با همان پارو و اسلحه و کارد بیرون رفتند . زمان به کندی می گذشت ، درد زخم های من گاهی شدید میشد که نفسم را بند می آورد .
زمان می گذشت . دوستان پس از مدتی برگشتند و مقداری گوشت با خود آوردند و گفتند آهویی شکار کردیم .
کباب خوبی درست کردند .
پس از ناهار که کباب بود مقداری از بادام های کوهی موجود را که پوست کنده بودند و مزه ه خاصی داشت را آماده خوردن کردند و خوردیم .
منتظر تمام شدن برف بودیم اما بارش برف ادامه داشت .
ما مجبور بودیم صبر کنیم و چاره دیگری هم نبود . روز به سختی به شب رسید . مشک را پر کردند از برف و کنار اجاق گذاشتند تا آب درست کنند ، برای اینکه راحت بخوابیم و حیوانات به ما حمله نکنند، از چوبها و شاخه درختان که آورده بودند درب ورودی غار را مسدود کردند ، فقط کمی بالای آن را باز گذاشتند که هوای لازم بیاید و دود آتش خارج شود .
شب دوم خوابیدن ما در غار شروع شد . تا به حال روزی دو وعده غذا داشتیم البته چون فعالیت بدنی نداشتیم نیاز به غذای بیشتر هم نبود .
شب را بهتر و راحت تر گذراندیم .
بارش برف پس از دو روز قطع شد اما سوز و سرما بیشتر شده بود .
باد وزیدن گرفت و بنا بر گفته دوستانم پستی و بلندیها را از برف یکسان کرده بود .
زندگی در آن فضا بسیار مشگل بود .
روز سوم بود که دوستم زخم پشت کمرم را باز کرد و بررسی کرد و گفت بسیار عالی شده کمی باید هوا بخورد که دچار پوسیدگی زخم و پوست اطرافش نشود . اما پایم را که شکسته بود باز نکرد جون خونریزی نداشت و از روی لباس بسته بود و امکان تنفس پوست را داشت . گویا حالم رو به بهبود بود و آنطور که دوستم می گفت زخمم بدون خونریزی و در حال ترمیم است .
پس از ساعتی دوباره پوست شکم خرس را روی زخم و پشتم پهن کرد و دوباره با همان نخ به دور بدنم بست و لباسم را به من پوشید ، من احساس ارامش بیشتری کردم .
غذای ما مقداری کباب بود و مقداری بلوط و میوه های خشک .
البته آب برف هم بود و در مورد غذا و آب و چوب سوختنی مشکلی نداشتیم .
از آن پس من از دراز کش به صورت نشسته و تکیه دادن به سنگی که کنارم بود و توبره ها را روی آن انداخته بودند ، تغییر جهت دادم .
روز چهارم و پنجم به همان شکل سپری شد و من حالم روز به روز بهتر میشد .
من خواهش کردم که کمک کنند که برخیزم و تا دم درب غار بروم و فضا را ببینم ، کمک کردند تا بلند شدم و روی یک پا لنگان لنگان تا دم در غار رفتم و بیرون را تماشا کردم . منظره ای بسیار دل انگیز و زیبا بود با هوایی عالی و قابل تنفس البته خیلی سرد ، از دور دستها نمای روستا ها دیده میشد که زیر پای ما بودند اما مسافت زیادی تا رسیدن به آنجا وجود داشت . من محو تماشای این همه زیبایی بودم که دوست گفت باید به داخل بیایی وگر نه سرما زخم تو را بد تر می کند .
حیف بود که آن همه زیبایی را نبینم اما چاره ای نبود . به داخل غار آورده شدم و باز روی خاک کف غار دراز کشیدم . دوستان گاهی دود زیادی را از دم در غار به آسمان می فرستادند به این معنی که اگر کسی گم کرده راه بود بیاید و اگر کسی هم دنبال ما باشد ما را پیدا کنند . غروب نزدیک بود که یکی از دوستان از بیرون آمد وگفت افرادی در حال بالا آمدن از کوه هستند و به طرف ما می آیند من با آتشی که بیرون غار درست کرده ام آنها را راهنمایی کرده ام که به این سو بیایند . دوستان بیرون بودند که پس از ساعتی صدای فریاد ایشان هم از دور شنیده میشد و دوستان هم به آنها با فریاد جواب میدادند ، و گاهی هم به من میگفتند که برای پیدا کردن ما آمده اند چون برف زیاد بود آمدن به بالا سخت تر از انتظار بود .
اما پس از ساعاتی دوازده نفر از دو روستای نزدیک که من آنها را نمیشناختم اما دوستم آنها را میشناخت یکی یکی وارد شدند و با خود پتو و لباس گرم و مقداری نان و پنیر و کشک آورده بودند و گفتند از صبح در راه هستیم تا به شما و این غار برسیم .
چون حال من را دیدند و آنگونه بستن زخم من را ، به دوستم احسنت گفتند و شب را کنار ما ماندند و هر کدام در گوشه ای تا صبح به صورت مچاله خوابیدند .
مواد غذایی ما تمام شده بود حتی بلوط ها و دیگر میوه های خشکی که بود .
صبحانه ما شانزده نفر همان نان و پنیری بود که ایشان با خود آورده بودند .
دوستم از چوب های موجود یک برانکار مانندی ساخت و روی آن از پتو هایی که ایشان آورده بودند پهن کرد و با نخ محکم کرد و من را روی آن خواباندند و یک پتو هم رویم انداختند و به طرف بایین کوه یعنی روستای ایشان حرکت کردیم . در بین راه از همان جایی که آمده بودند حرکت می کردند چون برف کوبیده شده بود و راه بهتری از آن نبود .
هر نفر دو کبک برداشتیم و یک کبک هم برای ناهار دوست سوم که جوان تر بود برداشت،
کبک های تمیز شده را داخل چنته یا همان توبره هایمان جا سازی کردیم و پس از پر کردن دوباره تفنگ سرپر . برای شکار بز کوهی یا به زبان محلی ،کل ، به طرف ارتفاعات حرکت کردیم .
من تا آن زمان از این منطقه بالا تر نرفته بودم .
پس از طی مسافت زیادی نزدیک ظهر بود که صدای یک گلوله از دوردست در کوهستان پیچید و معلوم بود که شکارچیان دیگر با این شلیک ، اگر شکار کرده و یا نکرده باشند ، حیوانات را فراری داده اند و ما باید مسافت زیادی را بپیماییم تا به شکاری برسیم . راهمان را ادامه دادیم تا ظهر تا نیمه های کوه رسیده بودیم
ما در مسیر عبور حیوانات سنگر گرفتیم و منتظر عبور شکار ها بودیم .
و دوستان هم تصمیم بر تهیه ناهار گرفتند .
آنها دور تر از ما آتشی افروختند و از گوشت کبکها کبابی درست کردند .
مارا صدا کردند .
پس از ناهار دو باره راه صعود کوه را در پیش گرفتیم و از میان درختان بلوط و گون و ارجن میگذشتیم .
درکوه ها درختان میوه های مختلف وجود دارد ،اما اواخر پاییز میوه ای روی درخت نبود مگر تعدادی بلوط در زیر پرختان و میوه های خشک شده روی درخت .
برای رسیدن به ستیغ کوه باید راه زیادی پیمود .
اگر به بالا میرسیدیم دید بهتری داشتیم .
اما چونکه باید همین راه را برگردیم ، تلاش بیشتری لازم بود با کمی فاصله از هم مسیر را در میان درختان و سنگهای بزرگ و راههای بز رو طی میکردیم ، بعد از چند کیلومتر که بی صدا طی میشد ، ناگهان صدای شلیک گلوله از نزدیک شنیده شد .
پس از آن صدای فریاد دوستم بود که از ما خواست به او کمک کنیم ،به طرف صدا دویدم و متوجه شدم که یک خرس بزرگ سیاه رنگ را دیده و به او تیر انداخته ولی گلوله اش به دلیل ترس و دستپاچگی به هدر رفته و خرس به او حمله کرده و او از دست خرس در حال فرار بود و دور درختان می چرخید و فریاد می زد.
من که گویا نزدیک تر بودم رسیدم و خرس را دیدم که در حال حمله بود و دهانش کف کرده بود و غضبناک و در حال جمله به دوستم بود ، چون خرس من را ندیده بود و امکان استفاده از اسلحه هم نبود با کارد به طرفش از بالای سنگ حمله کردم و روی سرش پریدم و سوارش شدم و دستم و کارد را دور گردنش گرفتم ، و با قدرت هرچه تمامتر با دست دیگرم نوک کارد را هم گرفتم که کارایی بیشتری داشته باشد ، چون قدرت خرس خیلی زیاد بود و تکانهای زیادی میداد و من خودم را به سختی نگهداشته بودم هر چه بیشتر تکان میداد و من را به درختان و سنگ سخره میکوبید کارد بیشتر با گلویش وارد میشد و خونش از محل بریدگی کارد بیشتر فوران میزد تا اینکه با یک تکان من را طوری پرتاب کرد که به درختی خشک و شکسته خوردم و همان طور که کارد به دستم بود و برای دفاع آماده بودم احساس کردم پشتم خیس شده و الان است که خرس به من حمله کند دوستان دیگر به خرس حمله کردند و هر کدام به او ضربه هایی زدند ، خرس نعره میزد و خون از گلویش به اطراف میپاشید خیلی مقاومت میکرد و تا اینکه بر اثر خون ریزی زیاد از پا افتاد .
دوستان به طرف من آمدند و چون پایم شکسته بود و پشت کمرم پاره شده بود و به شدت خون ریزی میکرد آن را بستند و پایم که بر اثر شکستگی کج مانده بود را صاف کردند .
خطر رفع شده بود اما لباس و بدن هر چهار نفر مان بر اثر پاشیده شده خون از گلوی خرس بسیار وحشتناک و چندش آور شده بود .
