4787
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
فایلهای PDF متن کامل برنامه ۱۰۶۲ با لینک ابیات و آیات به «فایل اصلی صوتی» در سایت گنج حضور
WWW.PARVIZSHAHBAZI.COM
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۶۲ (روز جمعه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۶۲ (روز جمعه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۶۲ (روز چهارشنبه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۶۲
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۶۲
Читать полностью…
پس بگفتندش که طاوسانِ جان
جلوهها دارند اندر گُلْسِتان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۴)
تو چنان جلوه کنی؟ گفتا که نی
بادیهٔ نارفته، چون کوبم مِنیٰ؟!
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۵)
مِنیٰ: موضعی است در مکّه که حاجیان در آن محل قربانی میکنند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مِنی که منظور همان مِنیٰ است.
بانگِ طاوسان کنی؟ گفتا که لا
پس نهیی طاوس، خواجه بوالعلا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۶)
بُوالعَلا یعنی عالیمرتبه. مِنیٰ: موضعی است در مکّه که حاجیان در آن محل قربانی میکنند. میدانید. پس بنابراین شغالان به او میگویند که طاووسانِ جان، آدمهایی مثل مولانا جلوه دارند در گلستان. یعنی وجودشان خیلی زیبا است، همینطور که طاووس خودش را باز میکند در گلستان، همهچیزش عالی است و تو هم آنطوری میتوانی جلوه کنی؟ واقعاً آدم سالمی هستی؟ فکرت سالم است؟ تنت سالم است؟ از حس امنیت و نمیدانم آرامش و خِرد و اینها برخوردار هستی؟ اینها را همه نشان میدهی یکجا؟ این زیباییها را میتوانی جلوهگر کنی مثل مولانا؟
پس بگفتندش که طاوسانِ جان
جلوهها دارند اندر گُلْسِتان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۴)
همهٔ طاووسانِ جان مثل مولانا در گلستانِ زندگی جلوه میکنند، باز میشوند و خیلی شگفتانگیز هستند. تو میتوانی آنطوری جلوه کنی؟ گفت نه. من از این بیابانها رد نشده تا به مکه برسم، چهجوری بگویم به مِنیٰ رفتم؟ من هنوز آن زحمت را نکشیدم. به او میگویند «بانگ طاووسان کنی؟» میتوانی مثل طاووس آواز بخوانی؟ مثل مولانا میتوانی شعر بگویی؟ «گفتا که لا» نه! «پس نهیی طاوس، خواجه بُوالعَلا». بُوالعَلا یعنی بلندمرتبه. پس تو طاووس نیستی، چرا میگویی طاووسم؟ درست است؟ آیا آن کسی که طاووس است میگوید من طاووسم، به ژاژ مشغول است؟ تشخیصش با شما است.
پس این داستان چه میگوید؟ این داستان میگوید که ما خودمان اولاً نگوییم که طاووس هستم، خوششگون هستم، جواهرفروش هستم، نگوییم خودمان. دیگران هم گفتند که هستید، بگوییم نه. ولی میبینید که این شخص وا نمیایستد، اینقدر علاقه دارد برای مطرح کردن خودش. حالا درست است که مثال شکم و اینها بود در آن پوست و دُنبه و این هم که شغال هست، ولی دراصل مطرح کردن خود بهصورت معنوی است.
برمیگردیم به آن مقصود اولیه که ما آیا در آن جهت میرویم؟ در جهت زنده شدن به بینهایت و ابدیت زندگی؟ اگر نمیرویم، باید متوجه باشیم که کدام سمت میرویم. آیا بیشتر بهسوی انقباض میرویم؟ انبساط میرویم؟ حالا اگر حواس ما به خودمان باشد، متوجه میشویم. لحظهبهلحظه حواسمان به خودمان است. آیا مواردی پیش میآید که ما خودمان را مطرح میکنیم؟ یا وقتی پیش میآید که خودمان را مطرح کنیم، مینشینیم و هیچ حرفی نمیزنیم خودمان را بیان نمیکنیم؟
و همینطور مرتب گفته که امتحان خواهیم شد. آیا در این لحظه من دارم امتحان میشوم، میفهمم، میبینم در چه موردی دارم امتحان میشوم؟ اگر حواسم به خودم باشد، فضاگشا باشم، میبینم که «گر نبودی امتحانِ هر بدی»، اگر امتحان بدی نبود، هر کسی میگفت من رُستم هستم.
خِلعتِ طاوس آید ز آسمان
کِی رسی از رنگ و، دعویها بدآن؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۷)
خلعتِ طاووس از طرف زندگی میآید، از طرف خداوند میآید. از همانیدگی با رنگها، با چیزهای مختلف و ادعاها بدآن نمیشود رسید. درست است؟ این لباسی که اسمش حضور است، بهوسیلهٔ زندگی برای ما دوخته میشود. در آنجا هم گفت که
چون کند دعویِّ خَیّاطی خَسی
افکند در پیشِ او شَه، اطلسی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶٨۴)
پس درس امروز مولانا میبینید که راجعبه صدق داشتن بود، از بین رفتن ریا بود، صداقت بود، امتحان بود و جدی بودن در این کار بود که حوادث ناگوار حواس ما را نمیتواند پرت بکند.
خب اجازه بدهید به همینجا بسنده کنیم. بهاندازهٔ کافی خواندیم امروز، احتمالاً شما هم خسته شدید و مثنویهای دیگر هست که من فکر میکنم خسته شدیم، دیگر بهتر است به همینجا بسنده کنیم.
🔟6️⃣2️⃣ ۵۲ 🔟6️⃣2️⃣
چون شکم، خود را به حضرت درسپرد
گُربه آمد، پوستِ آن دُنبه ببُرد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۸)
از پسِ گربه دویدند، او گریخت
کودک از ترسِ عِتابش رنگ ریخت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۹)
عِتاب: بازخواست و سرزنش
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آمد اندر انجمن آن طفلِ خُرْد
آبرویِ مرد لافی را ببُرد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۰)
عِتاب یعنی بازخواست، تندی و سرزنش. خب شکم، میگوید وقتی خودش را به بارگاهِ خداوند سپرد، یعنی شروع کرد به دعا کردن با صداقت، حالا شکم شما نماد همین روح شما است، همین اصل شما است. اگر از دست منذهنی خسته شدید، میتوانید با صداقت و با کمال نیازمندی فضا را باز کنید. «چون شکم، خود را به حضرت درسپرد»، درسپرد یعنی فضا را باز کرد، خودش را در اختیار فضای گشودهشده گذاشت. «گُربه آمد، پوستِ آن دُنبه ببُرد»، گربه معمولاً نماد مرگ است، یعنی منذهنی شروع کرد به مردن. گربه آمد، مرگ آمد، پوست آن دُنبه را برداشت بُرد.
در این داستان گربه آمد، یکدفعه پوست دُنبه را برداشت و رفت. «از پسِ گربه دویدند، او گریخت»، هرچه اهل خانواده، زن و بچه دویدند که الآن آقا میآید دعوا میکند میگوید پوست را چرا دادید گربه. و بنابراین کودکش از ترس تندی پدرش فرار کرد. کجا؟ رفت پیش پدرش که در انجمن بود، پیش مردم بود و بزرگان نشسته بود، ثروتمندان.
آمد اندر انجمن آن طفلِ خُرْد
آبرویِ مرد لافی را ببُرد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۰)
چهجوری بُرد آبرویش را؟
گفت: آن دُنبه که هر صبحی بِدآن
چرب میکردی لبان و سِبْلَتان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۱)
گربه آمد، ناگهانش در رُبود
بس دویدیم و نکرد آن جهد سود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۲)
خنده آمد حاضران را از شِگِفت
رحمهاشان باز جُنبیدن گرفت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۳)
کودک آمد در پیش همین ثروتمندان که این شخصِ لافی نشسته بود، گفت که آن دُنبه را، آن پوست دُنبه را که هر صبحی بهوسیلهٔ آن لبان و سبیلتان را چرب میکردید، گربه بُرد. یکدفعه آمد قاپید و رفت، خیلی دنبالش دویدیم ولی جهد ما سود نکرد، رفت. حاضران که نشسته بودند، خندهشان گرفت از تعجب که یک نفر شکمش گرسنه است ولی اینقدر علاقهمند به مطرح شدن و پُز دادن است. «رحمهاشان باز جُنبیدن گرفت»، رحمشان شروع کرد به جنبیدن، یعنی میل کردند که به او کمک کنند.
دعوتش کردند و، سیرش داشتند
تُخمِ رحمت در زمینش کاشتند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۴)
او چو ذوقِ راستی دید از کِرام
بی تکبّر راستی را شد غُلام
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۵)
بنابراین این مرد گرسنه را دعوت کردند و برایش غذا خریدند و در زمین او تخمِ رحمت را کاشتند. پس اگر ما هم واقعاً اقرار کنیم که زندگیمان خوب نیست، روابطمان خوب نیست، بدنمان درست کار نمیکند، شبها خوابمان نمیبَرد، نمیدانم گرفتاری داریم، ادعا نداشته باشیم، ممکن است یک عدهای به ما کمک کنند، مولانا به ما کمک کند. همین صدق و نیازمندی و حضور و فضاگشایی به ما کمک میکند. وقتی میگوید او ذوقِ، مزهٔ راستی را چشید، دید که اگر راست باشد، مردم کمک میکنند، خداوند هم کمک میکند، دیگر تکبر را انداخت دور، بعد از این راستی را غلام شد.
