hamidraz | Unsorted

Telegram-канал hamidraz - بی سیم چی

228

ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ هُدًى

Subscribe to a channel

بی سیم چی

🟢 به بهانه پایان قریب الوقوع جنگی که بر مردم ایران تحمیل شد
سرنوشت را مردم می‌سازند؛ نه جنگ
🔴 هیچ صدایی بالاتر از صدای مردم نیست.
مردمی که سال‌ها درد را تحمل می‌کنند،
عزیز از دست می‌دهند،
خانه‌هایشان را دوباره می‌سازند
و با تمام زخم‌ها، هنوز برای زندگی امید دارند.
جنگ، پیش از آن‌که مرزها را ویران کند،
حقِ ساده‌ی انسان‌ها برای آرامش و انتخاب را از آن‌ها می‌گیرد.
در حالی که مردم، حق دارند آینده‌شان را خودشان بسازند؛
حق دارند در صلح زندگی کنند،
آزادانه تصمیم بگیرند،
و سرنوشت سرزمینشان با خواست و صدای خودشان رقم بخورد، نه با ترس و خشونت.
قدرت واقعی هر جامعه، در مردم آن است؛
در قلب‌هایی که برای آزادی، عدالت و زندگی بهتر می‌تپد.
هیچ کشوری بدون مردمش معنا ندارد
و هیچ آینده‌ای بدون حضور، اراده و اتحاد مردم ساخته نمی‌شود.
وقتی مردم کنار هم بایستند،
نفرت کوچک‌تر می‌شود،
دیوارها فرو می‌ریزند
و امید دوباره جان می‌گیرد.
دنیا امروز بیشتر از هر چیز،
به انسان‌هایی نیاز دارد که باور داشته باشند
سرنوشت ملت‌ها باید با صدای مردم نوشته شود،
نه با صدای جنگ.
کاش روزی برسد که هیچ مادری نگران بازنگشتن فرزندش نباشد،
هیچ کودکی صدای انفجار را نشناسد
و مردم جهان بتوانند بدون ترس،
برای آینده‌ای که خود انتخاب کرده‌اند زندگی کنند.
صلح، زمانی واقعی می‌شود
که مردم فقط تماشاگر سرنوشتشان نباشند،
بلکه سازندگان آن باشند.
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

۴۰ سال پیش در چنین شبی
و در تاریکی مطلق ، آنجا که موجهای خروشان اروند بوسه برخلیج فارس می زند این دلیر مردان خط دشمن را شکستند
۲۰ بهمن ۱۳۶۴/والفجر۸

@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🟢 بازگشت
قسمت پایانی

ماه کامل بر فراز اردوگاه می‌درخشید. صدای کودکان از چادر مدرسه می‌آمد؛ شعر می‌خواندند، کلمات ساده‌ی عربی و انگلیسی را تمرین می‌کردند.
یاسر به معلم کمک می کرد. تخته‌ی سیاه کوچک را تمیز می‌کرد و برای شاگردها نوشت:
کلمه‌ی امروز: سلام
حورا کنار مادرش در صف آب ایستاده بود. اما این‌بار صف آرام‌تر بود. صدای خنده، حتی اگر کوتاه، در هوا شنیده می‌شد.
حلیمه به آسمان نگاه کرد.
— انگار صدای مرگ کمتر شده، خالد.
خالد لبخند تلخی زد.
— یا شاید ما قوی‌تر شدیم.
در گوشه‌ای از اردوگاه، امدادگران باغچه‌ای کوچک درست کرده بودند. چند نهال زیتون، که آورده بودند، در خاک کاشته شد.
یاسر با هیجان پرسید:
— اگه خاک خشک باشه، سبز می‌شن؟
پیرمردی از داوطلبان گفت:
— وقتی آدم‌ها بهش آب بدن، وقتی باورش کنن، چرا که نه؟
باد ملایمی برگ‌های کوچک نهال را تکان داد. در آن لحظه، اردوگاه دیگر فقط پناهگاه نبود — تبدیل شده بود به مزرعه‌ی امید.
چند ماه گذشت. جنگ آرام گرفته بود، اما هنوز همه جا سایه ویرانی بود.
روزی کامیونی وارد اردوگاه شد، با برگه‌هایی در دست مأموران سازمان‌های امدادی.
روی یکی از آن‌ها نوشته بود:
اجازهٔ بازگشت محدود به مناطق شمالی صادر شده است
خالد کاغذ را خواند. نگاهی به خانواده‌اش کرد. قلبش لرزید.
— یعنی می‌تونیم برگردیم؟
حلیمه گفت:
— خونه‌مون دیگه نیست، خالد...
— می‌دونم. ولی خاکش هست.
صبح روز بعد، آن‌ها همراه چند خانواده دیگر راه افتادند. از میان جاده‌هایی که هنوز بوی سوختگی می‌داد، از کنار ساختمان‌های نیمه‌ویران، از میان سکوتی که سنگین‌تر از باد بود.
وقتی به محله‌شان رسیدند، فقط دیوار کوتاهی از خانه باقی مانده بود. حورا جلو رفت، تکه‌ای آجر برداشت، بوسید و گفت:
— این همون‌جاست که من خواب می‌دیدم.
یاسر دفترچه‌اش را باز کرد، صفحه‌ی آخر را نوشت:
ما برگشتیم ، برای ساختن. چون ریشه‌هامون این‌جاست
خالد و حلیمه روی خاک نشستند. زیتونی کوچک که از اردوگاه آورده بودند، در دل زمین کاشتند.
خورشید آرام بالا آمد. باد از میان شاخه‌های نهال گذشت.
و در دل آن سکوت، زندگی دوباره شروع شد —
آرام، خسته، اما زنده.
🌿 پایان 🌿
این پایان داستان رنج نیست، بلکه نشانی است از تداوم انسانیت و ایمان در میان ویرانه‌ها
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

بازگشت
قسمت نهم

سه روز از بمباران گذشته بود. اردوگاه هنوز در شوک بود. بوی خاک سوخته با هر نسیمی برمی‌خاست.
از راه جنوب، گروهی از امدادگران با جلیقه‌های سفید رسیدند. کامیون‌های کوچکشان خاک‌گرفته و پر از جعبه‌های دارو بود.
روی جلیقه‌ها نوشته شده بود: “Medical Relief Team – Volunteers”

در گوشه‌ی اردوگاه، چادر کوچکی به درمانگاه تبدیل شد. پزشک جوانی با چهره‌ای خسته اما مصمم، نبض کودکی را می‌گرفت.
به حلیمه گفت:
— فقط چند باند و آنتی‌بیوتیک داریم. آب هم کم‌کم تموم می‌شه.
حلیمه لبخند زد.
— همینم برکته، دکتر. خدا خیرتون بده.

