6071
چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ که گاه لطف سبق میبرد ز نظم نظامی کانال تلگرام محمدرضاکاکائی؛ در حوزهی حافظ خوانی و حافظ پژوهی؛ شرح غزلیات حافظ و مفاخر تاریخ و ادبیات و هنر ایران فعال است. @MR_KAKAEI https://telegram.me/hafezaneha1
رقص و جولان بر سر میدان کنند
رقص اندر خون خود مردان کنند
#مولانا
▪️رقص عزا یا مرگ یا رقص رارا، با وجود اینکه آیینی اسطورهایست که از دیرباز جزء آداب و رسومِ کهنِ سوگواری در برخی از مناطق ایران بوده اما در شرایطی که جامعه در گردابِ سرخوردگی و حزن و اندوه غیر قابل وصف گرفتار شده؛ این آیین کهن صرفاً نشانگرِ دیرینگیِ بافتِ فرهنگی و تاریخیِ خود نیست و در خفقان و سکوتی تحمیلی، بدن به جای اشک و ماتم، تمنای فقدانِ عزیزان را با حرکات نمادین و شور و رقص، به طرزی تراژیک به نمایش میگذارد.
در این حالِ وارونه، پارادوکس و جنگِ روانیِ عجیب و دهشتناکی بین روح و تن در پذیرش و پردازشِ سوگ عزیزِ از دست رفته در تار و پودِ بنیادِ وجود افراد شکل میگیرد که فردِ سوگوار نوعی ناامیدیِ مطلق و خشم و دردِ جانکاهِ فروخوردهٔ درونی را تجربه کرده و این رقصِ جمعی نوعی فرافکنیست و فریاد بدن و حرکات نمادین، جای کلماتِ عاجز و ناتوان از بیان خشم و سرخوردگی و استیصال و حزن بیپایان را میگیرند.
با دیدن این صحنهها غمی سترگ بر قلب بیقرارم مشت میکوبد و اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب...
✍🏼#شیرین_غزل
۱۵ بهمن ماهِ ۱۴۰۴ خورشیدی
@hafezaneha1
آنکه در خونش طلا بود و شرف
شانهای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ما ناشریفان ماندهایم
آبها از آسیا افتاد لیک
باز ما با موج و توفان ماندهایم
باز میگویند فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوهای پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
مهدی اخوان ثالث (م. امید)
▪«سالهای سرد و سیاه»
شرح این سالهای سرد و سیاه
خامه در خون من بزن بنویس
با سر کلک خود به دیدهٔ من
شرح ویرانی وطن بنویس
از زمین اشک و خون همیجوشد
آتش از آسمان همیریزد
بر سر خلق بیپناه بلا
از زمین و زمان همیریزد
از خزر تا خلیج فارس همه
خاک خسرو چو فرق فرهاد است
راه شیری به رنگ دیدهٔ شیر
چنگ زهره به راه بیداد است
دامن مادر وطن گلگون
گشت از خون پاک فرزندان
مادران گل ز خون دل ریزند
دستهدسته به خاک فرزندان
هر کجا بنگری ز تیغ ستم
کوه و صحرا و دشت در خون است
جای آب آگنیده از خوناب
جای ترخون پر از تبرخون است
مادران موکنان و مویهکنان
پدران رود رود میگویند
ندبه جای سرود میخوانند
نوحه جای درود میگویند
ظلم آژیدهاک مار به دوش
کهنه شد ظلم تازیان بنویس
کهنه شد داستان خان مغول
حال ضحّاک این زمان بنویس
در عزای دلاوران وطن
زندهرود است رودرودکنان
ناله از ظلم و جور جنگافروز
آب آتش گرفته دودکنان
کینهها ماند سینهها افروخت
خانهها ریخت سوخت خرمنها
پیرهنها قبا شد از حسرت
شد پر از خون دیده دامنها
هر کجا آب پر ز آتش شد
هر کجا خاک غرق خون بس نیست
از تو پر فتنه شد ری و بغداد
پیشگیر تو در جهان کس نیست
سایهٔ خلق آفتابسوار
نشدی سوختیش شرمت باد
کین دیرینهات فرو ننشست
چند کین توختیش شرمت باد
ای دریغا که از یکی ضحّاک
صد فریدون تباه میگردد
از یکی ابرپارهی خونبار
روی گردون سیاه میگردد
دین به دنیا فروشتر ز تو کیست
ای گریبان به نام دین زده چاک
خاک خاور ز تُست پرفتنه
پاک باد از تو دامن این خاک
#مظاهر_مصفا
@hafezaneha1
ای سرو سرکشی که ز توفان رهیدهای
بر بار سر فرازی ایران رسیدهای
در زنده رود گرم وریدت به موج خون
بر زخمههای دشنهی دیوان خلیدهای
جوشیده مومیایی از سینهی سهند
بر داغ زخم کهنهی حرمان چکیدهای
ای سر زده چو سوسن آزاده بیکفن
بی وحشتی ز طبل انیران دمیدهای
آلاله واژگون شده از جور ظالمان
بیداد شمر و حرملهها را خمیدهای
شمشیر آفتاب به خرچنگ تازیان
از یال سرخ شرزهی شیرت کشیدهای
با اسم اعظم از سر تقدیس ساحران
تلبیس پرده پوشی شیطان دریدهای
✍ #محمدرضاکاکائی
برای خون پاک لالههای شهید و دلیران وطن
۳۰ دیماه ۱۴۰۴ خورشیدی
✅ یک نکته: سرو و سوسن در ادبیات ایران، نماد سربلندی و شهره به آزادگی هستند.
