اندیشه در نزاکت معنی کمال داشت
حسن فروغ مهر نقاب هلال داشت
غم طربجوش کرده است مرا
داغ گلپوش کرده است مرا
دریغا!
از دست این کلمه،
تو را این عجب آید!
تمهیدات
[ عین القضات ]
ضرورتست که روزی به کوه رفته ز دستت
چنان بگرید سعدی که آب تا کمر آید
[ سعدی ]
بیگمان در میانِ آفریدگان، زنان از همه نگونبختترند. از این رو که نخست عشقِ مردی را به قیمتی گزاف به دست میآورند و سپس او را فرمانروای بدن خود قرار میدهند که این یکی سخت سوزاننده تر از نخستین است.
...
مردان چون از خانه درمانده شوند میتوانند درمانِ آن را بیرون از خانه بجویند اما زنان باید تنها از آنِ یک مرد باشند.
بسیاری معتقدند که مردان گاهِ نبرد سروکارشان با تیغ و سپر است در حالی که زنان در خانه و در آسایشاند. این گفتهای گزاف است. من حاضرم که در صفوف نخستِ نبرد، شمشیر زنم تا نوزادی را در بطن خود بپرورم...
[ برشی از نمایشنامهی مدئا اثر اوریپید ]
از خیابانها بالا و پایین میروم،به ساکِنینش میرسم و آنان را ورانداز میکنم.
چهرههایشان را ببین! سه چهره خپل و چاق و بیش از اندازه سیر است، سه هزار چهره از گرسنگی تکیده شده است.
مگر یک دنیا چگونه محو میشود؟
آنگاه که سه ارباب خوب بِچَرند و سه هزار نفر از گرسنگی جان بدهند...
[ نیکوس کازانتزاکیس ]
«فیلسوفان شورهایی را که بر ما غلبه میکنند، مفسدههایی میدانند که انسان به واسطه قصور خویش در دام آنها گرفتار میشود. پس این عادت فیلسوفان است که شورها را به سخره بگیرند، غرولند کنند، خوارشان بشمارند، یا اگر بخواهند غیورتر از بقیه به نظر برسند، از آنها ابراز انزجار کنند. در نتیجه، این فیلسوفان گمان میکنند که در حال انجام رسالتی مقدساند، و بر این باورند حالا که آموختهاند چگونه یک طبیعت انسانی به راستی ناموجود را غرق ستایش کنند و این طبیعت انسانی واقعاً موجود را به ناسزا بگیرند، به قلههای خرد هم دست مییابند. واقعیت این است که آنها انسانها را نه آن طور که هستند بل آن طور که خودشان دوست دارند، می فهمند. در نتیجه، اغلب آنها دست به نوشتن هجویه بردهاند و نه اخلاق؛ و هرگز نظریهای سیاسی را که بتواند واجد کاربردی عملی باشد از کار درنیاوردهاند. نظریهشان صرفاً در مرزهای وهم مستقر میشود یا تنها میتواند به درد آرمانشهر یا دوران طلایی شاعران بخورد، آنجا که طبیعتاً هیچ نیازی به نظریه سیاسی حس نمیشود. اغلب میگویند که در تمام علوم عملی نظریه در مغایرت با عمل قرار دارد. این باور به طور خاص درباره نظریه سیاسی صادق است و هیچ کس به اندازه نظریهپردازان و فیلسوفان برای حکومت داری نامناسب و ناشایست نیست.»
[اسپینوزا، رسالهی سیاسی]
نقاشی خاستگاه کهکشان راه شیری اسطورهی یونانی-رومی سرآغاز کهکشان راه شیری را نشان میدهد. این نقاشی هرا (یونو) که از سینهی خود شیر میریزد، هراکلس نوزاد (هرکول) و زئوس (جوپیتر) در پسزمینه (که با عقاب و آذرخش شناسایی میشود) را به تصویر میکشد. همسر روبنس، هلن فورمنت مدل صورت هرا بوده است. کالسکه توسط موجودات موردعلاقهی هرا، طاووسها کشیده میشود. به علت وجود پسزمینهی تیرهی آسمان شب، نگارهها حجیم تر به نظر می ایند.
