1716
مبارزه با پانکردیسم ستیز با کُرد نیست بلکه عین کُرد بودن است. هیچ ملاحظه ای بالاتر از ایران نیست. ارتباط با ما @iranban_kordbot
🎥رقص کردهای ترکیه در برابر پرچم ترکیه و تصویر آتاتورک
البته از کردها بپرسی میگن این یه موفقیته روی آتاتورک رو کم کردیم!
@iranban_kord
🎥مجری تلویزیون روداو وابسته به ایل بارزانی: تو دولتت را بر خاک من درست کردی ،یک چیزی بگویم در این دو روزی که اینترنت برگشته (اینترنت ایران) کردها در روژهلات کردستان (شرق کردستان /مناطق کردنشین ایران) ایرانی نیستن و این یک واقعیت تاریخی است .کرد متعلق به عراق و سوریه و ترکیه نیست .کرد متعلق به کردستان است و آن کشورها آمدند و خاک کردستان را اشغال کردند .نویسنده بزرگ کرد جنوب کردستان موسی عنتر است که درباره این کشورها گفته اگر زبان مادری من پایههای دولت تو را تهدید میکند این یعنی تو دولتت را بر خاک من درست کردی .
* در کتب درسی همتباران ایرانشهریها از از خلیج فارس با عنوان مجعول خلیح عربی نام برده شده است .
@iranban_kord
بافت جمعیتی تیسفون ساسانی چگونه بود؟
دانشنامهی ایرانیکا پاسخ میدهد:
«هرچند تیسفون در دل شاهنشاهی ساسانی یا همان دل ایرانشهر قرار داشت، این شهر و نواحی حاشیهی آن باشندگانی عموما آرامی، سریانی، و عرب داشتند که به زبان آرامی سخن میگفته و اغلب مسیحی یا یهودی بودند.»
یکی از شگردهای کردها برای مصادرهی ساسانیان، استفاده از موقعیت غربی شهر تیسفون و همچنین ناآشنایی ایرانیان با جغرافیای میانرودان برای ادعا روی این شهر یا کرد خواندن آن است. برخی کردها حتی ادعا میکنند تیسفون هنوز هم منطقهای کردنشین است.
این درحالیست که شهر تیسفون کاملا در میان جلگهی میانرودان جنوبی قرار داشت که از دید جمعیتی و فرهنگی کاملا به حوزه اقوام سامی و بهگونه ویژه بابلی تعلق دارد، و چه در آن زمان و چه امروز، هیچ سندی از حضور تودهای به نام «کرد» در دوران ساسانی و اسلامی در آن منطقه در دست نیست.
حضور کردها در شهر بغداد (که در نزدیکی تیسفون باستانی بنا شده است) نیز مربوط به دوره اسلامی و به مثابه یک اقلیت مهاجر بوده است چنانکه امروزه نیز کردها در کلانشهرهای کشورهای عراق، ایران، سوریه، و ترکیه زندگی میکنند.
@iranban_kord
اقامتگاه سلطنتی با پایتخت تفاوت دارد.
در تمام شاهنشاهیهای بزرگ، پادشاه میان چند کاخ و اقامتگاه جابهجا میشد. هخامنشیان میان شوش، پارسه، همدان و بابل رفتوآمد داشتند؛ این بدان معنا نیست که هر نقطهای که شاه مدتی در آن اقامت کرده، خاستگاه هویت شاهنشاهی بوده است.ساسانیان نیز بنا بر شرایط نظامی، اقلیمی یا تشریفاتی، در نقاط گوناگون حضور مییافتند. این رفتوآمدها نه منشأ هویت دودمان را تغییر میدهد و نه جغرافیای اساطیر ملی را. مشروعیت ساسانیان از دین ، اشراف و سنت شاهنشاهی ایران میآمد، نه از محل اقامت فصلی شاه.
۳_مغالطه تعمیم از یک مورد به کل
مهمترین مستند کردها برای این ادعا، مجموعه طاقبستان است. اما همین استناد نیز از چند جهت مخدوش است.
نخست آنکه طاقبستان عمدتاً به دوره خسرو دوم (پرویز) تعلق دارد و نه همه چهار سده حکومت ساسانی . دوم آنکه منابع تاریخی، اقامتگاه شناختهشده خسرو دوم را، دستگرد در منطقه دشت نینوای عراق میدانند که از مراکز باستانی آشوریان بوده است و نه کرمانشاه.
بنابراین، حتی اگر بپذیریم خسرو دوم گاه برای شکار، آیینهای سلطنتی یا نمایش قدرت به طاقبستان رفتوآمد داشته است، این امر هرگز به معنای آن نیست که کرمانشاه «پایتخت تابستانی» شاهنشاهی ساسانی بوده است .از یک یادمان سلطنتی متعلق به یک شاه، نمیتوان درباره کل ساختار سیاسی و اداری دودمانی چهارصد ساله نتیجهگیری کرد. این دقیقاً همان مغالطه تعمیم ناروا است؛
۴. مغالطه جابهجایی جغرافیا
او بهدرستی اشاره میکند که یزدگرد سوم در واپسین روزهای شاهنشاهی، بخشی از متون و اسناد را به خراسان منتقل کرد. اما سپس نتیجهای میگیرد که هیچ ارتباط منطقی با مقدمه ندارد: چون کتابها از تیسفون به خراسان منتقل شدند، پس روایات اساطیری از «زاگرس» به خراسان انتقال یافتهاند!
مشکل اینجاست که تیسفون در دشت میانرودان قرار داشت، نه در رشتهکوه زاگرس. صرف همجواری نسبی با زاگرس، یک شهر را به بخشی از زاگرس تبدیل نمیکند. این همان خلط میان مجاورت جغرافیایی و هویت جغرافیایی است.
حتی اگر همه خداینامهها نیز در تیسفون نگهداری میشدند، این فقط محل نگهداری اسناد را نشان میدهد، نه محل پیدایش روایتها. همانگونه که نگهداری اسناد هخامنشی در شوش، به این معنا نیست که همه سنتهای ایرانی در شوش پدید آمدهاند.
۵. اگر شاهنامه زاگرسی بود، چرا هفت سده سکوت؟
حال برای لحظهای، صرفاً به عنوان فرض محال، ادعای این کرد را بپذیریم که روایات ملی ایران در زاگرس شکل گرفتهاند.
در این صورت، پرسشی اساسی مطرح میشود:
اگر این روایتها میراث بومی زاگرس بودند، چرا هیچ متن حماسی مستقل به زبانهای زاگرسی پیش از فردوسی از آنها باقی نمانده است و آنها تا هفتصد سال پس از فردوسی صبر کردند تا سپس شاهنامه را بسرایند؟
اگر این داستانها از آغاز متعلق به زاگرس بودند، انتظار میرفت نسخههای کهنتر، سنت مکتوب قدیمیتر یا دستکم اشارههایی مستقل از شاهنامه فردوسی وجود داشته باشد.
این سکوت طولانی تاریخی، خود نیازمند توضیح است.
در نتیجه، یک احتمال بیشتر باقی نمیماند: این آثار متأخر، تحت تأثیر سنت حماسی فارسی و شاهنامه فردوسی شکل گرفتهاند؛ فرضی که با ترتیب زمانی و شواهد ادبی سازگارتر است.
۶. جایگزین کردن ساز تنبور به جای جغرافیای متن!
نکته جالبتر آن است که وی، به جای مراجعه به خود متون پهلوی، شاهنامه و جغرافیای روایی آنها برای اثبات آنکه فردوسی از شاهنامه نداشته ایشان تقلید کرده به تنبور آویزان میشود.
مغز انسان قبیلهای چنین کار میکند: او موقعیت جنگها ،طرفین درگیری و محل سکونت و زایش کاراکترها را که همگی در شرق هستند نادیده میگیرد و میگوید چون رستم تنبور میزد و تنبور در غرب ایران (تنها در میان گورانهای یارسان) رایج است پس شاهنامه زاگرسی است !
برای انسان قبیلهای مهم نیست که :
داستان در کجا رخ میدهد؟
قهرمانان اهل کجا هستند؟
دشمنان ایران چه کسانیاند؟
مرزهای نبرد کجاست؟
از نظر این کرد اگر رستم تنبور مینواخته نشان دهنده زاگرسی بودن اوست اما اینکه رستم در همه سنتهای ایرانی، پهلوان سگستان (سیستان) است؛ خاندانش در زابلستان فرمان میرانند، مادرش رودابه شاهزاده کابل است، بخش مهمی از زندگیاش در شرق ایران میگذرد و حتی مرگ او نیز در همان حوزه جغرافیایی روایت میشود.فریدون، منوچهر، کیقباد و دیگر شاهان پیشدادی و کیانی نیز در سنتهای ایرانی با جغرافیای شرق و شمالشرق ایران پیوند دارند و کانون اصلی نبردهای اساطیری نیز همواره مرز ایران و توران است نشان دهنده شرقی بودن او نیست!