سر به "آزادگی" از خلق برآرم چون "سرو"
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
حافظ
به بندگی قدش "سرو" معترف گشتی
گرش چو "سوسن آزاده" ده زبان بودی
همان
سرو درختیست که بار و بر ( میوه یا به قول حافظ میوهی تعلق ) ندارد، بدین سبب تهیدست است لیکن در عین آزادگیست.
در این خصوص اشعار بسیاری در ادبیات کهن ما یافت میشود که به چند شاهد بسنده میکنم:
به سرو گفت کسی میوهای نمیاری
جواب داد که آزادگان تهیدستند
سعدی
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از "بار" غم آزاد آمد
حافظ
اما به زعم بنده، در شعر که کلام عاطفیست، خلاف رفتار ذاتی و فیزیکی درخت سرو را میتوان متصور شد. بدین سبب در مطلع غزل سروی را متصور شدم که بر بار نشستهاست. "بار و بر" صرفا میوه نیست، چرا که "آزادگی سرو" ثمری شیرینتر از میوهی قابل خوردن به دست میدهد، میوهای گرانبها و کمیاب مانند جاودانگی.
▪️"نیما یوشیج از زبان سیمین دانشور"
از شعرم خلقی به هم انگیختهام
خوب و بدشان به هم در آمیختهام
خود گوشه گرفتهام تماشا را کآب
در خوابگه مورچگان ریختهام
▪️نیما میتوانست خیلی بزرگتر از آنچه بود بشود، اگر در محیط سرشارتر و قدردانتری زندگی میکرد؛ راستش همهٔ هنرمندان ما میتوانستند بزرگتر از آنچه هستند بشوند. ما در مرداب روییدیم گلهای مفلوکی بودیم که در لجن روییدیم. شما محیط نیما را در نظر آورید؛ در انزوای کامل میزیست. تنها چند شاعر گاهی سری به او میزدند. گرفتار اعتیاد بود با حقوق بسیار محقّر با یک زندگیِ غمگین و پر از دردسری دست به گریبان بود. خانم نیما، عالیه خانم که میتوانست محرّک نیما باشد آنقدر خسته میشد که نمیتوانست کمترین شادیای به خانه بیاورد. من وقتی که خانم نیما را با آن همه گرفتاری و درگیری میدیدم دلم خون میشد. او ناچار بود سحر پا شود غذا درست کند برای ظهر نیما و خودش و «شراگیم» (پسرشان) توی برف زمستانی قابلمه غذا در دست از تجریش بچه را تا مدرسه «سن لویی» برساند و بعد برود بانک ملی، کار و تأمین معاش کند. عصر خرید خانه را بکند و بچه را از مدرسه بیاورد و با وسایل نقلیهٔ محدود آن وقتها خود را از شهر به تجریش برساند و تازه شام فراهم کند. این زن چقدر باید توان داشته باشد که مثل فرفره بچرخد.
بنابراین خانه مأمن شاد و آسودهای برای نیما نبود. محیط اجتماعی و دستگاه حکومت هم که نیما را نپذیرفته بود؛ هر روز به او سختتر گرفتند. به زندان انداختندش و نیما همواره در یک ترس دایمی به سر میبرد که هر آن ممکن
است که بیایند و بگیرندش. او راست میگفت وقتی میسرود:
دشمن من میرسد میکوبدم، بر در خواهدم پرسید نام و هر نشان دیگر
"۱۶ دی سالروز درگذشت علی اسفندیاری نيما يوشيج"
(زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۶ یوش -- درگذشته ۱۶ دی ۱۳۳۸ تهران)
گرامی بداریم یاد نیما یوشیج را و ارج بشناسیم یادگارهای عزیزش را زیرا که او یکی از بزرگترین نمایندگان هنر و فرهنگ ملی ما، یکی از گرانمایهترین فرزندان آب و خاک و سرزمین کهن ما، پاسدار شرف و حیثیات انسانی و خدمتگزار ملت ما بود. زیرا که او زبانه و زبان گویای زمانهٔ ما و آتش جاودانهٔ ما بود.
بیاموزیم از او شکیبایی و بردباری را و شرافتمندانه وفادار بودن به نیکی را و بیریایی و بیادعایی را.
بیاموزیم از او خشم و خوشیهای نجیب را؛ بیاموزیم از او مردانه به کار بزرگ دلبستن را. زیرا که او در کار بزرگ خویش مردانه دل بسته بود زیرا که او مرد بود، مردی مردستان.
📕منبع:
➖بدایع و بدعتها و عطا و لقای نیما یوشیج، مهدی اخوان ثالث، چاپ فجر اسلام، زمستان ۱۳۶۹، صص ۷۹-۸۰.
