7119
چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ که گاه لطف سبق میبرد ز نظم نظامی کانال تلگرام محمدرضاکاکائی؛ در حوزهی حافظ خوانی و حافظ پژوهی؛ شرح غزلیات حافظ و مفاخر تاریخ و ادبیات و هنر ایران فعال است. @MR_KAKAEI https://telegram.me/hafezaneha1
🔅به فرهنگ باشد روان تندرست
🔸ایران سرزمینی است کهن، سرشار از نیکیها و مردمانی نجیب که ستایشگر داد و دانش و راستی و نکوهشگر ستم و دروغ و دشمنی بودهاند. باید از ایران گفت و نوشت. باید زبان فارسی، این سرمایۀ جاودان ایرانی را پاس داشت و برای گسترش آن دریغ نکرد. باید فرزندان کشور را با بزرگمهرها، فردوسیها و ابنسیناها آشنا کرد. اگر ایدۀ ایران به میان مردم و سیاستگذاران کشیده شود، امنیت و منافع ملی معنا میشود. ایران و داشتههای تاریخی و فرهنگی آن را دوست بداریم.
فهرست زیر ازجمله دغدغهمندان مستقل برای رسیدن به این هدفاند. با پیوستن به آنها به توسعۀ فرهنگی در جامعه یاری رسانیم.
💧تدریس مکاتب فلسفی و روانی
💧یافتههای مهم روانشناسی
💧موسیقی سنتی (تکنوازی سنتور)
💧جملگی روانکاوی
💧کتاب گویا (لذت مطالعه با چشمان بسته)
💧صادق هدایت
💧زین قند پارسی
(درست بنویسیم، درست بگوییم).
💧کتابخانه بزرگ ادیان و فرهنگ باستان
💧دکتر محمّدعلی اسلامینُدوشن
💧باغ سبز مولانا (زهراغریبیان)
💧رازها و نمادها و آموزههای شاهنامه
💧بهترین داستانهای کوتاه جهان
💧نجوای داستان
💧کتابخانهٔ ادب و فرهنگ
💧حافظ/ خیام (صوتی)
💧خردسرای فردوسی
(آینهای برای پژواک جلوههای دانش و فرهنگ ایران زمین).
💧بنیاد فردوسی خراسان
(كانون شاهنامه فردوسی توس).
💧سرو سایـهفکن
(رسانهای برای پاسداشت زبان و ادبیات فارسی).
💧شرح غزلیات سعدی با امیر اثنیعشری
💧موسسه پژوهشی چراغداران
میراث دیجیتال و حافظه فرهنگی فارسی زبانان
💧حافظخوانی با محمدرضاکاکائی
💧شرح بوستان سعدی با امیر اثنی عشری
💧شاهنامه کودک هما
💧مأدبۀ ادبی، شرح کلیله و دمنه و آثار ادبی فارسی (رسانۀ دکتر محمّدامین احمدپور).
💧ستیغ، خوانش اشعار حافظ و سعدی و...(رسانه سهیل قاسمی)
💧تاریخ، فرهنگ، هنر و ادبیات ایران زمین
💧شاهنامه برای کودکان
(قصه های شاهنامه و خواندن اشعار برای کودکان و نوجوانان)
💧گاهگفـت
(دُرُستخوانیِ شعرِ کُهَن)
💧کتاب گویای ژیگ
💧سفر به ادبیات
(مرزباننامه و گلستان، تکبیتهای کاربردی )
💧استاد بهرام بیضایی (آرشیو)
💧ملیگرایی ایرانی/شاهنامهپژوهی
💧تاریخ نگار (روایتی متفاوت از تاریخ ایران)
💧کانون پژوهشهای شاهنامه
(معرفی کتابها و مقالات و یادداشتها پیرامون شاهنامه).
💧هفت هزار سالگان
💧انجمن دوستداران شاهنامه البرز (اشا)
💧فرهنگ یاریگری، توسعۀ پایدار و زیست بومداری
💧رهسپر کوچۀ رندان
(بررسی اندیشۀ حافظ).
💧حماسهسرای آرخش؛
خانۀ فرهنگ، حماسه و زبانهای ایرانی
💧کتابخانهٔ نسخ خطی سپهسالار
💧تاریخ روایی ایران
💧سخن و سخنوران
(سخنرانی و گفتگوهای نایاب نام آوران وطن فارسی).
💧کتاب و حکمت
💧تاریخ میانه
💧زبان شناسی و فراتر از آن (درگاهی برای آموختن دربارۀ زبانها و فرهنگها).
💧خواندن و شرح تاریخ عالمآرای عبّاسی (میلاد نورمحمدزاده).
💧هزار بادهٔ ناخورده (یادداشتهای امیرحسین مدنی دربارۀ ادبیات و عرفان).
💧شرح کلیات سعدی
(تصحیح و طبع شادروان محمدعلی فروغی).
💧انجمن شاهنامهخوانی هما
(خوانش و شرح بیتهای شاهنامه).
💧نقش بر آب (یادداشتهای ادبی و تاریخی دکتر حامد خاتمیپور)
☔️کانال میهمان:
💧یادداشتهای دکتر سید احمدرضا قائم مقامی
☔️هماهنگی برای شرکت در تبادل
@alireza_heidaree
▪️«بازتاب باورهای سحر و جادو در بیتی از حافظ»
خواب بیداران ببستی وآن گه از نقش خیال
تهمتی بر شبروان خیل خواب انداختی
#حافظ
در این بیت، حافظ از یکی از باورهای رایج فرهنگ عامه و ادبیات کهن دربارهی «سحر و افسون» بهره گرفته است.
▪️"خواب بستن"
یعنی با افسون و جادو، خواب را از چشم کسی ربودن و او را از خواب محروم ساختن.
