1665
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ 2219 من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو
برای انتخاب برنامه روی لینکهای آبی زیر کلیک کنید.
❇️برنامه شماره ۱۰۴۶
❇️ برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۵
❇️ برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۴
❇️ برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۳
❇️ برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۲
❇️ برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۱
🔻🔻🔻🔻🔻
🌺 برنامههای شماره ۱۰۳۱ الی ۱۰۴۰
🌺برنامههای شماره ۱۰۲۱ الی ۱۰۳۰
🌺 برنامههای شماره ۱۰۱۱ الی ۱۰۲۰
🌺 برنامههای شماره ۱۰۰۱ الی ۱۰۱۰
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🌺 برنامههای شماره ۹۰۱ الی ۱۰۰۰
🌺 برنامههای شماره ۸۰۱ الی ۹۰۰
🌺 برنامههای شماره ۷۰۲ الی ۸۰۰
🌺 برنامههای شماره ۶۰۰ الی ۷۰۱
🌺 برنامههای شماره ۵۰۰ الی ۶۰۰
🌺 برنامههای شماره ۱۰۰ الی ۵۰۰
🔹🔹🔹
فایل PDF متن کامل برنامه ۱۰۴۶ با لینک ابیات و آیات به فایل اصلی تصویری و صوتی در سایت گنج حضور
WWW.PARVIZSHAHBAZI.COM
فایل تصویری بخش سوم برنامه ۱۰۴۶ با زیرنویس چسبیده
Читать полностью…
فایل تصویری بخش اول برنامه ۱۰۴۶ با زیرنویس چسبیده
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۳-۱۰۴۶ (روز جمعه)
Читать полностью…
فایل pdf متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۲-۱۰۴۶ (روز سهشنبه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۲-۱۰۴۶ (روز سهشنبه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۴۶ (روز جمعه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۴۶ (روز چهارشنبه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۴۶ (روز چهارشنبه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۶
Читать полностью…
💠💠💠پایان بخش چهارم💠💠💠
Читать полностью…
تو مَبین قَلّابیِ این اختران
عشقِ خود بر قَلبزن بین ای مُهان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۶)
قَلّابى: تقلّب، زدن سكههاى بدلى
قلبْزَن: متقلّب، كسى كه سكّههاى تقلّبى مىزند.
مُهان: خوار كرده شده، خوار، ذليل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بنابراین تو نیا، قبلاً گفت چه؟ این همانیدگیها، البته راجعبه اختر صحبت میکند یعنی ستارگان میچرخند و از نجوم میگوید، ولی واقعاً این گردش و تغییر همانیدگیها است که بهعنوان اختر ما را کنترل میکند. میگوید اختر به تو میگوید که اگر من بیشازحد شکوفا بشوم، تو همهاش بخندی، تو اصلاً کلاً مغبون خواهی شد، عقلت را از دست خواهی داد. یعنی اگر ما با یک چیزی همانیده بشویم و او بخندد، بخندد، بخندد، آخرسر ممکن است واقعاً در آن راه بمیریم! توجه میکنید؟
این آدمهایی که پولدارند خیلی و عقل زندگی ندارند، خب پول زیاد دارند، همان پول زیاد برای اینکه حال خوب پیدا کنند، بیشتر اوقات میروند دنبال مواد و میافتند توی مواد، میروند، میروند، میروند تا میمیرند، تا کلی مغبون میشوند، از بین میروند. هرچیزی آنطوری است. اختر، هر اختری بیشازحد شکوفا بشود، با شما شوخی کند، میروی در آن راه میمیری. تو دیگر زندگیات کوچک شد، از بین رفت، تو اسیر من شدی.
اختر یک همانیدگی است که شما را مفتون کرده، در مرکز شما است. بیش از حد بخندد، شما در راه آن اختر ممکن است از بین بروید. «اخترت گوید که: گر افزون کنم» لاغ را، شوخی را، شکوفایی را، خوش آمدنِ تو را، خیلی خوشت آمده، نیا دنبال من. چه کسانی تا حالا شنیدهاید که دراثر این قدرت و شکوفایی آن از بین رفتند؟ تاریخ را ببینید.
اخترت گوید که: گر افزون کنم
لاغ را، پس کُلّیات مغبون کنم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۵)
لاغ: شوخی، هزل
مغبون: زیاندیده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نگذار من شکوفا از این بیشتر بشوم، اصلاً نخواه. بهتر است که این اختر را از مرکزمان در بیاوریم بگوییم شکوفایی تو را نخواستم، خنده و جُوک تو را هم نخواستم. جُوک میبینید که چیست. معنیاش این است که این همانیدگیها میخندند. وقتی اینها میخندند، ما خوشمان میآید. پنج ششتا همانیدگی، از بین اینها یکی خیلی میخندد مثل یک قدرت مثلاً شهوت یک چیزی. بله؟
اخترت گوید که: گر افزون کنم
لاغ را، پس کُلّیات مغبون کنم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۵)
لاغ: شوخی، هزل
مغبون: زیاندیده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
حالا به شما میگوید بیت آخر، «تو مَبین قَلّابیِ این اختران» میگوید «عشقِ خود بر قَلبزن بین ای مُهان». تو حواست را از روی این همانیدگیها که اختر تو هستند بردار. اینها حقهبازند؛ بعضی موقعها خوب میشوند، بعضی موقعها بد میشوند. تو ببین به آن موجودی که سکۀ تقلبی میزند، همان منذهنی، حواست را از تکتک اینها بردار؛ به کل این که یک منذهنی، یک خیاط که قلب میزند یعنی سکه تقلبی را میزند و به تو بهعنوان سکۀ اصیل میفروشد، بهعنوان زندگی میفروشد.