یکی از دوستان که در زخم بندی تبحر بیشتری داشت از پشم خرس مقداری را کند و آتش زد و سوخته اش را به زخم پشتم زد و از خونریزی آن جلوگیری کرد و با چند ترکه از شاخه درختان پای شکسته ام را صاف کرد و با نخ به دور آن چوبها پایم را بست .
خونریزی من که قطع شد و خیالش راحت شد دو نفری به سراغ جنازه خرس رفتند و مرد جوان کنار من مانده بود و از مشک آب که مرد جوان حمل میکرد کمی به صورتم زد و کمی هم نوشیدم .
هرچه تلاش کردم که از جایم برخیزم ، نمی توانستم .
دوستانم که به سمت خرس رفته بودند پس از مدت کوتاهی برگشتند و دیدم قسمتی از پوست بدن از محل شکم خرس را باخود آورده بودند . لباس پاره شده من را از تنم در آوردند .
قسمت داخلی آن را که لایه ای چربی داشت را روی زخم پشتم چسباندند و با نخی که در توبره داشتیم دور بدنم پیچاندند و طبق پانسمان های امروزی به درستی بستند و لباسم را روی زخم پوشاندند وجایم را تغییر دادند تکیه ام را به درخت زدند .
هر چهار نفر مان خیلی خسته بودیم چشمه ای در حدود پانصد متری ما بود ، مرد جوان گروه ، آب مشک را برای شستن دست و صورت من و دیگران مصرف کرد و برای آوردن آب مشک را برداشت و رفت و پس از چند دقیقه برگشت اما با یک دامن انجیر خشک شده کوهی و مقداری لته یا همان بادام سور کوهی که از درختان چیده بود ، پس از ساعتی رفع خستگی به توصیه دوستم که از جگر خرس کباب درست کرده بود و اعتقاد داشت که برای درمان درد بسیار لازم است ، با اکراه
سلام
جلد اول کتاب خاطرات افسر تجسس نوشته اینجانب .
شامل بررسی صحنه های جرم و جنایت و دستگیری مجرمان و تحویل به مبادی قانونی تقدیم به شما
من همانطور که ناسزا میگفتم و تهدید میکردم ، خود را اسیری بی دفاع و مغلوب دیدم . پس از چند لحظه به عقب هلیکوپتر برگشتم و تعدادی را دیدم که ناشناس بودند و با چهره های سوخته و از من مفلوک تر . به اجبار کمی آرامش به خود دادم و از یکی از آنها پرسیدم اینجا چه خبر است ،؟؟
کجا مارا میبرند ؟
ما اسیر چه نیرویی شده ایم؟؟؟
دشمنی که ما را اسیر کرده کیست ؟؟
یک از آنها که مثل من بی جان بود ، اسم مرا صدا کرد و گفت ما هم مثل تو ایم من فلانی هستم. نیروهای خودی هستند . همه ما صورتمان بر اثر شدت گرما و گرد و خاک و عدم نظافت این طور شده . آیینه کوچک جیبی اش را به من داد و گفت خودت رو ببین ، دیدم و خودم را نشناختم . از بس که صورتم سوخته و بدریخت شده بودم . دور لبهایم توده ای از پوست های خشک شده و گرد و خاک بود . کمی آرام گرفتم و با دوستانم که یک هفته آنهارا ندیده بودم ، گرم گرفتیم و به سختی ایشان را شناختم . بلند شدم و در یکی از صندلیها کنار بقیه جا گرفتم . آثار جنون در تک تک ما معلوم بود. چند دقیقه بعد به همان نحوه یکی دیگر از همکاران را آوردند . و باز دیگران را یکی پس از دیگری . داخل هلیکوپتر شینوک برای پنجاه و پنج نفر جا هست . اما گروه ما سی نفر بودیم ، ولی در بازگشت شانزده نفر شدیم . چرا ؟؟؟؟. در داخل هلیکوپتر به ما شیر وآب میوه و کیک نرم دادند تا دهان و گلو و معده ما آسیب نبیند . آموزش هایی میدادند که در این موقعیت چه کنیم . پس از رسیدن به پاسگاه صحرایی نزدیک شهر ، که سوله بزرگی بود ، از هلیکوپتر پیاده شدیم . همکاران پزشکی بودند . شستن دست و صورت و استفاده از دارو و مواد مخصوص برای صورت انجام میشد . دوش گرفتیم و لباسهای زیر برای ما آورده بودند و ما آنها را تعویض کردیم و و کمی افکار مخرب را از خودمان دور کردیم . پس از ساعاتی استراحت مارا دوباره با همان کامیونها به طرف تهران حرکت دادند .
صورت همه ما سوخته و قرمز و آسیب دیده بود . در درمانگاه داخلی اداره ، گروه پزشکی ، طی سه روز با دارو و تغذیه و سخنرانی برای التیام آلام روحی و مشکلات جسمی ما تلاش میکردند تا کمی ریلکس شدیم . معلوم شد که افرادی که آموزشها را جدی گرفته اند و یکی از آن آموزشها یعنی تهیه آب بود سالم مانده وآنهایی که آموزش را جدی نگرفته اند و نتوانسته بودند برای زنده ماندن خود آب تهیه کنند به عذاب افتاده اند . آنها را در روز پنجم که فرمانده با هلیکوپتر برای بازدید آمده بود جمع کرده و بردند . و اما آنهایی را که سالم بودند نادیده گرفته شدند ، چون توان حفاظت از خود را داشته اند . اما چون تعداد افراد ضعیف بیش از حد مورد نظر بوده ، بقیه آموزشهای سنگین تئوری و عملی را از این گروه حذف کردند . در نهایت ماموریت کویری ما تمام شد اما چهارده نفر از گروه که تا روز پنجم دوام نیاورده بودند و در حال بیهوشی بودند
را قبلا با آمبولانس
برده و در بیمارستان تحت درمان قرار داده بودند . که بعداً پس از مداوا به گروه ملحق شدند . این دوره رنجری که بسیار ارزشمند بود ، نیمه کاره ماند ودیگر در نیروی ما تکرار نشد .
افکار عجیبی داشتم که شاید این گوشت نجس باشد یا سمی باشد و مرا نابود کند . با تمام کلنجار هایی که با خود رفتم در نهایت گرسنگی غالب شد و مجبور شدم کمی از آنرا بخورم و پس از آن جان تازه ای بگیرم .
با نمکی که در جیب کوله پشتی داشتم استفاده کردم ، خیلی خوشمزه بود. به خودم مسلط شدم و متقاعد شدم که برای زندگی لازم است از کمی از اعتقادات را کنار گذاشت و بعداً از اینکه غذای مکروه یا نجسی را خورده باشم ، میتوانم توبه کنم . پس از این کلنجار ها مقدار بیشتری از آن گوشت را کباب کردم و خوردم تا سیر شدم . مقداری از گوشت سفید و نرم و بدون استخوان آن حیوان را داخل کوله پشتی برای شام و ناهار فردا قرار دادم و بقیه را رها کردم و به راهم ادامه دادم . احساس میکردم که بنا بر گفته فرمانده باید به پاسگاه نزدیک باشم . تا پاسی از شب راه پیمودم و در جایی اتراق کردم که کمی باد میوزید و نسیم ملایمی داشت . آتشی افروخته و باز کبابی درست کردم وچون آب داشتم پس از کباب خوشمزه شام به امید اینکه امشب باز هم آب مقطر درست میکنم آبی نوشیدم و احساس خوبی داشتم چون نیمی از قمقمه دوم آب باقی بود . پس از بازدید مخل با دوربین با خیال راحت چاله ها را درست کردم و کار آب سازی را انجام دادم . چاله ای هم طبق شبهای قبل برای خواب درست کردم و خوابیدم . اما
چون کمی بیش از حد کباب خورده بودم ، نیمه شب دلدرد شدیدی گرفتم و احساس می کردم که شاید مسموم شده ام . تا صبح به خود پیچیدم و درد کشیدم . هوا روشن شد و روز پنجم ماموریت من شروع شد اما با دل درد شدید وعرق ریزی از شدت درد . با هزاران سختی آب را از چاله بیرون آوردم و به داخل قمقمه ریختم و لوازمم را جمع کردم . به اطراف نگاه کردم ، بوته هایی که شب قبل دیده بودم بر اثر باد و حرکت شنها تبدیل به تپه های شده بودند . با اینکه زیبا بودند اما برای من که بیمار بودم جلوه ای نداشتند . وسایلم را برداشتم و طبق درجه قطب نما به طرف پاسگاه حرکت کردم . بیمار و آزرده و با افکار ضد و نقیض . در بین راه بودم که برای بار دوم صدای هلیکوپتر شنیده شد که از فواصل دور به گوش می آمد . نزدیک می شد من با چراغ قوه به او علامت دادم . او از بالای سر من رد شد . اما این بار هرچه چراغ میزدم توجه نمی کردند و رفتند من چراغ قوه را بررسی کردم ، سالم بود. چرا آنها مرا ندیدند و حتی پیامی هم با بلندگو ندادند . چرا ؟؟؟؟. چرا؟؟؟؟
آیا ایشان من را دشمن پنداشتند ؟ یا اینکه من خطا کرده ام ؟ و یا از داشتن نیرویی مثل من منصرف شده اند ؟ ویا دیگر نیازی به من ندارند؟ و .... دنیایی از افکار پریشان در مغز من روانه شد و به زمین و زمان ناسزا میگفتم . ناراحت و بیمار ، راه را طبق قطب نما ادامه دادم . دیگر گرسنه نشدم . و گویا هضم آن گوشت برای معده من ناگوار بوده . تا ظهر مسافت کمی را طی کردم . گرمای بیش از حد باعث می شد که برای تسکین درد مقدار بیشتری آب بنوشم . اما آب کم داشتم .
