jomlehayeziba | Unsorted

Telegram-канал jomlehayeziba - جملات زیبا

372

Subscribe to a channel

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

همه ی ما به دنبال کسب درآمد و به دست آوردن ثروت بیش تر هستیم و تمام عمر را صرف همین موضوع می کنیم. انگار؛ گویی فقط به دنیا آمده ایم که از صبح تا شب بدویم تا بر میزان دارایی مان اضافه کنیم؛ ماشین، خانه، زمین، طلا، جواهر و لباس نه تنها به اندازه ي نیاز شخصی، بلکه فراتر از آن را خواهانيم.

آیا فکر کرده اید که در طول سال چه قدر چیزهای بیهوده و بی مصرف می خریم و فکر می کنیم باعث خوشحالی ما می شوند؛ غافل از این که اموال مان که زیاد می شود نگرانی مان هم بیش تر می گردد که چه گونه از آن ها مراقبت کنیم؟

اگر ده ها تخته فرش نفیس و گران بها و مقدار زیادی طلا و جواهر در خانه داشته باشید، مسلم است که باید هرشب از دستبرد سارق بترسید و با دلهره زندگی کنید. (منظور اين نيست کسی که پول دارد خرج نکند یا از آن بهره نبرد)، ولی ثروت واقعي، دارایی و ارزش هایی ست که با پول قابل خرید و فروش و سرقت نباشد و کسی نتواند آن ها را از ما بگیرد مانند؛ پشتکار، امید، مثبت اندیشی، احترام، صداقت، درست کاری، ایمان، دوستي، شرافت، خوبی، سلامتی، زيبايي و ده ها خصلت برجسته ی ديگر. همین الان که این جمله را می خوانید به مدت سی ثانیه چشمان تان را ببندید و چیزهایی را که دارید و نمی شود با پول خریدشان، بشمارید؛ آن وقت پی خواهید برد که چه اندازه ثروتمند هستید.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﻣﯿﮕﻔﺖ
ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻢ ﯾﻪ ﻧﯿﺴﺎﻥ ﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﯿﺸﺪ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﯿﺴﺎﻧﯿﻪ ﮐﻪ ﻭﺍﺭﺩ
ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ!
ﺑﺎ ﺭﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭﻭﻏﺶ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﻡ،
ﺧﯿﻠﯽ ﻧﯿﺴﺎﻧﺸﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻭﺷَﻢ ﺗﻌﺼﺐ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺟﺎﺩﻩ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﯾﺎﺩﻣﻪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﺍﯾﻨﻘﺪ ﮐﻪ
ﺷﯿﺸﻪ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺧﻮﺭﺩ ﺷﺪﻩ ﺷﻤﺎ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﯾﺪﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﭼﯽ ﺭﻭ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﯽ؟
ﮔﻔﺘﻢ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﻠﯽ ﺷﺪ؟
ﮔﻔﺖ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺟﺎﺩﻩ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ
ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺗﯿﮑﻪ ﺳﻨﮓ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﭘﺮﺕ ﺷﺪ ﺍﻭﻟﺶ ﯾﻪ
ﺗﺮﮎ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺑﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺑﺮ ﺍﺛﺮ ﺯﻣﺴﺘﻮﻥ ﻭ ﺗﺎﺑﺴﺘﻮﻥ ﻭ ﺳﺮﻣﺎ ﮔﺮﻣﺎ، ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﻞ ﺷﯿﺸﻪ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ.
ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻢ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﻗﺒﻮﻝ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺗﺮﮎ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﺗﻌﻤﯿﺮﺵ ﮐﻨﻪ!
ﺑﺲ ﮐﻪ ﺩﻭﺳِﺶ ﺩﺍﺷﺖ.

ﻣﺎ ﺁﺩﻣﺎ هم ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯾﻢ...!
ﻋﯿﺒﺎﻣﻮﻧﻮ ﻗﺒﻮﻝ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ، ﺍﯾﺮﺍﺩﺍﻣﻮﻧﻮ ﻧﻤﯽﭘﺬﯾﺮﯾﻢ ﻭ ﺍﺻﻼﺣﺶ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻢ، ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﻣﯿﺸﻦ...
ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯾﺪ ﻋﺎﻗﺒﺖ
ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮔﻤﻮ ﺑﺪﻭﻧﯿﺪ،
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﻮﻥ ﺷﺐﻫﺎ ﺗﻮ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﺪﻟﯿﻞ ﺩﯾﺪ ﮐﻢ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ!

ﻫﻤﯿﻦ ﻋﯿﺒﺎﻣﻮﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﺎﺑﻮﺩﯾﻤﻮﻥ ﻣﯿﺸﻦ...
ﻫﻤﯿﻨﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽﭘﺬﯾﺮﯾﻤﺸﻮﻥ!!!

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

💎باهوش بودن مهمتر است یا متفکر بودن؟

برای اثبات اینکه باهوش بودن چقدر مهم است کافی است زندگی باهوش ترین انسانی که از او تست گرفته شد را ارزیابی کنیم.
در یکسالگی توانست بخواند، در ۹ سالگی به ۸ زبان زنده دنیا صحبت میکرد، در ۱۲ سالگی وارد معتبرترین دانشگاه جهان یعنی هاروارد شد، توانایی خارق العاده در یادگیری زبان های متفاوت و ریاضیات داشت، برخی بهره هوشی او را ۲۵۰ تخمین زده اند ، در سن ۴۶ سالگی هم از دنیا رفت.
یکی از کارهای مشهور او اختراع زبان Vendergood بود، آیا او را میشناسید؟
برای اینکه اسم او را بدانید باید به اینترنت مراجعه کنید.
«ویلیام جیم سایدیس» بهره هوشی اش از انیشتن و ادیسون و داوینچی و هر انسان چند قرن اخیر بیشتر بوده، پس چرا ما او را نمی شناسیم؟
چون ما در نهایت انسانهای متفکر برایمان تاثیرگذار خواهند بود نه صرفا انسانهای باهوش، هوش یک ابزار است و تفکر مهارت استفاده از این ابزار.
من نمیدانم اگر سایدیس به اندازه ادیسون متفکر بود چی اختراع میکرد ولی میدونم که از هوشش می تونست بهتر استفاده بکنه.
والدین عزیز پس اینقدر دنبال عدد آی کیو نباشید، ما نیاز به تفکر داریم. از مسابقه کی باهوش تره به تمرین تفکر بپردازیم، درود به مادر و سپاس از پدری که می داند مهارت تفکر را باید تا قبل از نوجوانی به کودکش بیاموزد.
✍ مهدی نغمه گو (مدرس تفکر)

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

دقت کردید؟

انسانهای صادق به صداقت حرف هیچکس شک نمیکنند و حرفِ همه را باور دارند.

