4787
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا (مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰) مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
🔵 فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۵۷ (روز جمعه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
🔵 فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۵۷ (روز جمعه)
Читать полностью…
🔵 فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۵۷ (روز چهارشنبه)
Читать полностью…
🔵 فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۵۷
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
🔵 فایل WORD متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۵۷
Читать полностью…
راست فرمودهست با ما مصطفیٰ
قطب و شاهنشاه و دریایِ صفا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۶)
کانچه جاهل دید خواهد عاقبت
عاقلان بینند ز اوّلمرتبت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۷)
کارها ز آغاز اگر غیب است و سِرّ
عاقل اول دید و، آخِر آن مُصِرّ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۸)
مُصِّر: در اینجا منظور اصرارکنندۀ بر گناه و لغزش است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بنابراین میگوید حضرت مصطفیٰ یعنی حضرت رسول درست گفته که او «قطب و شاهنشاه و دریای صفا» است. هر چیزی را که منذهنیِ جاهل عاقبت خواهد دید، عاقل، کسی که فضاگشا است با عقل زندگی کار میکند، همان اول میبیند و کارها اگر اول برای یک عدهای که منذهنی دارند غیب و سِرّ است، عاقل آن را اول میبیند و آخِر آن کسی که اصرار به منذهنی دارد.
اوّلش پوشیده باشد و آخِر آن
عاقل و جاهل ببیند در عیان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۹)
گر نبینی واقعهٔ غیب ای عَنود
حَزْم را سیلاب کَی اندر ربود؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۰)
عَنود: ستیزهگر
حزم: تأمل با هشیاریِ نظر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حزم چهبْوَد؟ بدگُمانی بر جهان
دَم به دم بیند بلایِ ناگهان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۱)
حَزم: تأمل با هشیاریِ نظر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اولش پوشیده است برای منذهنی، ولی آن عاقل، کسی که حزم دارد یا فضاگشا است میبیند. اولش پوشیده باشد آخر آن، هم عاقل میبیند هم منذهنی جاهل. آشکار میشود. ما میدانیم آخرِ منذهنی چیست و آن کسی که فضاگشا است، آخر و عاقبت او چیست؟ آن کسی که فضاگشا است، به زندگی به آن منظور زنده میشود. آن کسی که منذهنی است، آخرسر منذهنی او را میکُشد. میگوید اگر واقعهٔ غیب را نمیبینی ای ستیزهگر که چه خواهد شد، حزمِ شما را که سیلاب نبرده.
اما حزم چیست؟ حزم یعنی به جهان، به جهانِ خاک، به انجام دادن و عمل کردن منذهنی مشکوک بشوی که این به ضرر من است. «حَزم چهبْوَد؟ بدگمانی بر جهان»، بر ذهن همانیده، بهطوریکه دمبهدم شما ببینید که ممکن است بلای ناگهان برای من بیاید، من باید مواظب باشم.
اجازه بدهید به همینجا بسنده کنیم که «تصوّراتِ مردِ حازم» است و بقیهاش را بعداً خواهیم خواند. پس از چند دقیقه برنامهٔ گنجحضور را ادامه میدهم.
این قسمت را خیلی سریع خواندیم خواهش میکنم شما مطالعه کنید. باز هم می توانیم برگردیم یک مقدار از این مطالب را تکرار کنیم، بخوانیم. همینطور که میبینید این ابیات هم از نظر ادبی مشکل هستند، هم از نظر معانی، پس به دقت و مطالعۀ شما احتیاج دارد. ولی جزو فرهنگ ماست ادبیات ماست و فرهنگ معنوی ماست. مطالبی است که ما در آنها اشکال داریم. اگر شما توجه کنید تأمل کنید متوجه میشوید و هر کسی اشکالات خودش را رفع میکند شاید به همدیگر کمک کنیم و اشکالاتمان را پیدا بکنیم.
🔟5️⃣7️⃣ ۵۶ 🔟5️⃣7️⃣
میگوید: «آیا ندانستهاند که حرم را جای امن مردم قرار دادیم»، یعنی این فضای گشودهشده جای امن مردم است تا بهجای اینکه در کشتی تن و ذهن بنشینند و بترسند. یعنی ما نمیدانیم فضای گشودهشده همین الآن در درون ما آن فقر، ناحیهٔ بین دوتا فکر که اگر تمرکز کنیم، باز میشود و ما در آنجا آسوده میشویم، ترس نداریم، «حال آنکه مردم در اطرافشان به اسارت ربوده میشوند؟» آیا مردم درست در اطراف این فقر که امکان فضاگشایی هست، اسیر همانیدگیهایشان میشوند، اسیر منذهنیشان میشوند؟ آیا به باطل ایمان میآورند و نعمت خدا را کفران میکنند؟ بله.
باطل همین چیزهایی است که منذهنی نشان میدهد و از جنسِ فرم است. گفتیم هرچه ذهن نشان میدهد خداوند نیست. آیا به باطل ایمان میآورند؟ بله به باطل ایمان میآورند و نعمت خدا که فضاگشایی و وصل شدن به او است، دستافزارِ زفت است کفران میکنند.
از کَپیخویانِ کفران کَهْ دریغ
بر نَبیخویان نثارِ مِهر و میغ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۸)
کَپیخو: بوزینهصفت
کَهْ: کاه
مهر: خورشید
میغ: ابر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
امروز خواندیم. پس خواندیم دیگر، اینها را خواندیم. اجازه بدهید ببینیم.
با خدا با صد تضرّع آن زمان
عهدها و نذرها کرده به جان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۸۴)
تضرّع: زاری کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سر برهنه در سجود، آنها که هیچ
رویشان قبله ندید از پیچپیچ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۸۵)
پیچپیچ: تو در تو، پر پیچ و خم، مراد گیجیِ همانیدگیهاست.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفته که بیفایدهست این بندگی
آن زمان دیده در آن صد زندگی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۸۶)
تضرّع: زاری. پیچپیچ: تو در تو، در اینجا گیج شدن در همانیدگیها است، یعنی از دنیا دوستی. گم شدن در دنیا دوستی پیچپیچ است. پس بنابراین انسان که در کشتی تن است و دائماً میترسد، پر از بلا است، چهکار میکند؟ صد جور زاری میکند، ناله میکند و الآن که وضعش خراب شده، عهد میکند نذر میکند از دل و جانش، در سجود آمده. کسانی که تا حالا از دنیا دوستی هیچ قبله را ندیده بودند، برای اینکه گفته بودند که این بندگی این تسلیم شدن بیفایده است. ولی در آن زمان که وضعش خراب شده بهخاطر اینکه منذهنی واقعاً بیچارهاش کرده، مریضش کرده، از ترس حس امنیتش را از دست داده، در این بندگی هزار جور فایده دیده. درست است؟
از همه اومید بُبْریده تمام
دوستان و خال و عَمّ، بابا و مام
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۸۷)
خال و عَمّ: دایی و عَمو
مام: مادر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
زاهد و فاسق شد آن دَم، مُتَّقی
همچو در هنگامِ جانکندن، شَقی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۸۸)
مُتَّقی: تقواپیشهکننده، پرهیزکار
فاسق: بدکاره، پَست
شَقی: بدبخت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نی ز چپشان چاره بود و، نی ز راست
حیلهها چون مُرد، هنگامِ دعاست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۸۹)
میگوید آن موقع شخص یا جمع از همه امید بریده، هم دوستان، هم خاله و هم عمو و هم بابا و هم مادر، زاهد و فاسق فرق نمیکند، آن دم همه مُتَّقی شدند مانند یک آدم بدبخت هنگام جان دادن. پس بنابراین نه از چپ چاره بود، نه از فامیل و دوست و آشنا. نه از پیغمبران چاره دیدند و حیلههای منذهنی وقتی مُرد، آن موقع موقعِ دعا است. بله.
در دعا ایشان و در زاریّ و آه
بر فلک ز ایشان شده دودِ سیاه
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۰)
دیو آن دَم از عداوت بَیْن بَیْن
بانگ زد کای سگپرستان عِلّتَیْن
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۱)
عداوت: دشمنی
بَیْن بَیْن: میانهٔ نیک و بد
کای: که اِی (که + اِی)
عِلّتَیْن: دو بیماریِ انکار و نفاق
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مرگ و جَسْک، ای اهلِ انکار و نفاق
عاقبت خواهد بُدَن این اتفاق
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۲)
جَسْک: رنج و بلا و پریشانی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
جالب است این سه بیت. آنها میگوید در دعا آمدند. پس دقوقی دارد نماز میخواند، یکدفعه متوجه شد که یک کشتی روی دریا یک عدهای تویش هستند و داد و بیداد راه انداختند از ترس و آه و نالهشان دود سیاه بر آسمان میرود بهسوی خداوند و این دود سیاه هم جالب است که هیچگونه اثری در خداوند ندارد. بهجای اینکه گرفتاری سبب بشود ما به رضا و فضاگشایی دست بزنیم، آه و ناله میکنیم. یعنی اینها دود سیاه به آسمان میفرستادند.
🔟5️⃣7️⃣ ۵۴ 🔟5️⃣7️⃣
پس میبینید که در این خلأ، در این خلأ باید یک راهحلی پیدا میشد در خلئی که ایجاد شد. الآن اگر شما مقاومت کنید، دوباره برمیگردید به ذهن. پس این نشان میدهد که ما ممکن است بلند شویم، راست بایستیم، ولی در آن خلأ عاجز بشویم از جوابهای زندگی، یعنی پاسخ مناسب ندهیم، دوباره برگردیم به ذهن، از جنس ذهن بشویم. خَپ یعنی خفه شو، فعلِ اَمر از خَپیدن. یعنی کسانی که در فضای اَنساب با ما هستند، نسبتی با ما دارند، از آنها کمک بخواهیم، آنها میگویند خفه شو.
«يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ.»
«روزى كه آدمى از برادرش مىگريزد.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ عبس (٨٠)، آیهٔ ۳۴)
«وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ.»
«و از مادرش و پدرش.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ عبس (٨٠)، آیهٔ ۳۵)
«وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ.»
«و از زنش و فرزندانش.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ عبس (٨٠)، آیهٔ ۳۶)
بله، آن همین لحظهٔ ابدی است که اگر قیامت شما بشود، در مقابل زندگی میگویید میایستید.
از همه نومید شد مسکینکیا
پس برآرَد هر دو دست اندر دعا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۲)
کز همه نومید گشتم ای خدا
اول و آخِر توییّ و منتها
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۳)
پس بنابراین از همه ناامید میشود آن بزرگوار مسکین، آن که خودش را قبول داشت، از همه ناامید میشود، پس بنابراین دو دست خود را در دعا میآورد به خداوند که میگوید ای خدا، من از همه ناامید شدم. و این بسیار مهم است که شما یک روزی بیاید که از همه ناامید بشوید. فقط بگویید که من چارهام این است که فضا گشوده بشود وصل بشوم به زندگی، او به من کمک کند. اول تو بودی قبل از ورود به این جهان، آخر هم تو هستی و منتهای من تو هستی، این وسط هم تو به من در ذهن میتوانی کمک کنی.
در نماز این خوشاشارتها ببین
تا بدانی، کاین بخواهد شد یقین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۴)
بچّه بیرون آر از بیضهٔ نماز
سر مزن چون مرغِ بیتعظیم و ساز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۵)
بیضه: تخم مرغ
ساز: منظور آمادگی روحی و قلبی است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید در نماز این اشارتهای مفید را ببین تا بدانی که همین چیزهایی که در نماز گفتیم، برای شما پیش خواهد آمد. یعنی جلوی خداوند بایستیم و خجل بشویم و بنشینیم و اینور نگاه کنیم آنور نگاه کنیم، هیچکس کمک نکند، آخرسر دستهایمان را بیاوریم بالا بگوییم تو کمک کن، خب از همین الآن این کار را بکن. همین الآن بدان که هیچکس به تو کمک نخواهد کرد غیر از خودت و زندگی.