توانم کم شده بود خود را به یک بوته رساندم و اورکتم را روی آن انداختم و سایه مختصری درست کردم و در زیر آن رفتم و تا هوا خنک شد همانجا ماندم . هوا که رو به خنکی و قابل تحمل بود کمی به خودم حرکت دادم تا از درد شکمم کم شود اما سودی نداشت و درد آن همانقدر بود و کم نشده بود . دیگر قدرت حرکت نداشتم و از دشمن هم ترسی نداشتم و همانجا ماندم و از درد به خود می پیچیدم .
روز سختی را پشت سر گذاشتم . شب شد ، دیگر قدرت نداشتم اما با تمام سختی ها چاله ای برای تهیه آب درست کردم که باید بسیار دقیق باشد . خودم را داخل شنهای روان فرو کردم تا از سرما نمیرم . کاپشن را روی بدنم کشیدم و در انتظار بهبود و یا مرگ بودم .................روز ششم را با درد کمتری شروع کردم اما گرسنه . نور خورشید در اول صبح و انعکاس آن روی شن های کویر بسیار دیدنی است . با تشکر از خدای بزرگ که توانسته ام با آن همه درد مقاومت کنم و کمی هم استراحت کنم . شکر گذار بودم .کنار چاله آب رفتم دیدم پلاستیک بر اثر بادهای دیشب خراب شده و آبی در آن جمع نشده بود . مثل این بود که دنیا بر سر من خراب شده بود . غمی بزرگ بر من مستولی شد . قمقمه ها را بررسی کردم متوجه شدم به اندازه دو استکان آب دارم . باید احتیاط میکردم در مصرف آب . کوله پشتی ام را بررسی کردم ، دیدم مقداری از گوشت بزمجه که برای مصرف ، در داخل کوله گذاشته بودم ، بر اثر گرما متعفن شده بود . آنرا دور انداختم که از بوی بد آن در عذاب نباشم . توان حرکت نداشتم ، کمی بیسکویت چوب مانند باقی مانده بود . اشتهای کافی برای خوردن نداشتم . با احتیاط قطرات آب داخل یاقلاوی را با احتیاط به دهان خشکم ریختم . و دیگر توانی برای راه رفتن هم نداشتم . یکی از بیسکویت ها را زیر دندانم گذاشتم اما قادر به خرد کردنش نبودم و در دهانم آب بزاق هم نبود که بشود آنرا نرم کرد و فرو داد .
شاید در باور شما نگنجد که در روزها ، درجه گرمای هوای کویر به بالای سی و پنج درجه و در شبها به چند درجه زیر صفر میرسد . در پایان شب با چند تکه بیسکویت خشک و سخت از جیره جنگی و مقدار کمی از آب قمقمه رفع گرسنگی کردم . چون خیلی هوا سرد شد به طوری که احساس میکردم استخوان هایم در حالت خرد شدن هستند . مجبور شدم پس از بررسی محل به صورت دیدبانی با دوربین و خیال راحت از اینکه در دور دست هم دشمنی دیده نشد اورکتی را که روی کوله بار داشتم باز کردم و پوشیدم و سپس پاهای خود را زیر شنهای روان که هنوز گرم بودند فرو کردم و آرام شدم . کلاه را روی صورتم کشیدم و کنار کوله بار و تجهیزاتم خوابیدم . ...............با هوای مطلوب صبح از خواب بیدار شدم و با صحنه های بسیار زیبایی از زیبایی خیره کننده خورشید که روی ماسه های کویر به رنگ نارنجی منعکس شده بود و جلوه خاصی داشت و ابرها و شنهای روان مواجه شدم . شنهای روان در زیر پایم پستی و بلندیهایی داشت . شن ها به وسیله باد نقشهای زیبایی ایجاد میکردند . خود را آماده حرکت کردم و با صرف چند تکه از بیسکویت های خشک و با کمی آب از قمقمه توانستم آنرا فرو بدهم و رفع گرسنگی کنم . در راه با حیواناتی مانند بزمجه و مارمولک و مارهای کویری روبرو میشدم و با آنها کاری نداشتم و آنها هم از زیر بوته های که در جاهایی دیده میشد بیرون آمده و فرار میکردند . تاظهر راه بودم و از اینکه هنوز به پاسگاه نرسیده بودم و دشمنی هم در اطرافم دیده نمیشد کسل و ناراحت بودم و گاهی شک میکردم که شاید راه را گم کرده ام . گرمای بیش از حد روز مخصوصا ظهر که بسیار شدید میشد ، دیوانه کننده بود . نه جایی برای استراحت و نه سایه ای برای دور کردن گرمای خورشید بود . گرسنگی توان من را گرفته بود . مجبور شدم اورکتم را که روی کوله پشتی بود و با عمود کردن اسلحه زیر آن جای کوچکی سایه برای فقط خنک کردن سرم درست کردم و زیر آن دراز کشیدم . سپس از یک قوطی کنسرو لوبیا که داشتم برای ناهار استفاده کردم . آب قمقمه رو به اتمام بود و تشنگی بیش از حد من ، باید تا شب به پاسگاه میرسیدم . پس از صرف ناهار دوباره با تمام قوا حرکت کردم تا زود تر به پاسگاه برسم . ضمن اینکه اسلحه ام همیشه مسلح و آماده بود . کوله پشتی ام را بررسی کردم ، فقط یک کنسرو لوبیا بود و یک پلاستیک حدودا دومتردر دومتر و دو تکه بیسکویت . برای شام شب بیسکویت را دم دست گذاشتم و باید برای تهیه آب تلاش میکردم . چه باید کرد ؟؟؟؟؟. چاره ای نبود جز اینکه از آموزشهای قبلی که در افکارم در حال گردش و ویرایش بود استفاده کنم . غروب شد زیبایی خاص و خیره کننده شنهای کویر کم نظیر بودند که زبان از وصف آن عاجز است و کم کم هوا رو به خنکی می رفت . سپس شب شد ، پس از جویدن بیسکویتها و آخرین قطره های آب قمقمه ،
با بیلچه چاله ای را به عمق نیم متر حفر کردم و درون آن یاقلاوی را در کف چاله گذاشتم و روی آن را با پلاستیک پوشاندم و روی لبه های پلاستیک ماسه ریختم و کمی هم در وسط آن که چکه های آب ناشی از عرق کردن زمین را جمع کند و هدایت کند به داخل یاقلاوی انجام دادم. امید زنده ماندن به همین پلاستیک و آب آن بود که آیا درست می شود یا نه . سپس برای استراحت هم چاله ای دیگر درست کردم و بهتر از شب قبل آماده استراحت شدم . نیمه شب دو بار بیدار شدم و به آن سر زدم و با چراغ قوه بررسی اش کردم ، چون زنده بودنم به آن بستگی داشت . دیگر از دشمن و مار ها و حیوانات خطر ناک باکی نداشتم . فقط یافتن آب برایم تبدیل به یک کابوس شده بود . چون روزها فشار سختی به چشم هایم وارد میشد ، اما آبی نداشتم که قطره های به چشمم بریزم و از عطشش بکاهم . شب را با خستگی زیاد در چاله و در زیر شنهای گرم به خواب رفتم . .................صبح روز سوم با تغییر هوا از خواب بیدار شدم اما با اتفاقی نا گوار مواجه شدم. دو متر آنطرف تر از کوله پشتی من یک مار کویری شاخدار خاکستری رنگ بزرگ چنبره بسته بود . گویا با حرکت من قصد حمله به من را داشت . ابتدا مثل اینکه هیپنوتیزم شده باشم تکان نخوردم. همانطور که در داخل چاله و در زیر شنها بودم خیلی آهسته اسلحه کمری ام را از جلد خارج کردم و مسلح نمودم و رو بروی او گرفتم و با ترس از اینکه تیرم به خطا برود ، دستم می لرزید . چون تا آن زمان به هیچ موجود زنده ای شلیک نکرده بودم ، وسواس کناه داشتم . لحظه ای به خودم مسلط شدم و به طرفش شلیک کردم و دیدم که به خود پیچید اما به کجای بدنش خورد ندیدم . من فوری از چاله خارج شدم و به طرفی مخالف فرار کردم و دور شدم . پس از چند متری که رفتم و احساس کردم از خطر دور شده ام ، ایستادم و کم کم به طرف کوله پشتی و لوازمم برگشتم اما از مار زخمی اثری ندیدم . با آنکه میدانستم که مارهای کویر خود را به زیر ماسه ها مخفی می کنند و کمین میکنند .
یک دو بیتی طنز لری از وفا
هی موئم خدا
هی موئه شیه ؟
هی موئم بده
هی موئه زییه
یعنی همیشه میگم خدا
هی میگه چیه ؟
هی میگم بده ( رونق ثروت . سلامت و..)
هی میگه حالا زوده
شعر غزل (باید شست) با دکلمه از من (وفا ایرانشاهی)
نی استاد قانع
تقدیم به شما
تا حالا شده
بارون بیاد و یه بوی خاص به مشامت بخوره،
بعد یهو غرق خاطره و آرامش بشی؟
این بو یه اسم داره: پتریکور (Petrichor)
وقتى بارون روى خاك خشك مىباره، باكترىهاى خاكى موادى به اسم ژئوسمين (Geosmin) آزاد مىكنن.
ژئوسمين + روغنهاى گياهى =همون بوى خاص،
اين بو براى مغز ما حس امنيت و آرامش ايجاد میكنه؛ حالا چرا؟
چون از زمان اجدادمون، بوى بارون يعنى:
آب و غذا در راهه
زمين زنده شده
زمان رشد و بقاست.
و اين خاطرهها توى ژنهامون مونده!
جالب تر اينكه مغز ما به ژئوسمين حساسيت خيلى بالايى داره. و ما مى تونيم اين بورو حتى در غلظت خيلى كم تشخيص بديم.
د.وفا ایرانشاهی
اجرای موسیقی کردی شیرین جان از یار گرانقدرم استاد سید جلال محمدیان
Читать полностью…
رویای صادق
من به رویاهای خود در اوج پروازم مدام
مخترع ، عالم ، نویسنده ، جهان سازم مدام
وقت هشیاری کنون تقلید رویا میکنم!!!
