234
داستان های کوتاه ، مثل ها و کتابها. داستان صوتی و PDF و هر آنچه بی ادبانه نیست اینجا داریم . اسم کانال برگرفته از نمایشنامه شهر قصه بیژن مفید است . داستان های کریم شیره ای و ..... را سرچ بفرمایید ادمین: @babaktava
🎁جملات زیبا و ارزشمند انگلیسی با ترجمه.
✅ مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان مي شوند.
Watch your thoughts; they become words.
✅ مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتار تان مي شود.
Watch your words; they become actions.
✅ مراقب رفتار تان باشيد كه تبديل به عادت مي شود.
Watch your actions; they become habits.
✅مراقب عادات خود باشيد که شخصيت شما می شود.
Watch your habits; they become character;
✅مراقب شخصيت خود باشيد كه سرنوشت شما مي شود.
Watch your character; it becomes your destiny.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
@ghese_gu
🎬 دانلود سریال ممنوعه " معاویه "
✏️ فصل اول- قسمت نهم
➕ زیرنویس چسبیده
⚡️ کیفیت : 720p
⚠️ بدون سانسور و حذفیات
/channel/GEM_TV_MER30TV
🎬 دانلود سریال ممنوعه " معاویه "
✏️ فصل اول- قسمت ششم
➕ زیرنویس چسبیده
⚡️ کیفیت : 720p
⚠️ بدون سانسور و حذفیات
/channel/GEM_TV_MER30TV
🎬 دانلود سریال ممنوعه " معاویه "
✏️ فصل اول- قسمت چهارم
➕ زیرنویس چسبیده
⚡️ کیفیت : 720p
⚠️ بدون سانسور و حذفیات
/channel/GEM_TV_MER30TV
🎬 دانلود سریال ممنوعه " معاویه "
✏️ فصل اول- قسمت دوم
➕ زیرنویس چسبیده
⚡️ کیفیت : 720p
⚠️ بدون سانسور و حذفیات
/channel/GEM_TV_MER30TV
🎬 دانلود همه قسمت های سریال ممنوعه " معاویه "
🖥 زیرنویس چسبیده
☄️ ژانر: تاریخی
✉️ خلاصه داستان: این سریال که به وقایع درونی جهان اسلام پس از قتل عثمان خلیفه سوم، دوران حکومت تا قتل علی بن ابیطالب، حکومت امام حسن، و پایهگذاری خلافت اموی توسط معاویه و پسرش یزید تا وقایع کربلا میپردازد، از دیدگاه اهل سنت روایت شده و چهره امامان شیعه را بهطور کامل و واضح به نمایش میگذارد.
⚠️ این سریال با بودجه هنگفت ۱۰۰ میلیون دلاری توسط عربستان ساخته شده و پخشش توسط دولت در کشور های ایران عراق مصر و.. ممنوع اعلام شده!‼️
/channel/GEM_TV_MER30TV
🌹یه رویا بساز...
و رویات تورو خواهد ساخت!
┄┄┄┅┅❅💖❅┅┅┄┄┄
#Yellowstone S01E09
📀 کیفیت 480p
🌀 قسمت نهم(پایان فصل اول)
🖇 #زیرنویس_چسبیده_فارسی
بدون سانسور
#Yellowstone S01E08
📀 کیفیت 480p
🌀 قسمت هشتم(فصل اول)
🖇 #زیرنویس_چسبیده_فارسی
بدون سانسور
#Yellowstone S01E05
◀️ سریال "یلو استون"
🔺 قسمت پنجم فصل اول
📥 کیفیت 480p
📌 با #زیرنویس_چسبیده_فارسی
✂️ بدون سانسور
#Yellowstone S01E03
📀 کیفیت 480p
🌀 قسمت سوم(فصل اول)
🖇 #زیرنویس_چسبیده_فارسی
بدون سانسور
#Yellowstone S01E01
📀 کیفیت 480p
🌀 قسمت اول (فصل اول)
🖇 #زیرنویس_چسبیده_فارسی
بدون سانسور
داستان سریال در مورد خانواده ای می باشد که به پرورش دام در مونتانا می پردازند. حال آنها باید با کسانی که قصد تصاحب زمین هایشان را دارند، روبرو شوند...