@hafezaneha1
"جرس کاروان"
از زندگانیام گله دارد جوانیام
شرمندهٔ جوانی از این زندگانیام
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیام
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژدهٔ جرس کاروانیام
گوش زمین به نالهٔ من نیست آشنا
من طایر شکسته پر آسمانیام
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بیهمزبانیام
گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانیام
در خواب زندهام که تو میخوانیام به خویش
بیداریام مباد که دیگر نرانیام
✍🏼#شهریار، شهرِ یار (آثار شهریار تبریزی)، تهران: کتابفروشیِ خیام ۱۳۴۲، صص ۳۲-۳۳.
🎙آنلاین خوانی #محمدرضاکاکائی
۱۳۹۱ خورشیدی
@hafezaneha1
مگذر از خون جوانان سرسری کز روی طبع
خونشان خون سیاووش است و در نشوونماست
.......
چند باید مُرد تا جمعی چنان مانَد که بود
چند باید کشت تا خلقی چنان باید که خواست
از پی آزادیِ خیلی، جهانی بَرده ماند
گرچه رسم این جهان اینست و اینش اقتضاست
ای دریغ آن روزگار امن و راحت ای دریغ!
وان همه نعمت که یادش هم چو نعمت پربهاست
.......
کیفر کفران نعمت بردگی در کافریست
حاصل بسیار خوردن، خستگی از امتلاست؟
از شَرَه بردیم هر گنجی که ذُخری از قدیم
وز سَرَف خوردیم هر ریعی که فیضی از سماست
سالها بر ما چنین بگذشت و هم خواهد گذشت
هر کجا، زینگونه دزدش حاکم و هیزش کیاست
مشتی از ارذال مردم، جمعی از اوباش خلق
حکمشان بر عِرض و جان و مال ما حکم خداست
نه شرف دارند نه تقوی نه دانایی نه فهم
علمشان در ادّعا برهانشان در مدّعاست
هر کجا رذلی خبیثی سفلهای بیآبروست
هر ولایت را ولی، هر روستا را کدخداست
هر طرف اموال مردم دستمزد هر شقی
هر کجا املاک هر کس پایمال هر دغاست
..........
لاجرم هر سفلهای جولاههزادی سستفهم
ملک را قانونگزاری در شمار انبیاست
احمقی کو خود به کار ملک و ملّت مشکلی است
کار ملک و ملّتی را عاقلی مشکلگشاست
دزد غدّاری که شرم از چشم خود دزدیده است
مال مردم را امینی پاسدار و پارساست
مجرمی قاضی، سفیهی حکمران، دزدی امین
هر شریری یا وزیری یا وکیلی، زاتقیاست
.........
وين عجبتر بین که دارد دعوی عقل این گروه
گرچه در عین شقاوت با حماقت مبتلاست
گر ندیدی هیچ ملعون شقی را جفت حمق
نیک بنگر تا ببینی کیست کان حکمش رواست
زین گروه اشقیا یک عمر بر ما آن گذشت
کان نمیآید به میزانِ خرد در طبعْ راست
وان قوانين عجب كز بینش قانونگزار
طفلِ مادرمرده میخندد که این بینش کراست؟
با چنین ابرام و نقضی دمبهدم کز فرط نقص
سخرهٔ هر گول عامی، در خور هر ناسزاست
با چنین وضعی که هر ده گشت ویران ای عجب!
این همه فریاد عُمران کوس آبادی چراست؟
باغها خشکید و هم کاریزها خوشید و ماند
زین دو اسمی کان به یاد از ذکر آبا و نیاست
هرکجا مزرع، بیابان شد، بیابان سنگلاخ
وین کرامتها نه از ما کز رجال عصر ماست
چیزی از خشک و تر هستی نماند این ملک را
گرچه در ظاهر چو بینی هر فقیری زاغنیاست
...........
هر حقیقت منقلب شد زین گروه حیلهباز
رسم حیوانی صواب، آئین انسانی خطاست
هر طرف فریاد اصلاح است و غوغای صلاح
گرچه روی مصلحان قوم در روی و ریاست
کار وارونَست هر جایی که دیوان حاکمند
هرکسی با کار وارون کردن دیو آشناست
نَقرهٔ کوسی برقّت نغمهساز و غصهسوز
نعرۂ گاوی به لذّت دلپذیر و دلگشاست
لقلقهٔ دیوانهای هذیان تبداری عليل
شعر نغز و نثر پرمغز است و هر مجنون گواست
الغرض وارونه شد هر کار و بر ما هر چه رفت
کارِ دیوانست و کار دیو عکسِ کارهاست
📕منبع:
دیوان امیری فیروزکوهی، به کوشش امیربانوی امیری فیروزکوهی (مصفّا)، تهران: سخن، چاپ دوم، ۱۳۶۹، بخشهایی از صص ۸۶۶-۸۷۱.
@hafezaneha1
«سپهر بر شده پرویزنیست خونافشان
که ریزهاش سر کَسری و تاجِ پرویز است»
▪️و این جهانِ گذرنده دارِ خُلود نیست و بر کاروانگاهیم و پسِ یکدیگر میرویم.