پس بنابراین میگوید «بچّه بیرون آر از» تخممرغِ نماز. بچه همین بچهٔ حضور هست، بچهٔ وصل شدن هست و مثل مرغ که نوک میزند به زمین بدون سجدهٔ واقعی، بدون تسلیم و بدون آمادگی، نباش. پس اگر میگوید نمازخوان هستی حالا یا مراقبه میکنی یا هر کاری میکنی، از آن یک بچهای بیرون بیاور؛ این یک تخم مرغی است که از آن جوجه بیرون میآید. و این جوجه همین حضور شما است، زندگی زندهٔ شما است، آنها آیین است، آنها یک کاری است، هر کدام یک معنی دارد و میگوید که ولی این کار تعظیم واقعی میخواهد و ساز یعنی آمادگی. بیضه: تخم مرغ. ساز: منظور آمادگی روحی و قلبی است.
«شنیدنِ دَقوقی در میانِ نماز، افغانِ آن کشتی که غرق خواست شدن»
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۶)
خب این قسمت تمام نخواهد شد اگر ما شروع کنیم. بهتر است که بگذاریم انشاءالله هفتهٔ آینده درس آینده اینها را بخوانیم. میدانید که دقوقی میآید به نماز. حالا چند دقیقه میخوانیم اینها را، بعداً هم میتوانیم تکرار کنیم. اینها را دهها بار هم تکرار کنیم باز هم کم است.
آن دَقوقی در امامت کرد ساز
اندر آن ساحل درآمد در نماز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۶)
و آن جماعت در پیِ او در قیام
اینْت زیبا قوم و، بگزیده امام
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۷)
پس شما یا دَقوقی آمدید در نماز و امام جماعت شدید. یعنی شما الآن فضا را باز کردید، مسئولیت خودتان را قبول کردید، میگویید که من مرکز خودم را فقر و عدم نگه میدارم. ببینیم شما هم میتوانید این کار را بکنید؟ «آن دَقوقی در امامت کرد ساز»، «اندر آن ساحل» نشان این است که دریا و خشکی، ساحل یعنی مرز دریا و خشکی و شما درست است که الآن در ذهن هستید، ولی خیلی نزدیک دریا هستید، چسبیده به دریا هستید، این نشان میدهد که حواسش به دریا بود، به زندگی بود و کمتر در خشکی بود، از دریا دور نشده بود.
🔟5️⃣7️⃣ ۵۲ 🔟5️⃣7️⃣
باز گوید: سر برآر و بازگو
که بخواهم جُست از تو مو به مو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۱)
قوّتِ پا ایستادن نَبْوَدَش
که خطابِ هَیبتی بر جان زدش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۲)
پس نشیند، قَعده زآن بارِ گران
حضرتش گوید: سخن گو با بیان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۳)
دوباره بگو سرت را بالا بیاور که من موبهمو از تو میخواهم جواب بگیرم. به من بگو ببینم آن امکاناتی که در اختیارت گذاشتم، آنی که فضاگشایی میتوانستی بکنی به من زنده بشوی، میتوانستی منبسط بشوی، تو منقبض شدی، تو بهعنوان منذهنی آمدی بالا و من تو را امتحان کردم هر لحظه، هشتاد سال امتحان کردم رفوزه شدی و اتفاقاتی فرستادم، بانگ اَلَست را نشنیدی، هر لحظه گفتم به من رو بیاور، به طرف من برگرد، برنگشتی. حالا میخواهی چه بگویی؟
باز گوید: سر برآر و بازگو
که بخواهم جُست از تو مو به مو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۱)
بگو ببینم سودت چه بوده، چه بهدست آوردی؟ حالا ما دنبال آن منظور میگردیم. منظور این بود که به بینهایت و ابدیت او زنده بشویم که هیچ اتفاقی نیفتاده. بنابراین نمیتواند بلند شود، دوباره نمیتواند بلند شود. بنابراین مینشیند، برای اینکه یک خطاب سهمگینی بر جانش زده. پس مینشیند زمین و از آن بار گران، دوباره خداوند میگوید با بیان خوب به من جواب بده.
نعمتت دادم، بگو شکرت چه بود؟
دادمت سرمایه، هین بنمای سود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۴)
رو به دستِ راست آرَد در سلام
سویِ جانِ انبیا و آن کِرام
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۵)
کِرام: بزرگان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی: ای شاهان، شفاعت کاین لئیم
سخت در گِل مانْدش پای و گلیم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۶)
کاین: که این (که + این)
لئیم: فرومایه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بنابراین میگوید من به تو نعمت دادم، نعمتِ فضاگشایی دادم، وصل شدن به من دادم. چهکار کردی؟ چرا کُفران کردی؟ «نعمتت دادم، بگو شکرت چه بود؟» شکر نکردی. سرمایه دادم به تو، سودت چه بود؟ سود همین زنده شدن به من بود که بهدست نیاوردی. بنابراین آن شخص، یعنی ما رو به دستِ راست میکند موقع نشستن. یعنی ای پیغمبران، ای اولیا، ای مولانا شفاعت کن. برای اینکه من سخت، مثل خر در گِل ماندهام. بله، ببینیم که بعدش چه میشود. خب بعدش:
«بیانِ اشارتِ سلام سویِ دست راست در قیامت از هیبتِ محاسبهٔ حق و از انبیاء استعانت و شفاعت خواستن»
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۷)
یعنی شما از مولانا، از پیغمبران بخواهید بگویید که به من کمک کنید، آنها دیگر کمک نمیکنند. برای اینکه:
انبیا گویند: روزِ چاره رفت
چاره آنجا بود و، دستافزارِ زَفْت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۷)
دستافزار: ابزار
زَفْت: مهیب، بزرگ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مرغِ بیهنگامی ای بدبخت، رو
ترکِ ما گو، خونِ ما اندر مَشو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۸)
یا رَو یا مَشَو:
مرغِ بیهنگامی ای بدبخت، رَو
ترکِ ما گو، خونِ ما اندر مَشَو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۸)
یا رو و مشو. خب دست راست نگاه میکند پیغمبران، انبیا، مولانا، بزرگان به او کمک کنند. آنها به او میگویند که چاره در دنیا بود و ابزار بسیار شگفتانگیزِ فضاگشایی، وصل شدن به زندگی، حالا آن را از دست دادی. درست است؟
پس شما الآن متوجه میشوید که در لحظهای که اگر فضاگشایی کنید شما درست، و در مقابل خداوند بایستید این شبیه نماز میشود و او از شما میپرسد که تا حالا چهکار کردی؟ و شما جواب ندارید بدهید. این اتفاقات میافتد و رو میکنید به دستِ راست، شاید یکی کمک کند از مولانایی، انبیایی یا کسی و آنها میگویند که نه! الآن دیگر وقتش گذشته و ابزار مهمِ نجات تو در دنیا است. پس از این مطالب این را میفهمیم که همین الآن که شما در این دنیا هستید، سختافزار شگفتانگیز که همان فضاگشایی، وصل شدن به زندگی است و برای آن باید شکر کنید، همینجا است. الآن بکنید این کار را.
در سه بیت آخر گفت که شُکرت کو بود؟ «نعمتت دادم، بگو شکرت چه بود؟» شکر میدانید که، شکر یعنی شما الآن میدانید شما بین دوتا فکرتان فقر است. این، روی این فقر اگر تمرکز کنید، فضا باز میشود و خداوند میآید مرکزتان و شما را نجات میدهد. بعد از مردن همچو چیزی نیست دیگر.
🔟5️⃣7️⃣ ۵۰ 🔟5️⃣7️⃣
گشت کُشته تن ز شهوتها و آز
شد بِه بسم الله، بِسْمِل در نماز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴۶)
آز: حرص و طمع
بِسْمِل: ذبح کردن حیوان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چون قیامت پیشِ حق صفها زده
در حساب و در مناجات آمده
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴۷)
ایستاده پیشِ یزدان اشکریز
بر مثالِ راستخیزِ رستخیز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴۸)
پس منذهنی ما کشته شد از شهوتها و طمع، همین شهوتهایی که امروز صحبتش را کردیم. گفت هر چیز ذهنی میتواند بت باشد ما با آنها شهوترانی میکنیم، بعد پشیمان میشویم. «گشت کُشته تن ز شهوتها و آز»، «شد بِه بسم الله»، یعنی همینکه بسم الله میگویید، اسم خدا را میآورید، آن قربان میشود، بِسْمِل میشود، خاموش میشود. پس مشخص میشود که وقتی ما اسم خدا را میآوریم، باید تن خاموش بشود و مثل اینکه قربانی شد.
«چون قیامت پیشِ حق صفها زده»، یعنی ما مانند قیامت پیش خداوند ایستاده، همهمان «در حساب و در مناجات آمده». پس انسان ایستاده پیش خداوند اشکریز، اشکریز بهخاطر اشتباهاتی که کرده، «بر مثالِ راستخیزِ رستخیز»، مانند کسی که از قبر منذهنی بلند شده. یعنی فرض کنید شما فضاگشایی کردید این لحظه، از قبرتان بلند شدید و جلوی خداوند ایستادید و این شبیه روز قیامت است و این را در قالب نماز میخواهد بیان کند. نماز هم که مسلمانها بلد هستند چیست.
حالا وقتی ما از قبر منذهنی بلند شدیم و ایستادیم و منذهنی قربان شده، حرف نمیزند، نه؟ دیگر ما میتوانیم با زندگی بده بستان داشته باشیم در فضای خلأ، در فضای عدم، در فضای فقر. حالا این صحبتها دارد میشود:
حق همی گوید: چه آوردی مرا
اندر این مهلت که دادم من تو را؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴۹)
عمرِ خود را در چه پایان بردهای؟
قوت و قُوَّت در چه فانی کردهای؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۵۰)
گوهرِ دیده کجا فرسودهای؟
پنج حس را در کجا پالودهای؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۵۱)
فرسودن (قدیمی): کم شدن، کاهش یافتن، مقابلِ افزودن، (مَجاز) پیر شدن و کم نور شدنِ چشم
پالودن: در اینجا یعنی صرف کردن، تصفیه کردن، پالایش، پاک کردنِ ضمیر، (مَجاز) تبدیل شدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خب همینکه از قبر ذهن بلند میشویم با فضاگشایی، در یک فضای خلأ میایستیم جلوی خداوند، میگوید که او به ما میگوید که خب برایم چه آوردی؟ در این مهلت پنجاه شصت هشتاد سال که فرستادم آنجا، تو بهصورت یک جسم فناپذیر، من در اختیار تو بودم، خودم را میخواستم از تو بیان کنم، به من چه آوردی؟ بله؟ «اندر این مهلت که دادم من تو را؟»، به من بگو ببینم عمر خود را به چه صورت پایان بردهای، چهکار کردی آنجا؟
و قوت یعنی غذا و غذاهایی که به تو میدادم و قوّت، نیرویی که به تو دادم، نیروی جوانی به تو دادم، خِرد دادم، دارد پایین میگوید، خیلی چیزها را دادم به تو. هرچه داشتم به تو دادم خلاصه و در اختیار تو بودم، با فضاگشایی همهٔ امکانات من در اختیار تو بود، به من بگو ببینم که این قوت و قوّت را کجا صرف کردهای؟ در چه فانی کردهای؟ یعنی معلوم میشود تلف کردهای.
«گوهرِ دیده کجا فرسودهای؟»، دیده میشود همین چشم بیرونی یا چشم درونی، فرق نمیکند. «گوهرِ دیده کجا فرسودهای؟» چهجوری این چشمهای تو کمنور شدند در بیرون و همچنین در درون؟ چهکار میکردی؟ و این پنج حسی که به تو دادم، هم پنج حس بیرونی، هم پنج حس درونی، این را در چه چیزی بهکار بردهای؟ «پالودهای» در اینجا بهکار بردهای. بله؟
چشم و گوش و هوش و گوهرهایِ عرش
خرج کردی، چه خریدی تو ز فرش؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۵۲)
عرش: آسمان
فرش: جای پست و پایین، در اینجا مراد دنیا است، زمین
عرش و فرش: آسمان و زمین، کُلِ عالمِ هستی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دست و پا دادَمْت چون بیل و کُلند
من ببخشیدم ز خود آن کِی شدند؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۵۳)
همچنین پیغامهایِ دردگین
صد هزاران آید از حضرت چنین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۵۴)
عرش: آسمان. فرش یعنی زمین، یعنی این دنیا. عرش و فرش: آسمان و زمین، کُلِ عالم هستی. دارد میگوید چشم و گوش و هوش و گوهرهای آسمانی، خِرد من، صنع من، همه در اختیار تو بود، خرج کردی اینها را. بگو ببینم از زمین، از این دنیا چه خریدی تو؟ خب چه باید میخرید؟
🔟5️⃣7️⃣ ۴۸ 🔟5️⃣7️⃣
«با خیالی»، هر خیالی که میکنی میل تو مثل پر است، میتواند هر جنس مجازی سبب بشود شما فضاگشایی کنید با این درسها. هر چیز ذهنی که شما را وادار میکند که او را بیاورید به مرکزتان و شهوترانی کنید، بگویید که این آمده به من یاد بدهد که من فضا را باز کنم اطراف این، نگذارم وارد مرکزم بشود و به زندگی زنده بشوم.
