hamkam42 | Unsorted

Telegram-канал hamkam42 - kamran

668

واقعیت اینه که شما اینجا از یک پنجره ی دو سانتی شاهد قسمتهای کاملا انتخاب شده ی زندگی من هستین.

Subscribe to a channel

kamran

هفته ی پیش نشستم به دیدن فیلم "پیانیست " و حالا دقیقا یک هفته است که این فیلم از توی مغزم جُم نمیخورد.

فیلم مربوط میشود به جنگ جهانی دوم و اشغال لهستان توسط نازی ها.
از اول تا آخر فیلم، سربازهای نازی مثل آبِ خوردن این لهستانی ها را میکشتند.

هرکسی هرسوالی که میپرسید، به جای آری یا خیر یک گلوله توی مغزش خالی میشد و بنده خدا هم مثل برگ درخت می افتاد روی زمین.

توی این گیر و دار، قهرمان قصه که یک پیانیست لهستانی ست از معرکه جان سالم به در می برد و به مدت دو سال در نقاط مختلف شهر خودش را قایم میکند.

آخرهای داستان، وقتی که دیگر برای پیانیستِ آواره رمقی هم باقی نمانده بود، یک فرمانده ی نازی محل پنهان شدنش را کشف میکند.

فرمانده اما به جای اینکه مثل رفقایش ماشه را توی شقیقه ی پیانیست بچکاند، از او میخواهد برایش پیانو بزند
و البته بعد هم جانش را نجات میدهد و باقی ماجراها.

فیلم که تمام شد، پریدم روی اینترنت تا ببینم این داستان چه قدرش واقعی بود و چه قدرش تخیل.

همه اش واقعیت محض بود.

پیانیست لهستانی، فرمانده ی نازی، و حتی خانه ی خرابه ای که صدای پیانویش دل فرمانده را به رحم آورده بود، همه شان صفحه ی ویکیپدیا داشتند.

خیلی جدی و واقعی یک روزی وجود داشته که میان هیاهو و کشت و کشتار، فرمانده ای از پیانو نواختن دشمنِ اسیر و درمانده اش لذت برده

زندگینامه ی فرمانده را میخوانم
و به این فکر میکنم که "دل رحم" بودن نعمتی ست که خیلی ها از آن محروم هستند.

هشتاد سال از آن جنگ گذشته
و از بین آنهمه فرمانده که مثل نقل و نبات آدم میکشتند، مردمِ دنیا قصه ی این یکی را برای هم تعریف میکنند.

کسی از فردایش خبر ندارد
ولی همین امروز عهد کنیم که اگر یک روزی آنقدر در زندگی بالا رفتیم
که کار بنده ای از بنده های خدا به تصمیم ما بند بود، با "دل رحمی" برایش تصمیم بگیریم.

از بین فرمانده ها، فرمانده ای باشیم که دل داد به آوازِ "پیانو"

مهدی معارف

Читать полностью…

kamran

هیچی به اندازه‌ی بی‌اعتمادی نسبت به خودت فرسوده‌ات نمیکنه! چون وقتی به خودت اعتماد نداری، ذهنت وارد یک چرخه‌ی معیوب میشه، تو نمیتونی به انتخاب‌هات تکیه کنی، پس دائم از بیرون دنبال نشونه و تایید میگردی، وقتی این تایید رو نمیگیری، احساس بی‌کفایتی میکنی! این احساس دوباره اعتماد به خودت رو کمتر میکنه و این چرخه ادامه پیدا میکنه.
اعتماد به خود یهو بدست نمیاد، آروم‌ آروم شکل میگیره، با هر نه کوچیکی که برای آرامش خودت میگی، با هر تصمیمی که با مسئولیت خودت میگیری، و با هر باری که بجای ترسیدن از اشتباه، ازش یاد میگیری.
وقتی اعتمادت به خودت برگرده، دنیا هم قابل پیش‌بینی‌تر و امن‌تر میشه.

