382
﷽ خوش آمدید🌹 لینک رمانها: 📙هانیه و علی https://t.me/kashkooltel/22976 📕بامداد خمار https://t.me/kashkooltel/28761 📗دالان بهشت https://t.me/kashkooltel/33746 📒برزخ اما بهشت https://t.me/kashkooltel/34387 📘و چند رمان دیگر... @Rokh313
در صحبت کردن با دیگران هیچ وقت از خودتان بد نگویید و خودتان را بی اهمیت جلوه ندهید
Читать полностью…
همین طور از تایید و پذیرش حقیقت حتی اگر مخالف نظر شماست نیز نترسید
Читать полностью…
در زندگی بخشنده باشید و از اشتباهات دیگران چشم پوشی کنید با این حال اجازه ندهید دیگران برای بار دوم ب شما ضربه بزنند
Читать полностью…
با کسی ک مورد علاقه و تایید شما نیست از هر لحاظی هم نشینی و هم صحبتی نداشته باشید
Читать полностью…
روش برخورد با مردم در ۱۰ کلمه از زبان عطار:
"دورِ دور مرو که مهجور گردی
و نزدیکِ نزدیک میا که رنجور گردی"
من هیچوقت نفهمیدم چرا یک نفر باید تو اینستاگرام یه عکس از خودش بذاره بعد زیرش پند اخلاقی بده به بقیه و نصیحت کنه😐
Читать полностью…
سه عامل عمده مردم را از پی بردن به این حقیقت باز می دارند که نظمی که زندگی شان را سازماندهی می کند تنها در تخیل شان است:
3. نظم خیالی بین الاذهانی است. من حتی اگر با تلاشی خارق العاده موفق شوم آرزوهای شخصی ام را از قيد نظم خیالی برهانم، باز فقط یک نفر هستم. برای تغییر نظم خیالی باید میلیونها ناشناس را متقاعد کنم تا با من همکاری کنند. زیرا نظم خیالی یک نظم ذهنی موجود در تخیل خود من نیست، بلکه نظمی بین الاذهانی است که در تخیل مشترکِ هزاران و میلیونها نفر جای دارد.
به منظور فهم این مطلب، باید به تفاوت میان «عینی» و «ذهنی» و «بین الاذهانی» پی ببریم.
پدیدهٔ عینی، مستقل از درک و آگاهی انسان ها و باورهایشان، وجود دارد. به عنوان مثال، رادیواکتیو اسطوره نیست. تشعشعات رادیواکتیو مدت ها قبل از آنکه انسانها کشفش کنند وجود داشت و خطرناک هم هست، حتی اگر انسان ها به آن باور نداشته باشند. ماری کوری، یکی از کاشفان رادیواکتیویته، در خلال سالیان طولانی که به مطالعهٔ مواد رادیواکتیو می پرداخت، اطلاعی نداشت که این مواد ممکن است برایش خطرناک باشد. او باور نداشت که مواد رادیواکتیو می تواند او را بکُشد. با این حال، در اثر کم خونی آپلاستیک درگذشت که بیماری ای است ناشی از قرار گرفتن بیش از حد در معرض مواد رادیواکتیو.
پديده ذهنی چیزی است که وجودش وابسته به آگاهی و باورهای هر فرد است. این پدیده وقتی می تواند تغییر کند یا از بین برود که باورهای فرد دگرگون شود. بسیاری از کودکان به وجود دوستی خیالی باور دارند که دیگران نمی توانند او را ببینند با صدایش را بشنوند. این دوست خیالی فقط در آگاهیِ ذهنی کودک وجود دارد و وقتی که کودک بزرگ می شود و از این باور دست برمی دارد، دوست خیالی هم ناپدید میشود.
پديدهٔ بين الاذهانی چیزی است که در شبکهٔ ارتباطی ای وجود دارد که آگاهیِ ذهنیِ بسیاری از افراد را به هم پیوند می دهد. اگر فردی عقاید خود را عوض کند، یا حتی بمیرد، اهمیت چندانی ندارد. اما اگر اکثر افراد حاضر در آن شبکه بمیرند یا باورهایشان را تغییر دهند، پديده های بين الاذهانی تغییر خواهد کرد یا از بین خواهد رفت. پدیده های بین الاذهانی نه جعلیاتی بدخواهانه و نه ادا و اطوارهایی پیش پاافتاده هستند. به صورت هایی غیر از پدیده های فیزیکی مثل رادیواکتیویته وجود دارند، اما تأثیرشان بر جهان می تواند عظیم باشد. بسیاری از قدرتمندترین نیروهای پیش برندهٔ تاريخ بين الاذهانی هستند، مثل قانون، پول، خدایان، ملتها.
به عنوان مثال، پژو دوست خیالیِ مدیرعامل شرکت پژو نیست. این شرکت در تخیل مشترک میلیون ها نفر وجود دارد. مدیر عامل به وجود این شرکت باور دارد، زیرا هیأت مدیره نیز به آن باور دارند، همان طور که وکلای شرکت، منشی ها، تحویلداران بانک، کارگزاران بازار بورس و نمایندگان فروش، از فرانسه تا استرالیا، همه به وجود آن باور دارند. اگر مدیر عامل به تنهایی ناگهان اعتقاد خود را به وجود شرکت از دست بدهد، او را به سرعت به نزدیکترین آسایشگاه روانی میبرند و شخص دیگری را به جای او می نشانند.
یووال نوح هراری
▫️◽️◻️📚◻️◽️▫️
#لبخند_خورشید
#نویسنده_عاطفه_منجزی
#قسمت_11
سیاوش با رفتن مهتاب خیال برگشت به داخل دفتر کارش را داشت اما یک باره چشمش به دوست قدیمی اش افتاد. محسن، گردنش را تا منتهی الیه پشت سرش چرخانده بود و همانطور که به پشت سرش نگاه می کرد، پله ها را بالا می آمد. سیاوش با دیدن او در آن حالت، خندان صدایش زد:
- حواست کجاست پسر جلوی پاتو نگاه کن!
صدای آریازند باعث شد توجه محسن به او جلب شود که در ادامه حرفش می پرسید:
- این طرف ها، راه گم کردی !
ولی مرد جوان بی آنکه جواب او را بدهد از کنار او رد شد و در حالی که وارد
دفتر می شد پرسید:
- این خانمه ارباب رجوع تو بود ؟!
- کدوم خانمه؟
- همین که الان تو راه پله ها دیدم، بارونی خاکستری تنش بود.
- آهان! آره. چطور مگه؟
- بابا دست خوش، تو از این ارباب رجوع ها داشتی و ما خبر نداشتیم!
- حرف مفت نزن محسن، ارباب رجوع، ارباب رجوعه دیگه.
- ببینم سیاوش، تو منشی نمی خوای، اگه لازم داری خودم چاکرتم، می تونم جای منشی واست کار کنم.