خب این قصه باید به ما این هم یاد داده باشد که حالا که این شخص اینقدر علاقه داشت به پُز دادن و مطرح شدن، و دید که راستی چقدر به نفعش تمام شد، بعد از آن راست شد، ما هم بعد از این راستین باشیم. پنهان نکنیم، دردهایمان را پنهان نکنیم و ادعا بکنیم که هیچچیزمان نیست. درست است؟
اما اجازه بدهید بقیهٔ شغال را هم بخوانیم که یادتان است، هنوز داستان شغال تمام نشده. یک ملامتگری آمد به شغال گفت که راست میگویی واقعاً تو از خوشدلان شدی یا ما را داری فریب میدهی؟
🔟6️⃣2️⃣ ۵۰ 🔟6️⃣2️⃣
راستی پیش آر، یا خاموش کن
وآنگهان رحمت ببین و، نوش کن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۲)
آن موقع درِ رحمت باز میشود، اعضای بدن ما هم خصمِ ما نمیشوند. درست است؟
آن شکم، خصمِ سبیلِ او شده
دست پنهان در دعا اندر زده
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۳)
کای خدا، رسوا کُن این لاف لِئام
تا بجُنبد سویِ ما، رحمِ کِرام
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۴)
لِئام: جمعِ لئیم، پست و فرومایه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مُستجاب آمد دعایِ آن شکم
سوزشِ حاجت بِزَد بیرون عَلَم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۵)
لئام: جمعِ لئیم، پست و فرومایه. دارد میگوید آن شکم دشمن سبیل او است. سبیل در اینجا علامت پُز دادن است، مطرح شدن است که میگوید من مُنعم هستم. پس هر چیزی که در بیرون نماد ادعای ما است، میگفت این سبیلها را ببینید چرب است. معنیاش چیست؟ رمز است دیگر، یعنی من خیلی خوردم، رفتم مهمانی سیر خوردم.
آن شکم، خصمِ سبیلِ او شده
دست پنهان در دعا اندر زده
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۳)
پنهانی دست در دعا زده. پس معلوم میشود اگر این هشیاری ما، ما بهعنوان امتداد خداوند واقعاً دعا کنیم، این دعا مستجاب میشود که من در دست این منذهنیام که میخواهد دائماً خودش را نشان بدهد، مطرح کند، میگوید حق با من است، همهچیز را میدانم، من ماندم در دست این، نمیدانم چهکار کنم. عاجز شدم از دست منذهنیام.
بهعلاوه این منذهنی با شبکههای دیگر هم بهطور کلی با ما در تماس است، من چهکار کنم از دستش؟ خب این اگر واقعاً پایین میگوید که «سوزش حاجت»، یادتان است که در آنجا هم گفتیم، گفت که نیاز شما و حضور شما و صداقت شما شرط لازم و کافی برای اجابت دعا است. در اینجا میگوید «سوزشِ حاجت»، یعنی شکم این شخص دعا میکند از ته دلش که خدایا این را رسوا کن، مردم ببینند که این سبیل چرب بهخاطر خوردن نیست، بهخاطر ریای این شخص است. و رسوا میشویم ما. اگر برحسب رنگها ما بخواهیم خودمان را دانشمند نشان بدهیم، بالاخره یکی از رنگها ما را رسوا میکند.
کای خدا، رسوا کُن این لاف لِئام
تا بجُنبد سویِ ما، رحمِ کِرام
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۴)
لِئام: جمعِ لئیم، پست و فرومایه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید که این لافِ این آدم پست را رسوا کن تا رحم آدمهای دارا برای ما دلشان بسوزد و بجنبد کَرَمشان. پس بنابراین دعای آن شکم مستجاب شد. چرا؟ برای اینکه «سوزشِ حاجت بِزَد بیرون عَلَم». حالا سوزشِ نیاز شما، آیا این نیازمندی شما و میگویید که من هرجور شده نیاز دارم به خداوند زنده بشوم، واقعاً اینقدر آرزومندی شدید است که شما فضا را باز کنید؟ امروز گفت کسی که مستِ خدا است، در بیرون هر اتفاقی میافتد، آن مستی را نمیتواند بههم بریزد. اگر مستی شما بههم میخورد، برای اینکه دوغ خوردی.
مُستجاب آمد دعایِ آن شکم
سوزشِ حاجت بِزَد بیرون عَلَم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۵)
درست است؟ و این دو بیت که دو بیت مهمی است.
گفت حق: گر فاسقی وَ اهلِ صَنَم
چون مرا خوانی، اجابتها کُنم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۶)
تو دعا را سخت گیر و میشُخول
عاقبت برهاندت از دستِ غول
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۷)
شُخولیدن: نالیدن، فریاد زدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درست است؟ پس میگوید خداوند گفته اگر فاسقی، شُخولیدن: نالیدن، اگر فاسقی و اهل بت، یعنی بتپرستی و هرجور هستی، اگر من را بخوانی، اجابت میکنم. من را خواندن یعنی مرکز را عدم کردن. مرا خواندن، یعنی مرکز را از جنس او کردن. خداوند را خواندن نه که به فارسی یا به عربی بگوییم اسم خدا را، خدایا این را بده! بلکه فضاگشایی و از جنس دل کردنِ مرکز است.
پس همینطور بیتهای قبلی هم همین را:
مُستجاب آمد دعایِ آن شکم
سوزشِ حاجت بِزَد بیرون عَلَم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۵)
شما میدانید این سهتا شرط را. عرض کردم یکیاش نیازمندی است که شما حقیقتاً حس نیازمندی میکنید نه به این دنیا، نه به همانیدگیها، بلکه با فضاگشایی به زندگی یا خداوند و حضور. یعنی اگر حس نیازمندی میکنید و فضا را باز میکنید، مرکزتان از جنس او میشود و در این کار هم استقامت و صداقت دارید، حتماً شما میتوانید دعا کنید و مستجاب بشود. یکی از اینها وجود ندارد اگر ما دعا میکنیم، مستجاب نمیشود. درست است؟ آن کدام است بیشتر؟ همین دروغین بودن ما، با منذهنی دعا کردن است، جدی نیستیم در این کار.
🔟6️⃣2️⃣ ۴۸ 🔟6️⃣2️⃣
خب همینطور که دیدید مولانا مرتب امروز به ما گوشزد میکند که باید «صدق» داشته باشید، باید «استقامت» داشته باشید در فضاگشایی و راستین بودن، از جنس زندگی بودن، و بدیها را یا همانیدگیها را در مرکزتان نگه ندارید، امتحان خواهید شد. و آخرین بیتی که در قسمت سوم خواندیم، همین بیت بود:
امتحان بر امتحان است ای پدر
هین، به کمتر امتحان، خود را مَخَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۶)
خود را مَخَر: خودپسندی مکن، خواهان خود مشو.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس اجازه بدهید ادامه بدهیم با قسمت بعدی که هست:
«ایمن بودنِ بلعمِ باعور که امتحانها کرد حضرت، او را و از آنها رویسپید آمده بود.»
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۷)
پس بلعمِ باعور یک شخصی بود زمان موسی که دعاهایش قبول میشد و از امتحانات قبول شده بود، ولی از امتحان نهایی رفوزه شد. و به موسی هم کمک میکرد، بعد با موسی اختلافش شد، بعد از بارگاه فرعون سردرآورد. میگوید که ممکن است رفوزه بشویم. اینهمه زحمت کشیدیم، در امتحان نهایی ممکن است رفوزه بشویم.
بَلْعمِ باعور و ابلیسِ لَعین
زِ امتحانِ آخرین گشته مَهین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۷)
بَلْعمِ باعُور: از پارسایان عهد حضرت موسی(ع)
مَهین: خوار و زبون
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
او به دعوی میلِ دولت میکند
معدهاش نفرینِ سِبْلَت میکند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۸)
کآنچه پنهان میکند، پیداش کن
سوخت ما را، ای خدا رسواش کن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۹)
پس بلْعَمِ باعور از پارسایانِ عهد حضرت موسی است. مَهین یعنی خوار و زبون. پس فقط این بیت را بهعنوان اشاره مولانا در اینجا میآورد برای بلعم و همینطور ابلیس.
میدانید بلعم که آنطوری رفوزه شد، ولی از امتحانات زیادی گذشته بود که عرض کردم. اینقدر فضاگشا شده بود که دعاهایش مستجاب میشد، دعا میتوانست بکند. و ابلیس هم که شما همهتان میدانید که ابلیس به آدم سجده نکرده و به حرف خداوند گوش نکرده، برای اینکه با ذهنش فکر میکرد و نمیتوانست آن زندگی را در آدم ببیند. این نشان میدهد که ما هم ممکن است که با منذهنیمان بالاخره از این امتحان رفوزه بشویم.
«امتحان بر امتحان» همینطور که دیدید، امتحان خداوند با اتفاق این لحظه صورت میگیرد و ما باید فضاگشایی کنیم، هیچ راه دیگری نداریم. پس اگر ابلیس هم فضاگشایی میکرد و با فضاگشایی خداوند را در مرکزش قرار میداد، متوجه میشد که آدم از جنس خداوند است، و به او زنده میخواهد بشود، یا زنده شده و سجده میکرد، همینطور که به خداوند سجده میکرد. ولی او چون هشیاری جسمی داشت، آدم را درست ندید، درنتیجه سجده نکرد.
ما هم ممکن است عیبهایی داشته باشیم، همانیدگیهایی داشته باشیم، دردهایی داشته باشیم که مرتب خداوند میگوید این را بینداز، بینداز، بینداز، ما نمیاندازیم.
