hesekhobezendegi0 | Unsorted

Telegram-канал hesekhobezendegi0 - حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

4354

این کانال نه مذهبی است نه سیاسی اینجا تنها مکانی برای آرامش است🌺 @parivashkarimii ارتباط با ادمین Hesekhobezendegi

Subscribe to a channel

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

هوشنگ ابتهاج ( سایه )

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

برای محافظت کردن از انرژی و سلامت روان خودتون در زندگی اشکالی نداره که:

1- اشکالی نداره به بعضی از تماس ها پاسخ ندین.
2- اشکالی نداره که نظر خودتون رو تغییر بدین.
3- اشکالی نداره که بخواین مدتی تنها باشین.
4- اشکالی نداره که چند روز مرخصی بگیرین.
5- اشکالی نداره که برای مدتی کاری انجام ندین.
6-اشکالی نداره از محیط کار فاصله بگیرین.
7- اشکالی نداره چند روز مسافرت برین.
8- اشکالی نداره “نه” بگین.
9- اشکالی نداره از یک رابطه سمی بیرون بیایین.
10- اشکالی نداره بابت مشکلتون صحبت کنین.
11- اشکالی نداره “رها کنین.
12- اشکالی نداره تنهایی کار کنین.
13- اشکالی نداره دیر به پیام ها جواب بدین.
14- اشکالی نداره بخواین چند ساعت بیشتر بخوابین.
15- اشکالی نداره گریه کنین‌.
16- اشکالی نداره حوصله کسیو نداشته باشین.
17- اشکالی نداره یه روز پر خوری کنین.
18- اشکالی نداره تنهایی برین بیرون و برای چند
ساعت گوشیو خاموش کنین.
چون شما لایق آرامش و عشق هستین و در کنارش نیاز هست که جاری باشین. پس انقدر به خودتون سخت نگیرین و کاری که فکر میکنین برای سلامت شما مفیده و به کسی آسیب نمیزنه رو انجام بدین

یه ⚡️ نمیرسه به ما؟ :)

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

#حس_خوب 😊

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

دوستان عزیز تاریخ داستان اشتباه خورده
نگران نباشین دنبال هم هست من اگر این تاریخ رو عوض میکردم تا اخر داستان باید ادامه میدادم
داستان کم وکسر نداره پس لطفا ادامه بدین بدون نگرانی

