gardoonesher2 | Unsorted

Telegram-канал gardoonesher2 - گردون شعر

227

"شاعر باسرودن هر شعر قیام می‌کند و اگر قصد یا وجوبی در کار نباشد، شعری ندارد که بگوید. قیام او با هر شعر علیه توحش است." اشعار ناب وفاخر ايران وجهان، مباني ادبيات، نقد ادبی و بيوگرافي بزرگان در گردون شعر ارتباط با ادمين @h_abolhoseini

Subscribe to a channel

گردون شعر

@gardoonesher2

در بیمارستان­‌ها اصلاً خبری نیست
مخصوصاً / هفت و سه چار دقیقه
                        اول شب که رفت و آمد میخک­‌ها
                                              در راهروها / ممنوع است

سیب سفیدی / تنها
          گوشه­‌ی بشقابی را روشن کرده­‌ست
و کف دستی که به تدریج
تاریک می­‌شود
             از نفس تختخواب فلزی.

هفت و سه چار دقیقه / اصلاً
وقت غروب
          وقت عصب­‌های قطع شده
وقت دهن­‌های بسته و
                           چشمان نیمه‌باز:
(خاطره­‌ها با ملافه­‌های سفید/ سفر می­‌کنند).
                                                      وقت دعا:
                                                      (شیشه­‌های خالی‌ی دارو
                                                       یکی یکی
شرمسار خدا می­‌شوند)

وقت چه می‌­دانم؟
            وقت عزا / وقت عروسی
                          ( عقربه­‌ها دست می­‌کِشند از سر اعداد )
                                     هفت و سه چار دقیقه
وقت نفس‌­های آخر ایوب:
                  ( ساعت دیواری / طبعاً
                                  تاریک می­‌شود
                                           و کف دستی که به تدریج
از نفس کافور.)
و این‌که تو می­‌گویی ارواح کفن‌پوش را دیده‌­ای
            هفت پسر و سه دختر ( هفت وسه چهار دقیقه )
                     و آن‌که خداترس بود و نوکرانی کثیر داشت...؟
                     در بیمارستان­‌ها اما اصلاً خبری نیست
                     وقت غروب
                                  وقت عصب­‌های قطع شده.

یا که تو از سایه‌ی شمشادها ترسیده‌­ای
                           ( آبی/چیزی بنوش )
یا که یقیناً رازی در کار است
گرچه همین حالا
               آن‌جا
(من قول می‌­دهم )
سیب سفیدی / تنها
گوشه­‌ی بشقابی را روشن کرده­‌ست ...

@gardoonesher2
#علی_باباچاهی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

#شعر_همراهان_گردون
@gardoonesher2

روز را می‌گذرانم
- هنوز را.....

تو در کدام جای خالی آزادی ایستاده‌ای ؟!
که من بندئ در خویش را
به استقبالی بی‌وقفه بر گریوه‌ی سنگی نشسته‌ام....

کاش صدایم کنی
با لحنی عریان
که تا شاعر در من
حتا با تصویر در چشمه افتاده‌ات
- سخن به صراحت کند....

پا تا به سر هوش‌ام
چه اگر فرآموش چشم‌ها
که پلک در غبارین فصل بسته دارند...

کاش !
همین بایدها یقین بیابد
که باورم رسیدن به دریای متلاطم
بالا گرفته‌ست !
کسی از تو در من
سخن به صراحت می‌کند هر شامگاهان
که طلوعی تا صبح نمانده‌ست......



@gardoonesher2
#گویا_فیروزکوهی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

"در تو چشمی است"
@gardoonesher2


در تو چشمی است چشمه ای است سبز
لطف سر پنجه کدام اعجاز ؟
این چنیم ز بیخ و بن ترکاند
کنده خشک و غرق این همه برگ
بر جهانم دری فراز اید
تکه بی باوران نظاره کنند
من چنانم که باغ در تب گل
قمریانم به طوف آمده اند
فصل پاییز و برگ ریز و بهار ؟
این چنین شور و حال من زکجاست
از گلم گل شکفته می نگری؟
من از آن سبز جرعه ای زده ام.




@gardoonesher2
#منصور_اوجی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

"غنیمتی ست تو را داشتن"
@gardoonesher2


غنیمتی ست تو را داشتن.
در این گذار،
که بر وحشت است و بر ظلمات،
شبِ سترونِ دلگیر
از زنجیر می‌گذرد.
فدای گیسویت،اما:
تو با منی و
تو تا با من باشی
شب از نوازشِ گیسویت،
از حریر می‌گذرد.

تو از کدام افق می‌آیی
که پاکبازتر از خورشیدی؟
صنوبری چو تو چون می‌روید
در پلشتی این لوش و لاشه‌زار؟
خدا را! بگو بدانم کدام گوشه‌ی این خاک
پاک مانده نگارا؟
شب از کدام سو می‌وزد
که روشنم من و تاریک
و از ستاره و غم سرشارم؟
آه! باری! بگذریم…
به سوی من چو می‌آیی
تمامِ تن
تپش و بال می‌شوم
چو در تو می‌نگرم
زلال می‌شوم
سخن چو می‌گویی
آفتاب برمی‌آید
و می‌پذیرم من
که هیچ زشت و دروغ و دغا نمی‌پاید
و می‌سرایم
با نایی از سکوت
که مولوی حق داشت
هماره عاشق بودن را
هماره بسراید


@gardoonesher2
#اسماعیل_خویی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