- باشه بابا خندیدم، حالو به جای این تیکه پرونی ها بگو چی شده یاد ما
کردی؟
محسن شانه ای بالا انداخت:
- این اطراف کاری داشتم، گفتم یه سری هم به تو بزنم. دو روزه ازت خبری نیست.
- خوب کردی، تا ساعت 6 با کسی قرار ندارم. بیا بشین تا خودم یه قهوه تلخ
واست درست کنم که حظ شو ببری.
-عه! پس آقای عباسی کجاست؟
- این هفته مرخصیه، رفته دهشون، نمی دونم، انگار پدر خانومش فوت کرده.
- خوب بابا من که گفتم اگه منشی می خوای من هستم، ناخن خشکی هم حدی داره!
سیاوش، قهوه جوش را روشن کرد، خودش را روی صندلی اش انداخت و چپ چپ به دوستش نگاه کرد و گفت:
- دست بردار محسن، ناخن خشکی یعنی چی؟!
- نخواستیم بابا، نخواستیم. اما یادت باشه خیلی بی معرفتی!
سیاوش که از حرف زدن بامزه او به خنده افتاده بود گفت:
- ای خدا، چه گیری کردم من! پسر، باور کن این دختره ارباب رجوع بود، مشکل حقوقی داشت.
- آخ! آخ! جان من راست می گی!
- محسن! یه کم جدی باش!
- بنده ی خدا، خب منم که دارم همین کارو می کنم. ببینم مگه تو همیشه نمی گفتی پرونده ی جماعت نسوان را قبول نمی کنی!
- انگار کلید کردی ها! پسر جون، والا بالله من اونو پیدا نکردم، اون اومده سراغ من. بشین قهوت و بخور تا ماجراشو بگم.
و چند دقیقه بعد در حالی که مشغول نوشیدن قهوه هایشان بودند سیرتا پیاز قضیه را برای او تعریف کرد. محسن هم با دقت گوش کرد آخر دست گفت:
- که این طور! پس پات توی یه ماجرای پر پیچ و خم کشیده شده، حتما می دونی که...
سیاوش میان حرفش پرید و گفت:
- آره آره می دونم ممکنه برام دردسر آفرین باشه. اما خب گاهی پیش میاد دیگه.
محسن با قیافه ی متفکری پرسید:
- ثریا! تو هنوزم به ثریا فکر می کنی یعنی منظورم اینه که تونستی اون ضربه ای که اون دختره ی لعنتی به احساست وارد کرد رو از مغزت بریزی بیرون یا نه؟
سیاوش بی آنکه به او نگاه کند جواب داد:
- آمادگی شو ندارم راجع به اون مسئله صحبت کنم.
- ولی باید صحبت کنی، لااقل با خودت روراست باش پسر!
سیاوش دستی به پیشانی اش کشید و بی حوصله جواب داد:
- حالا چه وقت این حرفاست !
#ادامه_دارد
📕 @kashkooltel☕️
▫️◽️◻️📚◻️◽️▫️
#لبخند_خورشید
#نویسنده_عاطفه_منجزی
#قسمت_9
مهتاب گفت:
- زیاد سخت نگیرید. گاهی آدم این قدر گرفتار می شه که تازه توی خونه یادش می افته از صبح چیزی نخورده، حتما برای خودتون هم پیش اومده، حالا بهتر نیست...
آریازند میان حرفش پرید:
- باور کنید دیگه اصلا حاضر نیستم ظرف دو ساعت برای بار دوم با اورژانس تماس بگیرم و کمک بخوام.
در خودنویسش را محکم بست. کتش را از پشت صندلی برداشت و در حالی
که بیرون می رفت گفت:
- همین جا باشید الان بر می گردم.
ده دقیقه بعد با دست پر برگشت. ساندویچ و قوطی نوشابه را گذاشت روی میز و گفت:
- بهتره تا غش نکردین یه چیزی بخورین.
مهتاب ذوق زده به ساندویچ نگاه کرد. بدون تعارف یا رودربایسی آن را برداشت و همان طور که لفافش را باز می کرد گفت:
- دست شما درد نکنه، واقعا محبت کردید. اصلا فکر نمی کردم این اطراف اغذیه فروشی باشه. یعنی هر چی چشم، چشم کردم جایی رو ندیدم. واقعا هم داشتم غش می کردم. آخه صبح دیر شده بود، صبحونه نخورده از خونه زدم بیرون.
حرفش تمام نشده گاز بزرگی به ساندویچ زد که یکدفعه چشم هایش گرد شد، انگاری چیزی به یادش افتاده باشد. لقمه اش را جویده و نجویده فرو داد، طوری که به سرفه افتاد و آب توی چشمش جمع شد. آرام که شد با شرمندگی توضیح داد.
- ببخشید، این قدر گرسنه بودم یادم رفت تعارف کنم. اصلا خودتون ناهار خوردین؟
آریازند دستش را توی موهایش فرو برد و پشت گردنش نگه داشت. کوتاه نگاهش کرد و جواب داد:
- ممنون قبلا صرف شده، شما راحت باشید، من سر وقت ناهار می خورم.
منتظر می مونم تا ناهارتون تموم بشه بعد به صحبت مون ادامه میدیم.
پشت میزش نشست و به مطالبی که یادداشت کرده بود، خیره شد.
زینب جعفری 24 ساله...
بی اختیار نگاهش به سمت دختر جوان کشیده شد که در حال خوردن ساندویچ، در میان پوشه ی حاوی مدارکی که همراهش بود، به دنبال چیزی می گشت. وکیل جوان بی آن که چشم از او بردارد، تند و بی حواس، خودنویسش را روی میز می چرخاند و در همان حال به تناوب نوک کفشش را از زمین بر می داشت و باز آن را به زمین می کوبید. پیدا بود از چیزی بی قرار است. عینکش را برداشت، چشمهایش را کمی مالید، نفسی تازه کرد و باز عینک را به چشمهایش گذاشت. دوباره نگاه کنجکاوش به سمت مهتاب کشیده شد و همزمان صدای مهتاب بلند شد:
- دست شما درد نکنه، خیلی چسبید. خب ، تو فاصله ای که ناهار می خوردم
یه چیزایی برای تکمیل پرونده پیدا کردم، حتما به درد می خوره. ببینید آقای آریازند، این دوتا گواهی پزشک نشون میده بچه های زینب واسه چی تلف
شدند. این هم قباله ازدواج...
آریازند با قیافه ای گرفته و جدی مدارک را گرفت و با دقت مطالعه کرد. چیزی نگذشت که پوزخندی زد و به طعنه گفت:
- چه دست و دل باز! فقط 5 سکه، این هم شد مهریه؟!