@iranban_kord
📝مغالطات کردی
اینبار ربط دادن ساسانیان به زاگرس در ادامه مصادره شاهنامه!
@iranban_kord
🎥یک پیج کردی کلیپی از رقص کردها با لباس و موسیقی کردی در برابر هویدا را نشان داده و گفته که در دوران پهلوی ستمهای زیادی به کردها شده و زبان و لباس کردی ممنوع بوده است. سپس از فالوئرهای خود خواسته که ظلمهای پهلوی را بگویند و آنها هم گفتهاند.
@iranban_kord
از سوی دیگر، منابعِ یونانی و رومی آنان را غالباً Parthoi / پارتیان مینامند؛ یعنی بر نام جغرافیایی-سیاسی خاستگاه نخستین آنان تکیه میکنند. این نامگذاری، هرچند بیرونی است، اما بر یک واقعیت مهم دلالت دارد: اشکانیان در حافظهٔ جهان مدیترانهای و خاور نزدیک، با «پارت» شناخته میشدند و این نام در عمل به نشانهٔ یک شاهنشاهی ایرانی رقیب روم تبدیل شد. در همینجاست که دادههای زبانشناختی و سنتِ ایرانی اهمیت پیدا میکند؛ زیرا واژهٔ Pahlav / پهلو در سنت ایرانی میانه، هم به ناحیه و هم به یک هویت اشرافی-دودمانی اشاره دارد.
اما برای اینکه بدانیم اشکانیان خود را چه مینامیدند، باید به سراغ تنها منابع مرتبط با ایشان یعنی منابع ارمنی برویم. چراکه این کتابها توسط مورخانی همچون آگاتانگغوس و موسی خورنی به درخواست دودمان اشکانیان ارمنستان نوشته شدهاند. در این کتابها از اشکانیان و کلا پارتیان با عنوان (پاهلاو)ها یا (پاهلاوونی) یاد شده است که نشان میدهد، ایشان خود را پهلوی یا همان پارتی رومیها معرفی میکردند.
وضع ساسانیان کمی متفاوت است .
نامه اردوان اشکانی به اردشیر بابکان که در کارنامه اردشیر و تواریخ دوره اسلامی آمده، این دستاویز را به کردها داده تا ساسانیان را کلا یا دست کم از جانب مادر اردشیر، کرد معرفی و زبان ایشان یعنی پارسی میانه را هم نه پارسی، بلکه کردی معرفی کنند.
منابع ارمنی ساسانیان را اهل پارس و اردشیر را مرد پارسی معرفی میکنند ولی بصورت کلی، همه ایرانیان آن عصر را آریانها معرفی میکنند. منابع رومی و عرب و چینی هم ساسانیان را پارسی معرفی میکنند.
اما خود ساسانیان چه؟
علیرغم بیتوجهی تاریخ پژوهان آکادمیک ایران، میتوان به صراحت گفت که ساسانیان خود را پارسی و زبان خود را نیز پارسیگ معرفی میکردند
با استناد به متن پارسیمیانه «خسرو و ریدگ» تصحیح شده سعید عریان میتوان با اطمینان گفت که ساسانیان زبان خود را پارسیگ میخواندند.
■▫️کتیبهٔ پایکولی؛ گواهی بر هویت پارسی و مشروعیت دودمانی ساسانیان
کتیبهٔ پایکولیِ نرسه یکی از مهمترین و معتبرترین منابع موجود است. این کتیبه که به زبانهای پارسی میانه (Pārsīg) و پارتی (Pahlawīg) نگاشته شده، صرفاً گزارشی از نبرد نرسه برای دستیابی به تاجوتخت نیست؛ بلکه بیانیهای سیاسی دربارهٔ منشأ مشروعیت دودمان ساسانی نیز به شمار میآید.
نرسه در روایت خود، هنگامی که از بحران جانشینی پس از بهرام دوم سخن میگوید، از «بزرگان، شاهزادگان و اشراف پارسی» یاد میکند. او در نکوهش مخالفانش تصریح میکند که بهرام سکانشاه، «اشراف، شاهزادگان و بزرگان پارسی» را از تصمیمات خود آگاه نساخت و سپس میافزاید که وی قصد داشت «بر امور پارسیان فرمان براند». این تعبیرها کاملاً معنادارند؛ زیرا نرسه مشروعیت پادشاهی را از پذیرش خاندان شاهی و اشراف پارس میداند.در این کتیبه نرسه/نرسی ضمن بازگویی چه گونگی پیروزی اش بر بهرام سوم، پادشاهی پارسیان و سپس ایران و انیران را حق مسلم خود میداند.
دولتهای پیشامدرن مشروعیت خود را از «هستههای قومی-تاریخی» میگرفتند. در مورد ساسانیان نیز این هسته، پارس بود؛ یعنی سرزمینی که دودمان ساسانی از آن برخاست، زبان رسمی شاهنشاهی از آنجا ریشه گرفت و طبقهٔ اشرافیِ بنیانگذار حکومت در آن استقرار داشت. از همین رو، در کتیبهٔ پایکولی، «پارسی» تنها یک نام جغرافیایی نیست، بلکه عنوانی است که مشروعیت سیاسی و دودمانی شاهنشاهی را تعریف میکند.
از سوی دیگر، این کتیبه یکی از روشنترین پاسخها به ادعاهایی است که میکوشند ساسانیان را به هویتهای قومیِ متأخر نسبت دهند. اگر ساسانیان خود را قوم یا گروه دیگری میدانستند، انتظار میرود این خودآگاهی پیش از هر جا در مهمترین سند سیاسی آنان بازتاب یافته باشد. اما واقعیت دقیقاً برعکس است؛ نرسه نه از «کردان» (که در آن دوران کرد به معنای عشایر رمهگردان بود) و نه از هیچ قوم دیگری جز پارسیان سخن نمیگوید .
البته این بدان معنا نیست که شاهنشاهی ساسانی یک دولت قومی به معنای امروزی بود. ساسانیان در سطح کلان، شاهنشاهی خود را ایرانشهر (Ērānšahr) مینامیدند و خود را شاهنشاه ایران و انیران(غیر ایرانیها)میدانستند؛ اما در سطح دودمانی و خاستگاه سیاسی، خود را پارسی معرفی میکردند و زبان رسمی حکومتشان را پارسیگ (Pārsīg) میخواندند.
از اینرو، کتیبهٔ پایکولی تنها گزارشی از پیروزی نرسه نیست؛ بلکه سندی است که نشان میدهد ساسانیان مشروعیت پادشاهی خود را بر پیوند با دودمان شاهی و اشراف پارس استوار میکردند و خود نیز این هویت را آشکارا و بدون ابهام «پارسی» مینامیدند. این خودبازنماییِ رسمی، معتبرترین معیار برای شناخت هویت دودمان ساسانی است و در برابر هرگونه بازخوانی ایدئولوژیکِ متأخر، از بالاترین ارزش تاریخی برخوردار است.
@iranbsn_kord
📸سنگنبشته نرسه در اقلیم کردی عراق ،اثبات پارسی بودن ساسانیان
📝ساسانیان هویت دودمانی و قومی خویش را چگونه معرفی میکردند؟
در پژوهش تاریخی، معتبرترین گواه برای شناخت هویت یک دودمان، اسناد همزمان با آن دودمان، بهویژه سنگنبشتههای سلطنتی است.
یکی از مهمترین این اسناد، کتیبه دوزبانهٔ پایکولی است که شاهنشاه نرسه، پنجمین پادشاه ساسانی (حکومت: ۲۹۳–۳۰۲ میلادی)، آن را در پایکولی، واقع در شمالشرق استان سلیمانیه در اقلیم کردستان عراق امروزی، برپا کرد. این کتیبه، برخلاف بسیاری از کتیبههای سلطنتی ساسانی که بیشتر جنبهٔ آیینی یا تبلیغاتی دارند، گزارشی نسبتاً تفصیلی از بحران جانشینی پس از مرگ بهرام دوم و روند به قدرت رسیدن نرسه به دست میدهد. ازاینرو، از مهمترین منابع دست اول برای شناخت ساختار سیاسی، نخبگان و خودآگاهی هویتی ساسانیان به شمار میرود.