خالد به توزیع غذا کمک می‌کرد. صف‌ها طولانی بود. کامیون‌های غذا فقط گاهی می‌رسیدند، چون جاده‌ها بسته و خطرناک بود.
هر بار که کامیونی از دور ظاهر می‌شد، مردم کف می‌زدند؛ نه از شادی، از امید.

اما گاهی کامیون‌ها نمی‌رسیدند. آن روز، صدای زمزمه در صف پیچید:
— گفتن امشب شاید نیاد...
حلیمه نگاهی به حورا انداخت، که لقمه‌ی کوچکی از نان را برای برادرش نگه داشته بود.
— بخور، دخترم.
— نه مامان، تو بخور. من سیرم.
خالد نگاهش را دزدید تا اشکش را نبینند.

در شب، پزشکان با چراغ‌های دستی به بیماران سر می‌زدند. صدای سرفه، گریه‌ی بچه‌ها، و دعاهای آرام در هوا می‌پیچید.
اما در گوشه‌ای از اردوگاه، یاسر با تکه‌ای زغال روی دیوار چادر نوشت:
امروز دکترها اومدن، نون کم بود، ولی مردم بازم تقسیم کردن. ما هنوز با همیم

صبح روز بعد، وقتی هوا هنوز خاکستری بود، صدای اذان از میان چادرها بلند شد.
یاسر به جوانی که روی ویلچر بود کمک کرد تا به صف جماعت برسد
همان‌جا، روی خاک نرم، مردم صف بستند برای نماز. صدای تکبیرشان، از ویرانه‌ها عبور کرد و بالا رفت —
تا جایی که حتی آسمان، اگر گوش می‌داد، می‌فهمید:
زندگی هنوز ادامه دارد.
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

بازگشت
قسمت هفتم

خورشید هنوز بالا نیامده بود که صدای همهمه در اردوگاه پیچید. صف نان مثل مار بلندی از میان چادرها می‌گذشت. بوی دود و نان نیم‌پز در هوا بود.
حلیمه ظرف‌های خالی را در دست داشت و در صف ایستاده بود. زنی کنارش آه کشید و گفت: دیشب بچه‌ ام تب داشت، دکتر نیست، دارو نیست... فقط دعا کردیم تا صبح زنده بمونه.
حلیمه سر تکان داد. دعا این روزها شده تنها داروی ما.
در چادرشان، یاسر کنار حورا نشسته بود و سعی می‌کرد با مداد کوتاه باقی‌مانده، مشق بنویسد. روی تکه‌ای کارتن خیس، تمرین می‌کرد:
خانه، مادر، وطن
اما مدادش شکست. خندید، نه از شادی — از بی‌حسی.
مامان، می‌گن شاید مدرسه درست کنن این‌جا.
حلیمه لبخندی خسته زد:
ان‌شاءالله. هر جایی که یاد بگیری، همون‌جا مدرسه‌ست، پسرم.
در گوشه‌ی اردوگاه، مردی آب توزیع می‌کرد. تنها یک بشکه برای هر خانواده بود. خالد دبه‌ی پلاستیکی را پر کرد و در راه برگشت دید پیرمردی زیر آفتاب روی زمین نشسته، خیره به نقطه‌ای دور. پرسید: چیزی شده، عمو؟
پیرمرد گفت: من از خونه‌م فقط کلیدش رو دارم... همه‌چی رفت، ولی هنوز کلیدو نگه داشتم. شاید یه روز دوباره درو باز کنه.
خالد لبخند زد.
همه‌مون یه کلید داریم، عمو. فقط درها هنوز پیداشون نیست.
شب، صدای گریه‌ی کودکان با پارس سگ‌های ولگرد قاطی می‌شد. حورا در آغوش مادرش خوابیده بود، ولی هر چند دقیقه از کابوس می‌پرید.
مامان... خونه‌مون هنوز سر جاشه؟
حلیمه نفس عمیقی کشید.
آره عزیزم، خونه‌ی ما همین‌جاست... تا وقتی با همیم.
در گوشه‌ی چادر، خالد دفتر یاسر را ورق زد. در آخرین صفحه نوشته بود:
ما در اردوگاه زندگی می‌کنیم، ولی هنوز مردمیم. هنوز اسم داریم، هنوز رؤیا داریم

باد از میان چادرها گذشت، بوی نم و شن و خستگی را با خود آورد. اما در دل تاریکی، نوری کم‌سو از چراغی نفتی می‌درخشید  همان‌قدر که امید در دل انسان‌ها هنوز زنده بود.
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

بازگشت
قسمت پنجم

چند روز گذشته بود. هوا هنوز بوی خاک و ترس می‌داد. در اردوگاه، خبرنگاران خارجی با دوربین‌های خاک‌گرفته میان چادرها می‌گشتند، از مادرانی می‌پرسیدند که فرزندانشان کجایند، از پدرانی که هنوز امید به بازگشت دارند.
خالد یکی از آن‌ها را می‌شناخت سامی، خبرنگار جوانی که چند بار از او درباره‌ی زندگی پیش از جنگ پرسیده بود. لبخندش همیشه آرام بود، حتی وقتی از میان ویرانه‌ها فیلم می‌گرفت.
آن روز، سامی و دو خبرنگار دیگر تصمیم گرفتند از مرز اردوگاه تا منطقه‌ی شمال فیلم بگیرند، جایی که هنوز دود از زمین بلند می‌شد. حلیمه نگاهی نگران به آن‌ها کرد و گفت:
خدا به همراهتون... دنیا باید بدونه این‌جا چه می‌گذره.
غروب همان روز، صدای انفجار از دور آمد. آسمان کوتاه‌مدت روشن شد و بعد خاموش. چند ساعت بعد، خبر رسید سه خبرنگار در حمله‌ی هوایی در جنوب شهر کشته شدند. دوربین‌ها و تجهیزاتشان سوخته، اما تصاویرشان ارسال شده است
خالد تا مدتی چیزی نگفت. فقط نشست و رادیوی خاموش را در دست گرفت. بعد آرام گفت:
حتی وقتی کشته‌شدنشون اعلام می‌شه، صدای اون‌ها هنوز زنده‌ست.
حورا پرسید:
بابا، یعنی اونا هم برمی‌گردن؟
خالد با صدایی آرام و خسته گفت: نه، دخترم... ولی حقیقتی که گفتن، همیشه برمی‌گرده.
آن شب، صدای مردم اردوگاه تغییر کرده بود. کسی دیگر فقط از درد نمی‌گفت؛ حالا از شهادت حقیقت حرف می‌زدند.
روی دیوار چادر اصلی، یکی از جوان‌ها با زغال نوشت:
خبرنگارها کشته شدند، اما دوربین‌ها هنوز می‌بینند.
و در گوشه‌ی اردوگاه، یاسر روی صفحه‌ی آخر دفترش نوشت:
وقتی حتی صداها هم خاموش می‌شن، ما باید ادامه بدیم. برای گفتن. برای برگشتن
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

