899
#بیندیش نگاهی عمیق به مفاهیم و موضوعات علوم انسانی با عینک روانشناسی و فلسفه! پشتیبانی: @Jenas_support تالار گفتگو: https://t.me/+A5DdUFNB0Uk0ZmU0
فصل یک- نکتۀ نُه. آیا ادیپ مولد بیماری روانی است؟
برای حمایت از حقوق پدید آورنده، ویدیو را از طریق یوتیوب تماشا کنید.🔻
https://www.youtube.com/watch?v=GpCGa8WuJB4&t=517s
منتشر شده در: آکادمی علوم انسانی [جنآس]
اگر قرار بود بهجای انسان، چیزی دیگر باشی ــ هر موجود خیالی، حیوان، شیء یا حتی پدیدهای در طبیعت ــ با توجه به شناختی که از خودت داری، ترجیح میدادی چه باشی؟🧐
احساست را هم در متن دخیل کن.
(برای نمونه: «خودکاری بیجوهرم که دیگر هرگز نمیتواند بنویسد» یا «تخم پرندهای که پیش از شکفتن، توسط مادرش خورده شد»).
در ادامه، جمله انتخابی رو بسط بده،
در پایان، دوازده واژهی تقریباً بیربط بنویس (واژگانی که در لحظه در ذهنت تداعی میشن، مهم نیست زشت یا خوب یا بد باشن یا بی ربط باشن، مهم اینه که در لحظه تداعی بشن.)
کسانی که تمایلی به انتشار پیام در فضای عمومی ندارند میتونن در پیوی ارسال کنند تا بدون نام در گروه قرار بگیره.
نشانی پشتیبانی:
@Jenas_support
خیلی دشوار است که فردی را وادار به فهمیدن چیزی کنی که حقوق [نفع] وی وابسته به نفهمیدن آن است.
آپتون سینکلر
برای #مطالعه
#study
منتشر شده در: آکادمی علوم انسانی [جنآس]
بحثی دربارهی کتاب دوباره نگاه کن | اثر تالی شاروت و کَس سانستاین
دکتر آذرخش مکری
"دوباره نگاه کن" اثر تالی شاروت و کَس سانستاین است که سال گذشته میلادی به چاپ رسیده است. سانستاین مولف کتابهای مشهوری چون سُقًلمه یا تلنگر، نویز و تغییر چگونه اتفاق میافتد است که به فارسی ترجمه شدهاند. از جمله کارهای معروف شاروت نیز میتوان به سوگیری یا تعصب خوشبینی اشاره کرد.
از این کتاب یک ترجمه به فارسی توسط خانم بهناز دهکردی و نشر ترجمان موجود است.
🔻جهت حمایت از حقوق پدیدآورنده، ویدیو را از طریق یوتیوب تماشا کنید.
https://www.youtube.com/watch?v=oM00NyWa1sw&t=1350s
منتشر شده در: آکادمی علوم انسانی [جنآس]
افزایش تشخیص اوتیسم، نه افزایش علائم واقعی
پژوهشی در Psychiatry Research با بررسی دادههای ۹ سال متوالی تولد در سوئد نشان میدهد جهش چشمگیر در آمار تشخیص «اختلال طیف اوتیسم» الزاماً به معنای افزایش علائم واقعی در جامعه نیست. یافتهها همچنین نشان دادند که علائم ADHD در پسران ثابت مانده، اما در دختران اندکی افزایش یافته است. پژوهشگران میگویند این روند احتمالاً بیش از آنکه بازتابی از تغییرات زیستی باشد، نتیجهی تحول در شیوهی تشخیص و آگاهی عمومی است.
#اوتیسم #ADHD #نوروساینس
✍️ @cognitiontimes | CWA
مشکلات صمیمیت
برای بقا در جهان، گزینههای چندانی جز آن نداریم که زندگیمان را در حالتی نسبتاً «دفاعی» سپری کنیم؛ یعنی با فاصلهای از جنبههای آسیبپذیر خویش. با اینحال، در روابط و به ویژه در روابط عاطفی، درست خلاف این از ما انتظار میرود. خوببودن در رابطهٔ عاطفی یعنی داشتن ظرفیتی برای آشکارکردن رنج، میل و مهربانی خویش؛ یعنی دانستن چگونگی وابستهشدن و آمادگی برای واگذاری خودمختاری شخصی به دیگری.