این قَلبزن، این منذهنی، این خیاط تقلبی که میگوید این جامه جامۀ خوبی است، حواست را بده به این، نرو حالا تکتک اینها. بگو اصلاً کل این را من نمیخواهم. این قلبزن، سکۀ تقلبیزن، سکههای تقلبی میزند میگوید این زندگی است، این زندگی است! درحالیکه اینها همه اختران یا همانیدگیهای آفلاند، زندگی ندارند. عشق شما به چیست؟ به این قَلبزن نیست؟! به این خیاط نیست؟! حتماً هست. مُهان یعنی خوار و ذلیل.
تو مَبین قَلّابیِ این اختران
عشقِ خود بر قَلبزن بین ای مُهان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۶)
قَلّابى: تقلّب، زدن سكههاى بدلى
قلبْزَن: متقلّب، كسى كه سكّههاى تقلّبى مىزند.
مُهان: خوار كرده شده، خوار، ذليل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یک موجودی هست بهنام منذهنی که اگر شما الآن فضا را باز کنی بهصورت ناظر بلند شوی، میبینید که اینجا یک موجودی هست بهنام منذهنی که چیزهای تقلبی را بهصورت اصل به شما میفروشد میگوید زندگی این است! آیا زندگی مثلاً من اگر دیده میشوم شما دست میزنید من خوشحال میشوم، این زندگی است؟! یا سکۀ تقلبی است؟ اگر ببینم مردم از قدرت من تعریف میکنند من خوشم میآید، مثل این تُرک که تعریف میکردند تشویق شد که من میروم درست میکنم حتی زندگیاش را شرط بست، این خوب است؟!
🔟4️⃣6️⃣ ۵۱ 🔟4️⃣6️⃣
بله، ما بهاصطلاح به شوخی، به لطیفهٔ سعد یا شکوفا شدن همانیدگیها، اتفاقات خوب میافتد برای همانیدگیها، بهاصطلاح مثل گل باز میشود ما عادت کردیم، میگوییم اینها باید همیشه خوب باشد. همیشه خوب نمیشود، نه. آن چیزی که باید خوب بشود، درست بشود، زنده شدن شما به خداوند است و باز شدن فضا بهطوریکه اصلاً از همهٔ آن چیزهایی که ذهن نشان میدهد که بالا گفت ناکسان و خسان، شما آسوده شده باشید. این کار در دوازدهسالگی میتواند صورت بگیرد و اگر در دوازدهسالگی صورت بگیرد، دیگر این چیزها پیش نمیآید، این چیزهایی که در این داستان خواندیم و در غزل خواندیم.
«گفتنِ درزی، تُرک را: هَی خاموش، که اگر مَضاحِکِ دگر گویم قَبات تنگ آید.»
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۷)
بله، ببینم.
گفت درزی: ای طَواشی برگذر
وای بر تو گر کنم لاغی دگر
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۷)
دَرزی: خیّاط
طَواشی: خواجه، مخنّث
لاغ: شوخی، هزل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پس قبایت تنگ آید باز پس
این کند با خویشتن خود هیچکس؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۸)
خندهٔ چه؟ رمزی ار دانستیی
تو به جایِ خنده، خون بگرِستیی
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۹)
طواشی یعنی خواجه، در اینجا یک کمی معنای بد دارد. میگوید ای آقا، رد شو برو، بلند شو برو. اگر یک جوک دیگر بگویم، این قبایی که میگفتی پهلوانی است و بالایش تنگ است پایینش گشاد، همه تنگ خواهد شد. این «قبایت تنگ آید»، بله «باز پس». «این کند با خویشتن خود هیچکس؟» این کار را کسی با خودش میکند؟ شما بیا از همانیدگیهایمان تعریف کن ببین چهجوری شکوفا میشود، همهاش تأیید کن، توجه کن و تعریف کن و بیش از اندازه من را تحویل بگیر.
