-
عمر که بیعشق رفت هیچ حسابش مگیر! ~مولانا ☁️ ¹⁷.Aug.²0²³ Create 📅
مجموعهای از کانال های نویسندگی؛
هر نویسنده، صاحبِ قلبیست که با قلمش زندگی میبخشد.
بپیوندد...
/channel/addlist/IIvpmCPLGnNmZjBl
اگر تمایل دارید کانال شما نیز در این فهرست ادبی بدرخشد به
آیدی بنده پیام بگذارید.. @Ahfjffo
در کانال جنگجویان غزه عضو شوید👇
/channel/Gaza_Fighters
نمیدانم چرا ولی فکر میکنم هیچ چیزی قرار نیست درست شه...
فکر میکنم همه چیز عبث بوده
آون زحمات، تلاش ها و بی خوابی ها همه اش بی معنی بوده!
نمیدانم چرا همچین افکاری به ذهنم میاد ولی این را از همه بهتر میدانم که هر وقت به ذهنم این افکار میآیند گویی از گلویم محکم میگیرند برایم اجازه نفس کشیدن نمیدهند.
و شبها بخش سختش آغاز میشه طوری که تمام شب به تفکر آنم که گویا همه چی به باد بره و خوابی به چشمم نمیاید...
و اگر خواب هم به چشمم بیاید همان لحظه یی که گویی همه تلاش ها به نتیجه نمیرسند را در خوابم میبینم.
آمیدوارم همه تلاش ها آخرش مثل همیشه هیچی نباشه! و گر نه شاید دیگر دیگری برایم وجود نداشته باشد...
#آسمان_نگار
@kahkashan_writes
سلسله برنامههای تاکشو | مرکز تحقیقاتی پرورش ذهن
مهمان این هفته: سونا عمری
نویسنده، شاعر، مدرس و کارآفرین
/channel/sona7924
گرداننده: دیبا امین
نویسنده و مربی نوشتن
/channel/Deebaamin017
زمان: سهشنبه، ۲۲ثور
ساعت: ۸شب به وقت افغانستان
مکان: گوگل میت
لینک برنامه:
https://chat.whatsapp.com/D63IbFUomx9GAnkosNr68z?mode=gi_t
پ.ن: بخش سوم برنامه، دقیقاً برای شما طراحی شده است…
جایی که شما فقط شنونده نیستید، بلکه در گفتوگو نقش دارید.
سوالی در ذهن دارید؟
آنرا پیش از برنامه به این شماره بفرستید:
📩 0749309913
و بگذارید گفتوگو از ذهن شما آغاز شود.
بیایید برای یک ساعت مهمان واژهها باشیم!
👩🏻💻• کاربرِ ناقص
اگر انسانها نسخهی آزمایشی داشتند، احتمالاً روی پیشانیِ ما مینوشتند:
«این موجود هنوز کامل نشده؛ ممکن است گاهی بیدلیل گریه کند، گاهی از کسی که دوستش دارد فرار کند و گاهی بهخاطر یک جمله، تا چند سال نخوابد.»
بعد پایینش با خط ریز اضافه میکردند:
«برای فعالسازیِ نسخهی اصلی، کمی مهربانی لازم است…»
#دیبا_امین
همیشه چایِ کمرنگ مینوشید.
اگر چای پررنگ میشد، از آنطرف دیگر لیوان نمیتوانست مرا ببیند.
• جمال ثریا
♥️☕Читать полностью…
رومان: مــحــاق
قسمت :سیوسوم
نویسندگان: بانو کهکشان و مهرا ماندگار
موبایلم را کنار گذاشتم و چند لحظه بیحرکت نشستم…
سکوتِ اتاق دوباره دورم پیچید اما اینبار آرامتر بود؛ انگار باران بخشی از آشوب ذهنم را با خود برده باشد.
نفس کشیدم و نگاهم به کتابهای روی میزم افتاد...[کافیست ارمغان]
از جا برخاستم، کتابم را باز کردم و پشت میز نشستم.
چشمم روی خطهای کتاب میلغزید اما ذهنم جای دیگری بود.
[عاشقم خواهی نخواهی…]
اخم کردم و کتاب را محکم بستم.