هر خیالی میل تو مانند پر است که با آن پری که از فضاگشایی بهدست میآوریم بهسوی زندگی بپریم. اگر شهوترانی کنید با همان خیال و بگذارید به مرکزتان بیاید پرتان میریزد، دیگر نمیتوانید بپرید و لنگ میشود و آن خیال شهوتی هم از تو میگریزد. درست است؟ نمیماند، آن موقتی بود.
پس تمام شهوتهای موقتی برای این بوده که ما بپیوندیم به نور زندگی و از آن دوری کنیم. و از اول هم گفته اگر شما دقوقی هستید، که بهعنوان دقوقی هستید، باید مرکزتان را عدم یا خالی نگه دارید، مرکزتان باید فقر بشود. اگر چیز بشود، آلوده بشود، شما نمیتوانید پیشنماز بشوید. پیشنماز هم یعنی گفتم، یعنی هر کسی، فرق نمیکند، هر انسانی، باید بگوید که من از جنس زندگی هستم، مسئولیت من این است که مرکزم را فقر نگه دارم و یک مسئولیتم این است که دنبال کسی که مرکزش فقر نیست نروم، او پیشنماز من نشود. حالا میگوید:
پَر نگه دار و چنین شهوت مَران
تا پَرِ مِیلَت بَرَد سویِ جِنان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۷)
جِنان: جمع جنّة بهمعنیِ بهشتها، باغهای بهشت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خلق پندارند عشرت میکُنند
بَر خیالی پَرِّ خود برمیکَنند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۸)
عشرت: کامرانی، خوشگذرانی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وامدارِ شرحِ این نکته شدم
مُهلَتَم دِه، مُعْسِرم زآن تَن زدم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۹)
مُعْسِر: نیازمند، تنگدست و فقیر
تَن زدن: خاموش بودن، ساکت شدن، امتناع کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حالا میگوید این پرت را نگه دار، شهوترانی با آن چیزی که ذهنت نشان میدهد، بت است، نکن. پس فهمیدیم هر چیزی که اصرار دارد بیاید مرکز ما و ما آن را بپرستیم، آن دارد به ما دیکته میکند که من را نپرست، با پرت بپر بهسوی آسمان. من عکس هستم، مرا نپرست، برگرد ماه را در آسمان ببین، من زندگی نیستم، من عکس هستم. من دیوار هستم که نور افتاده، عاشق من شدی، برگرد ببین مرکز نور کجاست، منبع نور کجاست، آن را بپرست.
پَر نگه دار و چنین شهوت مَران
تا پَرِ مِیلَت بَرَد سویِ جِنان
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۷)
جِنان: جمع جنّة بهمعنیِ بهشتها، باغهای بهشت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی بهشتِ فضای گشودهشده. خلق فکر میکنند دارند زندگی میکنند. یعنی شهوترانی میکنند، با منذهنی زندگی میکنند و با بتها شهوترانی میکنند. گفتم بتها هر چیزی است که ذهن نشان میدهد و غیر است، غیر از خداوند است، بت است. هر کسی که با یک چیز ذهنی شهوترانی میکند، آن را میگذارد مرکزش، پر خود را میکَند.
میگوید بدهکار شدم این نکته را بیشتر توضیح بدهم، حالا شما مهلت بدهید. همینطور در این برنامه هم همینطور من فکر میکنم که بیشتر باید در این مورد صحبت کنیم. و «مُعْسِرم»، برای همین میگوید صحبت را کوتاه کردم. بله مُعْسِر یعنی نیازمند، تنگدست. یعنی دستم تنگ است باید بروم یک چیز دیگر را توضیح بدهم، مولانا میگوید.
پس جنان بهمعنی بهشت است. عشرت: کامرانی، خوشگذرانی. مُعْسِر: نیازمند، تنگدست و فقیر. تن زدن: خاموش بودن، ساکت شدن، امتناع کردن. یعنی الآن که دیگر توضیح بیشتری نمیدهم برای اینکه وقت تنگ است میخواهم چیز دیگر را توضیح بدهم و آن چیز دیگر الآن همین سوی نماز رفتن دقوقی است.
«وَإِنْ كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَىٰ مَيْسَرَةٍ... .»
«و اگر وامدار، تنگدست بود، مهلتی باید تا توانگر گردد... .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۸۰)
شما هم اگر وامدار زندگی هستید، دستتان تنگ است، بدانید که زندگی به شما مهلت خواهد داد که توانگر بشوید با فضاگشایی. و:
🔟5️⃣7️⃣ ۴۶ 🔟5️⃣7️⃣
در ستایش مولانا ممدوح شخص مولانا نیست، بلکه زندگی است، خداوند است که خودش را توانسته یا مولانا اجازه داده زندگی بهترین بیانش را بهوسیلهٔ او انجام داده. در غزل هم داشتیم، میگفت که «راه بیان بِرُفتمی»، پس اگر شما اجازه بدهید راه بیان را خود زندگی، خود خداوند جارو میکند با موافقت شما. موافقت شما هم خیلی ساده است، بیمقاومتی و بیقضاوتی، همین. همین دوتا چیز، سبب میشود که راه بیان جارو بشود. یعنی این بتها که میآیند به مرکز شما، اینها بریزند و خداوند بتواند خودش را در شما زنده کند و بیان کند. و اگر بکند شما مورد تحسین نیستید، شخص شما.
و میگوید دینها هم غیر از یک دین نیست، پس وحدت ادیان وجود دارد. ادیان همه یک دین هستند و آن زنده شدن به خداوند هستند. اگر بروند به ذهن دیگر از دین بودن خارج میشوند و ممکن است که انسانها را منحرف کنند. حالا ببینیم که چه میگوید.
دان که هر مدحی به نورِ حق رود
بر صُوَر، وَ اشخاص عاریت بود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۵)
صُوَر: صورتها
عاریت: قرضی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مدحها جز مُسْتَحِق را کِی کنند؟
لیک بر پنداشت گمره میشوند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۶)
مُسْتَحِق: شایسته و سزاوار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس بنابراین تو بدان که هر مدحی به خداوند میرود، به نور خداوند میرود، که این اَلَست، این جنسِ خداوند خودش را تجربه کرده در یک چیز آفل یکدفعه یک همچو چیزی بهوجود آمده، همچو محصول شگفتانگیزی. «دان که هر مدحی به نورِ حق رود».
و در صورتها و اشخاص قرضی است. یعنی اگر در انسانی شما یک صفت خوب میبینید، یک هنری دارد و تعجبانگیز است، بدانید که این همین استعداد خداوند است، بیان خداوند است، در این شخص قرضی است. یعنی شما شخص را نباید مدح کنید، بلکه با دیدن این شخص باز هم باید زندگی را مدح کنید، پس بنابراین تا زندگی از شما هم جاری بشود.
بعد مدحها را فقط به مستحق میکنند، کسی که قابلیت دارد به او میکنند، درست است؟ که این شخص هم همین خود زندگی است. اما با «پنداشت»، با دید منذهنی گمره میشوند آدمها. چهجوری گمراه میشوند؟ خودش الآن مثال میزند. و آدمها را مورد ستایش قرار میدهند. آدمها مورد ستایش نیستند.
توجه کنید که اولِ این قسمت هم توضیح داد که مسئولیت ما این است که مرکزمان را از کوری دربیاوریم، و این کار با فقر امکانپذیر است. موضوع غزل هم «فقر» بود. و همینطور که مرکزمان را با چشم نگه میداریم، بینا نگه میداریم با فضاگشایی، و مواظب هم هستیم که کسی کور است پیشنماز ما نشود. یعنی کسی که مرکزش آلوده است، روی ما اثر نگذارد.
پس دو کار: من کور نیستم، مسئولیتم این است که فضا را باز کنم و الآن میدانم که زندگی از من خودش را تجربه میکند، من بهعنوان شخص مهم نیستم، او دارد خودش را تجربه میکند از طریق من، و هرچه بیشتر من فراهم میکنم امکاناتش را با، داشتیم در غزل، با صاف کردن مرکزم، فقط با انداختن اضافات. نه اینکه اضافه کردن، نه اینکه قابلیت پیدا کردن، چون ما از اول گفت که کامل بودهایم، ما آن کاملی را ناقص کردهایم با اضافه کردن بتها به خودمان. پس مثال میزند:
همچو نوری تافته بر حایِطی
حایِط، آن انوار را چون رابطی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۷)
حایِط: دیوار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لاجَرَم چون سایه سویِ اصل رانْد
ضالّ مَه گُم کرد و زِاسْتایش بمانْد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۸)
ضالّ: گمراه، بیراه، آواره
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مانند نوری که تابیده بر دیوار، شما نور به دیوار تابیده و نور را میبینید. پس دیوار فقط رابط است، دیوار معادل همین شخص است. نوری تابیده یک کسی یک آهنگِ موسیقی عالی درست میکند، یکدفعه یک صُنعی میکند، یک کار خارقالعادهای میکند یا در ورزش یک رکوردی میزند، خلاصه یک بیان خاصی که تا حالا نبوده، یک قانون فیزیک را پیدا میکند، هرچه، این رابط است.
زندگی است که در او کار میکند. شما باید زندگی را بپرستید نه آن دیوار را. پس «نور» نور زندگی است، دیوار معادل یک انسان است مثلاً که یک کاری را انجام میدهد. حایِط یعنی دیوار، رابطی است بین زندگی و ما که ما نور را میبینیم. و سایه میتواند انعکاس باز هم باشد، بهمعنی انعکاس. لاجرم وقتی انعکاس، انعکاس نور بهسوی اصل میرود، یعنی دیگر نمیتابد به دیوار یا مثلاً نورْ سایه را جمع میکند و بهسوی اصل میرود، دیوار تاریک میشود، دیگر ما نور را نمیبینیم. «ضالّ» یعنی گمره. «ماه گم کرد» یعنی دیگر ماه را نمیبیند و «زِاسْتایش بمانْد». پس شما باز هم همین است، شخص را ستایش نمیکنید بهخاطر اینکه یک هنری را ارائه کرده و میگویید که زندگی است که خودش را در این شخص تجربه میکند و من بهسوی زندگی برمیگردم.
🔟5️⃣7️⃣ ۴۴ 🔟5️⃣7️⃣
این «جُهدُالمُقِل» جالب است و البته یک حدیث است و یعنی شما باید بهاندازهای که میتوانید سعی کنید. برای همین میگوید خداوند یک چیزِ ناچیزی را، «کسرهای، دارد مُعاف» یعنی یک چیز شکستهای را از ما میپذیرد و مثال میزند که از دیدۀ کور دو قطره اشک هم کافی است. از دیدۀ کور یعنی کسی که مرکزش آلوده است، دو قطره هم که لطیف میشود برای خداوند کافی است و آن را در نظر میگیرد. و میگوید مرغ و ماهی یعنی همهچیز، همهچیز میداند در دنیا این ابهام را که بهصورت ذهن ما بیان کردیم که این ستایش از انسان کامل بسیار مُجمَل بود خلاصه بود. اما این «جُهْدِالمُقِل» را توجه کنید.
«أَفْضَلُ اَلصَّدَقَةِ جُهْدُ اَلْمُقِلِّ وابدأْ بمن تَعُولُ.»
«برترین احسان، بهترین کوشش درویش است. احسان را از کسی آغاز کن که هزینهٔ معاشش بهعهدهٔ تو است.»