«خندهٔ چه؟» چرا میخندی؟ اگر یک رمزی از این موضوع خبر داشتی، اگر میدانستی که زندگیات دارد از بین میرود، اگر میدانستی که چه چیزی از دست میدهی، فرصتی که در این جهان بودی و برایش آمده بودی که آن بینهایت و ابدیت خداوند بود، که آن را از دست دادی، برای اینکه همهاش میخواستی که براساس شکوفایی همانیدگیها بخندی، بهجای خندیدن خون میگریستی. چه فرصتی را از دست دادی! بله این میگوید:
«بیانِ آنکه بیکاران و افسانهجویان مثلِ آن تُرکاند، و عالَم غَرّارِ غدّار همچو آن دَرزی، و شهوات و زنان مَضاحِک گفتنِ این دنیاست، و عُمْر همچو آن اطلس پیشِ این درزی، جهتِ قبایِ بقا و لباسِ تقویٰ ساختن»
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۰)
غَرّار: مکّار، بسیار فریبنده
غَدّار: حیلهگر، فریبکار
دَرزی: خیّاط
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«بیانِ آنکه بیکاران و افسانهجویان مثلِ آن تُرکاند، و عالَم غَرّارِ غدّار همچو آن دَرزی، و شهوات و زنان مَضاحِک گفتنِ این دنیاست، و عُمْر همچو آن اطلس پیشِ این درزی»، درزی یعنی خیاط، «جهتِ قبایِ بقا و لباسِ تقویٰ ساختن.» غَرّار یعنی مکار. غدّار یعنی حیلهگر. الآن مولانا نتیجهگیری میکند از این داستان:
اطلسِ عُمرت به مِقْراضِ شُهور
بُرد پاره پاره خَیّاطِ غَرور
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۰)
مِقْراض: قيچى
شُهور: جمعِ شَهْر، ماهها
غَرور: بسيار فريبنده، فريفتار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تو تمنّا میبَری کاختر مُدام
لاغ کردی سعد بودی بر دوام
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۱)
سخت میتُولی ز تربیعاتِ او
وز دَلال و کینه و آفاتِ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۲)
مىتُولى: مىرمى، نفرت مىدارى
تربیعات: اتفاقات بد، جمع تربیع بهمعنیِ قرار گرفتن دو کوکب سیار بهاندازۀ یکچهارم دورۀ فلک (سه برج) از یکدیگر، کنایه از نحسی و بدشگونی
دَلال: ناز، عشوه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بله، مقراض یعنی قیچی. شُهور جمع شهر، بهمعنی ماهها. غَرور بسیار فریبنده. میتُولی: میرمی، نفرت میداری. تربیعات یعنی اتفاقات بد، حالا تعریف نجومی دارد. دلال: ناز و عشوه. ولی تربیعات همان اتفاقات بد است.
پس «اطلس عمرت»، پس عمر ما شبیه آن اطلس بود که این جوان انداخت گفت بردار این را یک لباس پهلوانی بدوز. انداخت روی میز، یعنی بابا بردار هر کاری میخواهی بکن! حالا جوانها هم باید بگویند ما نه، عمرمان مال خودمان است، میخواهیم ببینیم چهجوری زندگی میکنیم، ما هم انتخاب داریم. معلمهای منذهنی نباید ما را به بیراهه ببرند. مثل این جوان، این ترک که گفت بردار این مال تو، هر جور میخواهی بِبُر، من هم که میبینی پهلوان هستم. او هم که میگوید بله شما پهلوان هستی، من یک قبای پهلوانی بالا تنگ پایین گشاد، برایت میدوزم!
«اطلس عمرت» به قیچیِ شهور یعنی شهرها، بهمعنی ماهها، حالا بگویید لحظهها، فرقی نمیکند، لحظهبهلحظه این قیچی میشود. این لحظه با منذهنی گذشت، قیچی شد رفت. این لحظه با منذهنی گذشت، این لحظه با منذهنی گذشت، با منذهنی گذشت، صنع نیست، فضاگشایی نیست، زنده شدن به زندگی نیست.
🔟4️⃣6️⃣ ۴۹ 🔟4️⃣6️⃣
ما میبینید چقدر از همانیدگیهای ما و شکوفایی آنها که خارج از عقل است واقعاً، خارج از اندازه است، خارج از حدود ما است تعریف میکنند، چقدر خوشمان میآید و میخواهیم افسانه بگویند. شما الآن تلویزیون را روشن کنید میبینید که خیلیها از افسانهای که پشتسرشان میگویند خوششان میآید. خلاقیت ممکن است نباشد، افسانه است، چقدر مهم است، چقدر پرقدرت است، چقدر اینطوری است، چقدر آنطوری است. ما از اینکه اینها را میشنویم بهعنوان منذهنی انسانِ خام خوشمان میآید.
این خیاط میگوید که یکی دیگر بگویم، این قبا خیلی تنگ میشود دیگر و قبا تنگ شده. چرا نگاه نمیکنیم که خندهدارتر از افسانهٔ خودِ ما، منذهنی ما، کارهایی که ما کردهایم، میکنیم. شما نگاه کنید چه چیزی ما را عصبانی میکند؟ چه چیزی نمیگذارد ما شب درست بخوابیم؟ چرا سوءهاضمه داریم؟ چرا اینقدر استرس داریم؟ درد داریم؟ چرا اینقدر سختگیریم؟ چرا اینقدر حَبر و سَنی میکنیم؟ افسانه گشتیم. جنون است این.
هر کسی که حواسش را از روی خودش برمیدارد میگذارد روی دیگران، جنون است این! برای چه من باید برای شما تکلیف تعیین کنم؟ چرا من به شما بگویم چهجوری زندگی کن؟ من باید حواسم روی خودم باشد، تبدیل بشوم و خداوند، زندگی خودش را بتواند از من بیان کند.
«خَندُمینتر از تو هیچ افسانه نیست»، ما باید این را خودمان به خودمان بگوییم. من بلند شوم روی گور خراب خودم، یعنی ذهن خودم که در آنجا مُردم نگاه کنم، ببینم من اینجا دراز کشیدم مُردم! پا شَوَم، بلند شَوَم، ببینم چه خبر است اینجا؟ غزل هم میگفت چه؟ تغییرات درون خودت را تماشا کن.
