1665
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ 2219 من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو
/channel/GanjeHozorTeleText/22656
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۲-۱۰۴۹ (روز سهشنبه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل برنامه ۱۰۴۹ با لینک ابیات و آیات به فایل اصلی صوتی در سایت گنج حضور
WWW.PARVIZSHAHBAZI.COM
/channel/GanjeHozorTeleText/22554
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۴۹ (روز جمعه)
Читать полностью…
فایل تصویری بخش چهارم برنامه ۱۰۴۹ با زیرنویس چسبیده
Читать полностью…
فایل تصویری بخش دوم برنامه ۱۰۴۹ با زیرنویس چسبیده
Читать полностью…
/channel/GanjeHozorTeleText/22511
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۴۹ (روز چهارشنبه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۹
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۹
Читать полностью…
هم مَلَک، هم عقل، حق را واجدی
هر دو، آدم را مُعین و ساجدی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۶)
واجد: دارَنده، انسانِ بهحضوررسیده، از نامهای خداوند است، کسی که دارای وَجد است.
مُعین: یاریکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«آن دو» یعنی مَلَک و عقل، دیدهشان روشن شد. درست است؟ اما این دو، چه کسی یعنی؟ یعنی نفْس و شیطان. درست است؟ فقط گِل دیده. نفْس و شیطان، منذهنی و شیطان، انسان را فقط گِل میبیند، فقط مجسمه میبیند، هشیاری جسمی دارد. هشیاری جسمی شیطانی است. زندگی کردن در ذهن با هشیاری جسمی شیطانی است. اما فضا را باز کردن، هشیاری حضور، خدایی است. و فرشته و عقل با هم کار میکنند، به هم کمک میکنند. آن دوتا، شیطان و منذهنی، ما را فلج میکنند. ما باید از ذهن بیرون بپریم. حالا میگوید این بیان مانند خر روی یخ مانده، الآن نمیتواند تکان بخورد. این بیان تا اینجا خوب بود مگر شما عمل کنید، تبدیل بشوید.
برای اینکه بیش از این بگوییم، درست مثل اینکه بر آدم یهودی انجیل را میخوانیم، او اصلاً انجیل را نمیفهمد. یا با شیعه که درواقع باید از حضرت علی بگویی، از عُمَر بگویی گوش نمیکند. اینها را تمثیل میزند. یا به گوش کر بربط میزنی، موسیقی میزنی. درست است؟
لیک گر در دِه به گوشه یک کس است
های هویی که برآوردم، بس است
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰۲)
مستحقِّ شرح را، سنگ و کلوخ
ناطقی گردد، مُشرِّح، با رسوخ
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰۳)
مُشرِّح: تشریح کننده، بیان کننده
رسوخ: تأثیر، نفوذ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید اگر بین شماها که میشنیدید در گوشهای از جهان ذهن، اگر یک کس وجود داشت که از جنس خدا بود و میخواست فضا را باز کند و تبدیل بشود، او شنید. برای اینکه هایوهویی کردم و این هایوهوی کافی است. یعنی بیشتر از این دیگر توضیح لازم نیست. میگوید هر کسی که مستحق شرح است، یعنی استحقاق فضاگشایی دارد، فهمیدن دارد، یادگیری دارد، حتی از سنگ و کلوخ هم میتواند یاد بگیرد. سنگ و کلوخ سخنرانانی میشوند که بسیار واضح صحبت میکنند و حرفشان نفوذ دارد.
پس در اینجا میگوید که شنونده باید علاقه داشته باشد و متعهد باشد. من هم همین را عرض میکنم، کسانی که به گنج حضور گوش میدهند نمیشود ده دقیقه گوش بدهند بروند یا وسط کار بیایند. باید برنامه را از اول تا آخر گوش بدهند، یک دفتر بگیرند، نکات مهم را بنویسند. ابیات را بخوانند. متعهد به برنامه باشند، تمرکزشان را رقیق نکنند، هی پنج ششتا کلاس نروند. یک کلاس بردارند. حواسشان به آن کلاس باشد و خودشان. ببینند که مثلاً اگر برنامه را گوش میکنند، این برنامه از اول تا آخر چه گفت؟ چندین بار گوش بدهند، یادداشت کنند، بیتها را بخوانند، تکرار کنند، تکرار کنند.
غزلها را اینقدر بخوانند که تکرار کنند که غزل را حفظ بشوند، نه برای حفظ کردن بلکه اصلاً دیگر اینقدر میخواند آدم متوجه میشود که، بله بیت دیگر از بر میتواند بخواند و بعد ارتباط کلمات را با همدیگر میبیند و کلمات بازی میکنند میرقصند معنایش را به شما میدهند. حدس میتواند بزند که بعد از این بیت مولانا واقعاً چه بیتی، چه مفهومی را باید بگوید. در آن موقع است که شما واقعاً گوش میکنید، واقعاً جدی هستید.
وقتتان را باید بگذارید، باید کار کنید. آنهایی که موفق نمیشوند، بهاندازهٔ کافی کار نمیکنند. امروز در اول برنامه گفتیم که این منذهنی کاهل است. بهعلاوه تحتتأثیر منذهنی جمع است. شما باید خودتان را از زیر نفوذ منذهنی جمع، همینقدر بگویم دیگر، بیرون بیاورید و حواستان را بدهید به خودتان. روزی دو ساعت و نیم، دو ساعت برنامه را گوش بدهید، غزل را حفظ باشید، بیتها را هی تکرار کنید تا ببینید که چه چیزهایی را در خودتان باید عوض کنید. نه؟ اینطوری میتوانید پیشرفت کنید.