🌴(حدیث)
این همان «جُهْدالمُقِل» است. پس برترین احسان شما، بهترین کوشش شما است. اما احسان را باید از کی شروع کنیم؟ کسی که هزینهٔ معاشش بهعهدهٔ تو است. اولین کسی که شروع میکنی خودتی، خودتی. بهاندازهٔ کافی، به اندازهای که میتوانی در ستایش خداوند کوشش کن با فضاگشایی که خداوند از چشم کور دو قطره را میپذیرد. و اولین کسی که روا است شما احسانت را بکنی، شخص خودت است که بتوانی فضا را باز کنی و با ستایش خداوند بگویی که من آمادهام که تو به بینهایت و ابدیت خودت آن کِشت اول زنده بشوی، فعلاً همین از دستم برمیآید. میگوید او میپذیرد، زندگی میپذیرد، نمیگوید این چیست. و این بیت:
هست آن پیدا به پیشِ چشمِ دل
جَهد کن، سویِ دل آ، جُهْدُالْمُقِل
📚(مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۰۳)
جُهْدُالْمُقِل: نهایت سعی و تلاش و یا بخشش فردِ تهیدست و بیمایه. اشاره به حدیثی از پیامبر (ص)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یعنی خداوند به چشمِ دل ما ظاهر میشود، خداوند پیدا است به پیشِ چشمِ دل ما، پس تو جهد کن کوشش کن تا آنجا که میتوانی بهسوی دل بیایی، همان دلی که از اول داریم صحبت میکنیم، دل اصلی. جُهْدُالمُقِل یعنی به اندازهای که میتوانی، نهایت و سعی و تلاش را یا بخشش فردِ تهیدست و بیمایه. اشاره به حدیثی از پیامبر.
تا بر او آهِ حسودان کم وزد
تا خیالش را به دندان کم گزد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۱۸)
خود خیالش را کجا یابد حسود؟
در وِثاق موش، طوطی کی غُنود؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۱۹)
وِثاق: اتاق
غُنود: آرَمیدن و آسودن، استراحت کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آن خَیالِ او بُوَد از اِحتیال
مویِ اَبروی وِی است آن، نی هِلال
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۰)
اِحتیال: حیلهگری
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وِثاق: اتاق. غُنودن: خفتن، خوابیدن. اِحتیال یعنی حیلهگری. پس میگوید که من حُسامالدّین را بهاندازهٔ کافی تعریف نکردم تا حسودان فکر او را کم بگزند، یعنی او را تجسم نکنند با فرستادن انرژی بد به او صدمه بزنند. بعد میگوید نه، حسودان اصلاً نمیتوانند انسان کامل را ضرری بزنند، برای اینکه فکر یا تجسم انسان کامل در لانهٔ موش نمیگنجد.
پس بنابراین میگوید ما مُجمَل این مسئله را گفتیم «تا بر او آهِ حسودان»، آهِ حسودان یعنی انرژی بدی که از مرکز حسودان و منهای ذهنی ساطع میشود که میگوید خیال او را به دندان میگزند، یعنی او را تجسم میکنند و به او آسیب میزنند. اما میگوید حسود خیال او را پیدا نمیکند. در لانهٔ موش طوطی هیچ موقع نمیرود، نمیخوابد. یعنی خیال خداوند یعنی انسان کامل یا انسان کامل در لانهٔ موش حسودان نمیرود و خیال آن حسود یا منذهنی از حیلهگری است و او کسی است که موی ابرویش را خیس میکند و این را هِلال میبیند و آن هِلال نیست. توجه میکنید؟ هِلال یعنی آن دیدن اولین آثار زندگی که تبدیل به بَدر خواهد شد. پس بنابراین میگوید انسان منذهنی هلال را نمیبیند بلکه موی ابرویش را میبیند.
مدحِ تو گویم بُرون از پنج و هفت
برنویس اکنون: دَقوقی پیش رفت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۱)
میگوید من مدحِ تو را اگر بگویم، بیرون این پنج و هفت است، یعنی این دنیای بهاصطلاح ذهن است بهطور کلی، به زبان ذهن است. با فضاگشایی بیرون از پنج حس و یا هفت اختر مثلاً حالا میگوید بنویس که شما یا دَقوقی دارد پیش میرود که فضا را باز کند وصل بشود به خداوند. خب این مطالب را شما باید خودتان بخوانید، میبینید مطالب مهمی هستند. و بعداً هم انشاءالله بهصورت انشا دوستانمان خواهند نوشت و معانی را برای ما توضیح خواهند داد.
پس از چند دقیقه برنامهٔ گنج حضور را ادامه خواهم داد. بقیهٔ دقوقی را وقتی برگشتم قسمت چهارم برای شما خواهم خواند.
🔟5️⃣7️⃣ ۴۲ 🔟5️⃣7️⃣
قصّهها آغاز کردیم، از شتاب
ماند بیمَخْلَص درونِ این کتاب
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۹)
بیمَخْلَص: بدون محلِّ گریز، بدونِ اتمام
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ای ضیاءُالحق حُسامالدّینِ راد
که فلک و ارکان چو تو شاهی نزاد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۱۰)
تو به نادر آمدی در جان و دل
ای دل و جان از قدومِ تو خَجِل
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۱۱)
بیمَخْلَص: بدون محلِّ گریز، بدونِ اتمام. مولانا میگوید در این کتاب قصههایی را آغاز کردهایم ولی چون عجله کردیم برای اتمامش، بدون اتمام ماند. میگوید اگر شما فکر میکنید چیزی متوجه نشدید، بهطور خلاصه گفتم، عجله کردیم و نتوانستیم تمام کنیم. بعد رو میکند به «ضیاءُالحق»، در اینجا ضیاءُالحق انسان کامل است، همان دریا است. میگوید که «ای ضیاءُالحق حُسامالدّینِ راد» که درواقع یار مولانا است و مولانا بهنظر میآید به حُسامالدّین نگاه میکند و بینهایت باز میشود و او را هم بینهایت زندگی میبیند، آن را هم دریا میبیند. میگوید که ای حُسامالدّین که نمونهٔ انسان کامل هستی، البته یک عدهای میگویند خب حُسامالدّین که در آن حد نبوده، ولی مولانا بهتر میدیده، لزومی ندارد که حتماً یک نفر محصولی بدهد، میتوانسته واقعاً حُسامالدّین باشد یا انسان کامل باشد.
ما داریم راجعبه بینهایت و ابدیت خداوند صحبت میکنیم که در انسان زنده میشود، دارد راجعبه آن موجود صحبت میکند. و امروز یک مطلبی گفته مولانا، من خواهش میکنم توجه کنید. هر بشری، هر بشری عرض کردم هر بشری ظاهرش مهم نیست، باطن همهٔ ما خود زندگی است. مولانا میگوید که اگر خداوند در یکی زنده میشود به بینهایتش، و آن آدم خردورزی میکند و این انرژی را پخش میکند، آن دارد خداوند را تحسین میکند، خداوند را بیان میکند. در غزل هم بود. و بنابراین تحسین که شما میکنید، یک جنبهای از اظهار خداوند را دارد نشان میدهد.
مثلاً شما مثال بزنیم، شما میگویید یک نفر سیصد کیلو را به بالای سرش بلند میکند، اینقدر زورمند است! لزومی ندارد بگوییم کی، اسمش چیست. این نشان تجربهٔ زورمندی خداوند در یک انسان است. یک نفر اینقدر [اشاره با حرکت دادن دست به سمت بالا] میپرد و این بهنظر خیلی میآید، این نشان میدهد که جنبهٔ پَرِش را زندگی در یک نفر تجربه میکند. بنابراین اینکه این کی بوده؟ رنگش چیست؟ اسمش چیست؟ کجایی است؟ اصلاً مهم نیست. بلکه تجربهٔ زندگی است در انسان، آن را ما در نظر میگیریم. بنابراین فرد مهم نیست.
در اینجا میگوید فرد اصلاً مهم نیست، چون آن فرد چیز آفل است. شما فقط تجربهٔ زندگی را، جنبههای مختلفش را میبینید. یک نفر یک آهنگی ساخته، یک موسیقی بینظیر ساخته، مهم نیست اسمش چه بوده، مشخص شده که خداوند میتواند یک آهنگ همچون چیزی از طریق یک انسان خلق کند. ما الآن متوجه میشویم که زندگی میتواند یک مثنوی درست کند بهوسیلهٔ مولانا. آیا جسم ایشان و اینکه کجایی بوده، چه بوده، مهم است؟ نه، بلکه تجربهٔ زندگی مهم بوده.
پس بنابراین در قالب «ضیاءُالْحق، حُسامالدّین» یک جوانمرد، میگوید که این «فَلَک و ارکان» یعنی این بهاصطلاح این گردش روزگار، این هفت آسمان و این چهار رکن، قدیمها فکر میکردند ما چهار رکن داریم. آب، آتش، خاک و باد، ارکان و گردش این هفت اختر هم مثل تو را بهوجود نیاورده. یعنی گردش روزگار مثل تو را بهوجود نیاورده. تو بهندرت در جان و دل میآیی. یعنی انسانی که به بینهایت و ابدیت خداوند میشود، بهندرت در یک انسان تجربه میشود و جان و دل هم از قدومِ او خَجِل میشود. یعنی از عهدهٔ بینهایت و ابدیت خداوند برنمیآید جان و دل ما که حق مطلب را ادا کند.
بههرحال میگوید زندگی میخواهد در ما زنده بشود، مطابق استحقاق ما عمل میکند و در یکی میتواند واقعاً اینقدر خوب ظاهر بشود که انسان کامل بشود، هیچ همانیدگی نماند، تماماً فقر بشود، از فقر شروع کردیم. ولی جان و دلِ انسانها اینقدر توانایی ندارد که این را درک کند. اجازه بدهید اینجا را هم بخوانیم.
🔟5️⃣7️⃣ ۴۰ 🔟5️⃣7️⃣
و میگوید اگر از دریا حتی آب را بیرون کِشی و عوضش را نگذاری، پس از یک مدتی دریا تبدیل به دشت میشود، هامون میشود، صحرا میشود. یعنی اگر از لولههای مختلف آب میرود و از طرف دیگر شما در مقابل خداوند مقاومت میکنی، وقتی اتفاق میافتد شما واکنش نشان میدهی رضا نداری فضا باز نمیشود، وقتی فضا باید باز بشود آب بیاید، اگر فضا را میبندی منقبض میشوی، آب هم نمیآید. آب نمیآید، لولههای اتلاف هم زیاد است. خب چه میماند؟ هیچچیز. برای همین آدمهای بیستساله پژمرده میشوند، پانزدهساله پژمرده میشوند، آدمهای سیساله در اوج جوانی پژمرده میشوند، هزارتا درد دارند، سرطان میگیرند. آخر یک انسان سیساله میشود سرطان بگیرد؟! برای چه بگیرد؟ شما بفرمایید. بهخاطر همین؛ آبی نیست، نیروی زندگی نیست، همه تلف میشود.
ما الآن داریم این توهم را و با توهم زندگی کردن را میفهمیم که چهجور ابلیس ما را فریب داده و بهصورت امتداد او و به ابلیس عبادت میکنیم، فکر میکنیم به خدا عبادت میکنیم. از نظر ما انسانها فرق دارند، از نظر ما انسانهایی که از دین ما نیستند، در خیلی دینها اینطوری است، همه نجساند، کافرند! همچون چیزی نیست. میگوید نجسی بهخاطر مرکز است؛ انسانی که مرکزش فقر است نجس نیست ولو اینکه ظاهرش متفاوت باشد.
بیگه است، ار نی بگویم حال را
مَدْخَلِ اَعواض را و اَبدال را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۵)
مَدْخَل: محل ورود
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کآن عِوضها و آن بدلها بحر را
از کجا آید ز بعدِ خرجها؟
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۶)
عِوضها و بدلها: تعویض و مبادلهها
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مَدْخَل یعنی محل ورود. عِوضها و بدلها یعنی تعویضها و مبادلهها. میگوید دیر شده. البته مولانا حرفش را زده، ولی میداند که «مُردم اندر حسرتِ فهم دُرست». ما چون با منذهنی میفهمیم، درست نفهمیدیم. بنابراین میگوید دیر شده وگرنه بیشتر توضیح میدادم که این عوضها وقتی تلف میشود، عوضها از کجا میآید و جایگزینیها از کجا میآید؟ که آن عوضها و آن بدلها برای بحر، و هر کدام از ما دریا هستیم منتها دریای واقعی کسی است که واقعاً لولهها را بسته فضا را باز کرده، همهٔ سبو هم شکسته و شده زندگی، به بحر پیوسته، بعد از خرج از کجا میآید؟ و الآن یک تمثیل جالبی میزند، میگوید:
صد هزاران جانور زو میخَورند
ابرها هم از بُرونش میبرند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۷)
باز دریا آن عِوضها میکشد
از کجا؟ دانند اصحابِ رَشَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۸)
اصحابِ رَشَد: اهلِ فن، آنان که توسط زندگی هدایت میشوند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید کسانی که مرکزشان را فقر کردند، فضا را باز کردند، اینها دریا هستند. یعنی در این بیتها هم گفت دیگر.