🔞 این سریال دارای محدودیت سنی +18 سال میباشد.
💎مردی هر روز راس ساعتی معين به گوشه ميدان شهر می رفت و لحظاتی كلاهش را از سر بر می داشت و به شدت تكان می داد، روزی پليس علت اين كار را از وی جويا شد. "با اين كار زرافه ها را دور میكنم".
"من در اين جا زرافه ای نمی بينم".
"اين نشان می دهد كه من كارم را درست انجام می دهم"
"توهم مفيد بودن"
📚 هنرشفاف اندیشیدن
👤 رولف دوبلی
@ghese_gu
💎داستان تاریخی اعدام
سپه سالار بابک خرمدین️
روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند.
بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که وی را سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند.
پیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیارزننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند.
پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد.
برای آنکه همهی مردم بشنوند ....
که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند .
ابن الجوزی مینویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه درکنارش نشست و به او گفت: تو که اینهمه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دید که طاقتت دربرابر مرگ چند است!
بابک گفت: خواهید دید.
چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران میکرد صورتش را رنگین کرد.اوپرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت: وقتی دستهایم را قطع کنند خونهای بدنم خارج میشود و چهرهام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است.. چهرهام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود .
به این ترتیب دستها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شکمش را بدرد... پس از ساعاتی که این حالت بربابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کند.
پس ازآن چوبهی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشهی بابک را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد
آخرین گفتار بابک چنین بوده است :
تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود .. تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت !
این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد
من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند مازیار هنوز مبارزه بجوش آمده آماده طغیان هستند مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند .
اما تو ای افشین . . . در انتظار
و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :
" پاینده ایران "
روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است اعدام بابک چنان واقعهی مهمی تلقی شد که محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبهی بابک یعنی چوبهی دار بابک در شهرِ سامرا که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد
برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت که اورا مثل بابک اعدام کند.
طبری مینویسد که وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابک را میبُرید، او نه واکنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمیآورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار کردند.
معتصم خلیفه عباسی، چنانکه نظام الملک در سیاست نامه خود می نویسد به شکرانه آنکه سه سردار مبارز ایرانی، بابک ، مازیار وافشین رو که هر سه آنها به حیله اسیر شده بودند به دار آویخته بود،مجلس ضیافتی ترتیب داده بود که در طول آن 3 بار پیاپی مجلس را ترک گفت و هربار ساعتی بعد برمی گشت.
در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار به یکی از دختران پدر کشته این سه سردار تجاوز کرده است، و حاضران با او از این بابت به نماز ایستادند و خداوند را شکر گفتند. (تولدی دیگر-شجاع الدین شفا)
@ghese_gu
🎬 دانلود سریال ممنوعه " معاویه "
✏️ فصل اول- قسمت هشتم
➕ زیرنویس چسبیده
⚡️ کیفیت : 720p
⚠️ بدون سانسور و حذفیات
/channel/GEM_TV_MER30TV
🎬 دانلود سریال ممنوعه " معاویه "
✏️ فصل اول- قسمت پنجم
➕ زیرنویس چسبیده
⚡️ کیفیت : 720p
⚠️ بدون سانسور و حذفیات
/channel/GEM_TV_MER30TV
🎬 دانلود سریال ممنوعه " معاویه "
✏️ فصل اول- قسمت سوم
➕ زیرنویس چسبیده
⚡️ کیفیت : 720p
⚠️ بدون سانسور و حذفیات
/channel/GEM_TV_MER30TV
🎬 دانلود سریال ممنوعه " معاویه "
✏️ فصل اول- قسمت اول
➕ زیرنویس چسبیده
⚡️ کیفیت : 720p
⚠️ بدون سانسور و حذفیات
/channel/GEM_TV_MER30TV
🌹آهنگ زیبا از...
🎤Chris Dr Burgh.
🌹از...
🎼A rainy night in paris...
🌹با متن انگلیسی و ترجمه فارسی
┄┄┄┅┅❅💖❅┅┅┄┄┄
❤️این آهنگ زیبا تقدیم شما❤️
┄┄┄┅┅❅💖❅┅┅┄
🎤Chris Dr Burgh.