بازگشت
قسمت ۳

صدای بلندگو از دور می‌آمد؛ تکرارش مثل پتکی بر اعصاب مردم می‌کوبید:
لطفاً فوراً به سمت جنوب حرکت کنید.
یاسر وسایل را برداشت و از خانه بیرون زد
دو تکه نان خشک، بطری آب نیمه‌پر، و دفترچه‌ی نقاشی‌اش که در صفحه‌ی آخرش تصویری از خانه‌ی‌شان کشیده بود
خانه‌ای با سقف سالم و آسمان آبی
خالد رو به همسرش گفت:
نمی‌دونم جنوب امن‌تره یا نه
ولی این‌جا که هر لحظه ممکنه بریزه روی سرمون
حلیمه آهی کشید و گفت پس می‌ریم. ولی هر چی بشه، برمی‌گردیم. این خاک مال ماست.
خیابان پر بود از مردم. انگار تظاهرات بود
در مسیر، صدای انفجار دیگری آمد. مردم پناه گرفتند پشت دیوار شکسته‌ی مدرسه‌ای. خاک بر سر همه بارید. حورا گریه کرد. خالد او را در آغوش گرفت و گفت: نترس، دخترم
چند ساعت بعد، به مرزی از سیم‌خاردار و یک خاکریز رسیدند .در آن‌سوی خط، چادرهای سفید، صف‌های آب، و چشمانی پر از سؤال.
خالد برگشت و به پشت سر نگاهی انداخت؛ دود، خاک، و سایه‌ی خانه‌ای که دیگر وجود نداشت. زیر لب گفت: خداحافظ، شهر من
حلیمه دستش را گرفت و گفت: خداحافظی نکن .ما برمی گردیم
در دلِ بی‌جایی و خستگی، این تنها جمله ای بود که بوی امید می‌داد
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🔴بازگشت
قسمت اول
زیر سقف نیمه‌ویران

باد از میان پنجره‌ی شکسته می‌وزید و پرده‌ی خاکستری‌ رنگ را تکان می‌داد. صدای هواپیمایی که از دور نزدیک می‌شد، مثل خنجری در سکوت شب فرو می‌رفت. در گوشه‌ی اتاق، حلیمه دست‌های لرزانش را بر شانه‌ی پسرش گذاشت و گفت:
— یاسر، چراغ را خاموش کن، عزیزم.
خانه در خاموشی فرو رفت.
خالد، پدر خانواده، کنار درِ نیمه‌کنده‌ی حیاط ایستاده بود. رادیویی کوچک در دست داشت؛ صدایش خش‌خش می‌کرد و گاهی صدای گوینده از میان پارازیت بیرون می‌آمد:
...حملات امشب گسترده‌تر از شب گذشته گزارش شده‌اند. مناطق شمالی و شرقی شهر هدف قرار گرفته‌اند...
دخترک کوچک، حورا، با صدای لرزان پرسید:
— بابا، اگه خونه‌مون خراب بشه، کجا می‌ریم؟
در همان لحظه، صدای انفجاری مهیب شیشه‌های باقی‌مانده را لرزاند. گرد و خاک از سقف فرو ریخت. حلیمه با فریادی کوتاه، بچه‌ها را در آغوش گرفت.
خالد بیرون را نگاه کرد، شعله‌های آتش را دید و زیر لب گفت:
— اون خونه‌ی ابوسالمه... خدا رحمشون کنه.
اما در دلش، چیزی دیگر جوانه می‌زد — چیزی که از ترس و ویرانی هم سرسخت‌تر بود:
امید به بقا
عکس : کودک شهید مومن محمد النیرب
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

قسمت پایانی داستان
تو را از دل جنگ آوردم

@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

تو را از دل جنگ آوردم

قسمت ۱۱ صدای صلح

@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

قسمت دهم
بوی نان در ویرانه‌ها

@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🟢قسمت نهم

در آستانه روشنایی

@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

قسمت هشتم

در میان سایه ها

@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

قسمت هفتم
سکوت سفید

@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

قسمت ششم
پنجره هایی که هنوز بازند

@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

آنها با خدا معامله کردند
هر چند جایشان خالی ست
اما مایه دلگرمی ما برای عبور از این روزهای ظلمانی هستند

@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

به نام خدای مهربانی ها

این روزها نام ایران با اندوهی سنگین درآمیخته است. خانه‌ها و کوچه‌ها و شهرها عزادارند.
مردمی که امروز داغدارند، بیگانه با این خاک نبودند؛ فرزندان نسلی هستند که هشت سال در برابر تجاوز صدامیان تا پای جان ایستادند. آن نسل با دست‌های خالی اما با ایمانی بزرگ از خانه و حرمت انسانیت دفاع کرد. آن روزها اختلاف‌ها رنگ باخت و در میانه دود و آتش جنگ ، برای زندگی بهتر سرود آزادی و استقلال سر داده شد . امروز نیز همان روح در میان مردم نفس می‌کشد . روحی که نمی‌خواهد خاموش شود.
مردمی که خواسته‌شان نه آشوب که کرامت است؛ نه ویرانی که عدالت است. امنیت واقعی از دل رضایت مردم می‌جوشد، نه از دیوار ترس.
نسل مقاومت در جنگ آموختند که وطن با همدلی حفظ می‌شود. آنان برای بیرون راندن متجاوز جنگیدند تا کودکان این سرزمین آزاد زندگی کنند. چه تلخ است اگر همان فرزندان ، امروز به جای آغوش، گلوله ببینند. آنان که علیه ملت خویش لباس رزم پوشیده اند تیشه به ریشهٔ خود زده اند. مردم از خشونت و وعده‌های تهی خسته هستند و نمی خواهند و نمی گذارند آینده‌ بهتر از آنها دور شود.
راه نجات، شنیدن صدای مردم است. تنها راهی به مقصد می رسد که بر پایهٔ ارادهٔ ملت و نفی دخالت خارجی باشد . ایرانیان توان ساختن دارند اگر حرمتشان نگاه داشته شود. همان‌گونه که نسل دفاع با امید ایستاد، نسل امروز نیز می‌خواهد با امید زندگی کند.
این روزها و آن سال‌های مقاومت یک حقیقت مشترک را فریاد می‌زند: ایران خانهٔ همه ماست. خانه‌ای که باید با عدالت، گفت‌وگو و مهربانی بنا شود تا دیگر هیچ مادری سیاه‌پوش نشود.
خداوندا، فریاد بندگان مظلومت را بشنو و دل های داغدار را آرام گردان.
با آرزوی سربلندی و بهروزی برای ایران، به‌ ویژه نسل نوخاسته و نوساخته آن