انسانهای دروغگو تقریبا حرف هیچکس را باور ندارند و معتقدند که همه دروغ میگویند.

انسانهای امیدوار همواره در حال امیدوار کردن دیگرانند.

انسانهای نا امید همیشه آیه یاس میخوانند.

انسانهای حیله گر معتقدند که همه مشغول توطئه هستند.

انسانهای شریف همه را شرافتمند میدانند.

انسانهای بزرگوار بیشترین کلامشان، تشکر از دیگران است.

انسانهای تنگ نظر هرکاری برای هرکس انجام دهند، چندین برابر می بینندش.

انسانهای بامحبت در نهایت مهربانی همه را با جانم، عمرم، عزیزم خطاب میکنند.

انسانهای متواضع تقریبا در مقابل خواسته همه دوستان میگویند: چشم سعی میکنم.

انسانهای پرتوقع انتظار دارند همه در مقابل حرف هایشان بگویند چشم.

انسانهای حسود همیشه فکر میکنند که همه به آنها حسادت میکنند.

انسانهای دانا در جواب بیشتر سوالات میگویند: نمیدانم.

انسانهای نادان تقریبا در مورد هر چیزی میگویند: من میدانم!!!

با دانستن خصلت های غير خوب آنها را از خود دور کنیم تا سلامت و زیبایی مان درونی باشد.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

مراسم تشیع جنازه یکی از آشنایان در یک روز سرد پاییزی در گورستان بودم.
نوه متوفی اصلا گریه نمی‌کرد و محزون هم نبود.

سال‌ها این موضوع برای من جای سوال بود با این‌که او سنگ‌دل هم نبود.

بعدها از او علت را جویا شدم، گفت: پدر بزرگ من هر چند انسان بدی نبود ولی روزی یاد دارم، عید نوروز بود و به نوه‌های خود عیدی می‌داد و ما کودک بودیم، ما نوه دختری او بودیم و او به نوه های پسری‌اش 1000 تومنی عیدی داد ولی به ما 200 تومنی داد و در پیش آن‌ها گفت: پدربزرگ اصلی شما فلانی است و بروید و از او شما 1000 تومنی عیدی بگیرید.

این حرکت او برای همیشه یاد من ماند و من تا زنده‌ام او را پدربزرگ و خودم را نوه او هرگز نمی‌دانم.

برای نفوذ در دل‌ها شاید صد کار نیک کم باشد ولی برای ایجاد نفرت ابدی، یک حرکت احمقانه کافی است. و بدانیم کودکان هرچند در مقابل محبت ما توان تشکر ندارند و خجالت می‌کشند و در برابر تندی و بی‌احترامی ما، از ترس ما توان عکس‌العمل ندارند و سکوت می‌کنند، ولی آن‌ها تمام رفتار ما را می‌فهمند و محبت‌ها و بدی‌های ما را می‌بینند و می‌دانند و برای همیشه در ذهن خود حفظ می‌کنند و زمانی که بزرگ شدند، تلافی می‌کنند.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

به یک عدد قهرمان نیازمندیم

هر جامعه‌ای به همان اندازه که مردمش دچار رخوت و انفعال هستند، به همان میزان به قهرمان نیاز دارد.

برتولت برشت در نمایشنامه‌ی "زندگی گالیله" می‌نویسد:
زمانی که گالیله در محکمه‌ی کلیسا، حرف، باور و عقیده‌ی خودش را کتمان کرد
و گفت که نظریاتش اشتباه بوده است، یکی از شاگردانش فریاد سر می‌دهد که:
_ بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد.

گالیله در پاسخ می‌گوید:
- بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد.

قهرمان بودن یا قهرمان شدن سخت است اما آرزوی دیرین ماست.

آدم‌ها سخت خودشان را باور می‌کنند و به همین خاطر دنبال چیزی هستند که در زندگی عظمت، زیبایی و اثرش ثابت شده باشد. مجموعه‌ی این عوامل دست به دست هم می‌دهند تا ما کسانی را به عنوان قهرمان انتخاب کنیم که شبیه شدن به آن‌ها آسان باشد.

مثلا در دوران آلمان نازی، قهرمان و الگوی زندگی عده‌ی زیادی از مردم، "هیتلر" بود. چرا؟ چون شبیه هیتلر شدن آسان بود. تعصب می‌خواست و غرور به نژاد و عصبیّت. نه خرد، نه ژرف اندیشی، نه نگاه گسترده.

در روزگار ما سه دسته قهرمان وجود دارد:
- سلبریتی‌ها و افراد معروف فضای مجازی
- لات‌ها
- روشنفکرنما ها

رسانه بدون قهرمان و قهرمان بدون تماشاگر معنا ندارد.

همه‌ی کسانی که می‌خواهند ثابت کنند قهرمان هستند و متفاوت و خاص، باید روی دیده‌شدن تمرکز کنند نه روی فعالیت یا دامنه‌ی اثرگذاری. به وسط میدان بیایند. داد و قال و هیاهو بلد باشند. شوآف کنند.

ارضا کننده‌ی خواستِ جمعی باشند و نقش خود را طوری ایفا کنند تا انتظارات را برآورده کند.
از احساسات مخاطب استفاده کنند.
حرفی را بزنند که تایید و حمایت اکثریت را جلب کنند. و...


این روزها همه می‌خواهیم قهرمان شویم. به جای این که بپرسیم "من باید چگونه باشم؟"
می‌پرسیم "من چگونه مقبول جمع باشم؟ دیگران من را چگونه می‌پسندند؟
چه تصویری از خودم نشان دهم تا مقبولیت و محبوبیت بیشتری داشته باشم؟"

ما ترس از عدم پذیرش و طرد شدن داریم
و با سرعتی حیرت‌انگیز در حال مغزفروشی و همرنگ شدن با جماعت هستیم.

روزی از یک آلمانی می‌پرسند شما چرا قهرمان کم دارید؟
در پاسخ می‌گوید: ما دیر گول می‌خوریم.
کاش ما هم دیر گولِ این تظاهرها و شوآف کردنهارا می‌خوردیم.