این تصویر بخشی از سفارش فیلیپ چهارم برای تزئین برج پرادا بود. روبنس همینطور دیگر سوژههای اساطیری یونانی-رومی را نیز نقاشی کرده است؛ از جمله هرکول درحال جنگ با شیر نیمیایی یا پرسئوس درحال آزاد کردن اندرومده.
پدیده ایمپاستر یا خودحقهبازپنداری
علامتی با علتهای گوناگون
برخی نکات تکمیلی
منبع: مدرسه زندگی فارسی
استبداد، مسئله اختلاس و خشونت جزئی نیست ، بلکه غارت عمده و بی حرمتی به ارزش ها، چه پنهانی و چه آشکارا است.
اگر شما در انجام بخش کوچکی از چنین جنایاتی گرفتار شوید ، مجازات و رسوا می شوید. بی حرمتی به مقدسات ، آدم ربایی ، قاچاق، کلاهبرداری ، سرقت و قتل نام هایی است که ما روی چنین اشکال ناچیز عمل نادرست می نهیم.
اما هنگامی که انسانی موفق می شود کل بدنه ی شهروندان جامعه ای را بدزدد و آنها را به بردگی وادارد ، آنها این نام های زشت را فراموش می کنند و فرد مستبد را خوشبخت و خوش شانس می خوانند ، مانند همه افراد دیگری که از اعمال ناشایست وی شنیده اند.
[ جمهور ]
[ افلاطون ]
آبلوموفیسم چیست؟
در نیمه قرن نوزدهم با انتشار رمان "ابلوموف" تیپ خاصی از انسان روسی متولد شد که الگوی کاهلی و تنبلی است و در تمام اقلیمها و فرهنگها خویشاوند دارد. خالق ابلوموف دویست سال پیش به
دنیا آمد.
ایوان گنچاروف (۱۸۱۲ – ۱۸۹۱) از بزرگترین نویسندگان قرن نوزدهم روسیه و از چهرههای اصلی رئالیسم روسی به شمار می رود. او طی نزدیک ۸۰ سال زندگی، سه رمان و شماری داستان کوتاه و مقاله نوشت. اما هم منتقدان ادبی و هم خوانندگان رمان، ابلوموف را شاهکار بزرگ او میدانند.
گنچاروف در رمان بزرگ خود با نگاهی عمیق و استادانه و بیانی زنده و پراحساس شخصیتی را توصیف میکند که مدام حرف میزند، خیال میبافد و نقشه میکشد اما هرگز دست به عمل نمیزند. ایلیا ایلیچ ابلوموف را میتوان الگوی مجسم تنبلی، رخوت و بیعرضگی دانست که نمونههای زندهی او در تمام اقلیمها و فرهنگها به وفور دیده میشوند.
کاراکتر انسانی لش و تنبل و بیمصرف در داستانهای نویسندگان بزرگ، به ویژه در نویسندگان طنزپرداز روس، وجود داشت، اما گنچاروف بود که توانست از این شخصیت یک تیپ زنده و ملموس جهانی خلق کند به گونهای که نزد سایر ملتها و فرهنگها نیز برای او خویشاوندانی یافت شود.
گنچاروف با دقت و موشکافی شکل و شمایل ظاهری، منش و رفتار روزمره و همچنین خصلتها و عادتهای روحی ابلوموف را وصف میکند و محیط زندگی او را در برابر چشم خواننده میآورد. در رمان، خانه و زندگی ابلوموف، شکل و لباس او، حتی شیوه نامهنگاری او و جزئیاتی مانند جنس کاغذ و کیفیت مرکب نامهای که مباشرش مینویسد همه و همه مجسم شده است.
روشن است که گنچاروف از ابلوموف بیزار است، اما سرگذشت او را با همدردی و طنزی نیرومند بازگو میکند. قلم نویسنده باانصاف و بیطرف است و درباره اشخاص یا کارهای آنها هیچ داوری نمیکند و هر گونه قضاوت را به عهده خواننده میگذارد.