سپاس از شما که هستین که مایه دگرمی است 🌸🌺❤️❤️

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوبیستوششم

دایه از سرزنش تلخم ناراحت شد به طرف در رفتم.آقا گفت صبر کن تا خودم بیام دنبالت برگشتم و نگاه تحقیر امیزی به سر تا پاش کردم و گفتم اگه شما پشم به کلاهت هست هواست جمع اهل خونت باشه که خیلی بهش نیاز دارن من توهمون دهاتی که اکبر آقا از اون برای عمه جونش نالیده بزرگ شدم یاد گرفتم چطور رفتار کنم که کسی جرات نکنه به نعل کفشم هم نگاه بندازه.فخر السادات فقط هق هق میکرد انگار زبونش بنداومده بود عمه بی بی شرمنده اوضاع رو رصدمیکردآقا که دید از پس زبون من برنمیاد ترجیح داد سکوت کنه اما دایه رضوان ملتمسانه دستم و گرفته و گفت لجبازی نکن بیا بریم اتاق من پیش نیر بخدا برای تک تک بد میشه اون مردهست شرع و عرف از اون حمایت میکنه. مگه نمیبینی این همه زن نشسته اند و دارن با هووشون زندگی میکنن هیچکدوم ازاینکارا رو نمیکنن که هیچ سعی میکنن خطاهاشونو جبران کنن چرا کاری میکنی که بگیم نازبانو بی بته هست.بخدا فکرشم نمیکردم تو انقد بی چاک و دهن باشی الانم دیر نشده وساطت میکنم اصلا بیابریم پیش نیرکاری میکنم که حرفهاتو نشنیده بگیرن و پای ناراحتیت بزارن.اکبر هم باید مساوات و بین تو و وجیهه رعایت کنه.یه قدم به طرفش رفتم و با پوزخند گفتم بیام بریم پیش نیر؟ بچه گول میزنی دایه جان؟فخر السادات و عمه بی بی نزدیکم بودن اکبر لب حوض نشسته بود و آقا مواظبش بود که دوباره بهم حمله نکنه با صدایی بلند که همشون بشنوه گفتم دایه خانوم نشونه بته و اصالت تن دادن به هر حقارتی نیست برام فرقی نمیکنه که شما در موردم چطور قضاوت میکنیدراهمو کشیدم و به طرف در خونه رفتم.فخر السادات و عمه بی بی جرات نزدیک شدن به منو نداشتن در و باز کردم و از خونه بیرون رفتم و در و محکم بهم کوبیدم.زمان زیادی و به قوی بودن تظاهر کرده بودم دلم لرزید تموم خاطرات اون خونه از روز اولی که ما گذاشته بودم توش تا همین امشب جلوی چشام صف کشیدن.هیچکدوم نمیدونستن پشت چهره بی تفاوت و گاهی شادم چه دیو خشمگینی به انتظارشون نشسته بودح
هیج چیز تو اون خونه برام آسون نبودهمش رنج بود و رنج.چادرم و جلو کشیدم و گوشه ای از کوچه به تیرک چوبی تکیه دادم و به حال و روز خودم گریه کردم.جای مشت و لگد اکبر بدجوری درد میکرد بعد به بچه هام فکر کردم اونا بدون من چیکار قرار بود بکنن؟ مونده بودم وقتی به خونمون رسیدم جواب طلعت و بقیه رو چی بدم.بلاخره خودم و به خونمون رسوندم صدای بچه ها ازحیاط شنیده میشد اوایل تابستون بود و اونا تو حیاط نشسته بودن.در زدم و سعید در و باز کرد با دیدنش بغضم ترکید و خودمو تو بغلش انداختم و های های گریه کردم بعد سرمو از رو شونه اش برداشتم و گفتم تو تنها مرد خونه ما هستی میتونی ازم حمایت کنی؟سعید مات زده نگاهم میکرد و از دیدن سر و وضع من تو اون حال حسابی شوکه بود گفت چیشده نازبانو کدوم حروم لقمه ای این بلا رو سرت آورده تو همین حین زن عمو که تو حیاط بود و منو دید به طرفم اومد و گفت کجا بودی این وقت شب ؟ پس بچه هات کو؟
گفتم زن عمو تعارف نمیکنی بیام تو؟زن عمو گفت این چه حرفیه؟ اینجا خونه پدرته نیازی به تعارف نداره بیا تو..طلعت همونطور که دست مهین و گرفته بود از مطبخ بیرون اومد با دیدن مهین که داشت تکه نون تو دستش و میخورد یاد طوبی افتادم و دلم لرزیداما بعد یاد قولی افتادم که به خودم داده بودم قرار بود قوی باشم طلعت با آرامش همیشگیش جلو اومد و گفت چی شده نازبانو؟کجا بودی ؟دوباره اشکهام جاری شدن و با گریه به طرفش رفتم و اونم مثل یه مادر بغلم کرد و سرمو بوسید و گفت آروم باش خواهر و برادرت گناه دارن طاقت دیدن اشکت و ندارن.به اصرار طلعت همه به اتاق رفتیم ملک ناز با دیدن من به گریه افتاد و گفت چرا صورتت انقد داغون و پریشون هست؟کتکت زدن؟ سرشو و بوسیدم و باهاش کمی گریه کردم،َچاره ای نبود باید همه چیز و براشون میگفتم.جریان و سیر تا پیاز براشون تعریف کردم.زن عمو به حرفهام گوش داد و گفت دختر جون سادگی کردی تو از بچگی هم وراج بودی.طلعت نگاه زهر داری به مادرش کرد اما زن عمو محل نداد و گفت باید میموندی اگه وجیهه پاپس نکشه باور کن اون از نبودنت استفاده میکنه و جاتو تواون خونه میگیره.کاش میدون و خالی نمیکردی ماجرای طلعت یادت هست؟ خدا خیر بده خانوم جونتو نزاشت زندگیش از هم بپاشه اخر سر هم حق به حقدار رسید خدا میدونه به مرگ هیشکی راضی نبوده و نیستم اما دیدی همه چیز،چطور جفت و جور شد؟حالا هم باید خانوم جون و صدا کنیم فکری بکنه هر چند من میدونم اونم بیاد میگه باید برگردی.به سعید که گوشه اتاق وایساده بود و به حرفهامون گوش میداد گفتم فردا پول میدم یه ماشین کرایه کن و برو ده خانوم جونو بردار و با همون ماشین بیار اینجا...زن عمو به دیوار تکیه داد و پاشو دراز کرد و گفت ای وااای خانوم جون و من میشناسم

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

"میلتون اریکسون" روان‌درمانگر و نابغه برنامه‌ريزى‌هاى ذهنى، وقتی دوازده ساله بود دچار بيمارى فلج اطفال شد. ده ماه بعد شنید که پزشکی به مادرش گف: پسرتان شب را تا صبح دوام نمیاورد!