هیچ کس را اینجا مُقام نخواهد بود. چنان باید زیست که پس از مرگ دعای نیک کنند.
..............
و تعجّب بماندهام از حرص و مناقَشت با یکدیگر و چندین زر و مال و حساب و تَبِعَت، که درویشِ گرسنه در محنت و زحیر و توانگرِ با همه نعمت، چون مرگ فراز آمد از یکدیگر بازنتوان شناخت.
مرد آن است که پس از مرگ نامش زنده ماند. رودکی گفته این قطعه:
زندگانی چه کوته و چه دراز
نه به آخر بمرد باید باز؟
هم به چنبر گذشته خواهد بود
این رسن را، اگرچه هست دراز ۱
خواهی اندر عنا و شدّت زی
خواهی اندر امان به نعمت و ناز
خواهی اندکتر از جهان بپسند
خواهی از ری بگیر تا به طراز ۲
این همه بادِ دیو ۳ بر جان است
خواب را حکم نی، مگر که مَجاز ۴
این همه روز مرگ یکسانند
نشناسی ز یکدگرشان باز
"دریغ و درد"
چه دردآلود و وحشتناک
نمیگردد زبانم که بگویم ماجرا چون بود
دریغ و درد.....
چه بود؟ این تیر بیرحم از کجا آمد؟
که غمگین باغِ بیآواز ما را باز
درین محرومی و عریانیِ پاییز،
بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد
از آن تنها و تنها قمریِ محزون و خوشخوان نیز؟
چه وحشتناک!
نمیآید مرا باور
و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم میآید از این زندگی دیگر.
ندانستم، نمیدانم چه حالی بود؟
پس از یک عمر قهر و اختیارِ کفر،
ـ چه گویم، آه ـ
نشستم عاجز و بیاختیار، آنگاه
به ایمانی شگفتآور،
بسی پیغامها، سوگندها دادم
خدا را، با شکستهتر دل و با خستهتر خاطر.
ـ و در من باوری بیشک و از من سخت ناباور ـ
نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار، ای خدا، ای داور، ای دادار،
مبادا راست باشد این خبر، زنهار!
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز.
و نَفْشُردهست هرگز پنجهٔ بغضی گلویت را.
نمیدانی چه چنگی در جگر میافکند این درد.
تو را هم با تو سوگند، آری!
مکن، مپسند این، مگذار.
خداوندا، خداوندا، پس از هرگز،
پس از هرگز همین یک آرزو، یک خواست
همین یک بار.
ببین، غمگیندلم با وحشت و با درد میگرید.
خداوندا، به حق هر چه مردانند،
ببین یک مرد میگرید...
چه بیرحمند صیادانِ مرگ، ای داد!
و فریادا، چه بیهوده است این فریاد.
نهان شد جاودان در ژرفنایِ خاک و خاموشی
........
چه بیرحمند صیادان
نهان شد، رفت
ازین نفرینشدهٔ مسکین خرابآباد.
.........
تسلی میدهم خود را
که اکنون آسمانها را، زچشمِ اخترانِ دوردستِ شعر
بر او هر شب نثاری هست، روشن مثل شعرش، مثل نامش پاک
ولی دردا! دریغا، او چرا خاموش؟
چرا در خاک؟
تهران ـ بهمن ۱۳۴۷
#مهدی_اخوان_ثالث، گزینهٔ اشعار، تهران: مروارید ۱۳۶۹، بندهایی از صفحات ۲۶۰-۲۶۳
@hafezaneha1
و این هم آخرین بداهەاش با دستخط خودش💔
Читать полностью…
شعر:
#مهدی_اخوان_ثالث
دکلمه:
#قاسم_فرخی
چون درختی در صَمیمِ سرد و بیابرِ زمستانی،
هر چه برگم بود و بارم بود؛
هر چه از فرّ بلوغ گرم تابستان و
میراثِ بهارم بود؛
هر چه یاد و یادگارم بود؛
ریختهست.
چون درختی در زمستانم.
بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود.
دیگر اکنون هیچ مرغِ پیر یا کوری
در چنین عریانی انبوهم، آیا لانه خواهد بست؟
دیگر آیا زخمههای هیچ پیرایش،
با امید روزهای سبز آینده،
خواهدم این سوی و آن سو خَست؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم.
ریخته دیریست،
هر چه بودم یاد و بودم برگ:
یادِ با نرمک نسیمی چون نمازِ شعلهی بیمار لرزیدن
برگِ چونان صخرهی کرّی نلرزیدن.
یادِ رنج از دستهای منتظر بردن؛
برگِ از اشک و نگاه و ناله آزردن.
ای بهارِ همچنان تا جاودان در راه!
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.
هرگز و هرگز،
بر بیابان غریبِ من،
منگر و منگر.
سایهی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر، خوشتر.
بیم دارم کز نسیمِ ساحرِ ابریشمین تو،
تکمهی سبزی برویَد باز،
بر پیراهنِ خشک و کبودِ من.
