«زده و افتاده را توان زد؛ مرد آن مرد است كه گفتهاند اَلْعَفْوُ عِنْدَ الْقُِدْرَة به
كار تواند آورد»
تاریخ بیهقی، ذکر بر دار کردن امیر حسنک وزیر
و گفت: هرکس را از این خداوند رستگاری بود، ما را اندوه دایم بود. خدا قوّت دهاد تا ما این بار گران بکشیم.
[ تذکرةالاولیاء ]
ذکر ابوالحسنخرقانی
Artist: Sophus Jacobsen
Venice by Moonlight
1870
در این باغ، سروی نیامد بلند
که باد اجل بیخش از بن نکند
قضا نقش یوسفجمالی نکرد
که ماهیِ گورش چو یونس نخورد
دو بیتم جگر کرد روزی کباب
که میگفت گویندهای با رباب:
دریغا که بیما بسی روزگار
بروید گل و بشکفد نوبهار
بسی تیر و دیماه و اردیبهشت
برآید که ما خاک باشیم و خشت
( استفاده از مضامین مشابه رباعیات خیام توسط جناب سعدی)
[ سعدی ]
از تولد درمانگاه به بعد، فوکو بیشا را ستایش میکرد که با تعریف زندگی بر اساس مجموعهای از کارکردهایی که در برابر مرگ مقاومت میکنند، حیاتباوری جدیدی را ابداع کرد. از دید فوکو همچون نیچه، در خود انسان است که باید مجموعه نیروها و کارکردهایی را جستجو کرد که در برابر مرگ انسان مقاومت میکنند. اسپینوزا میگفت نمیدانیم بدن انسان اگر از انضباطهای انسان آزاد شود، چه میتواند بکند. و فوکو میگوید نمیدانیم انسان ″از این لحاظ که زنده است″، یعنی به منزلهی مجموعهای از ″نیروهایی که مقاومت می کنند″، چه میتواند بکند.»
[ ژیل دلوز ]
کتاب «فوکو»
ترجمهی نیکو سرخوش و افشین جهاندیده
René Magritte aka René François Ghislain Magritte (Belgian, 1898-1967, b. Lessines, Belgium) - L'Eloge de la Dialectique (In Praise of Dialectics), 1948, Paintings: Gouache on Paper
Читать полностью…
هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد
خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش
[ سعدی ]
باد اگر بر من اوفتد بِبَرد
که نماندهست زیرِ جامه تنی
[ سعدی ]
ایدئولوژی شیوهی دلفریب و غلطاندازی برای ارتباط با جهان است. به انسانها توهمِ هویت، کرامت و اخلاق میدهد، اما در واقع راه را برای دست کشیدن از همهی آنها هرچه هموارتر میکند. چون منبع چیزی فراشخصی و عینی است، به افراد امکان میدهد وجدانشان را فریب دهند و عقیدهی حقیقی و راه و رسمِ زندگیِ خفتبارشان را از چشمِ جهانیان و خودشان پنهان نگاه دارند. ایدئولوژی بسیار عملگرایانه است، اما در عینِ حال شیوهای به ظاهر موجه و متین برای مشروعیت بخشیدن به همه چیز از بالا و پایین و همهی جوانب هم هست. هم مردم را نشانه میگیرد و هم خدا را. پردهای است که آدمها میتوانند زندگی و هستیِ ساقطشده و بیاهمیتیِ وجودشان و سازش با وضعِ موجود را پشتِ آن پنهان کنند.
[ واتسلاف هاول ]
قدرتِ بیقدرتان
امروز صورتهای زیادی دیدم
صدها صورت
همهشان چشم و گوش و لب داشتند
و دهان و چانه و پیشانی
و حالا چند ساعتی میشود
که تنها هستم
و حالم بهتر شده است.
این خوب است
اما مشکل همچنان باقی ست
میدانم که دوباره
باید بروم بیرون
میان آنها...