در فرهنگها نیز این تعبیر چنین معنا شده است: «شوراندنِ خوابِ کسی و مانع خواب او شدن» (انوری، ۱۳۸۲، ج ۴: ۲۸۴۱) و «به افسون کسی را خواببند کردن تا همواره بیدار بماند» (آنندراج).
این باور در برخی متون کهن علوم غریبه نیز بازتاب یافته است. از جمله در نسخهٔ خطی بحرالعجائب، روشی برای «بستن خواب» با نوشتن سورهٔ حمد و انجام آیینی خاص ذکر شده و نویسنده آن را بسیار مجرب دانسته است:
«سورهی حمد را به طریقی که ذکر شده؛ نوشته و میخ فولادی در میان کاغذ از بالا بکوبد که در کاغذ فرو رود و بعد سوراخ را از خاک چهارراه پر کند.»
(اردبیلی جرجانی، بحرالعجائب، ص ۷۳).
▪️نمونههایی از بازتاب این باور در شعر فارسی:
ز بس که بی تو نشینم دو چشم حیرت باز
گمان برم که مگر بستهاند خواب مرا
(حیاتی گیلانی از آنندراج)
به چنین خوابها که من مستم
خواب خاقان نگر که چون بستم
(نظامی، ۱۳۶۲: ۱۲۹)
سحر چرخ از دو قوارهٔ مه و خور خوابم بست
بند این ساحر هاروتسیر بگشایید
(خاقانی، ۱۳۷۹: ۱۰۸)
خوابم ببستهای بگشا ای قمر نقاب
تا سجدههای شکر کند پیشت آفتاب
(مولانا، ۱۳۷۶: ۱۶۰)
چو امشب خواب من بستی مبند آخر ره مستی
که سلطان قویدستی و هش بخشی و هشیاری
(مولانا، ۱۳۷۶: ۹۴۳)
گویی دو چشمِ جادویِ عابدفریبِ او
بر چشم من به سِحر ببستند خواب را
(سعدی، ۱۳۸۲: ۳۸۳)
▪️بدینسان، حافظ با تکیه بر این باور کهن، معشوق را به ساحری افسونگر تشبیه میکند که خواب را از چشم عاشقان میرباید؛ اما با هنرمندیِ تمام، این بیخوابی را به خیالات فرار و عاشقانهای نسبت میدهد که رهزن خواب و آرام عاشق هستند. خیالاتی که خود نیز زادهی حضور اوست.
گردآوری و پژوهش #محمدرضاکاکائی
📚منابع مورد بررسی:
➖ فرهنگ بزرگ سخن، به سرپرستی حسن انوری، تهران: سخن ۱۳۸۲، ج ۴.
➖نسخه خطی گنجالعرش کامل (بحرالعجائب)، ملا رضا اردبیلی جرجانی (قرن ۱۱ هجری)
➖هفت پیکر نظامی، به اهتمام وحید دستگردی، تهران: امیرکبیر ۱۳۶۲.
➖دیوان خاقانی، به تصحیح بدیعالزمان فروزانفر، تهران: نشر گلآرا، چاپ اول ۱۳۷۹.
➖دیوان شمس، مولانا، بدیعالزمان فروزانفر، تهران: امیرکبیر ۱۳۶۷.
➖دیوان سعدی، به تصحیح محمدعلی فروغی، تهران: قفنوس، چاپ پانزدهم ۱۴۰۰.
➖شرح شوق، دکتر سعیدحمیدیان، تهران: نشر قطره، ۱۳۸۹، ج ۵: ص ۳۷۷۶.
@hafezaneha1
▪️اندکی تأمّل
ـ با توجه به تعاریفی که دربارهی اسطوره، منشأ آن و شفاهی بودن این روایتها ارائه شده، پرسشی برای من پیش آمده است: اگر اسطورهها را حاصل خیالپردازیِ انسانهای نخستین، تلاش آنان برای توضیح پدیدههای ناشناخته و محصول روایتهای سینهبهسینه بدانیم و اینکه این روایات و شخصیتها با تحلیل منطقی همسو نیستند، چرا همین نگاه دربارهی بسیاری از روایتهای دینی مطرح نمیشود؟
برای نمونه، داستان آفرینش انسان از خاک، آدم و حوا، هابیل و قابیل و دیگر روایتهای آغازین ادیان نیز به گذشتهای بسیار دور مربوطاند؛ دورانی که بخش بزرگی از آن، پیش از اختراع خط و ثبت مکتوب تاریخ بوده است. اگر گفته میشود روایتهایی مانند داستان کیومرث، جمشید، ضحاک، فریدون و رستم به دلیل شفاهی بودن و آمیختگی با عناصر شگفتانگیز، در شمار تاریخ روایی یا غیرواقعی قرار میگیرند، این پرسش به میان میآید که چرا همین معیار دربارهی روایتهای دینی به کار گرفته نشود؟ آیا تنها دلیلش این است که آنها در کتابهای مقدس آمدهاند؟
ـ اینکه انسانهای نخستین، قبل از اختراع خط و ثبت مکتوب تاریخ، رویدادها را به صورت شفاهی به نسلهای بعد منتقل میکردند، امری طبیعی است. در چنین فرایندی، ممکن است بخشی از روایتها دستخوش تغییر، اغراق یا افزودههایی شده باشند، اما این موضوع لزوماً به این معنا نیست که اصل آن رویدادها هرگز رخ ندادهاند.