آن چه هست که اگر شما را امتحان کند، نخواهید انداخت؟ شاید هم امتحان کرده بارها و شما نینداختید، و اگر میانداختید، راه باز میشد. یک رنجش است، یک حادثهای است که در آنجا شما اذیت شدید و با سببسازی به آن چسبیدید و آن حادثه را سبب گرفتاری خودتان در این زندگی یا در این لحظه میدانید.
بههرحال مرتب این را بالا میآورد که شما بدانید که اگر چیزی در مرکزتان باشد، ناخالص باشید، به آن فضا نمیتوانید راه پیدا کنید. بنابراین شما نباید با منذهنی بسنجید که من باید این همانیدگی را از مرکزم بیرون کنم، اگر بیرون کنم با سببسازی ذهنم این شخص مثلاً پررو میشود یا سوار میشود یا تنبیه نمیشود یا اینهمه بدبختی را این سر من آورده.
شما دنبال آزادی خودتان هستید. لزومی ندارد ما برویم جواب مردم را بدهیم یا قانون جبران را اجرا کنیم که شما این کار را کردید، من هم باید این کار را بکنم. نه، این راهش نیست. راهش این است که فضاگشایی بکنید در این لحظه، ببینید که چه را باید بیندازید.
همین است که میگویم تمرکز روی خود سخت است. تمرکز ما روی خودمان برداشته میشود و فضاگشایی نمیکنیم، این دو عامل سبب رفوزه شدن ما است. همین دو عامل هم سبب رفوزه شدن همین دو نفر شده. بههرحال میگوید، همین بیت بود دیگر راجعبه بَلْعَم و ابلیس.
🔟6️⃣2️⃣ ۴۶ 🔟6️⃣2️⃣
برنامه شماره ۱۰۶۲ گنج حضور
فایل تصویری - بخش چهارم (پخش زنده)
/channel/GanjeHozourMessages
امتحان بر امتحان است ای پدر
هین، به کمتر امتحان، خود را مَخَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۶)
خود را مَخَر: خودپسندی مکن، خواهان خود مشو.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس امتحان چسبیده به امتحان است. این بیت نشان میدهد که بیت قبلی منظور هر لحظه است. پس هر لحظه است، خداوند امتحان میکند شما را، اگر رفوزه شدید در این لحظه، لحظۀ بعد. اگر رفوزه شدید، لحظۀ بعد. اگر رفوزه شدید، لحظۀ بعد. پس از لحظۀ تولد تا مرگ لحظهبهلحظه شما امتحان میشوید. اگر این لحظه رفوزه شدید، لحظۀ بعد قبول بشوید، یعنی فضا را باز کنید او را ببینید. هر لحظه امتحان میکند ببیند ما او را میبینیم؟ اگر نبینیم، آن بیت یادتان بیفتد که «طعنۀ لاتُبصِرون» میآید.
درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنهٔ لاتُبْصِرُون
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)
لاتُبْصِرُون: نمیبینید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«درنگر در شرحِ دل» برای دیدن آن خداوند یا زندگی با فضاگشایی که قبول بشویم. اگر قبول نشویم، رفوزه بشویم، این طرف میرویم بهسوی انقباض که آن تنبیه زندگی است. طعنهای است که من را ندیدید، حالا درد بکش. من را ندیدید، درد بکش. پس هر لحظه یا من را ببین درد تمام بشود یا من را ندیدی، درد بکش. اینها همگام هستند با همان وفا نکردن به عهد اَلَست که شما میگویید. بله. اگر شما در این لحظه وفا نکنید، تنبیه میشوید. بیتش را برایتان خواندم.
🔟6️⃣2️⃣ ۴۵ 🔟6️⃣2️⃣
«قَالَ اللَّهُ هَٰذَا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ ۚ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ۚرَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ۚ ذَٰلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.»
«خدا گفت: اين روزى است كه راستگويان را راستى گفتارشان سود دهد. از آنِ آنهاست بهشتهايى كه در آن نهرها جارى است. همواره در آن جاويدان خواهند بود. خدا از آنان خشنود است و آنان نيز از خدا خشنودند. و اين كاميابى بزرگى است.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ مائده (۵)، آیهٔ ۱۱۹)
«خدا گفت: اين روزى است كه راستگويان را راستى گفتارشان سود دهد». روزی است یعنی این لحظه است. باز هم این لحظه قیامت است. الآن راستگویی ما به ما سود میرساند. «از آنِ آنهاست بهشتهایی که در آن نهرها جاری است»، مال آنها است. اگر ما راستگو باشیم در این لحظه، فضا باز میشود و جریانی که از آن فضا رد میشود مال ما است. پس فضای گشودهشده بهشت ما است، نهری هم که آنجا جاری است، آبی که به ما میرسد با فضای گشودهشده. «همواره در آن جاویدان خواهند بود»، مرتب امروز جاویدان بودن را با خضر و اینها بیان کردیم. «خدا از آنان خشنود است و آنان نیز از خدا خشنودند». هرجا این خشنودیِ دوطرفه میآید، خدا از ما خشنود، ما از او، همین سوار هشیاری بر هشیاری است. «و این کامیابی بزرگی است»، واقعاً این دستاورد بزرگی است. یعنی بزرگترین دستاورد ما همینطور که در بیت آخر غزل هم بود این است که هشیاری روی هشیاری سوار بشود و اگر بشود، و ما یک ذره صبر کنیم، ما دیگر از این ذهن بیرون شدیم. بیرون شدن از منذهنی و زنده شدن به زندگی کامیابی بزرگی است.
كهف اندر کژ مخُسپ ای مُحْتَلِم
آنچه داری وانما و فَاسْتَقِم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۱)
«ای غافل، در میان غار، کج مخواب، و هرچه داری آشکارا نشان بده. بنابراین راست و مستقیم باش.»
كهف: غار
مُحْتَلِم: خواببیننده، خواب شهوانی بیننده، کسی که در خواب جُنُب میشود.
فَاسْتَقِم: پس راست و مستقیم باش. ثابتقدم باش.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این «فَاسْتَقِم» بهمعنی مستقیم بودن، راست بودن و استقامت کردن هردو است. میبینید اینها با هم خویشی دارند. راستین بودن سخت است، برای منهای ذهنی سخت است، باید استقامت کنیم. «کهف اندر» یعنی در ذهن. «کژ مخُسپ ای مُحْتَلِم»، مُحْتَلِم یعنی عشقبازی با چیز مجاز، با همانیدگیها که مولانا مثل احتلامِ بهاصطلاح پسرها است که خواب میبینند و بعد وقتی بیدار میشوند میبینند کسی نیست و خراب کردند رختخوابشان را. و ما هم همینطور هستیم، ما عشقبازی میکنیم با چیزها و زندگیمان تلف میشود و بعداً آن معشوقی که با آن عشقبازی کردیم میگریزد و زندگیمان حرام میشود.
«كهف اندر کژ مخُسپ ای مُحْتَلِم»، دارد به ما میگوید بهصورت منذهنی که با آفلین عشقبازی میکنیم. «آنچه داری وانما و فَاسْتَقِم»، آنچه که ما داریم همین زندگی است، باید درست این را به خداوند نشان بدهیم با فضاگشایی. عشقبازی با همانیدگیها تمام بشود. کهف یعنی غار. مُحْتَلِم: خواببیننده، خواب شهوانیبیننده، کسی که در خواب جُنُب میشود. فَاسْتَقِم: پس راست و مستقیم باش، ثابتقدم باش، هر دو قدم.
«فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا ۚ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.»
«همراه با آنان كه با تو رو به خدا كردهاند، همچنان كه مأمور شدهاى ثابتقدم باش. و طغيان مكنيد كه او به هر كارى كه مىكنيد بينا است.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ هود (۱۱)، آیهٔ ۱۱۲)
پس در این لحظه استقامت کردن در فضای گشودهشده که تنها راه راستین بودن است، لازم است. استقامت لازم است. امروز هم صحبت گروه عاشقان بود. همراه گروه عاشقان ما در راست بودن استقامت کنیم و چه بخواهد به حضرت رسول بگوید، چه به ما بگوید، ما مأموریت داریم که به او زنده بشویم، باید ثابتقدم باشیم و طغیان نکنیم. همینکه میرویم ذهن یعنی طغیان میکنیم و طغیان ما را میبیند.
🔟6️⃣2️⃣ ۴۳ 🔟6️⃣2️⃣
گرمی، آنِ اولیا و انبیاست
باز بیشرمی پناهِ هر دَغاست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۰)
دَغا: حیلهگر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
که التفاتِ خلق سوی خود کَشَند
که خوشیم و از درون بس ناخوشند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۱)
میگوید گرمی عشق، گرمی خِرد، مالِ «اولیا و انبیاست». اولیا کسانی هستند که به زندگی زنده شدند. انبیا کسانی هستند که آنها هم به زندگی زنده شدند، پیغام میآورند. اما «بیشرمی» تکیهگاه هر حُقهباز است. پس هر منذهنی که به مردم فشار میآورد که اینطوری زندگی کنید، آنطوری زندگی کنید، به من نگاه کنید، بیشرم است و تکیهگاهش، پشتوانهاش بیشرمیاش است.
