند. هرچه به ترک می‌گویند مواظب باش گرم‌تر می‌شود، جَری‌تر می‌شود. «گرم‌تر شد تُرک و، بَست آنجا گِرو». گفت من شرط می‌بندم «که نیآرد بُرد» نمی‌تواند ببَرد «نه کهنه، نه نو»، نه لباس کهنه نه پارچهٔ نو، یعنی هیچ چیزی از من نمی‌تواند بدزدد.

پس «نه کهنه، نه نو» یعنی مثلاً فکر می‌کند چیزهای قدیمی که دارد مثل باورها و؛ هیچ اثری روی من ندارد، این ادعا می‌کند که درزی‌های دزد نمی‌توانند از من چیزی بدزدند، نه زندگی‌‌ام را می‌توانند بدزدند، نه باورهای من را عوض کنند، نه اخلاق من را عوض کنند، نه کهنه، نه نو.

ولی آن طمع‌کنندگان که طمع کرده بودند در او یا می‌خواستند شرط را از او ببرند، این تحریک‌کننده‌ها خیلی زیاد هستند، این‌ها هم همین «ناکسان» هستند که آدم را تشویق می‌کنند که برو برو آری. «مُطمِعانش گرم‌تر کردند زود»، آن طمع‌کنندگان گرم‌تر کردند، به شوق درآوردند که آری برو. «او گِرو بست و» شرط بست و میزان شرط هم تعیین کرد. «رِهان را برگشود» یعنی مقدارش هم تعیین کرد. مقدارش چه بود؟

🔟4️⃣6️⃣ ۳۹ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

حالا این ترک ما آمده توی این مجلس و آن نَقال دارد دزدی دَرزی‌ها را می‌گوید. الآن هم مولانا دارد دزدی من‌های ذهنی را می‌گوید، ما هم داریم گوش می‌کنیم، ما هم شبیه آن ترک هستیم. یک ترکی از سرزمین خِطا آمده توی این قهوه‌خانه یا هر جایی که این داستان می‌گوید. ما هم نشسته‌ایم مولانا برای ما داستان می‌گوید، ببینیم استنباط ما چیست؟

«چونکه دزدی‌های بی‌رحمانه گفت» آن نَقال، قصّه‌گو، گفت آقا این درزی‌ها خیلی می‌دزدند، بی‌رحمی می‌کنند، اصلاً رحم نمی‌کنند. یعنی ما آدم‌ها به همدیگر رحم نمی‌کنیم. «که کنند آن دَرزیان اندر نهفت»، که پنهانی این کارها را می‌کنند، هم کسی نمی‌بیند. «اندر آن هنگامه، تُرکی از خِطا»، در آن حیث و بیث که مردم جمع شده بودند، یک‌دفعه یک ترکی از سرزمین «خِطا»، خِطا همین یک جایی از ترکستان است که زیبارویانشان مشهورند.

وقتی می‌گوید «ترکی از خِطا» یعنی ما انسان‌ها به‌طورکلی که از سرزمین یکتایی هستیم، که بسیار زیبا هستیم، منتها ساده‌لوح شدیم مثل همین شخصی که آن‌جا است. «سخت طَیْره شد» یعنی خشمگین شد، ناراحت شد «ز کشفِ آن غِطا»، از این‌که این راز از پرده بیرون افتاد. از کشف این‌که این دَرزیان چقدر دزدند! آقا چرا این‌قدر دزدی‌های بی‌رحمانه می‌کنند؟ این ترک خیلی عصبانی شد. گفت باید می‌روم من پدرش را در می‌آورم. بعد می‌گوید مولانا:

شب چو روزِ رستخیز آن رازها
کشف می‌کرد از پیِ اهلِ نُهیٰ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۷)

اهل نُهىٰ: خردمندان، صاحبان عقول، جمعِ نُهْيَه به‌معنى عقل است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

یعنی آن قصه‌گو مانند روز رستاخیز، آن رازها را برای اهل عقول یعنی عاقلان کشف می‌کرد. مولانا دارد با این لحن دارد می‌گوید که درست مثل روز قیامت، من الآن راز را برای شما دارم کشف می‌کنم. منظورش از نقال واقعاً خودش است که دارد راز را کشف می‌کند.

شب چو روزِ قیامت، رستخیز، آن رازها را، یعنی این لحظه، لحظهٔ زنده شدن شما است، من هم راز را دارم به شما می‌گویم، که شما یک دَرزی دزدی در درونتان درست کردید، زندگی شما را می‌دزدد. حالا زندگی شما را بدزدد، پارچهٔ شما را بدزدد هر لحظه، پارچهٔ دیگران را نمی‌دزدد؟ حتماً می‌دزدد. می‌فهمند مردم؟ نه، در لباس دوستی می‌دزدد.

در غزل هم همین را گفت. می‌گفت این‌ها را راه نده، این‌ها از درونشان پُر‌غم‌اند، چه‌جوری غم را از شما کم می‌کنند؟ این‌ها را راه نده، تو فرصت پیدا کنی آرام باشی، از بزرگان کمک بگیری، بلکه این غم و غصه‌ات را یک کاری بکنی. اگر مردم بیایند بگویند بگذار با درمان ژاژ غصه‌هایتان را کم کنیم، این‌ها که نمی‌توانند، اگر می‌دانستند خودشان را می‌کردند. این‌ها درد تو را زیاد می‌کنند.

پس بنابراین دارد می‌گوید درست است که توی ذهن هستیم‌‌، من مانند روز قیامت برای کسی که اهل عقل باشد، دارم راز را فاش می‌کنم. خِطا ناحیتی در چین شمالی، بدان خَتا هم گویند، با دوتا نقطه. می‌بینید پس خَتا یا با خِطا هر دو یکی‌اند. طَیْره شدن گاهی اوقات در فارسی طیره می‌گوییم، یعنی خشمگین شدن. غِطا: مخفّفِ غِطاء به‌معنیِ پرده است. اهل نُهیٰ یعنی خردمندان، صاحبان عقول و جمع نُهْیَه به‌معنی عقل است. اهل نُهیٰ یعنی خردمندان.

هر کجا آیی تو در جنگی فراز
بینی آنجا دو عدو در کشفِ راز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۸)

آن زمان را محشرِ مذکور دان
وآن گلویِ رازْگو را صور دان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۹)

صور: شیپور، بوق
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

که خدا اسبابِ خشمی ساخته‌ست
و آن فَضایح را به کوی انداخته‌ست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۰)

فَضایح: جمعِ فضیحت، رسوایی‌ها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس فضایح: جمعِ فضیحت یعنی رسوایی‌ها. می‌گوید هر کجا تو به یک جنگی برسی بین دوتا دشمن، این‌ها یک‌ موقعی شاید دوست بودند، با هم‌ دشمن شدند، راز را می‌توانی کشف کنی.