#شعر_همراهان_گردون
@gardoonesher2



چه‌قدر رویا
که بی‌مرز !...
دیگر لالایی شب
خواب‌ام نمی‌کند !
خیال‌ام می‌برد با خود تا دور
تا سرحد ِسرگشتگی‌ و بی‌نشانی
دنبال ِگم‌شده‌‌ی خودم
رج می‌زنم در واحه‌ای که وهم
- می‌پیچاندم در لایه‌ای از خاموشی و فرآموشی...
شب را تا چند حوصله کنم‌؟!
شانه‌‌ به شانه می‌شوم
که مگر خیالم دست بر دارد.
راستی من از کدام عشیره‌ی سر‌گردانم
این‌گونه که عشق
سراغ دلم را در بی‌وقتی می‌گیرد ؟!...
شانه خالی نمی‌کنم
که با همین کور سوی بر آمده از هزار توی زمان
راه می‌برم به رویای بی‌مرز
تا باور خیال آشفته آیم
که تاریک و روشن‌ام دارد.


@gardoonesher2
#گویا_فیروزکوهی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

تو
جسمیت روُیای منی
دست و لبانی که رویاهای مَنَت یافتند .

فاصله اندکی است بین آنچه که دوستش داریم
و آنچه که واقعیتش می نامیم .

کاش هیتلر را به مدرسه راه داده بودند
و او نقاشی هایش را می کشید
و در کاغذ خود
ویرانی به بار می آورد،
همچون تو
که روُیا هایم آفریدند
و ویرانم کردی .

@gardoonesher2
📚درون شدم از دری که نیست
# شمس_لنگرودی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

"موسیقی جنگ "
@gardoonesher2



موسیقی مرگ را می شناسم
وقتی که سوت زنان
بذر می کارد
و از چکمه های عرق کرده اش
رودخانهُ خون روان است
موسیقی مرگ را می شناسم.

جنگ
عقربه ها را بدل به نیزهُ برف می کند
خانه ها را به پنجره هائی باز ، بی مصرف
و کودکانی که رو به افق به جانب هیچ می روند
موسیقی مرگ را می شناسم.
جنگ
ویرانه های گُل خودرو، استخوان های فراموش شده
ماشین های زنگار بسته
که گلدان مارمولک و سبزه های حریص می شوند .

بر خیز
برخیز و به موسیقی دریا گوش کن
آوائی که تو را در لفافی نامرئی می پیچد
و فقط باد می داند به کجا خواهی رفت
باد بی ماوا که مادر راه هاست.

برخیز و به موسیقی صبحگاهی گوش کن
که مه سرگردانی را جارو می کند .
و کشتی ویران را به مقصد معهود می رساند

@gardoonesher2
📚قطار سفید
# شمس_لنگرودی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

دیوار‌های شهر به من گفتند
یا تو را فراموش کنم و یا بمیرم
عشق ما را جز عشق آرام نمی‌بخشد
پس این دل را سکوت اولی‌تر است
آسمان، در تبعیدگاه من
در شهرم، می‌بارد
و ز تو نه خبر تازه‌ای دارم نه نامه‌ای
هدیه‌ی من برای تو
که شعله‌ی آتش کوچک منی
دو بوسه است
پس به رغم زندان‌های زمین
دستت را به سوی من دراز کن
دو دستت را
چرا که من غمگینم
و آسمان در دل و در شهر می‌بارد


@gardoonesher2
#عبدالوهاب_بیاتی👇👇👇
ترجمه:
#محبوبه_افشاری
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

#شعر_همراهان_گردون
@gardoonesher2


مجابم می‌کند به نوشتن
ذهن پرسشگر !
حالا از که
از چه
از کدام ؟!
می‌نویسم بر صخره‌ی سترگ
جایی که ردّ ِوحشی گرگ‌ها
- می‌سُرد از قلاع برفپوش !
جایی که نفس تازه کند
غزال رمیده....
مجابم می‌کند
به سرودن
در قلمرو بی‌مرز !
خیال فرا رو
حالا از چه
از که
از کدام ؟!
می‌سرایم قطعه‌ای کوتاه
آه ؛ من از کجای این جغرافیای وهم‌آلود
به باور تنهایی ِآدمی رسیدم.
این‌گونه که هراسم هر "بهار زایی" گل می‌کند...!


@gardoonesher2
#گویا_فیروزکوهی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

