4968
همین که حوصله شعر خواندنی داریم غنیمت است در این روزگار بی برکت... . . شروع فعالیت 👇 March 26 ,2017
بعد مدت ها بهش زنگ زدم. گوشی و برداشت، از شنیدن صداش بغض کردم،
از خودش، دغدغه هاش ،ترسش،تجربه هاش گفت. منم از ناراحتی و سکوت و ترسم گفتم .بهش گفتم فکر میکردم آدم قوی ام ،از ناراحتی براش گفتم از آرامش با منطق و پذیرش رو .دیگه نمیدونستم چی بگم چون گفتن نداره.حس کردنیه،
با گریه ،بی گریه ، من همه نوعش رو تجربه کرده بودم، بهش گفتم راهی نیست .باید پذیرفت. چه بخوای چه نخوای. چه قوی باشی چه قوی نباشی. چه بترسی چه نترسی.تجربه اش هم تا همیشه باقی نمیمونه،چون میفهمی زندگی همینه!
همونقدر رنگی وقتی حالت خوبه، و همونقدر تیره وقتی ناراحتی .
زندگی همینه!
داشتم با خودم میگفتم کاش امروز زودتر تموم شه. بعد گفتم به فرض اینکه الان فردا شده، مگه قراره چه اتفاقی بیافته؟
Читать полностью…
[ من،
حاملِ زخمهای تمام نبردهایی هستم
که از آنها طفره رفتم. ]
فرناندو پسوا
کنار پنجره میایستم
پرده را کنار میزنم و سرم را به چهار چوب پنجره تکیه میدهم، نیمه های شب است و نور ماه تن کوچه را لمس میکند، خیابان خالی از آدم و بدور از هر چه هیاهویی است
به انتهای کوچه خیره میشوم
تورا میبینم
میدوی و میچرخی
خندههایت زیباست و چشمانت زیباتر
تو حتی در رویاهایم هم زیبایی
امان از تو الههی پاک من که زیباییت نفس گیر است و پاکیت سوگند من
جای تعجبی هم نیست
من همیشه، همه جا و در لحظه به لحظههایم تورا میبینم
محبوب من
راستی
کمی برایم حرف بزن
که لحظههایم
صدایت را و شیرینی هر سخنت را
میخواهد!
روزها و لحظههای سخت هم میگذرن. چیزی که برام باقی میمونه رفتار آدمهاست. یادم نمیره کی حواسش به من بود، کی چطور رفتار کرد.
Читать полностью…
جهانم ساکته و نیاز دارم صدایی بشنوم. نه اونقدر آروم که نفوذ نکنه بهم، نه اونقدر بلند که آزارم بده.
Читать полностью…
لطفاً یکی من رو به نوشتن برگردونه! خوشم نمیاد از اینهمه ننوشتن.
Читать полностью…
چرا هیچوقت جزئیات خوابهام یادم نمیمونه؟ باعث میشه گاهی عمیقاً ناراحت بشم که نمیدونم اون حس خوب یا بد توی خواب دقیقاً به خاطر چی بوده!
Читать полностью…
گاهیاوقات جلوی آینه میایستم و درحالی که به ماتمم نگاه میکنم از خودم میپرسم: "چی باعث میشه هنوز زنده باشی؟" جوابی ندارم، فقط میدونم دلم نمیخواد بیهوده بمیرم.
Читать полностью…
گفتم بابت تمام حرف ها و شعرهایم بگویم هر چه هست تماما برای تو بوده؛ وگرنه مرا چه به نوشتن، مرا چه به سرودن..
Читать полностью…
گفتم میبخشم اما بخشیدن که به معنی از نو شروع کردن نیست، بخشیدم که تموم شه همه چی!
Читать полностью…
شاید ده خط، بیستخط بلکه بیشتر مینویسم و بعدش هیچی. سلکت آل اند دلیت؛
Читать полностью…
به قول نویسنده بزرگ جناب تولستوی: “سختترین و خوشبختترین چیزها این است که کسی در رنجهایش، در رنجهای ناخواستهاش، عاشق این زندگی باشد.. “
Читать полностью…
تو آخرین کسی بودی
که میتوانستم با او حرفی نزنم
و باز هم فهمیده شوم.
هر سه دیقه یکبار چشمهام خیس میشه. بعد به خودم میگم «نترس چیزی نمیشه» و سرم رو میگیرم بالا، پلک نمیزنم تا رطوبت چشمهام خشک بشه چون اگه گریه کنم سردرد میگیرم. وقت ندارم سردرد بگیرم.
Читать полностью…
فکر میکنید آدم از چه میمیرد؟
از گرسنگی؟ از سیگار؟ از غصه؟
نه.
آدم از بیامیدی میمیرد.
از اینکه هر روز صبح چشمهایش را باز کند
و نداند چرا.
• فرانسیس فورد کاپولا
نیاز دارم مدتی نباشم
سفر کنم به جایی که هیچ کسی را نشناسم
به جایی که هیچ کسی مرا نشناسد
دور باشم و رها
آدم هایی را ببینم که هیچ تصور بدی از آنها ندارم
مسیرهایی را بروم که تا به حال نرفته ام
نه نگرانِ چیزی باشم،
نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم!
وقتی اين روزهارو مرور میکنم با خودم میگم آیا این من بودم که از تمام این روزها گذشتم؟
Читать полностью…
گاهی روانم اونقدر خسته میشه که نای جواب دادن به پیامهام رو ندارم. نای حرف زدن ندارم. حتی نای تکون خوردن ندارم.
و همه اینها بدون هیچ پیشزمینهای به یکباره رخ میده و دلیلش رو نمیدونم!
کاش می توانستم به آنجا بیایم.
کاش می گذاشتند به اتاق تو بیایم و ببینم
که چه طور ذهن تو مرا بارها
روی سقف و در و دیوار آن نقاشی کرده است.
«کتاب مثل خون در رگهای من»