@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🔴بازگشت
قسمت دهم

باد خنک‌تر شده بود. چادرها هنوز پاره و وصله‌دار بودند، اما مردمشان دیگر در سکوت نمی‌زیستند.
چند خبرنگار و امدادگر دوباره به اردوگاه برگشته بودند؛ با دوربین‌هایی خاکی، ضبط‌صوت‌های ترک‌خورده، و چشمانی خسته اما زنده.
یاسر اولین کسی بود که جلو رفت. در دستش دفترچه‌ی قدیمی‌اش را گرفته بود. همان دفترچه‌ای که حالا پر از جمله‌های کوتاه و تصویرهای ساده بود — از خانه، از دود، از امید.
یکی از خبرنگاران از او پرسید:
— این دفتر مال توئه؟ چی توش نوشتی؟
یاسر لبخند زد.
— قصه‌ی خودمان را نوشتم... چون ممکنه یه روز دیگه کسی نباشه که بگه.
دوربین روی چهره‌اش زوم کرد. صدایش لرزید، اما واضح بود:
ما پناهنده نیستیم. ما آدمیم. پدر داریم، مادر داریم، اسم داریم. ما می‌خوایم برگردیم خونه‌مون
حلیمه از دور نگاه می‌کرد. اشک در چشمانش بود، اما این بار نه از غم — از غرور.
او آرام گفت:
— پسرم حالا خودش شاهد شده... شاهدِ زندگی.
در همان روز، گزارش آن خبرنگار در شبکه‌های جهانی پخش شد. تصویر یاسر با دفترچه‌اش، حورا که نان را نصف می‌کرد، و صدای مؤذن اردوگاه، در سراسر جهان پخش شد
چند هفته بعد، کمک‌های بیشتری رسید. دارو، آب، کتاب برای کودکان. حتی چند تخته سیاه که رویشان نوشته بودند:
مدرسهٔ امید
خالد در کلاس کوچک ایستاد. بچه‌ها دورتادور نشسته بودند. او گفت:
— امروز می‌خوایم یاد بگیریم چطور با حرف‌هامون بجنگیم، نه با گلوله.
در گوشه‌ی کلاس، روی دیوار چادر، نقاشی کوچکی نصب شده بود:
یک درخت زیتون سبز، ریشه‌دوانده در خاک خشک. زیرش نوشته بود:
ما هنوز این‌جاییم
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🔴 بازگشت
قسمت هشتم

صبحِ آن روز مثل همیشه شروع شد؛ آفتابی بی‌رحم، بوی نان نیم‌پز، صدای بچه‌هایی که در خاک بازی می‌کردند.
هیچ‌کس نمی‌دانست تا غروب، همه‌چیز تغییر می‌کند.
خالد در صف آب بود. حورا و یاسر با بچه‌های دیگر روی زمین نقاشی می‌کشیدند — درخت، خانه، آسمان آبی.
ناگهان زمین لرزید. صدایی کوتاه و سنگین آمد. بعد، سکوت.
وقتی گرد و خاک فرو نشست، اردوگاه دیگر مثل قبل نبود. چادرها پاره شده بودند، هوا پر از خاک و بوی تند سوختگی بود.
حلیمه با دستان لرزان دنبال بچه‌ها می‌گشت. صدایش می‌لرزید، اما تسلیم نمی‌شد:
— یاسر ! حورا ! صدامو می‌شنوین؟
میان خاک و گریه، صدایی آمد:
— مامان... این‌جام.
خالد دوید، بچه‌ها را در آغوش گرفت. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. فقط نفس می‌کشیدند، با تردید، با ترس.
آن شب، آسمان دوباره تاریک بود، ولی اردوگاه روشن‌تر از همیشه — با شمع‌هایی که مردم روشن کرده بودند برای آن‌هایی که دیگر صدایشان شنیده نمی‌شد.
حلیمه آرام گفت:
— ما هنوز این‌جاییم. هنوز زنده‌ایم.
خالد نگاهش را به آسمان دوخت، جایی که هنوز دود می‌پیچید. زیر لب گفت:
— اگر دنیا نمی‌شنوه، پس باید خودمون شاهد باشیم.
یاسر دفترچه‌ی خاکی‌اش را باز کرد و نوشت:
هر بار که آسمان بر ما می‌ریزد، ما دوباره از خاک بلند می‌شیم. چون هنوز اسم‌مون انسانه.

@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🟢 بازگشت
قسمت ششم

در ارتفاع هفت‌هزار پایی، آسمان صاف و آبی بود. یوآو در کابین باریک جنگنده‌ی F-16I Sufa نشسته بود؛ چراغ‌های سبز صفحه‌نمایش روی چهره‌اش می‌درخشیدند. از آن بالا، زمین فقط شبکه‌ای از سایه و دود بود  بی‌نام، بی‌چهره.
صدای فرمانده در هدفونش آمد:
هدف تأیید شد — بخش شرقی اردوگاه. مختصات ارسال شد. مجوز شلیک.
او به نقشه نگاه کرد. نقطه‌ی قرمز روی نمایشگر دقیقاً همان‌جایی بود که دیروز هنگام مأموریت شناسایی دیده بود: ردیف چادرهای سفید، زنی که بچه‌ای را بغل کرده بود، و کودکی که چیزی شبیه بادکنک پلاستیکی در دست داشت.
دستش روی ماشه‌ی سیستم تسلیحات لرزید. صدای موتور توربوجت مثل غرش حیوانی اسیر در گوشش می‌پیچید.
یوآو، تأخیر داری. گزارش بده!
اما یوآو سکوت کرد. در ذهنش تصویر پسر خودش، نوآم، نقش بسته بود؛ همان شب قبل از پرواز پرسیده بود:
بابا، اون پایین آدم‌ها هستن؟
و او نتوانسته بود جواب بدهد.
اکنون آدم ها را می دید.
یوآو جنگنده را از مسیر هدف منحرف کرد. در صفحه‌ی رادار، فرماندهان فریاد می‌زدند، هشدارها چشمک می‌زدند. اما او گوش نمی‌داد. به سمت مدیترانه چرخید و از ارتفاع پایین‌تر گذشت تا از محدوده‌ی مأموریت خارج شود.
آن پایین، در اردوگاه، صدای غرش هواپیما برای چند لحظه بر فراز چادرها پیچید اما هیچ بمبی فرود نیامد.
حلیمه به آسمان نگاه کرد و گفت:
صدای مرگ بود... ولی گذشت.
در گزارش رسمی بعدها نوشته شد:
خلبان، مأموریت را نیمه‌تمام رها کرد.
دلیل: نافرمانی در شرایط رزمی
اما جوخه اعدام زودتر از گزارش رسمی آماده شده بود ....
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🔴 بازگشت
قسمت چهارم