و یکی از جنبههای منذهنی بیشرمی است که خجالت نمیکِشد که خودش همهاش مسئله است، به مردم میگوید که شما همه مسئله دارید، نمیدانید من چهجوری زندگی میکنم، خیلی خوشبختم. خیلی بدبخت است، میگوید خیلی خوشبختم. «که التفاتِ خلق»، یعنی توجه خلق را بهسوی خود میکِشند، «که خوشیم و» ما خوشبختیم و، ولی از درون چون منذهنی دارند بسیار ناخوش هستند.
اجازه بدهید یک قصهای هم هست، آن را هم ما شروع کنیم.
«چرب کردن مردِ لافی، لب و سبلت خود را هر بامداد به پوستِ دُنبه و بیرون آمدن میانِ حریفان که: من چنین خوردهام و چنان»
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۲)
پس یک کسی هست که آدم دروغپرداز است، فقیر است، شکمش گرسنه است، ولی یک پوست دُنبه پیدا کرده، هر روز صبح سبیلهایش را چرب میکند و میرود پیش ثروتمندان و مُنعمان که من را نگاه کنید، من هم مثل شما ثروتمند هستم و این چربیها را که میبینید از بس که غذای چرب و خوشمزه خوردم غذا چسبیده.
البته قدیم مثل اینکه اگر غذایی به سبیل میچسبیده، چون غذا پیدا نمیشده، علامت مطرح بودن و ثروتمند بودن بوده، اشکالی ندارد. امروزه مصطلح نیست.
پوست دنبه یافت شخصی مُستَهان
هر صَباحی چرب کردی سِبْلَتان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۲)
مُستَهان: خوار و ذليل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در میان مُنْعِمان رفتی که من
لوتِ چربی خوردهام در انجمن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۳)
مُنْعِم: ثروتمند
لوت: غذا، طعام
انجمن: در اینجا یعنی مهمانی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دست بر سِبْلَت نهادی در نوید
رمز، یعنی سوی سِبْلَت بنگرید
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۴)
نوید: مژدگانی، خبر خوش، در اینجا بهمعنیِ محلّ شادمانی و خوشی و مجلس ضیافت.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مُسْتَهان: خوار و ذلیل. مُنْعِم: ثروتمند. لوت: غذا. انجمن: در اینجا یعنی مهمانی. نُوید یا نَوید که هر دو درست است یعنی مژدگانی، بهاصطلاح خبر خوش. بیشتر نَوید تلفظ میکنند مردم امروزه، نُوید هم درست است.
پس یک شخص خوار و ذلیلی، چرا خوار و ذلیل؟ برای اینکه دروغین است، پول ندارد، شکمش گرسنه است، ولی سبیلش را چرب میکند میرود پیش ثروتمندان که من هم مثل شما هستم. یا شخصی که منذهنی دارد، سواد درست و حسابی هم ندارد، میخواهد خودش را مطرح کند و بگوید که من هم شبیه مولانا هستم.
«پوست دنبه یافت شخصی مُستَهان»، هر صبح سبیلهایش را چرب میکرد با آن پوستِ دُنبه. میبینید که میگوید پوستِ دُنبه، نه دُنبه. دُنبه همان اصل است، پوستش همین ذهن است. دُنبه زندگی است، پوستش ذهن است.
در میان ثروتمندان میرفت که من، من هم مثل شما ثروتمند هستم و یک، «لوت» در اینجا یعنی غذا، یک غذایی چرب خوردهام در مهمانی، و بله من را هم مهمان دعوت میکنند، غذاهای خوب به من میدهند، من آدم مهمی هستم. و مرتب دستش را به سبیلهایش میزد که سبیل را ببینید، چرب است، این خبر خوشی است که من غذای چرب و نرمی خوردهام.
دست بر سِبْلَت نهادی در نوید
رمز، یعنی سوی سِبْلَت بنگرید
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۴)
نوید: مژدگانی، خبر خوش، در اینجا بهمعنیِ محلّ شادمانی و خوشی و مجلس ضیافت.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کاین گواهِ صدقِ گفتارِ من است
وین نشانِ چرب و شیرین خوردن است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۵)
اِشْکمش گفتی جواب بیطَنین
که: أبادَاللهُ کَیْدَالْکاذِبین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۶)
أبادَاللهُ کَیْدَالْکاذِبین: خدا، مکر دروغگویان را نابود کناد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لافِ تو ما را بر آتش برنهاد
کآن سبيلِ چربِ تو برکَنده باد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۷)
أبادَاللهُ کَیْدَالْکاذِبین: خدا، مکر دروغگویان را نابود کُناد. پس میگفت:
🔟6️⃣2️⃣ ۴۱ 🔟6️⃣2️⃣
میگفت «بهرِ حَشایش او»، میگوید «طبیبِ عشق» اگر «به جالینوس یک معجون» میداد، «چرا بهرِ حَشایش او بدین حد ژاژخایستی؟» کسی که معجونِ طبیبِ عشق را نخورده، عاشق نیست، همهاش حرف میزند در ذهنش. نشان میدهد که همهٔ حرفهای ما با منذهنی گفتار بیهوده، کردارمان کردار بیهوده و مخرب است.
«کام از»، پس فکرهایش توهم است. پس کامت را از «ذوقِ تَوَهُّم» خوش میکنی، از مزهٔ فکرهایت خوش میکنی. و «در دَمی»، و در میدَمی «در خیکِ» خودت، یعنی در این ذهنِ خودت میدَمی و پُر میکنی. و چون این چیزهایی که پُر کردی آنجا هیچچیز مهمی نیست، همهاش ژاژ است، «به یک سوزن» بادت خالی میشود. «این چنین فربه»، یعنی اینچنین قوی با منذهنی «تنِ عاقل مَباد»، هیچ عاقلی این بلا سرش نیاید.
کار تو میگوید شبیه این است که در زمستان میآیی کوزه میسازی از «برف». خب از برف یا یخ کوزه بسازی، بیایی آب توی آن بریزی، این یخ آب میشود دیگر. پس بنابراین آب زندگی خرد زندگی بیاید، همهٔ اینها شسته میشود میرود.
«کوزهها سازی ز برف اندر شِتا»، میخواهد این کوزهها کوزهٔ درد باشد، کوزهٔ رنجش باشد، کوزهٔ همانیدگی باشد، کوزهٔ فکرهای توهمی باشد، همینکه آب حیات بیاید، آب خرد بیاید، اینها وفا نمیکنند، اینها به درد نمیخورند یعنی. پس کمتر زحمت بکش، بیا از ذهن بیرون.
چه خوب است که آدم در ده دوازدهسالگی این کار را انجام بدهد، دیگر کامَش را از مزهٔ چیزهای توهمی خوش نکند، دلش را خوش به چیزهای ذهنی نکند. همان اول برود به حقیقت با فضاگشایی، عین باشد، عیناً به زندگی زنده بشود از طریق زندگی حرف بزند. اگر از طریق زندگی حرف بزند دیگر ژاژ نیست. آن خلاقیت است، صُنع است.
و خوشیهایی که از زندگی میآید، اینها درست است که ظاهراً خوشی است و حال منذهنی را خوب میکند، ولی اینها همه از جنس ژاژ است، از جنس بیهودگی است، آن شادیای نیست که ما باید برحسب آن شاد بشویم. پس شادی فضای گشودهشده با خوشیهای منذهنی زمین تا آسمان فرق دارد. خوشیهای منذهنی مثل کوزههای برفی است که در زمستان میسازیم، بهمحض اینکه شادی اصیل را ببینیم، میبینیم که اینها چقدر توهمی بوده، و اینها وفا نمیکنند، خوشیهای پایدار نیستند.
اما اجازه بدهید، وقت داریم هنوز، ما یک داستانی را شروع کنیم باز هم در مورد ادعا است، در مورد یک شغال است، میبینید.
«افتادنِ شُغال در خُمِ رنگ و رنگین شدن و دعویِ طاووسی کردن میانِ شغالان»
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۲۱)
پس یک شغالی در «خُمِ رنگ» میافتد. این همین ما هستیم که در خُمِ رنگِ ذهن میافتیم و رنگهای مختلف میگیریم برحسب همانیدگیها. میآییم بیرون میگوییم که من «طاووسِ علّیّین» شدم، یعنی طاووس بهشتی شدم.
آن شغالی رفت اندر خُمِّ رنگ
اندر آن خُم کرد یک ساعت درنگ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۲۱)
پس برآمد، پوستش رنگین شده
که: مَنَم طاووسِ عِلّیّین شده
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۲۲)
عِلّیّین: آسمان هفتم، بهشت، ملکوت اعلیٰ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پشمِ رنگین، رونقِ خوش یافته
آفتاب، آن رنگها برتافته
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۲۳)
علّیّین یعنی در اینجا بهشت، ملکوت اعلیٰ. پس طاووسِ علّیّین یعنی طاووس بهشتی. من یعنی طاووسِ باغ خداوند هستم.
پس یک «شغالی»، شغال نماد انسان منذهنی است که زرنگ است و حقهباز است، رفت توی ذهن و رنگهای مختلف گرفت. رنگهای مختلف همان چیزهایی که ما میشناسیم، در این چیز استاد شد، در آن چیز استاد شد، ولی اینها همه کتابی بودند، وصل نشد به خداوند.
«آن شغالی رفت اندر خُمِّ رنگ»، در آن خُم یک ساعت ماند، پس بیرون آمد پوستش رنگین شده بود، اصلش وجود ندارد، پوستش رنگین شده. پوست همین نمادِ منذهنی است یا ذهن است، ذهنِ همانیده است. پوست نمادِ ذهن همانیده است. «که: مَنَم طاووسِ» بهشتی، «پشمِ رنگین»، پشمهایش رنگین شده بود و خیلی زیبا شده بود، با چشمِ ذهن البته وقتی نگاه میکنیم.