بعد آن موقع میبینید که سنگ و کلوخ هم برایتان سخنرانی میکنند. متوجه میشوید که هر اتفاقی که میافتد دارد سخنرانی میکند این را یاد بگیر. تمام وضعیتها که پیش میآید شما میتوانید چیزی از آن یاد بگیرید و خودتان را اصلاح کنید.
خب به همینجا بسنده میکنیم. پس از چند دقیقه برنامهٔ گنج حضور را ادامه خواهم داد.
🔟4️⃣9️⃣ ۵۴ 🔟4️⃣9️⃣
تنشناسان زود ما را گم کنند
آبنوشان ترکِ مَشک و خُم کنند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۰)
جانشناسان از عددها فارغند
غرقهٔ دریایِ بیچونند و چند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۱)
جان شُو و، از راهِ جان، جان را شناس
یارِ بینش شو، نه فرزندِ قیاس
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۲)
کسانی که منذهنی دارند فقط در بیرون منهای ذهنی را میبینند، آدمها را مجسمه میبینند، ما را که از جنس زندگی هستیم گم میکنند، نمیبینند. آنهایی که آب زندگی مینوشند که امروز مولانا گفت که «بگشا رَهِ مجاری».
که ز فکرتِ دقیقه، خللی است در شقیقه
تو روان کن آبِ درمان، بگشا رهِ مجاری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸)
شقیقه: گیجگاه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آنهایی که آب زندگی را مینوشند، الآن از درونشان میآورند میخورند، اینها مشک ذهن را و خُم را ترک میکنند. آنهایی که جانشناس هستند، یعنی به زندگی زنده شدهاند، در همه زندگی را میبینند.
بنابراین من زندگی هستم، تو زندگی هستی، او زندگی هست، او زندگی هست. همهٔ ما یک نهچیز هستیم، یک هشیاری هستیم، جنس خدا هستیم، بنابراین نمیشود ما را شمرد. و بنابراین هر کسی فضا را گشوده و غرقهٔ دریای بی چون و چند است. بی چون و چند یعنی ذهن نیست.
الآن به شما میگوید جان شو، فضا را باز کن، از جنس زندگی شو و از راه زنده شدن به زندگی هم جان خودت را، زندگی را در خودت یا دیگران بشناس. «یار بینش شو» یعنی فضا را باز کن، با چشم عدم ببین، با چشم خدا ببین، درست ببین. بیننده برحسب عدم باش، نه بروی به قیاس، یعنی مقایسه. منذهنی چون از زندگی قطع است، ریشه در زندگی ندارد، یک جسم است، توی هوا مثل ابر است، خودش را مجبور است براساس همانیدگیها که سببهایش هستند با دیگران مقایسه کند.
خب من شما را میبینم، خب شما چقدر پول دارید؟ چهکار میکنید؟ مقامتان چیست؟ حساب میکنم میبینم که چهجوری من خودم را براساس همهویتشدگیها با شما مقایسه میکنم. آخرش میگویند شما چقدر میارزید؟ اگر همهچیزتان را بفروشند چند میارزی؟ اینقدر. خب از شما بیشتر دارم، من از شما بهترم. این فرزند قیاس است، که مرتب ما خودمان را با دیگران مقایسه میکنیم.
پس هر کسی منذهنی دارد فرزند قیاس است. درحالتیکه ما خواندیم یکی از واژههایی که خوب یاد گرفتیم، آن «لَمْ یَکُن» بود، یعنی ما با کس دیگر قابل مقایسه نیستیم. خداوند با کسی قابل مقایسه نیست، ما هم با کسی قابل مقایسه نیستیم. این چیزی هم که ذهناً ساختیم ما نیستیم، اصلاً جنس ما را در این جهان نمیشود ساخت.
پس این منذهنی که ساختیم این منذهنی است، من تقلبی است، من مجازی است، زمانی هم که در آن زندگی میکند زمان مجازی است، حالش هم مجازی است. من تا حالا حال مجازیام را خوب کردم. وقتی یک کسی از من تعریف میکند، حال من میبینم خوب میشود، حال مجازیام خوب میشود. حال اصلیام یعنی من اصلیام که از جنس خدا است همیشه خوب است. پس من فرزند قیاس هستم در ذهن. شما از خودتان بپرسید شما براساس مقایسه خودتان را ارزیابی میکنید یا واقعاً ریشه دارید در زندگی، چاه زدید در زندگی؟ وَلو چاهِ شور.
چون مَلَک با عقل یک سَررشتهاند
بهرِ حکمت را، دو صورت گشتهاند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۳)
آن مَلَک چون مرغ، با او پَر گرفت
وین خِرَد بگذاشت پَرّ و، فَر گرفت
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۴)
لاجَرَم هر دو مُناصِر آمدند
هر دو خوشرو، پشتِ همدیگر شدند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۵)
مُناصِر: یاور و پشتیبان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید فرشته با عقل یکی است در ما. این فضای گشودهشده در ما فرشتگی ما است و این فضای گشودهشده یک عقلی هم دارد. اینها، دوتا چیز از یک منشأ هستند. منشأشان خود زندگی است، خدا است. پس ما یک حالت فرشتگی داریم، یک عقلی داریم. درست است؟ میگوید بهرِ حکمتهای زندگی، خداوند، دو صورت شدهاست.