بیگه است، ار نی بگویم حال را
مَدْخَلِ اَعواض را و اَبدال را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۵)
مَدْخَل: محل ورود
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«کآن عوضها و آن بدلها بحر را»، اینجا «بحر» یعنی انسانی است که به او تبدیل شده. انسانی که به خداوند تبدیل شده، بعد از آنکه این انرژیها میرود، انرژیها هم بهجای خوب میرود، از کجا جایش را پُر میکند؟ الآن دارد یک کمی توضیح میدهد.
میگوید که «صد هزاران جانور زو میخورَند»، یعنی از آدمی مثل مولانا که به زندگی زنده شده، جانوران همین منهای ذهنی هستند، منهای ذهنی از او شیره میکشند. امروز فهمیدیم گفت که کسی که به خداوند زنده شده، انرژی میفرستد و ارتعاش میکند، ارتعاشش حالا میگوید جانوران، منهای ذهنی را تبدیل به شاه میکند. انسانها خداوند را در خود میشناسند. پس صد هزاران جانور یعنی منهای ذهنی از او میخورند و زنده میشوند.
ابرها عاشقان دیگر هستند. شما اگر مولانا گوش میکنید عاشق میشوید به زندگی زنده میشوید، شما هم ابر هستید. ابرها هم میبرند یک جای دیگر میبارند. درست است؟ ولی «باز دریا آن عِوضها میکشد» یعنی انسانی که به خداوند زنده شده، آن عوضها را از خداوند میگیرد. میگوید از کجا؟ از کجا میکِشند؟ فقط اصحاب هدایت میدانند، آنهایی را که خداوند هدایت میکند، آنها میدانند از کجا میکِشند، منهای ذهنی نمیدانند؛ واضح است که از خود خداوند میگیرند.
اصحابِ رَشَد: اهل فن، آنهایی که عاشقاند، آنهایی که دریا هستند، آدمهایی مثل مولانا یا شما. شما هم ابرهایی هستید که از او انرژی میگیرید میبَرید یک جای دیگر میبارید، دهتا شاگرد دارید به آنها میدهید. الآن هم ما ابر مولانا را داریم برای شما آوردیم، ابر مولانا دارد میبارد دیگر.
🔟5️⃣7️⃣ ۳۹ 🔟5️⃣7️⃣
🔵 فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۵۷ (روز جمعه)
Читать полностью…
🔵 فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۵۷ (روز چهارشنبه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
🔵 فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۵۷ (روز چهارشنبه)
Читать полностью…
🔵 فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۵۷
Читать полностью…
💠💠💠پایان بخش چهارم💠💠💠
Читать полностью…
دیو یعنی شیطان، آن دَم از راه دشمنیِ «بَیْن بَیْن». از راه عدوات، بَیْن بَیْن یعنی هم به سود هم به ضرر. و جالب است این بَیْن بَیْن «بانگ زد کای سگپرستان» یعنی ای کسانی که من را میپرستید، «عِلّتَیْن». یعنی به دو بیماری توجه کنید. «مرگ و جَسْک» یعنی این آه و نالهٔ شما که در ذهن میکنید، جوابش مرگ و درد است. جَسْک هم یعنی درد.
«ای اهلِ انکار و نفاق»، انکار یعنی خداوند را انکار میکنید و بهجای اینکه به دینداری حقیقی دست بزنید، نفاق میکنید. یعنی دینداری مصنوعی در ذهن دارید، غیر را میپرستید. کی میگوید؟ شیطان. عاقبت بالاخره این کشتی ذهن خواهد شکست. پس شیطان دارد، حالا شیطان که درواقع کارگر خداوند است، از راه سختی ما را میبرد به ذهن، به سختی وامیدارد تا ما از سختی و ناکامی متوجهٔ خداوند بشویم. این کار شیطان است. اول که منحرف میکند ما را، میبرد به بحث و جدل و بعداً وقتی گرفتار میشویم، میگوید اینقدر سختی بکش از روی سختی بفهمی. پس بنابراین حالا که به اینجا کشیده، پس هم دشمنی میکند، ولی میخواهد از راه دشمنی و ایجاد سختی ما به خداوند رو بیاوریم.
بنابراین میگوید دیو، آن دَم از راه دشمنی، بَیْن بَیْن یعنی هم دوستی هم دشمنی، بانگ زد ای سگپرستان، به تمام اهل این کشتی ذهن که نشستهاند و میترسند داد و بیداد راه انداختهاند، عِلّتَیْن. به دو علت، به دو بیماری توجه کنید که شما خداوند را انکار میکنید و متوجه نیستید، بعد در ذهن به پرستش خداوند میپردازید. این دو بیماری را ببینید. درست است؟
«مرگ و جَسْک، ای اهلِ انکار و نفاق». پس انکار و نفاق دوتا بیماری است که شیطان با سختی دادن به ما، از راه سختی کشیدن میخواهد ما متوجه بشویم. عاقبت این اتفاق خواهد افتاد، یعنی این کشتی تن خواهد شکست، این منذهنی خواهد شکست. درست است؟
«أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ ... .»
«آیا آن کس را که هوسش را چون خدای خود گرفت دیدهای؟ … .»
🌴(قرآن کریم، سورۀ جاثیه (۴۵)، آیه ٢٣)
«آیا آن کس را که هوسش را چون خدای خود گرفت دیدهای؟» بله همهٔ ما. البته که دیدهایم باز هم متوجه نمیشویم. یعنی هوسهای ذهنی را بهجای خدا گرفته دیدهای؟ بله که دیدهایم. شما وضعیت جهان امروز همین است که در یک کشتی همه نشستهاند، همه از ترس مینالند و به همهٔ اینها شیطان میگوید ای سگپرستان، ای که من را پرستیدهاید، ای شیطانپرستان، عِلّتَیْن، عِلّتَیْن.
چشمتان تر باشد از بعدِ خلاص
که شوید از بهرِ شهوت دیوِ خاص
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۳)
یادتان ناید که روزی در خطر
دستتان بگرفت یزدان از قَدَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۴)
قَدَر: معانی بسیار دارد از آن جمله بهمعنیِ تنگ کردن است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این همی آمد ندا از دیو، لیک
این سخن را نشنود جز گوشِ نیک
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۵)
میگوید اگر خلاص بشوید از این کشتی، یعنی هنوز منذهنی را داشته باشید ولی یک کسی شما را از این ترس نجات بدهد، دوباره برای شهوت، برای شهوت غیرپرستی نه خداپرستی گریه خواهید کرد. یعنی دنبالش خواهید بود. یادتان نخواهد آمد که روزی در خطر بودید و یزدان از تنگنا شما را نجات داد. بنابراین این آواز از دیو همی آمد، اما فقط گوشهای نیک، گوشهایی که باز هست این پیغام را میشنود.
🔟5️⃣7️⃣ ۵۵ 🔟5️⃣7️⃣
«و آن جماعت در پیِ او در قیام» بنابراین جماعتی که در پی او بودند، در قیام آمدند و این است میگوید «زیبا قوم و، بگزیده امام». پس شما فضا را باز کردید امام شدید الآن، ببینید هِی مرتب میگوید برو سوی نماز، برو مواظب مرکزت باش. شما هم میتوانید بگویید که من الآن خودم را امام جماعت کردم، هر کسی که در اطراف من هست از ارتعاش من به زندگی دارند برخوردار میشوند، بههیچوجه مرکزم را کور نمیکنم. درست است؟
ناگهان چشمش سویِ دریا فتاد
چون شنید از سویِ دریا داد داد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۸)
در میانِ موج دید او کشتیای
در قضا و در بلا و زشتیای
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۹)
هم شب و، هم ابر و، هم موجِ عظیم
این سه تاریکی و، از غرقابِ بیم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۸۰)
بله این هم که آیهٔ قرآن آورده اینجا. میگوید:
«أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحَابٌ ۚ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ… .»
«يا همانند تاريكیهايى است در دريايى ژرف، كه موجش فرو پوشد و بر فراز آن موجى ديگر و بر فرازش ابرى است تيره، تاريكیهايى بر فراز يكديگر… .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ نور (٢۴)، آیهٔ ۴٠)
اینها توصیف شخص خودش و تمام انسانهای منذهنی در کشتی ذهن است. حالا این دقوقی که اینهمه میخواستیم در نماز بیاید، در نماز آمد، اما یکدفعه چشمش به دریا افتاد، چون از طرف دریا شروع به داد و بیداد را شنید. یکدفعه دید در میان موج یک کشتی است. این کشتی میتواند همه خلق عالم باشد که در کشتی ذهن نشستهاند و در دریای زندگی میترسند غرق بشوند، همهشان میترسند. یا میتواند یک فرد و همانیدگیهایش باشد، هی جیغ و داد میکنند که وقتی، شما وقتی فضا را باز میکنید، اینها میخواهند غرق بشوند. «در میانِ موج دید او کشتیای» حالا فرض میکنیم که هر دو را، ولی فرض میکنیم تمام مردم جهان در کشتی باشند، یک نفر که به فضاگشایی عادت کرده و الآن فضا را گشوده، سروصدای ترس آنها را میشنود که از غرق شدن میترسند.
در میانِ موج دید او کشتیای
در قضا و در بلا و زشتیای
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۹)
دید اینها در قضای الهی دچار شدهاند، چون منذهنی دارند و در بلا هستند و این بلا بسیار زشت است. هم شب است یعنی تاریک است، هم ابر است، پس بنابراین خورشید را نمیتوانیم ببینیم، هم موجهای عظیم میآید از طرف زندگی که اینها را غرق کند. چرا؟ برای اینکه در ذهن هستند. چرا؟ برای اینکه آن بانگ اَلَست را که میگفت من شما را میفرستم به بینهایت و ابدیت من زنده بشوید، آن را زیر پا گذاشتند.
«هم شب و، هم ابر و، هم موجِ عظیم»، «این سه تاریکی» هر سه خطرناک است «و، از غرقابِ بیم» که از ترس اینها غرق بشوند. ببینید ترکیب غرقابِ بیم، یعنی از ترسشان بیفتند غرق بشوند. درست است؟
تندبادی همچو عزراییل خاست
موجها آشوفت اندر چپّ و راست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۸۱)
اهلِ کشتی از مَهابت کاسته
نعرهٔ واویْلها برخاسته
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۸۲)
مَهابت: بیم و ترس
واویْل: از ادات ناله و حسرت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دستها در نوحه بر سر میزدند
کافر و مُلْحِد همه مُخْلِص شدند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۸۳)
مُلْحِد: کافر، بیدین
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تندبادی مانند عزراییل خاست. پس این شخص دقوقی دارد دعا میکند و انرژی پخش میکند، یکدفعه شنید که چندین میلیارد آدم در کشتی ذهن، در دریای خداوند، در دریای هشیاری، دارند از ترس ناله میکنند. و ما میتوانیم بگوییم وضعیت جهان واقعاً همین است الآن. «تندبادی»، تندبادها معلوم نیست چه هستند، مانند عزراییل برمیخیزد، مثل جنگها و آشوبها و امراض و غیره و ذالک. و موجها از چپ و راست میزد و اهل کشتی از ترس خودشان را گم کرده بودند، بیهوش شده بودند و «نعرهٔ واویْلها» ای خدا، چه خواهد شد و این نگرانیها برخاسته. «دستها در نوحه بر سر میزدند» و همه چه کافر چه بیدین همه مخلص شدند، همه الآن دیگر باخدا شدند از ترسشان.
«أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَمًا آمِنًا وَيُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ ۚ أَفَبِالْبَاطِلِ يُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّـهِ يَكْفُرُونَ.»