پشمِ رنگین، رونقِ خوش یافته
آفتاب، آن رنگها برتافته
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۲۳)
میبینید که آفتاب زندگی امروز میگفت بر خشک و تَر میتابد، تَر میوه میدهد، خشک خشکتر میشود. و یکی از راههای خشکتر شدن، یکیاش همین است که انسان همانیده بشود با علمش، با یک چیزی از خودش و این رنگِ اینجهانی است. برحسب آن خودش را در معرض نمایش بگذارد تا درجهای که میگوید من طاووسِ بهشتی هستم.
🔟6️⃣2️⃣ ۳۹ 🔟6️⃣2️⃣
فایلهای PDF متن کامل برنامه ۱۰۶۲ با لینک ابیات و آیات به «فایل اصلی تصویری » در سایت گنج حضور
WWW.PARVIZSHAHBAZI.COM
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۶۲ (روز جمعه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۶۲ (روز چهارشنبه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۶۲ (روز چهارشنبه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۶۲
Читать полностью…
💠💠💠پایان بخش چهارم💠💠💠
Читать полностью…
تیتر
«دعویِ طاووسی کردنِ آن شغال که در خُمِ صِباغ افتاد.»
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۶)
صِباغ: رنگ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دعویِ طاووسی کردنِ آن شغال که در خُمِ صَبّاغ افتاده بود یا صِباغ، رنگ، در خُم رنگ افتاده بود اگر صِباغ بخوانیم. میدانید که دعوی طاووسی میکرد. حالا این ابیات ساده هستند دیگر.
و آن شغالِ رنگرنگ آمد، نهفت
بَر بناگوشِ ملامتگر بگفت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۶)
بنگر آخر در من و، در رنگِ من
یک صَنَم چون من ندارد خود شَمَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۷)
شَمَن: بت، بتپرست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چون گلستان گشتهام صد رنگ و خَوش
مر مرا سجده کن، از من سر مَکَش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۸)
شَمَن: بت، بتپرست. اگر یادتان باشد، شغال آمد رفت خُمِ رنگرزی، یک ساعت آنجا ایستاد، آمد رنگهای مختلفی گرفت. گفتیم این رنگها، رنگهای همانیدگی است که برجسته میشود و شخص میتواند بهخاطر چندتا چیز که با آن همانیده است و موردنظر است معروف بشود و ادعای بهاصطلاح دانشمندی بکند یا ادعای رهبری بکند.
و آن شغالِ رنگرنگ آمد، نهفت
بَر بناگوشِ ملامتگر بگفت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۶)
یکی که آمده بود ملامت میکرد، یواشکی به گوشش گفت که به من درست نگاه کن. «بنگر آخر در من و، در رنگِ من». هیچ بتپرستی مثل من بت ندارد، من خیلی زیبا شدهام.
بنگر آخر در من و، در رنگِ من
یک صَنَم چون من ندارد خود شَمَن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۷)
شَمَن: بت، بتپرست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هیچ شَمَنی، هیچ بتپرستی یک چنین صنمی ندارد. من مانند گلستان شدهام صدرنگ و خوش، تو بیا به من سجده کن، از من سر نکش. دارد به آن شغال مدّعی میگوید. درست است؟
کرّ و فرّ و آب و تاب و رنگ بین
فخرِ دنیا خوان مرا و، رُکنِ دین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۶۹)
مظهرِ لطفِ خدایی گشتهام
لوحِ شرح کبریایی گشتهام
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۰)
ای شغالان، هین مخوانیدم شغال
کی شُغالی را بُوَد چندین جمال؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۱)
پس دارد میگوید که این جلال و شکوه و آب و تاب و رنگ من را ببین، یک لقبهایی به من بده، من «رُکنِ دین» هستم، مثل لقبهایی مثل رُکْنالدین و فَخْرالدین. میگوید من فخر دنیا و دین هستم «فخرِ دنیا خوان مرا و، رُکْنِ دین». یک چنین اسمی به من بده. تو نگاه کن من مظهر لطف خدا گشتهام بهطوریکه خداوند اسرار را در سینهٔ من مینویسد.
مظهرِ لطفِ خدایی گشتهام
لوحِ شرح کبریایی گشتهام
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۰)
من صفحهای هستم که خداوند اسرار را در آن مینویسد، من هم میخوانم به شما میگویم. «ای شغالان، هین مخوانیدم شغال». درست است که شغالم ولی شغال نخوانید مرا. «کی شُغالی را بُوَد چندین جمال؟» شغال که چنین جمالی ندارد. پس میبینید خیلی هم ازخودراضی است و دارد میگوید من را رکنِ دین بخوانید و فخرِ دین. همین پس اصطلاحاتی مثل فخرالدین و رکنالدین و اینها بوده دیگر زمانِ مولانا.
آن شغالان آمدند آنجا به جمع
همچو پروانه به گِرداگِرد شمع
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۲)
پس چه خوانیمت؟ بگو، ای جوهری
گفت طاوسِ نرِ چون مُشتری
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۷۳)
جوهری: هر چیزِ جوهردار، صاحبِ جوهر، جواهرفروش، منظور در اینجا اصیل و بزرگوار و بزرگمنِش است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
جوهری: هر چیزِ جوهردار، صاحبِ جوهر، جواهرفروش، منظور در اینجا اصیل و بزرگوار و بزرگمنِش است. پس جوهری همین جوهرفروش یا جواهرفروش، که من همهاش سینهام لوحی است که خداوند اسرار را مینویسد، پس من جوهرفروش هستم، جواهرفروشم. اینها جواهر است من میگویم.
پس شغالان آمدند گِردش جمع شدند، گفتند ای جواهرفروش تو را چه بخوانیم؟ گفت مرا طاووسِ نرِ مانند مشتری، که مشتری سعد است. مشتری همان اختر بالا را میگوید مشتری، که من مثل مشتری سعدم و طاووسِ نر هستم و از اول هم گفته بود من طاووس بهشتیام و خوششگون هستم مانند مشتری.
🔟6️⃣2️⃣ ۵۱ 🔟6️⃣2️⃣
در غزل هم بود، میگفت صادقان. علامت جدی بودن گذشتن از خیلی چیزها است، گذشتن از تحریکات منذهنی است، تحریکات بیرون است و تحریکات پندار کمال ما و ناموس است. برخوردن به ما، این خیلی سخت است. مردم کارهایی میکنند که به ما برمیخورد و ما به خودمان برنمیگردیم. برای چه این فرمول را اول خواندم؟ که هر چیزی که ما را آشفته میکند، بلافاصله به خودمان برگردیم. و ما برنمیگردیم، تمرکز میکنیم روی آن و اعتراض میکنیم. درست است؟
پس «مُستجاب آمد دعایِ آن شکم»، «سوزشِ حاجت» سوزشِ حاجت یعنی سوزش نیازمندی «بِزَد بیرون عَلَم». پس خداوند گفته اگر فاسقی و اهل صنم، اگر بتپرستی، اگر اخلاقت خراب بوده، خیلی کارهای بد کردی، اگر مرا بخوانی، اگر بتوانی بخوانی، یعنی مرکزت را عدم کنی، از جنس من کنی، من اجابت میکنم. برای همین میگوید «تو دعا را سخت گیر و میشُخول» یعنی ناله کن منتها این سه شرط باید باشد. «عاقبت برهاندت از دستِ غول»، یعنی از دست منذهنی تو را میرهاند. و شما حالا جایش نیست، یک جای دیگر مطرح میکنیم این دعا را دوباره که میگوید:
نیک بنگر اندرین ای مُحْتَجِب
که دعا را، بست حق بر اَسْتَجِبْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۰۴)
مُحْتَجِب: حجابدار، پنهان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید ای کسی که در پرده هستی، خوب نگاه کن که خداوند دعا را بسته بر همان آیه، آیهای که تویَش «مرا بخوانید تا اجابت کنم». ولی اگر با منذهنی دعا کنید که میگوید:
بس دعاها کآن زیان است و هلاک
وز کَرَم مینَشنَود یزدانِ پاک
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰)
یعنی با منذهنی دعا کنید، همهاش یا هلاکت است یا ضرر است و خوشبختانه میگوید خداوند آنها را نمیشنود. و این بیت که میخوانیم
وآن گنه در وی ز جنسِ جُرمِ توست
باید آن خو را ز طبعِ خویش شُست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۲)
بیت بسیار مهمی است. بیت بسیار مهمی است که اگر یک عیبی در کسی میبینیم، باید آن عیب را برویم از طبع یعنی منذهنی خودمان بشوییم که مردم حواس ما را پرت نکنند، که برای خودمان دعا کنیم. «تو دعا را سخت گیر و میشُخول». حالا میگوییم اگر شما این سهتا شرط را ندارید، بهتر است دعا نکنید. چون
بس دعاها کآن زیان است و هلاک
وز کَرَم مینَشنَود یزدانِ پاک
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰)
اینها را میتوانید بخوانید، چند بیت بیشتر نیست. و به آن آیه هم بهنظرم اگر اینجا باشد، بله اینجا است.
«وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ۚ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ.»