هر کجا آیی تو در جنگی فراز
بینی آنجا دو عدو در کشفِ راز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۸)

دو دشمن دارند چه‌کار می‌کنند؟ راز را کشف می‌کنند. به‌نظر می‌آید دوتا من‌ذهنی جان هم بیفتند، اگر دعوای این‌ها را نگاه کنی شما راز را می‌توانی کشف کنی، اگر اهل عقل باشی، اگر فضاگشا باشی. یعنی می‌گوید که شما از برخورد من‌های ذهنی و این خیاطان که از هم می‌دزدند، اگر فضاگشا باشی خیلی چیزها می‌توانی یاد بگیری، به‌جای این‌که واکنش نشان بدهی.

🔟4️⃣6️⃣ ۳۷ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

«ور نبودی دیدهایِ صُنع‌بین»، اگر چشم‌های صُنع‌بین نبود، همهٔ چشم‌ها سبب‌سازی ذهن براساس باورهای سه هزار سال پیش بود، خداوند می‌گوید من در هر لحظه در کار جدیدم برو دنبال کارَت، شما که صُنع نمی‌خواهید! پس اگر صُنع نباشد، آفرینندگی انسان نباشد، نه فُرمش می‌خندد، نه زمین می‌خندد، زمین فرم انسان است، نه جسم شما سالم می‌شود، نه از ذات به شادی ارتعاش می‌کنند اجزای بدنت، نه فکرهای خلاق می‌توانی داشته باشی. وجودت آباد نمی‌شود.

زمین، تمام آن چیزهایی است که ذهن نشان می‌دهد در شما زمین است و آن آسمان گشوده‌شده را الآن صحبتش را می‌کردیم، آن خورشید بیاید بالا که الآن در غزل گفتیم، این زمین شما آباد می‌شود. یکی‌اش همین تنتان است که هیچ موقع مریض نمی‌شود.

«ور نبودی دیدهایِ صُنع‌بین» اگر چشم‌های صُنع‌بین نبود، تمثیلش این‌ است، نه آسمان می‌گشت، نه زمین می‌خندید. خندیدن زمین همین گل درآوردن و آباد شدن و سبز شدن است. گردیدن آسمان، خورشید و باران و خورشید و باران، این تغییرات آسمان سبب خندیدن زمین می‌شود. این‌ را می‌آورد به انسان، می‌گوید اگر این فضا باز نمی‌شد و وحی آسمان نمی‌آمد، آسمان درون، این تن شما نمی‌خندید، مریض می‌شد می‌پوسید، از بین می‌رفت.

«ور نبودی دیدهایِ صُنع‌بین، نه فلک گشتی»، نه آسمان درون تغییر پیدا می‌کرد، نه بدنتان می‌خندید. که شما نگاه کنید اگر با من‌ذهنی ما جلو می‌رفتیم، خیلی زود می‌مُردیم. یک نفر مثل مولانا که فضا باز شده، این حرف‌ها را به ما می‌زند، ما تازه اشتباهات خودمان را می‌بینیم. باوجود این‌که صریح حرف می‌زند مولانا، هنوز ما از اشتباهاتمان نتوانستیم دربیاییم، وای به حالمان که اصلاً هیچ‌کدام از این‌ها را نمی‌دانستیم.

«آن دَمِ لَوْلٰاک این باشد که کار» دَمِ لَولاک چیست؟ می‌گوید من تمام چیزها را به‌خاطر تو آفریدم انسان، که در انسان فضا بی‌نهایت باز بشود، یعنی شما به بی‌نهایت و ابدیت من زنده بشوید تا من بتوانم از طریق تو خودم را بیان کنم. «آن دَمِ لَوْلٰاک» این را البته نشان بدهم:

«لَوْلٰاکَ لَما خَلَقْتُ الْأَفْلاکَ.»
«ای انسان، اگر تو نبودی جهان را نمی‌آفریدم.»
🌴(حدیث)

این یک حدیثی است به‌نام لَوْلٰاک. پس مفهومش این است، تمام آفرینش در این‌جا به‌خاطر این است که ما به بی‌نهایت و ابدیت او زنده بشویم، او خودش را از ما بیان کند.

پس این دمِ خداوند از طریق انسانِ فضاگشا این است که، چیست؟ برای چشم تیز است، چشمی که به نظر زنده شده، نه با هشیاری جسمی. «از برایِ چشمِ تیز است و نَظار » نَظار یعنی ناظر بودن. دیگر از جنس جسم نیست، برای کسی که به‌وسیلهٔ هشیاری نظر، ناظر است و چشم‌ تیز دارد.

چشم تیز هم امروز تعریف کردیم، گذاره است. چون همانیدگی نمانده، از موانع رد می‌شود. هیچ حرفی، هیچ رنگی، هیچ باوری، هیچ دینی، هیچ‌چیزی جلویش را نمی‌گیرد، همه را به‌صورت زندگی می‌بیند. یعنی این تفاوت‌های سطحی که در ذهن، ما بزرگ کردیم، تو این‌جایی هستی بدی، تو آن‌جایی هستی، تو رنگت این‌طوری است، تو باورهایت این‌طوری است، تو کافری، تو بادینی! همهٔ این‌ها چه هستند؟ این‌ها موانع ذهنی هستند. چشم تیز و نَظار و گذاره از این‌ها رد می‌شود، اصلاً این‌ها را نمی‌بیند، نمی‌تواند جلویش را ببیند.

خداوند هم همین‌طور است. خداوند هم دائماً زندگی خودش را در شما می‌بیند. او می‌بیند ولی شما نمی‌بینید چه فایده؟! شما علاقه‌مند نیستید چه فایده؟! از آن استفاده نمی‌کنید. همین که شما علاقه‌مند بشوید، این صُنع‌بینی در شما، غیب‌گیری در شما، بشیر بودن در شما شروع می‌شود، خندیدن جسمتان شروع می‌شود، دم لَوْلٰاکَ شروع می‌شود. درست است؟ کار اصلی شروع می‌شود. چشم تیز و نَظار شما برای شما باقی می‌ماند، روزبه‌روز تیزتر می‌‌شود.

عامه را از عشقِ همخوابه و طَبَق
کِی بُوَد پروایِ عشقِ صُنعِ حق؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۲)

طَبَق: سينى، مجمعه، ظرف غذا، در این‌جا منظور خودِ غذا است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

آبِ تُتماجی نریزی در تَغار
تا سگی چندی نباشد طُعمه‌خوار
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۳)

تُتْماج: نوعى آش كه با آرد گندم مى‌پزند. در اين‌جا به‌معنىِ طعمه و غذا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

رُو، سگِ کهفِ خداوندیش باش
تا رَهانَد زین تَغارت اِصطِفاش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۴)

تَغار: ظرف سفالی‌ بزرگ
اِصطِفا: گزین کردن، برگزیدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

اِصطِفا یعنی گزینش، گزیدن. طَبَق: سینی، مَجمعه ظرف غذا. در این‌جا منظور خود غذا است، طبق. تُتْماج: نوعی آش که با آرد گندم می‌پزند. در این‌جا به معنی طعمه و غذا است، منتها غذای سگ. اِصطِفا: برگزیدن که معنی مهمی این‌جا دارد. در این‌جا گزینش خداوند است.