"تو چرا پنجره را"
@gardoonesher2


تو چرا پنجره را بستی ؟
تو چرا آینه را
دام لغزنده ترین ثانیه ها بر رف ننهادی
تو چرا ساقه آبی را
که فراز سر ما خم شد از بیشه باران خستی
تو چرا ساقه رازی را
از گلدان پنجره همسایه
از ابدیت شاید
که به سوی تو فرود آمد بشکستی
تو چرا بی پروا بی ورد لبخندی
در کوچه باد
زیر دیوار بلند باد
از میان خیل اشباح خسته
خزیده همه جا
که برون تاخته اند
از جوال رویای مردم همسایه ما
می گذری
تو چرا پنجره را بستی
تو چرا پنجره خانه ما را که درخت نور
از بر آشفته ترین گوشه آن ساقه دوانیده
بر پنجره تشنه همسایه ما بستی
تو به خواب خوش بودی
در نیمه شب مظلم دوش
تو ندیدی که سوار موعود از کوچه میعاد
بی درود و بدرودی
بی که یک لحظه درنگ آرد
پشت دیوار بلند رویای لیلا بگذشت
تو ندیدی کانسوتر کاخ رفیعی بود
زلف مشکین بلندی از پنجره می بارید
آسمان بوته یاسی است که در پنجره خانه ما رسته ست
روی تو ماه بلند
چشم های تو دو سیاره ژرف سبز
نام تو خوشه شادابی در ظلمت برگ
به شقایق ها آراسته ست
تو چرا پنجره را بستی ؟
که نبینی که سوار موعود
پشت دیوار کوتاه امید لیلا بگذشت
بی که یک لحظه درنگ آرد
بی درود و بدرود
بوته شومی در باغچه کوچک همسایه ما رسته ست
که شقاوت را
دست بر دیوار
به سراپای در و دیوار و
پنجره جوشانده است
مرغ نامیمونی
بی که رو بنماید با جنبش بالی
به سوی ملجا موهومی
در گز وحشی همسایه ما خوانده است
روح سرگردان عاشق مبروصی است
کز زمان های گذشته
شاید
در خفایای این خانه مانده ست
پیچک پیر تباهی
هشدار
بی خبر
از هر جا می خواهد
می تواند
سر برون آرد
تو چرا پنجره را می بندی ؟
تو چرا شاخه جوشنده یاس ما را
به عیادت سوی دیوار تمام شهر
به عیادت سوی بیمار تمام شهر
سوی بیماری نامیمونی هر خانه
برنمی انگیزی ؟
دست های تو کلید صبح است
که سوی
مشرق می چرخد
و سپیدی را
از پس نرده سایه روشن
به سوی پنجره ها می خواند
چشم های تو به دیوار بلند باغ عشق
روزن سبزیست
که من از آنجا در لحظه مشتاقی
به درون می خزم آهسته و با دامنی از سیب سرخ راز
باز می گردم
چشم های تو
پنجره های بلند ابدیت هستند
تو چرا پنجره را می بندی ؟
تو چرا خوشه یاس نفست را در کلبه همسایه نمی ریزی
پیچک هرزه نامیمونی را هشدار
تو چرا ساقه تارنده خورشید شفاعت را
سوی هر خانه بپوسان بذر وحشت
بر نمی انگیزی؟
تو چرا پنجره را می بندی ؟



@gardoonesher2
📚آواز خاک
#منوچهر_آتشی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

شعری منتشرنشده از احمد شاملو
@gardoonesher2


حمّالان پوچی
مرزهای دشوار تحمل را شکستند .
تکبیر برادران !

همسرایان وحدت
با حنجره‌های بی‌اعتقادی
حماسه‌های ایمان خواندند .
تکبیر برادران !

کودکانِ شکوفه
افسانه‌ی دوزخ را تجربه کردند .
تکبیر برادران !

ما با نگاه ناباور
فاجعه را تاب آورده‌ایم .
هیچ‌کس برادر خطاب‌مان نکرد .
و به تشجیعِ ما تکبیری برنیاورد .

تنهایی را تاب آورده‌ایم و خاموشی را
و در اعماق خاکستر
می‌تپیم .

@gardoonesher2
#احمد_شاملو
تهران
۱۲ آذر ۱۳۶۳ خورشیدی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

دریا را بغل می کنم
برای تو می آورم
تا بنشینی و تماشا کنی
قایقرانان را و خدایان آبزی را که سر از آب بیرون می آورند
تو که پاهایت را از دست داده ایی .

هواپیما را به نخی می بندم
و به خانه ات می کشم
تا بنشینی و از پنجره اش دنیا را ببینی

اما مخواه که معنی واژه ها را بدانم
دنیا در مهی ناشناخته فرو رفته است
پوشیده در مخمل راز ها و کنایه ها
و جز مستی شامگاهی
هیچ چیز معنایی ندارد .



@gardoonesher2
📚رقص با گذرنامه‌ُ جعلی
#شمس_لنگرودی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

در چشم‌های او هزاران درخت قهوه بود
که بی‌خوابی مرا
تعبیر می‌نمود
باران بود
که می‌بارید
و وی بود
که سخن می‌گفت
و من بود
که می‌شنود
آوای لیمویی لیمویی لیموییش را
وی می‌گفت:
قلب‌های خود را باید عشق بیاموزی
و من می‌گفت:
عشق غولی ست
که در شیشه
نمی‌گنجد
                                                             ***
باران بود
که بند آمده بود
و در بود
که باز مانده بود
و وی بود
که رفته بود
                     

@gardoonesher2
📚قرمزتر از سفید
#کیومرث_منشی‌زاده
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

"مختاری"
@gardoonesher2



تعلقِ منی در بثوراتِ جلدی؛
بخیه‌های خوش‌نشین در احوالات پوستیْ وریدیِ من،
خونِ من
اندامِ من
شاهرگَ‌م وقت بریدن؛
تفرج‌گاهِ تیغ بر سلامتِ روان
گاهِ ریختن بر زمین قونیه؛
بلخِ تن در دلایل ناسوتی‌ام

و من؛ مضرابی در مناظره‌ی دو دیوار،
دو دریچه، دو خیابان
دو شهر، دو بارو، دو بازوی کبود
در مشاجره‌ی نیم‌روزی
آمده‌ام که دوباره‌ات را باز بجویم،
باز‌گو کنم تو را در دهانِ نیمه‌برهنه‌ی دریچه

باد می‌وزید و شب را به جغدِ نافت می‌بست؛
پس ناله‌ی آن اتاقِ نیمه‌تاریک را به یاد داری؟
درآن شب نیمه‌هول که افتاده بودی از صرافتِ چراغ  به دنبال پروانه‌ی شانه‌هام گیجْ