«آيا ندانستهاند كه حرم را جاى امن مردم قرار داديم، حال آنکه مردم در اطرافشان به اسارت ربوده مىشوند؟ آيا به باطل ايمان مىآورند و نعمت خدا را كفران مىكنند؟»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ عنکبوت (٢٩)، آیهٔ ۶٧)
🔟5️⃣7️⃣ ۵۳ 🔟5️⃣7️⃣
یا بعد از خروارها لایه که شما میخواهید خودتان را زیر آن مدفون کنید، دیگر این امکان از بین میرود و این امکان نباید از بین برود، شما باید از آن استفاده کنید. یا اگر ما اینقدر در ذهن زندگی کنیم که غیرپرست باشیم، بتپرست باشیم، هر چیزی که ذهن میگوید بپرستیم. درست است؟ «مرغِ بیهنگام» یعنی خروس بیمحل که باید سرش را ببُرند. «مرغِ بیهنگامی ای بدبخت، رو» یعنی شما چرا الآن آواز میخوانی؟ درست مثل اینکه خروس که صبح باید آواز بخواند، عصر بخواند. عصر که دیگر صبح نیست، درنتیجه سرش را میبُرند. تمثیل است، از آن استفاده میکند.
شما، میگوید که در عصرِ خداوند، چرا الآن فضا را باز نمیکنی در این لحظه آواز بخوانی؟ هر کسی که فضا را باز نکند در این لحظه آواز بخواند، برود در زمان مجازی آواز بخواند، این خروس بیمحل است. شما از خودتان بپرسید که من مرغ بیمحل هستم؟ بیهنگام هستم؟ خروس بیمحل هستم؟ الآن در کجا آواز میکنم، در ذهن یا در این لحظهٔ ابدی؟
امکان آواز خواندن در این لحظهٔ ابدی تا زمانی که توی این تن هستم وجود دارد. من این امکان را نباید از دست بدهم. «مرغِ بیهنگامی ای بدبخت، رو»، «ترکِ ما گو» یعنی پیغمبران و آنهایی که باید به ما کمک میکردند، به ما میگویند که ما را در جرم خودت شریک نکن، با هشیاری ما گناهانت را مَشو، تو الآن مقابل پروردگار هستی. ما کمکی نمیتوانیم بکنیم. دارد چه میگوید؟
دارد میگوید که اگر شما فضا باز شد کسی دیگر به شما کمک نمیکند، آنجا باید خودت هستی و خداوند. این هشیاری دارد یکی میشود. پس بنابراین در این صورت باید متوجه بشوی که اشتباه کردهای، حداقل در این فضای خلأ، یک آموزشی برای ما باشد که من چهجوری زندگی میکنم؟ بهصورت ناظر به ذهنمان نگاه کنیم. مولانا میگوید ابزار شگفتانگیزِ زنده شدن به بینهایت و ابدیت خداوند در همین جهان است. من این امکانات خداوند را که به من داده چهجوری مصرف میکنم؟
این لحظه مرغ بیهنگام هستم؟ مرغِ باهنگام و بهموقع این است که مرکزش را خلأ کند، مرکزش را فقر کند و در این لحظه آواز بخواند و من رفتم یک جای دیگر آواز میخوانم. من در ذهن هستم. من اصلاً وقتی عدم را میبینم گریزان میشوم، من از خلأ بیزار هستم، من چهجور آدمی هستم؟ من از خداوند بیزارم. من چهجوری میخواهم به او زنده بشوم؟ چهجوری به این منظور میخواهم برسم؟ خلاصه انبیا میگویند که برو دنبال کارت، ما الآن کاری نمیتوانیم بکنیم. تو الآن میخواهی با هشیاری ما خودت را بشویی، امکان ندارد این. شما باید زودتر این کار را میکردید.
نتیجه، نتیجه این است که الآن ما فرصت داریم مولانا را بخوانیم، ابیاتش را تکرار کنیم و با بزرگان عرض کردم همنشین بشویم. گفت که این فقر فقط از طریق همنشینی بهوجود میآید. خلاصهاش این است که شما متعهد بشوید به مولانا، بیتهایش را تکرار کنید، با او همصحبت بشوید، به منذهنی امان ندهید فکرهای منفی را به شما القا کند، فکرهای مخرب را القا کند، شما را به بینشهای خودش عاشق کند که هر که ناله کند، شکایت کند، رضا نداشته باشد، این آدم موفق میشود.
خداوند یک جسم نیست که شما طلبکار بشوید و بخواهید از او چیزی بخواهید. و با دید ذهن نگاه نکنید. پس بنابراین میگوید هر کسی بهوسیلهٔ ذهنش ببیند مرغ بیهنگام است و موفق نمیشود. و پیغمبران و بزرگان اجازه نمیدهند که شما، الآن دیگر اجازه نمیدهند در این حالت از هشیاریشان استفاده کنی و خودت را بشویی، دیر شده. خلاصه
رو بگرداند به سویِ دستِ چپ
در تبار و خویش، گویندش که خَپ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۹)
خَپ: خفه شو، فعل امر از خَپیدن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هین جوابِ خویش گو با کردگار
ما کهایم؟ ای خواجه دست از ما بدار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۰)
نی ازین سو، نی از آن سو چاره شد
جانِ آن بیچارهدل، صد پاره شد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۱)
خب از این پیغمبران که کمک نتوانست بگیرد، رو میکند به دوستانش، پدر و مادرش، همسرش، بچههایش میگویند شما کمک کنید. آنها هم میگویند خفه شو. خَپ یعنی خفه شو. جواب خودت را به خداوند بده، «هین جوابِ خویش گو با کردگار»، ما کی هستیم ای آقا، ای سَرور «دست از ما بدار». پس بنابراین نه از این سو یعنی نه از سوی دوستانش و خویشانش، با کسانی که در فضای اَنساب با آنها مربوط بودند، فکر میکرد اینها کمک میکنند. نه آنها توانستند کمک کنند، نه الآن دیگر آن پیغمبران. بنابراین جان آن بیچاره صد پاره میشود، شاید، صد پاره میشود یعنی فرو میریزد یا اگر مقاومت کند باز هم زیر غم و غصهٔ زیادی قرار میگیرد.
🔟5️⃣7️⃣ ۵۱ 🔟5️⃣7️⃣
یادتان است غزل خواندیم که خداوند غرضمند است و بهخاطر غرضی ما را فرستاده. «دید غرض که فقر بُد بانگِ الست را «بلی»»، منظور از «بلی» درواقع زنده شدن به بینهایت و ابدیت او بود و ما گفتیم بله. الآن، الآن از قبر بلند شدیم، از همانیدگیها با فضاگشایی، اولین بار با خداوند حرف میزنیم که این چیزها را از من میپرسد. خرج کردی، از فرش، از زمین، از این دنیا چه خریدی؟ باید بینهایت و ابدیت من را میخریدی، خریدی؟
«دست و پا دادَمْت چون بیل و کُلند»، دست و پا به تو دادم مانند بیل و کلنگ. آنها را من به تو دادم، خودبهخود که بهوجود نیامدند، من به تو داده بودم برای یک کاری. فکر و عمل تو در چه بهکار رفته؟
همچنین، همینطور «پیغامهای دردگین»، برای اینکه ما کاری نکردیم، «صد هزاران آید از حضرت چنین»، یعنی از بارگاه ایزدی چنین پیغامهایی میآید به ما. درصورتیکه بلند بشویم، راست بایستیم، راست بایستیم یعنی از جنس او بشویم بایستیم.
در مقابل او در روز رستخیز که این لحظه است، قیامت یعنی بلند شویم، بایستیم این چیزها را میشنویم.
«وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَٰئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا.»
«از پى آنچه ندانى كه چيست مرو، زيرا گوش و چشم و دل، همه را، بدآن بازخواست كنند.»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ اسراء (۱۷)، آیهٔ ۳۶)
«از پی آنچه ندانی که چیست مرو». «از پی آنچه ندانی که چیست» همین چیزهای ذهنی هستند. «زیرا گوش و چشم و دل، همه را، بدآن بازخواست کنند.» چیزی که نمیفهمیم، گفت «مُردم اندر حسرتِ فهم دُرست» همین چیزهای ذهنی هستند، همین سببسازی ذهنی است، همین فضای ذهن است. پس ما نمیدانیم چیست، برای اینکه با هوشِ زندگی نمیبینیم. خب میگوید:
در قیام، این گفتها دارد رجوع
وز خجالت شد دوتا او در رکوع
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۵۵)
قوّتِ اِستادن از خجلت نماند
در رکوع از شرم، تسبیحی بخواند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۵۶)
باز فرمان میرسد: بردار سر
از رکوع و پاسخِ حق بَرشُمَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۵۷)
درست است؟ میگوید ما ایستادیم، حالا میآید به آداب نماز. میگوید نمازگزار درست مثل روز قیامت ایستاده اگر حضور داشته باشد در قیام، این گفتنها، این گفتوگوها رد و بدل میشود بین خداوند و ما، که البته ما از خجالت دوتا میشویم و خم میشویم میرویم به رکوع، نمیتوانیم بایستیم دیگر با این سؤال و جوابها، چون چیزی نداریم بدهیم که. همهاش منذهنی و درد و شکایت و ناله و، آن موقع «قوّتِ اِستادن» دیگر از خجالت نمیماند و بنابراین در رکوع از شرم، ما یک تسبیحی میخوانیم. تسبیح یعنی ستایش خداوند، بزرگداشت خداوند در رکوع. ولی میگوید که فرمان میرسد از خداوند که سرت را بلند کن و جواب من را بده.
باز فرمان میرسد: بردار سر
از رکوع و پاسخِ حق بَرشُمَر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۵۷)
از رکوع بیا بالا و بگو ببینم چهکار کردی؟ جواب آن سؤالات من را بده، نمیخواهد من را تسبیح کنی.
سر برآرَد از رکوع آن شرمسار
باز اندر رو فتد آن خامکار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۵۸)
خامکار: کار ناآزموده، بیتجربه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باز فرمان آیدش: بردار سر
از سجود و وا دِه از کرده خبر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۵۹)
سر برآرَد او دگر ره شرمسار
اندر افتد باز در رو همچو مار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۰)
پس بنابراین دوباره سر میآورد از رکوع، دیگر حرفی ندارد بزند، برای اینکه یک منذهنی را ارائه میکند با هزار جور همانیدگی و درد، «سر برآرَد از رکوع آن شرمسار» دوباره میافتد پایین در سجده، آن «خامکار»، خامکار کسی که خام است، با منذهنی عمل میکند. دوباره فرمان میآید سرت را از سجده بیاور بالا و جواب من را بده. دوباره «سر برآرَد او دگر ره شرمسار»، دوباره بلند میشود و شرمسار، دوباره نمیتواند بنشیند و اینها، دوباره سجده میرود مانند مار. خامکار: کار ناآزموده، بیتجربه، منذهنی.
🔟5️⃣7️⃣ ۴۹ 🔟5️⃣7️⃣
«اقتدا کردنِ قوم، از پسِ دَقوقی»
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴۰)
پس دقوقی شروع میکند به ببینیم نماز چهجوری میشود.
پیشدر شد آن دَقوقی در نماز
قوم همچون اطلس آمد، او طِراز
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴۰)
طِراز: زینتِ پارچه، حاشیهٔ جامه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اقتدا کردند آن شاهان قطار
در پیِ آن مقتدایِ نامدار
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴۱)
چونکه با تکبیرها مقرون شدند
همچو قربان از جهان بیرون شدند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴۲)
شما میدانید، یک عدهای پشت دَقوقی بودند در قصه. و الآن هم در مورد شما هم اگر شما پیشنماز بشوید، این مسئولیت را قبول کنید که من باید مرکزم بینا باشد یا فقر باشد، در این صورت یک عدهای پشتسر شما هستند، اطراف شما هستند که وقتی شما وصل میشوید، اگر واقعاً وصل بشوید، آنها هم وصل بشوند به زندگی. یا کاربردهای عملی این قصه همین است.
پس شما داوطلب میشوید که مرکز را با فضاگشایی فقر کنید و یک عدهای هم از این تابش انرژی شما میخواهند استفاده بکنند و به شما اقتدا کردند. بنابراین این عده در یک زمینهٔ هشیاری هستند، ولی چون شما هشیاریتان بالاتر است، شما زینت آن زمینه هستید. برای همین میگوید مانند حریر است و شما زینت آن هستید. پس آدمهای دیگر حریر هستند، شما چون الآن شدیداً فضاگشا هستید، شما زینت این هستید.