اریکسون صدای گریه مادرش را شنید، فکر کرد که میداند شاید اگر شب را دوام بیاورم مادرم اینطور زجر نکشد. تصمیم گرفت تا سپیده دم نخوابد. وقتی خورشید بالا آمد فریاد زد: مادر، من هنوز زنده ام!

چنان شادی عظیمی خانه را گرفت که تصمیم گرفت همیشه تمام تلاشش را بکند که یک شب دیگر درد و رنج خانواده اش را عقب بیندازد ! اریکسون در سال 1980 در هفتاد و پنج سالگی در گذشت و از خود چندین کتاب مهم درباره ظرفیت عظیم انسان برای غلبه بر محدودیت هایش بجا گذاشت...!

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

روزی در تاریخ می‌نویسند:
درد آنقدر گسترده بود
که اشک‌ها نمی‌دانستند
بر کدام نام ،،،بر کدام شهر
برکدام زخم
ایران فرو  بریزند
💚🤍❤️

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

مشق صبحگاهی ۱۴۰۴/۱۱/۱۳🌞



تو انسان زیبایی هستی
تو انسان جذابی هستی
تو انسان موفقی هستی
تو مهره مار داری
تو انسان با لیاقتی هستی
تو انسان توانمندی هستی
تو انسان قدرتمندی هستی
مهر تو بر دل انسانها مینشینه
تو انسان شایسته ای هستی
تو انسان خوشبختی هستی
تو انسان خوش شانسی هستی
تو انسان خوش فکری هستی
تو انسان خوش اخلاقی هستی
تو انسان با استعدادی هستی
تو انسان شگفت انگیزی هستی
تو انسان شادمانی هستی
تو انسان ثروتمندی هستی

✏ از خداوند قدردانی کن



با انرژي مثبت تكرار كن


به لطف الهي

همه اوضاع و شرايط زندگيم در شرف بهتر شدن است.

خداوندا بينهايت سپاسگزارم

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

دو شنبه 13 بهمن

رادیو مرسی

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

شکرگزاری روزانه

خدایا شکرت برای امروز،برای طلوع خورشید، نسیم صبحگاهی،
و فرصتی دوباره برای زندگی کردن…
خدایا شکرت که دستمو رها نمیکنی و منو در بهترین مسیرها قرار میدی

خدایاشکرت زندگیم پراز انرژی، برکت و نعمت است

خدایا شکرت آرزو هام به واقعیت تبدیل میشوند و من بهترین هارا دریافت میکنم

خدایا شکرت که درمسیر رشد و اگاهی وارتعاش عالی قرار گرفته ام

خدایا شکرت که قلبم در آرامش و ذهنم در تعامل است .

خدایا شکرت برای نعمت‌هایی که بدون منت،با عشق و لطف بی‌پایان به من می‌بخشی

خدایا شکرت بابت تمام برکات و فرصت هایی که در زندگی به من هدیه دادی

خدایا شکرت که با شکرگزاری و اعتماد به تو دروازه های نعمت به روی من باز میشود

خدایاشکرت که زندگی اَم پر اَز موقعیت های خوب و پر برکت اَست..

با احساس عالی بنویس
خدایا شکرت برای این حس فوق‌العادہ  بودن، خواستن، و رسیدن

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

ای برآرندهٔ مه و خورشید
نقشبند جهان بیم و امید

ای به تو زنده جان و جسم به جان
جسم و جان را ز لطف‌ توست‌ روان

قبلهٔ روح آستانهٔ توست
دل مجروح ما خزانهٔ توست

سنایی

صبح تون  بخیر و نیکی

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

چندبار ببین ...