ما را به قرائتِ کلمات مهیج فراخوانده بودند
تیغ می‌شدیم
بسیار بُرنده
و می‌خواندیم
بسیار کوبنده
باشد که در بیمارستان‌ها و تیمارستان‌های دولتی رستگار شویم
باشد که به‌پا خیزد در ما ارتکاب جنون
روایت شویم در مشاجرات خیابانی،
متروی تهران، مقبره‌ی شاه نعمت‌اله ولی، بازار وکیل شیراز، حمام فین کاشان،
بیانِ تلخِ تاریخ باشیم به زبان مادری
و بسیار دیوانگی
و بسیار شوریدگی در سر مناره جنبانمان

بگوییم: ما تکرار شوندگانیم در صف مرغ‌های هورمونی، صف بورس و ثبت‌نام خودروهای ملی
به‌گارفته‌شدگانیم و با تصنیف مرغ سحر ناله سر می‌دهیم وُ به پهنای فلاکت مرگبارمان اشک می‌ریزیم وُ خون می‌خوریم.

آری از خون جوانان وطن لاله می‌دمد هرسال وَ هرسال خونمان لخته‌تر می‌شود در شریانِ خیابان‌ها،
و خیابان‌ها ما را به یاد نمی‌آورند گویا!

صدای جیغ ما در سایه‌ها اندامِ چروکیده‌ی بید است، مجنون
صدای دختران است پشت دیوارها
که کوبیده می‌شود و همان‌جا می‌ماند،
و همان‌جا می‌پوسد و همان‌جا شکل می‌گیرد چون موجی کوبیده بر حواس تحلیل‌رفته‌ی صخره‌ها

بلند بخوانید با تیغ‌هایتان بُرنده
و از اماکن متبرکه اعلام برائت کنید؛
بالا بیاندازید قرص‌های آبی و به ندامت روده‌های هرزه پشت کنید
زیرا ما بسیار جراحت برده‌ایم بعد از آن شبِ نیمه‌هول در اتاق‌های ملول با منظره‌هایی به شدت درشت وُ نامتعالی،
زیرا به اندازه‌ی کافی مستحق خوابِ نوشین در بلبشوی مکافاتِ ذبح نبودیم
و ما را بسیار مکیده بودند چون زالوهایی متعفن
پس به اکراه می‌بوسیدیم و می‌پوشیدیم و می‌لولیدیم و از قامتی میان‌تهی بیرون می‌شدیم؛
و هنوز در مشاجره‌ایم
با قیافه‌هایی به اندوهگینی آن مرغ عشق که نیمه‌ی دیگرش را به خاک سپرده
و از قونیه تا بلخ را زار زده؛

تو از زبان افتاده بودی آیا؟!
و آیا من به صراحت لهجه‌ی تو پی نبرده بودم در آن هنگام شرمگینِ نخست؟!
آن وقتِ محزونِ دل‌چسبِ به شدت متناقض که در من شکل می‌گرفت اندامِ لاابالی عصیان و اعتراض و صداها وَ فریادها وَ جیغ وَ بسیار جیغ و به شدت جیغ و بی‌نهایت جیغ
و محو می‌شدیم باز در نجواهای نیم‌قرن اخیر؛

من؛ با اشیاء پراکنده در اتاق یکی می‌شدم وَ راز سکوتِ متفاخرشان را کشف و از کشف خودم در پوست اناری‌ام نمی‌گنجیدم اما
اولین زن مستحیل در اشیاء نبوده‌ام وُ آخرینش نیز
  پس باید در تو بیشتر حل می‌شدم برای یکی شدن،
صداها جیغ‌اند در سر منفجر شده‌ی ما و صورت‌هامان انتحاری است در شب نیمه هول،
باید به فرار فکر می‌کردیم یا ماندن در مناظر درشت و نامتعالی‌مان؟!

اخیراً بسیار رخ داده در ما رخوتی فاحشه
اخیراً صدا و‌سیمایمان نیز چون فاحشه‌ای ظهور می‌کند تا هاهاها هه  آن پوزخند شکیلش را تحویل متن بدهد وُ لابد فکر کند خیلی کاربلد است وُ از توی تلویزیون دهان ما را شلیک کند، بخندیم
و به ترک‌های خودمان شلیک کنیم وُ باز بخندیم
به شکلک‌های مستهجن زهواردررفته‌مان شلیک کنیم وُ باز بخندیم،
از پاره‌شدن زیر فشار گرانی نهراسیم وُ باز بخندیم
و به شعور بربادرفته‌ی‌مان لبخندی پت و پهن بزنیم و نزنیم زیر گریه!؟
نزنیم زیر اعتقادات مزخرفمان!؟
نزنیم زیر لفظِ مادرقحبگی‌مان وُ گشادتر از همیشه بخندیم و خیابان را به باد انتقاد نگیریم؟!

