شعر: بیخوابی - محمد مختاری
موسیقی: مرثیه برای آزادی – پارسا سلیمی
قسمت ۵۱ پادکست اورسی | زندهباد کاشفان آزادی
«دیگر خداوند هم نمىتواند بر اندوهم بيفزايد»
در واپسین بند ِآخرین نامهاش به ماری ویلیامز، مه ۱۹۱۸، مارسل پروست نوشته؛ در وجودش آنقدر “مرگهای فسخشده” حمل میکند که هر مرگ جدید، جانش را لبریز و اندوهش را متبلور میکند.
باری اگر روزی کسی از من بپرسد
چندی که در روی زمین بودی چه کردی
من می گشایم پیش رویش دفترم را
گریان و خندان برمیفرازم سرم را
آنگاه میگویم که بذری نو فشاندست
تا بشکفد، تا بردهد بسیار ماندست
در زیر این نیلی سپهر بی کرانه
چندان که یارا داشتم در هر ترانه
نام بلند عشق را تکرار کردم
با این صدای خسته شاید خفته ای را
در چارسوی این جهان بیدار کردم
من مهربانی را ستودم
من با بدی پیکار کردم
پژمردن یک شاخه گل را رنج بردم
مرگ قناری در قفس را غصه خوردم
وز غصه مردم، شبی صد بار مُردم
شرمنده از خود نیستم گر چون مسیحا
آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن
من با صبوری بر جگر دندان فشردم
اما اگر پیکار با نابخردان را شمشیر باید می گرفتم
بر من نگیرید، من به راه مهر رفتم
در چشم من شمشیر در مشت یعنی
یعنی کسی را میتوان کشت
در راه باریکی که از آن می گذشتم
تاریکی بی دانشی بیداد می کرد
ایمان به انسان، شب چراغ راه من بود
شمشیر، دست اهرمن بود
تنها سلاح من در این میدان، سخن بود
شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت
اما دلم چون چوب تر از هر دو سر سوخت
سبرگی از این دفتر بخوان شاید بگویی
آیا که از این می تواند بیشتر سوخت
شب های بی پایان، نخفتم
پیغام انسان را به انسان بازگفتم
حرفم نسیمی از دیار آشتی بود
در خارزار دشمنی ها شاید که طوفانی گران بایست می بود
تا برکند بنیان این اهریمنی ها
پیران پیش از ما نصیحت وار گفتند
دیر است، دیر است، تاریکیِ روحِ زمین را
نیروی صد چون ما ندایی در کویر است
نوحی دگر می باید و طوفان دیگر
دنیای دیگر ساخت باید وز نو در آن انسان دیگر
اما هنوز این مرد تنهای شکیبا
با کوله بار شوق خود ره میسپارد
تا از دل این تیرگی نوری برآرد
در هر کناری شمع شعری می گذارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد
اعجاز انسان را هنوز امید دارد
[فریدون مشیری ]
:۴/۱۱/۹۱
«چه عمری تلف میکنم، چه عمری!»
- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب
این متن بخشی از نامهٔ فیودور داستایوفسکی به برادرش مایکل است که در ۲۲ دسامبر ۱۸۴۹ نوشته شده، وقتی حکم اعدام او به حکم کار اجباریِ زندان تغییر یافت
Читать полностью…
إني أنتظر من الحب كثيراً،
فأخاف ألا يأتيني
بكل ما أنتظر.
من انتظار زیادی از عشق دارم
میترسم به اندازهی انتظارم
سراغم نیاید.
[ مي زيادة ]
ترجمه: محمد حمادی
اجرایی از سوگواری گیلگمش بر بالین انکیدو از پهلواننامهی گیلگمش به زبان سومری توسط پیتر پیرینگل
گیلگمش در ابتدای داستان حاکمی بسیار قدرتمند اما خودکامه است. خدایان برای او انکیدو را خلق میکنند تا قدرت مطلقهی او را به چالش بکشد. گیلگمش و انکیدو پس از یک مبارزه به دوستانی صمیمی با یک عشق متقابل افلاطونی تبدیل میشوند. آن دو با هم راهی سفر میشوند و به خاطر کشتن هومبابا و نرگاو آسمان مورد غضب خدایان قرار میگیرند. در شورای خدایان انکیدو به مرگ محکوم میشود. انکیدو در بستر بیماری میمیرد و گیلگمشِ داغدار بر بالینش به تلخی میگرید.
