624
غزلواره ؛ پنجرهایست رو به دریای فرهنگ و ادب، برای فرهیختگانی که غزل میخوانند و غزل میدانند.. تاسیس: ۱۳۹۴/۰۸/۰۶
ز بس فتاده به هر گوشه پارههای دلم
فضای دهر به دکّان شیشهگر مانَد
🖋 #طالب_آملی
🆔 @ghazalvare
ستون استوار آشیانت بر زمین افتاد
مرا کشتند مادر، پهلوانت بر زمین افتاد
عروس خوابهای کودکی _آن دختر زیبات_
میان رقصهای دشمنانت بر زمین افتاد
مرا اهریمنان در کیسههای شب فرو کردند
به چشم خویش دیدم، آسمانت بر زمین افتاد
پس از عمری دویدن، رنج بردن، خون دل خوردن
چه آسان قهرمان داستانت بر زمین افتاد!
قناریهای خونآلود با تاک کهن گفتند:
به سوگ باغ بنشین، باغبانت بر زمین افتاد
رها کن گریه را، اندوه را با خشم قانع کن
غمم را مادری کن، آن جوانت بر زمین افتاد
وطن در زیر پای توست مادر جان بهشتش کن
خدای وعدههای بینشانت بر زمین افتاد
🖋️ #محمد_قاسملوی
🆔 @ghazalvare
که گفته است در این احتقان خروشی کن؟!
زیاده زحمت خود دادهای، خموشی کن
چه غم که عفّت آزادگی به هرزه رود؟
به یار خویش بیامیز، بادهنوشی کن
اگر مراد تو حاصل نشد به عیش و طرب
بنا به مصلحت قوم، خرقهپوشی کن
به روز واقعه سر در تقیّه پنهان کن
به نام نامی ستّار، ظلمپوشی کن
به فکر نان شبت باش، صبح رستاخیز
کفن نپوش برادر، کفن فروشی کن
در این معامله سیّاس باش و با تدبیر
میان عزت و تبعیض گربهموشی کن
شب بلند تو داماد دیگری دارد
عروس اگر نشدی باز ساقدوشی کن.
🖋️ #محمد_قاسملوی
هفتم دیماه ۱۴۰۴
🆔 @ghazalvare
به خوانِ نعمتِ اهلِ دوَل ننگ است خو کردن
اگر آدمسرشتی در چراگاهِ خران مگذر
🖋️ #بیدل
🆔 @ghazalvare
آخر ای باغ امیدم گل شادی به بر آر
آخر ای صبح نویدم شب هجران به سر آر
جان شیدا شده را جام مفرح درده
دل سودا زده را شربتی از گلشکر آر
خبری خوش ده و این آتش دلها بنشان
یک نفس تازه درآ کام دلی چند برآر
ز حدیث سفر و وعده ملولیم ملول
وعده و عشوه مرا کشت حدیثی دگر آر
صبح کردار به مهر از ره مشرق درتاز
مژده مقدم میمون شه دادگر آر
🖋️ #مجد_همگر | قرن هفتم
🆔 @ghazalvare
جهان کورانه دارد سعی نخجیری به تاریکی
به هرکس وارسی میافکند تیری به تاریکی
چراغ دل به فکر این شبستان گر نپردازد
ندارد مردمک هم رنگ تقصیری به تاریکی
امل سست است! از نیرنگ این چرخکهن بگسل
خیالی چند میریسد زن پیری به تاریکی
به رنگ آمیزی عنقا جهانی میکشد زحمت
تو هم زین رنگ میپرداز تصویری به تاریکی
چه مقصد محمل ما ناتوانان میکشد یارب؟
که عمری شد چو مو داریم شبگیری به تاریکی
کرم چون عام شد تمییز نیک و بد نمیداند
محبت بر مس ما هم زد اکسیری به تاریکی
دلی روشن کن از تشویش این ظلمتسرا بگذر
بجز فکر چراغت نیست تدبیری به تاریکی
ندارد تلخکامی سرسری نگذشتن از حالم
سیاهی کردهام چون کاسهٔ شیری به تاریکی
نفسها سوختم تا شد سواد پیش پا روشن
رسیدم همچو شمع اما پس از دیری به تاریکی
کس از رمز گرفتاران دل آگه نشد #بیدل
قیامت کرده است آواز زنجیری به تاریکی
🆔 @ghazalvare
ساعت قرار حافظهها را گرفته است
از من به جز سکوت صدایی نمانده است
صد روز یا یکی دو کم و بیش پیش از این،
من مردهام!