ای فرو رفته به گورِ جهل و شک
چند جویی لاغ و دستانِ فلک؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۱)
لاغ: شوخی، هزل
دستان: فریب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تا به کی نوشی تو عشوهٔ این جهان؟
که نه عقلت مانْد بر قانون، نه جان
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۲)
لاغِ این چرخِ ندیمِ کِرد و مُرد
آبرویِ صد هزاران چون تو بُرد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۳)
لاغ: شوخی، هزل
کِرد و مُرد: هیچ و پوچ
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دستان یعنی فریب. «ای فرو رفته به گورِ جهل و شک»، گورِ جهل و شک همین ذهن همانیده است که انسانها فرورفتند. تو چرا شوخی و فریبِ فلک ذهن را میخوری؟ چرا باید تغییرات همانیدگیها و ذهنت در فضای مجازی یعنی در فضای ذهنِ مجازی، منظورم سوشال مدیا (رسانههای اجتماعی :social media) نیست، در زمان روانشناختی در منذهنیِ مجازی تلف بشود؟ تا به کی شما باید فریب این جهان را بخورید؟
امروز در غزل گفته این جهان فقط برای بیداری شما به درد میخورد، وقتی تغییر میکند نباید با آن تغییر کنی تو. تو بهعنوان امتداد خداوند دنبال تغییرات حوادث این جهان هستی یا تو یک مرکز خلاق هستی؟ «تا به کی نوشی تو عشوهٔ این جهان؟»، تا به کی باید فریبِ، عشوه یعنی فریب تغییرات این جهان و حوادث را بخوری چون با آنها همانیده هستی.
که عقل تو بر قانون زندگی نیست، «که نه عقلت مانْد بر قانون، نه جان»، نه جان تو، آن جانی که از اَلَست آوردی، کو آن؟ این عقل تو آن، آن عقل است؟ این عقل منذهنی است، جانِ ذهنی است این، که عقل و جانِ تو با قانون زندگی هماهنگ نیست، «که نه عقلت مانْد بر قانون، نه جان».
«لاغِ این چرخِ ندیم کِرد و مُرد»، کِرد و مُرد یعنی هیچ و پوچ، اینجا نیست، یعنی چیزی بیاهمیت. شوخیِ این چرخِ همراه، این منذهنی، این ذهن تغییرکننده با جهان، تغییرات همانیدگیها و اشتغال ما به آنها که کِرد و مُرد است، یعنی هیچ و پوچ است. لاغِ این چرخِ ندیمِ هیچ و پوچ که همراه ما است، آبروی تقریباً همهٔ انسانها را بُرده. برای اینکه انسانها از جنس اَلَست هستند دیگر. وقتی ما مشغول بازیِ این چرخ همراه هستیم که قرار بود از آن آزاد بشویم، چرا آزاد نشدیم؟
توجه کنید به این، میگوید این خیاطان مخصوصاً کسانی که جنبهٔ تربیتی دارند و معلمی دارند، تقصیر اینها است. البته از طرف دیگر میگوید دانشجو هم، صبی هم، شاگرد هم علاقهای به این کار ندارد. ما فقط به بچههایمان میگوید فقط دو چیز را یاد میدهیم، غذا و سِکس، همین، این دوتا است، قبلاً گفت. صُنع کو؟ زنده شدن به خداوند کو؟ دارد میگوید آن منظوری که برایش آمدید کو؟ درست است؟ یادتان است؟
🔟4️⃣6️⃣ ۴۷ 🔟4️⃣6️⃣
فایل PDF متن کامل برنامه ۱۰۴۶ با لینک ابیات و آیات به فایل اصلی تصویری و صوتی در سایت گنج حضور
WWW.PARVIZSHAHBAZI.COM
فایل تصویری بخش چهارم برنامه ۱۰۴۶ با زیرنویس چسبیده
Читать полностью…
فایل تصویری بخش دوم برنامه ۱۰۴۶ با زیرنویس چسبیده
Читать полностью…
فایل pdf متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۳-۱۰۴۶ (روز جمعه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۳-۱۰۴۶ (روز جمعه)
Читать полностью…
فایل pdf متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۲-۱۰۴۶ (روز سهشنبه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۴۶ (روز جمعه)
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۱-۱۰۴۶ (روز جمعه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل پیغامهای تلفنی برنامه ۰-۱۰۴۶ (روز چهارشنبه)
Читать полностью…
فایل PDF متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۶
(مخصوص چاپ سیاه و سفید)
فایل WORD متن کامل برنامهٔ شمارهٔ ۱۰۴۶
Читать полностью…
سکههای تقلبی را این خیاط به ما میفروشد بهعنوان سکۀ اصیل، طلای خوب، و ما میخریم، زندگی ذهنی، زندگی پلاستیکی بهجای زنده شدنِ عینی به زندگی در این لحظه میخریم، این خوب است؟! میگوید تو ببین به یک قَلبزن که سکههای تقلبی میزند، عاشق هستی. عشقت را به او کم کن، برو دنبال یک باشندۀ دیگری بهنام خداوند که سکههای عینی میزند و طلای خوب میزند.
میگویید وقتی مقایسه میکنم از دیگران برتر میآیم، حس خوشبختی میکنم. این واقعاً حس خوشبختی است؟! وقتی تأیید میشنوم خوشم میآید، حس خوشبختی میکنم. وقتی پولم زیاد میشود، حس خوشبختی میکنم. این واقعاً حس خوشبختیِ تقلبی است یا قلابی است. «تو مَبین قَلّابیِ» یعنی بهاصطلاح قلب بودن، تقلبی بودن.
