507
سعيمان بر اين است تا مباني ادبيات داستاني را دقيقتر، موشكافانه خواندن را؛ چهگونه بهتر نوشتن را؛ در كنار يكديگر بياموزيم. ارتباط با ادمين با ايدي تلگرام @h_abolhoseini
عشق ورزیدن یعنی ورود به حیطه ی اجتناب ناپذیر این که یک روز دیگر نتوانی از ارزشمندترین چیزی که داری، محافظت کنی
@gardoonedastan
📚فرار به غرب
#محسن_حمید
ترجمه:
#مهرداد_یوسفی
#گردون_داستان
می چرخی به طرفش، و او حالا نگاه ازت برمی دارد و راه می افتد. چمدان را اما جا می گذارد. هرچه او دورتر می شود در کوچه، تو جلوتر می روی و درست وقتی می پیچد در پیچ کوچه، تو به چمدان می رسی. شبیه چمدان قدیمی قهوه ای خودت است. حالا یک مرتبه رفت و آمد آدم ها شروع می شود و هی از کنارت می گذرند و نگاهت می کنند. آن ها را نگاه می کنی و چمدان را نگاه می کنی. دوباره نگاه می کنی و دوباره. بالاخره بازش می کنی. خالی است. خالی خالی. سرت را که بالا می کنی می بینی همه ی محله، از زن و مرد و بچه و پیر، دورت حلقه زده اند و هر کدام هم چیزی تیز در دست دارند، از چاقو و ساطور و میخ و قندشکن و قمه. هنوز زود است، اما در آخر می فهمی که این تنها نشانه ی درستی بود که در خوابت دیده بودی.
@gardoonedastan
📚مخلوقات غریب👇👇👇
#حسین_سناپور
#گردون_داستان
نوال نشسته بود توی راهرو و از همان راهرو رسول را می دید که حواسش به دخترها بود و به امل تشر می زد که موی انیس را نکشد. نوال از خانه بیرون نمی رفت تا صورت پسرش را ماه نگیرد، با این حال از ترس به شکمش دست نمی کشید. شکمش بزرگ شده بود و می خارید و نوال پیچ و تاب می خورد. رسول اولین ماهی را برای نوال و پسرش آورد توی خانه. گفت «امریکایی ها هم نتونستن چاهایه خاموش کنن. ما می کنیم. نمی شه خوئی همه بارون سیاه بیاد. برا بچه هامون خطرناکه.» کار کولر را که تمام کرده بود گفته بود باید برای خاموش کردن چاه هایی که عراق آتش زده برود کویت. نمی دانست چه قدر طول می کشد اما با کیف تعریف کرده بود که چه طور او را گذاشته اند توی تیم مهار چاه ها. ته همه ی حرف هایش هم فحشی به صدام داده بود که سگ هار شده بعد از آتش بس و کویت را زده. نوال فکر کرد این سه ماه آخر حاملگی را بدون رسول چه کند. رسول گفته بود «اندازه ی یه سال این جا درمی آرم تو کویت.» نوال می دانست که ذوق رسول برای پول نیست. دروغ می گفت. می شناختش. خوشحالی اش برای افتخار بود. برای کارش. اولین بار بود بعد از انصراف از دانشگاه که می دید رسول از چیزی غیر پسرش ذوق می کند. گفته بود «خو برو، چه عیب داره.
@gardoonedastan
📚هرس👇👇
#نسیم_مرعشی👇👇
#گردون_داستان
زمان هیچ گاه دردی را درمان نکرده، این ما هستیم که به مرور به دردها عادت میکنیم.
@gardoonedastan
📚پاییز پدرسالار
#گابریل_گارسیا_مارکز
ترجمه:
#محمدرضا_راهور
#گردون_داستان
کجا است، کجا است آن روز گرامی که بیاید و روح مرا بشوید؟ زیرا که من می خواهم زنده باشم و زندگی کنم و دوست بدارم و ببینم و بفهمم و حرف بزنم و از مرگ میترسم و میگریزم که مرا پست میکند و خاک میکند و به دهان کرمها و حشرات میاندازد و…
@gardoonedastan
📚ملکوت👇👇👇
#بهرام_صادقی
#گردون_داستان
ناگهان آمدند و ناگهان رفتند. مثل باران آبادان که تا می آمدی فکر کنی می بارد، دیگر نمی بارید.