میبینید که باز هم دارد میگوید که همهٔ انسانها یک هشیاری هستند، یک زمینهٔ فقر هستند. درواقع دارد میگوید زمینهٔ همه خداوند است. در اینجا یک نفر خیلی حضور دارد و آن پیشنماز است. «پیشدر شد آن دَقوقی در نماز»، «قوم همچون اطلس آمد»، مانند حریر آمد، «او طِراز» و طِراز یعنی در اینجا زینتِ آن زمینه. همه اقتدا کردند به او که انرژی او آنها را بیدار خواهد کرد. «در پیِ آن مقتدایِ نامدار»، آن مقتدای نامدار میتوانید شما باشید. حالا ببینید، میگوید:
چونکه با تکبیرها مقرون شدند
همچو قربان از جهان بیرون شدند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴۲)
وقتی اَللّهُ اَکبر گفتند، همه از جهان فرم بیرون شدند، از جهان ذهن. پس فضا باز شد، همه در مقابل خداوند ایستادند. همه از جنس عدم شدند، فقر شدند.
حالا دارد نماز را، همین نماز معمولی را توضیح میدهد مولانا و میگوید این نماز ما، یعنی مسلمانان شبیه روز قیامت است و همان آداب نماز، الآن اگر شما فضا را باز کنید در مقابل خداوند بایستید، شبیه او است و همچو چیزهایی صورت میگیرد.
یعنی در قالب نماز یک چیزهایی را دارد توضیح میدهد که بفهمیم، ما میتوانیم بدانیم که چه اتفاقاتی میافتد که ما برمیگردیم به ذهن دوباره، چرا ما متحول نمیشویم، چرا به خداوند زنده نمیشویم. یعنی آن غرضمندی زندگی که گفته بروید من خودم را در شما کاشتم و در ذهنتان کشتهای ثانویه کردید، بالاخره آنها پژمرده خواهند شد، من خواهم رویید. ولی چرا نمیشود؟ در همین قالب دارد توضیح میدهد:
معنیِ تکبیر این است ای امام
کای خدا پیشِ تو ما قربان شدیم
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴۳)
وقتِ ذبح، اَللّـهُ اکبر میکُنی
همچنین در ذبحِ نَفْسِ کُشتنی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴۴)
تن چو اسماعیل و جان همچون خلیل
کرد جان، تکبیر بر جسمِ نَبیل
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴۵)
نَبیل: بزرگ، نجیب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نَبیل یعنی بزرگ، نجیب. میگوید معنی تکبیر یعنی «اَللّـهُ اَکبر» این است که ای امام که جلو ایستادی، حالا ای خدا، ما پیش تو قربان شدیم. یعنی منذهنی را قربان کردیم، منذهنی دیگر حرف نمیزند، نه مقاومت میکند، نه قضاوت میکند، نه سببسازی میکند، خاموش است.
بعد میگوید موقع ذبح تو اَللّهُ اَکبر میکنی. پس موقع کُشتنِ نفسِ کُشتنی هم، همان را میگویی. خلاصه میگوید اَللّهُ اَکبر وقتی شما میگویید خداوند بزرگتر است، منذهنی از کار میافتد. اگر نمیافتد شما بهاصطلاح مثل روز قیامت عمل نمیکنید.
مولانا میخواهد بگوید این لحظه قیامتِ تو است و آداب آن در نماز هست و دارد توضیح میدهد. میگوید تن مانند اسماعیل است، جان مانند خلیل است. یعنی جان اصلی ما مثل خلیل است و تن ما، منذهنی ما هم مثل اسماعیل است. «کرد جان، تکبیر بر جسمِ نَبیل»، پس جان ما، این جسم منذهنی را قربان میکند. حالا بزرگ را میتوانید واقعاً بگویید که این منذهنی بهنظر خیلی بزرگ بهنظر میآید یا نبیل به معنی نجیب هم است. چون بهمحض اینکه ما قربان میکنیم و این منیّت را از جسم میکشیم بیرون، این ذهن فرمانپذیر میشود. ذهن بدون «من» یک ذهن خلاقی است. حالا از این بگذریم.
🔟5️⃣7️⃣ ۴۷ 🔟5️⃣7️⃣
خلاصه شخص، شخصیت در اینجا مهم نیست چه کسی، برای اینکه آدمها عرض کردم یک جسم آفل هستند که زندگی، خداوند امتدادش را در انسان تجربه میکند؛ ولی در این، این جسم یک جوری ساخته شده که میتواند به بینهایت خودش و ابدیت خودش در او زنده بشود و یک قسمتی از وجود خودش را زندگی از همین طریق بهاصطلاح در عالمِ فرم به تابش وابدارد که بتواند همۀ موجودات خفته را بیدار کند، مخصوصاً انسانها را بیدار کند و موجودات دیگر را به شناسایی برساند یا هر دلیل دیگری دارد. پس حایِط: دیوار. ضالّ یعنی گمراه.
یا ز چاهی عکس ماهی وانمود
سَر به چَه دَر کرد و آن را میستود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۹)
در حقیقت مادحِ ماه است او
گرچه جهلِ او به عکسش کرد رو
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۰)
مادحِ: مدحکننده، ستاینده، ستایشگر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مدحِ او، مَه راست، نی آن عکس را
کفر شد آن، چون غلط شد ماجرا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۱)
بله مادح یعنی مدحکننده. میگوید که ماه در آسمان است عکسش توی چاه افتاده، یک نفر سرش را کرده به چاه نگاه میکند و میگوید بهبهبه عجب ماهی! درواقع ماه آسمان را دارد تعریف میکند، ستایش میکند. درحقیقت آن ماه را دارد نه عکسش را در چاه. و درواقع این ما هستیم که عکس خداوند، ماه آسمان در چاه همانیدگیها افتاده و ما با آن بینش آن را میپرستیم. باید بدانیم که این منذهنی درواقع انعکاس است که ما میپرستیم. حالا که این را فهمیدیم باید ببینیم ماه کجاست. ماه در آسمان است، ماه جدا از این است.
پس این عکسِ ماه ممکن است برگرداند به ما بگوید که شما به آسمان نگاه کن، شما پس زندگی را پیدا کن. زندگی را با فضاگشایی پیدا میکنیم. بله؟ یعنی این منذهنی دلیل میشود بر اینکه یک ماهی دیگر وجود دارد، یک خداوندی وجود دارد، من دنبال آن بگردم. این هم با فضاگشایی خودش را به شما نشان میدهد.
«مدحِ او، مَه راست» یعنی او مَه را ستایش میکند نه آن عکس را. عکس یعنی انعکاس را. حالا میگوید اگر شما عکس را بپرستید ماجرا غلط میشود، میشوید کافر، میشوید کفر. این کفر است و ما عکس را میپرستیم. شما نگاه کنید یک انسان خارقالعادهای یک کاری انجام میدهد ما آن انسان را میپرستیم. ما انسانپرست هستیم درواقع، خداپرست نیستیم. پس هر کسی یک کار خارقالعادهای انجام میدهد، آن دلیل میشود که شما برگردید فضا را در درون باز کنید، خداوند را در درونتان پیدا کنید.
کز شقاوت گشت گُمره آن دلیر
مَه به بالا بود و او پنداشت زیر
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۲)
شقاوت: سختی، بدبختی، سختدلی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
زین بُتان، خلقان پریشان میشوند
شهوتِ رانده پشیمان میشوند
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۳)
از بدبختی آن دلیر، دلیر یعنی گستاخ در اینجا، که عکس را میپرستد و خودش را ول میکند. مه در بالا بود او فکر کرد در زیر است. مه خارج از ذهن است، خارج از درواقع تصورات ما است، در ذهن نمیگنجد و ما فکر کردیم در ذهنمان است. مردم مکانپرست هستند، زمانپرست هستند، آدمپرست هستند، قبرپرست هستند، همهچیزپرست هستند غیر از خداوند.
«مَه به بالا بود و او پنداشت زیر». حالا «زین بُتان»، یعنی هر چیزی که با ذهن تجسم میکنید بت است، خلقان پریشان میشوند، برای اینکه با آنها همانیده میشوند. شما اگر چیزهایی را که ذهنتان نشان میدهد بپرستید بهجای خداوند، حالا هر بتی میتوانست شما را به یاد خداوند بیندازد که نمیاندازد، همین بت را میپرستید.
«زین بُتان، خلقان پریشان میشوند» و از این شهوتِ رانده پشیمان میشوند بالاخره، میفهمند که این خدا نبوده و درد ایجاد میشود، به جهل میافتند، وقت تلف میشود، درد ایجاد میشود. شقاوت یعنی بدبختی، سختی.
زآنکه شهوت با خیالی رانده است
وز حقیقت دورتر وامانده است
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۴)
با خیالی میلِ تو چون پَر بُوَد
تا بدآن پَر بر حقیقت بَر شود
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۵)
چون بِراندی شهوتی، پَرَّت بریخت
لَنگ گشتیّ و آن خیال از تو گریخت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳۶)
برای اینکه شهوترانی با یک تصویر ذهنی رانده و از حقیقت که ماه در آسمان بود یا خود زندگی با فضاگشایی بود دورتر مانده. شما چه؟ شما واقعاً شهوترانی با خیالات میکنید، خیالپرست هستید؟ فکرپرست هستید؟ چه میپرستید؟ آیا واقعاً اینکه گفت دینها یک دین هستند، آن هم دین یکتایی است، شما فضا را باز میکنید به او زنده بشوید؟ هر بتی که خودش را به ما ارائه میکند، ما میخواهیم بپرستیم، این باید ما را به یاد زندگی بیندازد، به یاد خدا بیندازد که این آمده که من را بیدار کند بروم آن اصل را بپرستم.
🔟5️⃣7️⃣ ۴۵ 🔟5️⃣7️⃣
پس رسیدیم به اینجا که مولانا فرمودند که من یارم حُسامالدّین را بهصورت انسان کامل میبینم. این به این علت است که من میتوانم بینهایت فضاگشایی کنم. و اگر من بینهایت فضاگشایی کنم دارم حداکثر سعیم را میکنم که این خدمت را به انسانهای دیگر هم بکنم، و به این ترتیب دریا را در آن شخص میبینم، خداوند را در آن شخص میبینم. و اینکه آن شخص واقعاً چقدر تحت تأثیر این تابش هشیاری قرار میگیرد، زنده میشود، این همان «جُهْدُالْـمُقِل» بود که بستگی دارد چقدر مقاومت میکند، ولی مولانا سعیش را میکند.
بههرحال میگوید که تحسین من بهخاطر این نیست که یک شخصی یک کار خارقالعادهای کرده، بلکه تحسین من به دوباره به خداوند میرود درواقع، برای اینکه او است که در این جسم فانی توانسته یک تجربهٔ عالی را بکند.
و بارها گفتیم که زندگی ما را درست کرده و فرستاده اینجا و میخواهد بهترین ارتعاشش را به سلامتی، به شادی، به آرامش در ما تجربه بکند، و ما مقاومت میکنیم. یاد میگیریم که مقاومت نکنیم، قضاوت نکنیم، سببسازی نکنیم. و این سعی کردن به اندازهٔ توانمان با نیت خوب را، که ما هم میخواهیم زندگی را تحسین کنیم، انجام بدهیم. برای همین میگوید که
مدحِ تو گویم بُرون از پنج و هفت
برنویس اکنون: دَقوقی پیش رفت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۱)
و همانطور که عرض کردم، مرتب تشویق میکند که برو به سوی نماز و منظورش وصل شدن به زندگی است. ولی در طرح داستانش مرتب پس از اینکه پیشنهاد میکند برو وصل شو به خداوند، یک مطالبی را بیان میکند که این مطالب مهم هستند. میگوید برو این کار را بکن، بعدش یک سری اشکالاتی بر رفتار انسان میگیرد که بهصورت منذهنی انجام میشود.
اینجا هم پس از اینکه میگوید مدحِ تو گویم برون از پنج حس و تأثیرات هفت اختر، و یعنی ذهن دخالت نکند، سببسازی دخالت نکند و جان من با فضاگشایی تحسین تو را بگوید.
