228
ما خبرشان را بر تو درست حكايت مىكنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى
شهدا در قهقهۀ مستانه شان و در شادی وصولشان عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونند
این خنده ها و این شادی و سرور زیر آتش خمپاره ها و گرمای طاقت فرسای شلمچه در آخرین لحظات حضور ، حکایت از شوق وصال یار دارد
یادت همیشه در دل ما زنده است
وحید عزیز
مسئول مخابرات گردان حضرت قاسم
#وحید_درخشانی
۴مرداد ۱۳۶۷
@hamidraz
صدای بوق ماشین ها قطع نمی شد ، رادیو مدام آهنگی مخصوص را پخش می کرد ، میان اشکها و لبخند ها ، مردم شادمان و مسرور ، فاتح و پر غرور از پیروزی ، خبر خوش آزادی می دادند ، خورشید می خندید سرگشته و مبهوت از آن همه شور و جمله ای که برای ابد در ذهنها ماندگار شد :
شنوندگان عزیز توجه فرمایید
خرمشهر ، شهر خون ، آزاد شد
@hamidraz
دو ماه و اندی از عملیات والفجر هشت گذشته بود و نیروهای عراقی برای بازپسگیری فاو خود را به آب و آتش می زدند . آنقدر حجم گلوله باران در منطقه بالا بود که هر گردان یک هفته بیشتر در خط پدافندی نمی ماند. پاتک شدید عراق در سالروز تاسیس حزب بعث در پایان فروردین با لطف خدا و دلاوری نیروهای گردان حمزه دفع شده بود . پس از آن گردان مالک اشتر به خط رفت و حالا نوبت گردان ما شده بود.
تعداد زیادی از همکلاسی ها کنار هم در گردان انصار الرسول بودیم.
اولین همکلاسی شهیدمان حمید سیادت در همین گردان به شهادت رسیده بود و حالا پدر حمید همراه و همرزم ما بود .
وقتی حاجی با هم محلی هایش به دوکوهه آمد ، همه آنها رفتند لشگر سیدالشهدا ، علی رغم اصرار زیاد آنها حاجی همراهشان نرفت . پیش ما ماند تا مثل حمید کمک آرپی چی زن گردان انصار شود.
سرانجام در سیزدهم اردیبهشت دلیل اصرارش بر ماندن و نرفتن بر همه روشن شد . در آن آتش سنگین هر روزه خط مقدم یک ترکش ریز بر قلب حاجی نشست تا پر پرواز او برای رسیدن به فرزند شهیدش شود .
رحمت الله علیهما
#سید_رضا_سیادت❤️
#سید_حمید_سیادت💚
@hamidraz
بدین وسیله از همه سروران و عزیزانی که شهادت بسیجی جان بر کف سید ابراهیم موسوی حبیبی را تبریک و تسلیت گفته اند از سوی خانواده آن شهید تشکر می کنم
سید ابراهیم دیروز یک بسیجی بود در میان صدها هزار بسیجی عاشق شهادت و امروز شهیدی است در میان قافله پرشکوه و نورانی شهیدان انقلاب اسلامی.
افتخار پرورش چنین فرزندانی در وهله اول متوجه رهبری نورانی انقلاب اسلامی و سپس پدران و مادران دریادل این شهیدان است.
این جانب که از چنین افتخاری سهمی نبرده ام از اینکه مخاطب آگهی های تبریک و تسلیت دوستان قرار گیرم احساس انفعال میکنم
از جانب خانواده او میگویم که ما همدوش آنهایی که ایثارهای عظیم کرده اند و انتظارات کوچک نیز ندارند مادرانی که چهار شهید داده اند و پنجمین را با روی گشاده به میدان می فرستند ، نیستیم
ما بیشتر از آنها تبریک و تسلیت میشنویم در حالیکه در جنب فداکاریهای آنان کاری که سراوار باشد نکرده ایم.
اینکه از خانواده یک خدمتگذار کوچک اسلام شهیدی تقدیم اسلام شود حادثه چندان مهمی نیست.
با امید آنکه خداوند به همه ما توفیق دهد که خود را به افق بلند شهیدان نزدیک سازیم
میرحسین موسوی
اردیبهشت ۱۳۶۶
@hamidraz
اسفند ۱۳۶۶
بیمارستان بانک ملی
چند ساعت از عمل گذشته بود و به خاطر درد شدید حوصله کسی را نداشتم . اما وقتی حمید گفت امشب پیشت می مانم خوشحال شدم . به او گفتم که خانه شما دور هست و نیاز نیست بمانی . اصرار از او و انکار از من . انکاری ظاهری که ماندن او را طلب می کرد .