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

و قسم به امیدی که
می روید از جای
بریدگی زخم در تن

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوبیستوچهارم

احمد و بوسیدم و از پنجره نگاهی بهشون کردم دلم اشوب بود به خودم گفتم آروم باش مگه اکبر مچ تو رو گرفته که اینطور داغونی!هر طور بود باید باهاشون روبرو میشدم در و باز کردم و به ایوون رفتم و دوزانو نشستم اکبر یه زانوشو خم کرده بود و با خشم بهم نگاه میکرددایه رضوان سرفه ای کرد همه ساکت بودن احساس کردم حرف زدن و به اون محول کردن دایه گفت نازبانو نمیدونم چطور بهت بگم اما نصف ماجرا رو خودت را تعقیب کردن فهمیدی نصف دیگه اش و هم من بدون مقدمه میگم اینطور که آقا و عمه بی بی میگن اکبر و وجیهه بهم محرم شدن با این حرف دایه رضوان بدنم داغ کرد ونگاهی به عمه بی بی کردم سرش و از خجالت پایین انداخته بود و زمین و نگاه میکرداز اون همه خونسردی دایه رضوان ماتم برده بودعصبانی گفتم دایه رضوان چقد راحت دارید حرف میزنید ؟ واقعا که بی حیایید مگه شما شرف ندارید؟اصلا عین خیالتون نیست که دارید در مورد جوونی من و سه تا بچه حرف میزنیدهمشون از عکس العمل من جا خوردن.اکبر با نفرت نگاهم کرد و سرشو به نشونه تاسف تکون دادعمه بی بی با صدایی که از ته چاه انگار بیرون می اومد گفت برادرم در جریان همه چی بودن با شنیدن این حرف به گریه افتادم و گفتم دستتون درد نکنه عجب امانتدار خوبی برای دختر رفیقتون بودیداگه پدرم به این زودی با رفتنش پشتم و خالی نکرده بود اکبر و بخاطر اینکارش از روی زمین محو میکرد.دایه رضوان گفت اتفاقی هست که افتاده باهاش شرط کردیم که بیشترهواتو داشته باشه.فخر السادات به حالت قهر روشو از همه برگردونده بود و هیچی نمیگفت عمه بی بی رو به اون کرد و گفت
زن برادر اینطور قهر نکن بخدا از بس اومد و التماس کرد که اگه وجیهه رو به من ندید نابود میشم منم دلم سوخت وجیهه هم همینطورباور کن حتی تهدیدم کرد که اگه این وصلت سر نگیره سر به بیابون میزارم میرم پی اولواتی و عرق خوری بعدمن منی کرد و گفت به جون خودش ترسیدم به گناه بیفته.از همه ما گله داشت و میگفت منو به زور به یه ده بردید و یه بچه رو برام نامزد کردید اکبر که تااونموقع ساکت بود پشت حرف عمه اشو گرفت و گفت یادتون نیست وقتی به خونه برگشتیم من گفتم دو دلم، نازبانو خیلی بچه هست اما مادرم وسط افتاد و گفت خانواده خوبی هستند نه نیاربهش محبت کن زیر دست خودمون بزرگ میشه علاقه هم بعد ازدواج پیدا میشه.اکبر یکم مکث کرد و گفت من خوب بودنشونو کتمان نمیکنم اما این دختر لقمه دهن من نبود!فخر السادات با حرص نگاهی به اکبر کرد و گفت چه حرفها!نمیخواستی؟! همون اول پافشاری میکردی و دلیل میاوردی و قبول نمیکردی نه اینکه دختر مردم و اسیر سه تا بچه بکنی و بعد اینطور بهش خیانت کنی نه پسر جون من تو رو خیلی خوب میشناسم
تو بعد طلاق وجیهه اینطور سر به هوا شدی دایه رضوان حرف فخر السادات و قطع کرد و گفت حالا کاری هست که شده باید بینشون مساوات و تقسیم کنی
و با کنایه گفت اینطور نباشه که قیدیکیشونو بزنی و فقط با اون یکی سر کنی میخواست را با طعنه بی وفایی آقا رو بهش یادآوری کنه.فخر السادات که حالا صداش دراومده بود گفت چند بار اومد و به من گفت میخوام وجیهه رو عقد کنم من جلوشو گرفتم و گفتم غلط میکنی اگه اینکار و بکنی به کل قیدت و میزنم نمیدونم شما چطور تن به اینکار دادیدمنو باش که نگران بودم چطور باید به آقاش بگم با شنیدن حرفهای اونو صدای خردشدن و تکه تکه شدنمو به وضوح میدیدم.هیچ کس تو اون جمع بفکر من نبودتو دلم اول از خدا بعد از روح پدر و مادرم کمک خواستم تا حمایتم کنندهمونجا بود که فهمیدم تو این دنیا به غیر از خودم به هیچ کس نمیتونم تکیه کنم.بلند شدم و گفتم و من مساوات و صلح نمیخوام وجیهه خانوم دربست بمونه برای اکبرفقط بی زحمت اینجا بیاد و سه تا بچه اکبر و هم جمع کنه من خیلی جوونتر از وجیهه ام میخوام به زندگی خودم برسم.اینطور حرف زدن در مورد جگرگوشه هام قلبم و به درد میاورد اما چاره ای نداشتم نباید ضعف نشون میدادم.به طرف پله ها رفتم باید هر چی زودتر اونجا رو ترک میکردم میدونستم خانوم جونم با درایتش به دادم میرسه.عمه بی بی به گریه افتاد و گفت من گردن شکسته چه میدونستم اینطور میشه بخدا اگه وجیهه تن به این کار داد فقط دلش برای اکبر سوخت بعد نگاهی از سر استیصال به اکبر کرد و گفت چرا لال شدی عمه؟ حرف بزن اکبر گفت عمه راست میگه بیشتر از ده بار به خونشون رفتم و التماسشون کردم تا راضی شدن.با این حرف اکبرایستادم و نگاهی بهشون کردم و گفتم راستش نمیدونم این حرف قشنگی هست یا نه ؟اما میدونم جای این حرف اینجاس پدر خدابیامرزم به من یاد دادخوراکی که به زمین افتاده دیگه ارزش خوردن نداره و باید دور بندازم.در ضمن عمه جون شما باید به وجیهه یاد میدادی به دست خورده بقیه طمع نکنه فخرالسادات و دایه لبشونو گاز گرفتن و از من میخواستن تا سکوت کنم