@gardoonedastan
📚چراغها را من خاموش میکنم👇👇👇
#زویا_پیرزاد
#گردون_داستان
و در اصل شاید حقی برای شما وجود ندارد. دل تان را الکی خوش کرده اید. هرکس که کار کرد حق دارد؟ ابدا، هر کس که زور دارد حق دارد. حق بدون زور شوخی است. لطیفه است برای آدم های قلدر. شما حتا حق نفس کشیدن هم ندارید. می توانند نفس تان را هم ببرند و نمی توانید اعتراض کنید مگر آن که زور داشته باشید. اما یک نفر آدم مفلوک چه زوری دارد؟ صد نفر چی؟ هزار نفر؟ ده هزار و صد هزار ای… از طریق پیوستن به تشکیلات است که می توانید نفس کشیدن را شروع کنید.
@gardoonedastan
📚سوء قصد به ذات همایونی
#رضا_جولایی
#گردون_داستان
«چطور شد گلنار جا ماند تو خانه؟ هر دوتایشان را دوست داشتم اندازه ی هم به خداوندی خودت… ای داوود نامرد که من به امید تو… به چشم هایم… و به دریا نگاه کرد و گفت آمده توی چشم هایت. ابروهایم را برداشت. _ بهت می گویم حق نداری بروی توی صف گدایی برنج کوپنی. اگر زن من هستی نباید خودت را کوچک بکنی… بچه چطور می فهمد که مردن چیست؟ وقتی حتی نمی فهمد مریضی چیست، حالا فرشته چی می نویسد توی نامه ی اعمال… دلم را سنگ کن، دلم را سنگ کن برای زیتون. _ پاهایش کو داوود؟ روغن زیتون مانده می خریم برای صابون… سرمای آب دم صبح آبشار روی دندان گرم لبها بسته رویش همه ی شب… اگر زارع را پیدا کنم لابد خبر دارد از داوود…»، چند لاشخور، میانه ی آسمان شهر دور می زدند. می چرخیدند، می چرخیدند. نه بالا می رفتند نه پایین می آمدند. «اشکم اگر آمد…» برخلاف جریان رود راه افتاد، آب رود کدر شده بود، هلی کوپتری، با صدایی هیولاوار بالای شهر آمد.
@gardoonedastan
📚دل دلدادگی👇👇👇
#شهریار_مندنیپور
#گردون_داستان
نخستین گام برای از میان برداشتن یک ملت، پاک کردن حافظهی آن است!
باید کتابهایش را، فرهنگش را، تاریخش را از بین برد! بعد باید کسی راداشت که کتابهای تازهای بنویسد، فرهنگ تازهای جعل کند و بسازد، تاریخ تازهای اختراع کند! کوتاه زمانی بعد، ملت آنچه را که هست و آنچه را که بوده، فراموش میکند!
@gardoonedastan
📚خنده و فراموشی👇👇👇
#میلان_کوندرا👇👇👇
ترجمه:
#فروغ_پوریاوری
#گردون_داستان
نه میتوانیم بمیریم، نه میتوانیم زندگی کنیم.
نه میتوانیم همدیگر را ببینیم، نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم.
به تنگنای عجیبی افتادهایم.
@gardoonedastan
📚گوشهنشینان آلتونا👇👇👇
#ژان_پل_سارتر
ترجمه:
#ابوالحسن_نجفی
#گردون_داستان
روزی با خود فکر میکردم اگر او را با غریبه ای ببینم، دنیا را به آتش میکشم!
اما، امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست و چه میکند ...
@gardoonedastan
📚ربهکا 👇👇👇
#دافنه_دوموریه
#گردون_داستان
تا سال ها بعد هربار رفتار تازه ای در شخصیت او پیدا می کرد، ته دل از او خوف داشت نه برای آن که می توانست مثل آب خوردن، نفس انسانی را خفه کند و لحظه ای بعد به آرامی غذایش را تا آخر بخورد؛ بی رحمی را در وجود خیلی ها دیده بود. این مرد مقوله ی دیگری بود. از ظلماتی که در وجود او موج می زد می ترسید.
@gardoonedastan
📚سوء قصد به ذات همایونی👇👇👇
#رضا_جولایی
#گردون_داستان
«آرزو میکنم سفری دراز با تو داشته باشم. به هر جا. به هر گوشهی جهان.