▪️خود فردوسی نیز در آغاز شاهنامه به همین نکته اشاره میکند و از خواننده میخواهد این روایتها را یکسره دروغ و افسانه نپندارد و گذر روزگار را یکسان نداند؛ چرا که این وقایع ممکن است در روزگاران قبل، اتفاق افتاده باشند و اکنون برای ما عجیب و غریب باشند و در بیت بعدی میگوید: آنچه با خرد سازگار است بپذیرد و آنچه را با عقل امروز ناسازگار مینماید، از دریچهٔ رمز و نماد بنگرد:
تو این را دروغ و فسانه مخوان
به یکسان رَوشْنِ زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر رهِ رمز معنی برد
▪️ "تعریف اسطوره و چرایی پیدایش آن"
ـ واژهی «اسطوره» صورتی معرّب از واژهی یونانیِ historia است؛ واژهای که در اصل به معنای «جستوجو»، «آگاهی» و «داستان» به کار میرفته است. بازماندهی آن در زبان انگلیسی، واژهی story است که همچنان معنای «داستان» و «حکایت» را حفظ کرده است.
انسانِ نخستین در برابر نیروهای ناشناختهی طبیعت، خود را ناتوان و هراسان مییافت. در آن روزگار که هنوز اندیشهی فلسفی و تحلیل عقلانی مجال شکلگیری نیافته بود، آدمی برای فهم جهان پیرامون خود به نیروی خیال پناه میبرد. از همین رهگذر، برای پدیدهها و رویدادهای طبیعی، روایتهایی خیالانگیز میآفرید؛ روایتهایی که در آنها خدایان زاده میشدند و سپس در قالب شهریاران، پهلوانان و دیگر شخصیتهای زمینی جلوه میکردند.
از این منظر، اسطوره بازتاب ناآگاهی انسان از علل حقیقی حوادث است. ذهن آدمی، به پیروی از نیروی تخیل، برای هر رخداد، علتی میتراشد و میان خیال و واقعیت پلی میزند. بدینگونه اساطیر پدید میآیند. البته اسطوره تنها به شخصیتها محدود نیست، بلکه پدیدهها، رویدادها و حتی عناصر طبیعی را نیز در بر میگیرد.
با این همه، کارل گوستاو یونگ از چشماندازی متفاوت و ژرف به اسطوره مینگرد. او بر این باور بود که افزون بر ضمیر ناخودآگاه فردی که هر انسان به طور مستقل از آن برخوردار است، لایهای ژرفتر نیز وجود دارد که آن را «ضمیر ناخودآگاه جمعی» مینامید؛ میراثی مشترک که در همهی انسانها وجود دارد و از نسلی به نسل دیگر انتقال مییابد.
یونگ در پژوهشهای خود نزدیک به یکصد هزار رؤیا را در انسانهایی از ملتها و فرهنگهای گوناگون، بررسی کرد و دریافت که عناصر مشترکی در رؤیاهای آنان تکرار میشود. او همچنین با مطالعهی اساطیر اقوام مختلف، حتی ملتهایی که هیچ پیوند جغرافیایی با یکدیگر نداشتند، به این نتیجه رسید که بسیاری از بنمایههای اسطورهای میان آنها مشترک است. برای نمونه، روایت هبوط با وجود تفاوت در جزئیات، در فرهنگهای گوناگون دارای شباهتهای بنیادین است.
همین بررسیها یونگ را به نظریهی «کهنالگوها» یا «آرکیتایپها» رساند؛ الگوهای ازلی و ژرفی که در ضمیر ناخودآگاه جمعی انسان جای دارند و اسطورهها بازتاب بیرونی آنها به شمار میآیند.
ـ یکی از این کهنالگوها، کهنالگوی «مادر» است. این الگو در ژرفای روان انسان حضور دارد و در فرهنگهای مختلف به صورتهای گوناگون تجلی یافته است؛ از جمله در سیمای ایزدبانوی زمین. مادر سرچشمهی زایش، پرورش و باروری است و انسان نیز همین ویژگی را در زمین مشاهده کرده است؛ زمینی که از دل خاکِ به ظاهر مرده، گیاهان سر برمیآورند و زندگی دوباره آغاز میشود. از همین رو، زمین در ذهن انسان صورتی مادرانه یافته و در قالب ایزدبانوی زمین در اسطورهها تجسم پیدا کرده است.
ـ نمونهی دیگر، کهنالگوی «نوزایی» یا «تولد دوباره» است. انسان در مقاطع مختلف زندگی، احساس ورود به مرحلهای تازه و تجربهی حیاتی نو را در درون خود لمس میکند و این احساس در اسطورهها به صورتهای گوناگون نمود یافته است؛ همچون داستان یونس پیامبر که به شکم نهنگ فرو میرود و دوباره از آن بیرون میآید، یا سرگذشت یوسف که با فرو افتادن در چاه، مسیر تازهای از زندگی خویش را آغاز میکند.
ـ نوروز نیز جلوهای از همین کهنالگو به شمار میآید؛ نمادی از نوزایی و بازتاب نیاز همیشگی انسان به رشد، دگرگونی و تعالی معنوی.
ـ کهنالگوی «پیر خردمند» نیز از دیگر الگوهای بنیادین روان انسان است. گویی آدمی در دشوارترین لحظات زندگی، در انتظار ظهور شخصی است که با دانشی ژرف و رازآمیز راه را به او بنمایاند. از همین رو، هرگاه در جهان بیرون با انسانی فرزانه و آگاه روبهرو میشود، ناخودآگاه به سوی او کشیده میشود و میل مییابد از دانش و تجربهی او بهره گیرد. این گرایش، بازتاب همان کهنالگوی پیر خردمند است که در وجود شخصیتی بیرونی تجلی یافته است؛ همچون پیر مغان در غزلهای حافظ یا زال در شاهنامه.
▪️بر پایهی این دیدگاه، اسطورهها حاصل انعکاس کهنالگوهای نهفته در ژرفای روان انسانها بر جهان بیروناند؛ بازتابهایی که در گذر هزاران سال، توسط انسانها پذیرفته شده و سینه به سینه نقل شده و در حافظهی فرهنگی ملتها ماندگار ماندهاند. انسانِ نخستین با آفرینش اسطوره، در حقیقت خویشتن را در آیینهی جهان بازمیشناخت. از همین رو، یکی از مهمترین دستاوردهای شناخت اساطیر، راه یافتن به لایههای ژرف ضمیر ناخودآگاه جمعی انسان و فهم ساختارهای بنیادین روان اوست.