می سرایم ، می نوازم ، نغمه پردازم مدام
چونکه رویا های ما سازنده افکار ماست
آرزوی برتر از اندیشه و رفتار ماست
خوش به آن دم که غنی باشیم در رویای خود
هم نمودار غنا و فقر در کردار ماست
د.وفا ایرانشاهی
کار زیبا و ارزشمند یک فرمانده نظامی با سربازان زیر مجموعه اش
Читать полностью…
آهنگ فاخر و مشهور « دایه دایه وقت جنگه » از طرف یونسکو بعنوان بهترین موسیقی حماسی جهان انتخاب شد
Читать полностью…
اینکه حافظ به هر دو زبان تسلط داشته ستایش برانگیز است.
اما اینکه میتوانسته به هر دو زبان زیبایی و شعر عرفانی خلق کند، رشک برانگیز است…
دو بانوی هنرمند از حافظ می خوانند به دو زبان...
ملیحه مرادی با مینا دریس، هنرمند عربایرانی با آواز خود جانم را زنده کردند.
غزل حافظ:
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
انی رایت دهرا من هجرک القیامه
دارم من از فراقش در دیده صد علامت
لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
هر چند کِآزمودم از وی نبود سودم
من جرَبَ المجرب، حلت به الندامه
پرسیدم از طبیبی احوال دوست، گفتا:
فی بُعدها عذاب، فی قُربها السلامه
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
و الله ما راینا حبا بلا ملامه
تقدیمتان دل پاکتان🌹♥️
پس از دقایقی افراد زیر برانکار جای خود را با دیگران که خسته نبودند عوض میکردند . چون سرازیری و به طرف پایین بود سرعت بیشتری داشتند و ساعتی بعد از ظهر به روستای ایشان رسیدیم .
بعد از استراحت و صرف ناهار ، دارو هایی آوردند و زخم بدن من را شستند و دارو زدند و با پارچه تمیز بستند و لباس من که پاره شده بود را با لباس گرم تعویض کردند . شب را هم در منزل آن مرد نیک سپری کردیم ، صبح روز بعد پوستین به من پوشاندند و الاغ قوی و بزرگی را برای بردن ما به روستای خودمان آماده کردند .
توشه ای هم از نان و پنیر برای ما آوردند .
من سوار بر الاغ بودم و یکی از دوستان افسار الاغ را گرفته و دونفر هم طرفین من را گرفته که از روی پالان الاغ نیوفتم .
از این مردمان فداکار تشکر کردیم و به سمت روستای خودمان حرکت کردیم .
برف زیاد بود و راه طولانی اما دیگران که این راه را قبلا طی کرده بودند و مقداری هموار تر شده بود بهتر میشد رفت .
هنوز برف تا زیر شکم الاغ بود و به سختی می رفتیم . در حین راه و نزدیکی ظهر لقمه هایی از نان و پنیر را در حال حرکت خوردیم .
غروب که هوا تاریک شده بود به نزدیکی روستایمان رسیدیم .
اقوام ما وقتی که متوجه ورود ما شدند با فانوسها و شادیانه به استقبال ما آمدند و راه را با پارو ها هموار تر می
کردند تا زود تر برسیم .
رسیدیم و در منزل از من مراقبت می شد .
زخم پشتم پس از حدود یک ماه التیام یافت اما چون گوشت و پوستش در زمان ترمیم روی هم پیچیده و لوله شده بود همانطور تا به حال مانده . اما شکستگی پایم پس از دو ماه که با چوب زیر بغل راه میرفتم خوب شد .
البته تا چند سال آزرده بودم .
آن سفر شکار در کوه برای من بسیار عبرت آموز بود .
من که سالها از دوران جوانی با دشمن انگلیسی جنگیده بودم و پس از آن در آزادی آذربایجان شرکت کرده بودم و با روس ها جنگیده و سالم برگشته بودم ، این سفر برای من یک سفر عبرت آموز بود .
داستان که به اینجا رسید ما و همه اطرافیان شاد شدیم .
من از ایشان تشکر کردم که از بازگو نمودن این واقعه ما را آگاه کرد .
حالا پس از سالها که از مرگ ایشان و پدرمان میگذرد ، در کتابخانه شخصی ام ، پیش نویس این داستان را دیدم واینک آنرا نگارش میکنم .
با احترام وفا ایرانشاهی .
۲۲ بهمن ۱۴۰۴
تمام کمی خوردم و از کباب کبک هم دوباره درست کرده بود مقداری خوردیم . من خیلی ضعیف و خسته شده بودم و دیگر هوا رو به تاریکی می رفت دوستم که به منطقه بیشتر آشنایی داشت گفت اگر بخواهیم برگردیم با این وضعیت اصلا امکان ندارد پس باید شب را در جایی اتراق کنیم .
این نزدیکی ها یک غار هست و جای مناسبی برای گذراندن شب است . چون هوا ابری است و امکان باریدن باران و یا برف هست باید جایگاه درستی را تهیه کنیم . لوازم و تفنگها و مشک آب را مرد جوان برداشت و دوتا دوستان زیر بغل من راگرفتند و لنگان لنگان به سمت غار حرکت کردیم و پس از طی مقداری از راه بز رو داخل درختان بلوط و ارجن و درختان دیگر به یک سخره بزرگ رسیدیم که زیر آن را شکارچیان کنده و جایگاهی درست کرده بودند ، سقف آن حدود دومتر و به پهنای سه متر و درازی حدود پنج متر ، که در انتها سقف کوتاه تر میشد درب وردی را با سنگهای بزرگ و کوچک کنار هم چیده بودند و راه باریکی برای ورود گذاشته بودند که باید به پهلو وارد شد و حالت یک خانه را داشت .
داخل آن جای اجاق برای پختن غذا و گرم کردن محل وجود داشت و کف آن را با خاک نرمتر پوشانده بودند . من را روی همین خاک نرم به سمت پهلو خواباندند که به زخم من فشار نیاید و پایم که شکسته بود هم آسیب نبیند . مقدار زیادی هم چوب که روی هم انباشته شده بودند و برای دیگران گذاشته بودند ، وجود داشت .
در گوشه دیگر از این غار مقداری حدود یک دامن بادام کوهی و مقدار زیادی بلوط بود که شکارچیان قبلی برای دیگران گذاشته بودند . و باید از این همه لطف ایشان تشکر کرد .
من به گوشه ای به پهلو آرمیدم . خونریزی نداشتم اما درد زیادی داشتم و هر لحظه بیشتر هم میشد .
دوستان آتشی افروختند که هم برای روشنایی بود و هم گرم کردن خودمان و هم برای پختن غذا ، دو نفر از دوستان برای تهیه میوه های خشک بیرون رفتند و نفر سوم کنار من بود و برای من پرستار خوبی شده بود .
دوستان پس از ساعاتی برگشتند و مقداری چوب خشک از درختان و مقداری میوه خشک از قبیل کشمش خشک ، انجیر خشک ، لته و بلوط زیادی با خود آوردند .
از بلوط ها روی آتش می ریختند و پس از برشته شدن و نیمه سوز بودن پوستشان ماده خمیر مانندی که مزه و انرژی خاصی دارد را آماده خوردن کرده و با هم مصرف کردیم .
البته در آن زمان هم از بلوط ، نان درست میکردند و می خوردند .
دوستان ما هم سرگرم کباب کردن بلوط و جویدن انجیر خشک وکشمش خشک بودند . و شام را از آن میوه ها استفاده کردند
من کم کم بر اثر خستگی و ضعف بی حال شده بودم و توان حرکت نداشتم . قرار شد که به نوبت یکی از دوستان بیدار بماند که هم از من مواظبت کند و هم آتش را گرم و تازه نگهدارد . آن شب برف زیادی بارید ، وقتی که از روزنه غار سر به در کردند متوجه شدند که آنقدر برف آمده که همه درختان و سنگها در زیر برف مخفی شدند ارتفاع برف حدودا نزدیک به یک متر بود . تنها روزنه ای که گرمای آتش از غار خارج میشد باز مانده و برای تنفس ما کافی بود اما عذاب بزرگ آن بود که من به دارو و مراقبت نیاز داشتم . دوستان از خواب خوش بیدار شدند مات و مبهوت و لال شده بودیم پس از چند دقیقه یکی از دوستان به حرف آمد و گفت غصه نخورید فعلا آذوقه کافی داریم حال تو هم رو به بهبود است . با توجه به اینکه درد داشتم ولی روزنه امیدی در دلم روشن بود . تب داشتم ، ضعف داشتم ، درد داشتم ولی امید زندگی ام زیاد بود .
اطمینان داشتم که زنده میمانم . یکی از دوستان از چوبهای موجود و ترکه ها و نخ هایی که داشتیم یک پارو درست کرد و راه را کمی باز کرد و به بیرون که نگاه می کردند . اما برف همچنان به شدت در حال باریدن بود . تنها جز ماندن و نگریستن چاره ای نداشتیم .
صبحانه و ناهار مان یکی شده بود چون فعالیت بدنی نداشتیم فقط باید چوب برای سوختن تهیه میکردند .
و آذوقه هم مقداری داشتیم ،چند کبک ، مقداری میوه خشک و شاید بشود شکاری هم پیدا کرد .
چاره ای نبود ، چند بار دوستان برفها را به کنار می زدند تا راهی به میان درختان درست کنند و از درختانی که بر اثر برف سنگین شکسته شده بودند جمع آوری کنند .
برف سنگین ادامه داشت ، دوستان چند درخت شکسته را به نزدیک غار آوردند و از شاخه هایشان شکستند و برای استفاده به کنار غار انبار کردند . دوستم که از ما بزرگتر بود و ماهرتر بود برای راه رفتن روی برف تعدادی از ترکه ها را به صورت چند سینی گرد درست کرد و با نخ آنها را به کف کفش و پایشان بست که راه رفتن روی برف آسان باشد .