[ چارلز بوکوفسکی ]
برای من غمگین نشوید
هنگام می و هنگام می و هنگام می و فصل گل و گشت و
جانم گشت و خدا گشت و حبیب گشت و چمن شد
دربار بهار دربار بهار دربار بهاری خالی از زاغ و جانم
زاغ و حبیب زاغ و خدا زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطۀ ی ری رشک ختن شد
دلتنگ و چو من مرغ قفس بهر خدا مرغ قفس بهر وطن شد
چه کج رفتاری ای چرخ
چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری نه آیین داری
نه آیین داری ای چرخ
نه دین داری نه آیین داری ای چرخ
از خون جوان، از خون جوان
از خون جوانان وطن لاله، خدا لاله، حبیب لاله، جانم لاله دمیده
از ماتم سرو، از ماتم سرو
از ماتم سرو قدشان سرو، جانم سرو، خدا سرو، حبیب سرو خمیده
در سایه ی گل، بلبل از این غصه خزیده
گل نیز و چو من در غمشان جامه، خدا جامه، حبیب جامه دریده
چه کج رفتاری ای چرخ
چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری نه آیین داری
نه آیین داری ای چرخ
نه دین داری نه آیین داری ای چرخ
از اشک همه، از اشک همه
از اشک همه، روی زمین زیرو، جانم زیرو، زمین زیرو، جانم زیرو زبر کن
مشتی گرت از مشتی گرت از
مشتی گرت از خاک وطن هست و، جانم هست و، خدا هست و
وطن هست و به سر کن
غیرت کن و اندیشه ی ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو سینه، جانم تیر، عدو سینه سپر کن
چه کج رفتاری ای چرخ
چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری نه آیین داری
نه آیین داری ای چرخ
نه دین داری نه آیین داری ای چرخ
ای نانِ تو گرم از تَفِ دلهای کباب!
از خجلتِ ظلم، بایدت گشتن آب
تا کامِ تو مالیده یک انگشت عسل،
بنیادِ هزار خانه گشتهست خراب
[ بیدل دهلوی ]
گزیدهی رباعیاتِ
بهترین دژ همانا پرهیز از نفرتانگیختن در مردم است. زیرا هیچ دژی تو را در امان نخواهد داشت اگر که مردم از تو بیزار باشند.
[ شهریار ماکیاولی ]
چون خود را به دست آوردی
خوش میرو!
اگر کسی دیگر را یابی
دست به گردن او در آور
و اگر کسی دیگر نیابی
دست به گردنِ خویشتن در آور!
[ شمس ]
دلشده با دلدار چگونه مقاومت کند، مِیزده با هشیار چگونه متابعت کند، آورده را در مقابلهٔ آمده کِی توان داشت...
حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه، مقدّمهٔ رفاء
[ سنایی ]
شبههنرمند آماده و حاضر به یراق است که سفارش بگیرد. خلاقیت که ندارد، ولی راه و رسمِ از این رو به آن رو کردن را که بلد است. تقلب که حرفهی اوست. اگر یک گالری بخواهد چند روزی دیوارهایش را پُر کند، شبههنرمند برقآسا نمایشگاهی ترتیب میدهد. اگر یک ناشرِ دولتی بودجهی اضافی داشته باشد، برقآسا چند کتابِ دلخواه تألیف میکند. مسئله این است که عرصه هیچ وقت برای شبههنرمند تنگ نیست، هیچ وقت. بله، مسئلهی مهم اینکه شبههنرمند با سانسور مخالف نیست، وجودش را حس نمیکند. نه که او کاری به کارِ سانسور ندارد، و سانسور کاری به کارِ او؛ نهخیر، اشتباه میکنید، این دو تا برادرانِ توأمانِ همدیگرند. اصلاً شبههنرمند زاییدهی سانسور است، از عوایدِ سانسور است، از عوارضِ سانسور است. سانسور هنرمندِ واقعی را میکوبد و بذرِ هنرمندِ کاذب را همه جا پخش میکند؛ وقتی آلودگی هست چرا شبهِ وبا نباشد؟ وقتی سانسور هست چرا شبههنرمند نباشد؟
[ غلامحسین ساعدی. ده شب: شبهای شاعران و نویسندگانِ ایران در انجمنِ فرهنگیِ ایران و آلمان. «شبِ چهارم» ]
شعر چیست؟
در حقیقت، نظم فقط یکی از چندین طریق ممکن برای بیان شعر است. شعر در همهجا هست یا میتواند باشد. در یک رمان همچنانکه در یک پردهی نقاشی، در یک منظره همچنانکه در خود موجودات، گاهی نمیدانم چه نیرویی رویایی و گاهی چه قدرت نفوذی شگرف، نوعی غوطهوری به طرف اعماق، پدیدار میشود و در دل خواننده یا بیننده لذتی اندوهناک یا یأسآمیز، یا نیز سروری ناگهانی، برمیانگیزد که جلوههایی از تأثیر زیبایی شاعرانه است.