اخیراً‌ بسیار رخ داده در ما رخوتی ناگزیر،
بسیار افسرده‌ایم و در کافه‌ها تکثیر یافته‌ایم چون برچسب‌های فانتزی روی دفترچه‌ یادداشت دانش‌آموزان دبستانی
و کاش دبستان ما از الف ترکه نمی‌شد
و کاش ما را با الفبای نیمه‌فارسی به محافل ادبی پرتمان نمی‌کردند
و کاش فروغ بار دیگر عصیان می‌کرد.
و باز براهنی از مختاری می‌خواند: *" مختاری مختاری مختاری
ممد مختاری ممد مختاری ممد مختاری مختاری
و محمد مختاری می‌خواند:
*"چه فرق می‌کرد زندانی در چشم‌انداز باشد
یا دانشگاهی؟"
و ما شاعران را به نیم‌قرن اخیر سلام دهیم
چون فروغ و ایمان بیاوریم به *"داس‌های واژگون شدهٔ بیکار
و دانه‌های زندانی...

@gardoonesher2
📚گزاره‌های معترض
#سمیه_جلالی
*رضا براهنی_  محمد مختاری_ فروغ فرخزاد
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

تو مرا به عدمِ رعایت بی‌طرفی در
شعرهایم محکوم کردی
خوب، من هرگز در طولِ زندگی‌ام آدمِ بی‌طرفی نبوده‌ام
همیشه جانب‌دار بودم و سیاست‌های دوپهلو داشتم
همیشه در مقابلِ نژادپرستی طرف‌دارِ سیاه‌پوست‌ها بوده‌ام
در مقابلِ اشغال‌گران طرف‌دارِ مقاومت
در مقابلِ ارتش طرف‌دارِ میلیشیا
من در مقابلِ سفید‌پوست‌ها طرفِ سرخ‌پوست‌ها را می‌گیرم
در مقابلِ نازی‌ها طرفِ یهودی‌ها را
در مقابلِ اسراییلی‌ها طرفِ فلسطینی‌ها را
در مقابلِ نئونازی‌ها طرفِ مهاجران را
در مقابلِ مرزها طرف کولی‌ها را
در مقابلِ استعمارگران طرفِ بومی‌ها را
در مقابلِ دین طرفِ علم را
در مقابلِ گذشته طرفِ حال را
در مقابلِ پدرسالاری طرفِ فمینیسم را
در مقابلِ مرد طرفِ زن را
در مقابلِ باقیِ زن‌ها طرفِ تو را
در مقابلِ روزمرگی طرفِ کافکا را
در مقابلِ فیزیک طرفِ شعر را
فیزیک
لعنت به فیزیک
چرا مهاجران وقتی نفس‌های آخرشان را می‌کِشند روی آب می‌آیند؟
چرا عکسِ آن اتفاق نمی‌افتد؟
چرا انسان‌ها وقتی زنده‌اند روی آب نمی‌آیند و وقتی مردند زیرِ آب نمی‌روند؟


@gardoonesher2
#غیاث_المدهون
شاعر فلسطینی
ترجمه:
#مریم_حیدری
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

@gardoonesher2

کلاغی بر استخوان ترقوه‌ام لانه کرده‌است
و روزهای اول هر پاییز،
زردم می‌شود
می‌خواهم بگویم آن‌قدر عمیق در خودم ریشه کرده‌ام
که همین‌روزها انگشتان پایم به آب می‌رسند
بی‌آنکه در این‌ خانه آب از آب تکان خورده‌باشد


تو چه می‌فهمی چه دردی دارم
وقتی زخم‌های نارنجی‌ام را در دست می‌گیرم
و فریاد می‌زنم: «نگاه کن!
نگاه کن این بیماری فصلی، مسری نیست
و بعید می‌دانم از چشم‌هایت نفوذ ‌کند»


شاخه‌هایم را رو به آسمان بلند کرده‌ام
و مدتی‌ست دارم برای دست‌هایم دعا می‌کنم
منی‌ که از برگ‌هایم درخت
منی‌ که از ناخن‌هایم انگشت می‌
                                          چـ
                                          کد
منی‌ که حتی پاهایم مسیر را اشتباه رفـ
                                                   ته
‌                                                   اند
یعنی آن‌قدر در خانه فرو رفته‌اند
که وقتی از ارتفاع حرف می‌زنم
نمی‌فهمند از چه حرف می‌زنم


دارم از چاردیواری خانه‌ حرف می‌زنم
و این‌که آجرها مسیر قدم‌هایم را عوض کرده‌اند
دارم از پنجره‌ حرف می‌زنم
و این‌که هوای تازه مسمومم می‌کند
دارم از تو حرف می‌زنم
و این‌که وقتی دارم از ریشه‌هایم حرف می‌زنم
نمی‌فهمی از چه حرف می‌زنم

من،
این‌همه زرد ناراحت
که بی‌آن‌که واقعاً بخواهم
مدتی‌ست زحمت رفتگران را زیاد کرده‌ام.

@gardoonesher2
📚آواز کرگدن
#لیلا_کردبچه
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

من از تمامِ زمین
جز نگاهِ خاموشی ندیده‌ام
که بر کرانه‌ی ویرانی‌اش
به حسرتی تنها بر عمرِ خویش می‌نگرد،
و در تموجِ درد
به باد می‌رود
تو از کدام زمان آمدی
که چشم‌هایت در این کرانه بیگانه‌ست؟


@gardoonesher2
#محمد_مختاری👇👇👇
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

"بی‌خوابی"
@gardoonesher2



چه فرق می‌کرد زندانی در چشم انداز باشد یا دانشگاهی؟
اگر که رویا تنها احتلامی بود بازی گوشانه
تشنج پوستم را که می‌شنوم سوزن سوزن که می‌شود کف پا ،
علامت این است که چیزی خراب می‌شود
دمی که یک کلمه هم زیادی‌ست
درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار،
سایه دستی‌ست که می‌پندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد
چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل جسم حد زبان را رعایت کند؟
چه تازیانه کف پا خورده باشد
چه از فشار خونی موروث در رنج بوده باشی
قرار جایش را می‌سپارد به بی‌قراری که وقت و بی‌وقت
سایه به سایه
رگ به رگ
دنبالت کرده است تا این خواب