مرد جوان کنار من ماند و آن دو نفر برای تهیه غذا
فاجعه در کوهستان
داستانک
با سلام و ادب
در تابستان ۱۳۵۵ من وفا ایرانشاهی و برادرم علی اکبر ایرانشاهی به شهر ازنا که در استان لرستان است برای دیدن اقوام رفته بودیم .
به دیدار یکی از دوستان پدر مان هم نایل شدیم ، او که در حالت بیماری بود و کهولت سن بالای هشتاد و پنج ، بیشتر آن مرد قهرمان را آزار میداد.
ایشان متولد ۱۲۷۰ بود مردی که روزگاری اسمش سر زبانها و مورد احترام غریب و آشنا بود .
رشادت هایی که تا آن زمان در جنگ بین ایران و انگلیس در بیست سالگی و در ۵۵ سالگی با روس در آذربایجان از خود بروز داده بود هر یک ارزش خاصی در ذهن مردم داشتند .
عیادت از این مرد ، حال و هوای روحی ما را تغییر داد .
گرچه از دیدن من و برادرم که فرزندان دوستش هستیم ، بسیار شاد شد و در تغییر ساختار وجودی اش مشخص بود . از روی تخت خواب بلند شد و با کمک نوه اش روی مبل نشست .
وقتی که او را در آغوش گرفتم و دستم را به عنوان نوازش به پشت شانه اش کشیدم ، زیر دستم جای زخم بزرگی را لمس کردم ، مثل اینکه طنابی را در زیر لباسش مخفی کرده باشد ، حدود یک و نیم وجب از روی شانه تا بالای کمربندش ادامه داشت. ، از اینکه با دستم آنرا لمس کرده بودم از ایشان عذر خواهی کردم .
ایشان با متانت گفت اشکالی ندارد . پس از تعارفات رایج و پذیرایی از ما که به وسیله نوه اش انجام شد ، فرمود آیا میدانی آن جای چیست؟
گفتم نه ، پدرم در این مورد چیزی نگفته بود .
گفت شنیدم نویسنده هستی .
گفتم بله اگر مورد قبول شما باشم .
گفت این اتفاق میتواند سوژه خوبی برای نوشتن شما باشد . اگر مایل باشید .
گفتم من آماده ام که هرچه بگویی ، برای نوشتن نت برداری کنم .
او پس از صرف چای و تازه شدن گلویش آماده گفتن شد .
من هم طبق عادت همیشگی ام ، یک ضبط صوت والکمن داشتم و همیشه همراهم بود ، آن را روشن کردم و کنارش گذاشتم تا بعدا از گفته های ایشان چیزی را از قلم نیندازم ،
من و برادرم و چند نفر اطرافیانی که به واسطه ورود ما آمده بودند همه جسم و تن چشم و گوش شدیم .
ایشان چنین ادامه داد که حدود چهل سال قبل که من از همراهی بزرگان بختیاری که از فتح آذربایجان برگشته بودیم . برای اولین بار در اواسط پاییز ، با سه نفر از دوستانم برای شکار قرار گذاشتیم که به یکی از قله های کوه اشترانکوه که جزئی از رشته کوه زاکروس است برویم .
همیشه با اسلحه سرپر و یک کارد قمه مانند که هرسه نفر داشتیم البته نفر چهارم جوانی بود با یک کاد و یک چنته که در آن مقداری نان داشت و مشک آبی هم باخود آورده بود ، او اسلحه نداشت .
سحرگاه ، دور از چشم پاسگاه ، از روستای ما که در کوهپایه همان اشترانکوه قرار دارد حرکت کردیم و به سوی کوهستان روانه شدیم ،
هوای سردی بود، نیمی از راه را طی کرده بودیم که هوا روشن شد .
نزدیک به چشمه ای که در میان دره ای قرار داشت و همیشه محل اتراق ما بود رسیدیم و آبی به صورتمان زدیم و مشک را از آن آب گوارا پر کردیم و در صد متری چشمه پشت سنگهای بزرگی که بود کمین کردیم ، تفنگ سر پر را که قبلا چاشنی گذاشته بودم و پس از آن باروت ریخته و نمد اول را تنظیم کرده بودم و حدود پنجاه عدد ساچمه درون لوله ریخته بودم و نمد دوم را هم به داخل لوله تفنگ فرستاده بودم و با سنبه که یک میله فلزی بلند است آنرا کوبیده بودم و آماده بود ، حالا چخماق را کشیدم و منتظر ورود کبک ها بودیم . تفنگ دوم و سوم را هم به همین طریق با چهار پاره تنظیم و پر کرده بودیم برای شکار گوزن و آهو بود .
انتظار ما پس از طلوع خورشید به پایان رسید . که دسته ای از کبک ها برای رفع تشنگی وارد دره شدند و در کنار چشمه برای نوشیدن آب در درازای آب چشمه صف کشیدند و آب نوشیدند و پس از آن با سر دادن صدای قهقهه مخصوص فضای دره را حال دیگری دادند .
من که محو آن همه زیبایی و صدای خوب بودم با ضربه دست دوستم که به پشتم زد از آن حال خوب خارج شدم و اسلحه را به طرفشان گرفتم و با اکراه و نا خواسته به آن همه زیبایی شلیک کردم .
ساچمه ها در هوا و به طرف کبک ها روانه و به هفت عدد از آنها اصابت کردند و پرنده ها در حال غلطیدن و پر پر زدن در حال مردن بودند و بقیه هم پرواز کنان فرار کردند .
ما به طرف آنها حمله کردیم و با بریدن سر آنها و کندن پر و پوست وتمیز کردن داخل شکم آنها مشغول شدیم دوستم جگر و دل کبکها راتمیز کرد و برای صبحانه آماده کرد و آنها را به ترکه هایی از درختان جنگلی کوهستانی به سیخ کشید و دوستان دیگرم مقداری چوب و شاخ و برگ خشک از درختان ، آتشی درست کردند و صبحانه مفصلی را از کباب دل و جگر با نانی که درچنته داشتیم صرف کردیم .
بنام خدا
داستانک ، گم شدن نوشته هایم
در عصر یکی از روزهای اول مهرماه سال ۱۳۸۶ در کتابخانه شخصی ام در حال تدوین چند داستان احساسی و پلیسی بودم که تلفن همراهم با زنگ گوش نوازش رشته افکارم را از هم گسست . از آنطرف ، صدای محترمانه و لطیف بانوی بزرگوار خانم صدرایی مدیرمسئول مجله دنیا شنیده شد . پس از احوال پرسی فرمود ، با تقاضای شما که در غیاب من به دفترم ارائه داده بودید موافق هستم . لطفا شما در اسرع وقت داستانهای تدوین شده پلیسی ات را برای چاپ به دفتر ما تحویل بدهید .
من با تشکر از لطف ایشان به سراغ سه داستان پلیسی ام که قبلا آماده کرده بودم رفتم ، اما هرچه کتابخانه را گشتم پیدایشان نکردم ، به طبقه پایین یعنی منزل مسکونی ام رفتم و با کمک همسرم و دخترم تمام منزل را بررسی کردیم اما پیدا نشد . ناچار مجدد به کتابخانه ام برگشتم و تمام کتابهایم که جمعا حدود سه هزار جلد بودند را بررسی کردم اما بی اثر بود .
تا پاسی از شب در حال جستجو بودم حتی زیر فرشها و کشوی میزها و تمام جاهایی که امکان داشت را بررسی کردم که خیلی نفس گیر بود اما پیدا نشدند . پایان شب بود که از همه جا مانده و مایوس به سمت عشقم حضرت حافظ سوق پیدا کردم و با گرفتن یک فال خودم را راضی و قانع کردم ، غزلی برای خواندن باز شد که اولین بیتش این بود .
دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم کند چه غم دارد
در فکر فرو رفتم و به نفع خودم شعر را اینگونه تفسیر کردم .
اینکه شخصی که توان نوشتن دارد از مقاله هایی که دمی گم شده اند نباید حراسی در دل داشته باشد ، پس حتما پیدا خواهدند شد .
بقیه غزل را نخواندم ، سه داستان دیگر را که قبلا چرک نویسی کرده بودم ، یکی پس از دیگری پاک نویسی وکامل کردم و زمانی متوجه روشن شدن هوا شدم که دیگر نوشتنم تمام شده و داستانها آماده بودند .
ساعت شش صبح بود که دیگر بر اثر خستگی کنار لپتاپم به خواب فرو رفتم و تا ساعت ده صبح خوابیدم . پس از بیدارشدن و صرف صبحانه از نوشته هایم پرینت و سی دی گرفتم و آماده حرکت شدم ، اما در یک لحظه کتاب شاهنامه فردوسی که لبه آن کمی باز بود نظرم را جلب کرد ، با اینکه چند بار آنرا دیده و جا به جا کرده بودم . اما مجدد بررسی اش کردم و دیدم که هر سه داستان آماده چاپ ، داخل آن کتاب بودند .
بسیار شاد شدم و درودی نثار خواجه حافظ و حضرت فردوسی بزرگ نمودم .
آن سه داستان قبلی را نیز پرینت گرفتم و سی دی تهیه کردم و هر شش داستان را با خود بردم و تحویل بانو صدرایی دادم . ایشان لطف کردند و داستانهای زیادی از من یکی پس از دیگری در مجله وزین دنیا به چاپ رساندند.