✍ رضا_مقصودی

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

معذرت خواهي
تا سوار تاكسي شدم راننده گفت: «تو كه سواد نداري چرا مي نويسي تو روزنامه هم چاپ مي كني؟» گفتم: «شما از كجا مي دونين من بي سوادم؟» گفت: «اين چي بود هفته پيش نوشته بودي؟» گفتم: «چي نوشتم؟» راننده تاكسي گفت: «شعر صائب را غلط نوشته بودي... اصل شعر اينه كه يك عمر مي توان سخن از زلف يار گفت... در بند اين نباش كه مضمون نمانده است... ولي تو به جاي مضمون نوشته بودي موضوع.» به مسافرهاي تاكسي نگاه كردم: يك آقاي حدودا 60 ساله، يك خانم حدودا 30 ساله و پسر جواني كه به نظر دانشجو مي رسيد توي تاكسي بودند و هر سه داشتند به من بي سواد نگاه مي كردند. حس خوبي نبود. خواستم از زير بار اين نگاه هاي سرزنش بار بيرون بيايم. گفتم: «بله تو خيلي از نسخه ها مضمونه ولي تو بعضي از نسخه ها هم موضوع ثبت شده.» مرد 60 ساله گفت: «تو هيچ نسخه يي از ديوان هاي صائب موضوع نيومده.» گفتم: «مگه شما همه نسخه ها را خوندين؟» مرد گفت: «بله». گفتم: «مگه مي شه؟» مرد گفت: «بله» گفتم: «شما چه كاره ايد؟» مرد گفت: «استاد دانشگاه... ادبيات فارسي»‌

‌ با خودم فكر كردم چرا بايد سوار تاكسي اي شوم كه راننده اش صائب خوان باشد و مسافرش استاد ادبيات فارسي دانشگاه، آن هم دقيقا روزي كه هفته قبلش شعري از صائب را اشتباه نوشته بودم... چاره يي نبود ،گفتم: «ببخشيد... اشتباه كردم.» راننده خنديد و گفت: «اين شد... همه اشتباه مي كنن اشكالي هم نداره به شرطي كه بعدش معذرت بخوان...» با خودم فكر كردم كاش براي بقيه اشتباهات زندگي ام هم معذرت خواسته بودم ولي ديدم خيلي وقت ها حتي نفهميدم كه اشتباه كرده ام، مثل همين هفته قبل و كسي هم نبود كه بگويد اشتباه كرده ام... حيف...‌

✍ #سروش_صحت

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

روزی درخت‌ها تصمیم می‌گیرند برای خود رهبری انتخاب کنند. پیش درخت زیتون می‌روند و به او می‌گویند: فرمانده‌ی ما باش. درخت زیتون می‌گوید: می‌خواهید وادارم کنید از طبیعت خودم که تولید روغن و مورد احترام مردم و خدایان است دست بردارم و مدام دوره بیفتم و بر شما ریاست کنم؟
درخت‌ها با شنیدن این جواب به سراغ درخت انجیر می‌روند و به او می‌گویند: بیا و رییس ما باش. انجیر می‌گوید: می‌خواهید وادارم کنید که از شیرینی و میوه‌ی خوبِ خودم دست بکشم و آواره‌ی راه و بیراهه بشوم و از صبح تا شب به کار سیاست بپردازم؟
بعد از این گفت و گو درخت‌ها سراغ تاک می‌روند و به او می‌گویند: بیا و حاکم ما باش. تاک می‌گوید: می‌خواهید از تولید انگور که عصاره‌اش مردم و خدایان را تسکین می‌دهد دست بردارم و رهبر شما بشوم و فقط حرف بزنم؟
بالاخره درخت‌ها به سراغ بوته‌ی خار می‌روند و از او می‌خواهند که حکمران آن‌ها باشد. خار بی‌تأمل در جواب‌شان می‌گوید که اگر صمیمانه می‌خواهید که من رهبر شما باشم بیایید و زیر سایه‌ام پناه بگیرید، وگرنه بگذار آتش از خارهایم بیرون بزند و همه‌تان را بسوزاند و خاکستر کند. بوته‌ی خار فرمانروایی بر درخت‌های دیگر را می‌پذیرد، چون کاری از این بهتر از دستش بر نمی‌آید.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

روزي دو نفر با هم سر پياز و پيازکاري دعوايشان شد.
به این نحو که رهگذر خسيسي به مرد کشاورز زحتمکشي که مشغول کاشتن پياز بود رسيد و با طعنه گفت: « زير اين آفتاب داغ کار مي‌کني که چي؟ اين همه زحمت مي‌کشي که پياز بکاري؟ آخر پياز هم شد محصول؟ پياز هم خودش را داخل ميوه ها کرده، به چه درد مي‌خورد؟ آن هم با آن بوي بدش!»
پياز کار ناراحت شد.
هر چه درباره ي پياز و فايده هاي آن حرف زد، به گوش مرد رهگذر نرفت. اين چيزي مي‌گفت و آن، چيز ديگري جواب مي‌داد.
خلاصه آن دو با هم دعوا کردند و کارشان بالا گرفت. رهگذران آن دو را از هم جدا کردند و نگذاشتند دعوا کنند.
بعد هم براي اينکه کاملاً دعوا تمام شود، آن ها را پيش قاضي بردند...
قاضي، بعد از شنيدن حرف هاي دو طرف دعوا، با اطرافيانش مشورت کرد و حق را به پيازکار داد و مرد رهگذر را محکوم کرد و گفت: «تو اين مرد زحتمکش را اذيت کرده اي. حالا بايد مقداري پول به مرد کشاورز بدهي تا او را راضي کني.»
رهگذر خسيس حاضر نبود پول بدهد.
قاضي گفت: «يا مقداري پول به کشاورز بده، یا يک سبد پياز را در يک نشست بخور تا بعد از اين سر اين جور چيزها دعوا راه نيندازي. اگر يکي از اين دو کار را انجام ندهي، دستور مي‌دهم که تو را چوب بزنند. انتخاب نوع مجازات با خود تو. پول مي‌دهي يا  پياز  مي‌خوري يا مي‌خواهي تو را چوب بزنند؟!» رهگذر کمي فکر کرد.
پول که حاضر نبود بدهد. چوب خوردن هم درد زيادي داشت. با اينکه از پياز بدش مي‌آمد، مجازات پياز خوردن را پذيرفت... يک سبد پياز آوردند و جلو او  گذاشتند.
رهگذر اولين پياز را خورد.
دومين پياز را هم با اين که حالش به هم مي‌خورد، نوش جان کرد و خوردن پياز را ادامه داد.
هنوز پيازهاي سبد نصف نشده بود. که واقعاً حال محکوم به هم خورد و ديگر نتوانست بخورد.
از پياز خوردن دست کشيد و گفت: «چوبم بزنيد. حاضرم چوب بخورم اما پياز نخورم!»
قاضي دستور داد چوب و فلک را آماده کردند. پايش را به فلک بستند و دو نفر مشغول زدن چوب به کف پاي او شدند. هنوز ده ضربه بيشتر نخورده بود که داد و فريادش بلند شد. درد مي‌کشيد و چوب مي‌خورد.
اما چوب خوردن را هم نتوانست تحمل کند و فرياد زد: «دست نگه داريد دست نگه داريد. پول مي‌دهم! پول مي‌دهم!»
تنبيه کنندگان دست از کتک زدن او برداشتند.
رهگذر خسيس مجبور شد مقداري پول به کشاورز بدهد و رضايت او را به دست آورد...
اطرافيان به حال محکوم خنديدند و گفتند: «اگر خسيس نبود اين جور نمي‌شد. پولي بابت جريمه مي‌داد، اما حالا هم پياز را خورد، هم چوب را خورد و هم پول داد!»

