1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
#عشق_حرمت_دارد..
بہ اندازهیِ تَك تَكِ جُمَلاتِ
"عاشِقـــانِهای" ڪِ در "جَهــــان"
ثَبت شُده...
«دوستَـ♡ـت دارَم»
/channel/addlist/wSpzpG8y-4owN2U0
"رادمردی و مرد دانی چیست؟
با هنرتر ز خلق گویم کیست؟
آن که با دوستان بداند ساخت
وان که با دشمنان بداند زیست"
ترکی کشی ایلاقی
"آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروّت با دشمنان مدارا"
حافظ
"رادمردی و مرد دانی چیست؟
با هنرتر ز خلق گویم کیست؟
آن که با دوستان بداند ساخت
وان که با دشمنان بداند زیست"
ترکی کشی ایلاقی
"آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروّت با دشمنان مدارا"
حافظ
درودهااا ماهبانوجان
خداقوت🌸
اصلاحیه❌❌❌❌
زهمه دست کشیدم که تو باشی همه ام
باتوبودن زهمه دست کشیدن دارد
جعلی❌
از سعدی نیست❌❌❌
شاعر : سیدمحمدرضا شمس (ساقی)✅
حکایت
لقمان حکیم گوید:
روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودم
خوشه هایی از گندم که از روی تکبر
سر برافراشته و خوشه های دیگری که از
روی تواضع سر به زیر آورده بودند
نظرم را به خود جلب نمودند
و هنگامی که آنها را لمس کردم،
•• شگفت زده شدم ••
خوشه های سر برافراشته را تهی از دانه
و خوشه های سر به زیر را
پر از دانه های گندم یافتم
با خود گفتم: در کشتزار زندگی نیز
چه بسیارند سرهایی که بالا رفته اند
اما در حقیقت خالی اند.
چندین عنایت از پی چندین جفا چه بود
تغییر طور خویش چرا مدعا چه بود
ما کشتهی جفا نه برای وفا شدیم
سد جان فدای خنجر تو خونبها چه بود
بی شکوه و شکایت ما ترک جور چیست
دیدی چه ناصواب ، بفرما خطا چه بود
طبع تو هیچ خاطر ما در میان ندید
منع جفا و جور ز بهر خدا چه بود
چینندت این هوس ز کجا ای نهال لطف
بر ما ثمر فشانی شاخ وفا چه بود
با این غرور حسن که سد نخل سربلند
از پا فکند ، نرمی او با گیا چه بود
وحشی نیاز و عجز تواش داشت بر وفا
خود کردهای چنین به خودش جرم ما چه بود
#وحشیبافقی
.
آسایشِ دو گیتی تفسیرِ
این دو حرف است
با دوستان مُرُوَّت با دشمنان مُدارا
#حافظ از غزل ۵
بیستم مهر ماه بزرگداشت
به مهر بادتان هر لحظه و هر روز
.
چشم دل باز کن که جان بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی
گر به اقلیم عشق روی آری
همه آفاق گلستان بینی
#هاتف اصفهانی
زندگی همش معجزه است
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
حافظ
یاد و نام لسان الغیب گرامی
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند...
حافظ
من همان دم که وضو ساختم از چشمهٔ عشق
چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست
حافظ
آوردهاند که پادشاهی، مجنون را حاضر کرد که:
تو را چه بوده است و چه افتاده است؟ خود را رُسوا کردی و از خانومان برآمدی و خراب و فنا گشتی. لیلی چه باشد و چه خوبی دارد؟ بیا تا تو را خوبان و نَغزان نمایم و فدای تو کنم و به تو بخشم.
چون حاضر کردند مجنون را، و خوبان را جلوه آمدند، مجنون سَر فرو افکنده بود و پیشِ خود مینگریست.
پادشاه فرمود:
آخِر، سَر را برگیر و نظر کُن.
گفت: میترسم. عشقِ لیلی شمشیر کشیده است، اگر سر بَردارم سَرَم را بیندازد.
غرقِ عشقِ لیلی چنان گشته بود. آخِر، دیگران را چشم بود و رُخ و لَب و بینی بود. آخِر، در وی چه دیده بود که بدانسان گشته بود؟!