همهکس، یا تقریباً همهکس، در برابر شعر حساس است. همهچیز، یا تقریباً همهچیز، معرض شعر است. در آفتاب شعر هست و در مه، در اکتشاف شعر هست و در عادت، در امید و در حسرت، در مرگ و در زندگی، در خوشبختی و بدبختی. برای بیان آن، انتخاب نظم یا نثر، سنگ یا رنگ چه اهمیت دارد؟ ولی آنجا که شعر نباشد، چه میتواند باشد؟ آثار هُمر و افلاطون و چشمانداز شهر دلفی مالامال شعر است.
آثار ارسطو و سیسرون فقط برای اهل فن جالب است. دنکیشوت و کمدی الهی، نمایشنامههای شکسپیر و رمانهای داستایوسکی در زمرهی آثاریست که لبریز از شعر است. و همین است که آنها را در قدر اول اهمیت قرار میدهد. حتا گاهی پیش میآید که برخی از زندگیها و بناهای انسانی طنین خود را از آن مییابند که ناتمام یا نیمهویراناند و بر اثر این نقص اتفاقّی به مقام شعر رسیدهاند. آخیلوس و لوکلر، ماری استوارت و اود زیباروی، چهرههایی شاعرانهاند، زیرا نابهنگام مردهاند. کولیزه شاعرانه است زیرا نیمهویران است. آن پایه ستونی که زیر آسمان یونان یا سیسیل تنها بر جا مانده در شعر مهجوری خود، زیبایی بیشتری مییابد تا مزونکاره که شگفتآسا از دستبرد زمان مصون مانده است.
با اینهمه، گرچه شعر را در همهجا و همهچیز میتوان یافت لیکن بهترین آن را در آثار شاعران باید جست. اگر هنر شاعری به نظر من دشوارترین و بنابراین ممتازترین هنرهاست از آنروست که شاعر خطری عظیم میکند: دانسته و اندیشیده اساس کارش را بر این نهاده است تا به چیزی برسد که دیگران بر آن نمیتوانند دست یافت مگر از راه تصادف یا فزونجویی. آنچه مثلاً در نزد رماننویس توفیقی گرانقدر یا زیوری ظاهراً بیهوده مینماید، و بههرحال، نبودنش دردم مستوجب نکوهش نمیشود، برای شاعر جوهر و منشا هنر است. پردهی نقاشی یا آهنگ موسیقی یا داستان اگر فاقد شعر باشد باز هم دیدنی و شنیدنی و خواندنی است. آثار روبنس و ولتر شاعرانه نیست. شاید کارهای باخ و سزان نیز در اساس شاعرانه نباشد. مرادم این است که در هنرهای دیگر، قدرت و کمال آفرینش گاهی نیاز به شعر ندارد. اما منظومهای که فاقد شعر باشد مردهتر از مرده است، تحملناپذیر است. و این امر برای نویسندگان بزرگی چون ولتر و حتا برای شاعران بزرگی چون رنسار یا ویکتور هوگو پیش میآید. در میان رماننویسان حرفهای، بسیارند کسانی که با کوشش و شکیبایی توانستهاند اثری پذیرفتنی و گاهی شاهکاری ماندنی به وجود آورند. اما رقتانگیز سرنوشت شاعران بسیاریست که هزاران بیت ساختهاند و حتا یک بار در ایجاد این توالی هشت یا ده یا دوازده هجا که شعر حقیقی را به وجود میآورد توفیق نیافتهاند! برخی از آنان بیآنکه پی به حقارت کار خود ببرند خوشبخت مردهاند ـــــ یا خواهند مرد. ولی برای برخی دیگر چه وهم و دلهرهای! و چه بیدادی! شریفترین احساسات، طبیعیترین مضامین شاعرانه، اوزان سنجیده، قوافی اندیشیده، اینهمه برای زائیدن کودک مردهای که کس به حالش نخواهد گریست، یعنی نظم بیشعر!
پس شعر چیست؟ کیست آنکه بتواند به این سوال جواب گوید؟ روح چیست؟ میتوان در تن آدمیزادهای همهی تجلیات حیاتی را دریافت و تشریح و توصیف کرد. نیز میتوان ـــچنانکه ما همه در مدرسه کردهایمـــ شعری را تجزیه و تحلیل کرد و ساختمان و لغات و وزن و قافیه و آهنگ آن را بازنمود. ولی نسبت این امور به شعر مانند نسبت قلب تپنده است به روح. یعنی تجلی برونی است، نه تعریف است و نه حتا توضیح. پس اگر من بخواهم بیشتر به تعریف شعر نزدیک شوم، آن را در تأثیرات شعر جستوجو خواهم کرد. هرگاه خواننده منظومهای یا حتا شنیدن بیتی خواننده یا شنونده را ناگهان تکان دهد، او را از خود به در آورد و به عالم رویا افکند یا، برعکس، او را وادارد که هرچه ژرفتر در خود فرورود تا جایی که با نفس هستی و سرنوشت روبهرو شود، از روی این علائم و آثار میتوان توفیق شعر را بازشناخت. هنگامی که خاله مارگو از دیدن فلان نمایش سوزناک به گریه میافتد از آنروست که ناگهان خود را در برابر بازی کهن عشق و سرنوشت یا بدبختی و مرگ مییابد. بنابراین نوعی زیبایی شاعرانه در ملودرام دویتیم هست. اما مسئله این نیست که چگونه نباید برای دویتیم گریه کرد، مسئلهی اساسیتر این است که چگونه باید برای شکسپیر و اورپید گریست. بقیه خودبهخود درست میشود.