سرش را بالا گرفت و پرسید:
- نمی دونم چی باید بگم، شما نظرتون چیه می خواین واسه زینب چی کار کنید؟
مهتاب بلند شد، دست هایش را به میز تکیه داد، خودش را کمی جلو کشید و گفت:
- هر چند وقت یک بار سر و کله ی شوهره پیدا می شه، همه ی اون چیزهایی رو که زینب با بدبختی و در به دری جور کرده، به زور و قلدری از چنگش درمیاره. بعدش واسه مدتی گم و گور میشه و باز دوباره تکرار همین داستان. این دفعه ی دوم بود که واسش یه سر پناهی جور کرده بودیم با مختصری وسایل اولیه ی زندگی، اون هم با چه زحمتی! ولی چه فایده، باز همه چیز از دست رفت، حتی سلامتی خودش و بچه اش!
#ادامه_دارد
📕 @kashkooltel☕️
عاشقی چیست؟
بجز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد
چشم بیهوده
به آیینه شدن دوخته ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد
#فاضل_نظری
📕 @kashkooltel☕️
▫️◽️◻️📚◻️◽️▫️
#لبخند_خورشید
#نویسنده_عاطفه_منجزی
#قسمت_7
مهتاب که نیم ساعتی بود درد معده امانش را بریده بود، پنهانی دستش را روی شکمش فشرد و کوتاه و مختصر جواب داد:
- حاج خانوم یوسفی.
و مخاطبش بی وقفه سوال بعدی را پرسید:
- شما ایشونو از کجا می شناسید؟
مهتاب که صورتش از درد منقبض شده بود، شانه ای بالا انداخت و کوتاه
جواب داد:
- با هم دوستیم.
- دوست اون هم با این همه تفاوت سنی !
مهتاب که درد بی حوصله اش کرده بود معترض شد:
- این هم شد حرف! تازه، واسه شما چه فرقی می کنه که آشنائی ما از چه نوعیه؟
بعد نفس بلندی کشید و با کلماتی شمرده و آرام توضیح داد:
- هر چند لزومی نداره این چیزارو برای شما توضیح بدم ولی حالا که خیلی تمایل دارید بدونید، حرفی ندارم. حاج خانوم در واقع از دوستان قدیمی مادر مرحومم هستند. این شد که بنده هم افتخار آشنایی با ایشونو پیداکردم. توی بهزیستی زیاد همدیگرو می بینیم، گاهی هم جاهای دیگه.
صدای حیران آریازند بلند شد:
- بهزیستی! خانم یوسفی جالبه، نمی دونستم.
و از گوشه ی چشم نگاهی به مهتاب انداخت که مشغول شماره گیری با تلفن همراهش بود.
- سلام. چطوری؟
ـ ....
- نگران نشو، فعلا دارم میرم بیمارستان. زینب حالش خوب نبود، فرستادیمش بیمارستان. حالا بیام خونه برات تعریف می کنم.
ـ ...
- چی؟ آقا مصطفی گفته بیخود، مگه پول علف خرسه! چی کار به استارتش داره، بگو اصلا ولش کن. یکم سرم خلوت بشه، خودم یه کاریش می کنم.
ـ ...
- باشه، نگران نباش، بیمارستان یه چیزی می خورم. سعی می کنم قبل از تو خونه باشم. جای دیشب ، شام با من. پس فعلا خداحافظ.
گوشی تلفن را قطع کرد و به سمت همراهش چرخید و گفت:
- ببخشید آقای آریازند، اگه لطف کنید بعد از میدون یه نیش ترمز بزنید، رفع زحمت می کنم.
آریازند با خونسردی پرسید:
- پس تکلیف قضیه ی خانم زینب چی میشه؟
- راستش فعلا نگران سلامتی خودش و بچه اش هستم. اگه شماره ی دفتر کارتونو بدید، یکی دو روز دیگه یه تماسی می گیرم ببینم تونستید کسی رو پیدا کنید که وکالت اونو قبول کنه یا نه.
آریازند با ملایمت جواب داد:
- نه به اون همه تعجیل و سماجت، نه به این که به سادگی همه چی از یادتون رفت! نگران نباشید. با خانم یوسفی تماس گرفتم که بره بیمارستان سر وقت زینب. شما هم اگه وقت دارین، جای بیماستان بهتره بیاین دفتر من و خیلی
مفید و مختصر برام توضیح بدین که جریان از چه قراره، تا ببینم چه کاری میتونیم بکنیم. شاید هم خودم وکالتشو به عهده گرفتم.
#ادامه_دارد
📕 @kashkooltel☕️
▫️◽️◻️📚◻️◽️▫️
#لبخند_خورشید
#نویسنده_عاطفه_منجزی
#قسمت_6
صدای مهتاب او را از بهت و حیرت بیرون کشید:
- صاحب خونه ی زینبه. پیرزن بیچاره زندگیش از اجاره ی همین یه اتاق فسقلی میگذره ولی دوماهه که دستش از همین آب باریکه هم کوتاه شده. وقتی فهمید این زن بیچاره چه حال و روزی داره، از خیر گرفتن اجاره اش گذشت. فعلا بهتره بریم تو ببینیم چی شده !
وکیل جوان خاموش و مردد دنبال او وارد اتاق شد و در کسری از ثانیه بی اختیار جلوی بینی اش را گرفت. بوی بدی همراه با بوی نم و نا شامه اش را آزار می داد. اتاق، تاریک و نمور بود و از پنجره ی کوچک آن هیچ نوری به داخل نمی تابید. تا مدتی چشمهایش به تاریکی عادت نداشت. اما کم کم توانست جثه ی مهتاب را در اتاق تاریک و خالی از اثاث تشخیص دهد که کنار بستری کثیف زانو زده بود. به عمد و از روی کنجکاوی کمی جلوتر رفت. دیگر به راحتی می توانست هیکل مچاله شده ای را در زیر لحاف کهنه ی پر وصله ای تشخیص دهد. باز هم قدمی جلوتر رفت و جایی ایستاد که به خوبی صورت زن را می دید. نگاهش دقیم تر شد و هم زمان صدای نرم و گیرای مهتاب که در اتاق طنین عجیبی داشت به گوشش رسید:
- چی شده زینب جون، چه بلایی سرت اومده عزیزم چرا زودتر خبرم نکردی؟
زن بیمارکه درد در صورتش موج می زد و موج آن تا چشمهایش کشیده میشد، با صدایی کم جان که بیشتر به ناله شبیه بود، جواب داد:
- چیزی نیست خانم جان، منصور اومده بود اینجا. نمی دونم باز از کجا پیدامون کرده!
صدایش به گریه نشست و ادامه داد:
- آش و لاشم کرده. پام.....پام و نمی تونم تکون بدم. درد امونم رو بریده!
مهتاب بی معطلی لحاف را پس زد و صدای ناله اش بلند شد.
- ای خدااااا! این چه وضعیه بمیرم برات، ببین نامرد چه بلائی سرت آورده! دیر بجنبیم پات گندیده، بوی عفونت اتاق و برداشته!
حرفش تمام نشده، موهای خیس از عرق زینب را کنار زد و همراه با نوازش صورت تبدارش ملتمسانه افزود:
- تورو خدا منو ببخش! این چند روزه بدجوری گرفتار بودم واسه همین نتونستم بهت سر بزنم.