تظاهرات تورم را طی می‌کنم در گذر دلالان
سر چهار راه صدای درشت می‌پرسد
ویدئو مخرب‌تر است یا بمب اتم؟
مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کند
صدای زنگ فلز در دندان‌های طلا
و خارش کپک در لاله‌های گوش
نصیب نسلی که خیلی دیر رسیده است

نه سینما و نه مهمانی در تاریخ
هجوم کاشفانی با تاخیر حضور
هزار کس می‌آیند و هزار کس می‌روند
و هیچ کس هیچ کس را به خاطر نمی‌آورد
صدا همان که می‌شنوی نیست
سگ از سکوت به وجد می‌آید و دزد بر سر بام بلند سماع می‌کند با ماه
زبان عزیز‌تر است اکنون یا دهان؟
که سنگ راه دهان را هزار بار تمرین کرده است

صدا که می‌شکند
حرف که چرک می‌کند
جمله ها که نقطه چین می‌شوند
پیری یا بچه‌ای که خود را می‌کُشد
تازه معنا روشن می‌شود

سگی که می‌افتاد در نمکزار و …
این نمک که خود افتاده است
خلاف رای اوللالباب نیست که ماه رنگ عوض کرده باشد
یا شب مثل آزادی زنگ زَنَد

گچ سفید جای سرت را نشان می‌دهد
که چند سالی انگار در اینجا می‌نشسته‌ای
و رد انکارت افتاده است
بر دیوار
یا شاید نقشی مانده است از تسلیمت

گذاره‌ای اصلا نا‌تمام
و تازه این بی‌تابی که هیچ چیز آرامش نمی‌کند
در التهاب درهایی که باز می‌شوند و درهایی که بسته می‌شوند
کتاب‌هایی که باز می‌شوند و دست‌هایی که بسته می‌شوند
دست‌هایی که سنگ‌ها را می‌پرانندو سارهایی که از درخت‌ها می‌پرند
درخت‌هایی که دار می‌شوند
دهان‌هایی که کج می‌شوند
زبان‌هایی که لال مانی می‌گیرند
صدای گُنگ و چشم انداز گُنگ و خواب گُنگ
و همهمه
که می‌انبوهد
می‌ترکد
رویا که تکه تکه می‌پراکند
دانشگاهی که حل می‌شود در زندانی و چشم اندازی که از هم می‌پاشد
خوابی که می‌شِکَند در چشم و چشم که میخ می‌شود در نقطه‌ای
و نقطه
که می‌ماند مَنگ در گوشه‌ای از کاسه سَر که همچنان غلت می‌خورد
غلت می‌خورد
غلت می‌خورد.


@gardoonesher2
#محمد_مختاری
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

"امروز"
@gardoonesher2


من امروز کارهای بسیار دارم:
باید خاطراتم را تماماً قربانی کنم،
بايد روحم را بدل به سنگ كنم،
بايد زيستن را دوباره بياموزم.


У меня сегодня много дела:
Надо память до конца убить,
Надо, чтоб душа окаменела,
Надо снова научиться жить.


@gardoonesher2
#آنا_آخماتووا
ترجمه:
#نرگس_سنائی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

نگویم آب و گل است آن وجود روحانی
بدین کمال نباشد جمال انسانی

اگر تو آب و گلی همچنان که سایر خلق
گِل بهشت مُخمّر به آب حیوانی

به هر چه خوبتر اندر جهان نظر کردم
که گویمش به تو ماند تو خوبتر ز آنی

وجود هر که نگه می‌کنم ز جان و جسد
مرکب است و تو از فرق تا قدم جانی

گرت در آینه سیمای خویش دل ببرد
چو من شوی و به درمان خویش در مانی

دلی که با سر زلفت تعلقی دارد
چگونه جمع شود با چنان پریشانی

مرا که پیش تو اقرار بندگی کردم
رواست گر بنوازی و گر برنجانی

ولی خلاف بزرگان که گفته‌اند مکن
بکن هر آن چه بشاید نه هر چه بتوانی

طمع مدار که از دامنت بدارم دست
به آستین ملالی که بر من افشانی

فدای جان تو گر من فدا شوم چه شود
برای عید بود گوسفند قربانی

روان روشن سعدی که شمع مجلس توست
به هیچ کار نیاید گرش نسوزانی

@gardoonesher2
#سعدی
#غزلیات
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

بازوان‌ات تابِ فراموشی‌اند
و در درونِ چشمان‌ات راه‌هایی‌ست که
در آن‌ها به‌سوی کودکی می‌دوم
و دریاچه‌های هم‌چون آینه
که به‌روی آب‌های‌شان راه می‌روم بی‌آن‌که خیس گردم.




@gardoonesher2
#غادة_السمان
ترجمه:
#احمد_دریس
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

وقتی به تو فکر می کنم
تازه می فهمم چقدر بسیارم من
به این همه اندک!

هرکجا کلمه کم می آورم
تورا بلند به نام کوچکت آواز می دهم
بی برو برگرد
هفت شب و هفت روز تمام
می بینی دارد از آسمان واژه می بارد.