نرسه در شرح رویدادهای قیام خود مینویسد:
«... سپس وهنام، پسر تاتروس، با اندیشهای نادرست و به یاری اهریمن، شاه سکستان را فریب داد و او نیز مرا از این ماجرا آگاه نساخت؛ همانگونه که دیگر بزرگان، شاهزادگان و اشراف پارسی را نیز آگاه نکرد.»
در این بخش، متن پهلوی از تعبیر «بزرگان و اشراف پارسی» (Pārsīg) استفاده میکند. این نکته از آن جهت اهمیت دارد که نرسه هنگام اشاره به طبقهٔ اشراف و خاندانهای حامی حکومت، آنان را با هویت «پارسی» معرفی میکند.
سپس نرسه دربارهٔ رقیب خود، بهرام سکانشاه (بهرام سوم)، میگوید:
«شاه سکستان در نظر داشت که خود بر امور پارسیان فرمانروایی کند و سرزمین آنان را در اختیار گیرد...»
نرسه حکومت ساسانی را حکومت «پارسیان» میداند و قلمرو و جامعهٔ سیاسی تحت فرمان آن را نیز با همین عنوان معرفی میکند، این واژه در ادبیات رسمی ساسانی، افزون بر دلالت جغرافیایی، حامل یک هویت سیاسی، فرهنگی و دودمانی نیز بود؛ هویتی که خاندان ساسانی مشروعیت خود را بر پایهٔ آن تعریف میکرد.
بنابراین، کتیبهٔ پایکولی شاهدی دست اول و همزمان با حکومت ساسانیان است که نشان میدهد نرسه، به عنوان یکی از شاهنشاهان این دودمان، خود و پایگاه سیاسی دودمان ساسانی را با عنوان «پارسی» معرفی میکند. این نکته از آن جهت اهمیت دارد که برخلاف تبلیغات قبیلهگرایان، در اسناد رسمی خودِ ساسانیان، هویت دودمان با تعبیر «پارسی» بیان شده است.
کتیبه پایکولی یکی از روشنترین شواهد برای شناخت خودتعریف هویتی ساسانیان است. این کتیبه نشان میدهد که شاهان ساسانی، در گفتمان رسمی و ایدئولوژی سلطنتی خویش، خود و طبقه فرمانروا را «پارسی» میدانستند و مشروعیت سلطنت را نیز در پیوند با همین هویت دودمانی و سیاسی بیان میکردند.
@iranban_kord
🎥معنی آهنگ رپ کردی :
طایفه بیشرفی از پدر تا پدر بزرگ
با فاشیست باید فاشیست باشی تا زیردست نشوی
پهلوی و ساواک در کردستان با گلوله زده میشوند
احمق در میان شما زیاد است و من هم برای هر کدام یک تیر دارم
فکر میکنی شاهی، اما از نظر ما قوادی
یک ذره شرف نداری، یک نوکرِ اضافی هستی
با پول دزدیِ مردم، با شادمانی زندگی میکنی
*.یرم به تاج و تخت و ریشه فاسدت
ساواک و امثال آن، همه را زیر پا میگذارم
به کارتان پایان میدهیم، با تیر و طناب دار و دام
استخوان های کثیف و نجس رضای گور به گور را هم میگ.اییم
خیال شاه شدنت مثل خوابه
جاوید تخ.مم به جای شاه
جاوید تخ.مم به جای شاه
جاوید تخ.مم به جای شاه
جاوید تخ.مم به جای شاه
هییییییی
جاوید تخ.مم به جای شاه
جاوید تخ.مم به جای شاه
جاوید تخ.مم به جای شاه
جاوید تخ.مم به جای شاه
هییییییی
جاوید تخ.مم به جای شاه
جاوید تخ.مم به جای شاه
●تصاویر مربوط به یاسمین پهلوی با هوش مصنوعی ساخته شده است .
@iranban_kord
🎥دروغگویی برای لایک و فالو ،
ادعای ریشه کردی موسیقی اروپایی !
در ویدئوی بالا بلاگری میکوشد تا با کرد معرفی کردن یک موسیقیدان مسلمان، با تحریک تعصب و امکان بسیج قبیلهای کردها، لایک و بازدید و فالوئر بگیرد و در کامنتها هم کردها با انبوهی از فحاشی ، توهین و تحقیر از خجالت ایران و ایرانی درآمدهاند، مدتهاست که بلاگرهای ایرانی دریافتهاند که راه ورود به اکسپلور تحریک رگ قبیلهای کردها با تعریف ،تمجید و جعل تاریخ برای آنان است .
■▫️کرد معرفی کردن ابوالحسن علی بن نافع موسیقیدان مسلمان
اما اصل داستان چیست؟ این موسیقیدان که بلاگر بیسواد حتی نام کاملش را هم نمیداند، ابوالحسن علی بن نافع نام داشت که در حوالی سال 789 میلادی در بغداد زاده شد.
او شاگرد یک استاد موسیقی ایرانی به نام اسحاق موصلی بود که پدرش زاده کوفه و پدربزرگش به نام ماهان اهل ارجان(بهبهان) بود و در ری در نزد جوانویه زردشتی موسیقی آموخت و در همانجا با دو زن ایرانی ازدواج کرد که اسحاق حاصل زن دوم به نام شاهک بود.
او در دربار خلافت عباسی فعالیت میکرد، اما به سبب ناامنیهای پس از مرگ هارونالرشید(جنگ امین و مامون و اشغال بغداد به دست طاهر بن حسین پوشنگی سردار خراسانی مامون) و همینطور رقابت هنری و حسادت استادش اسحاق موصلی تصمیم به مهاجرت به شمال افریقا (شهر قیروان) در تونس گرفت و از آنجا نیز به اندلس(قرطبه) به خدمت عبدالرحمن دوم، خلیفه اموی در شهر قرطبه درآمد.
او در آنجا به یاری خلیفه، یک مدرسه موسیقی بنیان نهاد و موسیقی سنت بغداد و مکتب خلافت عباسی (که خود متأثر از سنتهای ساسانی و خراسانی بود) را به اندلس آورد.
اما درباره تبار او نوشتهها مغشوش هستند.
■▫️تبار زریاب در متون کهن :
منابع کهنتر، او را سیاهپوست و مولی(موالی-غیر عرب) معرفی کردهاند.
ابنعبدرّبه در العقد الفرید، ابوالفرج اصفهانی در الأغانی که نزدیکترین منابع به عصر زریاب هستند، او را با تعابیری همچون «مولى مهدی عباسی» یا «غلام سیاهچرده» به سبب تیرگی پوستش او را زریاب یعنی توکا/پرنده سیاه نامیدند و از او یاد کردهاند.
در متون کهن اسلامی، واژه «مولی» (جمع: موالی) به معنای غیرعرب (عمدتاً ایرانیان یا آزادشدگان) به کار میرفته است.
در زبان فارسی «زریاب» مرکب از «زر» + «آب» (به معنی طلا گون، یا پرندهای خوشآواز با پر و بال سیاه و آبوبرنگ زرین) است.
اما این ادعا که او به اروپاییها آموزش میداد، از منظر موسیقیشناسی، مکتب قرطبه (که زریاب بنیان گذاشت) درگاه اصلی نفوذ سازهایی چون عود و ساختارهای ریتمیک شرق به جنوب اروپا بود. این تأثیر از طریق انتقال فرهنگ در اندلسِ اسلامی رخ داد، نه به شکل کلاس درس برای اروپاییان غیرمسلمان! تأثیر او بر موسیقی اروپا از طریق سرریز فرهنگی اندلس اسلامی بوده است، نه آموزش مستقیم به جوامع اروپایی غیرمسلمان.
■▫️نوشتههای جدیدتر عصر مدرن نیز چهار منشا برای تبار او مدنظر دارند.
●گروه نخست او را با بابت لقب زریاب و مکتب موسیقی ایرانی خاندان ایرانیتبار موصلی(دارای اصالت فارسی-آن زمان بهبهان جزو فارس بود) ایرانیتبار و فارسیزبان شمردهاند. دانشنامه جهان اسلام و بریتانیکا به تاثیر از نوشتههای دوزی، اسلامشناس هلندی و مورخ عرب فلیپحِتی و آمون شیلوه موسیقیدان عرب، او را ایرانی و فارسیزبان معرفی کردهاند.
● گروه دوم که عموما متمرکز بر ویکیپدیا است، او را به تاثیر از نویسندگان مدرن کرد و با استدلال موصلی بودن استادش(چون ایشان موصل را کردنشین میدانند، پس هرکس به موصل ربط دارد کرد است) و ریشه نام او را واژه کردی زۆراو به معنی پرنده سیاه، او را کرد معرفی کردهاند و سایتهای کردی که عموما منبع ویکیپدیای اسپانیای(کردها ید طولایی در دستکاری مقالات ویکیپدیا دارند) و هوش مصنوعی قرار گرفتهاند، فقط مدعی شدهاند که یک منبع تخصصی(که از آن نام نبردهاند) زبان مادری او را کردی شمرده و گفته او خود را کرد میدانسته است!!!