- ای خانم... من کی با شم که ببخشم... شما خیلی به گردنم حق داری ولی حالا که اومدی تورو جان عزیزت به دادم برس. بچه ام... بچه ام داره از دستم میره. از دیشب دیگه سینهمو نمی گیره. حتی گریه هم نمی کنه. شاید هم مرده
که صداش درنمیاد.
و حرفش تمام نشده صدای گریه ی درد آلودش فضای اتاق را پر کرد. مهتاب فرز و چابک از جا پرید، با پرشی خود را به آن طرف تشک رساند و بچه را از زمین قاپید.
تازه آن موقع بود که آریا زند توانست موجودی نحیف و کوچک را پیچیده در پتویی کهنه ببیند و همان وقت صدای لرزان و مضطرب مهتاب را شنید:
- نترس! نترس زینب جون، بچه ات زنده است فقط یکمی بی رمق شده!
چیزی نگذشت که این بار صدای وکیل جوان توجه مهتاب را جلب کرد. او داشت به فوریت های پزشکی خبر می داد و از آن ها تقاضای کمک می کرد.
به محض تمام شدن مکالمه اش اشاره ای کرد و از مهتاب خواست تا جلوتر بیاید.
این بار به بچه اشاره ای کرد و با صدایی کوتاه زیرگوش او نجوا کرد:
- بهتر بود جای من یه دکتر خبر می کردی.
- خودتون که شاهد بودید، باور کنید من اصلا در جریان نبودم که چه اتفاقی افتاده. وگرنه به شما زحمت نمی دادم.
آریازند با لحنی پر از سرزنش گفت:
- عرض بنده این نبود، منظورم اینه که در حال حاضر این مادر و فرزند به درمان احتیاج دارند نه عریضه نویسی!
ساعتی بعد مهتاب جلوی خانه چند اسکناس درشت و تا نخورده را توی دست های پیرزن چلاند و با صدای نرم و کوتاهی گفت:
- فعلا این دستت باشه، تا دوباره بیام بهت سر بزنم.
پیرزن با سری زیر افتاده جواب داد:
- آخه تو چرا مادر!
- تعارف نکن مادر جون! خوب تو هم زندگی ات از اجاره ی همین یه اتاق می گذره، منو هم مثل دخترت بدون. حالا هم برو تو، نگرانم نباش، خودم هواشو دارم. فعلا خداحافظ.
همان وقت آریازند که تازه آمبولانس حامل زینب را بدرقه کرده بود، به سمت اتومبیلش بر می گشت که متوجه مهتاب شد. او راهش را به طرف سر کوچه کج کرده بود. با چشم او را دنبال کرد و همزمان نگاهش به چشم های منتظری افتاد که از کنار دیوار نگاهشان می کرد. مهتاب دستی روی موهای کوتاه پسرک کشید و لبخندی زد. اسکناس سبز رنگ را از جیبش درآورد و به طرف پسرک گرفت:
- کارت عالی بود مرد کوچولو!
تازه سوار ماشین شده بودند که آریازند بی مقدمه پرسید:
- گفتید کی منو به شما معرفی کرده؟!
#ادامه_دارد
📕 @kashkooltel☕️
بگذار امشب كمي ساده سخن كنم
درست همانند سال ها پيش
كه پسركي نوجوان بودم
با دستاني تهي ازغرور وطرز تفكري
خالصانه كه تصور ميكرد همه
همانند او از عميق ترين قسمت قلبشان
دوستت دارم هايشان را استخراج ميكنند
سال ها گذشت بزرگ تر شدم
قدرت بيشتري تصاحب كردم
و به چيزهاي زيادي رسيدم
اما هنوز هم مانند آن روزها
دوست داشتني ترين موجودي هستي
كه قلبم نامش را فرياد ميزند...
#رامين_وهاب
📕 @kashkooltel☕️
▫️◽️◻️📚◻️◽️▫️
#لبخند_خورشید
#نویسنده_عاطفه_منجزی
#قسمت_3
مهتاب همانطور نفس بریده و مقطع با تاکید پرسید:
- جناب آریا زند؟!
و نگاهش روی کت و شلوار طوسی و کیف دستی او لغزید. مرد با تحکم جواب داد:
- عرض کردم خودم هستم، امرتون!
مهتاب بی معطلی و ذوق زده جواب داد:
- از دیدنتون واقعا خوشحالم، فکر کردم باز هم دیر رسیدم و دیگه پیداتون نمی کنم، من فروزنده هستم.
- فروزنده!
اخم های درهم مرد نشان می داد که این اسم را به یاد نمی آورد. مهتاب بدون عقب نشینی و این بار آرام تر، سری تکان داد و گفت:
- بله، فروزنده. اگه خاطرتون باشه، خانم یوسفی منو معرفی کرده بودند. دیشب قرار بود خدمت برسم، اما...
- صحیح! پس خانم فروزنده شما هستید. خیلی خوبه، ولی با عرض معذرت، باید بگم که دیشب به اندازه ی کافی وقت بنده تلف شد. متاسفانه دیگه امروز وقت ندارم تا....
مهتاب میان حرف او پرید:
- باور کنید تعمدی در کار نبوده. می دونید از بد بیاری دیشب ماشینم بین راه خراب شد و ...
ولی مرد جوان بی توجه به توضیحات او با قدم هایی بلند از او دور شد. مهتاب
به خودش گفت:
-نه! باز هم باید بدوم!
پشت سر او راه افتاد و تند تند گفت:
- باور کنید اصلا تقصیر من نبود. خب ماشینه دیگه، عقل و شعور نداره که بفهمه با یه آدم متشخص و سختگیر، مثل شما قرار داشتن یعنی چه، حالا نمیشه شما دیشب رو فراموش کنین؟
بی فایده بود. مرد هم چنان بدون توجه به او که مدام جایش را عوض می کرد و
از چپ و راست با او حرف می زد به راهش ادامه می داد. طوری که انگار نه چیزی می بیند، نه چیزی می شنود. مهتاب خستگی ناپذیر به دنبالش می رفت. می خواست متقاعدش کند تا به او مهلت حرف زدن بدهد.
- باور کنید اگه موضوع تا این حد حیاتی نبود به هیچ وجه مزاحم شما نمی شدم. می دونید، پای یه آدم تنها و بی کس و ... !
یکدفعه کیف چرمی خوش دست و گران قیمت مرد جوان را با دو دست چسبید، محکم به طرف خودش کشید و با حالتی بین التماس و اعتراض گفت:
- آقای آریا زند!!
مرد که از رفتار او به شدت یکه خورده بود ایستاد، تند نگاهی به دور و برش انداخت و با صدایی خشمگین اما کوتاه معترض شد:
- عه این چه کاریه خانم محترم! لطفا کیف بنده رو ول کنید. اینجا همه منو می شناسند، درست نیست شما اینطوری به من آویزون بشید!