Читать полностью…

kamran

هر وقت حس کردی گم شدی، برگرد به چیزهای ساده: خواب، غذا، نور، یه آدم امن. گره‌های ذهنت بعدش کمتر پیچیده به نظر می‌رسن.

Читать полностью…

kamran

آمار جالبی از ثبت اختراع در کشورهای خاورمیانه به گزارش بانک جهانی

جای ما توی خاورمیانه نیست

Читать полностью…

kamran

ای روزگار!
جنگ من و تو تمام شد
موی سپید،
پرچم صلح است بر سرم

❤️

Читать полностью…

kamran

تازه داشتم با "شبت شیک"و" شبت پرتقالی"و"تاریکی به
کام" کنار میومدم که یکی گفت "ظلمت نوش "🤦🏻‍♂️

Читать полностью…

kamran

یک نبرد همیشگی هم هست بین فراموشی و به یاد‌آوردن. جایی که بیشتر جنگ‌ها را فراموشی می‌برد. جایی که سربازان فراموشی تمام وقت به قتل عام خاطرات مشغولند و آمبولانس‌های یادآوری به دنبال زنده نگه داشتن آنها. قهرمان‌های این جنگ اما ابرخاطره‌ها هستند، شکست ناپذیر و دارای هزاران جان. روایت‌هایی که بیش از اینکه خاطره باشند کنده‌کاریهای زندگی‌اند به روی ما. نقاشی نیستند که پاک شوند. نقش برجسته‌اند. محصول شکست‌های سنگین و پیروزهای بزرگ، عشق‌های عمیق و دل‌شکستگی‌های طاقت‌فرسا، گشایش‌های شگفت‌آور و تنگناهای جانسوز. خاطراتی که تا نفس آخر با ما می‌مانند، صحنه‌هایی که با مرگ از ما جدا می‌شوند.

ابرخاطرات، این ناجیان معنا، می‌مانند تا شهادت بدهند زندگی همه چیزش پوچ نبود.

امیر علی بنی اسدی

Читать полностью…

kamran

میان تمام چیزهایی که آدم‌ها نمی‌دانند شاید بدترین چیز، ندانستن دیدن یک نفر
برای آخرین بار است.

🎧@hamkam42

Читать полностью…

kamran

من به معجزه درون موزیک‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها اعتقاد دارم، واسه همین براتون موزیک میفرستم، اینطوری نزدیک تریم حتی اگه دور باشیم، پس پلی کن و با دقت گوشش بده، اون فقط موزیک نیست، یه بخشی از حسمه.

🎧@hamkam42

Читать полностью…

kamran

‏هر کی تو زندگیمون کمتر نقش داره بیشتر توضیح میخواد

Читать полностью…

kamran

نمیدونستم یه همچین روز جهانی هم وجود داره

Читать полностью…

kamran

تو آسمون زندگیمو روشن نمیکنی ولی یه شهاب سنگ بامزه ای.

🎧@hamkam42

Читать полностью…

kamran

روحشان شاد و یادشون گرامی🖤

Читать полностью…

kamran

رؤیاها به حافظه‌هایی دسترسی دارند که در زندگی بیداری، قابل‌دستیابی نیستند.

🎧@hamkam42

Читать полностью…

kamran

  سنکا می‌گفت انسان به‌مانند سگی می‌مونه که به یه ارابه‌ی غیرقابل‌پیش‌بینی بسته شده. قلاده‌ی ما اون‌قدر بلند هست که یه‌ذره ازادی عمل داشته باشیم، اما اون‌قدر بلند نیست که بتونیم هرجایی که دلمون خواست بریم.

اگه ارابه یهو بپیچه، اولین واکنش سگ ممکنه جنگیدن با قلاده باشه. اما حیوونی که با طناب می‌جنگه، فقط طناب رو دور گردنش سفت‌تر می‌کنه؛ تهش هم خفه میشه و روی زمین کشیده میشه.