تو محشری دختر...!
من خسته نمی شوم
من همچنان تا آخر دنیا
با تو خواهم آمد.
من همان پیاده پیشگویی هستم
که از ادامه آرام عشق
هرگز توبه نخواهم کرد.


@gardoonesher2
#سیدعلی_صالحی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

@gardoonesher2
فضای پشت استخوان کشیده‌تر است

از رانی افتاده در دل

می‌دود

بر حاشیه‌ی حس

که رسیده

مکث می‌کند

می‌نگرد

و پس می‌افتد

می‌چرخد در بندِ ستودن

که چندان جدا شود تا بترکد

و یا بسوزاند این مارِ سبزِ ترسیده را

که دندان‌هاش

هرگز چنین آسان قفل نمی‌شود

در نگاه

می‌چرخد

در غضروف و استخوانِ سرد

باز هم

چه چاره‌ش شد

چرخشِ گردِ گوشتی از هوا و پیه بدبو

باز عطش برای جویدن

و یا خرده خردکردنِ این دندان‌های آبی

که فروشان می‌کند در عمق نم

و از وزشِ آب

می‌لرزد و می‌پیچاند خود را

در دریچه‌یی تنگ

تا استخوان بهانه‌ش را

می‌ترکاند در شبح

می‌لرزد این خون در مرگ

تیره می‌شود

و می‌چکد

چگون بر دریچه می‌افتی

صدا نمی‌کنی و باز می‌شوی

آنجا زرد معنایی جز مرض دارد

نوک می‌زند از بشره‌ی سیاه

در بندِ ناف و زیر زانو

یک آلت برای کُشت

هنگام دیگر سکته

مرگ می‌افتد در کفِ دست

می‌چرخد

به دور حدقه‌ی استخوانِ ماهی

شیر دوایر خرد آهنگدار

وقتی می‌چرخد

می‌شتابد

کام می‌گیرد

آنگاه دایره‌ی خُردتر

آرام می‌نشیند

و ایمانش را می‌گسترد

دایره‌ی شتابزده

آهنگش را از بَر دارد

حلقه‌یی دراز

بوده‌یی با بوده

درین تنگ

در خس خاطره‌ش

هم

و منتظر می‌ماند

کمسالِ بی رویه‌یِ نجیب

قرینه‌ی سختِ در مرز

شبح می‌اندازد خود را در تاریکی‌ی حس

بر پوستی خشکیده‌ست

و یا بر پاهای کشیده‌ی دراز

می‌افتد

همیشه

همیشه

کدام صفحه‌ی سوزنی می‌گذرد

این دایره را که خط می‌شکند و باز می‌سازد

در ذره‌ی آخر سطری‌ست

سطرِ استخوانِ درازِ نقره

آنجا چشم‌های خسته‌تر از رگ‌های دونده‌ست

رگ‌های دونده‌ی فعال

که اسب را می‌ایستاند از فرط دویدن

و نفس می‌زند

بخار را انداخته در یال

می‌پیچد و بر هر دوپاش

می‌نشیند

مارِ خزیده ست

بر هوشِ دست

و کجا

در چاله‌های آژیر

بله؟

آری آری!

این انگشت‌ها را ببُر هم

پاره‌ی پنجمِ کمر

از پا می‌افتد

می‌افتد در کرانه‌ی لیزاب

می‌گسترد…

لکّه‌ی دوباره

در بند ناف می‌ایستد

و پس دوباره می‌لغزد

در لحظه‌ی بسته

و با جهشی در عمقِ حس

خاموش می‌شود!



@gardoonesher2
#پرویز_اسلام‌پور
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

"عاشقانه‌ی اندوه"
@gardoonesher2


بویِ خویِ ماه می‌آید،
باد
از وَرایِ تنِ دویده‌ی دریا
گذشته است:
لغزشِ سایه‌ روشنِ هوا،
لمسِ آرامِ گندم و انار،
و آن اتفاقِ تام... اتفاقِ تمام؛
که آدمی آیا
خود
اولادِ همان دقیقه‌ی دریاوار است؟!

آرام باش،
تلقیِ تو از ولرمایِ واژه‌ها
تنها
رسیدن به زِلزِلت‌الرعشه‌هاست.

چه قهر و چه قیام
من هرگز از تیغِ بی‌نیام
نترسیده‌ام.

و تو نیز
نگرانِ این گفت و نگفت‌ها نباش!
کلمات
خود
با تکلم استعاره
از تاریکیِ هر طعنه‌ی مُطَنطَنی
خواهند گذشت...



@gardoonesher2
#سیدعلی_صالحی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

@gardoonesher2
ما
روزی از دو فصلِ دور به‌هم می‌رسیم،
تو فکر می‌کنی اشکِ شوق است بر گونه‌هایم
من اما آن روز هم
به‌جای تمامِ پدرمرده‌های جهان گریه می‌کنم
تا یادت بیاورم چند سال است رفته‌ای،
بی‌آن‌که پشت‌سرت را نگاه کرده باشی

نگاه کرده‌ای؟
دیده‌ای که چگونه آخرِ شب‌ها گوشۀ آشپزخانه کِز می‌کنم؟

و فکر می‌کنم چند سال از آخرین‌باری که دیدم‌ات گذشته‌است؟
و چند سال به دفعۀ بعدی که ببینم‌ات مانده‌است؟

آیا دوباره تو را می‌بینم؟
و می‌توانم بگویم تمام این سال‌ها
با دقت جوهرِ خودنویس‌هایت را پُر می‌کرده‌ام؟