وفا ایرانشاهی
آنرا داخل دهانم نگهداشتن تا کم کم نرم شود . دیگر از جایم حرکت نکردم . و روی همان بوته اورکت را پهن کردم و در زیرش استراحت کردم . فقط گاهی با دور بین اطراف را بررسی میکردم . کم کم گرما شروع شد و درد دل من بر اثر گرما کمتر شد ، گویا گرمای خورشید برای من درمان بود . اما سردرد همیشگی من که اطمینان داشتم از کم آبی بود برجای خود باقی مانده بود و زیادتر هم شده بود . تا قبل از ظهر گاهی نسیمی ملایم میوزید و نفسم تازه میشد . زمان می گذشت افکار مختلفی به مغزم هجوم آورده بود . فکر می کردم شاید من را کشته شده پنداشته اند . دیگر سراغ من نخواهند آمد . چون هلیکوپتر که آمد و مرا ندید ممکن است دیگر سراغ من نیایند و احتمال دارد که من راه را گم کرده و اشتباه رفته باشم . در هر صورت اگر همینطور ادامه بدهم و در نهایت به جایی خواهم رسید ، حتما از فرمانده هایم انتقام خواهم گرفت . این افکار در من آنقدر قوت گرفت که دیگر خود را یک فرد دشمن نظام و دشمن فرماندهان ارتش و پلیس قلمداد کردم و در فکر انتقام سخت مسلحانه بودم . از دور ، رودخانه های آب روان میدیدم اما به خود مسلط شدم که این همان سراب کویری است که شنیده بودم و شخص تشنه را فریب می دهد است ، روزم به سختی به غروب نزدیک میشد . با هرسختی که بود به خودم حرکت دادم و با اینکه بازوانم قدرت نداشتند اما چاله آب را باز سازی کردم .و پلاستیک را روی آن کشیدم .و طبق شبهای قبل یاقلاوی را زیر آن قرار دادم و در چاله خود مچاله شدم اما گرسنگی و تشنگی آزارم میداد . و دیگر قطره ای آب در قمقمه نمانده نبود . با اینکه درد شکم من کم شده بود ولی سردرد هنوز بر جای خود بود. احساس کردم خیلی ضعیف و لاغر شده ام . دوباره افکار مخرب به مغزم هجوم آورد و با همین افکار شب را باید به روز می رساندم . نیمه های شب سرما زیاد تر شد و من به خود می پیچیدم و چند مرتبه به چاله آب سرزدم و با چراغ قوه آب را دیدم . خوشحال شدم که سالم است و مقداری آب در حال جمع شدن است . دوباره در چاله خواب خود فرو رفتم و زیر اورکت و ماسه ها به صورت مچاله آرام گرفتم . روز هفتم با نسیمی دلنواز شروع شد . با اشتیاق بلند شدم و چون سالمتر از روز قبل بودم شاد و شاکر خدا شدم . چاله خواب را جمع کردم و کمربند فانسخه ام را به کمرم بستم دوربین را به گردنم آویختم و مجهز شدم و چاله آبرا را بررسی کردم و آب را درون قمقمه ریختم و کمی هم نوشیدم و بیسکویتی را در دهان گذاشتم با چند قطره آب آنرا فرو دادم ، و قصد حرکت به سمت پاسگاه را داشتم و در این فکر بودم که من باید پس از رسیدن به هر شهر و یا هر روستایی ، حتما برای انتقام از فرماندهان اقدام کنم ، تا رسیدن به هدف از پای نمی نشینم . اسلحه ام را تست کردم و دیوانه وار نعره میزدم و به فرمانده ناسزا میگفتم . و طبق درجه قطب نما مسیر را مشخص کردم و حرکت را ادامه دادم . اما پس از مقداری حرکت ، صدای هلیکوپتر از دوردست شنیده شد . این بار با غضب آماده درگیری بودم . این بار هلیکوپتر شینوک بزرگ آمده بوند . در حدود صد متری پشت سر من نشست و دنیایی از کرد و خاک را به اطراف پاشید و منطقه دید من را تاریک کرد . اما دوباره بلند شد و رفت حدود چهارصد متر جلوتر از جایی که بودم نشست و موتور را خاموش کرد . پس از چند لحظه از میان کرد و خاک ایجاد شده ، افسر فرمانده از دور دیده شد . با بلندگو مرا به نام صدا کرد و گفت کمربند و اسلحه را به روی زمین بگذار و بیا . من احساس کردم که او حتما دشمن من است و در این مدت قصد کشتن من را داشته ، توان فریاد با دهان خشک را نداشتم اما به او فحش و ناسزا میگفتم و تهدید می کردم و اسلحه را مسلح کردم و به طرفش باسختی دویدم و تیراندازی کردم او هم فرار میکرد و به صورت زیگزاگ می رفت . سی و دو تیر یک خشاب را به طرفش شلیک کردم تا خشاب اول تمام شد . چون فاصله زیاد بود گلوله ها به او اثر نداشت و شاید نمی خورد ،تا خواستم خشاب دوم را از جیب مخصوص کمربندم خارج کنم و به اسلحه نصب کنم از پشت سرم به من حمله شد و توسط دو نفر دستگیر شدم . گویا بار اول که نشسته افراد رنجر را پیاده کرده بود . نفر سوم از ایشان اسلحه های من و کوله پشتی و دوربین من را گرفت و آن دو نفر خودم را هم بغل کردند و به طرف هلیکوپتر میبردند ، اما ناسزا گویی من با تن بیجانم ادامه داشت و میگفتم همه شما را می کشم و شما را زنده نمی گذارم . تقلای زیادی میکردم اما توانی نداشتم و اسیر شده بودم . فانسخه را از کمرم باز کردند و اسلحه کمری و کارد سنگری من هم در دست آنها بود . یکی بالاتنه ام را یکی گرفته بود و یکی هم پاهای من را . از دست دادن اسلحه یعنی مرگ یک نظامی .اطمینانم آن بود که حتما اعدام خواهم شد . با نعره و فریاد و ناسزا گویی به نزدیک هلیکوپتر رسیدیم و من را داخل هلیکوپتر شینوک انداختند . و در را بستند و هلیکوپتر دوباره به پرواز درآمد .
Читать полностью…
ترس از حمله اش من را وادار کرد که هرچه زود تر بساطم را بردارم و از آنجا دور شوم . در کاسه آبم به اندازه دو سوم قمقمه آب مقطر بود که روزنه امید برای زنده ماندن بود . شکر خداوند را به جا آوردم که با این وسیله ی آسان زندگی خواهم کرد . با ترس از حمله مار آن آب را به درون قمقمه ریختم و پلاستیک را هم با کوله پشتی برداشتم و طبق درجه قطب نما حرکت کردم و از آن مکان دور شدم . فراموش کرده بودم که باید چیزی بخورم ، البته چیزی هم نداشتم غیر از یک کنسرو لوبیا با گوشت ، که البته خیلی هم مقوی بود . در راه بودم تا نزدیک ظهر با گرمای طاقت فرسا و افکار مغشوش در سرم . پس از طی مسیری طولانی به کنار چند بوته خشک رسیدم و توانستم با اورکتم روی آن بوته ها سایبانی بسازم در زیر آن سرم را خنک کنم . دیگر آبی در بدن نداشتم که عرق کنم و از ظاهر صورتم که نتوانسته بودم شستشو کنم خبر نداشتم . کنسرو لوبیا را باز کردم و با یک اشتهای بیش از حد آنرا خوردم و کمی استراحت کردم و سپس برخاستم و به راهم ادامه دادم . دیگر نا امید بودم از رسیدن به پاسگاه و نبودن دشمن . هرچه با دوربین به دشت نگاه میکردم ، موجودی دیده نمیشد . افکار منفی باعث شده بود که دیگر آرامتر حرکت کنم و دستورات فرماندهان را نادیده بگیرم .قصدم این شد که بدنم را فرسوده تر نکنم ضمن اینکه از تغذیه نا کافی و کمبود آب در رنج بودم . اما امیدواری از اینکه به محلی خواهم رسید زیاد آزارم نمیداد.
هوا نزدیک به تاریکی بود که در سکوت کویر صدای هلیکوپتر پیچید و دنیای افکارم تغییر کرد و من با چراق قوه به فرمانده علامت دادم و با علامت ( اس او اس) از ایشان تقاضای کمک فوری کردم . صدایی از بلند گوی هلیکوپتر شنیده شد که گفت بیشتر تلاش کن چون به پاسگاه نزدیک میشوی . و یک قمقمه آب و یک بسته بیسکویت برایم انداخت و رفت . قمقمه آب یعنی زندگی ، بیسکویت بدمزه و خشک و چوب مانند را داخل کوله پشتی ام گذاشتم و قمقمه را به کمر بندم آویزان کردم . دیگر خیلی شاد شدم و با اشتیاق و امید رسیدن ، به راهم ادامه دادم . مطمئن شدم که هم پشتیبان دارم و هم به هدف نزدیک هستم . افکار منفی را که در مغز من رسوخ کرده بودند کنار گذاشتم و امید زندگی را جای آن گذاشتم . پس از طی مسافتی شب شد ، دوباره مانند شب قبل چاله ای برای ساختن آب و چاله ای دیگر برای خواب درست کردم و با احتیاط بیشتر به استراحت پرداختم . ضمن اینکه قدرت بدنی ام کم شده بود اما امیدوار و مصمم بودم . آنشب پس از دیدبانی اطراف به داخل چاله رفتم و خواب راحت تری را شروع کردم . ..................صبح روز چهارم
با نسیم بسیار روح نوازی از خواب بیدار شدم . از چاله خارج شدم و آب مقطری را که در داخل یاقلاوی جمع شده بود ، داخل قمقمه ریختم و بساطم را جمع کردم و بدون آنکه چیزی برای صبحانه و ناهار داشته باشم بجز دوتکه بیسکویت چوب مانند ، به راه خود ادامه دادم . گرسنگی ام آنقدر زیاد شده بود که توان حرکت را از من گرفته بود . به فکر های مختلف سوق پیدا کردم . بیشتر از اینکه روز قبل آن مار را که تیر زده بودم و رها کردم ، اگر بود شاید میشد از گوشتش استفاده میکردم و یا اینکه اگر الان حیوانی را ببینم شکارش میکنم . با همین افکار پراکنده راه را طی میکردم. تا به ظهر و گرمای سخت آن رسیدم . گرما ، گرسنگی ، خستگی و ناتوانی باعث شده بود که تلوتلو خوران راه بروم. از دور موج بزرگ و تپه های ماسه بادی را دیدم اما دیگر برایم جلوه و زیبایی نداشتند . از بالای یکی از تپه ها گذر کردم و با دوربین از دور چند بوته را دیدم که ناخود آگاهانه به طرف آنها روانه شدم. وقتی نزدیک رسیدم دیدم که در سایه کمرنگ آنجا یک بزمجه بسیار چندش آور درست در حدود دومتر و وزن ده کیلو با دندانهای عجیب و با تیغه هایی که خیلی زشت و خاکستری بودند که بر پشتش بود و تا روی دم خطرناک آن ادامه داشت ، و در سایه بوته خوابیده بود . جرقه امیدی در دلم روشن شد . چون لحظه انتخاب مرگ و زندگی بود . آهسته و پاورچین به طرفش از پشت سر روانه شدم و نزدیکش که رسیدم به طرفش با کلت کمری به سمت کمرش که حجم بیشتری دارد شلیک کردم که مبادا گلوله ام به خطا برود . گلوله از کمرش گذر کرد و حیوان غلطان و پیچان قصد فرار داشت که گلوله دوم را به سرش زدم و بیچاره حیوان به خود میپیچید.