این وضع، بهراستی کاریست ظریف و دشوار؛ چراکه حاوی گذار از استقلال به آسیبپذیری است، چیزی که سالها برای عکس آن آماده شدهایم. در چنین وضعیتی، روابط عاطفی همواره آکنده از تنش میشود، چراکه به همان اندازه که مایل به نزدیکی به دیگری هستیم، به همان نسبت آسیبپذیرتر میشویم.
لحظات شیرینی در آغاز روابط وجود دارند؛ که یکی از دو نفر، شجاعت آن را در خود نمییابد که به دیگری بگوید تا چه اندازه دوستش دارد. دلش میخواهد دست او را بگیرد و جایی در زندگیاش بیابد، اما ترس از طردشدن چنان شدید است که درنگ میکند.
فرهنگ ما برای این مرحلهٔ ناپخته و عمیقاً آسیبپذیر عشق، همدلی فراوانی قائل است. آموختهایم که در آغاز عشق، نسبت به بیدستوپایی کسانی که میکوشند نیازهای خود را بیان کنند، صبور باشیم. ممکن است آشفته شوند، یا رفتارشان رنگی از طعنه یا سردی بگیرد، نه از سر بیاعتنایی، بلکه برای پنهانکردن اشتیاقی که از فرط شدت، آزار دهنده است.
با وجود این، فرض رایج آن است که این هراس از طردشدن، محدود و گذراست و تنها به مرحلهای خاص از رابطه مربوط میشود: به مرحلهٔ آغازین آن. فرض ما این است که وقتی معشوق ما را پذیرفت و رابطه شکل گرفت، این ترس به پایان میرسد.
اما در حقیقت، نیاز به پذیرش، و همزمان ترس از طرد، هرگز در رابطه به پایان نمیرسد. در دنیای روانی ما، «پذیرش» امری بدیهی نیست، و دوطرفه بودن عشق هرگز تضمینشده نیست؛ همواره میتواند تهدیدهای تازهای، واقعی یا خیالی، تمامیت عشق را به خطر اندازد.
جرقهٔ ناامنی ممکن است از چیزی بهظاهر ناچیز برخیزد: شاید دیگری بیش از حد معمول سر کار بوده است؛ یا در مهمانی با غریبهای بیش از اندازه پرشور سخن گفته؛ یا مدتیست که میانمان رابطهٔ جنسی رخ نداده است.
حتی پس از سالها زندگی با کسی، هنوز ممکن است از درخواست نشانهای برای اینکه خواستنی هستیم بترسیم. این پیشفرض، بازشناسی احساساتمان را دشوار میکند، چه رسد به بیانشان به شیوهای که بتواند درک و همدلی دیگری را برانگیزد.
نخست، ممکن است از دیگری فاصله بگیریم، یا به تعبیر رواندرمانگران، «اجتنابی» شویم. میلِ آن داریم که به شریک خود نزدیک شویم، اما اضطراب ناشی از این تصور که شاید خواستنی نباشیم، ما را چنان فرا میگیرد که ناخواسته او را طرد میکنیم.
میگوییم سرمان شلوغ است، وانمود میکنیم که ذهنمان جای دیگریست، و چنان رفتار میکنیم که گویی نیاز به اطمینان خاطر، آخرین چیزیست که ممکن است در ذهن داشته باشیم. حتی ممکن است وارد رابطهای بیرونی شویم، تلاشی ناهشیار برای حفظ ظاهر استقلال، و درعینحال کوششی وارونه برای انکار نیاز به عشق همان کسی که از ابرازش بازماندهایم.
یا برعکس، ممکن است کنترلگر شویم، همانگونه که درمانگران آن را «اضطرابی» مینامند. احساس میکنیم شریک زندگیمان از نظر عاطفی از ما میگریزد و در واکنش، میکوشیم او را بهلحاظ رفتاری مهار کنیم. از تأخیر اندک او بیش از اندازه خشمگین میشویم، او را بهسبب انجامندادن کارهای کوچک نکوهش میکنیم، یا بیوقفه میپرسیم که آیا وظیفهای را که وعده داده بود، به انجام رسانده است یا نه. و همهٔ اینها را میکنیم تا به زبان نیاوریم که: «میترسم برایت مهم نباشم…».