🎼A rainy night in paris...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
It's a rainy night in paris, ...
یک شب بارانی در پاریس بود...
And the harbour lights are low
و چراغ های بندر بی نور بودند
He must leave his love in paris
او باید در پاریس از عشقش جدا شود
Before the winter snow...
قبل ازاولین برف زمستان ...
On a lonely street in paris
در یک خیابان خلوت در پاریس
He held her close to say
عشقش را در آغوش گرفت تا بگوید
"we'll meet again in paris
ما دوباره همدیگر را در پاریس خواهیم دید.
┄┄┄┅┅❅💖❅┅┅┄┄┄
When there are flowers on the champs-elysees
وقتی که گل ها در خیابان شانزلیزه می شکفد.
"how long?" she said "how long?”
اوگفت: چقدر طول میکشد؟ چقدرطول میکشد؟
And will your love be strong?
وعشق تو هم چنان پایدار خواهد ماند؟
When you're across the sea
زمانی که در آن سوی دریا هستی
Will your heart remember me?
قلبت مرا به یاد خواهد آورد؟
Then she gave him words to turn to
سپس دختر کلماتی به او گفت که تکرار کند بعد
When the winter nights were long
وقتی شبهای زمستان طولانی بود.
nous serons encore amoureux
عشق ما بار دیگربا رنگ های بهار زنده خواهد شد
Avec les couleurs du printemps..."
"and then" she said "and then
و سپس دختر گفت:
Our love will grow again.
عشق مان دوباره جان خواهد گرفت
Ah but in her eyes he sees...
اما در چشم هایش می دید که ..
Her words of love are only words to please...
حرف هایش فقط برای دلخوشی است
And now the lights of paris
و اکنون چراغ های پاریس
Grow dim and fade away
کم نورتر می شوند
And I know by the light of paris
و من از این نور می فهمم که
I will never see her again...
که دیگر هیچ وقت او را نخواهم دید...
┄┄┄┅┅❅💖❅┅┅┄┄┄
✍آموزشی انگلیسی
@ghese_gu
#Yellowstone S01E07
📀 کیفیت 480p
🌀 قسمت هفتم(فصل اول)
🖇 #زیرنویس_چسبیده_فارسی
بدون سانسور
#Yellowstone S01E06
📀 کیفیت 720p
🌀 قسمت ششم(فصل اول)
🖇 #زیرنویس_چسبیده_فارسی
بدون سانسور
#Yellowstone S01E04
📀 کیفیت 480p
🌀 قسمت چهارم(فصل اول)
🖇 #زیرنویس_چسبیده_فارسی
بدون سانسور
#Yellowstone S01E02
📀 کیفیت 480p
🌀 قسمت دوم(فصل اول)
🖇 #زیرنویس_چسبیده_فارسی
بدون سانسور
دانلود #سریال_خارجی فوق العاده " یلو استون "
🎬 #Yellowstone Sesone1
📀 کیفیت : WEB-DL
ژانر: #وسترن | #درام
امتیاز: 8.4 🌟
🖇 #زیرنویس_چسبیده_فارسی
🖥 شبکه: Paramount
🌀 وضعیت فصل اول
داستان باحال وحشت در آپارتمان
حدودا پنجاه ساله بنظر میرسید . سبیلش از دوطرف نازک شده بود و تاب خورده بود. کلاه لبه داری به سرش بود. با دیدن من لبه کلاهش را به علامت احترام تکانی داد.
فورا سلام کردم . پرسید" سرکار میروید"
گفتم" بله "
گفت" با خودتان چتر بردارید. هوا ابریست. حتما باران میبارد."
لبخندی زدم و گفتم" بله ، متوجه شدم هوا ابریست است. به داخل خانه برگشتم و چترم را برداشتم.
از در که بیرون آمدم ،لبخند به لبم ماسید چون جلوی در کسی نبود و همان قفل به در خورده بود.
قلبم داشت از کار می ایستاد بی اختیار دست و پاهایم شروع به لرزش کرد.
با خودم زمزمه کردم خدایا اینجا چه خبر است. تا عقلم رو از دست ندادم بهتر است از این خانه بروم.