●روایات سوم و چهارم به حبشی یا سندی(ولایت سند در هند قدیم و پاکستان امروز) بودن او اشاره دارند که تاکیدشان بر پوست تیره و منشاء بردگی اوست.
همچنین لازم به ذکر است که پیشینه مدارس موسیقی به میانرودان و مصر باستان و یونان و روم و چین باستان میرسد و نمیشود گفت او نخستین مدرسه موسیقی را ایجاد کرده است.
ادعای بلاگر درباره تاثیر او بر موسیقی اروپا نیز نشان میدهد که این بلاگر چیزی از اندلس اسلامی نمیداند و آگاه نیست که اندلس در آن زمان در دست اعراب مسلمان بوده چون میگوید زریاب به اروپاییها موسیقی میآموخته....
بلاگر داستان ما زریاب را یک کرد ایرانیتبار یا یک کرد عراقی معرفی میکند ولی جالب کامنتهای کردهاست که متفق القول میگویند مهم اینست که کرد بوده و ایران و عراق معنی ندارد اینجا کردستان است و....
@iranban_kord
جوانمردی از شبکه استانی صدای آمریکا رفته اجباری :))
Читать полностью…
زندگی کوچنشینی و دامداری، پوشش و تحرک متفاوتی را اقتضا میکرد و زنان، به دلیل مشارکت در فعالیتهای اقتصادی و دامداری، ناگزیر از حضور فعالتر در فضای بیرونی بودند. همچنین معاشرت بیشتر آنان با مردان نیز عمدتاً در چارچوب ساختار خویشاوندی و زندگی ایلی صورت میگرفت، نه در قالب الگویی از برابری اجتماعی یا آزادی فردی به معنای امروزی.
در مقابل، هنگامی که خود شاهنامه را بررسی میکنیم، منشأ این تصویر از زنان را باید در بستر فرهنگی ایرانِ پیش از اسلام و سنتهای شرق ایران جستوجو کرد. یکی از تفاوتهای شناختهشده سبک خراسانی با سبک عراقی در ادبیات فارسی، بازنمایی متفاوت زنان و روابط اجتماعی آنان است. در آثار متعلق به سبک خراسانی، به سبب نزدیکی زمانی به دوره ساسانی و نفوذ کمتر هنجارهای اجتماعی اسلامی در لایههای پایین جامعه، زنان حضوری فعالتر در عرصههای سیاسی، اجتماعی و حتی در انتخاب همسر دارند.
شاهنامه نیز سرشار از همین نمونههاست؛ فرانک در حفظ جان فریدون نقشی تعیینکننده دارد، منیژه برخلاف هنجارهای رایج بعدی، با اراده خود بیژن را برمیگزیند، تهمینه شخصاً برای دیدار رستم پیشگام میشود، فرنگیس در پرورش و پشتیبانی از کیخسرو نقشی اساسی دارد، جریره و کتایون نیز هر یک در روند داستان، شخصیتهایی منفعل و حاشیهای نیستند. این ویژگیها، بیش از آنکه به فرهنگ ایلی زاگرس مربوط باشند، بازتاب سنتهای کهنتر ایران شرقی و فرهنگ و میراث ادبی و تاریخی پیش از اسلام هستند.
افزون بر این، نباید از زمینه فرهنگی شرق ایران نیز غافل شد. بسیاری از پژوهشگران به تأثیر سنتهای سکایی (Scythian ) بر روایتهای حماسی ایران اشاره کردهاند. در منابع یونانی و رومی، زنان سکایی و سرمتی به جنگاوری و مشارکت در امور سیاسی شهرت داشتهاند و حتی روایتهایی درباره منشأ افسانه آمازونها با این اقوام پیوند خورده است. از سوی دیگر، در میان بسیاری از اقوام ترکِ استپی نیز تا سدههای نخست اسلامی، زنان از حضور اجتماعی و سیاسی چشمگیری برخوردار بودند و حجاب به معنای رایج در جوامع اسلامی هنوز در میان آنان فراگیر نشده بود. ازاینرو، اگر قرار باشد برای جایگاه زنان در شاهنامه منشأ فرهنگی جستوجو کنیم، سنتهای ایران شرقی و اقوام استپی، دستکم به مراتب مستندتر از فرضیهای هستند که بدون هیچ مدرکی، و به استناد به پیشمرگههای احزاب چپگرای کرد همه چیز را به زاگرس نسبت میدهد.
و اما نکته پایانی، شاید مهمترین بخش این ویدئو باشد. گوینده در پایان، همه این ادعاها را ذیل عنوان «وطنپرستی» قرار میدهد. اما وطنپرستی زمانی معنا پیدا میکند که میراث مشترک یک ملت، به عنوان میراث مشترک پذیرفته شود، نه آنکه با حذف دیگران و انتساب آن به یک هویت قومی، برای کسب نوعی برتری نمادین به کار گرفته شود. اگر کسی بکوشد شاهنامه، که مهمترین حماسه ملی ایران است، را به نام یک قوم مصادره کند، سپس مدعی شود نسخهای خیالی و اثباتنشده از آن از شاهنامه فردوسی کهنتر است و در پایان این فرایند را «وطنپرستی» بنامد، در واقع با یک تناقض مفهومی روبهرو هستیم. وطنپرستی با پاسداشت میراث مشترک معنا پیدا میکند، نه با تجزیه نمادهای مشترک و تبدیل آنها به سرمایه انحصاری یک روایت قوممحور.
@iranban_kord
📝 مصادره شاهنامه گورانی به نام کردی و ادعای کهنتر بودن آن نسبت به شاهنامه فردوسی
ویدئوی فوق نمونهای از همین روند به شمار میآید. در اینگونه روایتها، سخن از ایران و وطندوستی عمدتاً زمانی مطرح میشود که هدف، انتساب یا مصادره یکی از مؤلفههای میراث تاریخی و فرهنگی ایران به سود کردها باشد.
در اینجا ادعا میشود که «شاهنامه گورانی» از شاهنامه فردوسی کهنتر است و فردوسی داستانهای خود را از زاگرس اقتباس کرده است.
اما این ادعا بر نسخهشناسی، متنشناسی و زبانشناسی تاریخی استوار نیست و صرفا طرح یک سناریوی مهاجرت، بدون وجود اسناد، نسخههای کهن، زنجیره انتقال روایت و شواهد قابل ارزیابی، هیچ ارزش اثباتی ندارد.
برای اثبات این ادعا چنین استدلال میکند که با حمله اعراب، زاگرسنشینان از برابر اعراب گریخته و به خراسان مهاجرت کردند و روایتهای حماسی را نیز با خود به آنجا بردند؛ بنابراین شاهنامه فردوسی بازتاب همان سنت روایی زاگرس است!
در ادامه نیز بدون ارائه شواهد تاریخی یا متنشناختی معتبر، با استناد به چند روایت کودکانه مانند بیژن و منیژه (احتمالا چون ژ دارند!) و گرازهای ارمان (چون زاگرس گراز دارد و سیستان ندارد ) و ربط دادن سمنگان شاهنامه به روستای سمنگان در کرمانشاه تلاش میشود این نتیجه القا شود که خاستگاه این داستانها غرب ایران بوده است!
در جوامع قبیلهای، روایتهای هویتساز غالباً نه از مسیر راستیآزمایی، بلکه از مسیر وفاداری جمعی و دفاع از حیثیت گروه بازتولید میشوند. در چنین ساختارهایی، پرسشگری درباره روایتهای هویتبخش میتواند به منزله خدشهدار کردن اعتبار جمع تلقی شود؛ ازاینرو، فرد پرسشگر با فشار اجتماعی روبهرو میشود. در نتیجه، پذیرش یا رد یک ادعا بیش از آنکه تابع شواهد باشد، تابع میزان همسویی آن با منافع و منزلت نمادین گروه است. به همین دلیل نیز پاسخ علمی، هرچند مستند و مستدل باشد، به پذیرش آن نمیانجامد؛ زیرا مسئله، صرفاً اختلاف بر سر دادههای تاریخی نیست، بلکه به آبرو ،هویت و منزلت قبیله گره خورده است.