🔟4️⃣6️⃣ ۳۵ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

هِیْبَتش بیداری و فِطنت دهد
سَهو و نسیان از دلش بیرون جَهَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۸)

فِطنت: زیرکی و هوشیاری
سَهو: خطا
نِسیان: فراموشی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

هیبَت یعنی بزرگی و عظمت خداوند وقتی شما فضا را باز می‌کنید، هم بیدار می‌کند هم زیرکی به شما می‌دهد، به‌طوری که این فراموشی خداوند و غفلت ناشی از آن از دل شما بیرون می‌جهد. در این‌جا هم می‌گوید به صوفی که من‌ذهنی است در این‌جا، خالی هستی. می‌گوید تو نشنیدی که آن «پُرقندْلب»، یعنی آن نقّال شیرین زبان. در این‌جا شاید مولانا اشاره‌ای هم به خودش می‌کند. «تو بِنَشنیدی که آن پُرقندْلب» حیلهٔ خیّاطان همی‌گفتی به شب؟

تو بِنَشنیدی که آن پُرقندْلب
غَدرِ خیّاطان همی‌گفتی به شب؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۱)

پُرقندْلب: آن‌که لبى بس شيرين دارد. كنايه از نقّالى كه با زبانى شيرين و بيانى دلنشين داستان نقل می‌كند.
غَدر: مکر، حیله، نیرنگ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

شب هم شب، البته دارد می‌گوید شب این قصه‌ها را می‌گفت، ولی مولانا به شما دارد حالی می‌کند که در شب ذهن این قصّهٔ دزدی خیاطان که دراثر راه دادن گستاخان به مرکز، خیاطِ دزد درست شده. تو بِنَشنیدی که آن پُرقندْلب غَدرِ خیّاطان، حیله‌گری خیاطان همی‌گفتی به شب؟ «خلق را در دزدی آن طایفه» یعنی مردم را در دزدی طایفهٔ خیاط که دراثر راه دادن گستاخان به مرکز به‌وجود آمده «می‌نمود افسانه‌های سالِفه»، سالفه یعنی گذشته. افسانه‌های گذشته را می‌گفت. الآن مولانا هم درواقع دارد همین کار را می‌کند، دزدیِ من‌ذهنی به‌صورت فردی و جمعی را دارد به ما نشان می‌دهد.

قصّهٔ پاره‌رُبایی در بُرین
می‌حکایت کرد او با آن و این
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۳)

بُرین: بُریدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

در سَمَر می‌خواند دُزدی‌نامه‌ای
گِردِ او جمع آمده هنگامه‌ای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۴)

سَمَر: حكايت، داستان‌سرايى
دُزدى‌نامه: كتابى كه در شرح احوال و كارهاى دزدان نوشته شود.
هنگامه: معركه، جمعيتى كه براى تماشا جمع مى‌شوند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

«در سَمَر می‌خواند دُزدی‌نامه‌ای»، «گِردِ او جمع آمده هَنگامه‌ای» یا «هِنگامه‌ای»

مُستمِع چون یافت جاذِب زآن وُفود
جمله اَجزایش حکایت گشته بود
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۵)

مُستمِع: شنونده
وُفود: جماعت‌ها، جمعِ وافِد به‌معنیِ پيکِ خبر، در این‌جا معنی اول مراد است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

بُرین یعنی بریدن، در بُرش. سَمَر: حکایت، داستان. دُزدى‌نامه: کتابی که در شرح احوال کارهای دزدان نوشته می‌شود. هِنگامه یا هَنگامه: معرکه، جمعیتی که برای تماشا جمع می‌شوند. مُستمِع یعنی شنونده. وُفود: جماعت‌ها، جمع وافِد به‌معنی پیک خبر. در این‌جا معنی اول مراد است یعنی افرادی که جمع شده بودند. در این سه بیت می‌بینید دزدی‌نامه یعنی کتابِ دزدی و اگر تاریخ بشریت را واقعاً خوب نگاه کنید می‌بینید که کتابِ دزدی است، دزدی خیاطان. ما به‌صورت خیاطانِ دزد از هم زندگی را می‌دزدیم. من‌های ذهنی، خیاطان دزد هستند، هم زندگی خودشان را می‌دزدند، هم زندگی دیگران را، ناظر جنس منظور را تعیین می‌کند.

می‌گوید قصهٔ پارچه‌ربایی، پاره‌رُبایی یعنی بریدن یک تکه‌ای از پارچه را یعنی عمر کسی را در بریدن.‌ «می‌حکایت کرد» یعنی حکایت می‌کرد او با آن و این. «در سَمَر» یعنی در قصه. «می‌خواند دُزدی‌نامه‌ای»، در سَمَر، ما می‌توانیم بگوییم ذهن. سَمَر، چیزها را به‌صورت ذهنی گفتن است. «در سَمَر»، در ذهن در قصه می‌خواند یک کتاب دزدی‌ای، اگر دقت کنید داستان زندگی ما، هر شخصی دزدی‌نامه است. دزدی نه این‌که برویم از کسی یک چیزی بدزدیم، زندگی را می‌دزدیم. «دزدی‌نامه‌ای» و گِرد این نقال جمع آمده هنگامه‌ای. هنگامه یعنی معرکه.

«مُستمِع چون یافت جاذِب» یعنی آن شخص، نقال وقتی دید مُستمِع دارد جذب می‌کند الآن هم اگر شما جذب می‌کنید این مطالب را، جمع آمدید اطراف نقالی مولانا «زآن وُفود» یعنی زآن جماعت جمع‌شده، همه‌اش این‌قدر شیرین قصه می‌گفت که همهٔ اجزایش شکایت شده بود. یعنی مولانا به‌‌نظرم یک مقدار هم خب خودش را می‌گوید. می‌بینید این نقّالی‌ است که، قصه‌گویی است که درست است که ذهنی می‌گوید، الآن هم در غزل بود، با نشان می‌گوید ولی واقعاً تمام وجودش این است که معنا را بیان کند و به ما برساند، دارد این را می‌گوید «جمله اَجزایش شکایت گشته بود».


🔟4️⃣6️⃣ ۳۳ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

مَخدومم شمسِ حقّ و دین را
کاو هست پناه، اِنس و جان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

مَخدوم: کسی که به او خدمت می‌کنند، سَرور، آقا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

می‌گوید منظورم همان سرور من شمس تبریزی است. البته شمس تبریزی در این‌جا نماد خداوند است که از مرکز انسان‌ها طلوع می‌کند. «مَخدومم شمسِ حقّ و دین را» یعنی سَرور من خداوند است که از مرکز من به‌صورت خورشید طلوع می‌کند، که او هست پناه انسان‌ها و تمام هشیاری‌های دیگر. درواقع «اِنس و جن» را باید می‌گفت دیگر، منظور «جان» را یعنی جن را. جن هم یعنی بقیهٔ هشیاری‌ها. پناه هشیاری انسانی در بین همهٔ هشیاری‌ها، هشیاری‌های نباتی، جمادی یا هر چیز دیگر، هشیاری انسان یک هشیاری خاصی است. برای همین می‌گوید «اِنس» یعنی انسان، «جان» در این‌جا به‌جای جن آمده یعنی هر هشیاری دیگر.