🔹 اگه سگ مطیعانه پشت ارابه بدوه، خیلی کمتر آسیب می‌بینه.

برتری حیاتی ما نسبت‌به سگ، «عقل» ماست. عقل به ما اجازه میده مسیر ارابه رو پیش‌بینی کنیم. عقل کمکمون می‌کنه تشخیص بدیم کجا آزادیم که واقعیت رو طبق آرزوهامون تغییر بدیم و کجا درگیر یه تضاد گریزناپذیر با «ضرورت» هستیم.

ارابه‌ی تمثیلیِ سِنِکا، روزگاره که گاهی اوقات ناعادلانه طناب رو به دور گردن ما سفت می‌کنه. دو راه بیش‌تر وجود نداره؛ یا با طناب بجنگیم، یا درنهایت با پذیرشِ اینکه کنترل خیلی از اتفاقات از دست ما خارج هست، پیمودنِ مسیر زندگی رو برای خودمون راحت‌تر کنیم.

Читать полностью…

kamran

انگار زندگی اول ما را می‌شکند، بعد آرام‌آرام از لابه‌لای ترک‌ها، نور خودش را نشان می‌دهد.
و شاید به همین خاطر است که بعضی آدم‌ها بعد از درد، مهربان‌تر می‌شوند؛ عمیق‌تر نگاه می‌کنند؛ کمتر قضاوت می‌کنند.
چون چیزی را لمس کرده‌اند که فقط با فکر فهمیده نمی‌شود، باید زیسته شود.

زندگی قرار نیست همیشه مطابق میل ذهن پیش برود.
او بارها درباره این حرف می‌زند که انسان وقتی خسته می‌شود از جنگیدن با لحظه، تازه شروع می‌کند به دیدن.
دیدنِ همین اکنون؛ همین نفس؛ همین آدم‌هایی که وارد زندگی‌اش می‌شوند.

و چقدر عجیب است که هر رابطه، مثل یک آینه است.
بعضی‌ها زخمی را در ما بیدار می‌کنند، بعضی‌ها عشقی فراموش‌شده را، بعضی‌ها ترس را، بعضی‌ها کودک درون را.
ما فکر می‌کنیم داریم دیگری را می‌بینیم، اما در حقیقت بخشی از خودمان را ملاقات می‌کنیم.

آدم‌ها فقط “اتفاقی” وارد زندگی ما نمی‌شوند.
هرکدام حامل پیامی هستند؛
یکی می‌آید تا به تو صبر را یاد بدهد،
یکی مرز گذاشتن را،
یکی رها کردن را،
و یکی یادآوری می‌کند که هنوز قلبت توان عشق‌ورزیدن دارد.

و شاید زیباترین لحظه وقتی‌ست که می‌فهمی حتی دردناک‌ترین رابطه‌ها هم دشمن تو نبودند.
آن‌ها بخش‌هایی از تاریکیِ نادیده‌ی تو را به سطح آوردند تا دیده شوند.
تا دیگر از خودت فرار نکنی.

در این نگاه، “دیگری” کم‌کم محو می‌شود.
مرز بین من و تو نرم‌تر می‌شود.
می‌بینی که همه، به شکلی، در حال حمل رنجی پنهان‌اند؛
همه دنبال عشق‌اند، دنبال دیده‌شدن، دنبال آرامش.
و ناگهان دل انسان نرم می‌شود.

شاید آگاهی واقعی همین باشد:
اینکه وسط بی‌ثباتیِ زندگی، وسط رفتن‌ها و تغییرها، هنوز بتوانی زیبایی را ببینی.
بتوانی بگویی:
«بله… حتی این درد هم بخشی از رقص زندگی‌ست.»

و چه آرامشی دارد وقتی دیگر لازم نیست زندگی را کنترل کنی.
فقط لمسش می‌کنی.
همان‌طور که هست.
با تمام تلخی‌ها، اشک‌ها، عشق‌ها، دلتنگی‌ها و دیدارها.