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

پناهگاه

کوهنوردان کوه های آلپ با رسیدن به نیمه ی راه در استراحت گاهی در آنجا استراحت می کنند. آنها اگر صبح زود کوهنوردی را شروع کنند، موقع ناهار به همان استراحتگاه می رسند. صاحب آن استراحتگاه طی سالیان متوجه شد که اتفاق جالبی رخ می دهد: وقتی که کوهنوردان وارد استراحتگاه می شوند و گرمای آتش را حس می کنند و بوی غذا به مشامشان می رسد برخی از آنها وسوسه می شوند و به همراهان خود می گویند: می دانی فکر کنم بهتر است همین جا منتظر بمانم و شما به قله بروید و برگردید. وقتی برگشتید با هم پایین می رویم. وقتی کنار آتش می نشینند و آواز می خوانند جرقه ای از خشنودی آنان را فرا می گیرد. در همین هنگام بقیه گروه لباسهایشان را می پوشند و مسیر خود را به سوی قله ادامه می دهند.

در ساعت بعد فضای شادی بخشی کنار آتش وجود دارد و اوقات خوبی را در فضای آرام خانه ی کوچک سپری می کنند. اما حدود سه ساعت بعد آرام می شوند و به سمت پنجره می روند و به بالای کوه می نگرند و در سکوت به دوستانشان که در حال بالا رفتن از قله هستند نگاه می کنند. جَو موجود در استراحتگاه از شادی و لذت تبدیل به سکوت مرگبار و غم انگیز مراسم تشییع جنازه تبدیل می شود. آنها متوجه می شوند که دوستانشان بهای بالا رفتن از قله را پرداخته اند.
چه اتفاقی افتاد؟ راحتی موقت پناهگاه باعث از دست دادن باور آنها به هدفشان شد. این برای هر یک از ما نیز ممکن است اتفاق بیفتد. آیا در زندگی ما پناهگاه هایی وجود دارد که مانع رسیدن به قله و از دست دادن اهدافمان شود؟! در پناهگاه امنیت و آسایش وجود دارد. خطری شما را تهدید نمی کند. اما برای تجربه ناب زندگی و صعود کردن و قرار گرفتن در اوج باید با چالش قله روبرو شد و بر آن غلبه کرد.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

یکی از آن دروغ‌هایی که باورش داریم و در طول زندگیمان مدام تمرینش می‌کنیم این است که پیر شدن به معنای زشت‌تر شدن است و بر طبق آن خودمان و دیگران را قضاوت می‌کنیم و سعی می‌کنیم همانطوری که قبلا بودیم، باقی بمانیم.
این‌‌ همان دلیلی است که در طی سال‌ها از زنان مختلف پرسیده‌ام دربارهٔ پیر شدن چه احساسی دارند. من این سوال را از همه پرسیده‌ام، از «بو درک» گرفته تا «باربارا استریسند».
"الی مکگرا" به من گفت: پیامی که زنان هم سن و سال من ممکن است به زنان سی و یا چهل ساله بدهند، این است که کم کم دارد تمام می‌شود. چه مزخرفی!
"بورلی جانسون" گفت: چرا من دارم تلاش می‌کنم هیکل یک نوجوان را داشته باشم؟ در حالی که دیگر نوجوان نیستم و این را همه می‌دانند.

و سبیل شپرد صادقانه ذهنیت ترسناکش را گفت: من از این می‌ترسم که با پیر‌تر شدن، ارزشم کمتر شود.

قطعا ما در فرهنگی زندگی می‌کنیم که جوان پسند است و دائما القا کنندهٔ این است که اگر جوان، درخشان و جذاب نباشیم، اهمیتی نداریم، اما من به این مسئله که نوعی تحریف واقعیت است، توجه نمی‌کنم و هیچگاه سن و سالم را انکار نخواهم کرد و درباره‌اش دروغ نخواهم گفت. چنین نگاه تحریف شده‌ای به بیماری همه گیر جوامع ما وابسته است. بیماری‌ای که از تو می‌خواهد کسی به غیر خودت باشی.

📚با اطمینان میدانم که...
✍اپرا وینفری

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

قانونى داريم كه هميشه ثابت است: "ما به محيط‌مان عادت می‌كنيم"
اگر با آدم‌های بدبخت نشست و برخاست کنید، کم کم به بدبختی عادت کرده و فکر می‌کنید که این طبیعی است.

اگر با آدم‌های غرغرو همنشین باشید، عیب‌جو و غرغرو می‌شوید و آن را طبیعی می‌دانید.

اگر دوست شما دروغ بگوید، در ابتدا از دستش ناراحت می‌شوید ولی در نهایت شما هم عادت می‌کنید به دیگران دروغ بگویید و اگر مدت طولانی با چنین دوستانی باشید، به خودتان هم دروغ خواهید گفت.

اگر با آدم‌های خوشحال و پر انگیزه دم‌خور شوید شما هم خوشحال و پرانگیزه می‌شوید و این امر برایتان کاملا طبیعی است.

تصمیم بگیرید به مجموعه افراد مثبت ملحق شوید وگرنه افراد منفی شما را پایین می‌کشند و اصلا متوجه چنین اتفاقی هم نمی‌شوید!
📚 راز شاد زیستن
✍🏻 اندرو متیوس

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

هی میشینیم میگیم:

اگر خوشگل تر بودم...
اگر پولدار تر بودم...
اگر در یک شهر دیگر زندگی میکردم...
اگر از کشور خارج میشدم...
اگر یک دهه زودتر بدنیا آمده بودم...
یا اگر الان برای خودم اسم و رسمی داشتم،
لابد اِل میشد و بِل میشد!