این پناه طلوع زندگی از آسمان گشوده‌شدهٔ ما، پناه همه‌چیز است در جهانِ وجود، ایشان می‌گویند. «مَخدومم» مخدوم یعنی سرورم، آقایم، «شمسِ حقّ» منظور از شمس تبریزی به‌صورت انسان نیست ها! شمس تبریزی هم از این جنس بوده می‌گوید، یعنی همان جنس، همان آفتاب که از مرکز همه طلوع می‌کند.

پس می‌بینید که شما ببینید در چه مرحله‌ای هستید؟ [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] هنوز در کودکستان عرفان هستید یا فرسنگ‌ها دور شدید با فضاگشایی [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و خورشید زندگی به‌صورت شمس تبریزی از مرکز شما آمده بالا و هی دارد می‌آید بالا بالا بالا بالا به ظهر که برسد، من‌ذهنی شما صفر می‌شود، سایهٔ شما صفر می‌شود.

پس

مقصود از این بگو و رَستی
یعنی که چراغِ آسمان را

مَخدومم شمسِ حقّ و دین را
کاو هست پناه، اِنس و جان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

مَخدوم: کسی که به او خدمت می‌کنند، سَرور، آقا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس می‌گوییم مقصود ما از این گفتارها، از این آمدن، حتی مقصود ما از این جسم، از این نشان این بوده که از ما خداوند به‌صورت شمس تبریزی طلوع کند و این است که پناه من و پناه بقیهٔ انسان‌ها و بقیۀ هشیاری‌ها است.

تبریز از او چو آسمان شد
دل گُم مَکُناد نردبان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

«تبریز» در این‌جا مرکز انسان است، درون انسان است. درون انسان مثل عرش شد، مثل آسمان شد، یعنی از این تبدیل، از این کار. یواش‌یواش که این خورشیدِ خداوند طلوع می‌کند، این فضای گشوده‌شده هم بی‌نهایت می‌شود، پس این بی‌نهایت هی دارد ادامه پیدا می‌کند برای همین می‌گوید ان‌شاءالله دل من این نردبان را گم نکند. «نردبان» همان فضاگشایی است، فضاگشایی است، فضاگشایی. پس شما همیشه فضاگشایی، همیشه فضاگشایی که دلتان نردبان فضاگشایی را ان‌شاءالله گم نکند و درون شما همان تبریز روزبه‌روز آسمان بزرگ‌تری بشود. هرچه آسمان بزرگ‌تر می‌شود شما خردمندتر می‌شوید، شما خلاق‌تر‌ می‌شوید شما خوشحال‌تر می‌شوید، خوشبخت‌تر می‌شوید به خداوند بیشتر زنده‌تر می‌شوید برای همین آمدید. یواش‌یواش دارید به آن مرکزتان، به آن منظورتان که بی‌نهایت و ابدیت خداوند بود دارید می‌رسید.

می‌بینید که از این حالت که افسانهٔ من‌ذهنی است [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] رفتیم به حالتی که مثل آسمان شدیم [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و از این مرکز عدمِ ما، خداوند به‌صورت شما، شمای اصلی از درونتان طلوع کرد و مولانا گفت که تمام این نشان‌ها حرف‌زدن‌ها، گفت‌وگوها، تن شما، همهٔ این‌ها برای این کار بوده، گفت مقصود را بگو و از نشان‌ها رَستی از همه‌چیز رستی، هر چیزی که ذهن نشان می‌دهد نشان است. مقصود بگو، مقصود را عمل کن که زنده شدن به خداوند بوده، طلوع این خورشید بوده و تو آزاد شدی، از نشان آزاد شدی. توجه کنید که گرفتاری ما در نشان است، تمام همانیدگی‌ها نشان هستند، یک چیز ذهنی هستند، هر چیزی که ذهن نشان می‌دهد، ذهن ساخته نشان است. «مقصود از این بگو و رَستی»، زنده بشو به او‌ این نشان را رها کن. بعد آن موقع می‌بینی تمام نشان‌ها هماهنگ می‌شوند با آهنگ زندگی، زنده‌تر می‌شوند، سالم‌تر می‌شوند خردمندتر می‌شوند.

اجازه بدهید یک مثنوی شروع کنیم و این مثنوی مربوط است به درواقع تُرکی که ادعا می‌کند می‌تواند جلوی دزدی خیاط را بگیرد و درواقع مربوط است به همین بیت دوم غزل که «دَرزی دزدی چو یافت فرصت»، چه‌کار می‌کند؟ «جامهٔ رَسان» را می‌دزدد.

🔟4️⃣6️⃣ ۳۱ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

این دو بیت را خواندیم:

نَظّارهٔ نقدِ حالِ خویشی
نَظّاره، درون‌ْست راستان را

این حال، بدایتِ طریق است
با گُم‌شدگان دَهَم نشان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

بِدایَت: آغاز، اولِ چیزی، اولِ کار
نَظّاره: دیدن، تماشا کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس کسی که فضاگشا است از جنس راستان است، از جنس ناکس نیست، گستاخ هم نیست، تمام حرف‌هایی که مولانا الآن گفت به‌اصطلاح، این‌ها همه «نشان» بودند، نشان‌ها را اگر درست گرفت، درست فهمید و عمل کرد، دراین‌صورت دیدیم که تماشاگر تغییر درون خودش است، حواسش روی خودش است، با دیگران کاری ندارد، بیرون هم نگاه نمی‌کند. تازه می‌گوید که هر کسی که دارد این‌طوری پیشرفت می‌کند با فضاگشایی، این اوّل کار است.

این حالی که الآن دارم به شما با نشان، با جمله و کلمه و شعر و این‌ها دارم می‌گویم، این ابتدای راه‌ است، فقط با گم‌شدگان در ذهن، در فکر و در درد این‌طوری مطالب را می‌گویم. حالا:

چون صد منزل از این گذشتند،
این چون گویم مر آن کسان را؟!
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

اگر شما فضاگشایی کردید [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] و «صد منزل»، صد کیلومتر از این فاصله گرفتید از این ابتدای طریق، من آن موقع با نشان با شما حرف نمی‌زنم، با جمله حرف نمی‌زنم. واقعاً حافظ و مولانا با همین جملات با هم صحبت می‌کنند؟ یعنی می‌گوید ببین بگذار من یک غزل برای تو بخوانم، آن یکی هم می‌گوید یک غزل هم من برای شما بخوانم، من از غزل شما خیلی خوشم آمده. نه! این‌ها از درون با هم در ارتباط هستند.