همچنان بگذار
تا درودِ دردناکِ اندُهان مانَد سرودِ من
#مهدی_اخوان_ثالث
دورهی شیدایی و دلدادگی و عاشقی
سخت میآمد نفس اما به آسانی گذشت
#شیدای_همدانی
۵ دیماه ۱۴۰۴ خورشیدی
🔹کانال حافظخوانی
🔗 /channel/hafezaneha1
▪️"بوی جوی مولیان در دیوان حافظ"
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
▫️استاد زرینکوب با قاطعیت نوشتهاند که ترک سمرقندی:
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
▪️روانشاد محمدامین ریاحی در کتاب گلگشت در شعر و اندیشهٔ حافظ در موردی جوی مولیان چنین نوشتند:جوی مولیان نه نام جویی بلکه کوی و محلهای در بخارا بوده، و مطابق تاریخ بخارا از نرشخی ضیاعی بوده در خارج حصار بخارا، و امیر اسماعیل سامانی که همیشه نگران حال بندگانِ (مَوالی) خود بوده، آن را خریده و به مَوالیان (جمع مَوالی که خود جمع مکسر «مَولی» است) واگذار کرده؛ در این محله کاخهای امیران و خانههای رجال واقع بوده و رودکی هم در شعر معروف خود با هنرمندی با آوردن نام آن، یاد و حسرت بازگشت بدانجا را در دل امیر و سایر بزرگان افگنده است. بنابراین «جوی مولیان» اگر هم در زمانی نام جویی بوده، در عصر مورد نظر دیگر با شنیدن آن مفهوم، محلهٔ مذکور به خاطر میآمده؛ همچنانکه محلهٔ آب سردار در تهران تنها نام محله بوده؛ گو این که ممکن است نام خود را از قناتی به نام سرداری که آب آن را به این محله آورده بوده گرفته باشد. (گلگشت، ۳۷۰-۳۷۱) ایشان دربارۀ «بوی جوی مولیان» هم بحثی دارند با نقل ضبطهای مختلف این ترکیب در شعر رودکی، نتیجه گرفتهاند که «باد جوی مولیان..... بوی یار مهربان» صحیحتر و زیباتر از همه است. (نک. همان ۳۶۳-۳۷۶) این در حالی است که در عصر حافظ احتمالاً همان «بوی جوی مولیان» شهرت داشته و بحث ایشان، هر قدر هم که مستند به منابع باشد داوریِشان در نهایت جنبهٔ ذوقی و شخصی دارد.
نسیمش بوی جوی مولیان:
▪️"بوی جوی مولیان"
"بخش سوم"
بوی جوی مولیان آید همی
بوی یار مهربان آید همی
ـ علت دیگر در تردید چنان حکایتی این است که: چندان مقبول نمینماید که شاعری بلندمرتبه چون رودکی، پس از گذشت چندین سال مجاورت با دستگاه دولت سامانیان، به یکباره تحریض و برانگیخته شود آن هم به سبب رشوهٔ صاحبان لشکر، و امیر سامانی را چونان کودکی به سوی بخارا با طیِ قریب به هزار کیلومتر یک نفس میکشاند. در نهایت آنکه اگر اقوال راویان این حکایتِ غیرواقعی از تاریخ را بپذیریم، با اصل روایات تاریخی که مقارن با این ایام مطرح شدهاند چه باید کرد!
زیرا حدود تقریبیِ اسکان چهار سالهٔ نصر سامانی را اگر حدود سالهای ۳۱۷-۳۲۱ هـ ، بپذیریم، نمیتوانیم این ایام را با حوادث صورت پذیرفته انطباق دهیم. زیرا که مثلاً امیر نصر سامانی در سال ۳۱۷ هـ ، برای رسیدگی به امور خراسان و بررسی تحرکات سیاسی- نظامی اسفارابن شیرویه، به نیشابور عزیمت کرد و در آنجا به رتق و فتق اوضاع سیاسی نظامی پرداخت. (۱۳)
ـ نکتهٔ قابل توجه دیگر این است که برخی از مورخان بزرگ، خصوصیات بارز عهد امیر نصر سامانی را عدالتپروری و رعیتپروری و بسط علم و فرهنگ، وتوسعهٔ آزاديهای سیاسی و اجتماعی دانستهاند. (۱۴) و نصر دوم را با شکوهترین نمایندهٔ خاندان سامانی برشمردهاند. (۱۵) و به همین سبب نیز بوده است که ایام امارت این امیر سامانی را عصر طلاییِ دولت سامانیان دانستهاند. (۱۷)
بنابراین حکایت چهارمقالهٔ عروضی از غیبت چهار سالهٔ امیر نصر و استقرار در هرات یا نیشابور و ترسیم شخصیتی هوسباز و بیتوجه به امور دولتی از امیر نصر با اطلاعات تاریخی از دوران سامانی و شخصیت امیر نصر منطبق نیست.