بی اعتنا به من،
مادر هنوز با پسرش حرف میزند.
بی اعتنا به من!
آن دانههای کوچک لیمو که کاشتم
روییدهاند.
بی اعتنا به من
پاییز آمدهاست.
صد روز یا یکی دو کم و بیش پیش از این
همراه آن دو نور درخشان
شاید یکی زحل وان دیگری ونوس
یا بلکه مشتری!
من ماه را تا روشنای صبح
همراه بودهام.
صد روز یا یکی دو کم و بیش پیش از این
من حرف میزدم.
باور نمیکنم.
اندوه لحظههای پر از رنج زندگی
آن زخمها، آن دردها
یا آن ملال، آن ضایعه...
دلتنگشان شدم!
همراه مرگ
دست تو از لمس یک درخت
یا طعم دانههای نمکخورده انار
یا عطر کاهی غزل نوسرودهات
کوتاه میشود.
این کمترین غم است
با مرگ، گریه نیز از دست میرود.
ساعت، قرار حافظهها را گرفته است
مانند نقش باد که فرسوده سنگ را
آرام و بی صدا،
از یاد میروم
چون بادبادکی از دست کودکی
بر باد میروم.
آیا منم؟
از من به جز سکوت صدایی نماندهاست
اما دلم پر است.
حتی اگر زبان و دهانم به زیر خاک
پوسیده باشند
با خاک، با زبان جوانه، با حرف برگ
با کلمه شکوفه
من، حرف میزنم.
من حرف میزنم.
صد روز یا یکی دو کم و بیش پیش از این
من لحظه لحظه لحظهی اکنون را
در خواب دیده بودم.
من حرف میزدم.
ساعت قرار حافظهها را گرفته است
من حرف میزدم
بی اعتنا به من
از خواب میپری
و گریه میکنی
اکنون دلم پر است...
پاییز سال بعد
باغ انارتان
پر بار میشود.
🖋️ #محمد_قاسملوی
🆔 @ghazalvare
ما را به رندی، افسانه کردند
پیران جاهل، شیخان گمراه
از دست زاهد، کردیم توبه
و از فعل عابد، استغفرالله
#حافظ
🆔 @ghazalvare
نیمهشب شد چرا مد نکردی؟ های دریا کجا میگریزی؟!
فکر میکردم امشب قرار است آب در آسیابم بریزی!
ای که در صفحههای تن تو خوب با خوبتر در تقابل
حلقهی آستینی و گریه سایبانی و خورشید نیزی!
دیر باور شدی؟ باشد اما من دروغ بزرگی نبودم
مثل حوایّیِ تو که یک روز، شهره بودی به آدمستیزی!
تا به جایی که یادم میآید، گربهی بیحیایی نبودم
بد تو بودی مقصر تو بودی، ای نگاهت در باز دیزی!
شهر خاموش و همسایگان خواب کوزهها تشنهی جرعهای آب
شاید این “مهربان مرد قصاب” دفترم را ستاند به چیزی!
هیچ چیز از تو پنهان ندارم شعلهی آبی عشق، بگذار
این غزل را برایت نخوانم، گرچه خیلی برایم عزیزی
🖋️ #امیرحسین_اللهیاری
♥️ @ghazalvare
عشقت آموخت به من رمز پریشانی را
چون نسیم از غم تو، بیسر و سامانی را
بوی پیراهنی ای باد بیاور، ور نه
غم یوسف بکشد، عاشق کنعانی را
دور از چاک گریبان تو آموخت به من
گل من غنچهصفت، سر به گریبانی را
آه از این درد که زندان قفس خواهد کشت
مرغ خو کرده به پرواز گلستانی را
لیلی من! غم عشق تو بنازم که کشی
به خیابان جنون، قیس بیابانی را
اینک آن طرفه شقایق، دل من مرکز سوزش
داغ بر دل بنهد لالهی نعمانی را
همه باغ دلم آثار خزان دارد، کو؟
آنکه سامان بدهد این همه ویرانی را
🖋️ #حسین_منزوی
♥️ @ghazalvare
عمری دهان تنگ توام در خیال بود
جان رمیده را همه فکر محال بود
رفت آنکه در مسائل عشق و رموز شوق
ز ابرو و غمزه با تو جواب و سؤال بود
گفتم: رسد میان توام باز در کنار
گفتا: برو که آنچه تو دیدی خیال بود
شرم آیدم که سجده برد پیش پای کس
آن سر که سالها بهرهت پایمال بود
آشفته رفت گفته #شاهی در این غزل
آری، بفکر زلف تو شوریده حال بود
🖋️ #امیرشاهی_سبزواری
🆔 @ghazalvare
اول مهرماه،
زادروز محمدرضا شجریان است.