زندگی از طریق این‌ها صحبت می‌کند. ما هم داریم همین را می‌گوییم. می‌گوییم هر انسانی یک آتشفشان معنا است، از درون مثل درخت به ریشه وصل است، ریشه‌اش خداوند است، باید حواسش به خودش باشد، باید بگوید من بهترین میوهٔ خودم را می‌دهم. من درخت پرتقالم بهترین و شیرین‌ترین پرتقال خودم را می‌دهم. چه‌کار دارم که آن یکی سیب است، این یکی گیلاس است، میوه می‌دهد، نمی‌دهد؟ من مسئول میوهٔ خودم هستم و می‌شود «چون صد منزل از این گذشتند» دیگر به حرف گوش نمی‌دهند. می‌گویند آقا من گفتم مثل حلقهٔ در نگه ‌دار، برای این‌که جمله روی تو اثر می‌گذارد، حرف روی تو اثر می‌گذارد.

انسان‌ها می‌توانند وارد مرکز تو بشوند. آیا انسان‌های گستاخ یا من‌های ذهنی وارد مرکز مولانا هم می‌توانند بشوند؟ نه، نمی‌توانند بشوند، نتوانستند بشوند. می‌دانید مولانا در زمان حملهٔ مغول بوده، این‌همه اطلاعات و اخبار می‌آمد که مغول چه‌کار کرده، ولی ایشان دیوان شمس را سروده، بعدش هم مثنوی را.

حملهٔ مغول و گرفتاری‌های آن زمان روی مولانا اثر گذاشته؟ نه نگذاشته. چرا؟ برای تَخ‌ تَخ بیرون صدا می‌آمده، ولی تُو نمی‌آمده، تُو همین‌طور بی‌نهایت گشوده‌شده بوده و زندگی می‌توانسته خردش را، زیبایی‌اش را به‌وسیلهٔ مولانا بیان کند. شما هم باید این‌طوری باشید.

چون صد منزل از این گذشتند،
این چون گویم مر آن کسان را؟!
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

درست است؟ حالا فهمیدیم «این حال، بدایتِ طریق است» این حالِ گفت‌وگو با نشان‌ها کودکستان عرفان است و کسانی که در ذهن گم شده‌اند، با آن‌ها این‌ها را می‌گوییم.

چون صد منزل از این گذشتند،
این چون گویم مر آن کسان را؟!

مقصود از این بگو و رَستی
یعنی که چراغِ آسمان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

حالا «مقصود» از این صحبت‌ها بالا آمدن خورشید خداوند از درون تو است «چراغ آسمان». یعنی مقصود این بوده که فضا باز بشود، بی‌نهایت باز بشود، تو و زندگی به‌صورت خورشید بالا بیایی. تو این عمل کن و از نشان «رَستی»، از جمله و حرف و نمی‌دانم اعمال مختلف را، از این رستی، چون از جنس خداوند شدی.

مقصود از این بگو و رَستی
یعنی که چراغِ آسمان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

یعنی چراغ آسمان باش. درست است؟ [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] این افسانهٔ من‌ذهنی است، وقتی ما این‌ها را در نظر می‌گیریم که این‌ها من‌های ذهنی هستند، این‌ها به نشان حساس هستند. من‌ذهنی با حرف کار می‌کند، با جمله کار می‌کند، برای همین می‌گفت که با نشان من با این‌ها کار می‌کنم. درست است؟

پس کسانی که با نشان کار می‌کنند توجه کنند، یعنی در مرحلهٔ اولِ ابتدای معنویت هستند، راه رسیدن به منظورشان هستند، تازه شروع کرده‌اند، باید دقت کنند نشان‌ها را شما جدی نگیرید، نشان‌ها نباید به‌اصطلاح بیایند به مرکز شما، نشان برای آگاهی شما است. قبلاً هم گفته این ذهن برای روشن شدن یک چراغ دیگر است. این چراغ، چراغ ذهن برای این است که چراغ دلتان را روشن کند.


🔟4️⃣6️⃣ ۲۹ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

برنامه شماره ۱۰۴۶ گنج حضور
فایل تصویری - بخش‌ سوم (پخش زنده)

/channel/GanjeHozourMessages

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

نَظّارهٔ نقدِ حالِ خویشی
نَظّاره، درون‌ْست راستان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

نَظّاره: دیدن، تماشا کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

می‌بینید «راستان» را دوباره آورد. هر کسی از جنس زندگی است و فضاگشایی است، از جنس راستان است. هر کسی فضابند است، من‌ذهنی دارد، از جنس ناراستان است.

پس شما می‌آیی، چون جوش آمد فضا را باز کردی [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، الآن تماشاگر تغییرات درون خودت هستی، که می‌بینی هر لحظه یا این لحظه در حال جوش هستی، مثل این‌که یک دیگی دارد می‌جوشد و چیز‌ها از درون، پایین‌ها، اصلِ یا ریشهٔ باریکِ غم‌های شما می‌آید بالا و دیده می‌شود و شما می‌گویید که من این‌ها را نمی‌خواهم، من جزو این قصه نیستم، من قصه نیستم، و یواش‌یواش هر همانیدگی یا درد باز می‌شود زندگی را به شما پس می‌دهد و این فضا بازتر می‌شود، بازتر می‌شود، بازتر می‌شود.

«نظّارهٔ» یعنی نقد، یعنی این لحظهٔ حال خودتی، این لحظه همۀ اتفاقات می‌افتد. نظاره یعنی تماشا، در درونِ آدم‌های راستین را، نه در بیرون. آن‌هایی که بیرون را تماشا می‌کنند چه خبر است در بیرون، آن‌ها من‌ذهنی دارند. خبرهای بیرون هم درون شما را تغییر نمی‌دهند، شما را به زندگی زنده نمی‌کنند. و پس بنابراین:

تا جوش ببینی ز اندرونت
ز آن پس نخَری تو داستان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

داستان: حیله، ترفند، دستان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

داستان را نخریدی برای این‌که جوشیدی در درون با فضاگشایی، تغییرات خودت را می‌بینی در درونت. فقط به درون خودت نگاه می‌کنی، حواست روی خودت است، به دیگران نگاه نمی‌کنی. هر موقع حواست رفت به یکی دیگر، می‌دانی که من‌ذهنی آمده. درست است؟ همه‌اش درون خودت و تغییرات خودت را داری تماشا می‌کنی. و می‌گوید این «حال» که داریم صحبت می‌کنیم:

این حال، بدایتِ طریق است
با گُم‌شدگان دَهَم نشان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

بِدایَت: آغاز، اولِ چیزی، اولِ کار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

این حال ابتدای راه‌ است، کودکستان راه‌ است که من دارم به‌وسیلهٔ حرف، نشان، صحبت، این‌ها را به شما می‌فهمانم. بدایت یعنی آغاز، کودکستان. حرف زدن، با حرف چیزی را حالی کردن، کودکستانِ عرفان است. با گم‌شدگان دهم این نشان را، یعنی با کسانی که در فکرهایشان گم شده‌اند، در همانیدگی‌ها گم شده‌اند، من این نشان‌ها را دارم می‌دهم. نشان‌ها همهٔ صحبت‌هایی است که در این غزل شده. نشان یعنی به‌وسیلهٔ ذهن صحبت کردن، حرف زدن، جمله گفتن. این می‌خواهد بگوید که اگر کسی به زندگی زنده بشود، اصلاً لازم نیست حرف بزند. به نشان نیست، یعنی اگر ما خاموش بودیم، زندگی از ما گفت‌وگو می‌کرد:

پس شما خاموش باشید، اَنْصِتوا
تا زبان‌ْتان من شَوم در گفت‌وگو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲)

اَنْصِتوا:‌ خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

خب ما به نشان احتیاج نداریم، شما لزومی ندارد اصلاً حرف بزنید، من فوراً دل شما را می‌فهمم، از قیافهٔ شما هم من دل شما را می‌خوانم و عارفان این‌طور هستند واقعاً.