قسمت فرشتگی ما مثل مرغ است، «با او» یعنی با خداوند پَر گرفت و این عقل منذهنی ما هم، این پَری که میپرید میگفت بلدم، این را ول کرد و فرِّ خدایی گرفت. توجه میکنید؟
بنابراین این دو، هم شکل فرشتگی ما هم عقل ما، به همدیگر دائماً کمک میکنند. شما که فضا را باز میکنید، این فضای گشودهشده حالت فرشتگی شما است و یک عقلی هم دارد. این دو کمک هم هستند. شما یعنی نگران نباشید، همینکه فضا را گشوده میکنید زندگی روی زندگی منطبق است، دارید میروید بهسوی زندگی، دارید فضا را باز میکنید، روزبهروز زندگیتان بهتر میشود.
🔟4️⃣9️⃣ ۵۲ 🔟4️⃣9️⃣
از خدا غیرِ خدا را خواستن
ظنِّ افزونیست و کُلّی کاستن
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳)
هر کسی از خدا غیر از خودش را بخواهد، یعنی سبب بخواهد، یعنی چیزهای مادی بخواهد، درواقع در فکرِ اضافه کردن است. هر کسی در فکر اضافه کردن باشد و با خداوند بخواهد ارتباط بگیرد، همهچیز را میخواهد نابود کند، تمام زندگیاش را میخواهد از بین ببرد.
بنابراین سببها رفت ما میزنیم توی سرمان، رَبَّنا، خدایا، خدایا، کمک کن سببها را بده. همسرم رفت، یک همسر دیگر به من بده. پولم رفت، پول جدید بده. شغلم رفت، یک شغل جدید بده. زیباییام رفت، بهجایش چه بگذارم؟ میشود دوباره زیبایم کنی، جوانتر بشوم؟ آخر این موها دارند سفید میشوند، اینکه درست نیست. من فکر کردم جوان هستم. اینها سببهای من بودند. درست است؟
ربّ میگوید: برو سویِ سبب
چون ز صُنعم یاد کردی؟ ای عجب
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۶)
صُنع: آفرینش، آفریدن، عمل، کار، نیکی کردن، احسان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفت: زین پس من تو را بینم همه
ننگرم سویِ سبب و آن دَمدَمه
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۷)
دَمدَمه: شهرت، آوازه، مکر و فریب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گویدش: رُدُّوا لَعادُوا، کارِ توست
ای تو اندر توبه و میثاق، سُست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۸)
رُدُّوا لَعادُوا: اگر آنان به این جهان برگردانده شوند، دوباره به آنچه که از آن نهی شدهاند، بازگردند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حالا «رَبَّنا» که میگوییم، میگوییم دوباره سبب به ما بده، یک چیزهایی بده که ما سببسازی کنیم. رب میگوید که خیلی خب برو سوی سبب. الآن چطور شما از آفریدگاری من یاد کردی؟ شما آفریدگاری من را میخواهی دوباره سبب بسازی؟ یا واقعاً آفریدگاری ما را میخواهی؟ این سؤالی است که شما باید از خودتان بکنید. من میخواهم فضا را باز کنم، زندگی از طریق من صنع و آفریدگاری، فکر جدید بسازد با خرد کل؟ یا نه، من میخواهم صنع بکنم، سببها را بسازم دوباره سببسازی بکنم؟ چون پولم از بین رفته، پولم را میخواهم سر جایش بگذارم.
ولی انسانِ فهمیده و بیدارشده میگوید نه! من بعد از این فضا را باز میکنم تو را میبینم. من دیگر سوی سبب نگاه نمیکنم و آن افسونها و دمدمهها و فریبهای منذهنیام. من دیگر به ذهنم نمیروم. ولی خداوند هشدار میدهد که
گویدش: رُدُّوا لَعادُوا، کارِ توست
ای تو اندر توبه و میثاق، سُست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۸)
رُدُّوا لَعادُوا: اگر آنان به این جهان برگردانده شوند، دوباره به آنچه که از آن نهی شدهاند، بازگردند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی رفتن به ذهن و سببسازی کردن کار تو است. تو در برگشتن از ذهن به فضای گشودهشده و در ماندن آنجا با من دائماً یکی بودن که از اول گفتی تو از جنس من هستی، روز اَلَست، در آن سست هستی. این را تجدید نمیکنی. رفتی توی ذهنت ماندی، از جنس من نیستی در آنجا، باید فضا را باز کنی از جنس من بشوی.
صُنع یعنی آفرینش. دَمدمه: مکر و فریب در اینجا. رُدُّوا لَعادُوا یعنی اگر بروند به فضای ذهن، به جهان برگردانده شوند. حالا برای ما معنیاش این است که آیا شما فضا را باز کردید دوباره میروید ذهن؟
این وسایلی که از دست دادید اینها اگر بهدست بیاید دوباره میروید ذهن سببسازی میکنید یا به صنع دست میزنید؟ تصمیم با شما است. بله، این هم آیه است:
«بلکه آنچه را که زین پیش پوشیده میداشتند، بر آنان آشکار شود و اگر آنان بدین جهان بازآورده شوند، دوباره بدان چه از آن نهی شدهاند بازگردند، و البته ایشانند دروغزنان».
🌴(قرآن كريم، سورهٔ انعام (۶)، آيهٔ ٢٨)
«بلکه آنچه را که زین پیش پوشیده میداشتند، بر آنان آشکار شود و اگر آنان بدین جهان بازآورده شوند، دوباره بدان چه از آن نهی شدهاند»، نهی شدهاند از آوردن چیزها به مرکزشان، رفتن به ذهن، «بازگردند، و البته ایشانند دروغزنان». اگر کسی فضا را باز کند به زندگی وصل بشود، دوباره بیافریند، بعد برگردد برود دوباره آنجا سببسازی بکند، حتماً دروغزن است. توجه میکنید؟
🔟4️⃣9️⃣ ۵۰ 🔟4️⃣9️⃣
«اسبِ خود را یاوه داند آن جَواد»، آن جوانمرد اسب خود را گمشده میپندارد، اما اسب او را دارد مثل باد با خودش میبرد. یعنی ما دائماً سوار زندگی هستیم، منتها وقتی میآییم روی سطح، توی ذهن، وارد فضای دویی میشویم، اسب را گم میکنیم. بهطوریکه همهاش ناله و فغان و جستوجو، آن پریشاناحوال یعنی ما، که آقا اسب ما کو، زندگی کو، خدا کو؟ در ذهن. و در ذهن خدا را بهصورت جسم جستوجو میکند. درست است؟ و این غلط است.