منابع:
➖ژاله آموزگار، تاریخ اساطیری ایران، تهران: سمت، چاپ بیستویکم، ۱۴۰۱.
➖آموزههای دکتر قاسم قربانی در شرح و تفسیر فلسفی شاهنامه.
✍🏼شیرین غزل
@hafezaneha1
📽دکتر #سپیده_موسوی
«سخنی در باب شوق و اشتیاق و وصل و هجران....»
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
#سعدی
هر چند که هجران ثمر وصل برآرد
دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی
#حافظ
@hafezaneha1
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد؟ شهریاران را چه شد؟
#حافظ
#آنلاین_خوانی
غزل ۴۱۰ حافظ
ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
زینت تاج و نگین از گوهر والای تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعی میدهد
از کلاه خسروی رخسار مهسیمای تو
جلوهگاه طایر اقبال باشد هر کجا
سایه اندازد همای چتر گردونسای تو
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف
نکتهای هرگز نشد فوت از دل دانای تو
آب حیوانش ز منقار بلاغت میچکد
طوطی خوشلهجه یعنی کلک شکرخای تو
گر چه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است
روشناییبخش چشم اوست خاک پای تو
آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
جرعهای بود از زلال جام جانافزای تو
عرض حاجت در حریم حضرتت محتاج نیست
راز کس مخفی نماند با فروغ رای تو
خسروا پیرانه سر حافظ جوانی میکند
بر امید عفو جانبخش گنهفرسای تو
🎙 #محمدرضاکاکائی
فروردین ۱۴۰۱ خورشیدی
@hafezaneha1
"تأمل و ملاحظاتی بر پژوهش فوق":
چنانکه ملاحظه کردید در بخشهای قبل به نظرات مختلف پرداختیم، حال نظر مستقل اینجانب (محمدرضا کاکائی) در خصوص این بیت، چنین است:
هر که چون لاله کاسهگردان شد
زین جفا رخ به خون بشوید باز
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم
"کاسهگردان"
"بخش دوم"
هر که چون لاله کاسهگردان شد
زین جفا رخ به خون بشوید باز
#حافظ
▪️سودي نیز معتقد است: ساقی باید در مصیبتِ خونِ خم رخ بشوید. (۹)
🔻در منظومۀ فکری حافظ، ساقی هرگز در جایگاهی قرار نمیگیرد که سزاوار «رخ به خون شستن» باشد. او، در کنار رند، پیر مغان و مطرب، از محبوبترین و ارجمندترین چهرههای جهانِ شعری حافظ است و حضوری روشن و رهاییبخش در گسترۀ اندیشۀ او دارد. از اینرو، دشوار میتوان پذیرفت که «کاسهگردان» در معنای ساقی، مخاطب چنین سرزنش یا کیفرِ نمادینی باشد. افزون بر این، ساقیگری در روزگاری که میخانهها در معرض منع و تعطیلاند، نهتنها از ارزش و منزلت نمیافتد، بلکه به کنشی جسورانه و معنابخش بدل میشود؛ کنشی که در منطق حافظ، بیش از آنکه مستوجب ملامت باشد، شایستۀ ستایش و ارجگذاری است.
▪️و اما شمیسا پس از اشاره به معانی رایج این اصطلاح ــ گدایی و ساقیگری ــ «واژگون کردن کاسه» را از دلالتهای ثانوی و نهفته در شعر حافظ برمیشمارد؛ اما از ارائهٔ شرحی روشن بر این بیت خودداری کرده است. (۱۰) از اینرو، بررسی و تبیین این معنایِ ثانوی در ادامهٔ این پژوهش مورد توجه قرار خواهد گرفت.
▪️نسخهشناسیِ بیت:
دفتر دگرسانیهای نیساری:
"کاسهگردان بود": ۱۶ نسخه.
"کاسهگردان شد": ۱۲ نسخه (قدیمیترین نسخهٔ حاوی این ضبط در بررسی نیساری ۸۲۴ است.) (۱۱)
خانلری: با اختیار وجهِ "بود"/ضبط "شد" در دو نسخهٔ ۸۲۴ و ۸۲۷. (۱۲)
▪️سلطانمحمدی در مقالهٔ «رخ به خون شستنِ کاسهگردانان» ضمن بررسی آراء و تفاسیر موجود از بیت و نیز مداقه در اختلاف نسخ، قائل به ضبط "شد" در بیت است و معتقد است که چون کاتبان میدیدند با وجه "شد" و کاسهگردان در معنای ساقی، ماحصل بیت با فضای فکری حافظ، همخوان نیست و در مبنای فکری حافظ، کسی که در حال (متناسب با وجه "شد") ساقیگری کند؛ نباید رخ به خون بشوید. بنابراین ضبط "شد" را تبدیل به وجه "بود" کردهاند تا بیت با فضای فکری حافظ تناسب پیدا کند بدین معنا که: کسانی که قبلاً (متناسب با وجه "بود") کاسهگردان (ساقی) بودهاند؛ به دلیل تحریم می در عصر امیرمبارز دچار مصیبت شدهاند.
از نظر محمدی گزینش وجه "شد" با در نظر گرفتن معنای ساقی برای کاسهگردان دشواری و پیچیدگی را ایجاد میکند به این صورت که به این ترتیب چهرهٔ ساقی، مخدوش و ساقیگری در دوران حصر شراب نفی میشود چرا که ساقی از شخصیتهای محبوب دیوان حافظ است و هیچگاه مستحق جفا و رخ به خون شستن نیست.