تا پس از چند دقیقه آرام شد . اول احساس گناه میکردم ، کارد سنگری را از غلاف کشیدم و مشغول بریدن و پاره کردن پوست بدنش از پشت گردنش شدم . گوشت سفید و شیشه مانندش خیلی اشتها آور بود . مقداری از همان بوته هارا برای آتش جمع کردم و آتشی درست کردم . از گوشت آن حیوان با کارد سنگری مقداری بریدم و روی آتش گرفتم تا پخته شد . اما وقتی خواستم بخورم مثل اینکه کسی گلوی من را میفشرد . می جویدم اما نمیتوانستم فرو بدهم حالت استغراغ داشتم .
دکتر وفا ایرانشاهی:
بنام خدا
اولین ماموریت من .
اوایل اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۳ بود. در یکان خدمتی آموزشی ، گروهان ما تعداد ۸۲ نفر بودیم . پس از طی دوره های لازم پلیسی ( از جمله ورزش کاراته ، ورزش جودو و دفاع شخصی ، تحت آموزش مربیان ارزشمند داخلی و خارجی) قرار گرفته بودیم . مسابقه هایی در این ورزشها داشتیم و مقامهایی هم دریافت کرده بودیم . با اشتیاق زیاد فارغ التحصیل شدیم . نصب درجه نظامی روی لباس سرمه ای پلیسی اشتیاق خاصی داشت . در مراسم ( سوگند نامه برای خدمت به وطن و هموطن ) شرکت کردیم . و در پایان با یک برگه مرخصی پنج روزه ، برای دیدار عزیزان به وطن و خانواده هایمان اعزام شدیم . پس از بازگشت از مرخصی به یکان خدمتی ،حکم انتقال ما آماده بود و به یکان خدمتی جدید که در تهران بود و اعزام و مشغول به کار شدیم . در ابتدا من را به عنوان سرپرست همکاران انتخاب کردند . کار من حضور و غیاب پرسنل و گزارشها از مشکلات و کارهای روزانه وآمار پرسنل و ارائه به فرماندهی بود . مدت زیادی نگذشته بود که به دستور فرماندهی ، گروهی سی نفره از ما را که در ورزش ها برتری و مقام داشتیم ، برای یک ماموریت خاص انتخاب کردند . بدون اینکه اعلام کنند کجا ست و چگونه است . لوازمی از قبیل کوله پشتی ، لوازم صحرایی (بیلچه و..) ، لباس کار زیتونی رنگ ، اسلحه مسلسل یوزی و سه خشاب سی و دو تیری ، اسلحه کمری با فشنگهای اضافی ، کارد سنگری ، قمقمه آب ، کبریت ، چراغ قوه ، یاقلاوی (صرف غذا ) ، قطب نما ، فانوسخه و جیره جنگی دو روزه را با آموزشهای لازم را به ما تحویل دادند . تغییر لباس دادیم و آماده شدیم . بعداً معلوم شد که ماموریت ما به سمت کویر لوت است . دو کامیون نیرو بر ( گاز روسی) رو باز را مجهز کرده و در ساعت شش صبح حرکت کردند و روانه شدیم . ساعت های زیادی در راه بودیم و گاهی برای استراحت و تغذیه در رستورانی بین راه مجال ایستادن داشتیم . از شهرها و روستاهایی گذر کردیم که تا به حال نرفته بودیم . ساعت پنج عصر رسیدیم به منطقه ای در کویر با ماسه های بادی روان و بدون گیاه و با پستی و بلندیهای بسیار زیبا که گویی نقاشی شده است . و معلوم بود به وسیله وزش باد آنها تغییر میکنند . گویا فرماندهان و مسئولین گروه که از هوانیروز ارتش بودند ، قبل از ما با هلیکوپتر به محل رسیده بودند . پیاده شدیم و نرمش هایی برای رفع خستگی چند ساعته انجام دادیم . بدن مان نرم شد و کسالت یکجا نشستن مان رفع شد . سپس دستور دادند افراد را به صوت دایره نزدیک هلیکوپتر چیدمان کنیم. پس از آمار ، رو به روی هم روی زمین نشستیم . استفاده از قطب نما را آموزش دادند . جهت های خود را تعیین و درجه آنرا یادداشت کردیم . فرمانده بس از سخنرانی با بلندگوی دستی ، و مطالبی در مورد وطن پرستی ، ما را قهرمانانی خواند که فاتح کویر هستیم و باید تا رسیدن به پاسگاههای دوردست و تنظیم با قطب نما جهت درست طی کردن فاصله دقت کنیم و هرموانعی را از سر راه برداریم . او گفت چون دشمن در کویر فراوان است و شما قهرمانان ورزشی و نظامیهای آموزش دیده هستید ، باید منطقه را از وجودشان پاک کنید . و شاید هم در گیر نشوید ، جون ممکن است با دیدن شما از منطقه فرار کنند و از کشور خارج شوند . در هردو صورت پیروزی حتمی با شما دلیر مردان است . ما هم با هلیکوپتر پشتیبان شما هستیم . ما همه با هم و با سردادن فریاد (هورا) فرمایشات ایشان را تایید کردیم . با دستور فرمانده از زمین برخاستیم و اسلحه کمری و اسلحه یوزی که مسلسلی کوچک و قوی است را بررسی کردیم و فشنگ ها و خشاب های لازم ، کارد سنگری ،چراغ قوه ، را به اطراف فانسخه که همان کمربند پهن نظامی است نصب کردیم .
قمقمه ها را پر از آب کردیم . و دوباره در جای خود طبق درجه قطب نما ایستادیم . فرمانده دستور عقب گرد داد . برگشتیم و دیگر پشت ما به طرف همدیگر بود . جهت و درجه جدید قطبنما را روی آستین لباسمان که اتیکت داشت یادداشت کردیم که همیشه مد نظر مان باشد . کوله بر دوش و با دستور فرمانده به طرف جلو حرکت کردیم و سرود ای ایران را سر دادیم وهر لحظه از یاران خود فاصله بیشتری میگرفتیم . و تا زمانی که فاصله ها آنقدر زیاد شد که دیگر دیدن همکاران مقدور نبود و صدای فرمانده هم شنیده نمیشد . تک و تنها در بیابان با زمزمه های زیر لب و هزار وسواس و ترس از دشمن و هزاران اما و اگر، در راه بودم . آنقدر شوق رسیدن به پاسگاه در سر داشتم که بی حد و حساب بود . برای زود تر رسیدن به پاسگاه شب را هم در راه بودم و از زیبای ابرها در آسمان صاف و روشن و زیبایی خیره کننده آنها و زیبایی دشتها و پستی و بلندیهای شنی کویر که بسیار چشم نواز بودند ، لذت میبردم . مخصوصا از غروب دل انگیز کویر با نورهای نارنجی رنگ و انعکاس آن روی ماسه ها .
🔴واکنش تند رضارشیدپور به مجری صداوسیما که مردم را تفاله خواند!
☑️@breakingneewss
دکلمه و شعر شش زبان ایرانی آسیایی از دکتر وفا ایرانشاهی
سنتور از استاد رضاخواه
ضرب استاد امین جوادی
اجرا در منزل وفا
ضبط با موبایل
تقدیم به شما هنردوستان گرانقدر
کنار رامبد جوان در برنامه خندوانه بخنیاریها
Читать полностью…
واقعیت تاریخ از قوم خوشنام لر
حتما ببینید و احساس ارزشمند بودن کنید
در تالار فرهنگسرای اندیشه ودر کنار بزرگان علم و ادب ، رونمایی از کتاب رسام و دکلمه من و شعر رویای من
تقدیم به شما
سرای محله پونک شمالی تفسیر غزل حافظ
Читать полностью…
حتما بخوانید
یک روانشناس ژاپنی به تام "'هیدِکی وادا ""کتابی با عنوان «دیوار هشتادسالگی» منتشر کرده است. بلافاصله پس از انتشار، فروش آن از ۵۰۰ هزار نسخه گذشته و در ردیف پرفروشترین کتاب زمان خود به شمار آمده. اگر این روند فروش ادامه کتاب یابد، تیراژ آن از یک میلیون نسخه خواهد گذشت و به پرفروشترین کتاب سال ژاپن تبدیل خواهد شد.
دکتر وادا، ۶۱ ساله، پزشکی است که در زمینه بیماریهای روانی سالمندان تخصص دارد. او رازهای یک زندگی «سعادتمند» در سنینی بالای پنجاه و حتی هشتاد سالگی را در ۴۴ جمله کوتاه به شرح نوشته است
1. پیادهروی را ادامه دهید.