کآن که دزدید اسبِ ما را کو و کیست؟
اینکه زیرِ رانِ توست ای خواجه چیست؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۸)
آری این اسب است، لیکن اسب کو؟
با خود آ، ای شهسوارِ اسبجو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۹)
ما در ذهن میگوییم اسب ما را کی دزدیده؟ زندگی ما را کی دزدیده؟ درست است؟ وقتی فضا گشوده میشود، شما متوجه میشوید که زندگی روی زندگی نشسته.
بعد او میپرسد فضا را باز کن، یک کسی میگوید فضا را باز کن، وقتی فضا را باز میکنی، میبینی اِ اِ اِ شما سوار زندگی هستید، میگوید اینکه پس زیر ران تو است، تو نشستی رویش، این چیست؟ راست میگویی ها، حالا آمد ذهن. این اسب است، اما الآن رفتی ذهن، با ذهن که میبینی اسب کو؟ اسب نیست.
فضا را باز میکنی، آری آری من سوار اسب هستم، زندگی روی زندگی سوار است، من بهسوی خداوند میروم. اما رفتم ذهن، اسب کو؟ با ذهن جستوجو میکنم، میخواهم اسب را با ذهنم ببینم. گفت هرچه که بهوسیلهٔ ذهن وسیله میکنید او را ببینید، نمیتوانید ببینید. او از آن وسیله تو را دور میاندازد.
حالا به خودت بیا، یعنی فضا را باز کن ببین تو کی هستی. بیدار شو ای شهسوارِ اسبجو. یعنی تو شهسوار هستی، یعنی تو خداوند هستی. خداوند در ما درواقع به خودش الآن آگاه است.
منتها ما در این سطح و ذهن آن را جستوجو میکنیم. پس ما شَهسوارِ اسبجو هستیم. ما سوار هستیم، در ذهن سوار بودنمان را نمیبینیم، انطباق هشیاری به هشیاری را نمیبینیم، سوار شدن هشیاری به هشیاری را نمیبینیم، چون در ذهن بهوسیلهٔ ذهن جستوجو میکنیم میگوییم «اسب کو؟». پس ما شَهسواری هستیم که اگر فضا را باز کنیم میفهمیم شَهسواریم، هیچ اشکالی نداریم، همینطوری با صبر میرویم بهسوی زندگی، با او یکی میشویم. ولی وقتی ذهن میرویم، اسبجو میشویم. توجه کردید؟ اینطوری است.
اما اجازه بدهید راجعبه این مَشک صحبت کنیم. مَشک معمولاً همین ذهن است و اگر فضا را باز کنیم و از فضای گشودهشده زندگی بگیریم، یواشیواش امروز داستان مثنوی گفت که از مشک سیر میشویم یا مشک سیر میشود. یک روزی اگر فضا را باز کنیم، متوجه میشویم این لحظه ما آن چیزی که وجود دارد کاملاً کافی است، من هم راضی هستم. این معنی کافی بودن را ما باید بفهمیم. این لحظه همهچیز کافی است.
این کسی دیدهست کز یک مَشکِ آب
گشت چندین مَشکْ پُر بیاضطراب؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۴۹)
مَشک، خود روپوش بود و موجِ فضل
میرسید از امرِ او از بحرِ اصل
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۰)
این یک غلامی است که دارد آب میبرد و مَشکِ او را پُر میکنند. با یک مَشک آب مَشکهای زیادی را پر میکنند. یعنی درست شما یک مشک دارید، یکدفعه این روپوش است، متوجه میشوید که درِ خُم را باز کردید، یکدفعه بهوسیلهٔ این خُم، این دریا، تمام مشکها را چه؟ پر کردید و هر کسی متوجه شد که احتیاجی به مشک ندارد و الآن در این داستان داشتیم گفت که وقتی خداوند رشک میکند، غیرت دارد بر چیزها، انسان از مشکِ ذهن میپرد به دریا.
میگوید این را کسی دیده که از یک مشک آب چندین مشک پر بشود بدون اضطراب، بدون نگرانی، بدون پریشانی؟ بله این امکان دارد. وقتی که شما متوجه میشوید که مشک روپوش است، این چیزهای ذهنی ما فقط روپوش است ولی در زیر موج فضل است، دانش زندگی است و بخشش زندگی است. از کجا؟ از بحرِ اصل، از دریای اصل ما.
امروز هم مولانا میگفت که شما باید فضا را باز کنید «کاریزِ اصلِ چیزها» را ببینید. فضا که باز میشود در درون شما، شما وصل میشوید به قنات یا چشمۀ اصل همهچیز، انبار همۀ امکانات، همان زندگی است که از فضای درون شما که باز میشود شما زنده میشوید به آن، دسترسی پیدا میکنید.