مطلبی گر بود از هستی همین آزار بود
ورنه در کنجِ عدم آسودگی بسیار بود
[ بیدل دهلوی ]
بعضی باشد که سلام دهند و از سلام ایشان بوی دود آید و بعضی باشند که سلام دهند و از سلام ایشان بوی مشک آید این کسی دریابد که او را مشامی باشد، یار را میباید امتحان کردن تا آخر پشیمانی نباشد سنّت حقّ این است اِبْدَأْ بِنَفْسِکَ نفس نیز اگر دعوی بندگی کند بی امتحان ازو قبول مکن در وضو آب را در بینی میبرند بعد از آن میچشند به مجرد دیدن قناعت نمیکنند یعنی شاید صورت آب برجا باشد و طعم و بویش متغیّر باشد این امتحانست جهت صحّت آبی آنگه بعد از امتحان به رو میبرند. هرچ تو در دل پنهان داری از نیک و بد حق تعالی آن را بر ظاهر تو پیدا گرداند هرچه بیخ درخت پنهان میخورد اثر آن در شاخ و برگ ظاهر میشود سِیْمَاهُمْ فِیْ وُجُوْهِهِمْ وقوله تعالی سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُوْمِ اگر هر کسی بر ضمیر تو مطلّع نشود، رنگ روی خود را چه خواهی کردن؟
فیه ما فیه
[مولانا]
/channel/booksforsale123
اینجا اپلود کردم
بازهم عناوین دیگه قرار داده میشه
آنکه با هیولاها دست و پنجه نرم میکند باید بپاید که خود در این میانه هیولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم میدوزد.
[ نیچه ]
«ما هرگز “خارج” از فلسفه نیستیم. حتی اگر به صراحت هم چیزی از آن ندانیم همچنان در عالم فلسفهایم.
زیرا فلسفه در ماست و به خود ما تعلق دارد. به این معنا که همیشه در حال فلسفیدنایم.
حتی زمانی که “پیگیر فلسفه نیستیم” تا آنجا که به عنوان انسان وجود داریم به فلسفهورزی مشغولیم…
انسان میتواند به راهها و شیوههای متفاوتی درون عالم فلسفه قرار گیرد.
چراکه فلسفه قادر است خود را پنهان ساخته یا در اسطوره، در دین، در شعر و یا در علوم خود را نمایان سازد، بیآنکه آشکارا به عنوان فلسفه شناخته شود»
(درآمدی به فلسفه)
[ مارتین هایدگر ]
با مردم آنچنان معاشرت کنید
که اگر مردید برای شما اشک بریزند،
و اگر زنده ماندید
با اشتیاق به سوی شما آیند
خالِطُوا النّاسَ مُخالَطَةً إن مُتُّم مَعَها بَکَوا عَلَیکُم،
وَ إن عِشتُم حَنُّوا إلَیکُم؛
[ نهج البلاغه، حکمت 10 ]
انسان باید خود را شاد نگه دارد و باید نشاط خود را در امور درست و شایسته چنان دلسوزانه نگه دارد که گویی بچهای را نگاه داشته است.
دینکرد ششم
«أحسن الظن بالناس كأنهم كلهم خير واعتمد على نفسك كأنه لا خير في الناس.»
چنان به مردم خوشبین باش که انگار جملگی خوبند و چنان به خودت تکیه کن انگار هیچ خیری در مردم نیست.
- عباس محمود العقاد؛ فارسیِ عذرا جوانمردی
:۱۵/۱۱/۹۱
«با پشتکار و در کمال جدیت تنبلی میکنم، پراکنده و گاه بیگاه چیزی میخوانم و پیوسته پیایی وقت تلف میکنم.»
- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب
وقتی به گذشته نگاه میکنم و میبینم چهقدر زمان بیهوده تلف شد، چهقدر وقت در توهمات، خطاها، تنبلی و نادانی نسبت به زندگی از دست رفت؛ وقتی میبینم که ارزش زمان را نفهمیدم و چهقدر علیه قلب و روحم گناه کردم ـ قلبم به درد میآید. زندگی یک هدیه است، زندگی یعنی شادی؛ هر دقیقه میتوانست یک عصرِ خوشبختی باشد. Si jeunesse savait! (اگر جوانی میدانست!)
حالا که زندگیام تغییر کرده، من در قالبی تازه متولد میشوم. برادر! به تو سوگند میخورم که امیدم را از دست ندهم و روح و قلبم را پاکیزه نگاه دارم. دوباره متولد میشوم برای چیزی بهتر. این تنها امید من است، تنها تسلای من !
باله لو پارک یک اثر برجسته و مدرن در دنیای هنر باله است که توسط طراح رقص مشهور فرانسوی آنجلین پرلژوکاج خلق شده است. این اثر در سال ۱۹۹۴ برای باله اپرای پاریس طراحی شد و به دلیل ترکیب زیبای موسیقی، طراحی صحنه و حرکات رقص، به یکی از آثار ماندگار او تبدیل شد.
بخش بوسه در باله لو پارک یکی از بهیادماندنیترین و نمادینترین قسمتهای این اثر است که مورد توجه مخاطبان و منتقدان بسیاری قرار گرفته است. این بخش که با الهام از مفهوم عشق و اشتیاق طراحی شده، لحظهای شاعرانه در میان داستان کلی باله را به تصویر میکشد.
موسیقی این اثر ترکیبی است از قطعاتی از موتزارت و صداهای مدرن که هماهنگی و تنش را به شکلی استادانه در حرکات رقص منعکس میکند. استفاده از موسیقی موتزارت بر فضای کلاسیک اثر تاکید دارد، در حالی که رویکردهای مدرن پرلژوکاج تضاد جذابی ایجاد میکنند.