میکوشیم او را بهصورت اجرایی و بیرونی کنترل کنیم. هدف ما در واقع تسلطجویی دائم نیست؛ تنها نمیتوانیم به هراس خود از این اعتراف کنیم که چه اندازه خویش را تسلیم او کردهایم.
#عمومی
متن کامل را اینجا بخوانید.
ترجمه و انتشار: گروه روانکاوی تداعی
تنها فلسفهاى كه حاكمان توتاليتر مىپسندند فلسفه هميشه بر حق بودن است زيرا در آن هر شكستی را پيروزى تعبير مىكنند.
هانا آرنت
نگاهی دیدم از چشم سیاهی
که کوه صبر پیشش بود کاهی
اگر برقع براندازی ز رخسار
کرشمه گیرد از مه تا به ماهی
بهارم را تماشا کن نگارا
سرشکم ارغوان و چهره کاهی
اگر یک ذره زو تابد بر آفاق
کند هر ذره را خورشید و ماهی
همی خواهم که آن نامهربان را
بلا گردان شوم خواهی نخواهی
به سر تا چند گردانی رضی را
الهی من سرت گردم الهی
غزل شمارهٔ ۹۱، نگاهی دیدم از چشم سیاهی، رضیالدین آرتیمانی
غزل شمارهٔ ۷۲ مه نامهربانم بیگنه دامن کشید از من، رضیالدین آرتیمانی
نظامی گنجوی
📌شومَن کیست؟ دلقک کیست؟
مسئله:
دلقک کیست؟
چند دلقک معروف را مثال بزنید؟
چرا همهی دلقکها از برخی از روانپزشکهای روشنفکر، سیاستمداران روانپریش، بازیگران خود فروخته، نظامیان آلوده به خون مردم و... محبوبتر هستند؟
دلقک، یک شخصیت مهربان است که تمام زندگیاش وقف شادی و قهقهههای از صمیم قلب مردم است.
دلقک هیچگاه عصبانی نمیشود، مگر زمانی که کودک یا نوجوانی مورد آزار قرار بگیرد، اول در خلوت خود میگرید و بعد تبدیل میشود به دلقکی عصبانی و عصیانی که به خونخواهی کودک یا نوجوان مظلوم قیام میکند و آن روی عصبانیاش را نشان میدهد.
آن روی خوفناک دلقک، فقط برای متجاوزان و ظالمانی است که دستشان به خون کودکان و نوجوانان آلوده است.
دلقک در برابر سکوت، قرارداد پنهانی نمیبندد، نه حق السکوت میگیرد و نه ابایی از افشای حقایق مخوف پنهان برای مردمش دارد؛ زیرا تنها دلخوشیاش، خندیدن از ته دل مردم و قبیلهاش است.
به چشمان چارلی چاپلین، هارولد لویید، وودی آلن، لورل هاردی، جکی چان، باستر کیتون و... نگاه کنید.
خنده، گریه، اندوه و دلخوشیهایشان غیر از دغدغه مردم بود؟
مگر نه اینکه هر طنز پرداز و یا شومنی که پا به عرصه اجتماع و سیاست گذاشت، سخنانی گفت که دنیا و اجتماع را تکان داد؟
دیالوگ ماندگار و تاریخی چارلی چاپلین در دیکتاتور بزرگ به همین زودی یادتان رفت؟
از شومن فقید زندهیاد فریدون فرخزاد، فرسنگها خط و صفحه بنویسم؟
طیف مورد نظر همان بیظرفیتهای فرصت طلبی هستند که اگر در آمریکا بودند، به آرنولد شوراتزنگر که وارد سیاست شد میگفتند؛ آرنولد خرسه.
با سنگ سر گاندی را میشکستند و با تمسخر به او میگفتند گاندی ریغو.
تفاله روی سر مارتین لوترکینگ میریختند و سیاه زشت خطابش میکردند.