«پروردگارتان گفت: بخوانيد مرا تا شما را پاسخ گويم. آنهایی كه از پرستش من سركشى مىكنند زودا كه در عين خوارى به جهنم درآيند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ مؤمن (غافر) (۴۰)، آیهٔ ۶۰)
«پروردگارتان گفت: بخوانيد مرا تا شما را پاسخ گويم» یعنی همین مرا بخوانید بهصورت عدم کردن و از جنس من کردن. او را بخوانید، باید مرکزتان را از جنس او بکنید، این را خواندنِ خداوند است. «پروردگارتان گفت بخوانید مرا تا شما را پاسخ گویم» یا اجابت کنم. دعا کنید درحالیکه مرکزتان از جنس من است، اجابت کنم. «آنهایی که از پرستش من سرکشی میکنند» یعنی مرکزشان را عدم نمیکنند، جسم را میپرستند. «زودا که در عین خواری به جهنم درآیند»، خیلی زود وارد فضای ذهن همانیده و ذهن پُر از درد خواهند شد که همان جهنم است. جالب است. نه؟ پس:
گفت حق: گر فاسقی وَ اهلِ صَنَم
چون مرا خوانی، اجابتها کُنم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۶)
منظورش همان آیه بود. «تو دعا را سخت گیر و میشُخول» ناله کن، گریه کن، «عاقبت برهاندت از دستِ غول». اینجا باید صداقت باشد، همینطور که توی این صحبتها همهاش بوده، «امتحان بر امتحان» که ما صداقت داریم یا نه؟ یا نفاق داریم؟ نفاق مرکز ما از جنس جسم است، زبانمان میخواهد، زبانمان دعا میکند، مرکزمان جسم است. زبانمان دعا میکند، مرکزمان عدم است، این درست است.
🔟6️⃣2️⃣ ۴۹ 🔟6️⃣2️⃣
حالا برمیگردیم به قصه، میگوید «او به دعوی میلِ دولت میکند» راجعبه مرد مُسْتَهان، خوار و ذلیلی حرف میزنیم که با پوست دُنبه سبیلش را چرب میکرده، میگفته که این چربی که میبینید از غذا چسبیده و من سیرخوردم.
معدهاش گرسنه بود، مرتب نفرین میکرد، میگفت که انشاءالله این سبیل تو برکَنده بشود، لاف تو ما را در آتش نهاده، من دارم از گرسنگی میمیرم و تو داری پُز میدهی که من خیلی خوردم، و این منافق بودن است. من که در مرکز تو هستم دارم میمیرم از گرسنگی، از گرسنگی معنوی دارد میگوید درواقع، و الآن تو پُز میدهی.
«او به دعوی میلِ دولت میکند»، یعنی با ادعا میل نیکبختی میکند، معدهاش هم که نفرین سبیلش را میکند.
بعد میگوید ای خدا، هرچه را که این شخص پنهان میکند، آشکار بکن. «کآنچه پنهان میکند، پیداش کن»، «سوخت ما را»، این با مطرح کردن خودش و پُز دادنش ما را سوخته خدایا، رسوایش کن.
این بیت هم مهم است، ما میفهمیم که بالاخره رسوا خواهیم شد اگر در این راه کژ بشویم، باید مواظب باشیم. پس «مَهین» بهمعنی خوار و زبون است. این با مِهین فرق دارد، مِهین یعنی مهم و بزرگ. و یک مَهینی هم داریم که منسوب به ماه است. ولی این از واژهٔ «هُون» است بهنظرم، هُون بهمعنی خوار و ذلیل است آن هم.
جمله اجزای تَنَش، خصمِ ویاند
کز بهاری لافد، ایشان در دیاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۰)
لاف، وادادِ کَرَمها میکند
شاخِ رحمت را ز بُن برمیکَند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۱)
وادادِ کَرَم کردن: پس دادن و رد کردن بخشش و عطا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
راستی پیش آر، یا خاموش کن
وآنگهان رحمت ببین و، نوش کن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۲)
وادادِ کرم کردن یعنی پس دادن، رد کردن بخشش و عطا. پس «وادادِ کرم» همین مطلبی است که مرتب میگوییم، میگوییم خداوند میدهد، «رحمت اندر رحمت» است، ما پس میزنیم.
و «جمله اجزای تَنش خصم ویاند» جالب است! بهجای اینکه اعضای تن ما در خدمت ما باشند، ما بهعنوان امتداد خداوند وارد این بدن شدیم، این بدن و اجزایش باید در خدمت ما باشند. دارد میگوید که تمام اجزای بدنش دشمنش هستند، چرا؟ ناراست است.
خب، این بیت مهم است، برای اینکه ما میگوییم به کل نزدیک بشویم، این کل اجزای بدن ما را با خودش هماهنگ کند. «صلوات بر تو آرَم» آن بیت را دارم میگویم. حالا اینجا میگوید که با ناراستیِ ما، اجزای بدن ما دشمن ما هستند. یعنی دارند کژ کار میکنند و میخواهند خراب بشوند. خب معلوم است پس ناراستی ما، از جنس منذهنی ما بودن است، که ما را مریض میکند.
جمله اجزای تَنَش، خصمِ ویاند
کز بهاری لافد، ایشان در دیاند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۰)
این شخص میگوید بهار است، وضع من خوب است، همهچیز خوب است، همهٔ اجزایش در دِی هستند یعنی در زمستان هستند. این به شما اطلاعات نمیدهد؟ آن موقع لافِش، لافِش براساس منذهنی است، لافِش کَرَمهای خداوند را پس میزند، این «رحمت اندر رحمت» را میگوید نمیخواهم. پس این لاف ما است، ادعای دروغ ما است که نمیگذارد منذهنی از بین برود، فضا گشوده نمیشود، ما دریافت نمیکنیم.
حالا قبلاً هم گفت که نهتنها دریافت نمیکنیم، وقتی دریافت نمیکنیم، سبب خشکی ما میشود، بیچارگی ما میشود. یعنی اگر کَرَمهای خداوند را دریافت نکنیم، جملهٔ بیت بالا اتفاق میافتد؛ اجزای تن ما همه خراب میشوند.
«شاخِ رحمت را ز بُن برمیکَنَد» یعنی اصلاً کمکهای زندگی را صفر میکند، شاخ رحمت خداوند را از ریشه میکَند، یعنی دیگر هیچچیز، هیچچیز به ما نمیرسد. حالا خودش توصیه میکند «راستی پیش آر». خب ما راستی پیش میآوریم واقعاً؟ برای راستی پیش آوردن باید حواسمان به خودمان باشد، چاره نداریم فضا را باز کنیم. منذهنی ما سببسازی میکند. نمیگذارند، مگر میگذارند من میگویند که راستی بکنم؟! آقا همه دروغ میگویند، همه در نفاقاند! خب همه هستند، من هم باید باشم؟! «راستی پیش آر، یا خاموش کن» یا فضا را باز کن مرکز را عدم کن یا حرف نزن. درست است؟ سکوت کن. سکوت که میتوانیم بکنیم.
🔟6️⃣2️⃣ ۴۷ 🔟6️⃣2️⃣
برنامه شماره ۱۰۶۲ گنج حضور
فایل صوتی - بخش چهارم (پخش زنده)
/channel/GanjeHozourMessages
💠💠💠پایان بخش سوم💠💠💠
Читать полностью…
ور نگویی عیبِ خود، باری خَمُش
از نمایش وز دَغَل خود را مَکُش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۲)
گر تو نقدی یافتی، مگشا دهان
هست در ره، سنگهای امتحان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۳)
میگوید اگر عیب خودت را نمیگویی به مردم، خاموش باش، نه اینکه بگویی که من هیچ عیبی ندارم، هیچ اشکالی ندارم. و از نمایش دادن خود بهعنوان یک انسان بی عیب و دغلکاری، خودت را مکُش. که ما خودمان را میکُشیم. ما منذهنی پُرعیب داریم، داریم خودمان را میکُشیم میگوییم هیچچیزمان نیست.
و اگر یک موقعی فضا گشوده شد، وصل شدی، «نقدی یافتی»، واقعاً دهانت را باز نکن، برای اینکه در راه سنگهای امتحان هست. و این بیت که «گر تو نقدی یافتی مگشا دهان» واقعاً در تمام جنبههای زندگی ما، حتی جنبۀ مادی هم صادق است. اگر تو چیز خوبی پیدا کردی با توجه به اینکه همه تقریباً که منذهنی دارند حسودند و ممکن است خرّوب باشند، دهانت را باز نکن. اگر تو چیز خوبی داری، اگر همسر خوبی داری، اگر خانوادهات گرم است، نمیدانم بچههای خوبی داری، خودت مثلاً میبینی داری وصل میشوی، واقعاً فضا باز میشود، دهانت را ببند و اولاً بدان که حسود زیاد است، ثانیاً در راه امتحانات زیادی هست در هر جنبهای از زندگی. حتی در بیزینس (کسبوکار :business) شما دارید پیشرفت میکنید معلوم نیست که چند وقت دیگر چه بشود. بنابراین حالا صبر کن، دهانت را باز نکن ببین چه میشود. امتحان خواهی شد. ممکن است یک چیزی پیش بیاید همه را از دست بدهی.
سنگهایِ امتحان را نیز پیش
امتحانها هست در اَحوالِ خویش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۴)
گفت یزدان: از ولادت تا به حَین
یُفْتَنُونَ کُلَّ عامٍ مَرَّتَیْن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۵)
حَین : مرگ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس حتی سنگهای امتحان هم مثل مولانا و اینها، اینها هم امتحان میشوند. همه امتحان میشوند، هیچکس نیست که امتحان نشود. میگوید خداوند گفته از روز تولد تا مرگ هر سال که سال را بهنظرم باید این لحظه بگیریم، ما دو بار امتحان میشویم.