___خدا لعنتت کند…
دستم را روی صورتم کشیدم و سرم را روی میز گذاشتم.
چرا شعرش هنوز در ذهنم مانده بود؟
چرا نگاهش اینقدر سمج بود؟
چشمهایم را بستم اما باز همان چشمان آبی در ذهنم جان گرفت؛ عمیق، آرام، و عجیبتر از آنکه نمیتوان نادیدهشان گرفت.
با حرص از جا بلند شدم..[فردا جمعه است، فردا میخوانم..]
چراغ اتاق را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.
اصلاً حال غذا خوردن و پخت و پز را نداشتم.
اینبار خواب زودتر از فکرهایم به سراغم آمد…
صبحِ جمعه، برخلاف همیشه دیرتر بیدار شدم…
نورِ آفتاب از لای پرده به داخل اتاق خزیده بود و گرمای ملایمی روی صورتم نشسته بود.
چند لحظه بیحرکت ماندم و به سقف خیره شدم.
ذهنم عجیب آرام بود یا شاید فقط خستهتر از آن بود که دوباره با خودش بجنگد.
از تخت پایین شدم، صورتم را شستم و از اتاق بیرون رفتم.
بوی نانِ تازه و چای در خانه پیچیده بود.
مادرم در مطبخ مشغول آمادهکردن صبحانه بود.
تا چشمش به من افتاد لبخند زد:
__بیدار شدی دخترم؟ بیا که چای سرد میشود.
آرام کنار سفره نشستم.
رامین طبق معمول مصروف اذیتکردن اُمید بود و صدای اعتراضهای اُمید تمام خانه را پُر کرده بود.
سجاد با خنده گفت:
__این پسر را یک روز خواهی کُشت.
رامین شانه بالا انداخت:
__مرد باید از کودکی سختی بکشد.
اُمید با اخم کودکانهاش گفت:
__من که اصلاً مرد نمیشوم.
صدای خندهی همه بلند شد...
بعد از صبحانه، همراه با مادرم مشغول جمعکردن خانه شدیم.
پردهها را کنار زده بودم و لباسهای شستهشده را جمع میکردم که چشمم به گلِ سرخی افتاد که روی طرحِ یکی از لباسها نقش بسته بود..
دستم برای لحظهی میان هوا ماند.
[عاشقم خواهی نخواهی..]
اخم کردم و لباس را محکم تا زدم..[مزخرف…]
اما چرا هنوز شعرش را حفظ بودم؟
__ارمغان؟
صدای مادرم باعث شد سریع به خودم بیایم.
___بله مادرجان؟
مادرم چند لحظه نگاهم کرد؛ انگار چیزی در چهرهام توجهش را جلب کرده باشد، گفت:
__این روزها زیاد در فکر میروی دخترم، چیزی شده؟
فوراً نگاه از او گرفتم و مشغول مرتبکردن لباسها شدم.
___نخیر، فقط اندکی خستهام.
چند ثانیه نگاهم کرد، اما دیگر چیزی نگفت.
ظهر که شد، دروازه به صدا درآمد.
باران بود.
با همان انرژی همیشگی داخل شد، سلام کرد و اول مادرم را در آغوش گرفت..
__سلام خالهجان!
مادرم با مهربانی جوابش را داد:
__قربانت شوم دخترم، بیا داخل.
رامین از دور گفت:
__آهاا باران آمد، حالا خانه جان گرفت.
باران بدون توجه فقط لبخند زد:
__تو همیشه همینقدر پرحرف هستی؟
رامین شانه بالا انداخت:
__نه، فقط وقتی تو میآیی.
باران چشم ریز کرد:
__یک خنده بدهکارت.
خندهی کوتاهی در جمع پیچید و بحث تمام شد.
با باران داخل رفتیم و روی تخت نشستیم..
__خب؟ هنوز هم آن داکترِ به ظاهر عاشق در فکرت میچرخد؟
بالشتی برداشتم و سمتش پرت کردم.
___باران!
خندهاش تمام اتاق را پر کرد.