آیا اگر بگویم خط‌خطی‌های دیوان حافظِ خطی‌ات
کار انگشت‌های پنج‌سالگی‌ام بوده،
مرا می‌بخشی؟
اگر بگویم فندکِ نقره‌ات را من گم کرده بودم،
مرا می‌بخشی؟
و اگر بگویم تمامِ این سال‌ها
حتی یک‌بار خوابت را ندیده‌ام
سهم بیشتری از دیدنت را
به چشم‌های پوسیده‌ام
می‌بخشی؟

ما
روزی از دو فصلِ دور به‌هم می‌رسیم
با استخوان‌های خستۀ ساق‌هایمان
که سال‌های سال
در راه بوده‌اند

@gardoonesher2
#لیلا_کردبچه
به‌قدر کافی غم‌انگیز
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

«تا شکوفه‌ات را بگویی»
[به: چهار جان‌فدای محیط‌ زیست]
@gardoonesher2


باید پرندگانت بخوانند
شکوفه‌ها و میوه‌هات
زیبایی بیافرینند
برگ‌ها و شاخه‌هات
سایه‌ی مردمان و
لانه ی پرندگان باشند
بلوط!
جانم را می‌دهم
تا حرف بزنی

تبر باشد یا اَرّه
یا آتش
جانم را می‌دهم
تا حرفت را بزنی
تا شکوفه‌ات را بگویی
تا ریشه‌ات را
که ما امروز چهار نفر بودیم
که ما جانمان را دادیم

بلوطم!
امروز آتش
مانع بود
امروز
ما چهار نفر بودیم.

@gardoonesher2
#محمد_زندی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

دوست‌ات دارم با آگاهی هراس‌انگیزی

که به خوبی می‌داند که سرانجام،

تو ویرانی من خواهی بود و با این همه،

به سوی تو پیش می‌آیم.

چونان کسی که با اراده‌یی راسخ و سری برافراشته

به سوی هلاکتِ خویش می‌رود.


@gardoonesher2
#غسان_کنفانی [شاعر فلسطینی]*
ترجمه:
#مریم_آذرسان
*خواندن یک مقاله در پی‌نوشت‌ها👇👇
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

"تحلیلِ حلاوتِ مرگ"
@gardoonesher2


دیگر کسی را به یاد نمی‌آورم،
گاهی فقط جنازهٔ خستهٔ خود را
به سختی
از این شانه به آن شانه
جا به جا می‌کنم.

آخر این چه روزگاری‌ست
که حروف از کنار آمدن
با هر کلمه‌ای
احتیاط می‌کنند.

حالا متوجه می‌شوی…
آدمی چرا از آدمی
هراسان است؟!

وقتی که شب
با هزار دست تاریک
تکانم می‌دهد: بیدار شو !
من چطور به روشناییِ لرزانِ این شمعِ مُرده
اعتماد کنم!؟

تنهایی
تنهایی
تنها… تنهایی خوب است،
هر چند تنهایی
تاوانِ هول‌آوری دارد.



@gardoonesher2
#سیدعلی_صالحی
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

"آیه‌های زمینی"
@gardoonesher2



آن گاه

خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

و سبزه ها به صحراها خشکیدند

و ماهیان به دریاها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصوّر مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راه ها ادامهٔ خود را

در تیرگی رها کردند

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچ کس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهایی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون می داد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زاییدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان ، نیروی شگفت رسالت را

مغلوب کرده بود

پبغمبران گرسنه و مفلوک

از وعده گاه های الهی گریختند

و بره های گمشدهٔ عیسی

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشت ها نشنیدند

در دیدگان آینه ها گویی

حرکات و رنگها و تصاویر

وارونه منعکس می گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهرهٔ وقیح فواحش

یک هالهٔ مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی می سوخت

مرداب های الکل

با آن بخار های گس مسموم

انبوه بی تحرّک روشنفکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود ، و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

با لکهٔ درشت سیاهی

تصویر می نمودند

مردُم ،

گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم می شد

گاهی جرقه ای ، جرقهٔ ناچیزی

این اجتماع ساکت بی جان را

یکباره از درون متلاشی می کرد

آنها به هم هجوم می آوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد می دریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه می شدند

آنها غریق وحشتِ خود بودند

و حس ترسناکِ گنهکاری

ارواح کور و کودنشان را

مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

آنها به خود فرو می رفتند

و از تصوّر شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانیان کوچک را می دیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فوّاره های آب

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد

یک چیز نیم زندهٔ مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها

شاید ، ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچ کس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلب ها گریخته ، ایمانست

آه ، ای صدای زندانی

آیا شکوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟

آه ، ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صدا ها ...


@gardoonesher2
#فروغ_فرخزاد
#گردون_شعر

Читать полностью…

گردون شعر

"ریشه های ما به آب، شاخه های ما به آفتاب می رسد ما دوباره سبز می شویم!"
@gardoonesher2


ای درخت آشنا
شاخه های خویش را
ناگهان کجا
جا گذاشتی؟
یا به قول خواهرم فروغ:
دست های خویش را
در کدام باغچه
عاشقانه کاشتی؟
این قرارداد
تا ابد میان ما
برقرار باد:
چشم های من به جای دست های تو!
من به دست تو
آب می دهم
تو به چشم من
آبرو بده!
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم!


@gardoonesher2
#قیصر_امین‌پور
#گردون_شعر

Читать полностью…
Subscribe to a channel