چون روشنفکران دلقک موابی هستند که با خرده علمی سانسور شده در دستگاه حکومت اسلامی به اصالتها و واقعیها میتازند و حکومت اسلامی برای بقاع به این طیف نیازمند است.
ما انقلاب کمونیستی، روشنفکر نمایی و کافه نوفل لوشاتویی، یک بار کردیم و دیگر بس است.
ما تا دلتان بخواهد، در کافههای تهران و اصفهان و شیراز و مشهد سیگار کشیدیم و مارکس و وبر و به قول دوست روان پزشکمان، هانا آرنت را خواندیم و اکس تازی انداختیم بالا.
ما تا دلتان بخواهد، خودمان را از عوام جدا کردیم و در حالی که نفهمیدیم همه عوام هستیم.
ما تا دلتان بخواهد، ادای ژان پل سارتر را در آوردیم و به جای کتابهایش، تنها چیزی که دیدیم، سایت سکس و شبکه سکس و خیانت و دزدی بود.
ما تا دلتان بخواهد، از انقلاب دمکراتجمهورینمای جهان سومی سال پنجاه و هفت، تجاوز دیدیم.
دیدیم که چگونه آن دمکراتجمهوریِ نخ نمای اروپایی، اساس دیکتاتوری نوین اسلامی شد.
توقع نداشته باشید که ما جوانان سرکوب شده اما "بیدار" شده، امروز به «سید محمد حسینی» که در برنامه "شببخیر ایران" و "ریاستارت" به تمامی سؤالها و چراهای بنیادین ما پاسخ داده است، پشت کنیم.
دنبال شماها بیاییم که چهل سال فقط تخم توهّم را در دل و خرد ما کاشتید و دغدغهی پاسخ به هیچ یک از سوالات ما را نداشتید.
دروغ و دروغ و دروغ به سبک روس.
در شرح «سید محمد حسینی» همین بس که بگویم اولین و آخرین سخنش این است که سیاست، گردوبازی حاکمان، جاهطلبان و گرگان در لباس میش است
و من «سید محمد حسینی» مجری و شومن سابق صدا و سیمای ایران، «میشی هستم در لباس گرگ» که در سالهای تبعید، دوازده سال جاسوسی مردم ایران را در تمام جهان کردم و حالا این وظیفه انسانی من است، آگاهتان کنم که چه گرگانی در کمین این خاک و ناموس نشسته بودند، نشستهاند و خواهند نشست.
زمان انقضای گردوبازیهای شما گرگان در لباس میش، برای مردم ایران، فرا رسیده است.
نتیجه:
شومن و طنزپرداز، کسی است که آگاهی کاملی از وضعیت اجتماعی و سیاسی جامعه دارد و با چاشنی طنزپردازی صادقانه، واقعیتهای له شده در زیر آوار سیاسیون دلال را بر ملا میسازد.
اما دلقک به آن معنی که میسازید کسانی هستند که ما مردم ایران سالیان دراز است که به ژستهای روشنفکری و رفتارهای متظاهرانهی آنها میخندیم.
به سیاسیونی که انگلیسی و فارسی را از روی کاغذ نمیتوانند بخوانند و به نرخ ثانیه پول مردم را چپاول میکنند.
دلقک آن روحانیون وطنفروشی بودند که دست در دست کمونیستها و بعثیها و قاتلان زیر نظر روسیه مخوف و انگلستان چهل سال ظلم و فقر را برای میهن ما هدیه آوردند.
دلقک آن روانپریشهای عقده شهرت سیاسی و اجتماعی هستند که هنوز در توهّم روشنفکری اروپایی قهوه تلخ میخورند و برای ایران سرشار از خرد و اندیشه پارسی و تصوف، نسخه میپیچند.
ما چون راهی جز خندیدن نداشتیم، میخندیدیم، اما حالا نمیخندیم و آمادهایم، چون... تیر... رها... شده است.
