899
#بیندیش نگاهی عمیق به مفاهیم و موضوعات علوم انسانی با عینک روانشناسی و فلسفه! پشتیبانی: @Jenas_support تالار گفتگو: https://t.me/+A5DdUFNB0Uk0ZmU0
شب کمنظیری بود. از آن شبها که فقط در شور شباب ممکن است.
آسمان بهقدری پرستاره و روشن بود که وقتی به آن نگاه میکردی بیاختیار میپرسیدی آیا ممکن است چنین آسمانی این همه آدمهای بدخلق و بوالهوس زیر چادر خود داشته باشد؟
#فئودور_داستایفسکی
#شبهای_روشن
🆔 @note1988
در چنین دورانهای زشتی، زیبا بودن خود اعتراض است.
In such ugly times, the only true protest is beauty
|فیل اوچس (Phil Ochs)، خواننده و ترانهسرا
@JameahiBehtarBesazim
نُکتورن در میبمُل ماژور، شوپن
✨ نُکتورن به معنای شبانه، قطعهای کند و درونگراست.
✨ شوپن تقریباً بیستساله بود که این نُکتورن محبوب را ساخت.
✨ این نُکتورن مانند بسیاری از آثار شوپن تهرنگی محزون دارد.
🎶•| @Musa_classic
وداع
میروم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانهی خویش
بخدا میبرم از شهر شما
دل شوریده و دیوانهی خویش
میبرم، تا که در آن نقطهی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکهی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوهی امید محال
میبرم زنده به گورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله میلرزد، میرقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمهی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بهخدا غنچهی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعلهی آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
میروم خنده به لب، خونین دل
میروم از دل من دست بردار
ای امید عبث بیحاصل
فروغ فرخزاد
تهران، مهرماه ۱۳۳۳
این دیگر غدر زمانه است که دیوانگان رهبر کوران شوند.
(qadr: جور و جفا)
ارل گلاستر، شاه لیر، ویلیام شکسپیر
گلاستر: مردی گداست؟
پیرمرد: هم دیوانه، هم گدا.
گلاستر: عقلی دارد، ورنه گدایی نتواند.
شاه لیر، ویلیام شکسپیر
From the workshops of Persia, the windmill, documented in 644 AD, used vertical sails to grind grain. An engineering feat, it spread to Europe by the 12th century. Its design adapted to desert winds.
🆔 @science_magazine
برمیجهم ز غم ها، آزاد گردم از بند
زیرا که برف اندوه، بر شاه هم ببارد.
هویتت نهان دار، تا ابر شبهه بالاست؛
چون پاکیات عیان شد، خوشنامیات بتابد.
ادگار، شاه لیر، ویلیام شکسپیر
دیدار تلخ
به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشهی امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی، آتش جاویدی را
دیدمت، وای چه دیداری، وای
این چه دیدار دلآزاری بود
بیگمان بردهای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
میگریزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کردهی من
عشق سوزان تو را میجوید
میتپد قلبم و با هر تپشی
قصهی عشق تو را میگوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
میگشایم گره از بخت، چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپردهی خاک
خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی، ای مرد
شعر من شعلهی احساس من است
تو مرا شاعره کردی، ای مرد
آتش عشق به چشمت یک دم
جلوهای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله و بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
سینهای، تا که بر آن سر بنهم
دامنی، تا که بر آن ریزم اشک
آه، ای آنکه غم عشقت نیست
میبرم بر تو و بر قلبت رشک
به زمین میزنی و میشکنی
عاقبت شیشهی امیدی را
سخت مغروری و میسازی سرد
در دلی، آتش جاویدی را
فروغ فرخزاد
اهواز، زمستان ۱۳۳۳
آشنایی با روانکاوی: ملانی کلاین
ملانی کلاین (Melanie Klein)، روانکاو اتریشی-بریتانیایی (1882–1960)، بنیانگذار «نظریه روابط ابژه» است. او معتقد بود که ریشهٔ رشد شخصیت در روابط اولیهٔ نوزاد با «پستانِ مادر» نهفته است؛ نوزاد میان پستان خوب (منبع لذت) و پستان بد (منبع ناکامی) در نوسان است و این دوگانگی، مبنای شکلگیری خود و روابط انسانی بعدی را میسازد.
🔻اگر همینطور ادامه بدهیم، ۱۴۲۰ چه میشود؟!