میگوید دَقوقی پیش رفت، ولی باز هم در این قسمت هنوز دَقوقی نرفته بهسوی نماز، یک چیزهای دیگری را بیان میکند.
«پیش رفتنِ دَقوقی به امامتِ آن قوم»
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۲)
درست است که تیترش است، ولی باز هم مطالب دیگری را که واقعاً لازم است ما یاد بگیریم تا بتوانیم وصل بشویم به زندگی، آنها را دارد میگوید. حالا ببینیم چه میگوید.
در تحیّات و سَلام الصّاٰلحین
مَدحِ جملهٔ انبیا آمد عَجین
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۲)
تحیّات: جمع تحیّت بهمعنی «حیات و بقا بر تو باد.»
عَجین: معجون، سرشته، آمیخته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مدحها شد جملگی آمیخته
کوزهها در یک لگن در ریخته
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۳)
زآنکه خود ممدوح، جز یک بیش نیست
کیشها زین روی، جز یک کیش نیست
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۴)
تحیّات: جمع تحیّت بهمعنی «حیات و بقا بر تو باد.» که البته بهمعنی «سلام» میگیرند. عَجین یعنی معجون، سرشته، آمیخته. پس منظور از تحیّات «حیات و بقا بر تو باد.» باز هم برمیگردد میگوید به خداوند.
بههرحال در این قسمت میخواهد بگوید که شما هر کسی را تحسین میکنید باید بدانید که مواظب باشید آن کس را، آن شخص را تحسین نکنید. اگر یک کار خارقالعادهای انجام میدهد تحسین شما باید برگردد به زندگی، تا این تحسین به شما کمک بکند. ولی اگر یک انسان را تحسین کنید بهخاطر شخصش، دچار کفر میشوید. و در این قسمت میگوید که غیر از خداوند هر چیزی که میبینید با ذهنتان، بت است. پس میبینید که این صحبتها لازم است قبل از رسیدن به نماز، که عرض کردم معادل وصل شدن به زندگی است.
«در تحیّات و سَلام الصّالحین»، میگوید در نماز که سلام میفرستند به نیکوکاران، مدح همهٔ پیغمبران با هم سرشته شده. یعنی وقتی صالحین میگویید، نیکوکاران یا پیغمبران، همه را میگویید، یکییکی را نام نمیبرید. همهٔ مدحها و ستایشها در یک کاسه ریخته میشود، برای همین میگوید «کوزهها در یک لگن در ریخته»، یعنی همه را میریزیم به یک لگن. و این به این دلیل است که ممدوح خود زندگی است. «زآنکه خود ممدوح، جز یک بیش نیست» یعنی ممدوح خداوند است. ممدوح زندگی است، که در یک چیز ازبینرفتنی خودش را به این صورت بیان کرده. درست است؟
🔟5️⃣7️⃣ ۴۳ 🔟5️⃣7️⃣
قصدِ من ز آنها تو بودی ز اقتضا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۱۲)
مامَضیٰ: پیشین
قومِ مامَضیٰ: گذشتگان
ز اقتضا: از نظر مناسبت و قابلیت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خانهٔ خود را شناسد خود دعا
تو به نام هرکه خواهی، کُن ثنا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۱۳)
ثنا: ستایش، در اینجا منظور دعا میباشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بهرِ کتمانِ مَدیح از نامَحَل
حق نهادَهست این حکایات و مثل
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۱۴)
کتمان: پنهان کردن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مامَضیٰ یعنی پیشین. ز اقتضا: از نظر مناسبت و قابلیت. ثنا: ستایش. کِتمان: پنهان داشتن. مولانا میگوید من آدمها را در گذشته خیلی تحسین کردم. تحسین من از آنها درواقع قصد من از تحسین آنها تو بودی. میگوید من انسان را و توانایی زنده شدن خداوند در انسان را خیلی تحسین کردم در آدمها. ولی تحسین من بههرحال نتیجهاش تو بودی، من همهاش دنبال تو میگشتم. توجه میکنید که ما هر چقدر که فضا باز میکنیم، یک کسی را ستایش میکنیم. اگر خداوند را ستایش میکنیم، باید بینهایت فضا باز کنیم. بهاندازهای که فضا باز میکنیم، خداوند را ستایش میکنیم. درست است؟
میگوید که دعا، وقتی دعا میکنی ثنا میکنی تحسین میکنی، لانهاش را میشناسد. یعنی تمام دعاها بعداً میگوید که به خداوند میرود. و اگر ما شخص را دعا کنیم و شخص را مورد توجه قرار بدهیم، این کفر است. پس بنابراین هر کسی هر کار خارقالعادهای میکند شما تحسین میکنید، دارید زندگی را و خداوند را تحسین میکنید که در یک چیز آفل میتواند این شگفتی را بیافریند و شما آن شگفتی و آن آفریننده را تحسین میکنید نه آن فرد را. بعداً مثالهایی میزند در این مورد.
برای پنهان کردن آن کسی که مَدح میشود از ناروایی و آسیب، فلان «حق نهادَهست این حکایات و مثل». بنابراین خداوند این حکایات و مثل را آورده که آن مدحشونده، پنهان بشود. و انسانها مثلاً نتوانند به آن آسیب برسانند.
گر چنان مدح از تو هم آمد خَجِل
لیک بپْذیرد خدا جُهْدُالْـمُقِل
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۱۵)
خَجِل: شرمنده
جُهْدُالْـمُقِل: نهایت سعی و تلاش و یا بخشش فردِ تهیدست و بیمایه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حق پذیرد کسرهای، دارد مُعاف
کز دو دیدهٔ کور دو قطره کَفاف
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۱۶)
کَسْره: شکسته از هر چیزی، کنایه از ناچیز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مرغ و ماهی داند آن ابهام را
که ستودم مُجمَل این خوشنام را
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۱۷)
مُجمَل: بهطور اجمالی، مختصر، کوتاه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خَجِل یعنی شرمنده. جُهْدُالمُقِل: نهایت سعی و تلاش، یا بخشش فردِ تهیدست و بیمایه. کَسْره: شکستهای از هر چیزی، کنایه از چیز ناچیز. مُجمَل: بهطور اجمالی، مختصر. توجه کنید این ابیات را شما باید خودتان بخوانید، درست بفهمید. میگوید:
گر چنان مدح از تو هم آمد خَجِل
لیک بپْذیرد خدا جُهْدُالْـمُقِل
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۱۵)
خَجِل: شرمنده
جُهْدُالْـمُقِل: نهایت سعی و تلاش و یا بخشش فردِ تهیدست و بیمایه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
جُهدُالْمُقِل یعنی هرچه در توان داری انجام بده، هرچه در توان داری انجام بده. هر چقدر میتوانی انجام بده درحالیکه داری سعیَت را میکنی، بهقول انگلیسیها (تا جایی که ممکن است :as much as possible) به اندازهای که برای تو ممکن است. میگوید بههرحال چون این مدحها به خداوند میرود، مدح ما هم بهصورت فضاگشایی بیان میشود، هر چقدر میتوانی انجام بده. «گر چنان مدح از تو هم آمد خَجِل»، اگر این مدح ما از تو انسان کامل، انسان کامل، راجعبه انسان کامل صحبت میکند. اما خداوند همین تحسین ما را بهاندازهای که توانستیم میپذیرد.
🔟5️⃣7️⃣ ۴۱ 🔟5️⃣7️⃣
لولهها بربند و پُر دارش ز خُم
گفت: غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۱۴)
غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ: دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس بنابراین «غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ» یعنی دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید. منظور از این همانیدگی و چیزهای ذهنی فروبندید. «لولهها بربند» یعنی این لولههایی که انرژیهای شما از آن بیرون میروند. هر همانیدگی که میآید مرکز شما، شما با چشمتان میبینید با چشم عدمتان میبینید، این یک سوراخی است که انرژی شما را تلف میکند. پس این لولهها را میگوید «بربند» و پُرش کن از خُم ایزدی، بگذار پُر بشود که فهم درست پیدا کنی. «گفت» یعنی خداوند فرمود، همان آیه است. «غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ». دیدگانتان را از هوی و هوس ببندید. متوجه شدیم.
از دهانت نُطق، فهمت را بَرَد
گوش چون ریگ است، فهمت را خورَد
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۲)
نُطق: سخن گفتن، در اینجا منظور سخنِ یاوه و بیهوده است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همچنین سوراخهایِ دیگرت
میکشاند آبِ فهم مُضْمَرت
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۳)
مُضْمَر: پوشیدهشده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گر ز دریا آب را بیرون کنی
بی عوض، آن بحر را هامون کنی
📚(مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۴)
هامون: بیابان، دشت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نُطق: سخن گفتن، در اینجا منظور سخن یاوه و بیهوده است، ژاژ است، حرف زدن با منذهنی است. مُضْمَر یعنی پوشیدهشده، پنهان. هامون: بیابان، دشت. هان! «از دهانت نُطق» یعنی وقتی بهصورت منذهنی حرف میزنی. «فهمت را بَرَد» یعنی آن آب را، آن هوشی را که باید میداشتی، میفهمیدی، آن را میبرد. هر کسی بهوسیلهٔ منذهنی به حرف زدن مشغول است، دارد چهکار میکند؟ دارد انرژیاش را بهصورت ژاژ تلف میکند. ژاژ یعنی حرفهای بیهودهٔ منذهنی. «از دهانت نُطق، فهمت را بَرَد»، پس «امرِ اَنْصِتوا» هم برای همین آمده خاموش باشید. تا میتوانید بهوسیلهٔ منذهنی حرف نزنید. دیدید منذهنیتان حرف میزند، خاموش باشید.
«اَنْصِتوا را گوش کن، خاموش باش»، تا زبانِ حق نگشتی، گوش باش. یا «چون زبانِ حق نگشتی، گوش باش».
اَنْصِتوا را گوش کن، خاموش باش
چون زبانِ حق نگشتی، گوش باش
📚(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣۴۵۶)
اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
فرمان خاموشباش را بپذیر و گوش کن.
چون تو گوشی، او زبان، نی جنس تو
گوشها را حق بفرمود: اَنْصِتُوا
📚(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲)
اَنْصِتُوا: خاموش باشید، ذهن را خاموش کنید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ما همیشه گوش هستیم، خداوند زبان؛ ما باید ساکت باشیم، او حرف بزند. و گوشها را خداوند فرموده خاموش باشید. خلاصهاش این است که اگر با منذهنی حرف میزنی و ژاژ بیرون میدهی، فهم درستِ تو را که مولانا گفت «مُردم اندر حسرتِ فهم دُرست» میخورد. باید این انرژی در شما انباشته بشود که فهم درست داشته باشید. همان فقر، همان فقر.
گوش هم وقتی به حرفهای منذهنی، به ژاژ گوش میکند، فهم را میخورد. «چون ریگ است» مثل ریگزار است، آب را به ریگزار میریزید، فرو میرود. پس شما نباید به همهچیز گوش بدهید. «گوش چون ریگ است، فهمت را خورَد»، «همچنین سوراخهایِ دیگرت» سوراخهای دیگر، شما تمام شکافهایی که باز کردید، تمام دردهایی که دارید، همه از این تغذیه میشوند. برای چه دردها را نگه داشتید؟! شما اگر نگاه کنید حتی با نزدیکترین کسانتان شما مراودهتان یک جوری است که چندین رنجش دارید، همهٔ آنها دارند میخورند، سوراخهای دیگر هستند. تمام پروندههای باز شما که بسته نشدهاند، سوراخهای دیگر هستند.
«میکشاند آبِ فهمِ مُضْمَرت» یعنی آب فهم پوشیدهات که باید در شما میبود درک میکردی جریان چیست، همه را میکِشند میبرند. هزارتا لوله هست از آن طرفِ زندگی میآید، از اینجا میرود تلف میشود بیرون، یکیاش همین گوش است. شما بگویید من به چه گوش میدهم؟ من به چه گوش میدهم؟ این مثل ریگزار است. مولانا میگوید آب فهم من را که خداوند میدهد من او را بشناسم خردورزی کنم، همهٔ اینها را میبلعد. هر همانیدگی و هر دردی یک سوراخ است که «آب فهمِ»، هوش فهمِ پنهانِ شما را میخورد و شما متوجه نیستید.
🔟5️⃣7️⃣ ۳۸ 🔟5️⃣7️⃣