- تا به حرفام گوش ندید، محاله دست از سر کیفتون بردارم.
مرد گیج و مبهوت از سماجت و پرروئی دختر جوان و بدتر از آن موقعیت بدی که برایش پیش آورده بود ناچار کوتاه آمد:
- باشه، باشه، شما کیف منو ول کنید تا بریم بیرون ببینم حرف حساب شما چیه!
در محوطه ی پارکینگ روبه روی هم ایستادند. مهتاب سنگینی نگاه خیره کننده و توبیخ آمیز مرد جوان را حس می کرد اما با سماجت نگاهش را به زمین دوخته بود. تا بالاخره صدای او را شنید که با خشونت می پرسید:
- تا حالا کسی به شما نگفته چقدر پررو و سمج هستید؟!
مهتاب ابروهایش را به هم نزدیک کرد و بعد از کمی فکر با صداقت جواب داد:
- چرا، قبل از شما هم یکی بهم گفته بود.
- خوب، پس چرا سعی نمی کنید دست از این رفتارتون بردارید !
مهتاب با خونسردی حرص درآوری جواب داد:
- شاید به خاطر اینکه اون همیشه به خاطر این دوتا صفت تشویقم می کنه. یعنی همیشه میگه: یه خبرنگار موفق باید هم پررو باشه، هم سمج، وگرنه خبرنگار خوبی از آب در نمیاد.
- خبرنگار ! که اینطور، حالا میشه بفرمایید چرا اومدین سراغ من؟ متاسفانه بنده نمی تونم سوژهی داغی در اختیارتون بذارم و اگه اجازه ی مرخصی بفرمایید زحمت رو کم می کنم.
#ادامه_دارد
📕 @kashkooltel☕️
▫️◽️◻️📚◻️◽️▫️
#لبخند_خورشید
#نویسنده_عاطفه_منجزی
#قسمت_2
از صبح زود سگ دو زد بلکه بتواند سریع تر راهی دادسرا شود، اما نزدیک ظهر بود که توانست از دفتر مجله بیرون بیاید. تازه سوار تاکسی شده بود که یاد آذر افتاد. با تلفن همراهش شماره ی خانه را گرفت و به او خبر داد که برای ناهار منتظرش نباشد. گوشی را توی کیفش انداخت و خسته و خواب آلود سرش را به صندلی تکیه داد. ته گلویش می سوخت و پشت پلکهایش داغ بود. خودش می دانست همه ی این ها عوارض زیر باران ماندن شب گذشته است. از لای پلکهای سوزانش نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و باز محو تماشای خیابان شلوغ و پر ترافیک شد. باید با مترو می رفت، حتما زودتر می رسید.
ساعت از یک ظهر گذشته بود که از جلوی نگهبانی عبور کرد. بی اختیار قدم هایش تند شد و کمی بعد به دویدن افتاد. یکی دوباری به این و آن تنه زد، شاید هم خورد اما توجهی نکرد. با یک دست مقنعه اش را که مدام سر می خورد و عقب می رفت چسبیده بود، با دست دیگر هم بند کیف و دوربین و پوشه ی قطوری که به سینه چسبانده بود را محکم گرفته بود.
چندبار ایستاد و چیزی پرسید و باز دویدن را از سر گرفت. نیم ساعت دیگر هم گذشت و او همچنان بین اتاق های مختلف در رفت و آمد بود.
عاقبت فهمید که از اول باید به طبقه ی دیگری می رفته. با ناامیدی پله ها را دوتا یکی بالا رفت. از همان ابتدای راهرو یکی یکی به اتاق ها سرک کشید و پرس و جو کرد. از هر کسی چیزی شنید متفاوت با آن یکی. بار آخر، از نفس افتاده، جلوی میز زهوار در رفته ای ایستاد و از کارمندی که پشت آن نشسته بود و تقریبا چرت می زد، هن هن کنان پرسید:
- ببخشید!
دستش را جلوی قلبش گذاشت و نفسی تازه کرد:
- کجا می تونم آقای آریا زند رو پیدا کنم؟!
کارمند بی حوصله نگاهی به صورت گل انداخته ی او کرد و در حین دهان دره ای گفت:
- آقای آریا زند ....همین چند دقیقه ی پیش رفت بیرون.
با دست به انتهای راهرو اشاره کرد و ادامه داد:
- اگه بجنبی، شاید پیداش کنی. کت و شلوار طوسی تنشه....
باز در میان دالان دراز و بی قواره دویدن را از سر گرفت و در همان حال برای اینکه در خاطرش بماند زیر ل تکرار کرد:
- کت و شلوار طوسی، قد بلند، کیف دستی مشکی.
و خسته و کلوفه از خود پرسید:
- بین این همه آدم چطوری پیداش کنم !
همان وقت امتداد نگاهش به روبه رو کشیده شد: همینه، حتما خودشه...
این بار با صدای نسبتا بلندی گفت:
- آقا! آقا! ببخشید، شما آقای آریا زند هستید؟
از نگاه متعجب مرد مثل یخ وا رفت، اشتباه گرفته بود. درمانده بود که چه کار کند. دستش را گذاشت روی زانوهاش و خم شد. دیگر نفسش در نمی آمد و سینه اش به خس خس افتاده بود.
- آریازند من هستم خانم، چه فرمایشی دارید؟
تند کمرش را صاف کرد و به عقب چرخید. چشمهایش از خوشحالی برق زد.
همانطور نفس بریده و مقطع با تاکید پرسید:
- جناب آریا زند ؟!
#ادامه_دارد
📕 @kashkooltel☕️
از نه گفتن نترسید و هرجایی ک لازم است ن بگویید همچنین از بله گفتن
Читать полностью…
هرگز برای رضایت دیگران کاری را ک دوست ندارید یا مخالف با علایق و عقاید شماست انجام ندهید
Читать полностью…
حرف یا موضوعی را ک نمیپسندید تایید نکنید و با آن همراه نشوید و بعضی اوقات سکوت کردن و بی طرف بودن بهترین کار است
Читать полностью…
♪آلبوم زیبا و احساسی "نوستالژی" اجرا قطعه "در تاریک ترین شب" با هنرمندی "مصطفی آوشار اوغلو".
Читать полностью…
درکاشان هنوز هم «شتر» قربانی می کنند در چند محله؛ در هر کدام هم یکی بانی می شود که این کار از اجدادش به او ارث رسیده است.
دست گردان شتری می خرد، چند ماهی به او نواله می دهد تا گوشتی بشود، بعد که خوب با او اخت شد آذینش می کند با گل و گیاه. آینه ای هم می گذارد روی پیشانیش. چشمهایش را هم سرمه می کشد و با نقاره و طبل دورش می گرداند و از هر سر خانه نیازی می گیرد تا روز عید که همه می آیند به میدان محله و نحرش می کنند و گوشتش را تکه تکه می کنند و می برند...