سید جواد میری و میلاد دخانچی
منبع: چنل یوتیوب هشتی
منتشر شده در: آکادمی علوم انسانی [جنآس]
از یاد رفته
یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیدهام خیره به ره ماند و نداد
نامهای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشتهی الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا مینگرم، باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشق است که با حسرت و سوز
بر دل پرشررم چیره شده
شعر گفتم که ز دل بردارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوهای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را
مادر، این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بهجز زندانم
تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چه کار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی
در ببندید و بگویید که من
جز از او از همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم
قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست، بگویید آن زن
دیر گاهیست، در این منزل نیست
فروغ فرخزاد
اهواز، زمستان ۱۳۳۳
اعتراف
تا نهان سازم از تو بار دگر
راز این خاطر پریشان را
میکشم بر نگاه راز آلود
نرم و سنگین حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشی جانسوز
از خدا راه چاره میجویم
پارساوار در برابر تو
سخن از زهد و توبه میگویم
آه.... هرگز گمان مبر که دلم
با زبانم رفیق و همراهست
هرچه گفتم دروغ بود، دروغ
کی تو را گفتم آنچه دلخواه است
تو برایم ترانه میخوانی
سخنت جذبهای نهان دارد
گوییا خوابم و ترانهی تو
از جهانی دگر نشان دارد
شاید این را شنیدهای که زنان
در دل «آری» و «نه» به لب دارند
ضعف خود را عیان نمیسازند
رازدار و خموش و مکارند
آه، من هم زنم، زنی که دلش
در هوای تو میزند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال
دیوار، فروغ فرخزاد
نغمهی درد
در منی و این همه ز من جدا
با منی و دیدهات به سوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه میتپد
با تو بیقرار و بی تو بیقرار
وای از آن دمی که بیخبر ز من
برکشی تو رخت خویش از این دیار
سایهی توام به هر کجا روی
سر نهادهام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجستهام هنوز
تا که برگزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو.... در تو آورم پناه
موج وحشیام که بیخبر ز خویش
گشتهام اسیر جذبههای ماه
گفتی از تو بگسلم... دریغ و درد
رشتهی وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟
دیدمت شبی به خواب و سرخوشم
وه... مگر به خوابها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخهها بچینمت
شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند.... بلکه ره برم به شوق
در سراچهی غم نهان تو
دیوار، فروغ فرخزاد
شیرینی زندگیست که بر آن میداردمان
با رنج های مرگ ساعت به ساعت بمیریم
تا یکباره درگذریم.
ادگار، شاه لیر، ویلیام شکسپیر
انسان موجودی است دو پا که دارای دو گونه اعتقاد است. یکی مخصوص زمانی که وضعش روبراه است و دیگری ویژۀ دورانیست که وضعش خوب نیست. این اعتقاد نوع دوم او را مذهب مینامند.
انسان چشم دیدن آن را ندارد که همنوعش چیزی داشته باشد. به همین خاطر نیز قوانین را خلق کرده است. یعنی اگر اجازۀ انجام عملی را نداشته باشد، باید دیگران نیز چنین اجازهای نداشته باشند.
انسانهای برابر وجود ندارند. تنها دو نوع انسان وجود دارد: یکی آنکه حاکم است و دیگری آنکه بر وی حکومت میشود. اما تاکنون هرگز کسی بر خود حاکم نبوده است زیرا که بندۀ سرکش همیشه قویتر از ارباب معتاد به حکومت است. هر انسانی ضعیفتر از خویشتن است.
زمانی که انسان احساس میکند که دیگر قادر به از جا بلند کردن نشیمنگاه خود نیست، آنوقت تازه حکیم و متمدن میشود. در این زمان است که دیگر از چشیدن انگورهای ترش جهان چشم میپوشد و آن را بازگشت درونی به خویشتن نام مینهد.
از همۀ اینها گذشته، انسان موجودیست که شلوغ میکند، موسیقی بد میسازد و اجازه میدهد که سگش پارس کند. البته بعضی اوقات هم ساکت میشود، اما این زمانی است که دیگر مرده است.
#توخولوسکی
انسان
🆔 @logoss24
ما به نزد خدایان،
چون مگسانیم نزد کودکان بازیگوش
که بهر تفریح میکشندمان.