ولی این خبرها نیست
و ما این را دیر میفهمیم
شاید ده ها سال دیر
زمانی که عمرمان را دویده ایم که در فلان خیابان خانه بخریم و فلان ماشین را داشته باشیم و از فلان مارک لباس و کیف و کفش بخریم!
یک روزی میرسد که میبینیم به هرچه که فکرش را میکردیم رسیدیم ولی حالمان جوری که فکرش را میکردیم نشد!
و آن روز است که میفهمیم روزهای زندگی را برای ساختن آینده از دست دادیم.
آدم های اطرافمان را که ناب بودند
برای بدست آوردن آدم های دیگر از دست دادیم.
و از همه بدتر خودمان را برای رسیدن به اهدافمان از دست دادیم.

بهتر است خانه ی ذهنمان را بکوبیم و از نو بسازیم.
بهتر است خودمان را برای پولدارتر شدن و آدم حسابی تر شدن نکوبیم و نابود نکنیم.

از زندگی حقیقت زندگی رابخواهیم!

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

گویند:
ملا مهرعلی خویی، روزی در کوچه دید دو کودک بر سر یک گردو با هم دعوا می‌کنند.
به خاطر یک گردو یکی زد چشم دیگری را با چوب کور کرد.
یکی را درد چشم گرفت و دیگری را ترس چشم درآوردن، گردو را روی زمین رها کردند و از محل دور شدند.

ملا رفت گردو را برداشت و شکست و دید، گردو از مغز تهی است.
گریه کرد.
پرسیدند تو چرا گریه میکنی؟
گفت: از نادانی و حس کودکانه، سر گردویی دعوا می‌کردند که پوچ بود و مغزی هم نداشت.

دنیا نیز چنین است، مانند گردویی است بدون مغز! که بر سر آن می‌جنگیم و وقتی خسته شدیم و آسیب به خود رساندیم و یا پیر شدیم، چنین رها کرده و برای همیشه می‌رویم.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

مارگیری در زمستان به کوهستان رفت تا مار بگیرد.
در میان برف، اژدهای بزرگ مرده‌ای دید. ابتدا خیلی ترسید، امّا وقتی دید اژدها مرده است، تصمیم گرفت آن را به شهر بغداد بیاورد تا مردم تعجب کنند، و بگوید که اژدها را من با زحمت گرفته‌ام و خطر بزرگی را از سر راه مردم برداشته‌ام و پول از مردم بگیرد!
او اژدها را کشان کشان تا بغداد آورد.
همه فکر می‌کردند که اژدها مرده است. اما اژدها زنده بود ولی در سرما یخ زده بود و مانند اژدهای مرده بی‌حرکت بود.
مارگیر به کنار رودخانه بغداد آمد تا اژدها را به نمایش بگذارد، مردم از هر طرف دور از جمع شدند.
او منتظر بود تا جمعیت بیشتری بیایند و او بتواند پول بیشتری بگیرد. اژدها را زیر فرش و پلاس پنهان کرده بود و برای احتیاط آن را با طناب محکم بسته بود. هوا گرم شد و آفتابِ عراق، اژدها را گرم کرد یخهای تن اژدها باز شد، اژدها تکان خورد، مردم ترسیدند، و فرار کردند، اژدها طنابها را پاره کرد و از زیر پلاسها بیرون آمد. مارگیر از ترس برجا خشک شد و از کار خود پشیمان گشت. ناگهان اژدها مارگیر را یک لقمه کرد و خورد. آنگاه دور درخت پیچید تا استخوانهای مرد در شکم اژدها خُرد شود... دنیا هم مثل اژدها در ظاهر فسرده و بی‌جان است اما در باطن زنده و دارای روح است و اگر فرصتی پیدا کند، زنده می‌شود و ما را می‌خورد.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

ﻓﺮﺩﯼ ﺳﺮﺍﻍ ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ .
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯽ ،ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺵ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺪﺍﺩ .
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﺮﺩﻭ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯽ ﻭ ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪ .
ﭘﺲ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﮔﺮﺩﻭﯼ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯿﺪ .
ﺍﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﮔﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ .
ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﮔﺮﺩﻭ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻫﯿﺪ .
ﻭ ﺑﺎ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﺩﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩﮐﻪ ﮔﺮﺩﻭﯼ ﺳﻮﻡ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ .
ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺵ ﮐﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ: ﺯﺭﻧﮕﯽ ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﯾﮑﯽ، ﯾﮑﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺗﺼﺎﺣﺐ ﮐﻨﯽ.
ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺳﻤﺞ ﮔﻔﺖ : ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺩﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﻢ
ﻋﻤﺮ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺵ،
ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ﻭﻟﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ،ﯾﮑﯽ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﯽﻭ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﺍﺯ ﮐﻒ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ .

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ،
ﻧﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ،
ﻧﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ،
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻟﺬﺕ ببرید!

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هر روز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزارو چهارصد دلار پول می گذاره ولی دوتا شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافه ی پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی.
 هر روز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟
او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا...
همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم. زمان. این حساب با ثانیه ها پر می شه. هر روز که از خواب بیدار میشیم هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیم.
 لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته.
دیروز ناپدید شده. هرروز صبح جادو می شه و هشتادوشش هزار و چهارصد ثانیه به ما میدن. یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

💎ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻂ ﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ...
ﺩﻭﺭ ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ،
ﺯﯾﺮ ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ،
ﻭ ﺭﻭﯼ ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ،
ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ،
ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻂ ﺯﺭﺩ،
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻂ ﺳﺒﺰ...

ﺩﻭﺭ ﺑﻌﻀﯽ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺧﻂ ﻗﺮﻣﺰ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﻡ!
ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺳﻬﻤﯽ ﺍﺯ ﺣﺲ ﺧﻮﺑﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺎﺭﺍﺝ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ...
ﺧﻮﺩﺑﯿﻦ ﻫﺎ ﻭ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺘﻨﺪ...

ﺯﯾﺮ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﻂ ﺯﺭﺩ ﻣﯿﮑﺸﻢ!
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﮑﻠﯿﻔﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯽ!
ﻣﺜﻞ ﻓﺼﻠﻬﺎ ﺭﻧﮓ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻭ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﯼ ﻧﯿﺴﺖ؛
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻭ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺗﮑﺬﯾﺒﺸﺎﻥ...