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

#پنجره
#فهیمه_رحیمی
#عاشقانه

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

بر چشم خوب رحمت

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

#زندگی سرشار و غنی از 
پدیده‌های تازه است.
به #معجزه می‌ماند
در هر لحظه، هزاران معجزه روی می‌دهد 
ولی انسانی که،
پُر از پیشداوری است.
هرگز  نخواهد دید

#اوشو

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

هروقت بیش از حد دلتنگ کسی شدین به این فکر کنین که اون آدم
میتونست به یه قهوه دعوتتون کنه، اما نخواست.
میتونست کنارتون باشه، اما نخواست.
میتونست زنگ بزنه و صداتونو بشنوه، اما نزد.
میتونست خودشو تو زندگیتون پررنگ تر کنه، اما نخواست.
میتونست برای نگه داشتنتون تلاش کنه، اما نخواست
همه این کارارونکرد چون احتمالا نمی خواست باشین.

#دیاکو

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوبیستونهم

اگه بیاد رو ترش میکنه که چرا خونه ات و شب ول کردی و اومدی.طلعت از حرفهای زن عمو کلافه شده بود و با تشر گفت چقد آیه یاس میخونی؟ مگه حال و روزشو نمیبینی؟ خودش به اندازه کافی داغون هست.تو هم ول کنش نیستی در ضمن این حرف منو تو گوشت خوب فرو کن تو حق نداری علی رو با این مردک نامردمقایسه کنی اون هر کاری کرد تو خفا بود یادم نمیاد جلوی چشمم علناً به اتاق بتول بره هر چی هم در مورد من گفته بود پشت سرم گفته بود که من نفهمم و دلم نشکنه بعد رو به من گفت نازبانو حالا که اومدی حق نداری برگردی
هم من هم خانوم جون یه لقمه نون داریم که بدیم بهت به کس دیگه ای هم ربطی نداره حتی اگه ببینم نیاز هست خونه رو میفروشم و ارثت و میدم بزاربدونن پشت و پناه داری طلعت و پشتیبانیش آرومم کردزن عمو با حرص بلند شد و همونطور که ادای طلعت و درمیاورد و میگفت به کسی ربطی نداره رفت اون یکی اتاق طلعت دستمو گرفت و گفت پاشو بریم مطبخ یه چیزی بخورمیدونم گشنه ای لباسم از شیر سینه ام خیس شد چشام خیس،شد و با گریه به طلعت گفتم الهی بمیرم بچه ام گرسنه هست.طلعت گفت خیالت راحت عمه اش بچه شیر میده اونم سیر میکنه توغصه اش و نخورراست میگفت منیژه هنوز علی رو که دوسالش نشده بود شیر میداد.به گریه افتادم و به طلعت گفتم حالا با سه تا بچه قد و نیم قد و یکی به شکمم چیکار کنم طلعت از شنیدن حرفم جا خورد و گفت از بارداریت مطمینی؟با تردید گفتم فکر کنم بازم حامله ام نگاهی بهم کرد و گفت روی حدس و گمان که نمیشه حساب کرد خدا بزرگه شاید اکبر سرش به سنگ خورد و برگشت اگه هم برنگشت یه کاری پیدا میکنی نخواستی هم دار قالی برات میزنیم و بعد با خنده گفت اصلا نمیپرسی مونس کجاس؟تازه یادم اومد که از وقتی اومدم مونس و ندیدم.طلعت گفت مونس قالی بافی یاد گرفته و میره خونه همسایه قالی میبافه یه شب در میون هم میره خونه یکی دیگه از همسایه ها و از بچه هاش نگهداری میکنه.