پس این حالی که الآن ما داریم با ذهن و هی می‌گوییم ستون باش و هیچ‌چیز نگو و فلان و بگذار جوش بیاید، فضا را باز کن، فضا را نبند، منقبض نشو، همهٔ این بیت‌ها را بخوان، این کودکستان است و مال کسانی است که در ذهنشان گم شده‌اند، در فکر‌ها و دردهایشان گم شده‌اند و باید به این‌ها نشان بدهیم برای این‌که این‌ها از جنس هشیاری جسمی هستند، بله. درست است؟

«این حال، بدایت طریق است» [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، همین حالی که با نقطه‌چین‌ها نشان دادیم و ان‌شاءالله که این نشان‌ها دارند سبب می‌شوند، بیت‌های مولانا مخصوصاً، شما فضاگشا باشید دائماً [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، فضابند نباشید، منقبض نشوید و بیش از حد دیگر در فکر‌ها و دردهایتان گم نشوید و احتیاج به نشان نداشته باشید. هرچه فضا را گشوده‌تر می‌کنیم ما، به نشان‌ها کمتر احتیاج پیدا می‌کنیم. حتی هرچه فضا بیشتر می‌شود نشان‌ها را راحت‌تر می‌فهمیم ما. شما اگر سه چهار سال این برنامه را تماشا کرده باشید، ابیات مولانا را تکرار کرده باشید، این فضا گشوده شده باشد، مثلاً غزل مولانا را می‌خوانید، فوراً می‌فهمید.

ولی اگر در فکرهایتان گم شده باشید، دراین‌صورت در کلمات گم شده‌اید، در جملات گم شده‌اید، اصلاً این جمله با این جمله نمی‌خواند، یعنی این‌قدر مقاومت زیاد می‌شود، درک کم می‌شود، نمی‌شود فهمید. شما با ذهنتان بفهمید، امکان ندارد این.

پس بنابراین یواش‌یواش از این کودکستان، ما می‌رویم به دبستان و دبیرستان و دانشگاه و پیشرفت می‌کنیم. هرچه فضا گشوده‌تر می‌شود ما می‌رویم به مراتب بالاترِ درک زندگی. یعنی هرچه به‌وسیلهٔ زندگی می‌بینیم و درک می‌کنیم، کار آسان‌تر می‌شود.

🔟4️⃣6️⃣ ۲۸ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

وامانده از این زمانه باشی،
کی بینی اصلِ این زمان را؟!

چون گشت گُذاره از مکان، چشم،
زو بیند جان، آن مکان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

پس درماندهٔ این زمانه نباید بشویم، هر لحظه از زمان روان‌شناختی و تأثیر حوادث روزگار، بیرون بجهیم تا اصل این زمان یعنی زمان روان‌شناختی که این لحظه است، آن را ببینیم. اگر این را ببینیم، گذاره می‌شویم، یعنی نافذ می‌شویم، هیچ‌چیزی جلوی ما را نمی‌گیرد، در آدم‌ها زندگی را می‌بینیم و در خودمان هم به‌وسیلهٔ همین جانی که الآن جسمی است، همان جان تبدیل می‌شود و مکانِ بی‌نهایت را می‌بیند، خدا را می‌بیند، یعنی لامکان را می‌بیند. «مکان» دوم یعنی همین لامکان. و الآن می‌گوید:

جان خوردی، تن چو قازغانی
بر آتش نِهْ تو قازغان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

خورد: طعام، خورد و خوراک، غذا
قازغان: دیگ بزرگ که در آن طعام پزند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

می‌گوید جان شبیه غذا است. جان همین شکلی که نشان می‌دهد، نقطه‌چین‌ها [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، نقطه‌چین‌ها الآن جان ذهنی است، می‌گوید غذا است باید بپزد. جان خوردی، خورد یعنی غذا، جان خوردی، تن مانند قازغان است، قازغان هم یعنی دیگ، «بر آتش نِهْ تو قازغان را». «بر آتش نِهْ» یعنی فضا را باز کن بگذار نور ایزدی بتابد [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]. درست است؟ این یک غذا است [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، مردم الآن مرکزشان همانیده است و این خامی است. خام نباید باشد، این باید بپزد. پس جان غذا است، تن مانند دیگ. با فضاگشایی [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] این دیگ را روی آتشِ نور خداوند بگذار. و این بیت را هم بخوانیم:

این جهان همچون درخت است ای کِرام
ما بر او چون میوه‌هایِ نیم‌خام
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۳)

سخت گیرد خام‌ها مر شاخ را
زآن‌که در خامی نشاید کاخ را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۴)

چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان
سست گیرد شاخ‌ها را بعد از آن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۵)

لب‌گزان: لب‌گزنده، بسیار شیرین، میوه‌ای که از فرط شیرینی لب را بگزد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

بله، این جهان مانند درخت است، ای بزرگواران، و ما هم مثل میوه‌های نیم‌خام، یک سیب کال چسبیدیم، سیب سبز، هنوز نرسیدیم. وقتی میوه نمی‌رسد، محکم شاخ را می‌گیرد. الآن داشتیم می‌رفتیم می‌گفتیم شما شوخی می‌گیرید. الآن دیگر، قبلاً مردم در را می‌زدند، شما عصبانی می‌شدید، گفتیم که مواظب باشید تو نیاید، گستاخ نکن، مقاومت نکن، و چون راه ندادی، پخته شدی، فضا را باز کردی، الآن دیگر سخت نمی‌گیری. اول سخت می‌گرفتی، مردم حرف می‌زدند، چون خام بودی، برحسب همانیدگی‌ها می‌دیدی، واکنش نشان می‌دادی.

یعنی کسی که خام است محکم شاخ‌های جهان را چسبیده، به پول چسبیده، به بچه چسبیده، به همسر چسبیده، به دوست چسبیده، به مقام چسبیده، به علمش چسبیده، این‌ها شاخ‌های این جهان است. برای این‌که در خامی هنوز شایسته نیست ببرند کاخ جلوی شاه بگذارند. شاه در این‌جا خداوند است.