ﺭﻭﯼ ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻭ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺑﺮﮔﻬﺎﯼ ﺳﺒﺰ ﺧﻄﯽﻣﯿﮑﺸﻢ؛ ﺳﺒﺰ ﺳﺒﺰ ﺗﺎ ﯾﺎﺩﻡ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ ﻭ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺫﻫﻨﻢ ﺑﺎﺷﻨﺪ...
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ که ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﯼ
ﻓﺮﻗﺸﺎﻥ ﻭ ﺧﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ
ﻧﮕﺎﻩ ﻭ ﮐﻼﻣﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ...
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﺎﺩﻩ ﯼ ﺳﺎﺩﻩ ﻓﻘﻂ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ.
ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﻗﺎﺏ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻣﮋﻩ ﻫﺎ ﺁﻭﯾﺨﺖ ﺗﺎ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﺖ ﺑﺎﺷﻨﺪ، ﺗﺎ ﻭﺟﺐ ﺑﻪ ﻭﺟﺐ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﺍ ﺷﮑﺮﮔﺰﺍﺭ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ...
ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎﻱ ﺳﺒﺰ ﺯﻧﺪﮔﯽ...

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

پسرک در حالی که از خانه دور شده بود چشمش به شیئی درخشان افتاد که در آن سوی خط آهن جلوه گری می کرد، به دنبال آن رفت تا آن را بردارد. او یک سکه پیدا کرده بود. پس با خوشحالی سکه را برداشت و برای آنکه با آن چیزی بخرد به راه افتاد. وقتی می خواست از ریل عبور کند سکه از دستش رها شد و بین سنگریزه ها و ریل آهن افتاد. روی ریل نشست تا سکه را هر طوری شده از زیر ریل بیرون بکشد. در همین لحظه که کودک روی ریل نشسته بود مادر صدای قطار را شنید که نزدیک می شود. سراسیمه از خانه بیرون آمد تا فرزندش را از روی ریل کنار بکشد اما با فرزندش خیلی فاصله داشت و ممکن نبود مادر بتواند زودتر از قطار به فرزندش برسد. در همین لحظه بود که تمام لحظاتی را که او با فرزندش گذرانده بود جلوی چشما نش ظاهر شد. ناگهان او تصمیم بزرگی گرفت، به جای اینکه به سمت کودک بدود، روی ریل ایستاد و خواست هر طوری شده قطار را متوقف کند. او در حالی که بلند فریاد می زد، از پسرش می خواست تا زودتر از ریل خارج شود، ولی کودک همچنان بدون توجه به فریادهای مادرش در تکاپوی یافتن سکه بود. در همین لحظه راننده قطار با دیدن زن بلافاصله ترمز را کشید اما دیگر دیر شده بود و قطار پس از برخورد با مادر در چند قدمی کودک ایستاد. نجات فرزند به بهای خون مادر تمام شد. «مبادا ما نیز همچون کودکی باشیم که به بهانه سکه ای مادر و پدرمان را در حالی که با تمام وجود برای ما و به خاطر ما از خودشان می گذرند، نادیده بگیریم.»

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

شش یا هفت ساله که بودم
دست چک پدرم را با دفتر نقاشی ام اشتباه گرفتم
و تمام صفحاتش را خط خطی کردم
مادرم خیلی هول شده بود
دفترچه را از دست من کشید وبه همراه کت پدرم به حمام برد
آخر شب صدایشان را می شنیدم
حواست کجاست زن
میدانی کار من بدون آن دفترچه لنگ است؟؟
می دانی باید مرخصی بگیرم و تا شهر بروم؟
میدانی چقدر باید دنبال کارهای اداری اش بدوئم؟
"صدای مادرم نمی آمد"
میدانستی و سر به هوا بودی؟
"بازهم صدای مادرم نمی آمد"
سالها از اون ماجرا می گذرد
شاید پدرم اصلا یادش نیاید چقدر برای دوباره گرفتن آن دفترچه اذیت شد
مادرم هم یادش نمی آید چقدر برای کار نکرده اش شرمندگی کشید
اما من خوب یادم مانده است که مادرم آن شب سپر بلای من شد تا آب در دل من تکان نخورد
خوب یادم مانده است تنها کسی که قربانت شوم هایش واقعیست اسمش مادر است

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

بعضی آدمها دنيارو زيباميکنند
آدمايي که هروقت ازشون بپرسی چطوري؟
ميگن با تو حاااالم عاااالیه!!!
وقتی بهشون زنگ میزنی وبیدارشون میکنی !
میگن بیداربودم !
یا میگن خوب شد زنگ زدی...
وقتي ميبينن يه گنجشک داره رو زمين غذا ميخوره راهشون روکج ميکنن که اون نپره...
اگه يخم بزنن،دستتو ول نميکنن بزارن تو جيبشون...

آدم هايي که با صد تا غصه تو دلشون بازم صبورانه پاي درد دلات مي شينن !
همينها هستند که دنيارا جاي بهتري ميکنند
آدمهايي وقتی تصادفی چشم در چشمشان ميشوی، فقط لبخند ميزنند

دوستهايي که بدون مناسبت کادو ميخرند و ميگويند اين شال پشت ويترين انگارمال توبود...
يا گاهي دفتر يادداشتي، کتابي...
آدمهايی که از سرچهارراه، نرگس نوبرانه ميخرندو باگل ميروند خانه,
آدمهاي پيامکهای آخرشب،
که يادشان نميرودگاهي قبل ازخواب؛
به دوستانشان يادآوری کنندکه چه عزيزند...
آدمهاي پيامکهاي پُرمهر بي بهانه،
حتي اگربا آنها بدخلقی و بيحوصلگی کرده باشی...