بنابراین «خداوند فرمود: انسان از هنگام تولد تا مرگش مورد امتحان قرار میگیرد. آدمیان هر سال، دو بار امتحان میشوند.» سال را بهنظرم نباید دوازده ماه بگیریم، اینها با پیغامهای زندگی کار نمیکند. همیشه پیغامهای زندگی، سال، ماه، روز، ساعت، لحظه، همهاش این لحظه است. این لحظه ببینید ما دو بار امتحان میشویم. همان صندوقها را نشان دادم، از آنجا میتوانید. اول خداوند خودش را به ما نشان میدهد بهصورت فضای گشودهشده. اگر امتحان رفوزه شدیم، در آن صورت آن یکی را نشان میدهد که درواقع بلند شدن برحسب منذهنی است و متأسفانه ما از دیدن خداوند رفوزه میشویم و فکر همانیده را میبینیم و برحسب آن بلند میشویم.
پس بنابراین میبینید که مرتب امتحان میشویم، لحظهبهلحظه امتحان میشویم. مثلاً هر اتفاقی که اتفاق میافتد امتحان ما است. اگر فضاگشایی میکنید، خداوند را میبینید. اگر منقبض میشوید، دیو را میبینید. پس لحظهبهلحظه داریم امتحان میشویم.
اما اگر شما فضا را باز کردید، رفتید بهسوی زندگی، دیگر راهِ مثلاً ذهن بسته شد، آن موقع یک بار امتحان میشویم. یعنی مرتب باید دیگر فضا باز کنیم مثلاً. هی مرتب، دیگر آن یکی امتحان لازم نیست دیگر. ما از آن، آن را گذراندیم.
پس ممکن است آیۀ قرآن بگوید دوتا یا یک دفعه، حالا فعلاً فرض میکنیم که ما هم میل به اینور داریم، هم میل به آنور. امتحان ما این است که کدام را انتخاب میکنیم. بهسوی ذهن میرویم یا بهسوی زندگی میرویم؟ من امیدوارم که فضای بین دو فکر را انتخاب کنیم، بهسوی زندگی برویم. خب:
«أَوَلَا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عَامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لَا يَتُوبُونَ وَلَا هُمْ يَذَّكَّرُونَ.»
«آيا نمىبينند كه در هر سال يک يا دو بار مورد آزمايش واقع مىشوند؟ ولى نه توبه مىكنند و نه پند مىگيرند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ توبه (۹)، آیهٔ ۱۲۶)
«آيا نمىبينند كه در هر سال يک يا دو بار مورد آزمايش واقع مىشوند؟» در هر لحظه باید باشد. «ولى نه توبه مىكنند و نه پند مىگيرند». این هم آیۀ قرآن است، مربوط به همین مطلب امتحان.
🔟6️⃣2️⃣ ۴۴ 🔟6️⃣2️⃣
کاین گواهِ صدقِ گفتارِ من است
وین نشانِ چرب و شیرین خوردن است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۵)
اِشْکمش گفتی جواب بیطَنین
که: أبادَاللهُ کَیْدَالْکاذِبین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۶)
أبادَاللهُ کَیْدَالْکاذِبین: خدا، مکر دروغگویان را نابود کناد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لافِ تو ما را بر آتش برنهاد
کآن سبيلِ چربِ تو برکَنده باد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۷)
میدانید شکمش گرسنه بوده، ولی این هی دست به سبیلش میزد که آی مردم ببینید که من سیرخوردهام و این سبیل هم نشانهٔ چرب خوردنم است، اینقدر خوردهام هم که نمیتوانم راه بروم، «کاین گواهِ صدقِ گفتارِ من است» و این سبیلها نشان چرب و شیرین خوردن است. ولی شکمش که گرسنه بود، بدون، بهطور مستقیم از درون به او الهام میکرد، چیز، هی گرسنگی فشار میآورد دیگر، بدون اینکه بهواسطهٔ کسی باشد مستقیم به او اطلاعات میداد که، پیغام میداد که خدا دروغگویان را نابود کند. خدا، مکر دروغگویان را نابود کُناد.
حالا، واقعاً ما میتوانیم هم ببینیم که آیا روحِ ما گرسنه است و ما در ذهن داریم پُز میدهیم، مطرح میکنیم خودمان را که ما بلد هستیم، واقعاً زندگیمان خوب است، هیچ اشکالی نداریم.
و شکمش میگفت «لافِ تو ما را بر آتش برنهاد»، این دروغ تو و ادعای تو سبب شده که من همهاش درد بکشم، گرسنهام است، شکمش میگفت، انشاءالله این سبیل چرب تو برکنده بشود.
گر نبودی لافِ زشتت ای گدا
یک کریمی رحم افگندی به ما
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۸)
ور نمودی عیب و، کژ کم باختی
یک طبیبی دارویِ او ساختی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۳۹)
شکمش به او میگفت که ای گدا، تو که هیچچیز نداری، اگر دروغت نبود، ادعایت نبود، یک آدم بخشندهای به ما رحم میکرد، میداد شکم ما را سیر میکرد. این چیست که هر روز گرسنه، سبیلت چرب، که تو پز میدهی که من هم مثل شما دارا هستم.
حالا مولانا میگوید اگر آن شخص عیب را نشان میداد و کژ بازی نمیکرد، یک طبیبی داروی او را میساخت. «ور نمودی عیب و، کژ کم باختی»، آیا ما حاضریم عیبمان را نشان بدهیم و اقرار کنیم، بگوییم بابا ما هم احتیاج داریم. این همان حس نیاز است، ولی ناموس نمیگذارد، پندار کمال نمیگذارد. پندار کمال و ناموس با سببسازیهای درونیِ ما میخواهد ما مطرح بشویم. عرضه میکنیم خودمان را به مردم و کژ میبازیم.
گفت حق که: کژ مَجُنبان گوش و دُم
یَنْفَعَنَّ الصّادقینَ صِدْقُهُم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۰)
«حقتعالیٰ میفرماید: گوش و دُمت را کج تکان مده. یعنی اعضا و جوارح خود را در راه نادرستی و دغلبازی بهکار نگیر زیرا راستگویی راستگویان به آنان سود میرساند.»
این آیۀ قرآن است. میگوید که حق گفت گوش و دُمت را کژ مجنبان بهطوریکه صدق صادقان به آنها نفع میرساند. «حقتعالیٰ میفرماید: گوش و دُمت را کج تکان مده»، در این مورد همین سبیل است. یعنی با منذهنی کارهایی نکن، رفتار و گفتاری نکن که صدق تو را به خطر بیندازد، «یعنی اعضا و جوارح خود را در راه نادرستی و دغلبازی بهکار نگیر، زیرا راستگویی راستگویان به آنان سود میرساند».
پس متوجه شدیم که زندگی، خداوند، نمیخواهد برحسب منذهنی ما رفتار کنیم، حرف بزنیم، عمل کنیم، خودمان را به حرکت دربیاوریم، بدنمان را اداره کنیم بهطوریکه دروغین بودن به ما آسیب میرساند و در این لحظه صادق بودن، راستگو بودن به ما سود میرساند.
🔟6️⃣2️⃣ ۴۲ 🔟6️⃣2️⃣
دید خود را سبز و سرخ و فور و زرد
خویشتن را بر شغالان عرضه کرد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۲۴)
فُور: سرخ کمرنگ، بور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
جمله گفتند: ای شغالک حال چیست؟
که تو را در سر نشاطِ مُلْتویست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۲۵)
مُلْتوی: پیچیدهشده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از نشاط از ما کرانه کردهیی
این تکبّر از کجا آوردهیی؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۲۶)
فُور میدانید سرخ است، کمرنگ، بور. مُلْتوی: پیچیدهشده. خودش را به رنگهای مختلف دید، «سبز و سرخ و فُور و زرد»، یعنی رنگهای مختلف را گرفت، رنگ همانیدگی که بهنظر معتبر میآمد.
خودش را «بر شغالان عرضه کرد»، شغالان یعنی منهای ذهنی دیگر. همه گفتند که ای شغال کوچولو، اوضاع از چه قرار است؟ چه خبر؟ چرا اینطوری شدی؟ بهنظر میآید در سَرت بهاصطلاح شادیهای پیچیده داری، و البته مُلْتوی بهمعنی پیچیده همین در اصل شادی ذهن است، شادی پیچیدن در چیزها است.
«که تو را در سر نشاطِ مُلْتویست»، بهنظر میآید که تو خیلی خوشحال هستی، هی پیچدرپیچ تو خوشحال هستی، و البته آن شخص برای رنگهایش دارد پُز میدهد و خوشحال است، منذهنیاش خوشحال است. و اینقدر خوشحال است که «از ما کرانه کردهیی»، خودت را از ما جدا کردهای، دیگر این شادیهای معمولی ما شرکت نمیکنی، رفتی کنار خودت را جدا کردی، میگویی آقا ما دیگر خیلی وضعمان خوب شده.