🔟4️⃣9️⃣ ۴۸ 🔟4️⃣9️⃣
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۲-۱۰۴۹ (روز سهشنبه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۲-۱۰۴۹ (روز سهشنبه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل برنامه ۱۰۴۹ با لینک ابیات و آیات به فایل اصلی تصویری در سایت گنج حضور
WWW.PARVIZSHAHBAZI.COM
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۴۹ (روز جمعه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۴۹ (روز جمعه)
Читать полностью…
فایل تصویری بخش سوم برنامه ۱۰۴۹ با زیرنویس چسبیده
Читать полностью…
فایل تصویری بخش اول برنامه ۱۰۴۹ با زیرنویس چسبیده
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۴۹ (روز چهارشنبه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۴۹ (روز چهارشنبه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۹
Читать полностью…
💠💠💠پایان بخش چهارم💠💠💠
Читать полностью…
عرض کردم این فضای گشودهشده انعکاسش در بیرون که همان «جَفَّالْقَلَم» است، که خداوند درون و بیرون ما را در این لحظه مینویسد براساس شایستگیمان. شایستگی ما بستگی به این دارد که چقدر این فضا گشوده شده و چقدر او را آوردیم به مرکزمان به ما کمک میکند.
ولی آمدن او بهصورت فرشته و عقل است که این دوتا به هم کمک میکنند، نه ذهن ما، نه سببسازی ما. دارد یک چیز دیگر را میگوید. میگوید که شما که فضاگشایی میکنید عقل و فرشتگی شما به همدیگر کمک میکنند میروید جلو تا با او یکی بشوید. «لاجَرَم هر دو مُناصِر آمدند» کمک همدیگر شدند، «هر دو خوشرو» پشت هم هستند، به همدیگر کمک میکنند. مُناصِر: یاور و پشتیبان.
هم مَلَک، هم عقل، حق را واجدی
هر دو، آدم را مُعین و ساجدی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۶)
واجد: دارَنده، انسانِ بهحضوررسیده، از نامهای خداوند است، کسی که دارای وَجد است.
مُعین: یاریکننده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نَفْس و شیطان بود ز اوّل واحدی
بوده آدم را عَدو و حاسدی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۷)
عدو: دشمن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آنکه آدم را بَدَن دید، او رمید
و آنکه نورِ مؤتمن دید، او خمید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۸)
مؤتَمَن: موردِ اعتماد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این ابیات مهم هستند اگر خوب توجه کنیم. چند بار باید بخوانیم بفهمیم. میگوید هم مَلَک، هم حالت فرشتگی ما، هم عقل ما، فضا را باز میکنید، حالت فرشتگی و عقل ما، اینها هر دو از جنس خداوند هستند. واجد خداوند هستند. واجد یعنی دارنده. هر دو به آدم که ما باشیم سجده میکنند.
یعنی ما یک موجودی هستیم، ما جنس خدا هستیم که مجهز به حالت فرشتگی و عقل هستیم. در مقابل منذهنی ما و شیطان از اول یکی بودند و هر دو حاسد و دشمن آدم بودند. امروز هم گفتیم این سیاوش که شهر سیاوشی میساخت، حسود پیدا کرد.
درست است؟ خلاصه آخرسر کشته شد.
حالا میگوید که «آنکه آدم را بَدَن دید»، شما، شما یک آدم نگاه میکنید، او را بدن میبینید یا زندگی میبینید؟ اگر از جنس زندگی باشید، زندگی میبینید. اگر بدن فقط ببینید، جسم ببینید، میرمید. اگر نور مؤتمن ببینید، یعنی نور خدا ببینید، اَلَست را ببینید، خم میشوید، تعظیم میکنید، یعنی تسلیم میشوید.
شیطان تسلیم نشد، سجده نکرد، برای اینکه آدم را جسم دید. ولی فرشتگان همه به او تعظیم کردند برای اینکه او را نور خدا دیدند. یعنی در ما بهطور کلی خداوند، این نیروی زندگی، روی خودش قائم میشود بالاخره هیچ همانیدگی نمیماند، ما به بینهایت و ابدیت او زنده میشویم.
هر کسی از ما هم به زندگی زنده شده باشد، یک انسان را میبیند با او دعوا نمیکند، چون زندگی را میبیند. چون خدا را میبیند تعظیم میکند. ولی اگر جسم ببیند دعوا میکند یا میرمد، ستیزه میکند. پس این کلید است. شما باید فضا را باز کنید از جنس زندگی بشوید بعد به آدمها نگاه کنید. امروز در غزل هم بود که خیلی مهم بود، میگفت که
قدحِ چو آفتابت چو به دُور اندر آید
برهد جهانِ تیره ز شب و ز شبشماری
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۸)
شرابِ ناری: شرابِ سرخ و گیرا
شبشماری: مجازاً حالت انتظار و بیقراری برای حصول مطلبی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
واجد یعنی دارنده، انسانِ به حضور رسیده، از نامهای خداوند است، کسی که دارای وَجد است. اصلاً واجد یعنی در اینجا بهمعنی دارندهٔ خاصیت خدایی. مُعین: یاریکننده. عدو: دشمن. مؤتمن: مورد اعتماد.
آن دو، دیدهروشنان بودند از این
وین دو را دیده ندیده غیرِ طین
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۹)
طین: گِل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند
چون نشاید بر جهود، انجیل خواند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰۰)
کِی توان با شیعه گفتن از عُمَر؟
کِی توان بَرْبَط زدن در پیشِ کَر؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۰۱)
خب دیگر، حرفهایش را زده. اینجا یا باید یکی تبدیل بشود حرفهایش را عمل کند، از ذهن بیاورد به مرکزش، از فهرست بیاید متن را اصلاح کند، یا نه توی ذهن بماند. میگوید که «آن دو» یعنی عقل و مَلَک، چشمهایشان روشن شد از این.