باد داغ از میان چادرها می‌گذشت و بوی پلاستیک سوخته و عرق آدم‌ها در هوا پیچیده بود.
حورا کنار بشکه‌ی آب نشسته بود و سنگ‌ریزه‌ها را یکی‌یکی به زمین می‌زد. صف آب از صبح تا عصر کش آمده بود، مثل خطی بی‌پایان از خستگی.
حلیمه در چادرشان، با تکه‌ پارچه‌ ای پاره برای بچه‌ها لباس می‌دوخت. هر کوک، مثل زخمی تازه بر دلش می‌نشست.
صدای رادیوی اردوگاه ضعیف بود، اما همه گوش می‌دادند. گوینده با لحنی رسمی گفت: کمک‌های انسان‌دوستانه‌ی جدید تا فردا به اردوگاه می‌رسد. مقامات بین‌المللی از بحران انسانی عمیق‌تر خبر می‌دهند
خالد در صف نان ایستاده بود. آفتاب روی چهره‌اش می‌تابید، اما ذهنش جای دیگری بود پشت دیوار خانه‌ی ویرانشان، در کوچه‌ای که صدای اذان مسجد محله هنوز در گوشش می‌پیچید.
مردی کنارش آهی کشید و گفت:
ما حالا فقط عددیم، برادر. هیچ‌کس نمی‌پرسه اسم‌مون چیه، فقط می‌گن چند نفر دیگه آواره شدن.
شب، وقتی باد خنک‌تر شد، خانواده دور چراغ کم‌نور جمع شدند. حورا با صدایی خواب‌آلود پرسید:
مامان، ما کی برمی‌گردیم خونه‌مون؟
حلیمه سکوت کرد. لب‌هایش لرزید. خالد آرام گفت:
وقتی دیگه صدای هواپیماها از آسمون شهر خاموش بشه
یاسر دفترچه‌اش را باز کرد و نقاشی تازه‌ای کشید: چادری با سقف پاره، و در کنارش درخت زیتونی که از دل خاک خشک روییده بود.
زیرش نوشت:
*ما هنوز ریشه داریم*
در گوشه‌ی اردوگاه، جوانی با گوشی قدیمی‌اش لایو می‌گرفت. تصویر خانواده‌ها در تاریکی پخش می‌شد و صدای او می‌گفت: اینجا انسان‌ها هنوز زندگی می‌کنند، حتی وقتی دنیا از مرگشان می‌گوید
آن شب، سکوت اردوگاه با صدای گریه‌ی کودکی و تلاوت آرام قرآن از چادری دیگر درهم آمیخت. و در دل هر نفس، دعاهایی خاموش می‌چرخید که شاید روزی دوباره به خانه برسند
خانه‌ای که دیگر در نقشه نیست، اما هنوز در قلبشان زنده است.
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🟢بازگشت
قسمت ۲
صبح از میان سقف ترک‌خورده نوری به داخل می‌تابید. صدای مؤذن از دور، میان آوار ها مثل نخی نازک از امید می‌پیچید
حلیمه با تکه پارچه‌ای خاک را از صورت حورا پاک می‌کرد.
خالد از خانه بیرون رفت . جایی که دیروز نانوایی ابوسالم بود، حالا فقط بوی سوختگی مانده بود.
از گوشه‌ی ویرانه‌ها، صدایی آمد. پیرزنی زیر دیوار فرو ریخته کمک می خواست
خالد دوید، با دستان خالی آجرها را کنار زد. چند نفر از همسایه‌ها هم آمدند. صدای بی‌وقفه‌ی پهپادها بالای سرشان می‌پیچید؛ کسی دیگر حتی سرش را بالا نمی‌آورد.
خالد موفق شد پیرزن را از زیر آوار بیرون بکشد. چشمانش پر از خاک بود و دست‌هایش می‌لرزید.
خدا خیرت بده، پسرم... خدا نگهدارت باشه
وقتی خسته به خانه رسید، نگاهی به حلیمه کرد و گفت:
زنده موندن توی این‌جا خودش یه جنگه ولی ما هنوز نفس می‌کشیم. هنوز می‌تونیم دست همو بگیریم.
زیر سقف نیمه‌ویران فقط آنها بودند و یک شمع روشن
حورا آرام گفت:
بابا خدا ما رو می‌بینه؟
خالد دستی بر سر دخترک کشید و گفت:
— آره دخترم. وقتی حتی یه قطره اشک از چشم‌هات می‌افته، اون می‌فهمه. و این یعنی هنوز امید هست
عکس: کودک شهید آلاء عبدالله قدوم
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🖍روایتی داستانی از مردمی که پس از سالها آوارگی به سمت ویران شهر خود باز می گردند
تقدیم به روح آنانی که در برابر ظلم سر خم نکردند و ایستاده و استوار رفتند
👇
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🖍قسمت پایانی داستان تو را از دل جنگ آوردم

روز دوازدهم: روزی معمولی، روزی که آرزو کرده بودیم

صبح که چشم باز کردم، صدای انفجار نبود.
نه جیغ، نه آژیر، نه بوی دود. فقط صدای زندگی… صدای بشقاب‌هایی که مادر در آشپزخانه جابه‌جا می‌کرد، صدای کلاغی که روی کابل برق نشسته بود، صدای پای بچه‌ای در کوچه که بی‌دلیل می‌دوید.

شهر داشت نفس تازه می‌کشید.

در راه رفتن به مدرسه، جایی که هنوز پناه‌گاه زخمی‌ها بود، دیدم مردی سقف دکانش را وصله می‌زد. دو دختر جوان، شیشه‌ی ویترین مغازه‌ی خیاطی مادرشان را پاک می‌کردند. صدای کوبیدن چکش، برای اولین‌بار در این چند روز، صدای زندگی بود، نه ویرانی.

محمود، حالا دیگر روی پا ایستاده بود. با عصا، ولی ایستاده. تی‌شرت سفید تنش بود، همان که همیشه وقتی قرار مهمی داشت می‌پوشید.
نگاهش که به من افتاد، همان لبخند همیشگی را زد.
– روز معمولیه، لیلا.
– بله... و تو هم کنارش هستی.