احتمال اقتباس حکایت نظامی عروضی از حکایت اسکان هارونالرشید در رقّه:طبقاتالشعراءالمحدثين تأليف ابن معتز (متوفی ۲۹۶هـ)، در شرح حال ۱۳۳ شاعر عرب و ذکر اشعاری از ایشان؛ از منابع مهمی است که احتمال اقتباس حکایت نظامی عروضی از آن بسیار دیده میشود. (۱۷)
آنکه در خونش طلا بود و شرف
شانهای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ما ناشریفان ماندهایم
آبها از آسیا افتاد لیک
باز ما با موج و توفان ماندهایم
باز میگویند فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوهای پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
مهدی اخوان ثالث (م. امید)
یا رب این آینهٔ حسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تأثیر نبود
سر ز حسرت به در میکدهها برکردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش به جز نالهٔ شبگیر نبود
آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود
غزل ۲۰۹ حافظ
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم بر انسان کنند
ابر عبوس و سیاه بر آسمانِ دمکردهٔ لاجوردیِ قلبها و جانها کِلِّه بسته؛
نفس در تنگنای سینهها محبوس،
قلم لرزان و لب خاموش،
هزاران فریادِ خشم در زنجیر،
دشت ارغوان از خونِ پرجوشِ سیاووشان در تب و تاب و
سروش، خموش!
در سایهٔ سنگینِ شبیخونِ سکوتی وهمآلود،
صدای زنگزدهٔ «ما زندگی میخواهیم نه زندهگیِ» لالههای واژگون بر خاکِ سردِ گور،
چونان نتی جانخراش در یک سمفونیِ غمآلودِ بیپایان
در دهلیز جان طنینانداز میشود و:
اشک حرمنشینِ نهانخانهٔ مرا
زان سوی هفتپرده به بازار میکشد
عجیب واقعهای و غریبحادثهای که:
«کلام شد گلولهباران
به خون کشیده شد خیابان»*
*«از افشین یداللهی»
«ابیات از حافظ شیرازی»
✍🏼#شیرین_غزل
📆 ۵ بهمن ماهِ ۱۴۰۴ خورشیدی
@hafezaneha1
▪️"بریدههایی قابل تأمّل از یک کتاب"
جبارِ خودپسندِ مردمکُش، سرهای آزادهٔ به تعظیم خم نگشته را کانون فتنه میپندارد و بر تن باقی نمیگذارد. مردم صاحبِ فکر و فضیلت را مزاحم قدرت مطلقهٔ خود میداند و اگر به چوبهٔ دار و نطعِ اعدامشان ننشاند، به سیهچال فراموشیشان میافکند، تا چاپلوسان فرومایه دادِ دلی دهند و با قبضه کردن کارها بازیگرِ میدانهای اقتصاد و صنعت و سیاست شوند و مردم و مملکت را به خاک تباهی و فقر و فساد بنشانند.
مشخصات حکومت وحشت جز اینهاست؟
📓منبع:
➖ضحاک ماردوش از شاهنامهٔ فردوسی، علیاکبر سعیدی سیرجانی، «نهان گشت کردار فرزانگان»، تهران: نو ۱۳۶۹، چاپ ۳، ص ۸۲.
@hafezaneha1
به بهانهٔ [ ۱۶ دیماه ۱۳۳۸ خورشیدی ]
سالگرد درگذشت نیما یوشیج
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد میسپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دایم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمانی که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامهتان بر تن
یک نفر در آب میخواند شما را
موج سنگین را به دست خسته میکوبد
باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایههاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بیتابیاش افزون
میکند زین آبها بیرون
گاه سر گه پا
آی آدمها...
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها
آی آدمها
✍ #نیما_یوشیج
🎙 #محمدرضاکاکائی
۱۱ دیماه ۱۴۰۳ خورشیدی
🔗 hafeziye?si=yGNNG8Q8D27ulZ18">YouTube
@hafezaneha1
▪️"تأملی در واژهٔ «ضمیر»"
جام جهاننماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است؟
بالاترین ویژگیِ شعریِ حافظ در آوردن ایهامهای هنری ظهور میکند و از بین انواع ایهامها و پیچیدگیها، ایهام تناسب یکی از ویژگیهای مهم سبک حافظ است.
در دیوان حافظ برخی از اصطلاحات کمکاربرد در کنار اصطلاحات رایج بهگونهای قرار گرفتهاند که ایهام تناسب تشکیل میدهند؛ اما از آنجا که خوانندگان با خوانش نخست نمیتوانند به این روابط لغوی و ایهام تناسبهای پنهان پی ببرند، برخی از این اصطلاحات در مطاوی ابیات حافظ مستتر و ناشناخته مانده است.
▫️بیتِ مورد نظرِ ما با ترکیبِ "جام جهاننما" آغاز شده است که به تکرار، در نظم و نثر پارسی با نامهای جام کیخسرو، جام جم، جام جمشید، جام گیتینما، جام جهانبین و ...از آن یاد شده است که جامی بوده است که خطوط هندسی و صور نجومی و سیارات و هفت کشور (اقلیم) زمین، بر آن نقش شده بود و خاصیتی اسرارآمیز چون اصطرلاب داشته که وقایع و احوالِ همهٔ عالم را معلوم میکرد.