اختران همه از جنس آفلین هستند. بنابراین میگوید تو حالا حواست را به آنها نده. پس حواست را از روی آنها بردار ببین که تو بر چه عاشق هستی؟ تو به کسی عاشق هستی که سکههای تقلبی میزند، زندگی مصنوعی و پلاستیکی را به شما میفروشد. زندگی در ذهن، چیزهای ذهنی و دُردها را شما تکههای خوب زندگی میدانید، که نیستند.
خب اجازه بدهید به همینجا بسنده کنیم. امیدوارم که این مثنوی را شما خودتان چندین بار بخوانید، غزل را هم بخوانید. من سعی کردم غزل تسلسلش حفظ بشود. ما برای اینکه غزل را خوب بتوانیم توضیح بدهیم، مجبور میشویم بین بیتها مثنوی بخوانیم بیشتر اوقات مثنوی بخوانیم ولی این کار خطرناک است، برای اینکه ارتباط را قطع میکند. اگر بیتها پشتسر هم باشند، این تسلسل و علت و معلولی بهتر فهمیده میشود. ولی سعی کردیم امروز که بیتها را هِی تکرار کنیم، هِی تکرار کنیم.
پس بنابراین وقتی غزل را خوب فهمیدیم، بارها و بارها این غزل را بخوانید که کُلش را بهصورت یک تصویر ببینید که چهجوری بیتها پشتسرهم هستند و یک فرمول زندگی به شما میدهند. اصلاً قصۀ زندگی شما را از اول تا آخر میگوید باید چه باشد. بهعلاوه این قصه اگر خوب خوانده بشود، به شما خواهد گفت که چهجوری
دَرزی دزدی چو یافت فرصت
کم آرَد جامهٔ رَسان را
🌺(مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۶)
دَرزی: خیّاط
رَسان: رسنده، رساننده، جامهٔ رَسان یعنی لباسی که به اندازه و مناسب، دوخته شده باشد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بله این دَرزی را هم شما بخوانید چهجوری جامۀ رَسانِ این جوان را دزدید و او نفهمید از چه راهی دزدید. و این سؤال را بکنید که آیا آن برکاتی که خاصیتهایی که خداوند به من داده موقع آمدن مثل عقل که شبیه عقلِ کل است، اینجا آب رفته یا نه؟ آب رفته بله، شده عقل منذهنی. هشیاریام چه؟ الآن آن هشیاریِ اَلَست را دارم یا یک هشیاریای که در این مثنوی هم گفت پُر از شک و پُر از خطا است؟ آیا در من نِسیانِ خداوند وجود دارد؟ فراموش کردم، فقط منذهنی دارم برحسب همانیدگیها فکر میکنم، من خودم فکر میکنم برحسب همانیدگیها یا فضا را باز میکنم زندگی تیر میاندازد؟
و آن ابیاتی هم که اول برنامه خواندم آنها را هم بخوانید و تأکید کنید که درمان ژاژِ خود من که با منذهنیام بیان میشود و درمانِ ژاژ درمانگران ژاژ هیچ اثری ندارد، هرچه زودتر من باید فضا را باز کنم. «کارِ حق بر کارها دارد سَبَق» زندگی را بیاورم به مرکزم و به صنع و طرب دست بزنم و کاری هم به کسی ندارم، همۀ حواسم به خودم است که در من «کارِ حق بر کارها دارد سَبَق».
ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ گفت حق
کارِ حق بر کارها دارد سَبَق
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۰۶)
«... وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللهَّ رَمَیٰ... .»
«... و هنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد... .»
🌴(قرآن کریم، سورهٔ انفال (۸)، آیهٔ ۱۷)
و تأکید بکنم به خودم که من نمیگذارم این کار به شصتسالگی به پنجاهسالگی، همین در ده دوازدهسالگی صورت بگیرد. ولی الآن اگر این موضوع را میشنوم سی سالم است چهل سالم است، همین الآن وقتش است. من باید بعد از این بگویم که «کارِ حق بر کارها دارد سَبَق». یعنی کارِ آوردن زندگی به مرکزم و فکر کردن و عمل کردن
بهوسیلۀ خرد زندگی به همۀ کارهای منذهنی اولویت دارد و من این را میفهمم و عمل خواهم کرد.
پس از چند دقیقه برنامۀ گنج حضور را ادامه خواهم داد.
🔟4️⃣6️⃣ ۵۲ 🔟4️⃣6️⃣
اطلسِ عُمرت به مِقْراضِ شُهور
بُرد پاره پاره خَیّاطِ غَرور
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۰)
مِقْراض: قيچى
شُهور: جمعِ شَهْر، ماهها
غَرور: بسيار فريبنده، فريفتار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خیاط غَرور، خیاط درزیِ بسیار فریبنده همین دنیا است، همین سیستمی که ما به آن عادت کردیم؛ سیستم خودنمایی ما، مقایسۀ ما، دور باطل، اینکه همهاش من با حرف مردم زندگی میکنم. امروز گفت تو آنها را حلقه بر در نگه دار.