وقتی شما نور ایزدی را تاباندید به خودتان، که در این‌جا بود، مثل این [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)]، فضا را باز کردید، گفت دیگ را روی آتش بگذار، خودتان را در معرض نور خداوند با عدم کردن مرکز، با فضاگشایی قرار دادید، می‌پزید و شیرین می‌شوید به‌طوری‌که لب‌گزان می‌شوید، یعنی این‌قدر شیرین آدم لبش را می‌گزد، بعد از آن شاخ‌ها را سست می‌گیرید. سیب هم وقتی می‌رسد، شاخ را ول می‌کند می‌افتد پایین. شما هم این شاخ‌های همانیدگی را که چسبیدید به جهان رها می‌کنید، دیگر بعد از آن هرچه به‌اصطلاح شاخ‌ها بگویند یا برحسب همانیدگی‌ها صحبت کنند، روی شما دیگر اثر ندارد. بله، این دو بیت را خواندیم:

چون گشت گُذاره از مکان، چشم،
زو بیند جان، آن مکان را

جان خوردی، تن چو قازغانی
بر آتش نِهْ تو قازغان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

خورد: طعام، خورد و خوراک، غذا
قازغان: دیگ بزرگ که در آن طعام پزند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

پس با کارهایی که غزل گفت، چشمِ ما نفوذکننده می‌شود، از پهلوی این میله‌ها و موانع رد می‌شود که معمولاً آدم خام نمی‌تواند رد بشود، مقاومت می‌کند. چرا؟ برای این‌که آن همانیدگی در او نیست. شما وقتی از پهلوی آدم‌ها رد نمی‌شوید، در روابط گرفتار می‌شوید، بدتان می‌آید، گیر می‌کنید، برای این‌که آن همانیدگی‌ها، آن مقاومت‌ها در شما هست. وقتی آن‌ها بروند حاشیه، مرکزتان خالی بشود، روشن بشود، شما چشمتان گذاره می‌شود، دیگر به هیچ‌چیز مقاومت نمی‌کنید. به هر کسی می‌رسیم می‌گوید این زندگی است. در شما زندگی حرف می‌زند، چون شما زندگی هستید او هم زندگی می‌شود، اگر به‌اندازهٔ کافی فضاگشا باشید. در آن موقع آن می‌شود که

🔟4️⃣6️⃣ ۲۶ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

خیلی‌ها درمانده و واماندهٔ حوادث این زمانه هستند، هم به‌طور جمعی، هم به‌طور فردی. به‌طور فردی ما مسئله داریم با همسرمان با بچه‌هایمان، در کارمان، اصلاً به‌اندازهٔ کافی درآمد نداریم، هزار‌تا، هزار جور مسئله درست کردیم برای خودمان. به‌طور جمعی هم ما جنگ درست کردیم، اختلافات درست کردیم، تهدید درست کردیم، سلاح درست کردیم، همدیگر را تهدید می‌کنیم، می‌خواهیم همدیگر را از بین ببریم. ما واماندهٔ حوادث این زمانه شدیم. چه‌جوری می‌خواهیم این لحظه یا خداوند را ببینیم؟ نمی‌توانیم ببینیم.

یعنی افتادیم به افسانهٔ من‌ذهنی [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)] واماندهٔ یا درماندهٔ حوادث روزگار شده‌ایم. باید فضا را باز کنیم [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] هر کسی بگوید حواسم روی خودم است، من الآن از مولانا فهمیدم چه می‌خواهم، من آمدم به بی‌نهایت و ابدیت خداوند زنده بشوم و به هیچ‌چیزی دیگر نمی‌پردازم. جهان هم برای این است که تغییر کند، من اطرافش فضا باز کنم و چیزهای مختلفی را که با آن‌ همانیده شده‌ام، آن‌ها را ببینم. دوباره دو بیت را تکرار می‌کنم، ببینید تسلسل چه‌جوری است؟

پیشش چو چراغپایه می‌ایست
چون فرصت‌هاست مر مِهان را

وامانده از این زمانه باشی،
کی بینی اصلِ این زمان را؟!
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

چراغپایه: ستونْ‌مانندى از چوب يا مس يا سيم و زر كه قاعدهٔ آن شبيه به لگن است و بر سرِ آن ظرفى شبيه به بشقاب يا كاسهٔ كوتاهى قرار دارد و چراغ را روى آن مى‌نهند.
مِهان: بزرگان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

قرار شد پیشش مثل چراغپایه بایستیم، حرف نزنیم، با من‌ذهنی فکر نکنیم، عمل نکنیم. فرصت‌هایی که بزرگان یا خداوند به ما می‌دهد استفاده کنیم. درماندهٔ حوادث نمی‌شویم، اگر حوادث را جدی نگیریم. این لحظه یک اتفاقی می‌افتد، شما می‌گویید فضا‌گشایی در اطرافش مهم‌تر از خود حادثه است. من این وضعیت را جدی نمی‌گیرم که این فضا باز بشود، دسترسی پیدا کنم به خرد زندگی. من می‌خواهم اصل این زمان را ببینم، گرچه که واماندهٔ این زمان روان‌شناختی شدم. و بعد می‌گوید اگر این کار را بکنم:

چون گشت گُذاره از مکان، چشم،
زو بیند جان، آن مکان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

اگر این کارها را بکنیم که قبلاً گفت، مثل ستون بایستیم و از این فرصت استفاده کنیم، از این فرصت‌ها به‌صورت فضاگشایی استفاده کنیم، از واماندگی زمانه، درماندگی حوادث دربیاییم، اصل این زمان روان‌شناختی را که این لحظه است، می‌بینیم و چشممان نافذ می‌شود، چشممان نفوذ می‌کند، از چیزهایی که ظاهری است می‌رود زندگی را می‌بیند. آن موقع چشمتان در شما، خودتان، زندگی را می‌بیند، در دیگران زندگی را می‌بیند. عرض کردم مثل آب است، آب چیست؟ روان است. آب می‌آید فرض کن میله‌ها را کاشته‌اند، سنگ‌ها را گذاشته‌اند، آب می‌آید از پهلوی این‌ها رد می‌شود می‌رود، چرا؟ از جنس میله نیست، از جنس سنگ نیست، از بالایش می‌رود، از پهلویش می‌رود.

شما وقتی این همانیدگی‌ها را می‌اندازید، یواش‌یواش چشم شما نافذ می‌شود، شما روان می‌شوید. در مقابل هیچ کسی مقاومت نمی‌کنید، چون دیگر از جنس او نیستید. اگر مقاومت می‌کنید، بدانید که از آن جنس در شما هست. اگر چشمتان نافذ نیست، گذاره یعنی نافذ، نفوذ می‌کند، مثلاً در انسان‌ها شما زندگی را می‌بینید، انسان‌ها حرف‌های زشت می‌زنند، کارهای عجیب می‌کنند، ولی چشم عارف چیست؟ به کشت اول است، چون شما عارف شدید دیگر.

«چون گشت گذاره از مکان، چشم»، آن چشم عدم شما چیزها جلویش را گرفته بودند، همانیدگی‌ها، وقتی آن‌ها را کنار زدید، آن‌ها رفتند به حاشیه، الآن هرجا می‌روید شما زندگی را می‌بینید. خب این خیلی مهم است که شما به یکی می‌رسید از سطح و از آن حرف‌ها و از این کارهایی که می‌کنند رد می‌شوید، آن‌ها را نمی‌بینید، چون آن جنس در شما نیست، زندگی را یا خداوند را می‌بینید و آن را تشویق می‌کنید. الآن شُدید آدم مفید.