من در سفر میخواهم ترا دوست بدارم. میخواهم روزها با هم راه برویم. شبها در کنار آتش کوچک بالای تپههای بلند ترکیه بنشینیم و چای بنوشیم و حرف بزنیم من مطمئن هستم که کلی با هم مهربان خواهیم بود.
در آن روزها ما فرصت خواهیم یافت تا در سرنوشتی همخون شویم و شعرهایی بنویسیم که خیلی معصوم و ولگرد باشند.
تو باید تکّهیی از زندگیات را به من بسپاری.
من آن تکّه را به سفرهای دور میبرم.
به گشت های عجیب که آنقدر بینیاز شود، که تکّههای دیگر را فراموش کند و فقط بشود همهی تو.»*
@gardoonedastan
📚خاطرات و نامهها
#پرویز_اسلامپور
*[بخشی از نامه پرویز اسلامپور به یدالله رویایی ۱۹۷۲]
#گردون_داستان
سالهای عاشقی میرزایوسف شاید از آرامترین سالهای زندگی اوست. خلاف دیگر عشاق او از خود آشفتگی و اضطراب نشان نمیدهد و در راه وصل بیتابی نمیکند گویی پیش از آنکه به فکر وصل باشد از عاشقیکردن لذت میبرد لذت هجران در کنار امیدی آرامبخش نسبت به وصل در آینده، وجود او را لبریز کرده و او سه سال از دوران جوانیاش را سرشار از این لذت پشت سر گذاشته است. خود او در رسالهٔ عشقیه نوشته است:
«اگر امید به وصل در دل عاشق باشد و معشوق را دور از دست نینگارد در هجران لذتی است که در وصل نیست. چرا که اصل عاشقی در هجران است و عشق را معنایی جز فراق نیست.»
اگر چه میرزایوسف این رساله را در سالهای بعد یعنی پس از پایان ناخوشایند داستان عشقش به زینت نوشته است، اما از لابهلای سطور آن میتوان فهمید که او سالهای عاشقی خود را به آرامی و دور از آشفتگی و اضطراب سپری کرده است. در طول این سالها میرزایوسف فقط یک بار احساس آشفتگی و بیقراری کرده است. و آن زمانی است که زینت خانهٔ فروغیها را ترک میکند. چرا که «شهرت تعلیم آوازش به توسط مرد نامحرم در میان مردم پیچیده، سکونت بیشتر او در خانه هم برای خود او و هم برای محمدحسینخان بدنامی به بار میآورد و ای بسا بساط تعلیم نوباوگان یکسره برچیده میشد. پس ترک منزل کرده و گاه از شخص محمدحسینخان در خانه خودشان درس میگرفت.»
رفتن زینت از خانهٔ محمدحسینخان، میرزایوسف را بیقرار و آشفته میکند:
«گویی چیزی گم کرده بودم. پارهای از قلبم گم شده بود. پیش از آن هر صبح به آن امید سر از بالین برمیداشتم که هنگام غروب آنگاه که مجلس درس در خانهٔ محمدحسینخان پایان میگرفت از عمارت بیرون بیایم و به بهانهٔ از بر کردن یادداشتهایم از میان باغ بروم به سمت پشت عمارت، نزدیک پنجرهٔ مشبکی که شیشههای رنگارنگ خوشمنظرهای داشت و سه گلدان بزرگ شمعدانی پای آن بود، بنشینم پای سروی بلند و تکیه بر تنهٔ آن بدهم و به دروغ دفترچهام را بگشایم و آن را ورق بزنم، اما گوشم در انتظار آوایی باشد به نرمی ابریشم و لطافت آب که از آن پنجره پر میکشید به بیرون و چنان مستم میکرد که گاه میخواستم چون پرندگانی که بر شاخهها بودند پر بگیرم و از شاخهای به شاخهٔ دیگر بپرم. اما در همه حال نشسته بودم. او میخواند و من دفترچهام را ورق میزدم که پر بود از یادداشتهای ریاضیات و هندسه و فلسفه و گاه در سینهٔ صفحات سفید آن اشعاری مینوشتم و آن شعرها را بر تنهٔ سرو میکندم. در این اواخر بود که زینت از آن خانه، آن باغ و آن پنجره رفت.»