کسانيکه غم هيچکس راتاب نمياورند و تو رابه خاطرخودت ميخواهند.
آدم هايى كه پيششان ميتوانى لبريز از خودت باشى

زندگیتون پر از این
آدم های امن قشنگ
و دوست هاى عزیز و دوست داشتني

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

از چشمم بدی دیدم از شما ندیدم

در زمانهای قدیم یک روستائی جل و پلاسش را برداشت و به ده همسایه رفت و مهمان دوستش شد. نه یک روز نه دو روز نه سه روز بلکه چند هفته ای آنجا ماند. یک روز زن صاحبخانه که از پذیرائی او خسته شده بود به شوهرش گفت:
بیا یک فکری کنیم شاید بتوانیم این مهمان سمج ر ا از اینجا بیرون کنیم. با همدیگر مشورت کردند دست آخر زن گفت امروز تو که از بیرون آمدی بنا کن به کتک زدن من و بگو چرا به کارهای خانه نمی رسی و هرچه میگویم گوش نمیکنیو من با گریه و زاری میروم پیش مهمان میگویم شما که چند هفته است منزل ما هستی و امروز هم میخواهی بروی آیا در این مدت از من بدی دیدی؟
شاید به این وسیله خجالت بکشد و برود.
مرد قبول کرد و روز بعد که از سرکار به خانه آمد بنا کرد با زنش اوقات تلخی کردن و دست به چوب برد و بنا کرد به کتک زدن زن. زن گفت چرا مرا میزنی؟
شوهر گفت نافرمانی میکنی. زن گریه کنان به مهمان پناه برد و گفت ای برادر تو که چند هفته است منزل ما هستی و امروز دیگر میخواهی بروی آیا از من نافرمانی دیده ای؟
مهمان با خونسردی گفت:
من چند هفته است اینجا هستم و چند هفته دیگه هم خواهم ماند، اما از چشمم بدی دیدم از شما ندیدم.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

مراقب به حرفهایمان باشیم...
ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ امیرمحمد نادری قشقایی، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎسی ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮبیتی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛﻨﺖ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ!

ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤٠. ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان ﯾﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ. ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ. ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ، ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ. معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ. ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪﻡ. ﺗﻮ اصفهان ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ. ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ ﺑﯿﺤﻮﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ! ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ. ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ!! ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ.......
ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ. ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﻣﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ.
ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ. ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ، ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ!
ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ...
ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ. ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽ ﺯﺩ. ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﻨﻮﺷﺖ. ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟!!!
ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﻋﺎﻟﯽ!!!
ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ....
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ. ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ. ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ...
ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ. ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ، ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ. ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ.

ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟؟؟؟
ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﻣﺎ ﭘﺪﺭﺍﻥ، ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ، ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ، ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻥ، ﻣﺮﺑﯿﺎﻥ، ﺭﺋﻴﺴﺎﻥ ﻭ...

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

برای خودم دفترچه‌ای دارم که در آن کارهای خوبی را که دیگران(دوستان دور و نزدیک و خانواده) در حقم کرده‌اند یادداشت می‌کنم. چون خصلت آدمیزاد این است که اگر دنیایی هم به او خوبی کنند، عادت دارد فقط چیزهای بد را به یاد بیاورد و مرور کند. چون آدمیزاد همان‌اندازه که از مهربانی و مهرورزی خرسند می‌شود، مستعد کینه‌ورزی است و نفرت. چون آدمیزاد ذاتاً خودخواه، پرتوقع و فراموشکار است. چون آدمیزاد از بدی دیدن می‌رنجد و خشمگین می‌شود و خشم عقل را و انصاف را کور می‌کند.
هر وقت احساس دل‌ آزردگی از رفتار دوستی به سراغم بیاید، دفترچه را ورق می‌زنم. حتماً نام او و کارهای خوبی که در حقم کرده، در دفترچه هست. بعد فوراً جلوی تبدیل دل‌آزردگی‌ام به نفرت را می‌گیرم.
اگر هم هیچ نشانی از آن آدم در دفترچه‌ام نبود، لابد من در انتخابش به عنوان دوست اشتباه کرده‌ام. مگر می‌شود دوستان و عزیزان در حق هم خوبی نکنند، تو بگو، حتی یک دانه خوبی! مگر می‌شود انسان باشی و بدی و خطا نکنی؟
✍ مهدی رجبی

🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

میخواهم خودم باشم

در باغ دیوانه خانه ای قدم می زدم که جوانی را سرگرم خواندن کتاب فلسفه ای دیدم.
منش و سلامت رفتارش- با بیماران دیگر تناسبی نداشت.
کنارش نشستم و پرسیدم:
"اینجا چه می کنی ؟"
با تعجب نگاهم کرد.
اما دید که من از پزشکان نیستم.
پاسخ داد:" خیلی ساده پدرم که وکیل ممتازی بود.
می خواست راه او را دنبال کنم.
عمویم که شرکت بازرگانی بزرگی داشت .
دوست داشت از الگوی او پیروی کنم.
مادرم دوست داشت تصویری از پدر محبوبش باشم .
خواهرم همیشه شوهرش را به عنوان الگوی یک مرد موفق مثال می زد.
برادرم سعی می کرد مرا طوری پرورش بدهد که مثل خودش ورزشکاری عالی بشوم.
مکثی کرد و دوباره ادامه داد:
"در مورد معلم هایم در مدرسه -استاد پیانو- و معلم انگلیسی ام هم همین طور شد.
همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگویند .
هیچ کدام آنطور به من نگاه نمی کردند که باید به یک انسان نگاه کرد...
طوری به من نگاه می کردند که انگار در آیینه نگاه می کنند.
بنابراین تصمیم گرفتم خودم را در این آسایشگاه بستری کنم. اینجا دست کم می توانم خودم باشم."

📚قصه هایی برای پدران. فرزندان. نوه ها
✍پائولوکوئیلو

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

حلقه باطل

از قوانین زندگی این است که همیشه به چیزی که جلویمان است نگاه کنیم نه به چیزی که پشت سرمان است و اصلا مهم نیست چقدر راه تا حالا آمده‌ایم. بگذارید یک مثال تجاری در این مورد بزنم. فرض کنید یک کارگاه دست دوم خریده‌ایم که کار جدیدی را در آن شروع کنیم. پیش خودمان می‌گوییم اگر یک دستی به سر و روی این کارگاه بکشیم، می‌توانیم حسابی از آن درآمد کسب کنیم. به عنوان مثال رنگش می‌کنیم. این کار فقط ۵ میلیون تومان هزینه دارد. بعد شروع می‌کنیم به کار کردن و می‌بینیم دستگاه‌ها خوب کار نمی‌کنند و بیست میلیون تومان دیگر خرج می‌کنیم که دستگاه‌های خوب بخریم. بعد می‌بینیم سیستم برق مشکل دارد و چند میلیون هم برای برق‌کشی مجبوریم هزینه کنیم. روزی میرسد که می‌بینیم اگر کارگاه نو می‌خریدیم، کافی بود هشتاد میلیون تومان هزینه کنیم و امروز ۱۳۰ میلیون تومان هزینه کرده‌ایم و هنوز هم می‌بینیم جای خرج دارد! اینچنین ما در یک حلقه باطل می‌افتیم و این حلقه ادامه پیدا می‌کند و چون تا حالا اینقدر خرج کردیم، دلمان نمی‌آید از این حلقه باطل خارج شویم.