از سوی دیگر ساقیگری در فضای تحریم می، لطف و ارزشی مضاعف دارد و در صورت معنا کردن کاسهگردان به ساقی با منعِ ساقیگری روبهرو میشویم که نه متناسب با تم فکری حافظ است و نه با فضای غزل همخوان است.
حافظ در چنین اوضاعی به پنهان باده خوردن اشارت میکند و ساقیگری را تعطیل نمیکند.(۱۳)
و در نهایت نظر نهاییِ خویش را با وجه "شد" چنین شرح میدهد:
هر که چون لاله کاسهگردان شد
زین جفا رخ به خون بشوید باز
(حافظ، ۱۳۸۳: ۳۵۴) (۱۴)
خوردی چو پیاله خون بیجرمان
آمد گه آنکه کاسه گردانی
(به نقل از جوینی،۱۳۸۶: ۵۸۱)
گِرد بیتالحَرام خُم حافظ
گر نمیرد به سَر بپوید باز
شگفت آنکه در برابر جاودانگی شعر حافظ، فاصلهی قرنها رنگ میبازد؛ چنانکه ابیات او از پسِ سدهها هنوز با نبض زمانه میتپند و گویی برای همین روزگار و همین مردمان سروده شدهاند.
سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم
طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد
حافظ
@hafezaneha1
غزل ۶۶ حافظ
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست
در آن زمین که نسیمی وزد ز طرهٔ دوست
چه جای دم زدن نافههای تاتاریست
بیار باده که رنگین کنیم جامهٔ زرق
که مست جام غروریم و نام هشیاریست
خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست
لطیفهایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست
جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در این کار و بار دلداریست
قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست
بر آستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواریست
سحر کرشمهٔ چشمت به خواب میدیدم
زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم آزاریست
🎙 #محمدرضاکاکائی
🎼 #محسن_اونیکزی
۳۰ تیرماه ۱۴۰۵ خورشیدی
@hafezaneha1
یک بیتِ #حافظ
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
🎙#محمدرضاکاکائی
@hafezaneha1
#آنلاین_خوانی
غزل ۳۷۵ حافظ
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه مِی نهیم
دلق ریا به آب خرابات برکشیم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه حور ز جنت به در کشیم
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان
غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان
روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
سر خدا که در تتق غیب منزویست
مستانهاش نقاب ز رخسار برکشیم
کو جلوهای ز ابروی او تا چو ماه نو
گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
حافظ نه حد ماست چنین لافها زدن
پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
🎙 #محمدرضاکاکائی
۱۴۰۱ خورشیدی
@hafezaneha1
▪️«دست....»
از دل و دیده، گرامیتر هم
آیا هست؟
-دست،
آری، ز دل و دیده گرامیتر:
دست!
▫️
زین همه گوهر پیدا و نهان
در تن و جان،
بیگمان دست گرانقدرتر است.
هرچه حاصل كنی از دنیا،
دستاوردست!
هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین،
دست دارد همه را زیر نگین!
سلطنت را كه شنیدهست چنین؟!
▫️
شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست!
خوشترین مایهی دلبستگی من با اوست.
▫️
در فروبستهترین دشواری،
در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود، بانگ زدم:
-هیچت ار نیست مخور خون جگر،
دست كه هست!
بیستون را یاد آر،
دستهایت را بسپار به كار،
كوه را چون پرِ كاه از سر راهت بردار!
▫️
وه چه نیروی شگفت انگیزیست،
دستهایی كه به هم پیوسته ست!
به یقین، هركه به هر جای، در آید از پای
دستهایش بستهست!
▫️
دست در دست كسی،
یعنی: پیوند دو جان!
دست در دست كسی،
یعنی: پیمان دو عشق!
دست در دست كسی داری اگر،
دانی، دست،
چه سخنها كه بیان میکند از دوست به دوست؛
لحظهای چند كه از دست طبیب،
گرمی ِ مهر به پیشانی بیمار رسد؛
نوشداروی شفابخشتر از داروی اوست!
▫️
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست،
پرچم شادی و شوق است كه افراشتهای!
لشكر ِ غم خورد از پرچم دست تو شكست!
▫️
دست، گنجینهی مهر و هنر است:
خواه بر پردهی ساز،
خواه در گردن دوست،
خواه بر چهرهی نقش،
خواه بر دندهی چرخ
خواه بر دستهی داس،
خواه در یاری نابینایی
خواه در ساختن فردایی!
▫️
آنچه آتش به دلم می زند، اینک، هر دم
سرنوشت بشرست،
داده با تلخیِ غمهای دگر دست به هم!
بارِ این درد و دریغ است كه ما،
تیرهامان به هدف نیک رسیدهست، ولی
دستهامان، نرسیدهست به هم!
#فریدون_مشیری، بازتاب نفسِ صبحدمان، کلیات اشعار، تهران: نشر چشمه، چاپ سوم ۱۳۸۳، ج ۲: از دفتر #از_دیار_آشتی، صص ۱۰۲۳-۱۰۲۶.
@hafezaneha1
چالش حافظانه در گروه حافظ پژوهی:
فروغ ماه میدیدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشید در دیوار میآورد
این بیت رو چگونه میتوان خواند که دو مفهوم متضاد از آن استنباط بشود؟
برداشتتون از این بیت چیست؟
🎙 #محمدرضاکاکائی
۱۴ امرداد ۱۴۰۵ خورشیدی
@hafezaneha1
شب خسته بود از درنگ سیاهش
من سایهام را به میخانه بردم
هی ریختم خورد، هی ریخت خوردم
خود را به آن لحظهٔ عالیِ خوب و خالی سپردم.