#مولانا
#فیه_ما_فیه
آرزوی کوچکی داشتم ...
خانهای کوچک،
و کتابخانهای و بالکنی،
در پناه سایهی برگهای پرتقال و امید ...
عدنانالصائغ
.
گر گدایی کنی از درگه او کن باری
که گدایان درش را سر سلطانی نیست
یارب از نیست به هست آمدهٔ صنع توایم
وانچه هست از نظر علم تو پنهانی نیست
گر برانی و گرم بندهٔ مخلص خوانی
روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست
ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟
تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست
دست حسرت گزی ار یک درمت فوت شود
هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست
سعدی
خوش آمد گُل وز آن خوشتر نباشد
که در دستت بجز ساغر نباشد
زمانِ خوشدلی دریاب و دُر یاب
که دایم در صدف گوهر نباشد
غنیمت دان و مِی خور در گلستان
که گُل تا هفتهٔ دیگر نباشد
ایا پُرلعل کرده جامِ زَرّین
ببخشا بر کسی کش زر نباشد
بیا ای شیخ و از خُمخانهٔ ما
شرابی خور که در کوثر نباشد
بشوی اوراق اگر همدرسِ مایی
که عِلمِ عشق در دفتر نباشد
ز من بنیوش و دل در شاهدی بند
که حُسنش بستهٔ زیور نباشد
شرابی بیخمارم بخش یا رب
که با وی هیچ دردِ سر نباشد
من از جان بندهٔ سلطان اویسم
اگر چه یادش از چاکر نباشد
به تاجِ عالم آرایش که خورشید
چنین زیبندهٔ افسر نباشد
کسی گیرد خطا بر نظمِ حافظ
که هیچش لطف در گوهر نباشد
حافظ
غزل شماره ۱۶۲
و گفت: «حسن خلق آن است که نرنجانی و رنج خلق بکشی بی کینه و مکافات.»
تذکرةالاولیا؛ ذکر سَریِّ سَقَطی.
نگارِ من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسألهآموزِ صد مُدَرِّس شد
حافظ
افرادی که قبل اینکه از معبرشک عبور کنند به یقین رسیده اند، یقینشان را یقین نباید خواند آن:
جزم است،
تعصب است،
جاهلیت است
این ها آدمهای خیلی خطرناکی هم می شوند.
آدمهایی که به یک جزمیت کور رسیده اند و پای این جزمیت کورشان همه چیز را حاضرند قربانی کنند و هیچکس را هم آدم حساب نمی کنند مگر آنکه مثل خودشان کورکورانه متجزم باشد.
اینها خیلی خطرناکند
از مشخصات کسانی که در عرصه ایدئولوژی ها،چه ایدئولوژی دینی چه غیر دینی اظهار تجزم می کنند این است که :
با دیگران برخورد خشن می کنند.
خشونت از این نوع تجزم برمی خیزد.
شک نیاوردگان کرده یقین
ان و لو شان به جای رای رزین
این سخن دهخداست...
این جزم پایین ترین مرتبه ازمراحل سلوک روح آدمیست.
کمال انسان این است که از این مرحله بگذرد و از این مرحله نمی تواند ناگهان به مرتبه ی یقین بپرد.
بلکه علی العموم باید از مرحله ی شک عبور کند.
مرحله ی شک نوعا مرحله طولانیست و هیچ اشکالی هم ندارد.حتی اگر تا انتهای عمر هم با آدمی باشد بهتر از آن جزم خظرناک اولیه است...
آن دغدغه ی وجودی،
آن تحیر،
آن کشمکش درونی
آن سر به در و دیوار زدن برای راهی برون شوی و نوری پیدا کردن ،
آن به همه چیز می ارزد.
آن حالت یک حالت شریف در روح آدمیست.
همان که در کلمات مولا علی هم هست در مورد افراد متقین:
تدافع ابوابها علی باب السلامه
اینقدر به این در و آن در زده تا بالاخره به باب سلامت رسیده است.
یعنی به این در و آن در زدن کار انسانی است که در راه سلوک است.
حالا گیرم که این در و آن در زدن پایان قطعی هم پیدا نکند و آدم در همین مقام و همین مرحله بماندچه باک!...