روی پله‌های مدرسه نشستیم. نفس کشیدیم. بی‌آن‌که عجله کنیم. محمود از جیبش چیزی بیرون آورد؛ یک تکه کاغذ تاخورده، با خطوط ناصاف.
– اینو روز ششم نوشتم، وقتی نمی‌دونستم دوباره می‌بینمت. می‌خواستم برات بخونم.

باز کرد و شروع کرد با صدایی آرام، گاهی لرزان، گاهی محکم خواندن:

> «اگر زنده بمونم،
قول می‌دم روزی برسه که در سکوت یه بعدازظهر تابستونی،
فقط کنارت بنشینم، بدون حرف، بدون ترس،
و تو همون لبخند رو بزنی که فقط تو بلدی...
اگر زنده بمونم، دیگه به جای جنگیدن، زندگی می‌کنم...
کنارت.»



نگاهم به صورتش بود، به خط اخم‌هایش، که انگار حالا از میان رفته بود.
اشک توی چشمم جمع شد، ولی اشک شادی.
دستش را گرفتم. این‌بار محکم‌تر.
– حالا وقتشه که قولت رو نگه‌داری.
– حتماً... با اولین نان تازه، اولین دویدن بچه‌ها، اولین بوسه‌ی باد روی پوست سالم شهر...

همان‌جا، روی پله‌ها، در روز دوازدهم، درست در اوج گرمای تابستان، در میانه‌ی صدای چکش و خنده، در آرامشی که ساده بود اما نایاب، من و محمود کنار هم نشستیم.

و آن روز، همان "روزی معمولی" بود که آرزویش را کرده بودیم.
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🔴تو را از دل جنگ آوردم

روز یازدهم: صدای صلح

آن روز صبح، همه‌چیز فرق داشت. نه به خاطر اینکه صدای انفجاری نیامد یا آسمان کمی آبی‌تر بود، بلکه به خاطر چیزی در نگاه مردم، چیزی در طرز راه‌رفتن، ایستادن، و لبخندهایشان.
انگار همه به چیزی گوش می‌دادند که هنوز گفته نشده بود اما حس می شد.

مادرم زودتر از همیشه بیدار شده بود. لباس‌های شسته‌اش را روی طناب پشت‌بام پهن می‌کرد. حتی آن پیراهن گل‌دار آبی‌اش را هم که همیشه برای "مهمان‌های خاص" نگه می‌داشت، شسته بود. وقتی ازش پرسیدم، فقط گفت:
– آدم برای پس از جنگ هم باید لباس خوب داشته باشه.

پدرم آن‌سوتر با مردهای محله نشسته بود، رادیوی کوچکش را روی زانویش گذاشته بود و منتظر خبر می‌ماندند. صدای گوینده در باد گم می‌شد، اما وقتی چشم پدرم برق زد، دانستم اتفاقی افتاده.

رفتم مدرسه، به دیدن محمود. حالا می‌توانست کمی راه برود، با عصا. چشمش که بهم افتاد، گفت:
– شنیدی؟ گفتن احتمال آتش‌بس هست.

– از چشمات فهمیدم

با کمک هم رفتیم توی حیاط مدرسه. آنجا چندتا بچه با گچ‌های رنگی روی زمین نقاشی می‌کشیدند. آسمان، خورشید، خانه‌هایی با سقف سالم، درختی با پرنده‌ای در بالایش.

یکی از بچه‌ها پرسید:
– آقا محمود، شما وقتی خوب شدین، با ما بازی می‌کنین؟
محمود خم شد، خندید، و گفت:
– قول می‌دم، اولین روزی که بتونم بدوم، باهاتون قایم‌موشک بازی کنم.

در همان لحظه، زنی از ته کوچه دوید، نفس‌نفس‌زنان:
– تموم شد! آتش بس اعلام شد! رادیو گفت!

صدای او مثل موجی از نور از روی آجرهای شکسته گذشت، از دیوارهای سوخته بالا رفت، و در سقف ترک‌خورده‌ی شهر پیچید.

محمود سرش را بالا گرفت. آسمان را نگاه کرد.

من لب‌هایم را نزدیک گوشش بردم:
– قولتو یادت نره...
– کدوم قول؟
– اون روز معمولی که گفتی می‌خوای با من باشی. حالا وقتشه.
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🟢 تو را از دل جنگ آوردم

روز دهم: بوی نان در ویرانه‌ها

صبح، شهر بیدار شد. نه با صدای انفجار، نه با آژیر؛ بلکه با بوی نان.
در کوچه‌ی بن‌بست پایین، زن‌ها آجرها را کنار زده بودند و تنور کوچکی روشن کرده بودند. از میان دود خاکستری، بوی خمیر تازه و حرارت نان در فضا پیچید.

من با ظرفی از سوپ نخود که مادرم پخته بود، راهی مدرسه شدم؛ همان بیمارستان صحرایی‌ای که حالا شده بود خانه‌ی موقت ما برای دیدن محمود.

وقتی رسیدم، محمود نشسته بود. هنوز رنگش پریده بود، اما چشم‌هایش زنده‌تر از همیشه.

– تو رو خدا بوی نونو حس می‌کنی؟
خندیدم. برای لحظه‌ای حس کردم جنگ واقعاً چند کیلومتر عقب‌تر رفته.

– بوی زندگیه، محمود. شهر هنوز نفس می‌کشه.

مردم مثل لشکری از کارگران بی‌ادعا، بی‌آنکه کسی بهشان دستور دهد، به جانِ کوچه‌ها و خانه‌ها افتاده بودند. زن‌ها دیوارها را می‌شستند، مردها تیرآهن‌ها را از زیر آوار بیرون می‌کشیدند.
حتی بچه‌ها هم سهمی داشتند؛ با سطل‌های کوچک، آب می‌آوردند، خاکروبه‌ها را کنار می‌زدند، و در میان همه‌ی این‌ها، صدای خنده‌شان پررنگ‌ترین معجزه بود.

در یکی از گوشه‌های حیاط مدرسه، مردی تار می‌زد. انگشتانش خاکی بود، ولی ملودی آرامی می‌نواخت. نه غم، نه خشم، فقط آرامش... چیزی شبیه رؤیای خانه‌ای که هنوز پابرجاست.

محمود رو به من کرد و گفت:
– این مردم... اینجا... این لبخندها...
مکث کرد، چشمش پر از اشک شد:
– انگار امید هنوز وسط همین شهر مونده، لابه‌لای ترک‌های دیوار و بوی نون تازه .

دستم را در دستش گذاشتم. آرام. محکم.
– ما از نو می‌سازیم، محمود. از دل همین خاک. با همین دست‌ها.