موقع نحر تا صدایش را نشنوند طبل می کوبند. مواظب هم هستند تا کسی از محلات رقيب شتر را کاردی نکند؛ بانی فقط می تواند افسار شتر را به دست بگیرد چون آشناست وگرنه نمی شود؛ وقتی قصاب می آید تا کارد تیزش را زیر گلوی شتر فرو کند، شتر به بانی نگاه می کند و گریه می کند با آن دو چشم سرمه کشیده و آن آینه میان پیشانی نگاه می کند و گریه می کند. اول دو دستش خم می شود و بعد پاهایش با دو چشم باز و اشک بسته رو به بانی. سرش و گردنش را می گذارد روی حوضچه و خون خودش را نگاه می کند با آن دو چشم سرمه کشیده...
«آینه های دردار»
هوشنگ گلشیری
▫️◽️◻️📚◻️◽️▫️
#لبخند_خورشید
#نویسنده_عاطفه_منجزی
#قسمت_12
- اتفاقا درست الان وقتشه!
- محسن! می شه بگی پذیرفتن یه پرونده ی حقوقی توی یه دفتر وکالت توسط یه وکیل حقوقی چه ربطی به عشق و احساس و ضربه های ناشی از...
حرفش را برید، نفس بلندی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- از دست تو، ببین چه طوری می زنی تو حال آدم، داشتم مثل آدم کارمو می کردم !
محسن از جا بلند شد دستی به شانه ی او زد و گفت:
- رفیم، تو باید عاقبت خودتو از این فکر خلاص کنی! این افکار مالیخولیایی مثل تار عنکبوت دور ذهن تو تار تنیده. اون قدری که فکر و ذهن و دل تورو توی خودش زندونی کرده، ببین سیا! تو چرا نمی خوای از این وضععی که هستی خودتو نجات بدی؟ خب ... خب این همه خانم خوب، مهربون، نجیب بالاخره همه جور آدمی توی دنیا پیدامی شه مگه قراره که همه مثل هم باشن، هان یکیش همین دختر خانمی که چند دقیقه پیش اینجا بود. باور کن از سر و روش خانمی می با...
- محسن! محض رضای خدا تمومش کن. دیگه نمی خوام چیزی بشنوم.
محسن با چشمهای درخشان که برق پیروزی در آن مشهود بود، لبخند رضایتی زد و به آرامی دست هایش را به علامت تسلیم بالا آورد و نجوا کرد:
- باشه باشه، من تسلیم، اگه تو اینطوری می خوای من دیگه حرفی ندارم.
سیاوش نفس راحتی کشید و زیر لب زمزمه کرد:
- آره این طوری می خوام.
محسن خندید و گفت:
- پس بهتره به حرفای خودمون برسیم فقط قبل از اون یه مطلب کوچیک و بعد ختم دادرسی، باشه!
سیاوش با تردید نگاه مشکوکی به او انداخت و به زحمت پرسید:
- باز چی تو سرته !
محسن زیرکانه خندید، شانه ای بالا انداخت و گفت:
- نه نه هیچی! مطلب خاصی نیست فقط می خواستم بگم با تمام بداخمی هات و گریزی که می زنی به نظرم امروز کمی حال و هوات با همیشه متفاوته، پس اگه هنوزم منو به عنوان دوست خودت قبول داری اگه... دقت کن! گفتم اگه یه وقت احساس کردی به مشورت یا کمک فکری کسی نیاز داری، می تونی همیشه و همه وقت روی من حساب کنی!
سیاوش لبخندی زد و با صمیمیت مشت کوچکی به شانه ی محسن کوبید و گفت:
- با این وجود که همیشه حرف خودتو به هر نحوی که شده می زنی ولی بازم ممنون و مطمئن باش من همیشه روی رفاقت تو حساب می کنم. خب ، حالا می ذاری به حرفای خودمون برسیم یا نه جوون!
***
سیاوش کیف دستی اش را کناری انداخت، روی مبل نشست و چشم هایش را بست. از صبح زود، دو دادگاه را پشت سر گذاشته بود، بعد هم ماجرای زینب و فروزنده و پشت بندش سر و کله زدن با محسن. بعد از آن هم ملاقات با چهار مراجعه کننده ی مختلف که هر کدام برای گرفتاری خاص خود به او مراجعه کرده بودند. هنگام بازگشت به خانه هم، ماندن پشت چراغ های متوالی و تحمل ترافیک سنگین خیابان ها. احساس می کرد بدنش را توی هاون کوبیده اند، کمی به حالت ماند. بعد کش و قوسی به بدنش داد و پلک هایش را به سختی از هم باز کرد که با دیدن مادرش یکه خورد.
- عه! سلام مادر، شما برگشتین خونه فکر می کردم هنوز بیمارستانین.
- سلام به روی ماهت، خسته نباشی، چه خبرها؟!
شقیقه اش را کمی با دست مالید و با دلخوری ادامه داد:
- که دیگه منو می ذارین سر کار؟ ببینم این چه جونوری بود فرستاده بودین سر وقت من نزدیک بود آبرو حیثیت چندساله ام رو به باد بده!
- از کی حرف می زنی!
- همین رفیقتون، سرکار خانم فروزنده، والا همه جور زنی دیده بودم جز این رقمی.
- فعلا که کارش راه افتاده. اگه من گفته بودم، فایده اش چی بود، هی شونه بالا مینداختی و از سر لجبازی و کله شقی زیربار نمی رفتی.
- ای بابا، من یکی که همیشه در بست نوکرتم حاج خانم. از این به بعد هم هر کاری داشتین به روی دوتا چشمام، فقط شما قول بده که دیگه این دختره رو نفرستی سراغم، که به جان خودتون دیر جنبیده بودم وسط دادسرا مضحکه ی مردم شده بودم. اگه بدونی چه بلائی سرم آورد! باور کن تو اون جمعیت یهو دو دستی چسبید به کیف سامسونت من بینوا و نذاشت از جام جم بخورم!
- آدم لج باز و کج خلق، حقش همینه. نمی خواد برام توضیح بدی چون خودش همه چیزو برام گفته. تا تو باشی که دیگه اینقدر کله شقی نکنی و بذاری مردم حرفشونو بزنن.
#ادامه_دارد
📕 @kashkooltel☕️
▫️◽️◻️📚◻️◽️▫️
#لبخند_خورشید
#نویسنده_عاطفه_منجزی
#قسمت_10
صدایش تحلیل رفت و نگاه نافذش به چشم های مرد دوخته شد:
- خواهش می کنم کمکش کنید طلاقشو بگیره، این تنها راه باقی موندست!
- وضع خونوادش چه طوره، می تونند کمکش کنند چون... به فرض که مهریه شو بذاریم اجرا، مبلغ قابل توجهی دستشو نمی گیره!
- نه! پدرش یه رعیت ساده اس که روی زمین کار می کنه، هفت هشت سر هم عائله داره. با این وصف یه نون خوره اضافه...