🔟4️⃣9️⃣ ۵۳ 🔟4️⃣9️⃣
لیک من آن ننگرم، رحمت کنم
رحمتم پُرّست، بر رحمت تنم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۹)
ننگرم عهِد بَدت، بِدْهم عطا
از کَرَم، این دَم چو میخوانی مرا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۰)
خداوند میگوید من به عهدشکنی تو نگاه نمیکنم، من دائماً رحمت میکنم، کار من رحمت است، من رحمت من پُر است، دائماً به رحمت میتنم. یعنی چه؟ یعنی بودن ما در ذهن، دیدن برحسب همانیدگیها و سببسازی نمیگذارد ما از لطف و کمک خداوند برخوردار بشویم.
میگوید من به عهد بدت که روز اَلَست گفتی من از جنس تو هستم و از جنس تو خواهم ماند، ولی آمدی توی منذهنی از طریق همانیدگیها میبینی، از جنس جسم شدی، نگاه نمیکنم، من دائماً میبخشم، ولی تو هستی که نمیگیری. من برای چه میبخشم؟ از روی کَرم.
ننگرم عهِد بَدت، بِدْهم عطا
از کَرَم، این دَم چو میخوانی مرا
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۰)
این لحظه اگر مرا میخوانی، واقعاً میخوانی، نه برای درست کردن سببها بروی سببسازی، میخوانی برای اینکه به من وصل بشوی، از من میتوانی کمک بگیری. من دائماً در دادن لطف و حمایت آمادهام، تو فقط باید بتوانی بگیری. این هم یک قسمتی است که سریع برایتان میخوانم:
«مَشکِ آن غلام از غیب پُر آب کردن به معجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذنِاللهِ تَعاٰلیٰ»
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۳)
«سپید کردن» در اینجا باز هم یعنی از جنس زندگی شدن. سیاهی ذهن به سفیدی تبدیل میشود، حالا ما همهٔ این قسمت را نمیخوانیم، فقط یک قسمت را میخوانم برایتان که بدانید ما چهجوری از این مشک ذهن میرویم به دریا و از چیزهایی که مشک نشان میدهد سیر میشویم.
ای غلام اکنون تو پُر بین مشکِ خَود
تا نگویی در شکایت نیک و بَد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۳)
آن سیه، حیران شد از بُرهانِ او
میدمید از لامکان، ایمانِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۴)
چشمهیی دید از هوا ریزان شده
مَشکِ او روپوشِ فیضِ آن شده
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۵)
این غلام ما هستیم. الآن میگوید تو مشک خودت را پُر ببین. شما متوجه میشوید که در این ذهن دیگر نیاز به ذهن از بین رفت، شما نمیخواهید از همانیدگیها آب بگیرید.
بنابراین نمیروید به ذهن شکایت از نیک و بد بکنید، میگویید این کم است این زیاد است، چرا بد است چرا کم است، باید اینطوری بشود. از دویی آمدیم بیرون، برای اینکه چیزهایی که ذهن شما را میکشید و نیاز ذهنی بود، فکر میکردید این چیز به شما اضافه بشود خوشبختی میآید، زندگیتان پُر میشود، آن رفت و این واژهٔ «کافی بودن» برای شما معنی پیدا کرد.
بنابراین آن سیاه که ما باشیم، حیران میشویم از برهان او، برهان زندگی، برهان خداوند، و متوجه میشویم که ایمان ما این دفعه از لامکان میدمد. یعنی چون به او زنده شدیم، حس ایمان میکنیم، نه اینکه در ذهن باورمند هستیم.
چشمهای دید که از هوا ریزان است، این چشمه چشمهٔ زندگی است، چشمهٔ شادی، چشمهٔ آرامش، چشمهٔ عشق، از فضای گشودهشده ریزان شده و متوجه میشود که مشک او یعنی ذهن او مانع آن بوده، «مشک او روپوش فیضِ آن شده».
امروز میگفت که در غزل «سر خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری». یک روزی شما متوجه میشوید که مشک شما که اینقدر برای شما مهم بوده، باورهایتان، همانیدگیهایتان، روشهای اقدامتان، آنها همه روپوش بوده، روپوش آفریدگاریتان بوده، روپوشِ این چشمهای بوده که از درونتان میخواهد بجوشد بیاید بالا.
ز آن نظر، روپوشها هم بردرید
تا معیّن چشمهٔ غیبی بدید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۶)
چشمها پُر آب کرد آن دَم غلام
شد فراموشش ز خواجه وز مقام
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۷)
دست و پایش مانْد از رفتن به راه
زلزله افگند در جانَش اِله
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۸)
از آن نظر، از آن فضای گشودهشده، که دید به چیزهای ذهنی احتیاج ندارد، مشکش پر شده، کفایت در این لحظه واقعاً برایش عینیت پیدا کرد، و نظر زندگی، دید زندگی را پیدا کرد، روپوشهای ذهنیاش را یعنی همانیدگیها را بردرید. یکییکی بردرید که معیَّن، عیناً چشمۀ غیبی را بدید، بدید که از درونش این دارد میجوشد میآید بالا.
بنابراین شروع کرد به گریه کردن، «چشمها پُر آب کرد آن دَم غلام» و یک خواجهای داشت، یک صاحبی داشت و داشت میرفت به دِه به آن آب میبرد، همه یادش رفت. یعنی این دنیا بهطور کلی یادش رفت. امروز کیخسرو را مثال زدیم و یکی دیگر را.