شاید در نهایت، تمام این مسیر، بازگشت به خود باشد.
اما نه آن “خودِ ذهنی” که مدام تعریفش کرده‌ای؛
بلکه آن حضورِ خاموش و زنده‌ای که همیشه اینجا بوده….

Читать полностью…

kamran

آروم آروم جلو رفتن، بی‌صدا تلاش کردن و نظم داشتن، بیشتر از هر رقابت سطحی مجازی آدم رو می‌سازه؛ انگار که زندگی واقعی با سکوت و ثبات پیش میره، نه با نمایش.
یادم بمونه غرق این نمایش مجازی نشم.

Читать полностью…

kamran

شب بخیر مردم عاصی. مردم خیر ندیده. مردم بسیار دویده‌ی هرگز نرسیده. مردم خوش‌قلب بدروزگار. مردم آبرومند هر روز نگران‌تر. مردم صبور، مردم تنها، مردم بی‌دوست.
شب بخیر ای جوون‌های پیر، ای پیرهای خسته.


گزیده ای از آثار واروژان

🎧@hamkam42

Читать полностью…

kamran

پیشنهادهایی برای آخر هفته:

یک فیلم: تهران کنارت
یک سریال: گل سنگ/ rooster
یک کتاب فارسی: در تدارک زندگی نکرده/ مائده مرتضوی/ چشمه
یک کتاب ترجمه: سفر از پترزبورگ به مسکو/رادیشف/فارسیِ آبتین گلکار/چشمه
یک تاتر: نامقصد
یک پادکست: پرچم سفید


یک حضور: یه سر به تنهایی یه آشنا که میدونی خیلی تک افتاده بزن.
یک کشف: آدم‌ها برای تعصبشون حاضرا عمدا احمق باشن.
یک تجربه: کسی که فکر می‌کنی خوب تو رو میشناسه، ممکنه یه نسخه از تو رو بشناسه که خودت کلا نمی‌دونی وجود داره.
یک پرسه: دوباره شهر رو، خیابون رو، محله رو بگرد. همه‌چی عوض شده.
یک تمرین: سعی کن رنگی به رنگهای جهان آشفته‌ی خودت و بقیه اضافه کنی.
یک مبارزه: همین که دوام آوردی، همین کارهای روزمره ساده، حتی همین که هنوز لبخند می‌زنی، همین که انسانیت برات شرطی نیست یعنی مبارز درستی هستی. دمت گرم رفیق.

حمیدسلیمی

Читать полностью…

kamran

الان گلدن تایم سوباتانه
از دست ندینش

Читать полностью…

kamran

مشکل شنونده خوب بودن اینه که مردم
هیچوقت دهنشونو نمیبندن.

Читать полностью…

kamran

The World's Largest Religions

Читать полностью…

kamran

می‌گویند آدم درست در زمان اشتباه آدم اشتباهی است و من می‌خواهم بگویم هر چیز درستی در زمان اشتباه چیز اشتباهی است. انگار زمان هر چیز تکه‌ای انکارناپذیر از آن باشد، بخشی شبیه وزن و حجم و کوتاهی و بلندی و رنگ و …. بخشی که تنها در لحظات معدودی امکان واقعا درست بودن را فراهم می‌کند.


می‌خواهم بگویم، تقلای درست و دست کشیدن درست، و حرف درست و سکوت درست، و ستایش درست و نکوهش درست، و جنگ درست و صلح درست، و محکم گرفتن درست و رها کردن درست، و آمدن و رفتن درست، و نوشتن و سکوت درست همه در زمان درست، درست است.

در زمان اشتباه همه این درست‌ها اشتباه است.

امیر علی بنی اسدی

Читать полностью…

kamran

سرعت اتفاقات زیاد است و سوگواران جا می‌مانند و گاه فراموش می‌شوند. سرعت اتفاقات زیاد است و سوگواران جدید با داغِ تازه جای سوگواران قبلی را می‌گیرند وآن‌ها که پیش‌تر صدای دردها و همراه اشک‌هایشان بودیم، خود را جداافتاده و دور می‌بینند. سرعت اتفاقات زیاد است و ما ناگزیر باید بدویم، امّا داغدیدگی نمی‌‌دود. داغ آرام قدم بر می‌دارد و با قدم‌های خودش پیش می‌آید.