@gardoonedastan
📚دیلماج👇👇👇
#حمیدرضا_شاهآبادی
#گردون_داستان
«بسیار از افراد وطن پرست هستند بیآنکه وطنپرستی آنها اصلا هزینهای داشته باشد. من وطن پرست نیستم و نخواهم بود، ولو اینکه برایم گران تمام شود. بسیاری از افراد به بهشت اعتقاد دارند و میخ طویله الاغشان را در آنجا بر زمین کوبیدهاند. من خری ندارم، لاجرم آزاده هستم.»
@gardoonedastan
#زوربای_یونانی
#نیکوس_کازانتزاکیس
#گردون_داستان
پناهجویان بخش اعظم فضاهای خالی شهر را اشغال کرده و در فضای سبز بین اتوبان ها چادر زده بودند، در کنار خانه ها آشیانه هایی را برای خود درست می کردند، و در پیاده رو ها و حواشی خیابان ها می خوابیدند. برخی از آن ها سعی می کردند زندگی طبیعی شان را ادامه دهند، گویی زندگی به عنوان یک خانواده چهار نفره زیر یک نایلون آویخته شده روی چند شاخه درخت و تعدادی آجر شکسته برای آن ها یک امر کاملا عادی بود. آن ها با نگاه های سرشار از خشم، تعجب، استمداد یا حسادت به شهر خیره می شدند و زندگی شان به دلیل خستگی یا شاید به سبب روبرو شدن با عفریت مرگ، تهی از شور و اشتیاق بود. وقتی سعید و نادیا از پیچ ها عبور می کردند، باید مراقب بودند تا دست یا پایی را لگدمال نکنند.
@gardoonedastan
📚فرار به غرب👇👇👇
#محسن_حمید👇👇👇
ترجمه:
#مهرداد_یوسفی
#گردون_داستان
مرگ میگذرد. جنازه خاک میشود، خونها شسته میشوند، گریهها تمام میشوند، عزادارها به عزایشان عادت میکنند، اما تو مدام آن را میکاوی.
@gardoonedastan
📚دربارهی کشتن👇👇
#نسیم_مرعشی👇👇
#گردون_داستان
گاهی اوقات عشق آن قدر قوی است که کاری نمی توان کرد : انسان می تواند به راحتی با آگاهی تمام به سمت بدبختی خود برود.
@gardoonedastan
📚همه گرفتارند👇👇👇
#کریستین_بوبن
ترجمه:
#مینا_کاویانی
#گردون_داستان
اتاق دوباره شناور شد، بعد کف زمین از زیر پایم سر خورد و من از بالای سقف داشتم به زمین و نمایشنامهای که در حال اجرا بود نگاه میکردم. شخصیتی که نقش مامان را به عهده داشت، هنوز داشت حرف میزد؛ شخصیتی که نقش مرا داشت، با یک تکه نخ آویزان از مبل ور میرفت.
آن طرف صحنۀ نمایش، یک بستۀ شکلات از ماشین فروش اتوماتیک پایین افتاد. سعی کردم حواسم را روی حرفهای مامان متمرکز کنم؛ چیزی راجع به اینکه دوستانش را در فروشگاه دیده بوده. «به اونها گفتم که حالت خوب نیست.» حالا دستمال کاغذی یک مربع خیلی خیلی کوچک شده بود که بدون کنترل در دستهای مامان میلرزید. «کارهای مدرسهات رو میرسی انجام بدی؟»
دهان مامان همچنان حرکت میکرد، ولی شخصیتی که نقش مرا به عهده داشت، از آنجا دور میشد، از بین پیچ و خم مبلها و میزهای پیش دستی و باز هم مبلهای دیگر، تا اینکه من بالاخره به دستشویی ملاقات کنندگان میرسم، و مچ دستم را به بریدگیهای دندانه دندانه جای دستمال توالت میکشم.
انگار کل بدنم در همین نقطه روی مچم خلاصه شده بود که داشت التماس میکرد که خراشیده شود، کنده شود، بریده شود... هر کاری در جهت تسکین. یک سوراخ و رشتههای روشن خون... و من بالاخره حالم خوب میشود. آستین بلوزم را پایین میکشم، صورتم را لحظهای به کاشی خنک دیوار میچسبانم، و بعد به اتاق پذیرش برمیگردم، جوری که انگار همه چیز خوب است.
به جز این نکته که اتاق پذیرش حالا خالی است. با خودم فکر کردم من که فقط یک دقیقه به دستشویی رفتم، ولی چطور مامان و سام و همۀ ملاقات کنندههای دیگر رفتهاند.