__باشد، باشد… چیزی نمیگویم. فردا خودم همهچیز را میفهمم.
چشمهایم را ریز کردم:
___تو زیادی هیجانزدهای.
__طبعاً!
خواستم چیزی بگویم، اما سکوت کردم…
و همین سکوت، باعث شد لبخند باران عمیقتر شود...
ادامه دارد...
@kahkashan_writes
از خودم:
افغانستان به عنوان امن ترین و پیشرفته ترین کشور جهان برنده مقام اول شد😶
هزارویک نامه!💌
نامهی 85
روزگار همیشه بر یک قرار نمیماند.
روز و شب دارد، روشنی دارد،
تاریکی دارد، کم دارد، بیش دارد.
دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده،
تمام میشود، بهار میآید عزیزکم..
محمود دولت آبادی
مینی دوره نویسندگی | حضوری
با: دیبا امین
نویسنده و مربی نوشتن
⌛️• سهروزه
🧕🏻• ویژهی بانوان
💰• رایگان
☎️• 0749309913
🆔• @DEEBA_AMIN001
⏰• تاریخ شروع: دوشنبه (۲۱ ثور)
📍• دشت برچی، گولایی مهتاب قلعه، روبهروی حسینزاده سنتر، کوچه مسجد
مهدویه، مرکز پرورش ذهن
/channel/Deebaamin017
مرد بودن، در قدرت صدا نیست، در ظرافتِ رفتار است؛ در اینکه بلد باشی کنار کسی بایستی، نه بالای سرش!
#بـانـو_امـیـری
@kahkashan_writes🦋✨
سلام عزیزان
بیاین بحرفیم..
/channel/HarfChatBot?start=eb885d5f0966
وقتی در یک جمع بودین و بحث سر یک شخص آمد همین که گفتن«غیبت اش نشود» بفامین که اصل غیبت او وقت شروع میشه🤓
این هم از کشفیات دیگر😌😂
و آن سخنان آخر که به آدما نگفتیم به درد های آبد مبدل شدند...🙂
هیچ وقت به گفتن آنچه در دل دارید تان تاخیر نکنید. شاید روزی دیگر مخاطب آن سخنان نگفته کنار تان نباشد. و هر هر بار سنگینی اون نگفته ها محو تان کند...🖤
#آسمان_نگار
@kahkashan_writes
برای قشنگترین،شجاعترین و قویترین دختر جهان !
کهکشان !
کسیکه شبیه اسماش قلب بزرگ و مهربان دارد.
کسیکه شبیه فرشتهها است، دخترک مو فرفری معصوم و بیضرر، کسکه با صدها درد و رنج هنوز مثل کوه استوار است و تسکین قلب است برای اطرافیان خودش ولی برای من او فراتر از این حرفها است، یک خواهر مهربان، یک تکیهگاه به تمام معنی است ایشان رفیق روز های سخت من است دقیقآ مثل این متن << او قند روزهای تلخ من است >> و امروز تولد این فرشتهی بیبال است 🖤🥹
تولدت مبارک گلموره قهرمانام ! 🖤
از الله متعال برایت خواهان؛ صحت، سلامت، خوشیهای فراوان و بیپایان، و رسیدن به همهی آرزوهایت هستم .
تولدت از این فاصلههای دور مبارک گلموره عزیزم 🖤
زندهگی به کامات 🫠🖤
هیچچیز به اندازه بو و آهنگ خاطرات را در ذهن زنده نمیکند...
@kahkashan_writes
بعضی وقتا باید یاد بگیری چگونه آدمای گذشته ات را در همان جا و همان حال رها کنی...
تا خودت را بسازی در غیر آون ساخته که نمیشی از بین هم میروی!
پس بخاطر نابود نشدن خودت یاد بگیر چکونه آدما را فراموش کنی.
#آسمان_نگار
@kahkashan_writes
https://www.instagram.com/reel/DYGyeNyq1DA/?igsh=MXdlaTR3MW8waWYyMw==
آخریننکته از پنج نکتهی نویسندگی!
گوشهای تنهایی ما را با خیالی خوش کرد.
✍🏻 #بانو_کهکشان
26/oct/2023
@kahkashan_writes
بپرس!💙🧸
/channel/HarfChatBot?start=5db11370853d
رومان: مــحــاق
قسمت: سیودوم
نویسندگان: بانو کهکشان و مهرا ماندگار
راه را در سکوت طی کردیم، مادرم دیگر چیزی نپرسید و من از همین سکوت بیشتر از هر سؤالی میترسیدم.