••••
ابلوموف تنها یک انسان نیست، بلکه یک "موقعیت انسانی" است. پس از انتشار این رمان، خوانندگان نمونههای بیشمار قهرمان آن را در اطراف خود دیدند. این تیپ به سر زبانها افتاد و به عنوان مقولهای اجتماعی و فرهنگی مورد بررسی قرار گرفت. بر پایه این تیپ، اصطلاح "ابلوموفیسم" باب شد که با رخوت و تنبلی و بیعملی مترادف است. به ویژه دابرولیوبوف، منتقد برجسته سده نوزدهم روس بود که با نوشتن مقاله معروفی به عنوان "ابلوموفیسم چیست؟" این پدیده را به دیگران شناساند.
در پایان قرن نوزدهم ایوان تورگنیف گفت: «تا زمانی که حتی یک روس زنده است، ابلوموف هم در یادها زنده خواهد بود.» نویسنده نامی روسیه آگاه بود که گنچاروف بر یکی از ویژگیهای بنیادی در روحیه و عادات انسان روس انگشت گذاشته است.
ولادیمیر ایلیچ لنین، در سال ۱۹۲۲ در نطقی اظهار داشت: «روسیه سه انقلاب را از سر گذرانده است و هنوز ابلوموفها باقی هستند.» منظور رهبر انقلاب اکتبر این بود که روحیه تنبلی و کرختی چنان با طبع و سرشت برخی از افراد، حتی افراد روشنفکر و فرهیخته، عجین شده است، که انقلاب هم نتوانسته آن را ریشه کن کند.
ابن رشد:
«..فیلسوف [واقعی] دوست دار یادگیری است و آن را بزرگ می شمرد، مشتاقِ بالاترین رتبه در تمام بخشهای دانش ست، چرا که دوستدارِ [واقعیِ] یک چیز به تمام انواع آن چیز میل می کند، همچنانکه دوستدارِ شراب، به تمامِ انواع شراب میل می کند، و کسی که دوستدار زنها باشد، همه ی زنها را دوست می دارد!»
[الضروری فی السیاسة، ویژگی های فیلسوف راستین]
http://honargardi.com/نگاهی-به-زندگی-و-فعالیت-های-بهمن-محصص/
Читать полностью…
بیا که هیچ بهاری به حسرت ما نیست
شکستهرنگی امید بیتماشا نیست
«اگر بستن ذهن مردم به همان آسانی بستن زبانشان میبود، آنگاه هر حاکمی به امنيت حکمرانی میکرد و حکومت سرکوبگری هم وجود نمیداشت. چون آنگاه جملهی آدمیان مطابق اذهان کسانی که حکمرانی میکنند به سر میکردند و تنها به صلاحدید آنان درست را از نادرست، یا خوب را از بد، تمییز میدادند. اما چنانچه در ابتدای فصل هفدم یادآور شديم، غير ممکن است که ضمیر کسی مطلقاً به فرمان کسی دیگر درآید. زیرا هیچکس نمیتواند حق با توانایی طبیعی خویش برای آزادانه اندیشیدن و قضاوت دربارهی نیک و بد را به دیگری واگذارد، و نمیتوان کسی را به این کار واداشت. از این رو است که دولتی که بخواهد ضماير مردم را تحت تحكم خویش درآورد ستمگر دانسته میشود، و هر قدرت حاکمهای آنگاه که بخواهد به رعایای خویش املاء کند که باید چه چیزی را به عنوان حقیقت بپذیرند و چه چیزی را به عنوان ناصواب طرد کنند و چه عقایدی باید پرستش خدا را در دل هایشان برانگیزانند، زیانبار و غاصب حقوق ایشان دیده میشود. زیرا اینها چیزهایی هستند که درون حق هر شخصی واقعاند، که او نمیتواند از خود سلب کند حتی اگر بخواهد چنین کند.»
[اسپینوزا ]
[رسالهی الهیاتی سیاسی ]
هر چه مینویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نوشتم همه آن است که یقین ندانم که نوشتنش بهتر است از ننوشتنش.
ای دوست نه هر چه درست و صواب بود روا بود که بگویند…و نباید در بحری افکنم خود را که ساحلش پدید نبود و چیزها نویسم بی «خود» که چون «واخود» آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور.