زن و شوهر هر دوشون تو مریض خونه کار میکنن با طلعت به مطبخ رفتیم و طلعت یه تکه نون تو سینی گذاشت و همونطور که روش گوشت کوبیده میزاشت گفت نازبانو نمیدونی معاشرت با همسایه ها چه کیفی داره کاری که خدا بیامرز پدرت تموم عمر ما رو از اون منع کردخدا میدونه که چقد به داد همدیگه میرسن واقعا راست گفتن که همسایه از خواهر و مادر به آدم نزدیکتره بعد با اب و تاب گفت نازبانو قالی بافی مثل یه قلک هست هم سرت گرم میشه هم وقتی تموم شد هم یه اثر هنری خلق کردی هم یه پول درشت یه جا میاد دستت اگه قرار شد اینجا بمونی میسپرم استاد قالی بیاد و برای تو و مونس دار قالی بزنه نمیدونی مونس تو این مدت کم چه ماهرانه قالی میبافه و نقشه می کنه و مثل باد خفت میزنه.جوری دفتین میزنه که انگار هفت جدش قالی باف بودن اگه روزی تصمیمتون این شد که قالی ببافین من کارهای خونه رو انجام میدم و بچه ها رو نگه میدارم طلعت میخواست بهم بفهمونه هر کاری از دستش بر بیاد برام میکنه از حرفهای طلعت فهمیدم اوضاعش اصلا خوب نیست.مرحوم پدرم اهل پس انداز نبود هر چی تو دست داشت خرج میکرد خداروشکر کردم حداقل سر پناهی بالا سرشون دارن طلعت تا قیافه درهم منو دید گفت حالا که اومدی پا پس نکش زندگیت و بسازمیدونم اکبر خیلی تحقیرت کرده کوتاه نیا تا بیاد به دست و پات بیفته و با خانومی تو رو برگردونه یه هفته که سه تا بچه رو ترو خشک کنن میفهمن تو چه دردسری افتادن.حتی طلعت هم سعی میکرد حرف از طلاق نزنه گفتم من طلاق میخوام من به اون خونه دیگه برنمیگردم
مردی که جلوی بقیه منو ملک عذاب خودش میدونه و نمیخوام تو ایوون نشستم و طلعت هم اومد کنارم نشست و گفت هر دومون خوب میدونیم نه تو بچه هات و به اکبر میدی نه وجیهه بچه های تو رو تر و خشک میکنه.فقط کاری نکن یه عمر پشیمون بشی حرف سرنوشت خودت و چهار تا بچه هست بعد همونطور که سینی رو جلوم هل میداد گفت نازبانو من خیلی دوستتون دارم اما میدونم هر کاری کنم بازم مردم وراج هزار تا حرف پشت سرم میزنن.میترسم هر نظری بدم بگن چون طلعت نامادری بود دلش به حال این دختر و بچه هاش نسوختو اونو بدبخت کرد پس هیچی نمیگم اما بدون تا هر وقت که بخوای میتونی اینجا بمونی سینی رو عقب هل دادم و گفتم میل به غذا ندارم کمی به طلعت نگاه کردم و گفتم نمیدونم چی شد که زندگیم اینطور زیر و رو شد

ادامه دارد

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

جهنم رابطه از کجا شروع می‌شود؟
نه از خیانت، بلکه از:
نگفتن نیاز
قهرهای خاموش
توقعِ ذهن‌خوانی
بازی قدرت (کنترل، مظلوم‌نمایی، تنبیه عاطفی

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

عزیز دل ...
يا اولويت باش، يا كلاً نباش !
هرگز اجازه نده كه انتخاب دوم يا به اجبار آخرين نفر باشى،
تو با ارزش تر از اونى كه اجازه بدى انتخابت كنن ...
قرار نيست كسى توى تنهايى هاش يادت بيوفته،
بايد وقتش رو بخاطر تو خالى كنه !
اگر محبت دادى و سردى گرفتى،
اگر حقيقت دادى و دروغ گرفتى،
اگر خنده روى لبهاش نِشوندى و گريه به چشمات هديه داد،
غصه نخور عزيزم !
بازهم به خودت افتخار كن
اون كسى كه از اعتماد و محبت تو سو استفاده كرده،
فقط يه چيز رو بهت ثابت ميكنه
"بى لياقت بودن خودش رو!"
حالا ؛
بلند شو و خودت انتخاب كن،
يا اولويَت باش، يا كلا نباش !