یادش گرامی باد.
🖋️ #سعدی
🎙️ #محمدرضا_شجریان
آخر نهمنم تنها، در بادیه سودا
عشق لب شیرینت صد شور برانگیزد
🎵 @ghazalvare
در تقویم من روز شعر و ادب به نام عالیجناب سعدی است.
هرچند که شهریار را به اندازه ابتهاج دوست دارم.
رفته ام تا یکی عصا بخرم
تا عصا را بدل به مار کنم
توی قلبم امید را بکشم
بیشتر روی یأس کار کنم
روزها را به شوق شب در خواب
شب برای همیشه بیدارم
باید عادت کنم به خواب و سپس
به همین عادت افتخار کنم
رفتهام با خیال، دریا، تا
کمی از خانه ام جدا بشوم
غم پاییز را به در بکنم
خانه را اندکی بهار کنم
ساز و کارم برای فصل بهار
مثل کار طبیعت آسان است
ابرهای کبود را روی
فرش و دیوار و گل قطار کنم
شب برای همیشه کافی نیست
غم تلخیست دیدن خورشید
محتسب پشت در پیاله بدست
دعوتم کرده زهرمار کنم
دوست دارم که با کمی هیزم
کتری و چای و قوری و فنجان
بروم سمت جاده چالوس
سر راهم تو را سوار کنم
صبح شد باز هم،
دوباره زمین،
کهکشان و ستاره میچرخند
مست افتادهام کنار اتاق
ماندهام با خودم چهکار کنم
زندگی مثل کوچهای بن بست
مرگ همسایه قدیمی ماست
دوست دارم که ترس را بکشم
بزنم زنگ را فرار کنم
#محمد_قاسملوی
❤️ @ghazalvare
اهلی شدۀ ستم کشیده
افسردۀ در قفس چپیده
.
کت بستۀ کند گشته دندان
بی یال و دمِ زبان بریده
.
فرسودۀ سرد و گرم دنیا
خشک و تر روزگار دیده
.
صد دفتر یاوه را به اکراه
از بانگ بلندگو شنیده
.
خالی شده از امید و باور
در بستر مرگ آرمیده
.
با مردم زنده همقبیله
با مردم مرده همعقیده
.
با آنهمه شرم و بردباری
چون تیغ به استخوان رسیده
.
از جور زمان فغان برآرد
تیغ از بن استخوان برآرد
**
ای عصر خرابی و خماری!
وای عرصۀ غبن و بیقراری!
.
ای بر سر خلقِ دستبسته
سیلاب غمت هماره جاری
.
قومی که از او صدا نخیزد
جز نالۀ طوع و خاکساری
.
چندی به قساوتت گرفتار
چندی ز شقاوتت فراری
.
بنگر که در این میان کسی هست
از خفّت بندگیت عاری
.
چون بحر زلالِ پاکبازی
چون کوه ستبرِ پایداری
.
در حصر نشسته خار در چشم
در غم نگریسته به خواری
.
در کورۀ رنجش آزمودی
با اینهمه انتظار داری
.
از جور زمان فغان برآرد؟!
تیغ از بن استخوان برآرد؟!
**
مادر چه کند به گور فرزند
با چشم تر و دل غمآکند
تا پوست بر استخوان نخشکد
دل باز نگیرد از جگربند
کس نارونی بدین بلندی
هرگز به زمین تیره نفکند
کس لاله نکاشتهست با سرب
در سینۀ برفی دماوند
کس خوشۀ نسترن نچیدهست
از شاخ صنوبر برومند
داغ و دل بیقرار مادر
هنگامۀ آتش است و اسفند
کی خشک شود فراتِ دیده
کی بنشیند خروش اروند
نور دل و دیده را به ناگاه
کشتند و کنون نمیگذارند
از جور زمان فغان برآرد
تیغ از بن استخوان برآرد
*
صد سال گذشته است و انگار
هرگز ستمی نبوده در کار
خون شسته شدهست از خیابان
چون نقش نوشتهها ز دیوار
هر کس به خرید عید مشغول
با ماهی و سبزهای گرفتار
سرگرم تفرج است و گلگشت
خندان و چمان به گرد بازار
سورش همه سوگ باژگونه
عیدش همه ماتمی نگونسار
تاریکپسندِ شبگزین را
گویند ز شمع مرده یاد آر!