@gardoonedastan
📚 بریده
#پاتریشیا_مککورمیک
ترجمه:
#نازنین_عباسی
#گردون_داستان
پس از رفتن پشمچینها و در آستان زمستان، کارها سبکتر شد. نوبت نمایشها و مسابقههای تفریحی سالانه رسید. این بزرگترین واقعهی سال بود و دو روز ادامه داشت. فی چندان سردماغ نبود که کفش و کلاه کند. از این رو پدی مری کارسون را بهتنهایی سوار بر رولزرویسش کرد و به شهر برد. بیآنکه همسرش از او حمایت کند و یا مرد را به سکوت وادارد. پدی دریافته بود که خواهرش به دلیلی نامعلوم در حضور فی همیشه ساکت میماند. اکنون که فی نیامده بود او وضع نامساعدتری داشت. بچهها همگی راهی شدند. بهرغم خطری که جانشان را تهدید میکرد، همراه پت بشکه، جیم، تام، خانم اسمیت و خدمتکارها سوار کامیون شدند. اما فرانک صبح زود بهتنهایی با فورد مدل تی راه افتاد. بزرگسالها همگی منتظر روزم دوم بودند. مری کارسون به دلایلی که فقط خود میدانست، پیشنهاد رالف را مبنی بر اقامت در خانهی کشیشی رد کرد. اما پدی و فرانک را مجبور کرد که این کار را بکنند. این دو گلهدار و تام باغبان کجا ماندهاند، بر کسی معلوم نشد. اما خانم اسمیت، مینی و کت در گیلی دوستانی داشتند که جورشان را کشیدند.
@gardoonedastan
📚پرنده خارزار👇👇👇
#کالین_مکالو
ترجمه:
#مهدی_غبرائی
#گردون_داستان
چه خوب است که انسان روحي را يافته باشد تا در ميان آشوبِ طوفان بتواند در دامنش بخزد. پناهگاهي اطمينانبخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب خود نفسي برآورد. بزرگترين شادي را در آن بيابد که خود را به اختيار او گذارد، احساس کند که رازدارش اوست، اختياردارش اوست. زيباييهاي جهان را با حواس او در آغوش کشد، با قلب او از زندگي کام گيرد، حتي با او رنج ببرد... آه رنج کشيدن با دوست، شاديست!
@gardoonedastan
📚ژان کريستف
#رومن_رولان
#گردون_داستان
چرا حتا بهترین آدمها همیشه چیزی را پنهان میکنند؟ چرا حرفِ چیزهایی که در دل دارند با هم نمیزنند؟
جایی که ميدانند حرفهاشان با بادِ هوا هدر نمیرود چرا چیزهای را که در دل دارند بر زبان نمیآورند؟
چرا ظاهر همه طوری است که انگاری تلخاندیشتر از آناند که به راستی هستند، طوری که انگاری میترسند اگر آنچه در دل دارند به صراحت بگویند احساساتِ خود را لگدمال کرده باشند؟
@gardoonedastan
📚شبهای روشن
#فئودور_داستایوفسکی
ترجمه:
#سروش_حبیبی
#گردون_داستان
به دنیا که آمدم مادرم اسمم را از روی تمام دختران کتابی گذاشت که از پدرم هدیه گرفته بود؛ کتاب تاریخ عشق. اسم برادرم را گذاشت امانوئل خائیم؛ از روی امانوئل رینگلبلوم، مورخ یهودی که دبه های شیر پر از شهادت نامه را در گتوی یهودیان ورشو دفن می کرد و نوازنده ی ویولن سلی به نام امانوئل فویرمان که از پدیده های دنیای موسیقی قرن بیستم بود و همین طور نویسنده ی نابغه ی یهود، ایزاک امانوئیلویچ بابل و عمویش خائیم که لوده بود، دلقکی واقعی که همه را از خنده روده بر می کرد و نازی ها کشتندش. اما برادرم حاضر نشد به این اسم جواب بدهد. وقتی مردم اسمش را می پرسیدند، یک چیزی از خودش درمی آورد.
@gardoonedastan
📚تاریخ عشق
#نیکول_کراوس
ترجمه:
#ترانه_علیدوستی
#گردون_داستان
فکر میکردم زندگی در دنیایی که او نیست عجیب باشد.
با این حال، خیلی وقت بود عادت کرده بودم فقط با خاطرهاش زندگی کنم...