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

رازهای عجیب سحر خیزی 👌

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

ترانه ها مرهمی است بر روح وجان خستمون

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

نام و نام خانوادگی مهمه،
ولی نان و نان خانوادگی مهم تره!
واسه همینه میگن:
تعليم نده کم ذات را
كم ذات اگر بالا رود،
گردن زند استاد را...

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

‌ بعضی از نشانه‌های افسردگی

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

🚦۷ نوع استراحت از نظر دکتر ساندرا دالتون اسمیت برای رفع اضطراب :


۱. استراحت فیزیکی:

مربوط به جسم و بدن میشه، مثل خواب

۲. استراحت هیجانی:

برای انجام این استراحت زمانی رو صحبت کردن راجع به احساسات خودت صرف کن، میتونی برای این کار از فردی استفاده کنی که بدون قضاوت بهت گوش میده.

۳. استراحت معنوی:

زمانی رو صرف تنظیم نیاز های معنوی و اعتقاداتت بکن، مثل عبادت یا مدیتیشن.

۴. استراحت ذهنی:

با فاصله گرفتن از رسانه ها و فضای مجازی، مثل خاموش کردن موبایل و تلویزیون یا رفتن به پیاده روی.

۵. استراحت اجتماعی:

زمانی را دور از مردم، به خصوص افراد منفی بگذرانید یا زمانتون رو با افراد پر انرژی و کسایی که بهتون انگیزه میدن بگذرونید.

۶. استراحت حسی:

زمانی رو به خودتون و گیرنده های حواس پنج گانه‌تون استراحت بدید. برای استراحت شنوایی مثلا از سر و صدا دوری کنید.

۷. استراحت خلاقیت:

از فکر کردن به موارد بی ارزش و به ظاهر غیر قابل حل دوری کنید و ذهنتون رو آزاد بذارید.