از نشاط از ما کرانه کردهیی
این تکبّر از کجا آوردهیی؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۲۶)
یک شغالی پیشِ او شد کای فلان
شَیْد کردی، یا شدی از خوشدلان؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۲۷)
شَیْد کردن: نیرنگ و فریب بهکار بردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شَیْد کردی تا به مِنْبَر بَرجَهی
تا ز لاف، این خلق را حسرت دهی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۲۸)
شَیْد کردن: نیرنگ و فریب بهکار بردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بس بکوشیدی، ندیدی گرمیی
پس ز شَیْد آوردهای بیشرمیی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۲۹)
شَیْد کردن: نیرنگ و فریب بهکار بردن. یک شغالی رفت پیشش گفت که ای فلانی، تو حیله میکنی یا واقعاً شبیه مولانا زنده شدی به زندگی؟ حیله میکنی «به مِنْبَر بَرجَهی»، یا بگویی بالای منبر بروی یا دیده بشوی، مطرح بشوی. حیله کردی که دیده بشوی؟ مشخص بشوی بین ما؟
و این کارت دروغ است، ادعا است؟ «تا ز لاف، این خلق را حسرت دهی»؟ تو فقط، تو هم مثل ما هستی، همین مسائل ما را تو هم داری، ولی تو داری حسرت میدهی که ببینید من چقدر خوشبختم، خوشحالم، چه زندگی خوبی دارم شما ندارید. خب مشخص است این شخص در مقایسه است. همین شغال در مقایسه است و خودش را عرضه کرده. نمیدانم درست دقت کردید، گفت خودش را «بر شغالان عرضه کرد».
دید خود را سبز و سرخ و فور و زرد
خویشتن را بر شغالان عرضه کرد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۲۴)
فُور: سرخ کمرنگ، بور
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر کسی که خودش را به مردم عرضه میکند، خب منذهنی دارد. بنابراین همه به او میگویند که جریان چیست ای شغال کوچولو؟ این چه بساطی است راه انداختی؟ تو میگویی نشاطِ شگفتانگیزی، عجیب و غریبی در تو هست، یعنی تو مسائل ما را نداری؟ تو واقعاً خوشبخت شدی؟
پس به او میگوید که، یک شغالی رفت پیشش گفت که ای فلان، حیله کردی یا واقعاً به زندگی زنده شدی؟ حیله کردی که تا مشخص بشوی تا با دروغ به ما حسرت بدهی؟ خب پس این نشان میدهد که هر کسی که خودش را عرضه میکند در مقایسه است، میخواهد به مردم حسرت بدهد که ای مردم، شما بلد نیستید زندگی کردن را، ببینید من چهجوری زندگی میکنم، درحالیکه خودش پُر از مسئله است.
«بس بکوشیدی»، خیلی کوشیدی، ولی گرمی ندیدی، گرمای عشق را ندیدی، تو شاد واقعی نیستی. بنابراین از حیله با منذهنی، با فنهای منذهنی بیشرمی را بالا آوردی، از بس بیشرم هستی، یعنی پشتوانهٔ تو بیشرمی است، نه واقعاً زنده شدن به زندگی.
خب ما باید در خودمان ببینیم که آیا این بیشرمی ما است و حیلهگری ما است که خودمان را مطرح میکنیم و عرضه میکنیم؟ یا نه، واقعاً ما آنجا رسیدیم و حواسمان به خودمان است؟
توجه کنید که تکیهگاه این شغال که میخواهد مطرح بشود مردم هستند، اگر مردم نباشند سقوط میکند. میگوید بیایید مُرید من بشوید و من به شما احتیاج دارم. خب اگر کسی که به زندگی زنده شده باشد مردم به او احتیاج دارند، میآیند دنبالش، نه اینکه خودش را عرضه کند بگوید که بیایید پیروِ من بشوید.
🔟6️⃣2️⃣ ۴۰ 🔟6️⃣2️⃣
ای بخورده از خیالی جامِ هیچ
همچو مستانِ حقایق بَر مَپیچ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۱۳)
میفُتی اینسو و آنسو مستوار
ای تو اینسو، نیستت ز آنسو گذار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۱۴)
گر بدآن سو راه یابی بعد از آن
گه بدین سو، گه بِدآن سو، سَر فِشان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۱۵)
سَرفِشاندن: سَر افشاندن، جنبانیدن سر از ناز و کرشمه و یا از کبر و غرور، در اینجا بهمعنی توجه کردن است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سَرفِشاندن در اینجا میگوید بهمعنی توجه کردن است. سَرفِشاندن: سَر افشاندن، جنبانیدن سر از ناز و کرشمه و یا از کبر و غرور، در اینجا بهمعنی توجه کردن است.
دارد میگوید ای، ای منذهنی، «ای بخورده از خیالی»، از خیال، یعنی فکرهای منذهنی، از ژاژ «جامِ هیچ». جامِ غرور، جامِ ژاژ، جامِ مواد ذهنی، جامِ شیرهای که از همانیدگی میآید، اینکه من عالِمَم، پروفسورم، استادم، جامِ توجه، جامِ تأیید، جامِ قدردانی، جامهای اینجهانی خلاصه. اینها «جامِ هیچ» هستند، جامی که از ذهن میآید.
مانند «مستانِ حقایق»، مستانی که با مِی زندگی مست میشوند، میگوید ادا درنیاور، مثل آنها نمیتوانی باشی تو. «همچو مستانِ حقایق بَر مَپیچ»، یعنی حرکاتی انجام نده که معلوم بشود تو هم مستی واقعاً، مست خدا هستی.
این طرف میافتی، آن طرف میافتی «مستوار». به اینجا نگاه میکنی به آنجا نگاه میکنی. تو بدان که «اینسو» هستی، یعنی در سوی ذهن هستی، به «آنسو» هنوز گذر نکردی.
اگر «بدآن سو» راه پیدا کردی، یعنی از ذهن خارج شدی و فضا باز شد به او زنده شدی، آن موقع اینسو و آنسو توجه کن، آن موقع با ناز و غمزه اینور آنور نگاه کن. واقعاً آنموقع حقت است، اگر به آنجا رسیدی که مثل مولانا داری شکارِ حقایق میکنی، راهحل میآوری برای ما، خرد میآوری، دراینصورت حقت است. ولی خودت را بیخودی به مستی نزن، تو مست دوغ هستی، مست آنور نیستی. اینها همه اطلاعاتی است که مولانا در اختیار ما میگذارد که ما بتوانیم خودمان را بسنجیم.
جمله این سویی از آنسو گپ مَزَن
چون نداری مرگ، هرزه جان مکن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۱۶)
آن خَضِرجان، کز اَجَل نهراسد او
شاید ار مخلوق را نشناسد او
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۱۷)
خضر: مظهر عارف واصل و صاحب علوم باطنی است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خِضْر، این همان خِضْر است خَضِر خواندیم، مظهر عارف واصل و صاحب علوم باطنی است. خِضْر یعنی جاودانگی. هرکسی به جاودانگی برسد به خداوند زنده بشود، از جنس خِضْر دارد میشود، منظور آن خِضْر نیست. «آن خَضِرجان»، ای کسی که جانت شبیه خِضْر است، جاودانه شده.
«جمله این سویی از آنسو گپ مَزَن»، خب اگر شما اینسو هستید و آنسو نرفتید ادعا مکنید، همهمان یعنی. چون هنوز به منذهنی نمردیم، باید بمیریم. بیجهت و بیهوده جان نکَنیم، باید سعی کنیم اول به منذهنی بمیریم. «جمله این سویی از آنسو گپ مزن»، یعنی گفتوگو مکن. «چون نداری مرگ»، یعنی شما باید بسنجی که واقعاً داری میمیری نسبتبه منذهنی، نمیمیری؟ منذهنی دارد کوچک میشود؟ حواست به خودت هست؟
و مهم است در اینجور موارد که ما بفهمیم حواس ما باید به خودمان باشد که من دارم میمیرم یا نه؟ روزبهروز نسبتبه منذهنی کوچکتر میشوم یا نه؟ منذهنی من ضعیفتر میشود یا نه؟ یا درد ناهشیارانه میکِشم؟
دو جور درد داریم، یکی درد هشیارانه که من میکِشم که آزاد بشوم یا دردهای بیهوده، مثلاً خشمگین میشوم دوباره خشمم میخوابد، بدنم خراب میشود هیچ اتفاقی نمیافتد. یک موقعی است نه، من دارم یک اعتیادی را ترک میکنم، میبینم به پول معتاد هستم، به خودنمایی معتاد هستم، میخواهم این اعتیاد را ترک کنم، هشیارانه درد میکشم، این هرزه نیست. ولی منهای ذهنی درد بیهوده و گفتار بیهوده میکَشند.
و دارد میگوید آن کسی که جانش مثل خِضْر است و از مردن نمیترسد، او شایسته است که «مخلوق را» نشناسد، یعنی آدمای معمولی که منذهنی دارند، آنها را نشناسد.
کام از ذوقِ تَوَهُّم خوش کُنی
در دَمی در خیکِ خود، پُرَّش کُنی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۱۸)
پس به یک سوزن، تهی گَردی زِ باد
این چنین فربه، تنِ عاقل مَباد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۱۹)
کوزهها سازی ز برف اندر شِتا
کی کند، چون آب بیند آن وفا؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۲۰)
میگوید کامت را از «ذوقِ تَوَهُّم»، توهم یعنی منذهنی و فکرهای آن، یعنی ژاژ، هِی مواد ذهنی را خوردن و تکرار کردن. دوتا فضا داریم. یکی ذهن است وقتی برحسب همانیدگیها فکر میکنی، منذهنی دارد کار میکند، مولانا میگوید همهٔ حرفهای ما ژاژ است. ژاژ یعنی حرفهای بیهوده و موادی که با آن سروکار داریم این هم مواد ذهنی است.
🔟6️⃣2️⃣ ۳۸ 🔟6️⃣2️⃣