با هم شنیدیم و دیدیم
میخوارهها و سیهمستها را
و جامهایی كه میخورد بر هم
و شیشههایی كه پر بود و میماند خالی
و چشمها را و حیرانی دستها را.
با جرعه و جامهای پیاپی
من سایهام را چو خود مست كردم
همراهِ آن لحظههای گریزان
از كوچهپسكوچهها بازگشتم
با سایهٔ خسته و مستم افتان و خیزان
مستیم، مسیتم، مستیم
مستیم و دانیم هستیم
ای همچو من بر زمین اوفتاده،
برخیز، شب دیرگاهست، برخیز
دیگر نه دست و نه دیوار
دیگر نه دیوار نه دوست
دیگر نه پای و نه رفتار
تنها تویی با من ای خوبتر تكیهگاهم
چشمم، چراغم، پناهم.
من بیتو از خود نشانی نبینم،
تنهاتر از هرچه تنها
همداستانی نبینم.
با من بمان ای تو خوب، ای یگانه
برخیز، برخیز، برخیز
با من بیا ای تو از خود گریزان
من بیتو گم میكنم راهِ خانه.
با من سخن سركن ای ساكتِ پُرفسانه
آیینهٔ بیكرانه.
میترسم ای سایه، میترسم ای دوست،
میپرسم آخر بگو تا بدانم
نفرین و خشم كدامین سگِ صرعیِ مست
این ظلمتِ غرقِ خون و لجن را
چونین پر از هول و تشویش كردهست؟
ای كاش میشد بدانیم
ناگه غروبِ كدامین ستاره
ژرفای شب را چنین بیش كردهست؟
هشدار ای سایه ره تیرهتر شد
دیگر نه دست و نه دیوار
دیگر نه دیوار نه دوست
دیگر به من تكیه كن، ای من، ای دوست، امّا
هشدار كاینسو كمینگاهِ وحشت
وآنسو هیولای هول است
وز هیچیک هیچ مهری نه بر ما
ای سایه، ناگه دلم ریخت، افسرد، افسرد
ای كاش میشد بدانیم
ناگه كدامین ستاره فرو مرد؟
تهران ـ دی ۱۳۴۳
#مهدی_اخوان_ثالث، گزینه اشعار، تهران: مروارید ۱۴۰۰، از کتابِ «از این اوستا»، صص ۱۷۶-۱۸۰.
@hafezaneha1
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیام بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگیها کرده پاک
ای تپشهای تن سوزان من
آتشی در سایۀ مژگان من
ای ز گندمزارها، سرشارتر
ای ز زرین شاخهها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
ای دلتنگ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمیانگاشتم
درد تاریکی ست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیه دل سینهها
سینه آلودن به چرک کینهها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینهام را آب تو
بستر رگهایم را سیللاب تو......
عاشقانهای از #فروغفرخزاد
🎙 #محمدرضاکاکائی
۹ اردیبهشت ماه ۱۴۰۳
@hafezaneha1
▪️آیا اشخاص و رویدادهای شاهنامه، واقعی/ تاریخی است یا افسانهای؟
برای پاسخ به این پرسش مهم، توجه دقیق به تعریف و تفاوت دو اصطلاح «تاریخ واقعی» و «تاریخ ملی/روایی/داستانی»، لازم و ضروری است.
"تاریخ واقعی" چنان که از خود این ترکیب نیز بر میآید گزارش حوادثی است که در گذشتهٔ یک سرزمین یا قوم، به واقع روی داده و اشخاص نامبرده در آن، همه در مقطعی از زمان حضور و نقش داشتهاند و کلیات -و در بسیاری موارد جزئیات- آن مستند بر مآخذ مکتوب یا یافتههای باستانشناسی است. مثلاً مانند: کوروش هخامنشی، سلطان محمود غزنوی، تاختن مغول به ایران و...
اما "تاریخ ملی/روایی/داستانی" وقایعی است که عموم مردمان گذشته تصور میکردند در ادوار باستانی روی داده است و یا اینکه دوست می داشتند در تاریخ کهن آنها، چنین رویدادها و شخصیتهایی بوده باشند.
در واقع همان اسطورهها که طی هزاران سال توسط مردمان بسیاری پذیرفته و سینه به سینه بازگفت شده و پندارها و اندیشهها و آرمانهای مردم در طی هزاران سال بر آنها افزوده شده یا چیزهایی از آنها کاسته شده و در نهایت با حجم انبوهی از پیرایهها در زمانی، بازنوشت شده و به ما رسیده است.
این تاریخ شفاهی بیشتر جنبهٔ خیالپردازانه، داستانی و آرمانی دارد و اگر هم از نامها و وقایع تاریخی در آن ذکر نشده باشد در قالب همان ویژگیِ روایی و مینوی است. گرایش ذهن انسان به برساختن پیشینهای شکوهمند و نیاکانی بزرگ با انتساب داستانهای شگفت به آنها ویژهٔ گذشتگان نیست و این خصیصهٔ روانی در بشر معاصر نیز با روایت مبالغهآمیز حوادثِ تاریخیِ نزدیک به او و اسطورهسازی دربارهٔ اشخاص و رویدادهای مورد علاقهاش دیده میشود.
در ادوار پیشین که میان تاریخ واقعی و تاریخ ملی تفاوت امروز معلوم نبود، مردمان، شاهنامه و به طور کلی مجموعهٔ داستانهای ملی و پهلوانی را تاریخ واقعی ایران باستان میپنداشتند و همه یا حداقل غالب روایات و کسان آن را راست میدانستند؛ چنانکه مثلاً در نظر آنها بین داستان جمشید و ضحاک و انوشیروان و بزرگمهر به لحاظ نَفسِ وقوع و تاریخی بودن اختلافی وجود نداشت و فقط فرقِ میزانِ شگفتانگیزیِ این روایات برای آنها محسوس بود و همین نیز در اندازهٔ علاقه ایشان به هر یک از داستانهای باستان تاثیر داشت.