به خانه که رسیدیم، حالِ مادرم را پرسیدم و گفت میخواهد کمی استراحت کند من هم بیآنکه دیگر چیزی بگویم، مستقیم به اتاقم رفتم در را بستم، پشتم را به در تکیه دادم، چشمهایم را بستم.
نفس عمیق کشیدم اما آرام نشدم.
نگاهش، صدایش، آن شعر، همهچیز مثل تکههای از یک فکرِ سمج در ذهنم تکرار میشد.
با حرص زیر لب گفتم:[بیمعناست].
اما چرا دلم قانع نمیشد؟
روی تخت نشستم دستم را روی پیشانیام گذاشتم.
همان لحظه صدای زنگ موبایلم بلند شد، نگاهم به صفحه افتاد…
باران بود، [خدایا شکر خودش تماس گرفت..]
نفس کوتاهی کشیدم و تماس جواب دادم…
__سلام دخترِ زیبا، حالت چطور است؟ این روز ها یادِ از من نمیکنی...
صدایش مثل همیشه آرامبخشِ من بود، اما انگار چیزی را حس کرده بود..
___باران...
همین یک کلمه کافی بود…
__چه شده؟ اتفاق بدِ افتاده ارمغان؟
چند ثانیه سکوت کردم…
بعد گفتم:
___امروز، دوباره دیدمش..
مکثی آنطرف خط افتاد:
__مجیب یا آن اسیستانت؟
چشمهایم را بستم…
___اسیستانت؛ اسمش ضیا است.
__خب، چهشد؟
نگاهم روی زمین ثابت ماند.
___برایم گل آورد.
آهسته پرسید:
__خوب، گرفتی؟
با تندی گفتم:
___نه! معلوم است که نه!
[صدایم آرامتر شد] اما..
__اما چه؟
لبهایم را به هم فشردم…
___نمیدانم باران، حرفهایش، نگاهش، چشمهایش...
سکوت کردم.
باران نفس عمیقی کشید…
__ببین ارمغان، این همانجایست که باید حواست را بیشتر جمع کنی؛ بعضی آدمها با چند جمله و چند نگاه راهی در دل باز میکنند که بستنش آسان نیست..
[نگاهم روی دیوار ثابت مانده بود..] ادامه داد:
__اگر از اول محکم نایستی، بعداً دیگر دیر میشود. تو خودت برایم گفتی، از گفته های خودت این بار سوم است که او را دیدی، بهنظر خودت ممکن است یکی اینقدر زود دل ببازد؟
سکوت کردم، حق با او بود.
___درست میگویی بارانم، درست میگویی..
__مگر ارمغان همان دخترِ خودخواه، مغرور و خود پسند نیست؟ همان دختر که خواسته های خودش را بیشتر از خواسته های دیگران ارجحیت داده هان؟
___ههه هستم که! مگر چه کار کردم؟
__اینکه فکرت درگیر شده نشانهی خوبِ نیست گلم...
___نه نگران نباش آنقدر درگیر نشده که باعث شود خودم را گم کنم، فقط حرف ها و نگاههایش اندکی اثر مانده همین.
__باشد گلم، دفعهی بعد باهم میرویم، ببینم این ضیا کیست که فکر ارمغانِمن را اینهمه بهم ریخته..
___واااای جدی میآیی؟
__بله گلم میآیم چهوقت میروید دوباره؟
___پسفردا.
__درست است، پس با هم میرویم معطلم بمان، حالا برو و اندکی درس بخوان نباید این فکر ها رویاهایت را ویران کند.
با باران خداحافظی کردم، این بشر طوری دیگر رگِ خوابم را بلد بود، حرفهایش آرامش را به وجودم برگرداند، ولی بازهم آن نگاه رد ذهنم را رها نمیکرد...
@kahkashan_writes
#چالش
یک دروغی بگو که
دوست داشتی راست باشه👇🏻👩🦯
https://www.instagram.com/reel/DYETSaHNYsn/?igsh=YWpyZXp1NnlyaGgy
نکتهی چهارم نویسندگی را ببین که جان است و مفید!