میبینید چقدر ما داریم سعی میکنیم در چشم مردم بیاییم، دیده بشویم. پشتسر ما حرف میزنند یا حرف مردم روی ما اثر میگذارد. عمر ما را تلف میکند. چرا باید حرف مردم روی ما اثر بگذارد؟ برای اینکه حواسمان به خودمان نیست که فضا را باز کنیم، بگوییم من زندگی هستم، میخواهم خودم انتخاب کنم. میخواهم آن عقلی که خداوند به من داده، همان را به آن دسترسی داشته باشم، بهجای اینکه کسی قیچی کند این را و کوتاه بیاید، ده درصدش به من برسد، بقیهاش را یکی قیچی کند تلف کند، «خادعِ درداَند درمانهایِ ژاژ».
من واقعاً متوجه میشوم که مولانا چهقدر میخواهد ما را آگاه کند که ما یک استاد ژاژ نباشیم. یک معلم ژاژ نباشیم. اصلاً استاد نباشیم. یک کاری کنیم مردم روی بیاورند به استاد اصلی. فضا را باز کنند، خودشان و فکرهایشان را جدی نگیرند. معلمان ژاژ میگویند ما هرچه که میگوییم همان است، این درست است. خب جوان هم اطلسش را میاندازد روی میز میگوید هرجور میخواهی بِبُر.
«بُرد پاره پاره خَیّاطِ» بسیار فریبنده و تو تمنا میبری، آرزو میکنی که اختر مدام لاغ بکند و سعد بشود، یعنی بهطور پیوسته هر چیزی که با آن همانیده شدی، اینها شکوفا بشوند! مگر میشود؟! و شما هم الآن گفت که این ممکن است که در جوانی بعضی خاصیتهایی که ما با آنها همانیده هستیم شروع کند به شکوفایی، ولی وقتی زمستان میرسد اینها از بین میروند. قدرت بدنی ما کم میشود. خیلی کارها را نمیتوانیم بکنیم.
«سخت میتُولی» یعنی میرمی از نحسهای او، از اینکه سعد نیست دیگر. به آن صورت در این زمینهها که با آن همانیده هستی، قدرتمند نیستی، چیزها بهتر نمیشود، نه؟ بدتر میشود و میرمی از عشوه، از «دلال» یعنی عشوه، «و کینه و آفات او». آفات دارد. یعنی چه؟ یعنی گفت که بلند شو بر سر گورت بایست نگاه کن ببین در کجا خوابیدی؟ در گمراهی و شک بهسر میبری در ذهن. البته این بیتها را مرتب باید بخوانیم ما، کمی هم ادبیاتش ممکن است سخت باشد تا جا بیفتد.
سخت میرنجی ز خاموشیِّ او
وز نُحوس و قبض و کینکوشیِّ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۳)
كينكوشى: كينهتوزى
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
که چرا زُهرهٔ طَرَب در رقص نیست؟
بر سُعود و رقصِ سعدِ او مَایست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۴)
سُعود: فرخندگی، سعادت، مبارک شدن
سعد: مبارک، خجسته
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اخترت گوید که: گر افزون کنم
لاغ را، پس کُلّیات مغبون کنم
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۵)
لاغ: شوخی، هزل
مغبون: زیاندیده
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میگوید که ما خب میرنجیم وقتی آن چیزهایی که با آنها همانیده شدیم، اینها دیگر شروع میکنند به پایین رفتن، کوچک شدن، از بین رفتن، میرنجیم ما، با آنها همانیده هستیم.
چرا اینطوری است؟! آیا هرچه سنمان بالا میرود نباید ما پختهتر بشویم و بفهمیم که همۀ اینها آفل هستند ازجمله این بدن ما؟ باید نگهداری کنیم تا آنجا که میتوانیم، ولی این نمیتواند تا ابد باشد که!
سخت میرنجی ز خاموشیِّ او
وز نُحوس و قبض و کینکوشیِّ او
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۳)
كينكوشى: كينهتوزى
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نحس هم دارد. همهاش سعد نیست. درست است؟ قبض هم دارد و انتقام هم میگیرد از ما. و ما میگوییم چرا «زهرهٔ طرب» همهاش آهنگ خوب نمیزند؟ از اول تا آخر ما باید خوش باشیم، بخندیم. با منذهنی اینطوری استها! اگر فضا را باز میکردیم، اگر این همانیدگیها اهمیت نداشتند، اگر این خسها گستاخی نمیکردند به مرکز ما بیایند، مرکز ما اگر عدم بود، فضای گشودهشده بود، اصلاً به نحس و قبض و سعد اختران یعنی این همانیدگیها ما کاری نداشتیم. اصلاً همانیدگی نداشتیم. درست است؟
اخترت به تو میگوید، اختر تو را میگوید که اگر افزون کنم، اگر این شوخی را زیاد کنم، پس همهاش تو را مغبون خواهم کرد. بله.
🔟4️⃣6️⃣ ۵۰ 🔟4️⃣6️⃣
ما یادمان رفت چه کسی بودیم. این فرد سادهلوح هم که اینطوری پارچهاش، اطلسش دزدیده شد، آخرسر خیاط رحمش آمد. اول ادعا میکرد کسی از من چیزی نمیتواند بدزدد بهطوریکه اسب تازیاش را که زندگیاش بود، هشیاری سوار هشیاری است، شرط بست ولی بهزودی شرط را باخت.