[ ژرژ پمپیدو ]
ترجمهی ابوالحسن نجفی
دَهر بر خوانِ تهی ساخته مهمان ما را ...
[ کلیم کاشانی ]
سوگواران را مجال بازديد و دید نيست
بازگرد ای عيد از زندان! که ما را عيد نيست!
گفتنِ لفظ «مبارکباد» ِ طوطی در قفس
شاهد آيينهدل داند که جز تقليد نيست
عید نوروزی که از بیداد ضحّاکی عزاست
هرکه شادی میکند از دودۀ جمشید نیست
سر به زيرِ پَر از آن دارم که با من اينزمان
ديگر آن مرغِ غزلخوانی که میناليد نيست
بیگناهی گر به زندان مُرد با حالِ تباه
دولت مظلومکُش هم تا ابد، جاويد نيست
هرچه عريانتر شدم گرديد با من گرمتر
هيچ يار مهربانی بهتر از خورشيد نيست
وای بر شهری که در آن مُزد مردانِ درست
از حکومت، غیر حبس و کشتن و تبعید نیست
صحبت عفو عمومی راست باشد یا دروغ
هرچه باشد از حوادث، فرخی نومید نیست
از آخِرین سرودههای شاعر شهید فرخی یزدی در زندان قصر (۱۳۱۸)
جهان به مجلسِ مستانِ بیخرد مانَد
که در شکنجه بُوَد هر کسی که هشیار است
[ صائب تبریزی ]
انتظارِ فرا رسیدن درد، صدها بار جانکاهتر از خودِ درد است و هراس از درد، اثری هولناکتر از درد به جا میگذارد.
خیالپردازیهای رهرو تنها
[ژان ژاک روسو]
بیخردی زادهٔ قدرت است. از تکرار مکرر گفتار لرد اکتن همه میدانیم که قدرت فاسد میکند. اما کمتر توجه داریم که قدرت بیخردی نیز میآورد، و قدرتِ آمرانه اغلب باعث نقص تفکر میشود؛ و هرچه اعمال قدرت افزایش یابد احساس مسئولیت در قبال آن بیشتر رنگ میبازد. احساس کلی مسئولیت در اعمال قدرت بدین معناست که باید تا حد امکان عاقلانه در جهت منافع کشور و شهروندان حکومت کرد.
[ تاریخ بیخردی، از تروا تا ویتنام ] باربارا تاکمن
حُزنكَ لا يُلام، أنا لو كنتُ حزنًا لتمنّيتُ
أن أسكنَ صدرَك
اندوهت را ملامتی نیست، من هم اگر اندوه بودم، آرزو داشتم در سینهات بنشینم…
متن و توضیحات تصنیف عارف قزوینی
نوشته ارشد تهماسبی
از خون جوانان وطن لاله دمیده نام مشهورترین تصنیف از مجموعه سرودههای عارف قزوینی است و با نامهای «راز دل» و «هنگام می» نیز شناخته شدهاست.
عارف در دیوان خود و در مقدمهای بر این تصنیف، آوردهاست:
«این تصنیف در دوره دوم مجلس شورای ایران در تهران ساخته شدهاست. به واسطه عشقی که حیدرخان عمواوغلی بدان داشت، میل دارم این تصنیف به یادگار آن مرحوم طبع گردد. این تصنیف در آغاز انقلاب مشروطه ایران به یاد اولین قربانیان آزادی سروده شده است.»
هر برادر تنی اگر گرسنه نیست
با تو که گرسنهای
خصم خانگیست
هر غریبهی گرسنه با گرسنهها ولی برادر است
هر برادری که خواب میکند تو را و نان خویش میخورد
یار دشمنان توست
در نبرد ما گرسنه را گرسنه یاور است
[ ایرج جنتی عطایی ]
:) وقتی نظرم رو درباره اساتید دانشگاه میپرسند:
Читать полностью…