در ادامهٔ بیت، شاعر از واژهٔ "ضمیر" استفاده کرده که در فرهنگ لغات در معنای باطن، خاطر، ذهن و درونِ آدمی آمده است. (۱) اما در کنار معانیِ یاد شده برای "ضمیر" در فرهنگ انوری و فرهنگ اصطلاحات نجومی، این واژه در شمار مصطلحات نجوم به صورت زیر نیز معنا شده است:
ضمیر در اصطلاح نجوم احکامی، نیت مسائل است که بر زبان نیارند و منجّم از روی قواعد و به دلایل خاص نجومی آن نیت را استخراج میکند و میگوید آن نیت حاصل میشود یا نه و گاهی مشکل کلّیِ نیت را میگوید. مانند استخاره که مطلب اصلیِ استخارهکننده اظهار نمیشود و منجّم به دلایل نجومی آن را استخراج میکند و میگوید چه چیز است.
ابوریحان گوید:
«و خبیّ آن بود که پنهان کرده آید اندر مشت و ضمیر آن است که چیزی اندیشد و پیدا نکند به سؤال....» (التفهيم) و ضمير در جزو كرامات نیز آمده و آن خواندن فكر و قصد و نيت و سؤال طرف است:
«....و کراماتِ رُهابین (جمع رهبان=راهب) را هم هست و ایشان استخراج ضمیر میکنند.» (فيه ما فيه/۱۸۹)
نظامی در شرفنامه گوید:
شبی كآسمان طالعی داشت چست
کز آن طالع آید ضمیری درست
(شرفنامه/۲۶۵)
ای مهر و مه نتیجهٔ رای منیر تو
حل کرده مشكلات فلک را ضمیر تو
(دیوان/۵۹)
ساقی بیار باده که رمزی بگویمت
از سرِّ اختران کهنسیر و ماه نو (۴)
دلی که غیبنمای است و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟
اسیر عشق شدن چارهٔ خلاص من است
ضمیر عاقبتاندیش پیشبینان بین
"سگها و گرگها"
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ
سرود کلبهٔ بیروزن شب
سرود برف و بارانست امشب
ولی از زوزههای باد پیداست
که شب مهمان توفانست امشب
دوان بر پردههای برفها، باد،
روان بر بالهای باد، باران،
درون کلبهٔ بیروزنِ شب
شب توفاني سرد زمستان.
آواز سگها:
-«زمین سرد است و برفآلوده و تر،
هوا تاریک و توفان خشمناکست
کشد ـ مانند گرگان ـ باد، زوزه،
ولی ما نیکبختان را چه باک است؟»
-«کنار مطبخ ارباب، آنجا،
بر آن خاکارههای نرم خفتن،
چه لذتبخش و مطبوعست؛ و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن.»
-«وز آن ته ماندههای سفره خوردن،»
-«و گر آن هم نباشد، استخوانی.»
-«چه عمر راحتی، دنیای خوبی،
چه ارباب عزیز و مهربانی!»
-«ولی شلاق»!.. این دیگر بلائیست...»
-«بلی، اما تحمل کرد باید؛
درستست اینکه الحق دردناکست،
ولی ارباب آخر رحمش آید،
گذارد، چون فروکش کرد خشمش،
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت میشماریم...»
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبهٔ بیروزن شب،
شبِ طوفانیِ سردِ زمستان
زمستان سیاهِ مرگ مرکب
آواز گرگها:
«زمین سرد است و برفآلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگینست
کشد ـ مانند سگها ـ باد، زوزه،
زمین و آسمان با ما به کینست»
-«شب و کولاک رعبانگیز و وحشی،
شب و صحرای وحشتناک و سرما؛
بلای نیستی، سرمای پرسوز،
حکومت میکند بر دشت و بر ما.»
-«نه ما را گوشهٔ گرم کنامی،
شکاف کوهساری، سرپناهی»
-«نه حتی جنگلی کوچک که بتوان
در آن آسود، بیتشویش، گاهی.»
-«دو دشمن در کمین ماست؛ دایم
دو دشمن میدهد ما را شکنجه،
برون، سرما؛ درون، این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه.»
-«و... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حملهور گشت.
سلاح آتشین ... بیرحم ... بیرحم ...
نه پای رفتن و نی جای برگشت ...»
-«بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز
که این خون خون ما بیخانمانهاست.
که این خون، خون گرگان گرسنهست
که این خون، خون فرزندانِ صحراست.»
-«درین سرما، گرسنه، زخمخورده،
دویم آسیمهسر بر برف، چون باد.
و لیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم، آزادیم، آزاد.»
تهران - آذرماه ۱۳۳۰
گزینهٔ اشعار مهدی اخوانثالث (م.امید)، تهران: مروارید. چاپ اول ۱۳۶۹. صص ۶۲-۶۶.
@hafezaneha1
پیاده ندیدی که جنگ آورد
سرِ سرکشان، زیر سنگ آورد؟!
به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ
سوار اندرآیند هر سه به جنگ؟!
هم اکنون تو را ای نَبَردهسوار
پیاده بیاموزمت کارزار
شاهنامه فردوسی به تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق، تهران: سخن، چاپ هشتم ۱۴۰۰، جلد دوم، گفتار اندر رزم رستم با اشکبوس، ص ۵۶۷
@hafezaneha1
«مرگ من روزی فرا خواهد رسید»
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فراخواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایهای ز امروزها، دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونههایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
میخزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد میآرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمهشب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو میروند
پردههای تیرهٔ دنیای من
چشمهای ناشناسی میخزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا مینهد
بعد من با یاد من بیگانهای
در بر آیینه میماند به جای
تار مویی نقش دستی شانهای
میرهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جامانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود.....