#اندیشه
#روانشناسی
نویسنده: یک جوان معمولی مثل همه دانشجوها، کاسبها، محققها، رانندهها، ورزشکارها و غیره
«فاشیسم و کمونیسم نه دو قطبِ مخالف، بلکه دو گروهِ رقیباند که بر سرِ قلمرویی واحد میجنگند؛ [هر دو] بر این اصلِ جمعگرایانه استوارند که انسان، بردهی بیحقوقِ دولت است.»
— آین رَند
«طبقات بالا... گذشتهٔ یک ملتاند؛ طبقهٔ متوسط آیندهٔ آن است.»
— آین رند
🆔 @liberty_institute | انستیتو لیبرتی
«ضرورت همکاری در اقتصاد بازار، انسانها را بر آن میدارد تا قواعدی برای همزیستی وضع نمایند.»
— دیوید بواز
🆔 @liberty_institute | انستیتو لیبرتی
شده آیا که شوی واله و حیران کسی؟
نبرد خواب تو را از غم هجران کسی؟
شده از دوری او غم به روانت بزند؟
یا که دل تنگ شوی غصه به جانت بزند؟
شده با دیدن صد غنچه تو خندان نشوی؟
شوی از برق نگاهی، تو پریشان کسی؟
شوی از داغ جگرسوز تو گریان کسی؟
نشوی ماه کسی، یار کسی، جان کسی؟
پری حبیبی
عطیه سادات حجتی
سلیقه موسیقی و سلامت روان؛ نقش ژنتیک در پشت پرده احساسات
پژوهشی تازه در مجله Personality and Individual Differences نشان میدهد ارتباط میان نوع موسیقی مورد علاقه و سلامت روان ممکن است ریشه در ژنها و محیط خانوادگی مشترک داشته باشد.
نتایج نشان داد افرادی که موسیقی پاپ، گاسپل یا رقص سوئدی را ترجیح میدادند، اندکی رفاه ذهنی بالاتری گزارش کردند، در حالیکه علاقهمندان به موسیقی ایندی سطح پایینتری از سلامت روان داشتند — اما این تفاوتها پس از در نظر گرفتن عوامل ژنتیکی و خانوادگی ناپدید شدند.
به گفتهی لورا وسلدیک از مؤسسهی ماکس پلانک فرانکفورت، این نتایج میتواند توضیح دهد چرا پژوهشهای پیشین دربارهی رابطهی موسیقی و سلامت روان نتایج متناقضی داشتهاند.
#روانشناسی_موسیقی #سلامت_روان #ژنتیک
✍️ @cognitiontimes | CWA
📌جمعیت دانشجویی کشور ۳۰ درصد افت کرد
🔹معاون آموزشی وزارت علوم با اعلام اینکه جمعیت دانشجویی کشور از ۴ میلیون و ۴۰۰ هزار نفر به ۳ میلیون و ۱۰۰ هزار نفر کاهش یافته است، گفت: ۳۰ درصد افت جمعیت دانشجویی داریم.
🎓 join me @news_iau
دانشمندان، ترجیهات مرتبط با همسر گزینی را در گونه های غیر انسانی به فراوانی مستند کرده اند. مرغ جولای آفریقایی، نمونه واضحی از این مطلب است. هنگامی که یک مرغ جولای ماده به نزدیکی یک نر میرسد، مرغ نر لانه ای را که به تازگی ساخته است با آویختن خود به صورت وارونه بر لانه و حرکت شدید بال هایش به او نشان میدهد.اگر نر بتواند ماده را تحت تأثیر قرار دهد ماده به لانه نزدیک میشود داخل آن می رود و مواد استفاده شده در ساخت لانه را با ضربه زدن و کشیدن آنها به مدت ده دقیقه وارسی میکند در خلال این بازرسی ماده از لانه مرغ نر در همان نزدیکی برای او آواز می خواند هر لحظه از این ماجرا ممکن است مرغ ماده به این نتیجه برسد که لانه معیارهای او را برآورده نمی سازد و با ترک آنجا به بازرسی از لانه نری دیگر برود نری که لانهاش از سوی چندین ماده رد میشود اغلب آن لانه را خراب میکند و لانهای دیگر از نو می سازد. مرغ ماده جولا با به کارگیری ترجیح تکاملیاش به گزینش مرغهای نری که قادر به ساختن لانه ای بهتر هستند، مسئلۀ محافظت و تأمین معاش جوجه هایش را بررسی میکند.