اصلاً شرط یادش رفت، ادعا یادش رفت که میگفت که من میروم خیاطهای دزد را میگیرم و آبرویشان را میبرم. آبروی خودش رفت. چرا؟ با منذهنی پیش رفت، شاگرد خوب زندگی نبود. ما میتوانیم از همین بچگی شاگرد خوب مولانا باشیم، فضاگشا باشیم، شاگرد زندگی باشیم تا خیاطهای منذهنی برای ما پیراهن نبرند، چون خواهند دزدید. پیراهن هم میدانید گفت «جامهٔ رسان». جامهٔ رسان تعمیم داد به همهچیز، عرض کردم سلامتی، عقل، حس امنیت، همهٔ اینها دزدیده شده از ما، همهٔ اینها آب رفته.
میدرد میدوزد این درزیِّ عام
جامهٔ صد سالکانِ طفلِ خام
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۴)
عامّ: عمومی، فراگیر
عام: سال
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
لاغِ او گر باغها را داد داد
چون دِی آمد داده را برباد داد
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۵)
لاغ: شوخی، هزل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پیرهطفلان، شِسته پیشش بهرِ کَد
تا به سعد و نحس، او لاغی کند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۶)
شِسته: نشسته
کَدّ: گدایی
لاغ: شوخی، هزل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یک بار دیگر میخوانم.
میدرد میدوزد این درزیِّ عام
جامهٔ صد سالکانِ طفلِ خام
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۴)
عامّ: عمومی، فراگیر
عام: سال
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
«لاغِ او گر باغها را داد داد»، «داد داد» یعنی دادش را داد، یعنی عدل را برقرار کرد، «چون دِی آمد، داده را بر باد داد».
پیرهطفلان، شِسته پیشش بهرِ کَد
تا به سعد و نحس، او لاغی کند
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۶)
شِسته: نشسته
کَدّ: گدایی
لاغ: شوخی، هزل
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بله، ببینیم. عامّ یعنی عمومی، فراگیر. عام: سال. کَد: گدایی. «میدرد میدوزد این درزیِّ عام»، پس بنابراین خیاطی که برای عموم مردم جامه میدوزد، یعنی برای هزارانتا سالک دارد جامه میدوزد. میخواهد بگوید که بیشتر مردم همینطوری میآیند منذهنی میمانند، برای اینکه خیاطها از جامه میدزدند.
و میگوید لاغ او، شوخی او، هزل او گرچه ابتدا باغها را آباد کرد براساس همانیدگیها، ولی وقتی زمستان آمد، آن چیزی که داده بود آنها را گرفت.
طفلان پیر، شصت هفتادساله، درست است پیر هستند ولی عقل طفل را دارند. «شسته»، نشستهاند پیشش برای گدایی. گدایی چه؟ که هنوز فکر میکنند به سعد و نحس، سعد یعنی شکوفایی همانیدگی؛ نحس، از بین رفتن و فروپاشی همانیدگی، او یک شوخیای بکند. سعد و نحس در اینجا یعنی بهاصطلاح شکوفایی و یا از بین رفتن همانیدگی.
آیا ما باید وابسته به همانیدگیها باشیم؟ ما میتوانستیم از ده دوازدهسالگی از یکی شدن و همهویت شدن با غرضها که چیزهای آفل هستند رها بشویم، به صنع برسیم. امروز در غزل گفت جهان برای این نیست که با آن همانیده بشوی. جهان برای این است که با تغییرش تو فضا را باز کنی و دوست را شناسایی کنی وصل بشی به او یا هوایش را پیدا کنی. نه اینکه با جهان همانیده بشوی و جهان بهاصطلاح خوب و بد کنی، وقتی خوب میشود خوشحال بشوی، وقتی هم بد میشود، چرا میگوید بد شد، دوباره خوب بشود.
آیا میشود وقتی ما هشتاد سالمان است دوباره مثل بیستسالهها بشویم؟ حالا در هشتادسالگی خیلی از این دادهها گرفته بشود، ما ناراحت میشویم، چون اینها آفل هستند دیگر. ما قرار بود به چیزی که آفل نیست زنده بشویم. ولی اگر هنوز بهوسیلۀ تغییرات آفلین ما تغییر میکنیم، گرفتاریم. آن هم سعد! همیشه باید اتفاقات خوب بیفتد. مگر میشود چنین چیزی؟! هیچکس نباید بمیرد اگر آنطوری باشد. فامیلهای ما، پدر و مادر من نباید بمیرند، چون این نحس است، باید زنده باشند. من خودم هم که موهایم نباید سفید بشود که، اصلاً پیر نباید بشوم. آن کاری که در بیستسالگی میکردم باید الآن هم در هفتادسالگی بکنم، اگر نکنم این نحس است. کِی اینطوری است؟! پس من میشوم پیرِ طفل، پیرِ طفل هستم. شما از خودتان سؤال کنید هر سنی دارید، بگویید واقعاً الآن در این سن بهاندازۀ کافی عقل دارم یا خیاط دزدیده؟ بیشتر اوقات خیاط دزدیده.