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#نازبانو
#قسمت_صدوبیستوپنجم

اکبر که انتظار این حرفها رو نداشت باعصبانیت خیز برداشت که منو کتک بزنه که زنها با داد و فریاد نزاشتن آقا به حرف اومد و عصبانی بلند شد و گفت به به عروس عجب بلبل زبون شدی؟اکبر با صدای بلند داد زد اینجور نگاش نکنیدزبونش مثل دم مار تلخ هست فقط خدا میدونه بخاطر سه تا بچه هام دارم تحملش میکنم بدون ترس یه قدم جلو رفتم و گفتم من برگ چغندر نیستم من دختر علی هستم همونی که از یه کلانتری از صدای کفشش قالب تهی میکردن.پدرم نیست اما افتخارش همیشه با منه به طرف اتاقم رفتم حس میکردم نیروی ماورائی بهم قدرت داده انگار پدر و مادرم کنار بودن و نگام میکردن ومیگفتند بسه هر چی بی زبون بودی و ضعیف خودتو نشون دادی اونا همیشه از،حقارت کشیدن متنفر بودن منم میخواستم بعد این مثل اونا باشم.فخر السادات با دایه رضوان حرف میزد و مدام اکبر و نفرین میکردبدون اعتنا به داد و قالشون گفتم بچه ها رو نمیبرم اما خودم به خونه پدرم و پیش مادرخوندم برمیگردم.انگار هیچ کدوم منو نمیدیدن و جدی نمیگرفتن هیچ وقت یه قدم به سمتشون رفتم و گفتم اکبر آقا قبول ،من پر از خطا بودم اما تو که ده سال از من عاقل تر بودی برای زندگیمون چیکار کردی؟ حق من این نبود و برگشتم سمت اتاقم و بغضم ترکید دوست نداشتم اونا اشکهامو ببینن به خودم گفتم باید قوی باشی الان وقت زار زدن و گریه کردن نیست اگه باز ضعف نشون بدم بیشتر جلو میان جای بچه هام پیش فخر السادات و دایه و نیر امن هست.چند دست لباس برداشتم با کمی پول تو بقچه پیچیدم و بدون نگاه به بچه هام نگاهی کنم که مبادا دلم بلرزه وزمین گیر بشم رفتم سمت در دایه رضوان و آقا به اتاقم اومدن.اما اکبر عقبتر جلوی در وایساده بودآقا گفت دختر برو شیطون و لعنت کن بشین سر زندگیت خودم هواسم به زندگیتون هست.پوزخندی زدم و گفتم شما حواستون به زندگی خودتونم نیست! آقا که متوجه کنایه من شد باعصبانیت گفت ما رسم نداریم زن شب و وقت تاریکی از خونه بیرون بره جلو رفتم و گفتم به گمونم اون شب که وجیهه خانوم قهر اومدن اینجا رو فراموش کردین؟اقا صداشو بالا برد و گفت اون زمون وجیهه عروس ما نبود زن یه بی غیرت بودمیدونستم لحنم خیلی وقیحانه هست و نباید همه چی رو با هم قاطی میکردم اما من با اون سن کم فشارزیادی رو متحمل بودم و دیگه کنترل از دست داده بودم بدون مکث گفتم پس محض اطلاعتون باید بگم که منیره خانوم هم یه ساعت پیش برگشتن خونه فهمیده بودم این روزها ضعف اونا منیره هست.دایه رضوان با ترس نگاهی به اقا کرد و بادست محکم زد تو صورتش و گفت چرا دروغ میگی خدا مرگت بده.چهره جدیدی از دایه رضوان و میدیدم.چهره ای که همه ماادمها وقتی منافعمونو تو خطر ببینیم نشون میدیدم دایه جلو اومد و گفت تو با این حرفها داری همه رو به جون هم میندازی واقعا قصدت چیه؟بعد رو به آقا کرد و گفت خیالت تخت منیره امروز پاشو از خونه بیرون نزاشته گفتم بله حق باشماس اون شیشه شکسته هم شاهدتون هست.اکبر جلو اومد و دستشو به چهار چوب در گرفت و جوری که من بفهمم زیر لب به پدرم فحش داد چیزی که من روش خیلی حساس بودم و عصبانیم میکرد جلو رفتم و با بقچه لباس محکم به تخت سینه اش کوبیدم و گفتم اما شما اکبر اقا باید به شما خبری بدم وجیهه جانت برای تر و خشک کردن چهار تا بچه آمادگی داره؟گفتم واضح ترش اینه که من دوباره حامله ام.اکبر با شنیدن این حرف خشکش زد و به طرفم حمله ور شد و با مشت و لگد محکم به سر و بدنم میکوبید و با فریاد میگفت انقد میزنمت که هردوتون تلف بشید من از تو دیگه بچه نمیخوام دایه رضوان و اقا نمیتونستن جلوشو بگیرن من یه گوشه از اتاق افتادم و دستهامو رو سرم گرفتم.دایه تا دیدنمیتونه کاری کنه به گریه و شیون افتاد و گفت منو بزن تو رو خدا میترسم بلایی سرش بیاد و بدبخت بشی.اکبر یه قدم عقب رفت و انگشتشو به طرفم گرفت و همونطور که نفس میزد گفت میری اون بچه رو میندازی.من نه تو رو میخوام نه بچه ات وبا سر و صورت داغون جلوش وایسادم و گفتم منم نمیخوام اما مثل شما آدم کشی برام راحت نیست میزام بده به خواهرت هر چند فهمیدم که حسین هم مثل من موعدش سر رسیده
فخر السادات همونطور که مضطرب دستهاشو به هم می مالید به اتاق سرک میکشید و گریه میکرددایه رضوان با دستش جلوی دهنم و گرفت و گفت الهی لال بشی کمی دندون رو جیگر بزار مگه نمیبینی اون روش بالاس ؟از هیچکدوم از حرفهام پشیمون نبودم.یاد حرفهای خانوم جون افتادم که میگفت با هر کی مثل خودش رفتار کن دست دایه رضوان و پس زدم و اروم گفتم همینطوری تنها پسرت و وادادی و از جام بلندشدم.

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

#پنجره
#فهیمه_رحیمی
#عاشقانه

@Hesekhobezendegi0

Читать полностью…

حس خوب زندگی: Hesekhobezendegi

🔊کتاب صوتی پنجره
✍️نویسنده:فهیمه رحیمی

#پنجره
#فهیمه_رحیمی
#عاشقانه

⌛️شامل 38فایل mp3

@Hesekhobezendegi0
👇👇👇👇👇👇👇👇

Читать полностью…
Subscribe to a channel