خود فردوسی نیز بنا بر تلقیِ رایجِ زمان به "دروغ و افسانه" نبودن داستانهای شاهنامه اشاره و تأکید کرده است که شگفتیهای آن را باید رمزگشایی و از دیدگاه نمادین بررسی کرد:
تو این را دروغ و فسانه مدان
به یکسان رَوِشْنِ زمانه مدان
از او هر چند اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معنی برد
خلاصهٔ کلام اینکه شاهنامه اثری است حماسی که بخشهایی از آن زمینه/بنیان اساطیری دارد( تاریخ ملی/روایی مطلق) و در پارهای دیگر اخبار تاریخی به طور ناب یا ضمن داستان (حماسه و اسطوره) دیده میشود (درآمیختگی تاریخ ملی و واقعی).
و نیز باید خطرنشان کرد که بیان روایتهای ملی/روایی با افسانههایی که کارهای غیر عادی را در چهارچوب زندگیهای روزمره و معمولاً با نتیجهای اخلاقی نقل میکنند و نیز با قصه و خیالبافیهای شاعرانه و ادبیات داستانی تفاوت دارد.
منابع:
➖دفتر خسروان (برگزیدهی شاهنامهی فردوسی)، دکتر سجاد آیدنلو، تهران: علمی، چاپ اول، ۱۳۹۰، صص ۲۱۳-۲۱۴.
➖ژاله آموزگار، تاریخ اساطیری ایران، تهران: سمت، چاپ بیستویکم، ۱۴۰۱، ص ۴.
شیرین غزل
@hafezaneha1
.
نقد عمرت ببرد غصهٔ دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصهٔ مشکل باشی
#حافظ
@hafezaneha1
چه کردیم کاین گونه گشتیم خوار
خرد را فکندیم اینسان ز کار
درد دارد سرزمینی با چنین تمدنِ کهن، فرهنگی سترگ و پیشینهای آراسته به دادگری و خردورزی، امروز شکوه، عزت، آسایش و آرامش مردمانش را در سایهی بیخردی، استبداد و کینه بر بادرفته ببیند.
تاریخ گواهی میدهد که هیچ ملتی با نفرت، خشونت و خودکامگی به سربلندی نرسیده و هیچ تمدنی بر ویرانههای ظلم و انتقام، بنایی پایدار برپا نکرده است. آیندهی ملتها را نه جهل و تعصب، که اندیشه میسازد؛ نه خشونت، که دانایی؛ نه کینه، که مهر؛ و نه استبداد، که عدالت.
اندکی تأمّل......
✍🏼شیرین غزل
@hafezaneha1
مهر میهن
شعر: زندهیاد مصطفی سرخوش
صدا: فریدون فرح اندوز
انتخاب موزیک و میکس: شاپور
بخشی از شعر:
دراین خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما؟
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان؟
چه کردیم کین گونه گشتیم خوار
خرد را فکندیم این سان ز کار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بُد آن کس که بودی دلیر
نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آن روز دشمن به ما چیره گشت
که مارا روان و خرد تیره گشت
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
@FereidounFarahandouz
@hafezaneha1
.
مجال خواب نمیباشدم ز دست خیال
درِ سرای نشاید بر آشنایان بست
#سعدی
همین.
📚منابع مورد بررسی:
۱) فرهنگ بزرگ سخن، به سرپرستی حسن انوری، تهران: سخن ۱۳۸۲، ج ۶: ۵۶۹۰.
۲) شرح شوق، دکتر سعیدحمیدیان، تهران: نشر قطره، ۱۳۸۹، ج ۴: ۲۸۴۵ و ۲۸۴۶.
۳) شرح غزلهای حافظ، هروی، تهران: نشر نو ۱۳۶۷، ج ۲: ۱۰۸۱.
۱۴) و ۴) دیوان حافظ به شرح خلیل خطیب رهبر، تهران: صفیعلی شاه ۱۳۸۳، ص ۳۵۵ و ۳۵۴
۵) حافظ جاوید، دکتر هاشم جاوید، تهران: نشر فروزان ۱۳۷۷، ص ۵۴۱-۵۴۴.
۶) برهان قاطع، محمدحسین خلف تبریزی معروف به برهان، به کوشش دکتر محمد معین، ج ۳: ۱۵۶۶.
۷) آیینهٔ جام، عباس زریاب خویی، تهران: علمی ۱۳۶۸. ص ۳۰۷.
۸) ایهامات دیوان حافظ، طاهره فرید، انتشارات طرح نو ۱۳۷۶، ص ۳۴۳.
۹) سودی بسنوی، شرح سودی بر حافظ، ترجمه عصمت ستارزاده، تهران: زرین و نگاه ۱۳۶۶، ج ۳: ۱۵۵۸.
۱۰) یادداشتهای حافظ، سیروس شمیسا، تهران: علمی ۱۳۸۸، ص ۳۷۸.
۱۱) دفتر دگرسانیها در غزلهای حافظ، دکتر سلیم نیساری، تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ۱۳۸۵، ج ۲: ۸۸۶.
۱۲) دیوان حافظ به تصحیح پرویز ناتل خانلری، تهران: خوارزمی، چاپ دوم ۱۳۶۲، ج ۱: ۵۲۸.
➖دیوان حافظ بر پایهٔ نسخهٔ خطی سال ۸۰۱، پیرایش و نگارشِ سهیل قاسمی، تهران: بلم، چاپ اول ۱۴۰۳، ص ۲۳۹
۱۵) و ۱۳) مقالهٔ: رخ به خون شستن کاسهگردانان (شرحی نو از یک بیت حافظ)، امیر سلطان محمدی، مجلهی شعرپژوهی (بوستان ادب) دانشگاه شیراز، سال یازدهم، شماره اول، بهار ۱۳۹۸، پیاپی ۳۹.