اما درباره ادعای مطرحشده در این ویدئو مبنی بر کوچ گسترده زاگرسنشینان به خراسان در جریان حمله اعراب مسلمان :
نخست آنکه ترکیب جمعیتی زاگرس در سده هفتم میلادی با ترکیب جمعیتی امروز یکسان نبوده است. منابع جغرافیایی و تاریخی دوره اسلامی نشان میدهند که بافت قومی و زبانی زاگرس طی سدههای پسین دستخوش دگرگونیهای فراوان شده است؛ بنابراین، تعمیم دموگرافی کنونی به دوره ساسانی یا آغاز دوره اسلامی، از منظر روششناسی تاریخی، خطایی آشکار است.
بر اساس نوشتههای دوره اسلامی ،دست کم نیمی از زاگرس غربی(مشخصا کرمانشاه و ایلام) در آن دوران هنوز فارس بودند.
دوم آنکه گزارشهای تاریخی مربوط به فتوحات عرب در مناطق کردنشین امروزی، از مقاومتهای سازمانیافته ارتش ساسانی (نه مردم)سخن میگویند اما مردم مقاومت نمیکردند و به سادگی تسلیم شدند.
پس از شکست سپاه ساسانی در جلولا و حلوان، شهرهایی مانند شهرزور، دینور، مهرجانقذق و نواحی پیرامون آن، مطابق گزارش منابع تاریخی به سادگی تسلیم شده و به قلمرو خلافت پیوستند. جالب آنکه منطقه استان کردستان امروزی هم که گویی تا پیش از دوره صفوی خالی از سکنه بوده و هیچگاه هیچ نامی از آن برده نشده است!
مقاومت بزرگ بعدی نیز در نبرد نهاوند رخ داد که آن هم نبردی میان ارتش ساسانی و سپاه عرب بود که به شکست سپاه ساسانی انجامید و با اینحال مردم نهاوند، همدان و خوزستان و آذربایجان به عنوان سرزمینهای اطراف، مقاومت کردند و پس از سقوط تسلیم شدند اما پس از مدتی دوباره دست به شورش زدند اما با اینحال،
● هیچیک از مورخان از کوچ مردم زاگرس به خراسان سخنی به میان نیاوردهاند.
از سوی دیگر، در سدههای پسین شواهد تاریخی مهاجرت از شمال و جنوب و شرق به زاگرس را نشان میدهد، روندی که نقش مهمی در دگرگونی ترکیب جمعیتی این منطقه داشته است.
● دوم آنکه، اگر هم فرض کنیم گروهی از مردم برای گریز از اعراب مهاجرت کرده باشند، بر اساس مسیر پیشروی و درگیریهای خونین اعراب با ایرانیان، این مهاجران باید از نواحی شرقی زاگرس، مانند همدان، اصفهان و ری، بوده باشند؛ مناطقی که منابع تاریخی از مقاومت، محاصره، شورش و کشتار ساکنان آنها سخن گفتهاند.
@iranban_kord
📝وطنپرستی مشروط، عامل مشروعیت در زاگرس
📝 مصادره شاهنامه گورانی به نام کردی و ادعای کهنتر بودن آن نسبت به شاهنامه فردوسی
@iranban_kord
انصافا در حملات جمهوری اسلامی به خاک اقلیم کردی عراق هیچ مشکلی برای مردم پیش نیومده ولی سران اقلیم در حالی که مردمشون توسط اتراک ضرب و جرح میشن و بارها کشته شدن از موشکپرانیها عصبانی میشن .
البته هیچ کس دوست نداره موشک بخوره ولی اینکه در برابر اتراک سکوت میکنن استاندارد دوگانه س
بلاگر سقزی:رضا پهلوی کردها را تهدید کرده حاضرم قسم بخورم با پنجاه تا کلاشینکف بچه های ...(نام دو تا روستا رو میبره ) اسرائیل را میگیرند... آخه تو کردها رو تهدید میکنی؟ ما هیچی حالیمون نیست قسم به خدا با ۵۰تا کلاشینکف اسرائیل را هم میگیریم ....
@iranban_kord
از دنبال کنندههای یارو کرمانشاهی،
اولش فکر کردم کردا رو مسخره کرده ....
در مقابل، غرب ایران و زاگرس در متن شاهنامه و حتی در خداینامههای بازتابیافته در منابع پهلوی، نقش بسیار محدودی در جغرافیای اساطیری دارند.
تمام ادعاهای این کرد بر دو محور است : تنبور و فاصله کمتر تیسفون با کوههای زاگرس به نسبت خراسان!
این مغالطات، فقط چند اشتباه تاریخی نیست؛ بلکه پنجرهای به سازوکار ذهن قبیلهای کردهاست. لوسین لوی-برول نشان میداد که در ذهنیت قبیلهای، مفاهیم ،مرزهای ثابتی ندارند، بلکه دائماً تغییر شکل میدهند .
آنچه اهمیت دارد، حقیقت نیست؛ بلکه حفظ پیوند قبیله است. به همین دلیل، تیسفونِ میانرودان، ناگهان زاگرس میشود؛ یک اقامتگاه شکار، پایتخت میشود؛ نزدیکی جغرافیایی، به خویشاوندی تاریخی تبدیل میشود و یک ساز موسیقی، جای صدها صفحه متن تاریخی را میگیرد، این همان منطق ذهن قبیلهای است.
ذهن قبیلهای با «طبقهبندی علمی» نمیاندیشد؛ با «همانندسازی» میاندیشد. اگر دو چیز بتوانند به هویت قبیله خدمت کنند، در ذهن او یکی میشوند؛ کوه با اسناد، ساز با جغرافیا، اقامتگاه با پایتخت و مجاورت با خاستگاه.
برای او، سند پایان بحث نیست، بلکه آغاز تأویل است.
اینجاست که میتوان فهمید چرا پاسخهای تاریخی بر ذهنیت کردها اثر چندانی ندارد، چرا که اغلب بحث بر سر اسناد نیست؛ بلکه تلاش برای شکستن یک نظام نمادین است. او به تاریخ نگاه نمیکند تا حقیقت را کشف کند؛ به تاریخ نگاه میکند تا قبیله را تأیید کند. در چنین وضعیتی، هر پاسخ منطقی میتواند رد شود، اما هر شباهت سطحی، هر مجاورت جغرافیایی و هر نماد فرهنگی،برای مغزهای ناتوان در اندیشیدن به «دلیل» تبدیل میشود.
@iranban_kord
📝مغالطات کردی
اینبار ربط دادن ساسانیان به زاگرس در ادامه مثادره شاهنامه!
پیج هرویسپ در پاسخی با حداکثر نرمش برای اجتناب از درگیری به ادعای پانکرد کرمانشاهی درباره کهنتر بودن شاهنامه گورانی(که وی کردی میخواند) پاسخ کوتاهی داده و کرد داستان ما هم پاسخی سرشار از مغالطه داده است که در زیر بررسی شده و پاسخ داده میشود. جالب اینجاست که این کرد در کپشن ویدئو نوشته است: اصالت زاگرس قابل کپیبرداری نیست. در این ادعا دو چیز نهفته است:
۱_فردوسی شاهنامهاش را از کردهای باستانی کپی کرده اما نمیتواند ما رافریب دهد که نفهمیم کپیکار بوده
۲: کردها برای همراه کردن لک و لر با خود در مقابل دیگری یعنی فارس، زاگرس را به یک مولفه هویتی تبدیل میکنند، کاری که کردها برای ایجاد گستره کردستان بزرگ انجام میدهند و از حربههای خاص پانکردهای ایرانشهری زیر لوای ملیگرایی است و با این ترفند ،منتقدان را از پاسخ و واکنش برحذر میدارند.
۳: ایران را مدیون زاگرس میداند(درحالی که از لحظه فرهنگی و تاریخی و تمدنی، زاگرس به دلیل کوهستانی بودن همواره نسبت به بسیاری نقاط ایران قبیلهایتر ،عقبتر و بدویتر بوده چنانچه کهنترین شهرهای ایران در مناطق مرکزی کشور هستند)
■▫️مغالطه جغرافیایی
این کرد میگوید چون تیسفون به زاگرس نزدیکتر از خراسان بوده و ساسانیان اقامتگاههایی در غرب ایران داشتهاند، پس روایات ملی ایران و شاهنامه نیز باید ریشه در زاگرس داشته باشد. این استدلال از چند جهت دچار مغالطه است.