بعد از کمی جستجو جائی را پیدا کردم. رورهای پائیزی بود و هوا زود تاریک میشد. غروب بود وانتی برای بردن اسبابم آمد به سرعت وسایلم را بار وانت کردم و برگشتم تا کوله و ساکم را بردارم . دیدم قفل به در خانه پیرمرد و زنش نیست. معطل نکردم از پله ها که پایین می آمدم صدای خنده هائی که در یک فضای بسته مثل حمام است را میشندیم . نتوانستم تشخیص بدهم صدا از زیرزمین بود یا طبقه اول . به سرعت از در خانه بیرون زدم .
تا مغازه بنگاهی دویدم و نفس زنان کلید آپارتمان را روی میز بنگاه دار گذاشتم. مرد بنگاهی نگاهی عمیق به من کرد و همینطور که سرش را به چپ و راست تکان میداد گفت" باید به صاحب این خانه بگویم که کسی اینجا نمیماند."
و دوباره نگاه معناداری به من کرد و ادامه داد آخر میدانی مرد جوان اینجا زمانی قبرستان بوده. و کلی از آدمهای این محله در زیر این ساختمان به خاک سپرده شده اند"
انگار گوشهایم با سرب پر شده بودند و حرفهای مرد بنگاهی را نمیشنیدم.
به زور پاهایم را کشیدم و از در بنگاه بیرون زدم.و چند تا نفس عمیق کشیدم.
سوار وانت شدم و سرم را به صندلی چسباندم. راستش از راننده وانت هم واهمه داشتم. و با خودم زمزمه کردم " خدایا یعنی این چند ماه را من در میان مردگان زندگی کرده بودم.
با یاد آوری چهره همسایه ها ، صداهای مرموز زیرزمین ، تپش قلبم بالا میرفت و تمام تنم داغ میشد.
در این اوضاع و احوال فکری دستی به پایم خورد. چنان جیغ بنفشی کشیدم که بیچاره راننده پایش را روی ترمز گذاشت و نیم دوری زد و با صدای وحشتناکی محکم به جدول کوبید و وانت ایستاد.
راننده بیچاره زبانش به لکنت افتاده بود با فریاد گفت" مردک دیوانه . من فقط به پایت زدم ، میخواستم آدرس را دقیق تر بپرسم. تو مثل صاعقه زده ها از جایت پریدی. ببین چه بلائی به سرم آوردی."
من فریاد زدم و گفتم " توام روح هستی. تو زنده نیستی. من میخوام بین زنده ها زندگی کنم."
بیچاره راننده وانت با چشمان گشاد و دهانی نیمه باز طوری نگاهم میکرد که انگار با یک دیوانه طرف هست.
دوهفته ای میشود از آن خانه وحشت به آپارتمان جدیدم نقل مکان کرده ام . روز تعطیلی است .پشت پنجره اتاقم برف را به تماشا نشسته ام . درخت نارون پیر حیاط، شاخه هایش مامن کلاغها است و حالا پرده ای از برف رویش را پوشانده بود. در فکر و خیال این همه زیبائی بودم که تلفنم زنگ خورد.
یکی از دوستانم بود که در تهیه اخبار حوادث روزنامه ، شاغل است به من گفت" یک خبر دست اول . مطمئنم این خبر رو نشنیدی"
می پرسم "چه خبری"
میگه "ساختمانی واقع در خیابان...... که تو ساکن بودی ......
حرفش رو قطع میکنم و میگویم" با یادآوری این ساختمان حالم بد میشه "
میگه " گوش کنه . آنها که رعب و وحشت ایجاد کرده بودند یک مشت شیاد بودند به خیال اینکه گنجی زیر آن ساختمان قدیمی پنهان شده مدتی بوده که برای عاصی کردن صاحبخانه دست به صحنه سازی زده بودند و مستاجرین و مالکین را از آنجا فراری میدادند. و ......"
پنجره را باز میکنم. سرم را بیرون از پنجره میبرم. برف به سروصورتم میزند . نفسی به راحتی میکشم . و به صدای بلند میگویم من خیالاتی نشده بودم.
پایان
نویسنده: #اکرم_مولایی
برای کودکِ درونمون
رها کردن همیشه همینقدر دردناکه.