شب پایانی زود به صبح رسید و هنگامه وداع چشمهایی را دیدم که بر سرم فریاد می زد : فکر نکن حالا پایت قطع شده از من جلوتری
همین را هم به دست می آورم.
یاد سنگر کمین دوپازا افتادم و فراغی که از آن موقع در گوشم زمزمه می کرد .
پذیرفتنش سخت بود اما می دانستم تصمیم که بگیرد کار تمام است
به چهل روز نرسید ، پاداش پای قطع شده حمید بال پروازی بود که او را به دیدار دوست رساند
#شهید_عبدالحمید_فتاحیان
#دهم_فروردین_۱۳۶۷
@hamidraz
به بهانه سالگرد شهادت مهدی باکری
آخرین مکالمه بی سیم او با شهید احمد کاظمی
فرمانده لشگر عاشورا با فرمانده لشگر نجف اشرف
@hamidraz
چهل سال مجاهدت
صبر بر فراق
#شهید_حمید_باکری
#جزیره_مجنون
@hamidraz
شهادت علی حلاجیان به روایت همرزمش #دکتر_مجید_مرادی
از بچه هایی که در عملیات حضور داشتند ، سعید امیری مقدم ، محسن فیض، حمید صالحی و من به همراه علی حلاجیان و علی بلورچی که ناخواسته از عملیات جا مانده بودند دوباره به خط مقدم برگشتیم. ( همه این بچه ها در عملیاتهای بعد شهید شدند). خط آرام نشده بود و پاتک های گارد ریاست جمهوری عراق به صورت شبانه روزی برای باز پس گیری فاو ادامه داشت. یکی از روزها حدود ساعت ۱۱ صبح یکی از سنگین ترین پاتک های عراق آغاز شد . با تیر مستقیم تانک، به طرف خاکریز ما شلیک می کردند . نیروهای پیاده ی دشمن به نزدیکی خاکریز ما رسیده بودن . بچه ها پی در پی مجروح می شدند . علی حلاجیان که سمت امدادگری داشت، آرام و قرار نداشت و برای مداوای اولیه مجروحین از سنگری به سنگر دیگه می رفت . دقایقی فشار دشمن انقدر زیاد شد که علی نیز برای دفاع مجبور شد امداد را رها کنه و اسلحه به دست بشه . یک لحظه، شلیک مستقیم توپ تانک از نوک خاکریز گذشت . پس از فروکش کردن گرد و خاک متوجه پیکر بی سری شدیم که در نهایت سعید امیری مقدم از روی پوتینهای علی او را شناسایی کرد 😔
#علی_حلاجیان ۱۲اسفند ۶۴
@hamidraz
یاد و خاطره شهدای عملیات کربلای ۴ گرامی باد
دی ماه ۱۳۶۵
@hamidraz
مکالمه بی سیم شهید احمد کاظمی فرمانده لشگر نجف اشرف هنگام آزادی خرمشهر
🔴@hamidraz
سعید شاه حسینی سومین شهید خانواده لحظاتی پیش از شهادت
گردان انصار
کربلای ۵
@hamidraz
تفحص شهدا 😪💔
شرق دجله
اینجا معراج شهداست که تا ابد مدیون همه آنها هستیم 🌷
@hamidraz
نامه شهید اسماعیل شیرازی و حسرت او
در جا ماندن از عملیات
او شش ماه بعد در عملیات کربلای ۵ در دشت شلمچه به شهادت رسید
و پیکر مطهرش ده سال بعد به وطن بازگشت ❤️🇮🇷
@hamidraz
https://digipostal.ir/cri8syv
دعوتید به دور همی صمیمانه
در سالروز آزادسازی خرمشهر
با حضور رزمندگان دفاع مقدس
و سخنرانی حجتالاسلام پروازی
همراه با معرفی و اهدای
کتاب بیسیمچی
جمعه ۴ خرداد ساعت ۱۷
کانون توحید
@hamidraz
عملیات بیت المقدس ۴۲ سال پیش در چنین زمانی (ساعت ۳۰ بامداد ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۱) آغاز شد
و سه هفته بعد در مرحله پایانی این شاهکار نظامی خرمشهر آزاد گشت
یاد شهیدان این عملیات بزرگ زنده و جاودانه باد🌹
@hamidraz
عید را با بچههای مدرسه به سوسنگرد رفته بودیم برای بازسازی شهر . چند روزی بود که برگشته بودیم و بحث درس و مشق دوباره شروع شده بود و تا شب در مدرسه می ماندیم و کارها را همان جا تمام می کردیم .
یک شب که به خانه برگشتم دیدم کسی نیست. کلید نداشتم . رفتم در خانه همسایه و سراغ پدر و مادر را گرفتم .