«چون گشت گذاره از مکان، چشم»، اگر مکان جلویش را نگیرد، مکان یعنی همین چیزهای ذهنی، «زو بیند» یعنی از او ببیند جانِ ما آن مکان، یعنی فضای گشوده‌شده را، فضای یکتایی را. درست است؟ خب پس بنابراین تا زمانی که جنس نقطه‌چین‌ها در ما هست [شکل‌۹ (افسانه من‌ذهنی)]، همه‌اش سطح را می‌بینیم، ظاهر را می‌بینیم، ظاهر آدم‌ها را.

🔟4️⃣6️⃣ ۲۴ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…

گنج حضور متن کامل برنامه‌ها - Ganje Hozour

«تا دیدن دوست در خیالش» در خیالِ جان یعنی، الآن ما یک جان ذهنی داریم، وقتی به این دو بیت نگاه می‌کنی، گفت «جز خلوتِ عشق نیست درمان» هر لحظه فضاگشایی می‌کنید، تا هوای دیدن دوست را داشته باشید و تا «دیدنِ دوست» شما باید این کار را ادامه بدهید فضاگشایی را.

«تا دیدنِ دوست در خیالش» شما باید لحظه‌به‌لحظه در سُجود باشید. سُجود یعنی فضاگشایی یا تسلیم. تسلیم یعنی پذیرش اتفاق این لحظه قبل از قضاوت و رفتن به ذهن که مرکز ما از جنس عدم می‌شود یا ما از جنس همان جنسی می‌شویم که قبل از ورود به این جهان بودیم، یعنی از جنس خداوند.

تا دیدنِ دوست در خیالش
می‌دار تو در سُجود، جان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

«جان» الآن جانِ ذهنی است. یوا‌ش‌یواش که این چیزها می‌رود به حاشیه، بله این شکل [شکل‌۱۰ (حقیقت وجودی انسان)] می‌بینید باز می‌شود، باز می‌شود، باز می‌شود درون شما تا بالاخره این‌قدر این باز می‌شود، شما دوستتان را در مرکزتان در خیالتان می‌بینید. حالا این خیال هم خیال شما است، هم خیالِ دوست است. درست است؟ خب دوباره دو بیت را تکرار کردیم:

یا دیدنِ دوست، یا هوایش
دیگر چه کند کسی جهان را؟!
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

فهمیدید جهان و تغییراتش فقط برای دیدن دوست یا ایجاد هوایش در ما است. و تا دوست را ببینیم در خیالِ ما، باید هِی تعظیم کنیم، هِی تسلیم بشویم، فضاگشایی فضاگشایی. هر لحظه هر اتفاقی می‌افتد، فضاگشایی بکنیم تا به بیت بعد رسیم.

پیشش چو چراغپایه می‌ایست
چون فرصت‌هاست مر مِهان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)

چراغپایه: ستون‌مانندى از چوب يا مس يا سيم و زر كه قاعدهٔ آن شبيه به لگن است و بر سرِ آن ظرفى شبيه به بشقاب يا كاسهٔ كوتاهى قرار دارد و چراغ را روى آن مى‌نهند.
مِهان: بزرگان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖

مانند یک ستونِ فرض کن که آجری یا از گچ درست کرده‌اند یا آهن درست کرده‌اند، این مثل ستون بایست. یعنی حرف نزن، نگذار گستاخان روی تو اثر بگذارند، گوش نده، حرف‌های مردم را جدی نگیر که آشفته بشوی واکنش نشان بدهی. می‌گویی نمی‌گذارند که من، من را هِی خشمگین می‌کنند. نه! این‌جا «که در تسلیم ما چون مردگانیم». وقتی فضاگشایی می‌کنیم ما مثل مرده‌ایم و گفت تیر را توی کمان بگذار، در درس‌های گذشته، نَکِش.

در درِ معشوق بایست، هیچ حرف نزن. درست است؟ آماده باش که زندگی می‌خواهد از طریق شما فکر کند، تو فکر نکن به‌عنوان من‌ذهنی. اگر فکر کنی، خراب می‌شود. ساکت باش مثل ستون، «هر که خاموش شد، نجات پیدا کرد». برای این‌که بزرگان به شما فرصت می‌دهند. خداوند به شما فرصت می‌دهد. هِی فرصت می‌دهد اگر خاموش باشید.

اگر خاموش باشی، اگر ذهنت را خاموش نگه داری مثل ستون بایستی، حرف نزنی، با من‌ذهنی عمل نکنی، صبر داشته باشی، شکر داشته باشی، هر لحظه آماده باشی که یک پیغامی از معشوق ممکن است برسد، با ذهنت فکر نکنی، با ذهنت تحلیل نکنی، یک‌دفعه می‌بینی فضا باز شد، یک‌دفعه یک هشیاری آمد که تا حالا نبود.

یک‌دفعه یک صُنع در شما پیدا شد چون به درمان ژاژ الآن دیگر معتقد نیستی. فکر نمی‌کنی که با حرف زدن من‌ذهنی‌تان زندگی‌تان بهتر خواهد شد. به درمان‌های ژاژ دیگران هم بی‌توجه‌ هستی. می‌گویی این‌ها که درمان ژاژ هستند من چرا گوش بدهم؟ چرا روی من اثر بگذارد؟ حرف مردم که ژاژ است، از جنس دُرد است، از جنس مواد ذهنی است، صُنع نیست، از جنس لطافتی نیست که از آن‌ور می‌آید، برکتی ندارد، من چرا گوش بدهم؟ می‌روم به حرف مولانا گوش می‌کنم.

پس شما مثل یک ستون می‌ایستید تا فرصتی که بزرگانی مثل مولانا یا خداوند می‌دهد از آن استفاده کنید. «مِهان» یعنی بزرگان، چه‌جوری مولانا به شما کمک می‌کند اگر مثل ستون بایستید؟ برای این‌که شما قضاوت نمی‌کنید. خیلی‌ها می‌گویند آقا فکر کنم مولانا این‌جا اشتباه کرده‌ ها، این را باید یک جور دیگر می‌گفت. با چه‌ فکر می‌کند؟ با من‌ذهنی‌اش.

شما به بزرگان نمی‌توانید ایراد بگیرید، شما کژبینی خودتان را منعکس به بزرگان نمی‌توانید بکنید. بزرگان بی‌خودی بزرگ نشدند که، این فضا باز شده زندگی از آن‌ور حرف زده بزرگ شدند. مال ما نشده. شما اگر مثل ستون باشید، یک‌دفعه می‌بینید که مولانا یک بیتی داد به شما که شما معنی‌اش را فهمیدید. تمام شد دیگر، از آن‌جا فضا باز شد.

فرصت می‌دهند بزرگان به ما، هم خداوند هم بزرگان، منتها با تندتند حرف زدن مشغول به ژاژ‌درمانی شدن، ما فرصت‌ها را زیر پا لِه می‌کنیم. شما فرصت‌ها را از دست ندهید، مثل «چراغپایه» باشید. درست است؟

🔟4️⃣6️⃣ ۲۲ 🔟4️⃣6️⃣

Читать полностью…
Subscribe to a channel