این قوم کجا فلاکتش را
آورده به روی خود که این بار
از جور زمان فغان برآرد
تیغ از بن استخوان بر آرد؟
****
رویش همه پشت نرم قاقم
خویش همه زخم نیش کژدم
نفرین و تعنّت است و دشنام
در روی گشادهاش تبسّم
از خشت خضوع بفکند پی
تا کاخ ریا برد به انجم
چندان که دگر روا نباشد
بر شکوه و نالهاش ترحّم
چون شکوۀ آتش تنور است
از خشکی تکههای هیزم
یا نالۀ زار آسیاسنگ
از زبری دانههای گندم
خود کاسب این بلیّه باشد
وانگاه به پیش چشم مردم
از جور زمان فغان برآرد
تیغ از بن استخوان برآرد!
#سمانه_کهربائیان
طوع: اطاعت و فرمانبرداری
غبن: فریب و تغابن، خسارت
قاقم: نظیر سمور
🆔 @ghazalvare
کسی نگفت نسیم از تبار توفان است
وگرنه غنچه کجا مشت بسته وا میکرد؟
بهار نیز که با خون گل وضو میساخت
هم از نخست به پاییز، اقتدا میکرد
عصا که مار شد اعجاز بود، کاش امّا
کسی به معجزهای، مار را، عصا میکرد
🖋️ #حسین_منزوی
🍂 @ghazalvare
پهلو گرفت قایق بیداریام به صبح
افتاد خواب یار به پهلوی دیگرش
🖋️ #محمد_قاسملوی
♥️ @ghazalvare
دی بلبلکی بر سرِ شاخی با جفت
میگفت غمی که در دلش بود نهفت
بیخود شدم از رشکش و با خود گفتم:
شاد آنکه غمی دارد و بتواند گفت!
#نظامالدین_اصفهانی
شعرِ تَر | چهارخطی
به درد عشق رسیدی، به آه و ناله بساز
که این معالجه در نسخه مسیحا نیست
🖋️ #تأثیر_تبریزی
♥️ @ghazalvare
آمد نفس صبح و سلامت نرسانید
بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید
یا تو به دم صبح سلامی نسپردی
یا صبحدم از رشک سلامت نرسانید
🖋️ #خاقانی
♥️ @ghazalvare
خاک خون باد که در معرض آثار وجود
زلف و رخ درکشد و سنبل و گل بازدهد
#غالب_دهلوی | لعلیات
🐬@faramatni
با من از آفتاب حرف بزن
از طلوع مذاب حرف بزن
در شب "سقف آسمان کوتاه"
از دو "حال خراب" حرف بزن
از من تا "سر سحر بیدار
در تب و التهاب" حرف بزن
از توی "هرچه می کشد، شده است
نقشه هایش بر آب" حرف بزن
آب گفتم؟ چه جای حرف از آب؟
از فروش سراب حرف بزن
تشنه ام آتشی به کامم ریز
از شرار شراب حرف بزن
ما همان با همان تنهاییم
کوه در کوه، خواب، حرف بزن!
نعره کن ، کل بگیر ، جیغ بکش
جای قهر و عتاب، حرف بزن
بشکن این ترس خویش ساخته را
از شکوه طناب حرف بزن
به شب آویز ها امید بده
از افق های ناب حرف بزن
ما سیاه صلاح اصلاحیم
باری! از انقلاب حرف بزن!
#انوش
🐬@faramatni
آواز رمز پریشانی
🖋️ #حسین_منزوی
🎙️ #محمدرضا_شجریان
تنها همکاری دو استاد
🎵 @ghazalvare
.
نسیم نیست نه! بیم است، بیم دار شدن
که لرزه میفکند بر تن سپیداران
چو چاه ریخته آوار میشوم بر خویش
که شب رسیده و ویرانترند بیماران
شعر و صدا: #حسین_منزوی
یکم مهرماه زادروز شاعر گرامی باد.
🆔 @ghazalvare
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد
به خود گمان نبرد هیچکس که نادانم!
#سعدی
قیامت میکنی سعدی!
بدین شیرین سخن گفتن
مسلم نیست طوطی را،
در ایامت شکرخایی
🖋️ #سعدی
❤️ @ghazalvare