با مکث و ناراحتی گفتند که محمد پسرخاله ام اسیر شده و همه رفته اند آنجا.
راه دور بود و باید از غرب به شرق تهران می رفتم .
سوار موتور شدم و با هیجان زیاد به سرعت خودم را به خانه خاله رساندم .
همان اول از اوضاع فهمیدم که محمد شهید شده .
محمد در گردان آرپی چی در مبارزه با تانکهای دشمن مورد اصابت سه گلوله دوشکا قرار گرفته بود و پیکر پاکش در عملیات والفجر یک و در دشت فکه جا مانده بود.....
حالا ۴۱ سال یعنی قریب ۱۵ هزار روز از آن زمان می گذرد و ما دلخوش به آن هستیم که با عزیزانی چون محمد دوست و همراه بودیم.
و امید داریم آنها نیز ما را فراموش نخواهند کرد.
روحش در اعلی علیین همنشین صالحین
ان شاالله
۲۴ فروردین ۱۳۶۲
محمد دهناد❤️
فکه تنگه ابوقریب
@hamidraz
#عیدانه
سال آخر دبیرستان بودم . نوروز سال ۶۳ بود ، با سعید امیری مقدم در چادر مخابرات نشسته بودیم که آجیلهای اهدایی مردم را بین بچه ها پخش کردند. در هر بسته یک نامه به رزمندگان نیز بود. نامه را که دیدم متوجه شدم از طرف دانش آموزی از مدرسه خودمون هست.نامه سعید هم همینطور بود. از بقیه پرسیدیم .همه نامه ها از مدرسه به طور اتفاقی تو گردان ما پخش شده بود.از سر کنجکاوی رفتیم کل نامه ها رو جمع کردیم و شروع کردیم خوندن. نوشته ها کوتاه بود و میشد سریع همه را خوند. بین همه نامه ها دوتا نامه خیلی عرفانی بود و به قول معروف نوربالا میزد. یکی اسماعیل شیرازی یکی علی آل بویه.که اون موقع سوم و دوم دبیرستان بودن . محتوای نوشتشون در فراق شهادت و سوختن و ساختن بود . هر دو عزیز کربلای ۵ مفقودالاثر شدند و سعید هم بیت المقدس ۲ به آرزویش رسید.آخرین دیدارم با اسماعیل تو اهواز بود . لحظه خداحافظی ماشین که حرکت کرد یه پاکت نامه گذاشت تو دستم. ماشین که دور شد پاکت رو نگاه کردم ، تازه فهمیدم وصیت نامش بوده ...
#شهید_اسماعیل_شیرازی
#شهید_علی_آل_بویه
#شهید_سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
پرده اول : باورش سخت بود اما صدای خودش بود که پشت بی سیم می شنیدم .
مگر می شود فرمانده لشگر جلوتر از نیروها باشد و آنها را برای پیشروی هدایت کند؟
بله این چنین بودند که در قلب بچهها جا داشتند.
۲۳ اسفند
پرده دوم : پی در پی شهدا و مجروحین را به اورژانس خط مقدم می آوردند . به سمت ماشین رفتم . باورش سخت تر از دیروز بود .
حالا دیگر بی سیم نداشتم که صدایش را بشنوم .
آرام تر از همیشه خوابیده بود .
۲۴ اسفند ۱۳۶۳
روایت #بی_سیم_چی از فرمانده لشگر محمد رسول الله
#حاج_عباس_کریمی
من خیره به آینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
گفتا
دلا بسوز که سوزِ تو کارها بِکُنَد
نیازِ نیمْ شبی دفعِ صد بلا بِکُنَد
سحر رمضان ۱۴۰۲
@hamidraz
خاطره #ژیلا_بدیهیان همسر بزرگوار #شهید_همت از آخرین دیدار شان
به بهانه چهلمین سالگرد شهادتش
آن شب بریدن حاجی را دیدم. برخورد سرد او گویای همه چیز بود. به خودم لرزیدم، یک لحظه احساس کردم نکند آخرین شب دیدارمان باشد. حاجی گفته بود که صبح روز بعد ماشین جلوی منزل باشد. کمی زودتر بلند شد و خود را آماده کرد؛ اما ماشین نیامد. ساعت ۷ راننده بدون ماشین آمد و گفت: "ماشین دچار نقص فنی شده!" حاجی تا ساعت ۹ صبح در خانه ماند. دو ساعت تمام بی آنکه چیزی بگوید .
قطرات پیوسته اشکی را که از گونه هایش جاری بود، دیدم. ماشین که از راه رسید حاجی آماده حرکت بود.