او سر تکان داد.
– فقط یه قول بهم بده.
– چی؟
– هیچ‌وقت از این روزها، از این مقاومت، از این زندگی ساده... خسته نشو.

لبخند زدم.
– اگه کنار تو باشم، خستگی معنا نداره
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🟢 تو را از دل جنگ آوردم

*روز نهم: در آستانه‌ی روشنایی*

محمود هنوز بستری بود، اما حالش کمی بهتر شده بود. تب نداشت. شب قبل کمی سوپ خورده بود، و لبخندهایی که لابه‌لای سکوتش پنهان می‌شد، دوباره داشتند برمی‌گشتند.

کنار تختش نشسته بودم. نور خورشید از شیشه‌های مات کلاس مدرسه به صورتش می‌تابید. زخم شانه‌اش هنوز تازه بود، اما نه آنقدر که بخواهد باز هم از درد بخندد. دستش را آرام روی دستانم گذاشت و گفت:

– وقتی اون زن از زیر آوار بیرون اومد و اسم بچه‌ش رو صدا زد، یک بار دیگر فهمیدم که جان عزیزان چقدر ارزش داره...
مکث کرد. نفسش را بیرون داد:
– اما بعد، فقط به تو فکر می‌کردم. اینکه اگه نبینمت، چی می‌شه... اگه هیچ‌وقت فرصت نکنم بگم چقدر دوستت دارم...

نگاهش کردم. دیگر حرفی باقی نمی‌ماند. فقط حضور مهم بود. بودن. نفس کشیدن در کنار کسی که حالا زنده است، زخمی، اما زنده.

مادر هر روز برایش سوپ می‌آورد. پدر، آن روز صبح کمک کرده بود برق اضطراری مدرسه را وصل کنند. آدم‌ها، هرکدام به شکلی داشتند شهر را دوباره *می‌ساختند* . از میان ترس، *امید* مثل یک ریشه‌ی نازک در دل آجرهای شکسته رشد می‌کرد.

بیرون از مدرسه، باد خاک را در هوا می‌چرخاند. اما صدای بلند خنده‌ی کودکی در حیاط پیچید. دختربچه‌ای در حال بازی با تکه‌ای بطری پلاستیکی بود که برای خودش از آن یک عروسک ساخته بود.

با خودم فکر کردم: زندگی، مثل همین دخترک، به جای سوگواری برای عروسکِ شکسته، از یک بطری جنگ‌زده عروسک می‌سازد.

محمود سرش را به دیوار تکیه داد. آرام گفت:
– اگه این جنگ تموم شه، فقط یه چیز می‌خوام...
– چی؟
– یه روز معمولی... فقط یه روز معمولی، که کنار تو باشم و هیچ‌چیز منفجر نشه.

اشک توی چشمم حلقه زد، اما لبخند زدم.
– قول می‌دم اون روزو با هم بسازیم.
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🟢تو را از دل جنگ آوردم

روز هشتم: در میان سایه‌ها

هوا سنگین بود. نه فقط از گرما، که از انتظار. ظهر، صدای آژیر کوتاهی آمد و خاموش شد، مثل نفسی حبس‌شده در سینه‌ی شهر. من و مادرم کنار پنجره نشسته بودیم و مثل هر روز، اخبار را با گوش‌هایی تیز و چشم‌هایی خسته دنبال می‌کردیم. هنوز خبری از محمود نبود.

پدرم دیشب برگشته بود. نه خسته، که خاموش. نگاهش به زمین بود و حرف نمی‌زد. صبح، وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم روی ایوان نشسته و رادیوی کوچکش را در آغوش گرفته.

– بابا، محمودو پیدا نکردن؟
رادیو را خاموش کرد و گفت:
– دیشب آوردنش مرکز امداد. زخمی شده، اما زنده‌ست.

دنیا برای لحظه‌ای ایستاد. دلم مثل پنجره‌ی شکسته، ترک برداشت.

تا برسیم، بعدازظهر شده بود. مدرسه‌ای قدیمی در نزدیکی میدان ترمینال را تبدیل به بیمارستان صحرایی کرده بودند. کلاس‌هایی که روزی پر از تخته‌سیاه و نیمکت بود، حالا پر بود از برانکارد، پتو و صدای ناله.

داخل یکی از کلاس‌ها، محمود را دیدم. یک طرف صورتش کبود بود و شانه‌اش با باند سفید بسته شده بود. رنگش پریده بود، اما لبخند زد. لبخندی آشنا، آرام، شبیه همان وقت‌هایی که از پشت کوچه رد می‌شد و بی‌صدا نگاهم می‌کرد.

– لیلا...
– محمود... چرا هیچ‌چی نگفتی؟
– نمی‌خواستم نگران شی. فقط یه ترکش کوچیکه. از ساختمون پرت شدم پایین. یه پیرزن زیر آوار مونده بود... تونستم نجاتش بدم.

دستش را گرفتم. دستانش خشن‌تر شده بود. گرم و زنده.

– حالا که پیدات کردم، دیگه نمی‌ذارم ازم دور شی.

محمود چشم‌هایش را بست و زمزمه کرد:
– همین که صداتو می‌شنوم، دردم کم می‌شه.

همان لحظه، فهمیدم عشق فقط حرف‌های قشنگ نیست. عشق یعنی بمانی، حتی وقتی همه‌چیز فرو می‌ریزد. عشق یعنی بایستی، با دلی شکسته، اما امیدوار.
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🔴 تو را از دل جنگ آوردم

روز هفتم: سکوتِ سفید

گرما مثل پتوی سنگینی روی شهر افتاده بود. آفتابِ تیزِ تیرماه دیوارهای نیمه‌سوخته را داغ می‌کرد و بوی قیرِ ذوب‌شده از آسفالت بالا می‌زد. حوالی بامداد انفجار بزرگی سمت کارگاه بتنِ حاشیه‌ی خیابان روی داد؛ توده‌ای از گردِ سیمان و گچ در هوا پخش شد و همه‌چیز را برای چند ساعت سفیدپوش کرد—نه برف، بلکه گردی ریز و سرد که بر پوست عرق‌کرده می‌نشست و سوزنش را زیر آفتاب تیزتر می‌کرد.

از پنجره نگاه کردم؛ کوچه شبیه عکس سیاه‌وسفیدی شده بود که رنگ‌هایش پاک شده باشد. همه‌چیز آرام بود، عجیب آرام. صدای انفجار نمی‌آمد، فقط وز‌وز مگس‌ها و گهگاه عطسه‌ی کسی که گردِ سیمان در گلویش گیر کرده بود. به مادرم گفتم:

– عجیبه… انگار جنگ یکهو خسته شده باشه و رفته پشت سایه نفَس بکشه.