ای دوست میترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت…حقا و به حرمت دوستی که نمیدانم این که نوشتم طاعت است یا معصیت!
کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاص یافتمی!
چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن بغایت و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم، چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید، و هر چه نویسم هم نشاید و اگر هیچ ننویسم هم نشاید، و اگر گویم نشاید، و اگر خاموش گردم هم نشاید و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید و اگر خاموش شوم هم نشاید.
رساله فی العشق
[ عینالقضات همدانی ]
▪️بازگشت به پنج رود رمانی روسی است که با الهام از زندگی رودکی نوشته شده است. آندری وُلوس، نویسندهٔ کتاب، زادهٔ تاجیکستان است و این کتاب مهمترین اثر اوست که جایزهٔ بوکر روسی سال ۲۰۱۳ را هم از آن خود کرده. پیش از این، گلکار رمانی با یک طوطی را از او ترجمه کرده بود.
▪️داستان بازگشت به پنجرود روایتی خیالانگیز از سفر اجباری شاعر است با جوانی به نام شیرافکن که او را از بخارا به روستای پنجرود، زادگاه شاعر، میبرد. رودکی عمر را در دربار پادشاهان سامانی گذرانده بود، اما به دلیل عقایدش مغضوب شده و دستگاه شاهی او را کور میکند و اموالش را میگیرد و در فقر و ناتوانی به تبعیدش میفرستد.
▪️نویسنده توضیح داده که این کتاب نگاهی ادبی و خلاقه دارد، اما کوشیده سیر کلی وقایع تاریخی را نقض نکند. بااینهمه، خواننده باید در نظر داشته باشد که فکتهای قطعی دربارهٔ زندگی رودکی بسیار ناچیز است. مثلاً نویسنده بهضرورت روایتش نابینایی شاعر را بر اثر شکنجه دانسته، حال اینکه هنوز قطعاً معلوم نیست که آیا رودکی کور مادرزاد بود یا بعدها نابینا شد.
▪️به هر حال، روایت کتاب بسیار خواندنی است و نویسنده از منابعی مانند سیاستنامه و کلیله و دمنه با ظرافت بهره برده و حکایتهایی را با تکنیکهای داستاننویسی به شکلی جاندار روایت کرده و فضای ایران عصر سامانی را برساخته است. از این نظر، خواننده فارغ از نکات تاریخی از خواندن یک رمان لذت میبرد.
▪️خوانندهٔ علاقهمند به زندگی و زمانهٔ رودکی میتواند به منابع پژوهشی عمومی مراجعه کند. از جمله:
▫️رودکی، پدر شعر فارسی، کتاب محمد دهقانی دربارهٔ زندگی و زمانهٔ رودکی و گزیدهٔ اشعار او.
▫️سرودههای رودکی، پژوهش علی رواقی که مجموعهٔ تمام اشعار در دسترس رودکی را در بر دارد.
▪️علاوه بر این دو کتاب، در لینکهای زیر دو مطلب کوتاه دراینباره را میتوانید بخوانید:
▫️ مدخل «رودکی» در دانشنامهٔ زبان و ادب فارسی، نوشتهٔ محمدجعفر یاحقی.
مقالهٔ «رودکی، شاعر روشنبین»، از کتاب با کاروان حله، نوشتهٔ عبدالحسین زرینکوب.
بازگشت به پنج رود: داستان خیالانگیز زندگی رودکی، شاعر تبعیدی | آندری ولوس | آبتین گلکار | نشر برج | ۵۲۷ص. رقعی جلد سخت | ۱۳۵,۰۰۰ تومان
منبع: کاغذ
بر اثرِ فقدانِ وقت و تفکر، انسان ناگزیر است ندانسته دوست بدارد.
[ طاعون - آلبرکامو ]
پیدا شدن هزاران صفحه دستنویس از «سلین»!