آنجلین پرلژوکاج در این قسمت با استفاده از حرکات نرم، مداوم و سیال، ارتباط عاطفی عمیقی میان دو شخصیت را به نمایش میگذارد. یکی از ویژگیهای منحصربهفرد این بخش، تمرکز بر حرکات آهسته و کاملا همگام شده است که نمادی از وابستگی و هماهنگی کامل میان عشاق است.
لحظه بوسه که به شکل معلق در هوا طراحی شده، نقطه اوج این صحنه است و با ظرافتی زیبا اجرا میشود.
الا زمانهی تکرار نامرادیها
وفور محنت و اندوه و قحط شادیها...
[ حسین منزوی ]
این سخن برای آنکس است که او به سخن محتاج است که ادراک کند، اما آنک بیسخن ادراک کند با وی چه حاجت سخن است؟ آخر آسمانها و زمینها همه سخن است پیش آنکس که ادراک میکند و زاییده از سخن است که کُنْ فَیکُوْنُ پس پیش آنکه آواز پست را میشنود، مشغله و بانگ چه حاجت باشد
[ فیه ما فیه ]
سلام من چندین سری کتاب فلسفی و مرجع برای فروش فوری به علت جابجایی دارم( اکثرا سالم و درحد کتاب نو هستند) با قیمت مناسب
برای اطلاعات بیشتر و عناوین کتابها
/channel/booksforsale123
«انسانها گُلِ سَرسبدِ تکامل نیستند. هر چه قبلاً رخ داده درآمدی نبوده است بر پیدایش انسانها که به معرکهای پرشکوه پا نهادند.
با این همه، انسانها خاصاند. هیچ گونۀ دیگری روی زمین، تا آنجا که ما میدانیم، نمیتواند کتاب بنویسد یا حتی دربارۀ تاریخ گونۀ خود تأمّل کند. فیلسوفانِ خردمند طی قرون و اعصار هشدارمان دادهاند مبادا فروتن نباشیم. ولی این جا بحث بر سر فروتنی نیست. نکتۀ اساسی این است که تکامل پدیدهای فرجامبین یا «هدفمند» نیست. اصلاً هیچ مسیرِ ازقبلمشخصی برای آیندۀ تکامل وجود ندارد. گونهها زیر ضرباتِ فراز و نشیبهای تاریخ میآیند و میروند.
در تریاس پسین، هیچ طبیعیدانی دلیلی در دست نداشت بپندارد دایناسورها بزرگ و متنوع خواهند شد و زیستبومهای خشکی را بهمدت بیش از ۱۶۰ میلیون سال زیر سلطۀ خود خواهند گرفت، و اینکه پستانداران شبگردانی کوچک و بیاهمیت باقی خواهند ماند. به همین ترتیب، زمانی که دایناسورها[ی غیر پرنده] طی انقراض دستهجمعی پایانِ دورۀ کرتاسه از صفحۀ زمین برچیده شدند، طبیعتاً احتمال اینکه تمساحها، پرندگان یا پستانداران برترین شکارگران طبیعت شوند زیاد شد. در آمریکای جنوبی که از بقیۀ نقاط جهان جدا مانده بود، برخی از گونههای تمساحها تا حدی خشکیزی شدند و شکارگری را در پیش گرفتند. باز در همین آمریکای جنوبی، و همچنین آمریکای شمالی و اروپا، پرندگانی غولپیکر به تکامل رسیدند که نیاکان اسبها و گربههای امروزین را بهکمکِ منقارهای عظیمِ یکمتریِ استخوانشکن خود شکار میکردند.
در سپیدهدم دنیای جدید، یعنی در خلال دور پالئوسن از دورۀ پلیوژِن از دوران سنوزوییک [بین ۶۶ تا ۵۶ میلیون سال قبل] نزدیکترین نیاکان انسانها حیوانات نحیفِ سنجابشکلی بودند که با ترس و لرز روی شاخههای درختان از این سو به آن سو میدویدند و بر تارکشان هنوز هیچ نشانهای به چشم نمیخورد که برخوردار از نبوغی نهان باشند یا در مسیر سیطره بر زمین گام بردارند.»
ترجمه: عبدالرضا شهبازی
[ The History of Life; A Very Short Introduction/ Michael Benton/ 2008 ]
این همسفران پشت به مقصود روانند
شاید که بمانم ، قدمی پیشتر اُفتم
[ کلیم کاشانی ]
ز مُرده، کودکِ بیدل چنان نمیترسد
که من ز دیدنِ این زندگان هراسانم!
«میرمحمد مؤمنِ ادایی»
تذکرهی ریاضالشعرا جلد اول صفحهی ۲۰۵
«زده و افتاده را توان زد؛ مرد آن مرد است كه گفتهاند اَلْعَفْوُ عِنْدَ الْقُِدْرَة به
كار تواند آورد»
تاریخ بیهقی، ذکر بر دار کردن امیر حسنک وزیر