مادر لیوانی آب گذاشت جلوم و گفت:
– سکوت همیشه قبلِ طوفانه، دخترم. ولی گاهی همین سکوت، به ما می‌گه هنوز زنده‌ایم.

درِ خانه را نیمه باز گذاشتیم تا گرد سفید بیرون بماند. کودکی از روبه‌رو عبور می‌کرد؛ کف دمپایی‌هایش رد کِشیده‌ای روی غبار می‌ساخت. با انگشتش روی سپیدیِ دیوار شکسته یک قلب کشید و دو حرف: «م» و «ل». لبخندم از پشت ماسک پارچه‌ای پیدا نبود، ولی دلم روشن شد: بین این‌همه ویرانی، بچه‌ای هنوز دل‌بازی می‌کند.

ظهر، گرما طاقت‌فرسا شد. برق نبود؛ پنکه خاموش ماند. نشستم کنار سبزه‌های جعفری و ریحانی که روز ششم کاشته بودیم. خاک داغ بود، اما دانه‌ها اولین لپه‌های سبز را بیرون داده بودند، همان گرد سفید مثل مه نازکی رویشان نشسته بود، انگار برفِ حریصی که اشتباهی در تابستان باریده باشد. با سرانگشت تَرِ خودم غبار را زدودم تا نور به برگ‌ها برسد. در دل گفتم: «تو هم بجنگ… کوچولو، تو هم بجنگ.»

غروب، هوا کمی سبک شد. پدربزرگِ همسایه چند آجرِ باقیمانده را روی هم چید و قاب درِ خرابه‌شان را دوباره ایستاده کرد. به شوخی گفت:
– اگر سقف نداریم، لااقل چارچوب درست می‌کنیم؛ شاید فردا بتوانیم در بسازیم.
همه خندیدند. خنده‌ای کوتاه ولی واقعی،

ساعت ۹ و نیم شب، موبایلم لرزید و باسرعتی که فقط دل‌تنگی می‌دهد بازش کردم:

محمود – ۲۱:۳۰
«امروز که انفجارِ کارگاه خوابید، همه‌چیز سفید شد؛ نه مثل زمستون، مثل گرد فرشته‌ها. یکی از بچه‌ها گفت: “انگار خدا روی شهر گچ پاشیده تا دوباره طرح بکشه.”
لیلا، من اون لحظه دیدم چطور خورشید از لابه‌لای ذرات گرد می‌گذره و پرتوهاش مثل ریسمون طلا میوفته روی صورت زخمی‌ها. فهمیدم هر ذره‌ی نور یعنی هنوز زندگی هست.
من نفس می‌کشم چون تو جایی نفس می‌کشی.»

اشک گرمی پشت پلک‌ها
@hamidraz

Читать полностью…

بی سیم چی

🟡 تو را از دل جنگ آوردم

روز ششم: پنجره‌هایی که هنوز بازند

صبح، صدای دختربچه‌ای از کوچه بیدارم کرد. داشت شعر می‌خواند. با صدای نازک، پر از اشتباه، اما سرشار از زندگی:

دخترک کوچک من
خواب دیده جنگ تمام شده...

نشستم کنار پنجره، همان‌جایی که دیروز خاک نشسته بود روی لبه‌ها. دختر روی سکوی روبه‌رو نشسته بود، عروسکی آویزان از دستش، کفش یکی‌درمیون پاش، اما لبخند داشت. یک لبخندِ کامل.

نمی‌دانم چرا، اما دلم لرزید. فکر کردم این‌جا هنوز چیزی هست که مقاومت می‌کند. حتی اگر خانه‌ها بریزند، حتی اگر مدرسه‌ها نباشند، کودکی هست که شعر می‌خواند و لبخند می‌زند. یعنی هنوز امید مانده.

مادرم با یک لیوان آب و تکه‌ای نان خشک آمد کنارم. دستم را گرفت و گفت: – امشب می‌خوام بگم برات چطور من باباتو تو جنگ پیدا کردم...

با تعجب نگاهش کردم. همیشه از آن سال‌ها ساکت گذشته بود.

گفت: – اون موقع‌ها ما تو پناهگاه غذا تقسیم می‌کردیم. بابات همیشه بیشتر از سهمش می‌داد به بقیه. یه بار یه بچه رو بغل کرد و برد بیمارستان . میدانی همون شب، من فهمیدم اون مردی که با دستای خونی، صورتش رو پاک کرد تا بچه نترسه... همونیه که دلم براش قرصه.
مثل تو و محمود.

لبخند زدم. شاید عشق در زمانه‌ی جنگ، قدیمی‌ترین امید بشره.

آن روز بعدازظهر، صدای تیر کمتر شد. هوا گرم بود، اما روشن. آسمان کمی از دود سبک‌تر بود. گفتم به مادرم: – بریم حیاط. یه چیزی بکاریم.

او خندید، با همان خستگی سال‌ها.

با هم، چند دانه‌ی جعفری و ریحان کنار شمعدونی کاشتیم. خاک ترک‌خورده بود، اما دل ما نه. موقع آبیاری، صدای پیام موبایلم آمد. دستم از آب خیس بود. با گوشه‌ی روسری خشک کردم و بازش کردم.

محمود – ۱۷:۴۰ عصر:
«امروز پنجره‌ای دیدم که باز بود. تو ساختمونی که نیمه‌ویرانه بود. پیرزنی کنار پنجره نشسته بود و چای می‌خورد. گفتم: چرا درو بستی ولی پنجره رو باز کردی؟ گفت: برای نور...
لیلا، فهمیدم ماها هنوز پنجره‌هامون بازه. یعنی هنوز نور می‌خوایم. هنوز می‌خوایم ببینیم.
من هم، هنوز چشم‌هام سمت تو بازه.»

نفس عمیقی کشیدم. آسمان کم‌کم نارنجی می‌شد. جواب دادم:

«ما هم امروز دانه کاشتیم، توی همین حیاط. شاید برسه روزی که تو ازش برگ بچینی.
پنجره‌مون همیشه بازه، محمود. حتی اگه آسمون گاهی تار باشه.»

آن شب، بعد از مدت‌ها، ستاره‌ها پیدا بودند. نشستم کنار شمعدانی، نگاهشان کردم. صدای کودک در کوچه هنوز می‌خواند. از دل زخم، ترانه بیرون می‌زد.

و من، با دلی روشن‌تر از روزهای قبل، باور کردم:
بعضی پنجره‌ها هرگز بسته نمی‌شن، چون امید، مثل نور، راه خودش را پیدا می‌کند
@hamidraz.

Читать полностью…
Subscribe to a channel