321
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست . . . #فاضل_نظری @Selya_65rt خط و ربط @balouchestanayyaran ۲۷ مهر ۴۰۲
اکنون به نظر می رسد صبور تر شده ام؛ اما چراغی در وجودم خاموش شده است که دوست داشتم تا ابد روشن بماند.
#نرگس_صرافیان
شادمان باش ولی حال مرا هیچ مپرس
آنچه غم بر سرم آورد نمیدانی چیست
#سجاد_سامانی
در آن روزگار هر شب میخوابیدی و بیدار میشدی
چیزی را گم کرده بودی، آدمی را، عشقی را، خانهای را.
#چیستا_یثربی
دست در دفترِ تقدیرِ دلم بُرده کسی
من به این بختِ پر از غصه و غم بدبینم
#نفیسه_سادات_موسوی
آهسته زمان رفته و برگشت ندارد
خوب و بدمان رفته و برگشت ندارد
عمری که فقط با غم دنیا سپری شد
چون آب روان رفته و برگشت ندارد
دیگر به سر آمد همه ایام جوانی
سیمای جوان رفته و برگشت ندارد
شد کار دل خستهی ما حسرت اینکه
این رفته و آن رفته و برگشت ندارد
بیهوده نگردید به دنبال خوشی ها
شادی ز جهان رفته و برگشت ندارد
گویی غم هجران عزیزان شده عادت
انگار که جان رفته و برگشت ندارد
#امید_کرمزاده
غنیمتی ست تو را داشتن.
در این گذار،
که بر وحشت است و بر ظلمات،
شبِ سترونِ دلگیر
از زنجیر میگذرد.
فدای گیسویت،اما:
تو با منی و
تو تا با من باشی
شب از نوازشِ گیسویت،
از حریر میگذرد.
تو از کدام افق میآیی
که پاکبازتر از خورشیدی؟
صنوبری چو تو چون میروید
در پلشتی این لوش و لاشهزار؟
خدا را! بگو بدانم کدام گوشهی این خاک
پاک مانده نگارا؟
شب از کدام سو میوزد
که روشنم من و تاریک
و از ستاره و غم سرشارم؟
آه! باری! بگذریم…
به سوی من چو میآیی
تمامِ تن
تپش و بال میشوم
چو در تو مینگرم
زلال میشوم
سخن چو میگویی
آفتاب برمیآید
و میپذیرم من
که هیچ زشت و دروغ و دغا نمیپاید
و میسرایم
با نایی از سکوت
که مولوی حق داشت
هماره عاشق بودن را
هماره بسراید
#اسمائیل_خویی
امیدوارم شب با تو مهربان باشد، تو که روز در فرسودنت کم نگذاشت. تو که از اندوه و خستگی حرف نزدی، تا خوشحالی عزیزانت را خراب نکنی.
#حميد_سليمی
میدانی خورشیدصبح پاییزی
شبیه تو میماند؛
تو غرق در آغوش منی
و اوغرق در ابرهاست
دل کندن از این خوابها
بی اندازه سختست...
#ریحانه_تحویلی
از بیماری جانکاهی در رنجیم
که نامش امید است .!
#محمود_درویش
در روشنایی چه نیازی به تو دارم اگر تو را در تاریکی نیافتم!
#جبران_خليل_جبران
به احتیاط ز دست خضر پیاله بگیر
مبادا آب حیاتت دهد به جای شراب
#صائب_تبریزی
«ای که در بَرَم نیستی
شَبت چگونه گذشت؟
شبهنگام به من اندیشیدی؟!
کمی آه کشیدی...؟
اشک در چشمت حلقه زد،
به گریه افتادی...؟
زندگانیِ بی تو چه ذوقی دارد؟
غذا و سخن و هوا چه معنی دارد؟
که من در گوشهیِ دور از این جهان
گم شده و بر باد رفتهام...»
#غادة_السمان
#برگردان_سعید_هلیچی
دنيا به اندازه كافى تاريك هست
شما چراغ يكديگر باشيد
بگذارید رد مهربانى تان بماند!
نه زخم رفتارتان....
ما به دوستانی نیاز داریم که در هنگام درد، همسفرمان باشند، دلگیریهایمان را تحمل کنند و اجازه دهند مدتی در خود فرو برویم تا بتوانیم دوباره روی پاهای خود بایستیم.
#کاترین_می
آنتوان چخوف میگه:
هیچ نیمه ی گمشدهای وجود ندارد!
تنها چیزی که وجود دارد تکههایی از زمان است که در آنها، ما با کسی حال خوشی داریم
حالا ممکن است سه دقیقه باشد، دو روز، پنج سال یا همهی عمر …
اشتباه میکنند بعضیها
که اشتباه نمیکنند!
باید راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دریا میرسند
بعضی هم به دریا نمیرسند.
رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!
بشکن آن آیینه را، در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
#مهدی_فرجی
نامه ای برای لیلی
مجنون خواست که پیشِ لیلی نامهای نویسد...
قلم در دست گرفت و این بیت گفت:
«خَیالُکِ فی عَینی وَ اِسمُکِ فی فَمی...وَ ذِکرُکَ فی قَلبی، اِلی اَیْنَ اُکتُب»
خیال تو مقیم چَشم است و نام تو از زبان خالی نیست و ذکر تو در صَمیم جان جای دارد. پس، نامه پیش کی نویسم چون تو در این محلها می گردی؛ قلم بشکست و کاغذ بدرید...
فیه ما فیه
#مولانا
ننویس ای قلمم، بغضِ فراوان دارم
در سکوتِ شب خود نالهء پنهان دارم
بس که زخم از همه بر جان نحیفم بنشست
زیرِ لبخندِ فریب آه چه سوزان دارم
هر که یک شاخهای از فصل امیدم بشکست
از خزان و گذرش، باغچه، ویران دارم
خنده بر لب زده ام تا نشود غمگین کس
ورنه در خلوت، خود دیده ء گریان دارم
با کس از دردِ خودم هیچ نگفتم هرگز
در گلو خستگی، بغض خروشان دارم
عمر، چون شمع چکیده به بلندای فراق
از جوانی عطش و آتش هجران دارم
کاش همخانهای و محرم رازی باشد
خسته از بیکسیام حال پریشان دارم
قصه کوتاه کن و چانه مزن ؛ دیوانه
تا به کی گفتن این درد که در جان دارم
#دیوانه
#کریمزاده
هر چه با لبخند پنهان میکنی اندوه را
ماه پشت ابر هم پیداست بعضی وقتها
#فاضل_نظری
در آغوشت...
غم دیرین چو خواب کودتا گردد
#ثریا_شجاعی_اصل
این که از عشق تو فرمان ببرم شیرین است
سالم از معرکهاش جان ببرم شیرین است
افتخاریست که مهمان من و خانه شوی
قبل تو آینه قرآن ببرم شیرین است
مثل گرگی زدهام در رمهی آغوشت
رمه را با دل چوپان ببرم شیرین است
گونه هایت که دو سیب است، لبت طعم هلو
هر یکی را سر قلیان ببرم شیرین است
شعر در وصف لبت پیشکشی درخور نیست
سادهام! زیره به کرمان ببرم شیرین است
از لبت گفتم و انگار کمی بیادبی ست
شعر را خدمت لقمان ببرم شیرین است
زندگی بی تو محال است، محال است، محال
عمر را با تو به پایان ببرم شیرین است
#علی_صفری
پیشِ رویم،
چهره ی تلخ زمستانِ جوانی
پشت سر،
آشوب تابستان عشقی ناگهانی!
سینه ام،
منزلگهِ اندوه و درد و بد گمانی
کاش چون پاییز بودم...
#فروغ_فرخزاد
مپرس از روزگارم مهربان
حال مرا تنها.. عقیق ِ اصل داند
کنج ِ بازارِ بدلکاران
#حسین_جنتی
نویسنده به وضعیت پزشکی در ایران، به بیمارستان و همراهان مسافران که در کنار بیمارستان در چادر خوابیدهاند اشاره میکند، همراهانی که از راه دور به امید درمان به پایتخت آمدهاند؛ به درد مشترک همه این آدمها که همانا رویارویی با مرگ است..
Читать полностью…
حرف است فراوان و دگر حوصله ای نیست
از بغضِ عمیقِ به گلویم گلهای نیست
#ناصر_پروانی
حقیقت زندگی در سلامتی است یا بیماری؟ از دست دادن مهمتر است یا به دست آوردن؟ امید قویتر است یا نومیدی؟ فقدان چیست و وفور کدام است؟
همه چیز از سرفههای حین خواب شروع شد. مگر نه این که بسیاری از چیزهای مهم حین خواب شروع شدهاند؟ مگر نه این که رخدادهای بزرگ از دل کوچکترین وقایع برآمدهاند؟ مگر نه اینکه پیشامدهای بد بیخبر در خانه را کوبیدهاند؟
پیشامدها شبیه بادند، آمدنشان را نمیبینید. مویتان ناگهان تکان میخورد و خزیدن باد را بر چشمها و صورتتان احساس میکنید. آمدن بیماری را نمیبینید و متوجه نمیشوید که چگونه سرما خوردهاید. نمیفهمید که چگونه یک ویروس چگونه نشانهتان گرفته. خبر ندارید که یک تومور کوچک از سالها پیش در بدنتان پرسه زده و همین روز هاست که خدمتتان برسد.
از قیطریه تا اورنج کانتی
#حمیدرضا_صدر