سری تکان داد:
- ولی اصلا مهم نیست، خوب زینب جوونه، کار می کنه و مخارج خودشو
تامین می کنه. اگه اون به اصطلاح شوهرش نباشه، خودمون دستشو یه جایی بند می کنیم. همه ی گرفتاری های زینب زیر سر این غول بیابونیه بی انصافه که سایه نحسش افتاده روی زندگی این مادر و دختر. فقط یه مطلبی! باید حضانت بچشو واسش بگیریم، زینب بدون دخترش می میره!
آریازند سگرمه اش را در هم کشید و گفت:
- به حرف آسونه خانم ولی یه زنه تنها و بیماربا یه بچه، بدون پول و پشتوانه ی مالی، چطوری می تونه چرخ زندگی شو بچرخونه ! بخصوص که هیچ تخصص، مهارت یا تجربه ی کاری هم نداشته باشه!
مهتاب با سماجت و طعنه جواب داد:
- نیست که تا حالا بار زندگیشونو شوهرش می کشیده!
حرفش تمام نشده روی مبل نشست و دسته چکی را از داخل کیفش درآورد.
مبلغی روی آن نوشت و برگه ی چک را محکم از دست چک جدا کرد. آن را روی میز گذاشت و با صدای پر خواهشی گفت:
- لطفا کمکش کنید، نمی دونم چه طوری ولی هر قدر حق الوکاله اش باشه پرداخت می کنم. فعلا این مبلغ بابت پیش قسط خدمتتون باشه تا ببینم چی میشه. کارهای حقوقیش با شما، بقیه اش با من.
آریازند عینکش را برداشت و به پشت صندلی اش تکیه داد و با قاطعیت گفت:
- چک را بردارید خانم! احتیاجی به اون نیست، پروندش رو خودم به جریان میندازم. ولی برای بچه...قولی نمیدم. البته طبق قانون بچه تا هفت سالگی مال زینبه ولی بعد از اون...
- یعنی هیچ کاری نمیشه کرد؟ آخه یه بابایی که معلوم نیست کجاست، چی کارست و...
- سعی ام را می کنم ولی... فعلا اجازه بدید فکرمون، روی رهائی خودش باشه، بعدا به بچه فکر می کنیم.
مهتاب نفسی تازه کرد و با نگرانی گفت:
- باشه، هر چی شما بگید.
بعد روی قطعه کاغذی، شماره تلفن خانه و همراهش را یادداشت کرد و به دست آریازند داد و گفت:
- هر وقت لازم شد با این شماره ها می تونید منو خبر کنید. همه امیدمون به
شماست. حاج خانم یوسفی... یعنی ببخشید، مادرتون خیلی به کار شما مطمئن بودن. به هر حال از این که این پرونده رو قبول کردید، بی نهایت ممنونم. راستی، تا یادم نرفته، ته فیش اغذیه فروشی رو داخل پاکت پیدا کردم.
به خاطر زحمت های امروز واقعا شرمندهام.
مقداری پول روی میز گذاشت و سریع کیف و وسایل دیگرش را برداشت تا از دفتر بیرون برود که صدای آریازند را شنید:
- خانم فروزنده!
- بله!
آریازند چک را به طرفش گرفت.
- چک تونو فراموش کردید.
- آخه...
- آخه و اما نداره، قبلا گفتم، من معمولا پرونده های خانوادگی خانم هارو قبول نمی کنم. اگه این مورد رو به عهده گرفتم، طبق پیش بینی خودتون فقط یه استثناست و هیچ هدف کسب درآمدی پشتش نیست. درواقع بیشتر جنبه ی... جنبه ی... به هر حال به پول نیازی نیست.
مهتاب چک را با تردید گرفت و چندبار آن را زیر و رو کرد. عاقبت با لحن نه چندان خشنودی گفت:
- اینطوری...احساس دین می کنم.
- خیر، مطمئن باشید دینی به گردن شما نمی افته. پول ناهارتون رو که حساب کردید، این قضیه هم ربطی به شما نداره.
بعد همانطور که تا جلوی در او را همراهی می کرد ادامه داد:
- مطمئن باشید شما را در جریان مراحل کاری می ذارم.
#ادامه_دارد
📕 @kashkooltel☕️
#بیکلام
خوشم به گوشهی خلوت
چنان که میرنجم
اگر به خوابِ من آید کسی
در این شبها...
#شبتونخوش🌹
📕 @kashkooltel☕️
▫️◽️◻️📚◻️◽️▫️
#لبخند_خورشید
#نویسنده_عاطفه_منجزی
#قسمت_8
نگاه مهتاب موجی از حیرت به خود گرفت و با تردید پرسید:
- شما خانم یوسفی رو خبر کردید !
مکثی کرد و باز ادامه داد:
- حتما به اندازه کافی ایشونو میشناسید که چنین تقاضایی ازشون کردید، گفتید چه آشنایی با حاج خانم دارید؟
- هنوز نگفتم.
و همراه با لبخندی محو ادامه داد:
- ایشون، یعنی خانم یوسفی مادرم هستند. البته من از آشنائی شما و ایشون مطلع نبودم. فقط، تنها کسی بود که به ذهنم رسید تا تو این وضعیت ازش کمک بگیرم.
مهتاب زیر لب زمزمه کرد: مادر!!
و نگاه مشکوکی به آریازند انداخت.
- بله، مادر! حتما نمی دونستید، درسته؟
مهتاب که هنوز گیج بود جواب داد:
- معلومه که نمی دونستم. یعنی از کجا باید می دونستم، ایشون چیزی در این
مورد نگفته بودند. به هر حال اگه... اگه اینطوره، حرفی نیست، بریم دفتر...
آریازند با جدیت پشت میزش قرار گرفت. پوشه ای را باز کرد و در حین اینکه عینکش را به چشم می گذاشت گفت:
- خوب، حالا هرچی می دونید راجع به خانم زینب برام بگید. البته با جزئیات.
- اسمش زینب جعفریه، 24 سالشه. اهل مازندرانه. هشت ساله ازدواج کرده. شوهرش بیکاره هر چند خودش ادعا می کنه که شغل آزاد داره ولی کسی نمی دونه منظورش از شغل آزاد چیه! غیر از این بچه ای که امروز دیدید، دوبار دیگه هم باردار شده. بار اول بچه اش مرده به دنیا میاد بار دوم هم بچه بعد از چند روز تلف می شه.
آریازند دستی به پیشانی اش کشید و پرسید:
- علت تلف شدن بچه هاش چی بوده؟
مهتاب بی اختیار دست هایش را در هم قفل کرد و به معده اش چسباند. باز همان معده درد لعنتی به سراغش آمده بود. مکثی کرد تا بر خودش مسلط شود و آهسته تر از قبل توضیح داد:
- تا اونجایی که من خبر دارم، بار اول به دلیل مشت و لگدهایی که خورده بود، بچه تو شکمش میمیره و دفعه ی دوم هم بر اثر سوء تغذیه ی شدید و زردی بچه شو از دست میده. درست بلائی که داشت سر این یکی می اومد، خودتون که شاهد بودید.