✍🏼#فروغ_فرخزاد از دفتر عصیان.
دیوان کامل، قزوین: آزرمیدخت ۱۳۹۵، صص ۱۷۲-۱۷۴
🎙 #محمدرضاکاکائی
hafeziye">YouTube
@hafezaneha1
گیسو طلای سبزچشم لباناری
دلتنگ آغوش توأم با بیقراری
عطر تو چون آویشن کوهی خزیده
با هر نسیمی بر تن هر کوهساری
با گیسوان این رود مواج رهایت
طرح خیالانگیزی از یک آبشاری
مسحور چشمان توأم چشم تو گویی
آمیزهای از مستی است و از خماری
شبها که میخوانی برایم عاشقانه
آهنگ شورانگیز و ناز جویباری
جاریست در من چون غزل شور صدایت
با من بخوان تصنیفی امشب افتخاری
لحن دلانگیز تو سرشار از طراوت
چون نمنم یکریز باران بهاری
بوی تو پیچیدهست در هر بوتهی دشت
افشانده باد عطر تو گویی در صحاری
میبارد از چشمان تو بارانی از عشق
وقتی که دستت را به دستم میسپاری
من صخره ام تو موج دریایی و راهی
جز ساحل آرام آغوشم نداری
✍ #نیما_فرخی
🎙 #محمدرضاکاکائی
۱۳ بهمن ۱۴۰۲ خورشیدی _ تهران
@hafezaneha1
و آخرین خوانش او در بیمارستان، خواندن شعر مهدی اخوان ثالث را
Читать полностью…
🖤دوست عزیزمان قاسم (نیما) فرخی آسمانی شد.
واژهها به یاری ذهن نمیآید آنگاه که حجم اندوه راه نفس را میبندد و راهی نیست جز گریستن و گریستن و گریستن.
امید که روح آن مهربان، آسوده از تمام رنجهای بیشمار دنیا، در حریم امن الهی آرام گیرد.
به خانوادهٔ عزادار و بازماندگان آن عزیز از دست رفته، صمیمانه تسلیت عرض میکنیم و تسلی و آرامش دلهای غمگین آنان را از خداوند متعال مسئلت مینماییم.🤍
۶ دی ماه ۱۴۰۴
دورهی شیدایی و دلدادگی و عاشقی
سخت میآمد نفس اما به آسانی گذشت
#شیدای_همدانی
۵ دیماه ۱۴۰۴ خورشیدی
🔹کانال حافظخوانی
🔗 /channel/hafezaneha1
▪️"بوی جوی مولیان"
"بخش چهارم"
بوی جوی مولیان آید همی
بوی یار مهربان آید همی
▪️در ادوار بعد نیز سرودههایی بر وزن همین قصیده نگاشته شد و به دلیل علاقهٔ مردم ایران به قصه و حکایت، این روایت سالیان سال نقل شده و هر روز بر شهرت و مطلوب بودن آن افزوده شد به گونهای که امروزه حتی عبارت "بوی جوی مولیان" زینتبخش عنوان بسیاری از کتابها و مجلات و مقالات و محفلهای ادبی است.
خسرو از مازندران آید همی
یا مسیح از آسمان آید همی
یا ز بهر مصلحت روحالامین
سوی دنیا زان جهان آید همی
یا سکندر با بزرگان عراق
سوی شرق از قیروان آید همی
«ریگ آموی و درازی راه او
زیر پامان پرنیان آید همی»
«آب جیحون از نشاط روی دوست
اسب ما را تا میان آید همی»
رنج غربت رفت و تیمار سفر
«بوی یار مهربان آید همی»
این از آن وزنست گفته رودکی
«یاد جوی مولیان آید همی»
سنایی غزنوی
...........
بوی باغ و گلستان آید همی
بوی یار مهربان آید همی
از نثار گوهر یارم مرا
آب دریا تا میان آید همی
با خیال گلستانش خارزار
نرمتر از پرنیان آید همی
از چنین نجار، یعنی عشق او
نردبان از آسمان آید همی (۱۹)
............
یا چنانکه امیر معزی در عهد سلطان سنجر سلجوقی، بر اساس همین روایت، قصیدهٔ دیگري سروده است؛ با این مطلع که:
رستم از مازندران آید همی
زین ملک از اصبهان آید همی (۲۰)
............
هم چنانکه حافظ شیرازی نیز با الهام از این حکایت رودکی از او مدد گرفته
است:
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
▪️"بوی جوی مولیان"
"بخش دوم"
بوی جوی مولیان آید همی
بوی یار مهربان آید همی
▪️اعتبار چهارمقاله و صحّت و سقم حکایت
ای آن که طعن کردی در شعر رودکی
این طعن کردنِ تو ز جهل و ز کودکی ست
کآنکس که شعر داند، داند که در جهان
صاحبقران شاعری، استاد رودکی ست (۱۱)