۱. خلط میان مرکز اداری با خاستگاه حافظه تاریخی
او شاهنشاهی ساسانی را با یک دولت-ملت مدرن اشتباه گرفته است؛ گویی همه روایتهای تاریخی، اساطیری و هویتی الزاماً در پایتخت سیاسی تولید میشوند. در حالی که در شاهنشاهیهای باستان، مرکز قدرت سیاسی لزوماً مرکز تولید سنتهای حماسی و حافظه جمعی نبود تیسفون اساساً یک پایتخت اداری، نظامی و اقتصادی بود که به دلیل موقعیت راهبردی در میانرودان انتخاب شده بود. این شهر در قلب شبکه ارتباطی با روم قرار داشت و محل اداره شاهنشاهی بود، نه الزاماً خاستگاه سنتهای حماسی ایرانی ،او حتی نمیداند که اصلا میانرودان جمعیت ایرانی چندانی نداشته است که بخواهد سرچشمه روایتهای اسطورهای و حماسی ایرانی باشد و این منطقه از نظر فرهنگی با خاستگاه سنتهای حماسی ایران تفاوت داشت؛ به ویژه که همه میدانند روایتهای شاهنامه در شرق ایران میگذرد و دقیقا به همین دلیل همزبانان او ایران را کشوری جعلی میدانند که کردستان را اشغال کرده و ایران واقعی در افغانستان است اما از آنجا که اصل عدم تناقض بر اذهان این کرد حاکم نیست به آسانی آن را ندیده میگیرد.
🔷فایل کامل مقاله جغرافیای سیاسی ایران در شاهنامه فردوسی
۲. شاهنامه خود، خاستگاه روایاتش را نشان میدهد.
اصلا اگر زاگرس چنین روایاتی داشت ،شاهنامه گورانی میباید درباره جنگ با رومیان بود که در آن باره شاهنامه گورانی خاموش است!
بیشینه چرخههای حماسی شاهنامه در شرق ایران بزرگ جریان دارد؛ از سیستان و زابلستان گرفته تا بلخ، مرو، خوارزم و مرزهای توران. مهمترین دشمن ایران نیز نه قبایل زاگرس و نه رومیان، بلکه تورانیان هستند. رستم، زال، گودرز، توس، گیو و بسیاری دیگر، همگی به جغرافیای شرق ایران تعلق دارند.
اگر قرار بود این روایتها محصول سنتهای محلی زاگرس باشند، پرسش سادهای مطرح میشود: چرا تقریباً همه نبردهای بنیادین شاهنامه در شرق ایران رخ میدهد؟
چرا محور اصلی حماسه، نبرد ایران و توران است، نه ایران و روم؟ در حالی که ساسانیان طی چهار سده، بخش مهمی از توان نظامی خود را صرف جنگ با امپراتوری روم کردند. اگر واقعاً سنت حماسی زاگرس سرچشمه شاهنامه بود، انتظار میرفت دستکم بخشی از این حافظه جمعی پیرامون نبردهای غرب ایران و جنگهای ساسانیان و روم شکل گرفته باشد. اما چنین چیزی دیده نمیشود.
۳. ادعای پایتخت تابستانی زاگرس!
کردها «پایتخت زمستانی» و «پایتخت تابستانی» ساسانیان را زیاد تکرار میکنند اما در کجا به جز ذهنیت کوچنشینی و ییلاق و قشلاق آنها از پایتخت تابستانی ساسانیان در زاگرس نام برده شده است ؟ در کدام متن پهلوی یا منبع یونانی، رومی، ارمنی یا عربی از پایتخت تابستانی ساسانیان در زاگرس نام برده شده و کدام شهر بوده است که این کرد مدعی میشود کرمانشاه پایتخت تابستانی ساسانیان بوده است و کاخهای این پایتخت کجا هستند؟
@iranban_kord
عجیب نیست چرا اصفهان بالاترین آمار شهدای جنگ هشت ساله رو داشت. دلیری مثل خون تو رگهاشون جریان داره برای من که فهرستی از فیلمهای فرار کردهای تا دندان مسلح رو دیدم همیشه این میزان دلیری فارسیزبانان بیادعا ،شگفتانگیز و تا حدی آنرمال بود.
Читать полностью…
📝حکومتهای ایران باستان هویت خود را چگونه صورتبندی میکردند؟
نخست باید مسئله را در چارچوبِ تاریخنگاریِ تطبیقیِ دولت و ملت، و نیز در افقِ زبان و کتیبهشناسیِ ایران باستان سنجید. آنچه در سدههای نوزدهم و بیستم رخ داد، نه «ظهور طبیعیِ ملتها»، بلکه در بسیاری موارد فرایندی از nation-building (ملتسازی) و state-building (دولتسازی) بود؛ فرایندی که در آن، مرزهای سیاسیِ تازه، اغلب بر شالودهٔ فروپاشیِ امپراتوریها، رقابت قدرتهای بزرگ، و مداخلهٔ دستگاههای ایدئولوژیک شکل گرفت.
بندیک اندرسون میگوید ملتها «جوامع خیالی»اند؛ یعنی جماعتهایی که نه بر پایهٔ تماسِ مستقیم، بلکه از راهِ روایت، آموزش، رسانه، و اسطورهٔ تبارِ مشترک، خود را بهمثابه یک «ما»ی تاریخی میسازند؛ از همین منظر، بسیاری از واحدهای سیاسیِ جدید از جوامع نوپدید یا دولتهای تازه، برای تثبیتِ مشروعیت خود، به تاریخ ،گذشتهای انتخابی، سامانمند و گاه افسانهپردازانه متوسل شدند.
آنتونی اسمیت نیز با تأکید بر «نمادگرایی قومی» نشان میدهد که ملتهای مدرن، هرچند پدیدهای تازهاند، اما برای دوام خود ناگزیرند از ذخیرههای نمادینِ پیشامدرن مانند اسطوره، خاطرهٔ جمعی، نامهای باستانی، و روایتهای دودمانی بهره بگیرند.
با اینهمه، بهرهگیری از گذشته با مصادرهٔ گذشته یکسان نیست. اینکه یک واحد سیاسیِ معاصر برای مشروعیتبخشی به خود به نامهای کهن، نقشههای باستانی، یا تبارنامههای انتخابی متوسل شود، بهخودیِ خود آن واحد را وارثِ مستقیمِ همهٔ آن گذشتهها نمیکند.
کردها برای ساختن تاریخ مستقل خود، به تاریخ ایران باستان متوسل شدند(که در این موج، خود ناسیونالیستهای ایرانی نیز نقش آفرین بودتد )و تاریخ ایران که در دوران سیطرهٔ امت اسلامی به حاشیه رانده شده و بیمتولی مانده بود طعمه آنان شد و قطعاتی از این تاریخ را بریده و به نام خود ثبت کردند. جالب آنکه بسیاری از مدعیان تاریخپژوهی در ایران نیز در برابر این مصادره و جعلیات یا سکوت کردند و یا برای این ادعاها کف زدند و استدلال کردند که کردها نیز ایرانیاند و سهمی از تاریخ ایران دارند. این در حالی است که آنهایی که این تاریخ را مصادره کردند ، نه خود را ایرانی میدانند و نه این تاریخ را تاریخ ایران میشناسند.
کردها ابتدا روی مادها دست گذاشتند و ادعا کردند ماد نخستین حکومت کردی بوده است. سپس دامنهٔ ادعا را به مردمان ماقبل تاریخ نیز گسترش دادند ولی با این حال نتوانستند همان ادعاهایی که درباره ساسانیان دارند را با همان شدت و قدرت درباره هخامنشیان و اشکانیان تکرار کنند (اگر چه بسیاری از کردها تقریبا تمام اقوام و سلسلههای باستانی را کرد میدانند اما بیشترین تمرکز آنان بر ساسانیان است ).
چرا که هم یونانیان هخامنشیان را «پارسی» مینامیدند (مردمی که برخلاف مادها، نامشان هنوز بر گروهی از انسانها، یک منطقهٔ جغرافیایی و یک زبان زنده باقی مانده است) و هم خود داریوش بزرگ بهصراحت هویت خویش را اعلام کرده است.
داریوش در کتیبهٔ بیستون میگوید:
«من داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینها…»
و در کتیبهٔ نقش رستم (DNa):
«من داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشورهای همهگونه مردم، شاه در این زمین بزرگ و پهناور، پسر ویشتاسپ، هخامنشی، پارسی، پسر پارسی، آریایی دارای نژاد آریایی…»
این خوداظهاری صریح ،همراه با نامگذاری یونانیان ، مانع اصلی مصادرهٔ کامل هخامنشیان توسط روایتهای کردی شد و بزرگترین حکومت تاریخ ایران را دستنخورده باقی گذاشت.