و در جانش، در این همانیدگیها، زلزله افکنده شد، یعنی شروع کرد به تکان خوردن. معنیاش چیست؟ یعنی یکییکی اینها دارند فرومیریزند. این معنیاش این است که اگر شما فضاگشایی کنید، پس از یک مدت میبینید که همهچیز فروریخت، تمام همانیدگیها، دردها فروریخت، مثل یک بهمن، همه رفت و از درون این چشمۀ سَنی جوشید. حالا میگوید:
🔟4️⃣9️⃣ ۵۱ 🔟4️⃣9️⃣
«مَشک، خود روپوش بود و موجِ فضل»
«میرسید از امرِ» خداوند «امرِ او از بحرِ اصل». درست است؟
آب از جوشش همیگردد هوا
و آن هوا، گردد ز سردی آبها
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۱)
بلکه بیعلّت وَ بیرون زین حِکَم
آب رویانید تکوین از عدم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۲)
تکوین: بهوجود آوردن، آفریدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
شما میگویید این آب از کجا میآید؟ میگوید که بله، در سببسازی ذهن آب جوش میآید، بخار میشود میرود هوا و سرد میشود بهصورت باران میآید پایین. این استدلال ذهن است. اما جوشیدن آب از مرکز ما، از فضای گشودهشده اینطوری نیست، بلکه بدون علت است و بیرون از حکمتِ ذهن است. «بلکه بیعلّت وَ بیرون زین حِکَم»، آب از این چشمهٔ گشودهشده بالا میآید.
تکوین یعنی قدرت صنع، قدرت بهوجودآورندگی خداوند از عدم، از فضای گشودهشده. پس اینکه شما بیایید استدلال کنید وقتی فضا را باز میکنیم چطور شادی میجوشد میآید بالا؟ چطور آبِ درمان میآید بالا؟ آبِ درمانکننده؟ میگوید شما با ذهن نمیتوانید سببسازی کنید این علت را بفهمید و اگر بخواهید بفهمید، از آن وسیلت شما را دور میاندازد. شما فقط فضا را باز کنید میبینید اِ اِ اِ! آب جوشید آمد. فضا را باز کنید، صبر کنید، شکر کنید، مقاومت نکنید، میبینید این فضا خودبهخود باز میشود و انعکاسش در بیرون همان شهر سیاووشی است، همین آبادانی است که شما میکنید. همان مدینهٔ فاضله است که با ذهن امکان ندارد.
اما انعکاس فضای گشودهشده در بیرون، این شهر آبادان را میسازد. پس ما الآن فهمیدهایم که از ژاژدرمانی نمیشود جهان را اصلاح کرد، نمیشود مسائل را حل کرد. بلکه باید با فضاگشایی، خداوند از عدم و با کمک خلاقیت خودش آب را بجوشاند. این آب معادل خرد است، حس امنیت است، قدرت است، عشق است و همهچیز که ما احتیاج داریم به آن. پس تکوین بهمعنی بهوجود آوردن و آفریدن است. پس از طریق آفریدن، از عدم، خداوند بدون علت ذهنی این آب را میجوشاند.
اما ما عادت به سببسازی داریم. ما نمیتوانیم از سببسازی بیرون بیاییم. بیشتر مردم پیشرفت نمیکنند، همهاش میگویند که ما باید بفهمیم چهجوری. توضیح بدهید. بابا شما بیایید، خیلی ساده است، این لحظه زندگی یک اتفاقی بهوجود میآورد. این اتفاق بهوسیلهٔ قضا و کُنفَکان میافتد، یعنی یک نیرویی هست ما را اداره میکند، دائماً هم حواسش به ما است. میگوید که این شخص الآن به چه احتیاج دارد؟ به این اتفاق. به شرطی که فضا را باز بکند از این اتفاق میتواند یاد بگیرد. ولی سببسازی ذهنی شما نمیگذارد. درست است؟
تو ز طفلی چون سببها دیدهای
در سبب، از جهل برچفسیدهای
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۳)
برچفسیدهای: چسبیدهای
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
با سببها از مُسبِّب غافلی
سویِ این روپوشها ز آن مایلی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۴)
چون سببها رفت، بَر سَر میزنی
ربَّنا و ربَّناها میکُنی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۵)
ما عادت کردیم به سبب. یک چیزی باید باشد که سبب یک چیز دیگر بشود. این سبب ذهنی نمیتواند، نردبان وصل شدن به دریای زندگی باشد یا خدا باشد. ولی چون از طفلی، مثلاً ما گریه کردیم، آمدند به ما شیر دادند. ما گریه کردیم، برای ما توپ خریدند. ما دیدیم که به یک علتی مثلاً پول داریم رفتیم بازار گفتیم که فلان چیز را به ما بده، پول را دادیم این را گرفتیم. پس این سببسازی است دیگر. نه؟ هر چیزی که بهدست میآوریم به سببی است. ما چون از طفلی در جهان ذهن سببسازی کردیم، علت و معلول کردیم، یاد گرفتیم که باید سببسازی بکنیم.
ولی جهل منذهنی را هم در نظر بگیرید که ارتباط ما با خداوند با سببسازی ذهن نیست. بنابراین با سببسازی از مسبب که خداوند است غافل هستیم و بنابراین همهاش این سببسازیها روپوش خداوند است، بهخاطر همین مایل هستیم به آن.
وقتی سببها میروند، امروز گفت وقتی قاطعِ، قطعکنندهٔ اسبابها میآید و لشکرهای مرگ، سببها میرود، ما بیچاره میشویم. ما مینشینیم میزنیم توی سرمان هِی میگوییم خدایا، خدایا، خدایا، منتها این خدایا، باز هم دنبال سبب هستیم.