سرعت اتفاقات، ما را مستعدِ فراموشی می‌کند. نه اینکه بد یا فراموش‌کار باشیم، این خصلتِ دویدن و رسیدن داغ‌های تازه است. امّا همین ما توان درنگ کردن هم داریم، توان سر چرخاندن و دوباره دیدن هم داریم، و چون انسانیم و هیچ چیزِ انسانی با ما بیگانه نیست، می‌توانیم آهستگیِ سوگواری را به یاد بیاوریم و به سوگورانِ جامانده در زمان برگردیم؛ به مادران و پدران، به همسران و به فرزندان جامانده در سال‌ها و دهه‌های قبل، در دی ماه و در جنگ. می‌توانیم برگردیم و بگوییم که فراموششان نکرده‌ایم، که می‌دانیم آن‌ها چه رنجی کشیده‌اند و می‌کشند، که رنجشان بی‌بها نیست، گم نمی‌شود، تنها نیستند، عزیزشان جایی در درون ما زنده است، و اندوهشان دردِ مشترک ما است.

می‌گویی همۀ این‌ها که چیزی را عوض نمی‌کند و عزیزِ رفته، عمرِ از دست رفته و داراییِ بربادرفته را بر نمی‌گرداند. می‌گویم بله، امّا جانِ آنکه مانده را نگه می‌دارد. آدم به آدم زنده است، به
بیاد ماندن، به دیده شدن، به شنیده شدن و به یاری‌های هرچند کوچک در مواقع نیاز. تنها می‌گویم در این دویدن، اگر رمقی برایمان ماند حواسمان به قدم‌های آهستۀ سوگواران هم باشد. و این کار اصلاً کوچک و کم‌اهمیت نیست.

پانوشت: این یادداشت دعوت به زندگی نکردن و خودآزاری برای همدردی با داغدیدگان نیست. این یادداشت دعوتی عملی است برای هر کسی که به هر طریقی می‌تواند از تنهایی خانواده‌های کشته‌شدگان در تجربۀ سوگ بکاهد.

محمود مقدسی

Читать полностью…

kamran

از آدمی که ازم ساختید واقعا راضیم . دستِ هرکسی که همکاری کرد درد نکنه .
ولی من به اندازه اتفاقای بدِ زندگیم ، آدمِ بدی نبودم .

Читать полностью…

kamran

بعضی وقت‌ها زندگی برای بقیه آدم‌ها دلیل محکم‌تریه تا زندگی برای خودت.

🎧@hamkam42

Читать полностью…

kamran

وقتی بچه داری
دنیا همیشه ازت یه گروگان داره.

🎧@hamkam42

Читать полностью…

kamran

اگر از یک حکومت ناراضی باشیم،
آیا می‌تونیم از حمله به کشورمون خوشحال باشیم؟

این سؤال ساده نیست…
و شاید دقیقاً به همین دلیله که باید چندتا سوال اساسی از خودمون بپرسیم.

در این ویدیو، از دلِ مقاله‌ی «کشتار عام» نوشته‌ی Jean-Paul Sartre (ژان پل سارتر) شروع می‌کنیم؛
متنی که در بستر Vietnam War (جنگ ویتنام) نوشته شد،
اما هنوز هم درباره‌ی منطق جنگ، انسان‌زدایی و عادی شدن خشونت حرف می‌زنه.

سارتر نشون میده که کشتار فقط با اسلحه اتفاق نمی‌افته،
بلکه از جایی شروع می‌شه که آدم‌ها، دیگر «انسان» دیده نمی‌شوند.