@gardoonedastan
📚تاریخ عشق
#نیکول_کراوس
ترجمه:
#ترانه_علیدوستی
#گردون_داستان
آخر سر فقط وسایلت از تو می مانند. شاید برای همین من هرگز نتوانستهام چیزی را دور بریزم. شاید به این خاطر جهان را تلنبار میکردم: در این امید که وقتی مردم، جمع تمام چیزهایم نشانهی زندگی بزرگتری از آنچه داشتم باشد.
@gardoonedastan
📚تاریخ عشق👇👇👇
#نیکول_کراوس👇👇👇
ترجمه:
#ترانه_علیدوستی
#گردون_داستان
به صحرا فکر میکردم هَنار؛ به تشنگیام در آن ماشین که سالهاست در آن حبسم. کارزان گفت وقتی چاقو را بر گلویم دیده، به شاگردش فکر کرده؛ به اینکه چهطور داعشیها در چند متریاش سر او را بریدهاند و نتوانسته کاری برایش بکند. گفت میتوانسته سروصدا راه بیندازد و فریادزنان برای نجاتش برود، اما آن وقت خودش را هم میگرفتند و لب جاده سر میبریدند. گفت پاهای شاگردش را دیده بوده که چهطور تقلا میکردند تا از مرگ بگریزند و خودش تا توانسته بود دویده بود، در بیابان. نصیب کدام آدم دنیا مثل ماها بیابانهای ترسناک بوده، هَنار؟ نمیتوانم تصور کنم کدام ترسناکتر است؛ وضعیت آن سالمان یا وضعیتی که کارزان به چشم دیده بود. تا همین اواخر او هنوز قبول نکرده بود که عراق جای ماندن نیست. تنهایم گذاشته بود و رفته بود عراق. بعد از بریدن سر شاگردش بود که برای همیشه از آنجا دل کند و برگشت اینجا. شاید هم باید این چیزها را میدید تا وضعیتش با من برابر شود. تو اینطور فکر نمیکنی؟ او چیزی ندیده بود، این ماشین سیاه را ندیده بود. آن وقتها که کارزان با وانت میوه اینطرف و آنطرف میبرد من دنبال کارهای اقامتش بودم. با بالاترین مقامات احزاب کردستان حرف میزدم که بتوانم او را هم به سوئد بیاورم. فکر میکردم با آوردن او به اینجا بیابانهای ترسناک عراق را فراموش میکنم، هَنار. اما هر سال که میگذشت عراق بیشازپیش با من بود. همهچیزش را در سوراخسنبههای ذهنم مخفی کرده و با خودم به اینجا آورده بودم.
@gardoonedastan
📚نگذار ببرندم، شارو👇👇👇
#زهرا_امیدی
#گردون_داستان
اعجاز عشق همین ممکن ساختنِ غیر ممکن است. قلب جایی میرود که خودش میخواهد نه آنجا که عقل میگوید.
@gardoonedastan
📚چشمان نخفته در گور👇👇👇
#ميگل_آنخل_آستورياس
#گردون_داستان
چرا که به قول نویسندهای، زندگی همهاش واقعیت خشن نیست و گاه میتوان رگههای رمانتیکی را لابهلای حوادث خشک آن احساس کرد و نفس راحتی کشید.
@gardoonedastan
📚بابا لنگدراز
#جین_وبستر
#گردون_داستان
وقتی یکی کسی رو دوست داره، همیشه می گه به خاطر این دوستش داره که اون فوق العاده زیباست، درونش، یا بیرونش، یا هر دو؛ در حالی که بقیه ی مردم چیزی نمی بینن و معمولا هم حق با اون هاست. اما کسی که همیشه زیباست، کسیه که عاشقه، چون عشقی در دل داره و با نور اون می درخشه.
@gardoonedastan
📚سوءقصد
#هری_مولیش
"نویسنده هلندی"
ترجمه:
#سامگیس_زندی
#گردون_داستان
اينكه بدانى در راه درستى هستى يک چيز است، و اينكه فكر كنى راه درست فقط همين است يک چيز ديگر...ما هرگز نمیتوانيم دربارهى "زندگى ديگران" قضاوت كنيم، هركس رنجها و چشم پوشىهاى خودش را دارد.
@gardoonedastan
📚کنار رود پیدرا نشستم و گریستم
#پائولو_کوئلیو
ترجمه:
#آرش_حجازی
#گردون_داستان