#روانشناسی_تکاملی
#روانشناسی
منتشر شده در: آکادمی علوم انسانی [جنآس]
📌بحثی دربارهی کتاب دوباره نگاه کن | اثر تالی شاروت و کَس سانستاین
دکتر آذرخش مکری
"دوباره نگاه کن" اثر تالی شاروت و کَس سانستاین است که سال گذشته میلادی به چاپ رسیده است. سانستاین مولف کتابهای مشهوری چون سُقًلمه یا تلنگر، نویز و تغییر چگونه اتفاق میافتد است که به فارسی ترجمه شدهاند. از جمله کارهای معروف شاروت نیز میتوان به سوگیری یا تعصب خوشبینی اشاره کرد.
از این کتاب یک ترجمه به فارسی توسط خانم بهناز دهکردی و نشر ترجمان موجود است.
🔻جهت حمایت از حقوق پدیدآورنده، ویدیو را از طریق یوتیوب تماشا کنید.
https://www.youtube.com/watch?v=oM00NyWa1sw&t=1350s
منتشر شده در: آکادمی علوم انسانی [جنآس]
آیا فلسفه، علم است؟
پاسخ دکتر تیموتی ویلیامسون فیلسوف بریتانیایی و استاد دانشگاه آکسفورد
مجله هنری آرت ژورنال
@ARTTJOURNAL
🔸رئیس سازمان امور اجتماعی کشور:
متأسفانه در گروههای سنی پایینتر از ۱۲ سال شاهد افزایش موارد اقدام و حتی مرگ ناشی از خودکشی هستیم
سید محمد بطحائی:
متأسفانه ما در نظام آموزشی کشور، چه در دوران مدرسه و چه در دوران دانشگاه، در این زمینه با مشکل جدی مواجه هستیم. به گونهای که یک نوجوان ۹ یا ۱۰ ساله ممکن است، در مواجهه با کوچکترین فشار در زندگی، خانواده یا مدرسه، بلافاصله اقدام به خودکشی کند و متأسفانه در برخی موارد جان خود را از دست بدهد.
دنیا برای کسی که میاندیشد، یک کمدیست؛ و برای کسی که احساس میکند، یک تراژدی.
هوراس والپول، نامههاЧитать полностью…
دنیا به همزیستی تناقضآمیز انسانهایی بدل شده که در ازدحام یکدیگر، به عمیقترین شکل ممکن تنها ماندهاند...
Читать полностью…
آن جلوهی دیگر تو را میخواهم
آرامشِ آخر تو را میخواهم
من میل به سوی ابدیّت دارم
ای خواب، برادر تو را میخواهم
#کرامت_نعمتزاده
پینوشت:
النَّومُ أخُو المَوتِ
خواب برادر مرگ است
@charsug
من با استعداد بودم. یعنی هستم؛
بعضی وقت ها به دست هایم نگاه می کنم و فکر می کنم که می توانستم پیانیست بزرگی بشوم.
یا یک چیز دیگر، ولی دست هایم چه کار کرده اند؟ یک جایم را خارانده اند، چک نوشته اند، بند کفش بسته اند، سیفون کشیده اند...
دست هایم را حرام کرده ام. همینطور ذهنم را...
#زندگی
#فلسفه
#هنر
چارلز بوکفسکی
آنچه با مصیبت زاده شود
هرگز آرام نمیگیرد...!
بخصوص اگر آدمی باشد
از آن گونهای که آمدنش به جهان دلیلی ندارد،
و اگر آدمی مغموم که از لحظهی نخست غم بر دوش میکشد؛ زاده شده باشی
در نوری بیفراز، بیفرود
جا میمانی.
و انواری میبینی
سپید، درخشان
اما همهشان، تاریکیهای گذراییاند
که فقط وانمود به درخشیدن میکنند.
آنگاه که ناچار شوی از این برقهای فریبنده بگریزی
به سوی آدمها، مکانها، حتی اندیشهها،
یا از چیزهایی سیاهتر از نقاب خودت
خواهي فهميد:
زندگی یعنی گریز
و پنهان شدن.