"کاسهگردان"
"بخش نخست"
هر که چون لاله کاسهگردان شد
زین جفا رخ به خون بشوید باز
#حافظ
▪️بیت فوق از غزل ۲۶۲ در دیوان به تصحیح قزوینی و ۲۵۶ به تصحیح خانلری، محل بحث و اختلاف نظر بسیاریست.
با توجه به شواهد درونمتنی به احتمال زیاد، غزل مربوط به دوران تنگنظری و سختگیریهای امیر مبارزالدین و بستن درِ میخانههاست.
گرهگاهِ معنایی بیت در دو واژهٔ «کاسهگردان» و «جفا» نهفته است و بر این مبنا شروح مختلفی بر این بیت نگاشته شده که در زیر به گونهای مختصر به برخی از آنها اشاره میکنیم.
▪️دکتر حمیدیان برای واژهٔ "کاسهگردان" دو معنایِ گدا و دریوزهگر و جامباز (آنکه بشقاب و کاسه و مانند اینها را به بازی بر سر چوب بگرداند.) در نظر گرفتهاند. (۲)
ایشان معنای اصلی را همان گدا و دریوزه در نظر گرفته و جامباز را نیز در به طریق ایهام اراده کردند:
دهر است کمینه کاسهگردانی
از کیسهٔ او خطاست دریوزه
#خاقانی
«روزگار رنگآمیز، بد عهدتر از گل است و سیاهدلتر از لاله...» (تاریخالوزراء قمی: ۱۵۳)
از حریفان قمار برده بسی
کاسهبازی چنین ندیده کسی (سیدیحیی شیرازی، آنندراج)
لاله گر خیره برنخندیدی
کس سیاهیِ دلش کجا دیدی؟
گر چه در خون خویش غلتان است
روا سزای سیهدلان آن است (مقالات شمس تبریزی، تصحیح موحد، ص ۷۷)
به چمن خرام و بنگر برِ تختِ گل که لاله
به ندیم شاه مانَد که به کف ایاغ دارد
#حافظ
🎙#محمدرضا_شجریان
از آلبوم سرو چمان
همای گو مفِکن سایهی شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زَغَن باشد
من آن نگینِ سلیمان به هیچ نستانم
که گاهگاه بر او دست اهرمن باشد
#حافظ
@hafezaneha1
ای جااانم، ای جااانم...😍🥺
"جنگ، شادیهای کوچک را نشانه میرود."
▪️دخترکانِ زیبارو و معصومِ جنوب،
با دامنهایی که گویی رنگینکمان،
پس از بوسه بر پیشانیِ دریا،
بر قامتِ نازکِ کودکیشان
به شکوفه نشسته است؛ حق دارند
به جای شمردن ثانیههای بیم و هراس،
دل به رقص و پابازی بسپارند و
گیسوانِ آفتابخوردهیشان،
بر انگشتانِ نسیمِ دریا،
ترانهی زندگی را بنوازد.
کاش آتش آزمندیِ جنگافروزان،
فقط همین یک رویا را از آنان نستاند
که بیهراس، بر خاکِ گرمِ سرزمینشان،
به آوازِ باد و موج
بچرخند،
بخندند و
کودکی کنند.
✍🏼#شیرین_غزل
@hafezaneha1
.
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟
#حافظ
@hafezaneha1
🔥"به یادِ مردم مغموم و مظلومی که میانِ دو هراس گرفتارند: لهیبِ سوزان زمین و آشوبِ آسمان..."
جنوب، هنوز در گیسوانِ باد عطرِ دریا را دارد؛ اما این روزها دریا نیز انگار دلِ گریستن دارد. موجها به جای ترانه، مرثیه میخوانند و ساحل، هر غروب اندوهی تازه را در آغوش میکشد.
در پناهِ خنکای اتاق، کتابی در دست دارم؛ اما هر بار که صفحهای را ورق میزنم، گویی از میانِ واژهها صدای موجی اندوهگین برمیخیزد که نامِ سیریک، تیاب، لیردف و گابریک را زیر لب زمزمه میکند. از همان لحظه، این داغِ جنوب است که سطر به سطر، چشمهایم را ورق میزند.
به مردمانی میاندیشم که بیآنکه جنگ را خواسته باشند، بارِ هراس و بیپناهی را بر دوش میکشند.
به مادرانی که هر صدا را با اضطراب تا انتهای دعا بدرقه میکنند.
به کودکان مغموم و معصومی که آسمان به جای گهوارهی رویا، سایهبان بیم و اندوهشان شده است.
به مردانِ دریا میاندیشم...
آنان که سالها نان را از دستهای سخاوتمند دریا طلب میکردند.
و اکنون بلمها در ساحل پیر میشوند، تورها در سکوت گره بر گره میافزایند و موجها بیهیچ دستی به ساحل میآیند و بازمیگردند.
و آنسوتر چشمها
هنوز به آبیِ دوردست گره خوردهاند؛
به انتظارِ نانی که سالها بر شانههای سخاوتمندِ دریا به خانه میآمد.
اما این روزها، ارمغان دریا اندوهِ نانهای نرسیده به سکوت و بغض فروخوردهی سفرههای سرد و خاموش است.
لعنت بر جنگ....
✍🏼#شیرین_غزل
@hafezaneha1
.
بگذار تمام جهان با زبانِ آهن و لهجهی سنگ با من سخن بگوید؛ من فقط به زبانِ دستانِ گرم تو ایمان دارم...
دستانت دو واژه نیستند؛ تمامِ دستور زبانِ نانوشتهی عشقاند.
✍🏼#شیرین_غزل
@hafezaneha1
/channel/animaiha