هرگز اندوه کوچکی را نیز به قلب کسی وارد نکن. شاید به اندازهی همان غم، با فرو ریختن فاصله داشته باشد ...
@kahkashan_writes
رومان:مــحــاق
قسمت:سیویکم
نویسندگان: بانو کهکشان و مهرا ماندگار
با دیدن مادرم نفسیکه در سینهام حبس شده بود، رها شد..
هراسان از جا برخاستم نه فقط برای رفتن، بلکه برای رهایی از آن فضای سنگین..
مادرم با تعجب نگاهم کرد، بعد نگاهش به دستهگلی افتاد که کنارم مانده بود؛ ابروهایش را کمی بالا برد، سؤالی در نگاهش بود اما به زبان نیاورد.
ضیا از جا بلند شد و با لحنی نرم گفت:
__خدا بد ندهد مادرجان.
در دل گفتم:[چه خودشیرینی هم دارد…]
مادرم فقط سری تکان داد انگار هنوز در فکر بود.
دستش روی گونهاش مانده بود.
رو به من کرد و گفت:
__جان مادر، برویم…
کیفم را برداشتم نگاهم برای لحظهی کوتاه به آن دستهگل و کارتِ طلاییاش افتاد..
چشمهایم را از آن گرفتم بیتردید قدم برداشتم، گل همانجا ماند…
و من برای نخستینبار حس کردم چیزی را عمداً پشت سر گذاشتم و کارِ درستی انجام دادم.
از کنار ضیا گذشتم نه نگاهش کردم، نه ایستادم؛ اما نگاهش را حس میکردم سنگین، ماندگار..
با خروج از معاینهخانه، هوای بیرون سردتر بود. اما برای من سبکتر.
نفسی عمیق کشیدم و در کنار مادرم راه افتادم، چند قدم که گذشت، نگاهش را احساس کردم..
نگاهی کوتاه اما پر از معنا، انگار نتوانست بیشتر سکوت کند، پرسید:
__ارمغان، آن گل کنار تو چه میکرد؟ برای تو بود؟
گلویم خشک شد نمیدانستم چه بگویم، تا حالا هیچگاه به مادرم دروغ نگفته بودم، مکثی کردم و با تردید گفتم:
___ن..نخیر مادرجان، مالِ من نبود. چه بدانم شاید برای خودشان بوده باشد به من ربطی ندارد.
مادرم چند لحظه نگاهم کرد طولانیتر از همیشه..
بعد آهسته گفت:
__امیدوارم همینطور باشد، دخترم.
دیگر چیزی نگفت اما همان سکوت از هر سؤالی سنگینتر بود. انگار در دلش شکی کوچک جوانه زده بود و تنها چیزی که جلویش را میگرفت؛ اعتمادی بود که به من داشت.
در میان آن سکوت فهمیدم هنوز از این ماجرا کاملاً رها نشدهام..
زندگی ادامه داشت، اما در درون من چیزی تازه آغاز شده بود. کشمکشی آرام میان عقل و دلی که هنوز نمیدانست تا کجا باید ایستادگی کند...
ادامه دارد.....
@kahkashan_writes
تولدت مبارک بانوی من!
بهترینها را برایت آرزو دارم.
امیدوارم قشنگترین و رنگینترینها برای تو باشد.🫂🥳🤍
@kahkashan_writes
گرچه همه چیز میگذرد،اما آدم تا همیشه برای برخی اتفاقات و کلمات غمگین می ماند.
#زهرا_ستاری
#ارسالی_شما
@kahkashan_writes
تو را پناه خود یافتم، در جهانی که سراسر جنگ است...
@kahkashan_writes
https://www.instagram.com/reel/DX_QIvztyKP/?igsh=MXN4YzM3Y2JkajVtbw==
نکتهی دوم برای نویسندگی
ببین و حمایت کن!
فالو کن که ۲۰۰نفر دیگر تا دورهی نویسندگی مانده…
تولدت مبارک بانویم ✨🫶🏼
برایت سال پر از خوشی، موفقیت و سلامتی آرزومندم 🫠💞🪐