بهاندازۀ کافی سلامتی دارم؟ یا نه، یک عدهای من را بردند به راههایی که سلامتیام از بین برود. آخر ما این استرس کشیدن و جمع کردن و دوباره ناراحت شدن و فشار آوردن به بدنمان، به ذهنمان را از کجا یاد گرفتیم؟! چرا باید اینطوری زندگی کنیم؟
🔟4️⃣6️⃣ ۴۸ 🔟4️⃣6️⃣
بر بدیهایِ بَدان، رحمت کنید
بر منی و خویشْبینی کم تَنید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۱۶)
تَنيدن: دراصل بهمعنىِ بافتن است، اما در اينجا بهمعنىِ «به كارى پرداختن» آمده. اين فعل بدين معنى در مثنوى فراوان آمدهاست.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ما آمدهایم بر منی و خویشبینی داریم میتنیم، بر بدیهای بدان حتی خودمان هم رحمت نمیکنیم. گفت «در سیهکارانِ مُغْفَل منگرید»، گفته فقط به من نگاه کنید، گفته پاکیتان را از من میگیرید. یادتان نرود همیشه باید به یاد من باشید، از جنس من باشید.
گفت حقْشان: گر شما روشنگرید
در سیهکارانِ مُغْفَل منگرید
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٣٣۵٠)
حقْشان: حقْ آنها را
مُغْفِل: اغفالکننده، در اینجا یعنی منذهنی که هم خودش، خودش را اغفال میکند هم دیگران را
مُغْفَل: بینام
مُغَفَّل: غفلتزده و نادان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گفت اگر میخواهید روشنگری کنید به همدیگر کمک کنید، به آن کسانی اغفال شدند بهصورت منذهنی، به آنها نگاه نکنید، آنها را به دلتان راه ندهید و دقت کنید که آیا شما مُغْفَل هستید یا نه خودتان را درست کنید و دوباره خودتان را به من وصل کنید و این بر همۀ چیزها اولویت دارد. «کارِ حق بر کارها دارد سَبَق»، به تمام کارهایی که ذهنتان نشان میدهد، این به آن اولویت دارد که هرچه زودتر به من وصل بشوید که کمتر زندگی خودتان و دیگران را خراب کنید.
خیلی خب، پس چون چهارمین بار دوباره همین ترک خِطا تقاضا کرد یک جوک دیگر، استادی که بیرحم بود رحمش آمد. گفت من بهتر است که این فن حقهبازی و ظلم خودم را کوتاه کنم، در همینجا بس کنم. به خودش گفت که این حریص گشته، سرگشته گشته، مفتون این لطیفههای من شده و بیخبر است که این چقدر ضرر است برایش، دارد زندگیاش را از دست میدهد و مغبون دارد میشود.
یعنی وقتی ما تشویق میشویم منذهنی را به حرف دربیاوریم، شروع کنیم به حرف زدن، عمل کردن که گفت شما تیر را بگذارید آمادهٔ انداختن ولی کمان را نکشید. اگر شما شروع کنید به فکر کردن با منذهنی به همان اندازه به خودتان ضرر میزنید.
حالا اینکه دیگر اصلاً چشمهایش بسته شده، چشم عدمش بسته شده، به علت تعریف و توصیف از هنرهایی که با آن همانیده هست که مولانا اسمش را گذاشت فُشار، نه فِشار. «فُشار» یعنی یاوهگویی، یاوهگویی یعنی هرچه منذهنی میگوید یاوه است. غیر از فضاگشایی و صُنعِ زندگی هرچه که ما بهصورت منذهنی میگوییم یاوه است و مضر و خرابکننده. این بیخبر است که چه، در چه ضرری است، چرا؟ دارد زندگیاش را از دست میدهد و مغبون میشود.
بوسهافشان کرد بر استاد او
که به من بهرِ خدا افسانه گو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۰۸)
ای فسانه گشته و محو از وجود
چند افسانه بخواهی آزمود؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۰۹)
خَندُمینتر از تو هیچ افسانه نیست
بر لبِ گورِ خرابِ خویش ایست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۰)
خَندُمين: خندهآور، مُضْحِک
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یک بار دیگر میخوانم.
بوسهافشان کرد بر استاد او
که به من بهرِ خدا افسانه گو
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۰۸)
بعد مولانا میگوید الآن به ما:
ای فسانه گشته و محو از وجود
چند افسانه بخواهی آزمود؟
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۰۹)
خَندُمینتر از تو هیچ افسانه نیست
بر لبِ گورِ خرابِ خویش ایست
🔰(مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۰)
خَندُمين: خندهآور، مُضْحِک
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اینطور شروع کرد، بغل کردن و بوسیدن و تو را خدا به من باز هم لطیفه بگو، افسانه بگو. یعنی منذهنیام دارد خیلی لذت میبرد، تو هم از منذهنی بگو، مثل منذهنی حرف بزن.
بعد مولانا میگوید که ای افسانه گشته و محو از وجود هستی، اصلاً کلاً تو دُرد گشتی، از جنس ذهنی گشتی. «ای فسانه گشته» که همهٔ وجودت ذهن است، افسانهٔ منذهنی است، و محو از وجود اصلی اَلَست هستی. چقدر میخواهی این افسانه را آزمایش کنی؟ میبینی که جواب نمیدهد، میبینی که درد ایجاد میشود، زندگیات خراب میشود. از ده دوازدهسالگی شروع شده زندگیِ تو خرابتر میشود تا الآن که شصت سالت شده.
خندهدارتر از خودِ تو و جریانِ زندگی تو و طرز زندگی تو افسانه نیست. این چهجور زندگی است که برحسب منذهنی و افسانهگویی آن زندگی میکنی؟ تو یک پندار کمال درست کردی که افسانه است و برای آن ناموس داری، تو فکر میکنی کاملی!
🔟4️⃣6️⃣ ۴۶ 🔟4️⃣6️⃣