در مبحث اشکانیان مسئله پیچیدهتر میشود؛ زیرا برخلاف هخامنشیان و سپس ساسانیان، از خود اشکانیان مجموعهای زیادی از کتیبههای سلطنتی همسنگِ بیستون یا نقش رستم در دست نیست تا بتوان بر پایهٔ آن، صورت دقیق خودنامگذاری دودمانیشان را با همان قطعیت بازسازی کرد. با اینهمه، آنچه از شواهد سکهشناختی، منابعِ یونانی و رومی، و نیز سنت متأخر ایرانی و ارمنی برمیآید، تصویری روشن از یک هویتِ دودمانی ایرانی به دست میدهد. در جهانِ اشکانی، عنوان Arsaces / ارشک به نشانهٔ مشروعیت شاهی و استمرار دودمانی بدل شده بود؛ چنانکه در سکهها و گزارشهای کلاسیک، «ارشک» نه فقط نام یک پادشاه، بلکه نام یک سنت پادشاهی است. به بیان دیگر، اشکانیان هویت خود را در قالبِ یک تبار شاهی و یک نظم سیاسی ایرانی بازمینمودند.
@iranban_kord
🎥تلویزیون روداو وابسته به قبیله بارزانی: ویتکاف نماینده ترامپ با پهلوی دیدار کرده و این بالاترین مقام آمریکاست که با او دیدار داشته هرچند ترامپ گفته من پهلوی را به عنوان رهبر قبول ندارم.
پهلوی بسیار ملیگراست است و برای کردها حقی قائل نیست،در جایی گفته من مثل شاه شطرنجم و نباید وارد درگیری بشوم و من با خیال راحت مینشینم و باید مردم برای من بجنگند و در جای دیگر گفته من مسئول کشتارهای اخیر نیستم چون مردم را دعوت به تظاهرات نکردهام آنهاخودشان به خیابان آمدند و به من مربوط نیست ،خلق روژهلات کردستان(شرق کردستان/مناطق کردنشین ایران) در این اعتراضات در کنار مردم ایران به خیابان نیامدند و بخشی از خلق روژهلات کردستان به تندی با رضا پهلوی دشمنی میکنند، در این روزها ثنا برنجی خواننده (اصالتا کرد ایران است ) در استوری از رضا پهلوی پشتیبانی کرد که کردها حملات بسیار تندی به او کردند و دختر عباس کمندی خواننده بزرگ گفته بود دیگر حق ندارد آهنگهای عباس کمندی را بخواند بنابراین ثنا برنجی پستش را پاک کرد و گفت در باره تاریخ شاه آگاهی زیادی نداشته و مردم گفتند فراموش نکنید چهکسی قازی محمد را اعدام کرد این دانستنیهایی بود درباره رضا پهلوی که الان نامش زیاد شنیده میشود.
@iranban_kord
📸فحاشیها و توهینهای کردها نسبت به ایران و ایرانی زیر همین پست
@iranban_kord
🎥دروغگویی برای لایک و فالو ،
ادعای ریشه کُردی موسیقی اروپایی !
@iranban_kord
🎥 خب، حالا که عمو مراد به خاطر دفاع از فردوسیپور از عرش به فرش سقوط کرده، بیایید درباره همان چند دقیقهای حرف بزنیم که ظاهراً هیچکس ندید.
مراد ویسی با خونسردی از سناریوی مسلح کردن گروههای کرد توسط آمریکا و اسرائیل حرف میزند؛ آنقدر عادی که انگار قرار است کردها برای امر خیر از مرز وارد شود!
اما شاهکار اصلی جای دیگری است،
در ایران اگر کسی از یک مجری رانتی دفاع کند، انگار به مقدسات توهین کرده؛ ولی اگر همان برنامه از سناریو مسلح کردن احزاب کرد تجزیهطلب حرف بزند، همه دچار اختلال شنوایی ملی میشوند. ناگهان صدا قطع، تصویر برفکی و غیرت هم در حال بهروزرسانی است!
در حالی که کردها با همه تریبونهایی که به لطف خون ایرانیان به دست آمده بود و حتی به اندازه انگشتان یک دست کردهای سنی در آن سهمی نداشتند، فریاد فدرالیسم و اشغال بخشی از کشور تا ارومیه سر میدهند، یکی مثل هجری هم علناً اعلام میکند: «ما فقط تا ارومیه را میخواهیم و ایران باید فدرال شود.» با این حال، جماعت ملیگرا و ملت همیشه در صحنه»پ حتی یک ابرو هم تکان نمیدهند.
البته من با فدرالیسمی که بر پایه مالکیت و بهرهبرداری مناطق کردنشین از منابع طبیعی خودشان استوار باشد، هیچ مخالفتی ندارم. حتی آن را عادلانه و عقلانی میدانم. منطقی نیست که درآمد نفت، گاز و برق جنوب ایران و معادن اصفهان و کرمان و سمنان و مالیات تهران و اصفهان و تبریز برای مناطقی هزینه شود که در عمل خود را جدا از پیکره ملی میبینند، بهتر است روی پای خود بایستند و هزینههایشان را خودشان تأمین کنند.
مسئله اصلی این است که کردها در شش ماه اخیر به هر روشی که توانستهاند به مجامع بینالمللی و قدرتهای خارجی ، سیگنالهای جنگ داخلی ارسال میکنند.
واکنش بخش قابل توجهی از ایرانیان در این ماجرا تأملبرانگیز است که به ترامپ و اردوغان فحاشی میکنند که چرا نگذاشتند نهضت آزادیبخش کرد از مرزهای غربی وارد کشور شود!
این شاهکار پانایرانیسم صفویمآب است ،در حالی که مردم ایران با ایدههای پانترکی یا پانعربی (به درستی) هیچ شوخی و تسامحی ندارند، در مورد کردها دچار تناقض و احساسات دوگانهاند .
@iranban_kord
● افزون بر این، اساساً چیزی به نام «شاهنامه کردی» به معنای یک اثر کهن و مستقل از شاهنامه فردوسی شناخته نشده است. آنچه به آن استناد میشود، شاهنامه گورانی است؛ اثری متعلق به دوره متأخر که شکلگیری آن را به نیمه دوم عصر صفوی و با حمایت اتابکان لر سروده شد. در نتیجه، اثری که چندین سده پس از شاهنامه فردوسی پدید آمده، چگونه میتواند منشأ یا الگوی آن باشد؟!
در این ویدئو چنین القا میشود که چون برخی داستانها را میتوان به زاگرس نسبت داد، پس روایت گورانی الزاماً کهنتر است. اما این استدلال با یک پرسش اساسی روبهرو میشود: اگر چنین سنت حماسی عظیمی از دیرباز در زاگرس وجود داشته، چرا تا دوره صفوی هیچ متن، نسخه، نقل قول یا اشارهای به آن در منابع تاریخی دیده نمیشود؟ فاصلهای نزدیک به شش سده میان سرایش شاهنامه فردوسی و ظهور نخستین آثار شناختهشده گورانی، خلأیی نیست که بتوان آن را صرفاً با حدس و گمان پر کرد.
افزون بر این، تولید یک اثر حماسی گسترده، مستلزم وجود سنتهای تثبیتشده کتابت و پشتیبانی دربار است.
●از سوی دیگر، بررسی خود شاهنامه فردوسی نشان میدهد که بخش عمده جغرافیای اسطورهای و حماسی آن در شرق جهان ایرانی شکل گرفته است؛ از سیستان و زابلستان گرفته تا بلخ، سمنگان، توران و فرارود. به همین دلیل نیز برخی جریانهای قومگرا، از جمله بخشی از پانترکها و پانکردها، با استناد به همین جغرافیای شرقی، مدعی شدهاند که «ایران واقعی» در محدوده افغانستان و فرارود قرار داشته و ارتباطی با جغرافیای کنونی ایران ندارد. اما همین جریانها، هنگامی که هدف، انتساب یکی از مهمترین آثار ادبی ایران به زاگرس باشد، ناگهان همان جغرافیای شرقی را نادیده میگیرند و از استدلالی کاملاً متفاوت بهره میگیرند. این دو ادعا را نمیتوان به طور همزمان پذیرفت.
●افزون بر این، جغرافیای روایی شاهنامه نیز با چنین ادعاهایی سازگار نیست. بخش عمده رخدادهای حماسی شاهنامه در پهنه شرق جهان ایرانی، از دامنههای البرز شرقی و خراسان بزرگ تا زابلستان، بلخ، سمنگان، کابل توران و نواحی پیرامون هندوکش جریان دارد. حتی سیستان نیز، برخلاف تصور رایج، تنها یکی از کانونهای روایت است و تمام داستانهای شاهنامه در آن رخ نمیدهد.