اگر حقیقتا شخص استقراری پیدا نکرده است،همان عدم استقرارش بر یک استقرار مصنوعی بسیار بسیار برتری دارد.
مولوی می گوید:
جمله بی قراریت
از طلب قرار توست
طالب بی قرار شو
تا که قرار آیدت
آن نفسی که با خودی
جمله شکار پشه ای
وان نفسی که بی خودی
پیل شکار آیدت
می گوید چون می خواهی زود به قرار برسی ،به استقرار برسی اینقدر بی تابی،بی قراری
تو طالب بی قراری باش بگو من همین را می خواهم،می خواهم بی قرار باشم و خواهی دید که قرار به سراغ تو می آید.
این یکی از اسرار این عالم است که مولوی در این شعرش آورده است:
اگر چیزی را مستقیما خودش را نطلبید او به سراغ شما می آید.
به این معنا شک بسیار برتری دارد به آن جزم اولیه.
ولی در پاره ای از افراد (که البته نوادرند)بعد از شک، یقین در می رسد.
در روایات گفته اند یقین کمترین چیزیست که خداوند در میان خلق قسمت کرده است.
این همه ادعای یقین کردن و لاف زدن حقیقتا از بی یقینی و بی اطلاعیست.
یقین چیز خیلی کمیابیست
ما به درجات
از شک و حیرت
برخورداریم.
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
#حضرت_حافظ
ای ابر دل گرفتهٔ بیآسمان بیا
باران بیملاحظهٔ ناگهان بیا
چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر
ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا
مگذار با خبر شود از مقصدت کسی
حتی به سوی میکده وقت اذان بیا
شُهرت در این مقام به گمنام بودن است
از من نشان بپرس ولی بینشان بیا
ایمان خلق و صبر مرا امتحان مکن
بیآنکه دلبری کنی از این و آن بیا
قلب مرا هنوز به یغما نبرده ای
ای راهزن دوباره به این کاروان بیا
#فاضل_نظری
.
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
#بیستم مهرماه بزرگداشت حافظ
بقول جناب حافظ
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم ......Читать полностью…
تو عشق پاکی و پیوندِ حُسنِ جاودان داری
نه حسنت انتها دارد نه عشقت ابتدا حافظ
شهریار
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
حافظ
وقتی حافظ هم از عتاب یار گله داره و از این نقمت بیبهره نبوده...
زآنجا که رسم و عادت عاشقکشی توست
با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن...
حافظ
که مِی با دیگری خوردهست و با من سر گران دارد...
آخر ای قبلهی صاحبنظران رخ بنمای
تا رخ از قبله بگردانم و سوی تو کنم
#خواجوی_کرمانی
چنان که ابر،
گره خورده با گریستنش،
چنان که گل،
همه عمرش مسخّرِ شادیست،
چنان که هستیِ آتش،
اسیر سوختن است،
تمام پویهٔ انسان، به سوی آزادیست!
«محمدرضا شفیعیکدکنی»
یاد تو میوزد ولی بیخبرم ز جای تو
کز همه سوی میرسد نکهت آشنای تو
غنچه طرف فزون کند، جامه ز تن برون کند
سر بکشد نسیم اگر، جرعهای از هوای تو
عمر منی به مختصر، چون که ز من نبود اثر
زنده نمیشدم اگر، از دم جان فزای تو
گرچه تو دوری از برم، همره خویش میبرم
شب همه شب به بسترم یاد تو را، به جای تو!
با تو به اوج میرسد، معنی دوست داشتن
سوی کمال میرود، عشق به اقتفای تو
عشق اگر نمیدرد، پردهی حایل از خِرد
عقل چگونه میبرد پی به لطیفههای تو؟
خواجه که وام میدهد، لطف تمام میدهد
حسن ختام میدهد، شعر مرا برای تو :
«خاک درت بهشت من، مهر رُخت سرشت من
عشق تو سرنوشت من، راحت من رضای تو»
حسین_منزوی
دل وفا، بلبل نوا،
واعظ فسون، عاشق جنون
هرکسی در خوردِ همت
پیشه پیدا میکند.
#بیدل