در ادامه، این نگاه را به وضعیت امروز ایران وصل می‌کنیم:
جامعه‌ای درگیر جنگ، دو‌قطبی، ترس، خشم و سردرگمی.

جایی که خطر این است:
• مردم با حکومت یکی فرض شوند
• مرگ غیرنظامیان عادی شود
• و پیچیدگی‌های انسانی، تبدیل به انتخاب‌های ساده‌ی «یا این یا آن» شوند

این ویدیو تلاش می‌کنه یک سؤال را جدی بگیره:
در میان جنگ، هنوز می‌توانیم انسان بمانیم؟

Читать полностью…

kamran

صبح با الف حرف زدم. بعد سه روز که شماره اش می افتاد و تماس را از دست میدادم.
او تنها کسی در خانواده است که همه چیزم را برایش می گویم. خوب و بد را. (قبل‌تر همه چیز را برای خواهرش میگفتم....صدای خفه پوزخند).
او از یک جایی به من قول داد که او هم هر چه هست به من بگوید. خوب و بد.
بنابراین امروز صبح فهمیدم بیماری پدرم رجعت کرده.
لازم نیست کسی درسش را خوانده باشد که از متاستاز واهمه کند. کسی که درسش را خوانده ولی، بعد شنیدن این کلمه ترس‌های جدی تری دارد.

همیشه این سالها فکر میکردم نفر بعدی که از دست می‌دهم کیست؟
آدم وقتی دور است، در جریان روزمرگی بسیاری وقایع نیست. اتصال اتفاقات را از دست میدهد. جزییات را نمی بیند و برای همین ندیدن، فهمش از وقایع و مناسبات مختل است. این، سوی دیگری هم دارد. چیزهایی را تصور میکند که هنوز اتفاق نیفتاده اند. ذهن، به جبران آنچه تجربه نکرده، آدم را پیشاپیش می‌برد توی اتفاقات و شرایط هنوز رخ نداده.
فرضا چون اینجا در کارت بیمه من، چند سال است که هر دارویی با قیمت ثابت میشود شش دلار/ پنج یورو، فارغ از اینکه قیمت بنزین امروز چقدر بیشتر از دیروز اعلام شده باشد. بعد همزمان دانش من از اینکه در ایران برای بیمار خاص چطور دارو تهیه میکنند، صفر است چون صرفا بعنوان یک اطلاع عمومی میدانم که دارو نیست و بیمه تکمیلی پول ندارد و همچنان پزشک دارو تجویز می‌کند و یکی میرود دنبالش و گیر میاورد. این گزاره های متضاد، فهم مرا از قدرت تحمل و ابتکار برای زندگی کردن افراد خانواده ام مختل میکند و بنابراین ذهنم می‌پرد به مرحله بعدی، به ساده سازی پناه میبرد: تحمل روزهای فقدان، برایت نزدیک است.
به همین سادگی و به همین پیچیدگی.

احتمال میدهم با همین ترتیب و به همین الگو هست که اگر امروز به هوش مصنوعی فارسی‌زبان بگویی چند ایرانی بیرون ایران را با رسم نمودار بکش، یک سری آدم پرچم به تن رقصان کف بر لب با تتوی ناو Lincoln که در خیابان برای ترامپ بوس می‌فرستند می کشد. بسکه علیرغم تمام تلاشها و پلتفرمها و مدیا و مدعیان هر گوشی یک خبرنگار...، این شهد و شکر کهن ما نتوانست فواصل جغرافیایی را بینمان بی معنا کند و آنقدر الکن و یکسویه ماند، که به جایش تصاویر فست فودی الگوریتم، توانستند از شناسه های مشترکمان، معنازدایی کنند و یک ما مقابل یک شما بسازند.

داشت می‌گفت همه چیز تحت کنترل است و نگران نباشم. گفتم خیالش راحت باشد، اصلا نگران نیستم. هر دو به هم دروغ میگفتیم.