و از همین جنون میآید.
میان این فرارها
عشق نخستینم را یافتم.
نامش را که بر زبان آوردم
دانستم افتادهام
به پرتگاه عشق.
عشق، غریبترین واقعهی زندگی یک مرد است:
لحظهای که قدرت او فرو میریزد.
و زندگی، هرگز برای مردان عادیِ غمگین،
منصفانه نبوده است.
نوبت من که میشود،
من ایکاروسم!
سعی میکنم تا به خورشید بال بگشایم
من ایکاروسم!
و تلاش کردم و نتیجه بود سقوطی الهی.
آلکاتراز، پناهگاه مستی بود.
مست شدم و جانِ دومین مرد را گرفتم.
نخستین مرد، بیش از حد شریر بود؛
با گلوله کشتمش.
با دروغهایش کنار نمیآمدم
پس بهتر بود دروغ بگوید و بمیرد.
و نیز بخششتان را نمیخواهم.
و هر که گفت "عشق برای مردان نیست"
به او دستهای خونآلودم را نشان دهید
و در چشمان گشادشدهام بنگرید.
آلکاتراز خانهام شد،
اما ای کاش مرده بودم.
چهکسی اهمیت میدهد
اگر خود را حلقآویز کنم
و آسمان را دیگر نبینم؟
برای یکبار دیگر؟
اگر چنین کنم،
آیا همهی سایهها
ناپدید خواهند شد؟
همهی اینها را میگویم به پرندههایم
که در آسمان میرقصند
سرخ، آبی، سیاه، سپید
هیچ فرقی ندارند،
همهشان پرواز میکنند.
همهی اینها را در دل افکارم نگاه داشتهام
و آنان را که برای خشنودی آسمان پرواز میکنند
التیام میبخشم
سپید، آبی، سیاه، سرخ
فرقی نیست، همهشان برایم عزیزند.
پس از تمام جنایتهای مادامالعمر برای زندگی،
دیگر اندوهی مرا نخواهد شکست.
بیشتر مردمان، آغاز نمایش را با دروغ دوست دارند
چون
حقیقت میآزارد
و همه میخواهند پنهان شوند.
این منم تنها
ایستاده تا به آسمان برسم.
و اگر نتوانم،
یکی از آنهایی را که در آسماناند
خواهم ربود.
سرخ، سیاه، آبی، سپید
تفاوتی نیست، همهشان فریاد میکشند
پرندهی مادر، پرندهی مادر
بیا و این درد را از زندگیام ببر.
پرندهی مادر
زندگی همین است، پر از درد است
تو گریه مکن.
سیاه، رعد، سیاه، درد.
پرندهی مادر، پیش برو
اکنون وقت مردن است
با تمام این زنجیرها.
حتی اگر از اینجا رها شوم
دیگر هرگز همان نخواهم شد.
آدمیان برایم مردهاند
و تنها داراییام، پرندههایماند.
پرندهی مادر، ترانهای بخوان
تا این حکایت فراموش شود.
برایم بخوان
باید واژههای زندگی را
از نو بخوانم.
"پرندهباز آلکاتراز" از لیلیث و چندین چامه
/channel/maajjaal
📌 وقتی راز مرگ کانمن افشا شد کلی موافق و مخالف داشت.
کانمن، مردی که کل عمرش را صرف مطالعه تصمیمگیری انسان کرده بود، در آخرین و مهمترین تصمیم زندگیاش چه انتخابی کرد؟ آیا این تصمیم عقلانی بود یا تحت تاثیر ترس و سوگیریهای شناختی؟
سوالات بزرگ این ویدیو:
- چه کسی حق دارد درباره پایان زندگی تصمیم بگیرد؟
- آیا زندگی ذاتاً ارزشمند است یا ارزشش بستگی به کیفیتش دارد؟
- آیا میشود درباره مرگ منطقی تصمیم گرفت؟
تنها فلسفهاى كه حاكمان توتاليتر مىپسندند فلسفه هميشه بر حق بودن است زيرا در آن هر شكستی را پيروزى تعبير مىكنند.
#هانا_آرنت
🆔 @logoss24