ارل گلاستر، شاه لیر، ویلیام شکسپیر
صبر سنگ
روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم گذشت امّا
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن منِ دیوانهی عاصی
در درونم هایهو میکرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو میکرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه میافکند
همچو ابری بر بیابانی
میشنیدم نیمهشب در خواب
های های گریههایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه مینالید
دوستش دارم، نمیدانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور برمیخاست
لیک در من تا که میپیچید
مردهای از گور برمیخاست
مردهای کز پیکرش میریخت
عطر شورانگیز شببوها
قلب من در سینه میلرزید
مثل قلب بچه آهوها
در سیاهی پیش میآمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر میشد
ورطهی تاریک لذت بود
مینشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشهام، آرام
میگذشت از مرز دنیاها
باز تصویری غبارآلود
زان شب کوچک، شب میعاد
زان اتاق ساکت سرشار
از سعادتهای بیبنیاد
در سیاهی دستهای من
میشکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم میداد چشمانش
ریشههامان در سیاهیها
قلبهامان، میوههای نور
یکدگر را سیر میکردیم
با بهار باغهای دور
مینشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشهام، آرام
میگذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان
میکُشد این غم دگر بارم
مینشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
فروغ فرخزاد
تهران، ۱۳۳۴
پنداشته ای کاری ست گران کاین جنگنده توفان بر پوست ما تاخته است؟
به پندار تو شاید چنان باشد.
لیک آن کس که درد کلان به جان دارد
درد خُردتر را چندان در نیابد...
پا به گریز مینهی از خرس ، لیک اگر فرار تو به دریای خروشان انجامد،
بر می گردی به جدال خرس.
چون ذهن خالی ست از اضطراب، نیاز های تن آشکاره شود.
شاه لیر، ویلیام شکسپیر
چشم به راه
آرزویی است مرا در دل
که روان سوزد و جان کاهد
هر دم آن مرد هوسران را
با غم و اشک و فغان خواهد
بهخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایهی آزارش
شب در اعماق سیاهیها
مه چو در هالهی راز آید
نگران دیده به ره دارم
شاید آن گمشده باز آید
سایهای تا که به در افتد
من هراسان بدوم بر در
چون شتابان گذرد سایه
خیره گردم به در دیگر
همه شب در دل این بستر
جانم آن گمشده را جوید
زین همه کوشش بیحاصل
عقل سر گشته به من گوید
زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را
آن کسی را که تو میجویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد
لیکن این قصه که میگوید
کی به نرمی رودم در گوش
نشود هیچ ز افسونش
آتش حسرت من خاموش
میروم تا که عیان سازم
راز این خواهش سوزان را
نتوانم که برم از یاد
هرگز آن مرد هوسران را
شمع ای شمع چه میخندی؟
به شب تیرهی خاموشم
بهخدا مردم از این حسرت
که چرا نیست در ...
فروغ فرخزاد
اهواز، زمستان ۱۳۳۳
🔸اگر همینطور ادامه بدهیم، ۱۴۲۰ چه میشود؟! | سید جواد میری و میلاد دخانچی
📌 جهت حفظ حقوق پدیدآورنده، ویدیو را از طریق یوتیوب تماشا کنید (تماشای ویدیو در یوتیوب)
منبع: چنل یوتیوب هشتی
منتشر شده در: آکادمی علوم انسانی [جنآس]
به همه چیز توجه نکن
منبع: lyceum podcast
منتشر شده در: آکادمی علوم انسانی [جنآس]
اگر دو برادر همسان را به مدت سه سال هر روز به بدترین شکل کتک بزنند و به اولی بگویید کتک خوردنش جزئی از یک تمرین ورزشی است و به دومی هیچ دلیلی برای کتک خوردنش ارائه ندهید، برادر اول بعد از سه سال به ورزشکاری قوی با اعتماد به نفس بالا و برادر دوم به انسانی حقیر و سرشار از عقدهها و کینهها تبدیل می شود.
کتک خوردن و رنج برای هر دو یکسان است اما تفاوت در حکمتی است که می تواند به رنج کشیدن «معنا» بخشد. یکی به امید روزهای بهتر رنج می کشد و دیگری با هر ضربه خردتر و حقیرتر میشود.
اینکه چگونه با سختیها و مشقتهای زندگی کنار بیاییم و به آنها واکنش نشان دهیم، نهایتاً محصول یک «تصمیم شخصی» است. میتوانیم تصمیم بگیریم به سختیها و مصائب اجتنابناپذیر زندگی از منظر «معنا و حکمت» نگاه کنیم تا در پسِ هر ضربهٔ روحی و هر لطمهٔ جسمی تنومندتر، مقاومتر و آگاهتر بیرون بیاییم یا اینکه تصمیم بگیریم در بهترین حالت یک «قربانی منفعل» با حیاتی پر از غم باشیم.
#فلسفه
#روانشناسی
منبع: کلاب فلسفه لوگوس
منتشر شده در: آکادمی علوم انسانی [جنآس]