وقت خداحافظی سرش را پایین انداخت و گفت: "خدا رو شکر ماشین دیر اومد و تونستم بیشتر پیش شما باشم! ... خب دیگه ما رفتیم. اگر ما رو ندیدی حلالمون کن." معنی حرفهای او را کاملا میدانستم. با اینحال گفتم: :امکان نداره که شهید بشی." پرسید: "چطور مگه؟" گفتم: "باور نمیکنم خداوند در یک لحظه همه چیز بنده اش را از او بگیرد... " وقتی صدای حرکت ماشین به گوشم رسید، احساس از دست دادن او در قلبم قوت گرفت.
شهادت ۱۷ اسفند ۱۳۶۲
عملیات خیبر
جزیره مجنون
@hamidraz
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
حد فاصل خاکریز ما تا خاکریز عراقی ها میدان مین بود ؛
و چه گلها که پرپر شد تا سنگرهای دشمن فتح شود
#حمید_صالحی دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
#منصور_کاظمی دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
#حسن_کریمیان دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه شریف
#محسن_فیض دانشجوی سال چهارم عمران دانشگاه امیر کبیر
#علی_بلورچی دانشجوی سال سوم الکترونیک دانشگاه شریف
از دبیرستان با هم همکلاس بودن . یکی یکی لباس رزم به تن کردن. تو یه شب پر کشیدن. از شلمچه تا آسمون رفتند
عند ربهم یرزقون شدند .
۱۲ اسفند ۱۳۶۵ کربلای #شلمچه گردان #مقداد
@hamidraz
چهل سال گذشت
چهل سالگی سن پختگی ست اما برای دوری سالهای دل سوختگی ست💔
سه شب پشت سر هم خواب دیدن بی معنی نبود .دلم آروم و قرار نداشت . بچه ها را راضی کردم و با گرفتن مرخصی راهی مقر لشکر فجر که فاصله زیادی تا اردوگاه ما داشت، شدیم. شب رسیدیم آن جا و رفتیم واحد تخریب و سراغ رضا را گرفتیم. گفتند رضا از اینجا رفته تیپ المهدی که قرار بوده برن عملیات والفجر۲. بعد از تماسهای مکرر با تیپ المهدی عاقبت فهمیدیم که احتمالا رضا شهید شده. نوزده روز بعد از شهادت رضا، دوتا از بچه ها در ارومیه، جنازه شو در حالیکه به عنوان شهید گمنام اشتباهاً عازم همدان بود، شناسایی کردند. یادش کردم و ان شاالله یاد ما کند
۱۵ مرداد ۱۳۶۲
عکس: دو همکلاسی
شهید محمد باقر فیاضی
شهید رضا میرقاسمی
@hamidraz
وضعیت خط پدافندی فاو طوری بود که هر روز و هر ساعت یک حادثه سخت فشار کار را بیشتر می کرد . بی سیم ۲۴ ساعته روشن بود . حمید حمید ... گوشی را برداشتم . کاش هیچوقت بر نمی داشتم . کاش نمی شنیدم . حمید حمید... بگوشم ... فقط یک ترکش ریز روی قلب ، ️ برای پایان صبر سه ساله کافی بود تا پدر و پسر را به هم برساند و سه یا زینب آخرین کلام حاج اقای سیادت بود که حکایت از روزهای دشوارتر برای مادر صبور حمید داشت . مادری که پس از شهادت فرزند سوگوار شهادت همسر شده بود . حالا می شد معنا و مفهوم آن یا زینب های حاجی را بفهمیم ، الان چهل سال است که بی سیم خانواده سیادت روشن است . اتصالی الهی
این واژه های ناقص و الکن تقدیم به مادر صبور حمید و همسر وفادار حاجی . سایه پرمهرشان مستدام
۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۵
#شهید_سید_رضا_سیادت
#شهید_حمید_رضا_سیادت
@hamidraz
سالروز شهادت سردار خیبر حمید باکری گرامی باد 🌷🇮🇷
@hamidraz
بعضی عکسها اتمام حجت است . فریاد رسایی ست که جای هیچ حرفی باقی نمی گذارد
شیرزنی که کنار همسرش می بینید مادر مسعود است که خود پاره تنش را تشییع می کند . مسعود پسر آقای عموزاده سرایدار خدوم مدرسه در دوران دانش آموزی ما بود . وقتی که هفده سال بیشتر نداشت در شلمچه با بیست و چند تا از بچه های مدرسه همگی شهید شدند . حیفم آمد که این عکس را تنها ببینم . یادمان نرود که چه خونها برای کرامت ما به پای اسقلال وطن ریخته شد
@hamidraz
سالروز شهادت علی رضا موحد دانش فرمانده تیپ سید الشهدا گرامی باد
@hamidraz