🔟4️⃣9️⃣ ۴۹ 🔟4️⃣9️⃣
عقل، پنهان است و ظاهر، عالَـمی
صورتِ ما موج و، یا از وی، نَمی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۲)
هر چه صورت میوسیلت سازدش
زان وسیلت بحر، دور اندازدش
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۳)
تا نبیند دل، دهندهٔ راز را
تا نبیند تیر، دورانداز را
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۴)
توجه میکنید؟ عقل یعنی خداوند در اینجا عقل کل، که میگویید عقل کل که خداوند است یکی است، پنهان است. ظاهر ما، بدن ما، فکرهای ما یک عالمی است. شما بدن دارید، فکر دارید. این صورت، این بدن، این ظاهر میگوید یک موج یا نَمی از آن دریا است، از آن عقل است. این عقل، عقل منذهنی نیست، عقل کل است. عقل کل را با خداوند شما یکی بگیرید. خداوند، عقل کل، بعد برای کارهای ما البته.
بعد شما در ذهن هستید، هرچه سببسازی میکنید که بروید به خداوند برسید، بگویید که من این کار را بکنم حتماً به خداوند میرسم، با همان وسیله بحر یعنی خداوند شما را دور میاندازد. یعنی شما نمیتوانید صورت را، سببسازی ذهنی را وسیلهٔ رسیدن به خداوند بکنید.
پس هیچکدام از این کارهایی که ما بهوسیلهٔ ذهن میکنیم، نمیتواند ما را به خداوند برساند. شما آن کارها را نمیکنید که به خداوند برسید. تنها چیزی که به ما کمک میکند تسلیم است، یا حواسمان روی خودمان باشد که پیغامهایی که از زندگی میآید بهصورت اتفاق، در اطرافش فضا باز کنیم یا تسلیم بشویم.
تسلیم پذیرش اتفاق این لحظه است قبل از قضاوت و رفتن به ذهن که ما را از جنس همان هشیاری میکند که قبل از ورود به این جهان بودیم. یعنی همان اَلَست، قبل از آلوده شدن به همانیدگیها. توجه میکنید؟ این اسمش تسلیم است و مرتب گفتیم فضاگشایی هم همین است. برای همین است که آن شعر را همیشه میخوانیم.
درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنهٔ لاتُبْصِرُون
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲)
لاتُبْصِرُون: نمیبینید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس شما بهوسیلهٔ ذهن و استدلال، هر وسیلهای بسازید، هرجور عمیق فکر کنید، هرچه بنویسید، هرجور عبادتی بکنید، نمیتوانید به خداوند برسید. برای اینکه با ذهن دارید میکنید، مگر تسلیم بشوید. برای همین است که تسلیم اینقدر مهم است. «بحر، دور اندازدش» یعنی دریای، بحر خداوند را به دریا تشبیه کرده، او شما را از آن وسیلهٔ ذهنی یک لگد میزند میاندازد دور. چرا؟ برای اینکه از جنس او نشدی بروی بهطرفش.
در یک آیهٔ قرآن هست که راضی و مرضی، برای رفتن بهسوی او که در غزل هم بود، باید از جنس هشیاری منطبق به هشیاری باشید. راضی و مرضی یکی میشود. درست است؟ میگوید بیایید بهسوی من بهصورت هشیاریای که روی هشیاری منطبق است. فقط تسلیم یا فضاگشایی هشیاری را، اَلَست ما را روی خودش منطبق میکند و ما میتوانیم برویم سمت آن.
«تا نبیند دل، دهندهٔ راز را»، پس دل ما بهعنوان منذهنی، دهندهٔ راز یا خداوند را نبیند. «تا نبیند تیر» که فکر است، تیرانداز را یا «دورانداز را». تیر هیچ موقع تیرانداز را نمیبیند.
«ما کمان و تیراَندازش خداست»، خداوند تیرانداز است، ما بهصورت فکر میپریم هر لحظه، این فکر نمیتواند برود به خداوند برسد. باید جنس اصلی ما، اَلَست ما، هشیاری ما، هشیاری خالص ما در این لحظه بهاصطلاح در شما تجربه بشود برود به آن سمت. بنابراین تیرِ فکر هیچ موقع تیرانداز را نمیتواند ببیند. درست است؟ اما یک مثال دیگری میزند.
اسبِ خود را یاوه داند وز ستیز
میدوانَد اسبِ خود در راه، تیز
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۵)
یاوه: گمشده، مفقود، مجاز از سخن هرزه و هذیان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اسبِ خود را یاوه داند آن جَواد
و اسبِ خود او را کَشان کرده چو باد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۶)
یاوه: گمشده، مفقود، مجاز از سخن هرزه و هذیان
جَواد: جوانمرد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در فغان و جُستوجو آن خیرهسر
هر طرف، پُرسان و جویان، دربهدر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۷)
خیرهسر: پریشان و آشفته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یاوه: گمشده. جواد: جوانمرد. خیرهسر: پریشان و آشفته. درست است؟ اسب زندگی است، ما هم زندگی هستیم، ما هم امتداد زندگی هستیم. در فضاگشایی ما بهعنوان زندگی سوار زندگی میشویم. در ذهن میگوییم زندگی گم شده. پس فضا را باز میکنیم سوار اسب میشویم، یکدفعه میآییم به ذهن میگوییم اسب ما گم شده.
میگوید انسانِ منذهنی، اسب زندگی را که سوارش است گمشده میپندارد و ستیزه میکند در ذهن. اما اسب را میدواند، زندگی را، نیروی زندگی را از این فکر به آن فکر به آن فکر، همینطوری پشتسرهم فکر میکند. اسب را میدوانی یا نه؟ بله.
🔟4️⃣9️⃣ ۴۷ 🔟4️⃣9️⃣