ما حتی خیلی وقت‌ها تصمیم‌های غلط شخصی‌مان را ادامه می‌دهیم فقط به خاطر اینکه قبلا خیلی برایش وقت گذاشته‌ایم!

مثلاً من در کنکور در رشته‌ای قبول می‌شوم که علاقه‌ای به آن ندارم و کاربردی هم نیست. ولی چون زحمت کشیدم برای قبول شدن در کنکور و وقت گذاشتم، دلم نمی‌آید که وارد دانشگاه نشوم. بعد می‌روم و چهارسال در دانشگاه این رشته را می‌خوانم. بعد که لیسانس گرفتم می‌بینم که کار پیدا نمی‌شود و برای اینکه این چهار سال نسوزد، می‌روم و مدرک ارشد همان رشته را اخذ می‌کنم. در واقع به عقب نگاه می‌کنم و برای جلو تصمیم می‌گیرم. بعد فوق‌لیسانس را هم که می‌گیرم، می‌بینم باز کاربردی ندارد و می‌گویم حداقل دکترا بگیرم و این رشته را درس بدهم!

مثل همان داستان شخصی که

فن اژدهاگیری را می‌آموزد درصورتی که می‌داند اژدهایی در کار نیست که بکشد اما فن را یاد می‌گیرد که نهایتا یاد بدهد!
ما خیلی وقت‌ها تصمیم‌های رو به جلویمان را با نگاه رو به عقب می‌گیریم. مثلا حاضر نیستیم از کاری که دوستش نداریم بیرون بیایم چون مثلا ده سال آنجا کار کردیم و آن وقت سی سال در آن شرایط بد کار می‌کنیم، چون حاضر نیستیم گذشته را رها کنیم. در حالی که منطق می‌گوید هر چقدر که تا به حال باختی، باختی! به امروز نگاه کن که چه اتفاقی دارد می‌افتد.
هیچوقت یک گزینه را به تنهایی پیش روی طرف مقابل قرار ندهید…

شما در کجای زندگی دچار حلقه باطل شدین؟
چه راهکاری و پیشنهادی دارید…؟

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

پدری برای پسرش تعریف میکرد که:
گدایی بود که هر روز صبح وقتی از این کافه ی نزدیک دفترم می‌اومدم بیرون جلویم را می‌گرفت.

هر روز یک بیست و پنج سنتی می‌دادم بهش... هر روز.

منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمی‌داد پول رو طلب کنه. فقط براش یه بیست و پنج سنتی می‌انداختم.

چند روزی مریض شدم و چند هفته ای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا برگشتم می‌دونی بهم چی گفت؟

پسر: چی گفت پدر؟

می‌گوید: «سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری...!»
بعضی از خوبی ها و محبت ها، باعث بدعادتی و سوءاستفاده میشه!

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

خوشبختی کجاست!

قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خاست و تا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود…
هم زمان با طلوع خورشید از نرده ها بالا می رفت تا کمی استراحت کند. در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود .
با خود می گفت: ” اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود. بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم “…
یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند.
پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد.
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد. بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته با نرده های شکسته را دید.
به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد. پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود.

سؤال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد.
در حالی که آنجا می نشست، نگاهی به عقب انداخت و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب, خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید…

خوشبختی در کنار ماست، قدرش را بدانیم…

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

دانایی به رمز داستانی می‌گفت: در هندوستان درختی است که هر کس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد.
پادشاه این سخن را شنید و عاشق آن میوه شد، یکی از کاردانان دربار را به هندوستان فرستاد تا آن میوه را پیدا کند و بیاورد.
آن فرستاده سال‌ها در هند جستجو کرد. شهر و جزیره‌ای نماند که نرود. از مردم نشانیِ آن درخت را می‌پرسید، مسخره‌اش می‌کردند. می‌گفتند: دیوانه است. او را بازی می‌گرفتند!
بعضی می‌گفتند: تو آدم دانایی هستی، در این جست و جو رازی پنهان است... بعضی به او نشانی غلط می‌دادند. از هر کسی چیزی می‌شنید.
شاه برای او مال و پول می‌فرستاد و او سال‌ها جست و جو کرد.
پس از سختی‌های بسیار، ناامید به سوی ایران برگشت؛ در راه می‌گریست و ناامید می‌رفت... تا در شهری به شیخ دانایی رسید. پیش شیخ رفت و گریه کرد و کمک خواست. شیخ پرسید: دنبال چه می‌گردی؟ چرا ناامید شده‌ای؟
فرستاده شاه گفت: شاهنشاه مرا انتخاب کرد تا درخت کم‌یابی را پیدا کنم که میوه آن آب حیات است و جاودانگی می‌بخشد. سال‌ها جُستم و نیافتم. جز تمسخر و طنز مردم چیزی حاصل نشد.
شیخ خندید و گفت: ای مرد پاک دل! آن درخت، درخت علم است و جایگاهش در دل انسان!
درخت بلند و عجیب و گسترده دانش، آب حیات و جاودانگی است. تو اشتباه رفته‌ای، زیرا به دنبال صورت هستی نه معنی.
آن معنای بزرگ (علم) نام‌های بسیار دارد. گاه نامش درخت است و گاه آفتاب، گاه دریا و گاه ابر، علم صدها هزار آثار و نشان دارد. کمترین اثر آن عمر جاوادنه است...
📚 مثنوی مولوی

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…

جملات زیبا

✍ @jomlehayeziba

قورباغه در نوک برج

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند و مسابقه شروع شد. راستش، کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند. شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: «اوه، عجب کار مشکلی!!»، «اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند.» یا «هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست. برج خیلی بلنده!» قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر می رفتند. جمعیت هنوز ادامه می داد: «خیلی مشکله! هیچ کس موفق نمی شه!» و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف. ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد؛ بالا، بالا و باز هم بالاتر. این یکی نمی خواست منصرف بشه! بالاخره بقیه از بالا رفتن منصرف شدند به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها قورباغه ای بود که به نوک رسید! بقیه قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کار رو انجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟ و مشخص شد که برنده مسابقه کر بوده!
شرح حکایت:

هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید. چون اونا زیباترین رویاها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند، چیزهایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید! همیشه به قدرت کلمات فکر کنید. چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره. پس همیشه مثبت فکر کنید و بالاتر از اون، کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید و همیشه باور داشته باشید: من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم.

🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸

Читать полностью…
Subscribe to a channel