2. هنگام عصبانیت، نفس عمیق بکشید.
3. آنقدر ورزش کنید که بدنتان خشک نشود.
4. در تابستان هنگام استفاده از کولر، آب بیشتری بنوشید.
5. پوشاک مناسب به افزایش تحرک کمک میکند.
6. هرچه بیشتر بجوید، مغز و بدنتان فعالتر خواهد بود.
7. فراموشی ناشی از سن نیست، ناشی از کمکاری مغز است.
8. نیازی به مصرف بیش از حد دارو نیست.
9. نیازی به پایین آوردن بیدلیل فشار خون و قند نیست.
10. تنها بودن، تنهایی نیست؛ آرامش است.
11. تنبلی چیزی شرمآور نیست.
12. نیازی به خرج کردن برای گواهینامه رانندگی نیست (در ژاپن کمپینی برای بازگرداندن گواهینامه سالمندان در جریان است).
13. کاری که دوست دارید انجام دهید؛ کار ناخوشایند را رها کنید.
14. امیال طبیعی حتی در پیری باقی میماند.
15. در هر حال همیشه در خانه ننشینید.
16. غذایی که دوست دارید بخورید؛ کمی اضافهوزن بهتر است.
17. هر کاری را با دقت انجام دهید.
18. با کسانی که دوست ندارید معاشرت نکنید.
19. مدام تلویزیون تماشا نکنید.
20. بهجای جنگیدن با بیماری، یاد بگیرید با آن زندگی کنید.
21. «وقتی ماشین به کوه برسد، جاده پدیدار میشود» — این جمله جادویی شادی برای سالمندان است.
22. میوه تازه و سالاد بخورید.
23. زمان حمام نباید بیش از ۱۰ دقیقه باشد.
24. اگر خوابتان نمیبرد، به خود فشار نیاورید و بی خیال باشید
25. فعالیتهای شادیآفرین فعالیت مغز را افزایش میدهند.
26. آنچه حس میکنید بگویید؛ زیاد فکر نکنید.
27. هرچه زودتر یک «پزشک خانوادگی» مورد اعتماد پیدا کنید.
28. بیش از حد صبور یا سختگیر نباشید؛ «سالمند جسور» بودن بد نیست.
29. گاهی تغییر نظر ایرادی ندارد.
30. در مرحله پایانی زندگی، عاقلی هدیهای از جانب خداست.
31. اگر یادگیری را متوقف کنید، پیر میشوید.با توجه به اینکه علم روانشناسی یک راز مهم جوان ماندن را حس کنجکاوی ثابت کرده است.
32. به دنبال شهرت نباشید؛ آنچه دارید کافی است.
33. معصومیت از آنِ سالمندان است.
34. هرچه چیزی دشوارتر باشد، جالبتر میشود.
35. حمام آفتاب گرفتن شادی میآورد.
36. کارهایی انجام دهید که به دیگران سود برساند.
37. امروز را با فراغت بگذرانید.
38. میل و علاقه، کلید طول عمر است.
39. شاد زندگی کنید.
40. راحت نفس بکشید.
41. اصول زندگی در دستان خود شماست.
42. همه چیز را با آرامش بپذیرید.
43. افراد شاد محبوب همگاناند.
44. لبخند، خوشبختی میآورد.
پیر شدن محدودیت نیست—هدیهای است. با نگرش درست و عادات روزمره مناسب، سالهای پس از شصتسالگی میتواند از پربارترین دوران زندگی باشد. بیائیدکهنسالی را نه با ترس، بلکه با آرامش، سپاسگزاری و حکمتی که دکتر وادا سخاوتمندانه با ما در میان گذاشته، بپذیریم
📘:دیوار هشتاد سالگی
👤:هیدکی وادا
🌴چرا شاهنامه اینقدر خاص است؟
فردوسی در شاهنامه دو خط قرمز دارد؛ دو ستونی که در آن خفقانِ سنگین، با تمام
وجود فریاد میزند: ایراندوستی و خردگرایی. کمتر کتابی در تاریخ اینچنین پیدرپی در ستایش خرد سخن گفته. شاهنامه با این ابیات آغاز میشود:
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
از نظر فردوسی خدا یکتاست، اما راهِ رسیدن به او خرد است. خرد، خط قرمز فردوسی است؛ و اگر دیو و اژدها و جادو در نگاه نخست با خرد ناسازگار مینمایند، او از همان آغاز میگوید:
تو این را دروغ و فسانه مدان
به رنگ فسون و بهانه مدان
از او هرچه اندرخورد با خرد
دگر بر ره رمز معنی بَرَد
در شاهنامه، هیچ چیز سفید مطلق نیست؛ نه قهرمان بیعیب داریم نه شرور مطلق! پادشاهان و پهلوانان، ترکیبی از سفیدی و سیاهیاند و با سنجش عشق به ایران و خرد، در ذهن مخاطب ستودنی یا ناپسند جلوه میکنند. از این جهت شاهنامه، آینهٔ زندگی واقعی مردمان این سرزمین است.
معیار فردوسی از شخصیتهای شاهنامه فعل آنهاست نه نژادشان. از اغریرث ترکزبان، پیران ویسهٔ وزیر توران، مرداس پدر ضحاک و مهراب کابلی عرب به نیکی یاد میکند، اما بیخردی کیکاووس و گشتاسپ ایرانی او را به خشم میآورد.
فردوسی حتی در میدان جنگ، خردگراست؛ دشمن را کوچک نمیشمارد و بارها درایت و مردانگی پهلوانان تورانی را ستایش میکند.
در سالهای سرودن شاهنامه، ایرانِ بعد از ورود تازیان، نه زبان دارد، نه تاریخ، نه اسطوره. هرچه میگویند اینهاست: «موسی از نیل نجات یافت»، «نوح کشتی ساخت»، «ابراهیم در آتش نسوخت»، «یوسف و زلیخا عاشق شدند».
در همان شرایط، حکیمی از طوس برخاست که با زیرکیِ دیوانهوار برای هر روایتِ غیرایرانی، نسخهای ایرانیِ اصیلتر را به شعر درآورد؛ روایتهایی که قلب را به لرزه و روح را به پرواز درمیآورند.
او به ایرانیان یادآور میشود پیش از داستان فرعون و موسی، داستان ضحاک و فریدون وجود داشت: ضحاک همه نوزادان پسر را میکشد، فریدون در جنگل با شیر گاو بزرگ میشود و به جادو و ظلم ضحاک پایان میدهد.
در برابر قالیچهٔ سلیمان، جمشید با جام جادوییاش به آسمان پرواز میکند؛ و به فرمان ایزد در برابر طوفان برف سهمگین جفتی از هر حیوان را به بهشت زیرزمینی میبرد، داستانی مشابه کشتی نوح و جالب اینکه عمر جمشید هم ۹۰۰ سال است!
جمشید در نهایت ادعای خدایی میکند (مانند نمرود) و در درختی توسط ضحاک به دو نیم میشود، شبیه زکریا نبی (دو نیم شدن با اره توسط ابلیس).
انتخاب ایرج، پسر کوچکتر فریدون، به پادشاهی ایرانزمین؛ سپس کشتهشدن او به دست برادران حسود؛
و نابینایی فریدون از شدت اندوه مرگ پسر؛
این رویدادها، آینهای تمامنما از داستان یوسف و یعقوب است، همان برادركشیِ پنهان در سایه حسد، همان نابینایی پدر از غم جدایی، برادركشیِ ایرج به دستِ سلم و تور، تراژدیِ خونینی که مرزهای خانوادگی را به آتش میکشد، در برابر هابیل و قابیل؛ پسرکشیِ رستم و سهراب، در برابر ابراهیم و اسماعیل؛ سزارینِ رستم در برابر سزارین سزار؛ زنده بودن کیخسرو، شاهِ عارفی که عدالت را اجرا خواهد کرد، در برابر یحیی؛ و قدرتِ پهلوانیِ رستم و قارن در مقابل قدرت اسطورههای اقوام دیگر!
از همه گیراتر، داستان سیاوش: شاهزادهای پاکتر از برف و معصومتر از صبح. در برابر عشق حرام سودابه میایستد و میگوید: «من پسر کیکاووسم، اما پیش از آن، پسر ایرانم.» برای اثبات پاکی، از آتش میگذرد؛ شعلهها میرقصند، اما دودی نمیگیرد؛ همان آتش ابراهیم!
فردوسی با زیرکیِ بیهمتا، بیآنکه روایتهای دیگر را رد کند، نسخههای ایرانی را کهنتر و اصیلتر میداند؛ شاهکاری که روح پارسی را جاودانه ساخت. در شاهنامه میگوید: «اینها را فسانه مدان»؛ اینها روایتهای حقیقی یک ملتاند که به شعر درآمدند. اگر تقلیدی هست، دیگران تقلید کردهاند!
علاوه بر این شاهنامه پراست از داستانهای جذاب و پندآموز: عشق ممنوعهٔ زال و رودابه از دو نژاد دشمن؛ ضحاک ماردوش، نماد پلیدی با مارهایی که مغز جوانان ایرانی را میبلعند و هوش ملت را میمکند؛ هفتخوان رستم، قیام کاوه آهنگر که با پیشبند چرمین زنجیر ظلم را پاره میکند؛ نبرد هاماوران؛ رویینتنی اسفندیار و...
فردوسی مسلمانِ شیعه بود، اما ایران برایش از هر چیز گرانقدرتر بود.
با شاهنامه ثابت کرد:
ایران نه فقط یک سرزمین، بلکه مادرِ همهٔ اسطورههای جهان است.
این است شاهنامه.
نه یک کتاب،
بلکه سندِ هویتِ یک تمدن.
اگر در تمام عمر فقط یک کتاب بخوانید،
بگذارید همین باشد.
دکتر سید قاسم موسوی
۲۰ آبان ۱۴۰۴