از همین رو، استدلال مطرحشده در این ویدئو مبنی بر اینکه «در سیستان گراز وجود ندارد، پس سرزمین اَرمان نمیتواند در شرق ایران باشد»، از اساس نادرست است. نخست آنکه اَرمان در روایت شاهنامه اساساً در سیستان نیست و در جغرافیای حماسی شاهنامه، در پیوند با نواحی شرقی جهان ایرانی قرار میگیرد؛ نواحیای که بخشهایی از آنها در محدوده شمال افغانستان کنونی و پیرامون هندوکش قرار دارند و از نظر اقلیمی نیز دارای مناطق کوهستانی و زیستگاههای متنوع حیاتوحش هستند.
مشکل اساسی این نوع استدلالها آن است که جغرافیای حماسی شاهنامه با جغرافیای ذهنی گوینده جایگزین میشود. گویی هر پدیدهای که در زاگرس دیده شود، چه کوه چه گراز و خرگوش الزاماً منشأ زاگرسی دارد و بقیه دنیا بیابان لم یزرع است!
از سوی دیگر، شاهنامه فردوسی برخلاف این ادعاها، در بیشتر موارد جاینامها را با دقت ذکر میکند. هنگامی که این جاینامها کنار یکدیگر قرار میگیرند، شبکهای منسجم از جغرافیای شرق ایران فرهنگی را شکل میدهند. در میان این مجموعه، تقریباً هیچیک از جاینامهای اصلی داستانهای اسطورهای و پهلوانی در غرب ایران قرار ندارند. تنها در بخش تاریخی مربوط به دوره ساسانی، نام برخی نواحی غربی ایران نیز مطرح میشود؛ آن هم نه به سبب خاستگاه روایات، بلکه به دلیل آنکه قلمرو شاهنشاهی ساسانی سراسر ایران را در بر میگرفت.
بنابراین، اگر قرار باشد درباره خاستگاه روایات شاهنامه بر پایه شواهد درونمتنی داوری شود، خود متن شاهنامه (بخش حماسی و اسطورهای)بیش از هر چیز به سود منشأ شرقی این سنت حماسی گواهی میدهد، نه منشأ زاگرسی. نادیده گرفتن این حجم از شواهد و تکیه بر چند شباهت ظاهری یا نامهای مشابه، با اصول پژوهش تاریخی و نقد متن سازگار نیست.
●اما در ادامه، گوینده مدعی میشود که تصویر زنان جنگاور در شاهنامه فردوسی، بازتابی از زنان زاگرس است! یحتمل منظور او همان زنان قربانی قتلهای ناموسی، خونبس و ختنه است که به دلیل این فشارها و تبلیغات از احزاب مسلح کرد سر درمیآوردند و گرنه در طول تاریخ از زنان زاگرس به عنوان زنان جنگجو نامی برده نشده است!
و آزادیهای زنان کرد تا پیش از دولت مدرن در ایران و تفاوت زنان ایلی و عشایری زاگرس با زنان شهرنشینِ بسیاری از نواحی مرکزی ایران، بیش از آنکه به «آزادی اجتماعی» مربوط باشد، به شیوه معیشت بازمیگشت.
@iranban_kord
📝وطنپرستی مشروط، عامل مشروعیت در زاگرس
با نگاهی به آغاز گسترش پانکردیسم در ایران ، میبینیم مهمترین عامل مشروعیت آن در میان کردها و غیر کردها، هندوانههایی بود که پانایرانیسستها و ایرانشهریها زیر بغل کردها گذاشتند. همان هندوانههایی که کردها را به «ترین» تبدیل کرد. اصیلترین، نجیبترین، پاکترین نژاد، کهنترین و...
از آن سوی نیز، بخشی از پانکردهای خجالتی با استفاده از محتوایی که برایشان تولید میشد، در فضای مجازی به تبلیغ پرداختند که ما تجزیهطلب نیستیم چراکه نخستین حکومت ایران و نخستین تمدن ایران مال ما بوده و اصلا ما ایران را ساختیم ،ما هنوز سنتهای کهن ایرانی را زنده نگه داشتهایم ، واژگان کهن ایرانی داریم و جایی داریم که هنوز به زبان اوستایی و پهلوی سخن میگویند(منظورشان اورامانات بود)، درحالی که شما عربیزه هستید ، نیمی از زبانتان عربی است ، کلی سید دارید و مانند ما بور نیستید(عقده بور بودن هم مشکل حادی در بین ایرانیها به ویژه کردهاست ) و ...
در جوامعی که گذار از مناسبات ایلی و خویشاوندی به جامعه ملی هنوز کامل نشده است، سرمایههای نمادین معمولاً در چارچوب رقابتهای هویتی مصرف میشوند، نه در جهت تقویت هویت فراگیر.
کردها به مرور به مصادره مولفههای تاریخی و فرهنگی ایران روی آوردند و در این میان پانایرانیستها و ایرانشهریها به پدافند از ایشان پرداختند به کسانی که اعتراض میکردند گفتند که کردها هم سهمی از ایران دارند و ما باید با این کار(امتیاز دادن) به ایشان بقبولانیم که ایرانی هستند وگرنه تجزیهطلب میشوند!
کلا مانیفستشان این بود که به کردها امتیاز و باج بدهیم تا تجزیهطلب نشوند و کردها نیز همین سیاست را دریافته و تنها زمانی خود را ایرانی میشمردند که قرار بود طعمه دیگری از دامن ایران نصیبشان شود و سپس به سراغ همزبانان خود که میرفتند و خود را کرد و کردستانی معرفی میکردند نه ایرانی!
درواقع پانکردها از ایرانشهریها و پانایرانیستها سواری گرفتند و وقتی مشروعیت کافی به دست آوردند و مردم مرکز را شستشوی مغزی دادند، گفتند اینها تاریخ کردستان است و ایران کشوری جعلیست!
این جریان به پشتوانه همان سرمایه نمادین و مشروعیتی که تا حد زیادی از سوی جریان ملی تامین شد جایگاه خود را تثبیت کرد، روایت خود را یک گام دیگر پیش برد؛ این بار دیگر سخن از «سهم داشتن در تاریخ ایران» نبود، بلکه ادعا میشد آنچه ایرانیان تاریخ ایران مینامند، در حقیقت «تاریخ کردستان» است و موجودیت تاریخی ایران نیز زیر سؤال رفت. از این منظر، مسئله تنها کنش پانکردها نبود؛ بلکه سیاستی بود که میپنداشت میتوان با امتیازدهی مستمر، وفاداری ملی را خرید، اما در عمل همان امتیازها به منبع مشروعیت رقیب تبدیل شد.
یکی از اصول ملت بودن این است که شهروندی (Citizenship) و تعلق ملی باید بر حقوق و تکالیف برابر استوار باشد، نه بر مبادله دائمی امتیاز با وفاداری. هرگاه وفاداری ملی به صورت مشروط تعریف شود، رابطه دولت و گروههای اجتماعی از یک رابطه شهروندی به نوعی رابطه چانهزنی سیاسی و هویتی تبدیل میشود؛ رابطهای که در آن هر امتیاز جدید، به جای پایان دادن به مطالبات، میتواند مبنای مطالبهای تازه شود.
@iranban_kord
.
🎥شعار بژی سمکو تماشاگران کرد تیم فوتبال ارومیه
تصور کنید آذریها شعار یاشاسین پیشهوری بدهند آیا واکنش مردم ایران مانند شعارهای (قاسملو راهت ادامه دارد) (بژی سمکو) و (بژی قازی) و (پرچم تجزیه طلبانه آوردن کردها) خواهد بود ؟
دست سمکو شکاک به خون هزاران آذری و آشوری آلوده است و مردم مغزشویی شده ایران در جدل میان پان ترک و پانکرد در سنگر کردها میایستند حال پانترکیسم نه احزاب مسلحی دارد و نه عمق اجتماعی.
جریان ایرانشهری یک صفویه دگردیسی شده ،موذیتر و ویرانگرتر است یعنی بزک کردن صفویه با پوشش نژادگرایی آریایی و چند تصویر از تخت جمشید و پاسارگاد ولی اگر صفویه ترک شیعه بود و سنی ستیز ،ایرانشهری خود عنصر ترک و ترکزبان را نشانه گرفته و حاضر به پارهپاره کردن خاک ایران توسط کردهاست و چه مستقیم و چه غیر مستقیم این اندیشه را هدایت میکند و نوعی ملیگرایی تخدیری را به خورد ایرانیان میدهد .
واقعیت این است بخس بزرگی از گرایش به پانترکیسم که دی ماه، آب سردی بر پیکر دوپینگ شده آن بود نیز ناشی از رفتار جریان ملی و مردم ایران است حال باید پرسید کردها در برابر پشتیبانیهای مردم ایران چه کردند ؟
@iranban_kord