چند وقت پیش یک داستان کوتاه از همینگوی کشف شد. قبل از آن یک طراحی روی پاکت از ونگوگ در سالهای جوانیاش. گاهی یک نامه از نویسندهای قدیمی پیدا میشود و گاهی بخشی از دستنوشتهای از او و همه اینها سندی جدید است که درست وقتی فکر میکنیم دیگر هیچ چیز جدیدی از یک چهره بزرگ ادبی نداریم سروکلهشان پیدا میشود. اما اخیراً یک متر مکعب دستنوشته از لویی فردینان سلین نویسنده فرانسوی بعد از 67 سال پیدا شده است. خیلی ساده، یک منتقد تئاتر با ورثه سلین تماس گرفته و گفته من 4 کتاب منتشرنشده از جدتان دارم که سالها قبل یکی از خوانندگان روزنامه به من داده و شرط کرده بود تا زمان مرگ بیوه سلین حق ندارم این کاغذها را آشکار کنم!
سندرم ایمپاستر، یا خودحقهبازپنداری!
چرا بعضی افراد شایستگی و دستاوردهای خود را باور نمیکنند؟
«فلسفه بهشدت نهفقط به فهم فلسفی، از رهگذر مفاهیم، بل به فهمی غیرفلسفی نیازمند است که در ادراکات و تأثیرات یا عواطف ریشه دارد. ما به هر دو فهم نیاز داریم. فلسفه رابطهای اساسی و ایجابی با غیرفلسفه دارد: فلسفه مستقیماً با غیرفیلسوفان سخن میگوید. برجستهترین نمونۀ ممکن، یعنی اسپینوزا، را در نظر بگیرید: همان فیلسوف مطلق که «اخلاق» وی برجستهترین کتابهایی است که بر مفاهیم ابتنا دارد. اما این نابترین فلاسفه همچنین با همگان نیز صحبت میکند: هر کسی میتواند «اخلاق» را بخواند اگر آماده باشد که باد و آتش آن وی را از جا برکند. یا نیچه را ببینید. از سوی دیگر، میتوان به شناخت بسیاری دست یافت که رکن اصلیاش خارج از فلسفه است. فهم غیرفلسفی نه فهمی نابسنده یا موقت، بلکه یکی از طرفین فلسفه، یکی از بالهای پرواز آن است.»
[ژیل دلوز]
جستار «در باب فلسفه» در Negotiations 1995
«مخلوق [ویکتور فرانکنشتاین] زبان را با مخفی شدن و تحت نظر گرفتن خانواده دولیسی یاد میگیرد و با تمدن رو به رو میشود. مخلوق مزبور به خانواده دولیسی علاقه پیدا میکند و در نتیجه تصمیم میگیرد سرانجام [از مخفیگاه بیرون آید و] خود را به آنها نشان بدهد. او گمان میکند عطوفت و انسانیت ایشان (که طی مشاهده دقیق خانواده مزبور شاهد آن بوده) بر هر گونه بیزاری و نفرت از ظاهر هیولاوش وی چیره خواهد شد. مخلوق مزبور، تا آن زمان، مجانی کارهای ایشان را انجام میدهد، برای آنها هیزم تهیه میکند، بی آنکه هیچ چشمداشتی داشته باشد، مگر [حس] انسانیتی مشترک، امری که موجب میشود گام پیش بگذارد و بخواهد به زندگی متمدن کسانی که زیر نظر دارد نزدیکتر شود.»
[فیلیپو دل لوکزه]
جستارِ «وقتی بردگان بر صحنه رژه میروند: قهر، بدنهای نامرئی، و نظریهی سیاسی»
وقتی انسان آموخت که چگونه با رنجهایش تنها بماند و چگونه بر اشتیاقش به گریز چیره شود،
آنوقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد.
[البر کامو]
ولأن أبسط الأشياء تؤثر فيك، سَتتعب كثيراً يا صديقي، هَذا العَالم لا ينفع معهَ مَن يَشعُر كثيراً.
حال که از سادهترین چیزها متاثر میشوی، بسی رنج خواهی برد دوستِ من، این جهان با آدمهای بسیار حساس، سر سازگاری ندارد.
[ غادة السمان ]
الگا: من به تازگی دریافتهام که در تو چیزهایی را دوست میداشتهام که میخواستم در تو باشد. چیزهایی را که در خیال برای تو پرداخته بودم. من ابلوموف آینده را دوست داشتم.
[ ابلوموف ]
ایوان گنچاروف
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
[ فروغی بسطامی ]