و گفت منتظر نتیجه مذاکرات است و تلخ خندید. آن خنده را من از بچگی می شناسم. سه هجای بریده دارد وقتی هم عصبانی است هم ناامید هم بی کلمه. پرسیدم دوست دارد جنگ تمام شود؟ گفت امروز صبح با همکار سابقش همین حرف را میزده. که جنگ بسیار بیخود بود ولی اگر همین امروز تمام شود هم واقعا مسخره است‌.
گفتم هر چه بگوید حق دارد. این جمله تنها جمله طلایی باقیمانده در خورجین لاغر کلمات من است، باقی هر چه بگویم چرند از آب در میآید.
و صدای پارازیت سیگنال آمد و مکالمه قطع شد. خداحافظی نکرده بودم.

کمی گریستم. مختصر.
پنجره را باز کردم. در منظره روبرویم مدتی است بهار رسیده. گرگ و میش آسمان بود. روز را آغاز کردم.

وبلاگ ۲۵ نوامبر

Читать полностью…

kamran

گفت همه چیزی که الان نیاز دارم پوله. هیچ وقت تا این اندازه به پول نیاز نداشتم هیچ
موقع هم فکر نکرده بودم
که
پول در آوردن میتونه سخت تر
از چیزی بشه که بلدم
من همیشه کار کردم همیشه هم دستم به دهنم رسیده یعنی
اینطوری نبوده که نداشته باشم یا
كاملاً
در بمونم اما هیچ وقت
اینقدر بهش نیاز نداشتم و اینقدر درآوردنش سخت نشده بود
میدونی از چی میترسم؟ از اینکه نتونم اونقدری که لازم دارم پول در بیارم. اما بیشتر از اون از این میترسم که همۀ زندگیم درگیر پول در آوردن بشه. مدلی که من هستم
این نیست .من ذهنمو برای چیزهای
دیگه هم لازم دارم
راستش یک ترس دیگه هم دارم اینکه ناگزیر بشم برای پول در آوردن توی این شرایط کسی بشم
که نمیخوام یعنی یک جورایی از اینی که هستیم بیام پایین و کیفیتم رو از دست بدم.
این روزا، این روزای مزخرف تعلیق همه چیز، این روزایی که اصلاً معلوم نیست کار به کجا میرسه و من دیگه عادت کردم بدترین
سناریو رو در نظر بگیرم که بتونم از خودم مراقبت کنم ،پول در آوردن شده اولویت اصلیم.
شاید این وضعیت هلم بده و کارهای جالبی بکنم شاید اصلاً بتونم رابطه ام رو با پول تغییر بدم و یک جور دیگه بازی کنم. اما شایدم اونی بشم که نمیخوام
میدونی شبیه کیام؟ شبیه کسی که با دمپایی و پیژامه داشته باغچه های توی کوچه رو آب میداده ولی یهو افتاده وسط یک مسابقه دو عجیب و غریب که اگر واستی یکی با تیر میزدندت؛ از این عقب نمون از اون عقب نمون از جمع جدا نيفت وانتسا، بدو، سريع بدو. اما آخه با دمپایی؟ اصلاً من که داشتم برای خودم باغچه دم درو آب میدادم. اینجا چه کار میکنم؟

روایت اش خیلی صادقانه و عمیق بود. مثل همیشه دردش را پیچیده بود لای سؤال و شوخی تا زهرش را بگیرد اما روایتش زهر داشت، غم داشت، ترس داشت و تنها یک روایت از میلیونها روایت دردناک مشابه این روزها بود .اینکه من چه گفتم و او چه گفت طولانی است

آخرش هر دو کمی آرامتر بودیم اما سهمی از دلشوره برای هر دوی ما مانده بود. از آن موقع به این فکر میکنم که نسبت ما
با همه چیز از جمله پول و خیلی تجربه های دیگر زندگی دارد تغییر میکند حالا دیگر با دمپایی دویدن به تجربه هر
روزه همه ما تبدیل شده است.

محمود مقدسی

Читать полностью…
Subscribe to a channel