آریازند با دقت به حرف های او گوش می داد، گاهی مطلبی یادداشت می کرد و باز خیره به او منتظر می ماند تا توضیحات را بشنود. یک بار سرش را بلند کرد تا چیزی بپرسد که از رنگ پریده ی دختر جوان یکه خورد. کاملا واضح بود که حال عادی ندارد و از چیزی در عذاب است. به همین خاطر به جای ادامه ی کار از او پرسید:
- خانم فروزنده شما مشکلی دارین به نظرم رنگتون خیلی پریده!
مهتاب بی اراده دستش را روی گونه اش گذاشت و تند و سرسری جواب داد:
- چیزی نیست. یکم معده درد دارم ولی مهم نیست. خب ، کجا بودیم؟
آریازند اخمی کرد و گفت:
- این طوری که نمیشه. خب قرصی، داروئی، ببینم قبلا سابقه معده درد
داشتید؟
مهتاب خندید و به شوخی جواب داد:
- آره، در این مورد تقریبا سابقه دار به حساب میام ولی بهش اهمیت نمیدم. گاهی از گرسنگی اینطوری میشم. کارمون که تموم شد میرم ناهار میخورم، فوری خوب میشه. حالا از این مسئله بگذریم. اصلا یادم رفت چی داشتم می گفتم!
آریازند گوشه ی لب هایش را پایین داد و با حالتی که انگار حرف احمقانه ای شنیده است پرسید:
- یعنی تا الان که ساعت 4 عصره هنوز ناهار نخوردین!
با تمسخر پوزخندی زد و ادامه داد:
- خیلی جالبه!
#ادامه_دارد
📕 @kashkooltel☕️
آهنگـ جدید فریدون آسرایی
اے عشـق👌❤️
🎧 @kashkooltel☕️
▫️◽️◻️📚◻️◽️▫️
#لبخند_خورشید
#نویسنده_عاطفه_منجزی
#قسمت_5
مهتاب با دست به خیابانی اشاره کرد و ادامه داد:
- هر کسی وکالت اونو قبول کنه، دستمزدی باید بگیره که می گیره، دیگه از کجا و چه جوریش مشکل شما نیست، درسته؟!
با تمام شدن حرفش نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
- رسیدیم، همین جاست، لطفا بپیچید توی همین کوچه.
آریا زند غرش کرد:
- این جا ؟! اما این کوچه خیلی کم عرضه! بهتره ماشین رو همینجا پارک
کنم.
مهتاب بدون تامل جواب داد:
- نه نه، می ترسم بچه ها بلایی سر ماشین تون بیارن، اون وقت کی می تونه خسارت شمارو بده! خیالتون راحت باشه، اینجا بن بسته، کسی هم این اطراف ماشین نداره که فکر سد معبر باشید. آهسته بپیچید توی کوچه و کنار دیوار پارک کنید.
از ماشین که پیاده شدند مهتاب به سوی پسربچه ای رفت که روی جدول کنار جوی آب نشسته بود. یک اسکناس هزار تومانی از جیبش بیرون کشید و به پسرک نشان داد و پرسید:
- دوست داری اینو داشته باشی؟
پسرک بی آنکه چشم از اسکناس بردارد، آهسته سررش را خم کرد.
مهتاب چشمکی زد و گفت:
- خوبه، پس چهارچشمی مواظب ماشین آقا باش که کسی بهش نزدیک نشه. وقتی برگشتیم این هزاری مال توئه.
و باز تند اسکناس را توی جیب بارانیاش هل داد. دیگر خیالش از بابت ماشین راحت شده بود. بی آنکه به همراهش نگاه کند با دست به دری اشاره کرد.
- بیاین همین خونه ست.
با سکه ای چندین بار به در کوبید و منتظر ایستاد، کمی بعد پیرزنی خمیده در را به رویشان باز کرد.
- سلام مادر جون، طبق معمول مزاحم همیشگی اومده، می تونم بیام تو؟ البته این آقا هم همراهم هستن.
صدای لرزان و هیجان زده ی پیرزن بلند شد:
- علیک سلام دخترم، چه مزاحمتی، بیا تو مادر.
از جلوی در کنار رفت و با کنجکاوی از لابه لای پلک های قرمز و متورمش زل زد به سر و قیافه ی تر و تمیز جوان و آلامدی که تا آن روز او را ندیده بود و
کمی بعد با شادی پرسید:
- واسه زینب دکتر آوردی خدا خیرت بده!
مهتاب دلواپس و نگران پرسید:
- دکتر ! دکتر واسه چی، مگه چش شده؟
پیرزن با تاسف سری تکان داد و گفت:
- هوش و حواس واسم نمونده والا، فکر کردم خبردار شدی...تو این چند روز که به ما سر نزدی بلائی سر زینب اومده که نگو!
مهتاب با هول و ولا پرسید:
- آخه چی شده ؟
- والا چی بگم! سه روز پیش دم غروبی رفتم نون بخرم، نونوائی شلوغ بود معطل شدم. وقتی رسیدم خونه دیدم در حیاط چهارطاقه، زینب گوشه حیاط ولو شده!
مهتاب نگاه غمگینش را به پیرزن دوخت و با صدای گرفته ای پرسید:
- باز جاشو پیداکرده، نه؟
پیرزن سری جنباند:
- آره. نمی دونم کدوم از خدا بی خبری لوش داده! دوباره تموم اثاث و زندگی دختره ی بدبخت و ریخته تو یه وانت و با خودش برده. زینب می خواست جلوش در بیاد که...
صداش تو بغض شکست:
- از دست من پیرزن که کاری بر نمیومد جز گریه و نفرین. مونده بودم با این زن و بچه ی در به در چی کار کنم که خدا تو رو رسوند. بیا خودت ببین مرتیکهی بی ناموس از خدا بی خبر، چی به روزگار
این مادر مرده آورده!
لنگان لنگان جلو افتاد و همانطور که به در اتاق اشاره می کرد رو به آریازند گفت:
- خدا از آقایی کمت نکنه، ایشالا دست به خاک می زنی طلا بشه جوون. تورو اون خدا، یه کاری واسه ی این بدبخت بینوا بکن. به خدا ثواب داره. هر شب تا صبح از درد زجه میزنه بنده خدا، الان دوروزه افتاده رو تب ، هر کاری هم می کنم تبش پایین نمیاد که نمیاد!
آریازند که به هیچ وجه آماده ی مواجه شدن با چنین صحنه ای نبود، گیج و منگ میان حیاط کوچک که شاید به دوازده متر هم نمی رسید ایستاد. با نگاهی سرگردان اما دقیق و کنجکاو همه جا را برانداز کرد. قبل از هر چیز حوض کوچک کنار حیاط توجهش را جل کرد. بیشتر به لگن آب شبیه بود!
باز نگاهش به آن طرف تر کشیده شد. آنجا پر از خرت و پرت هایی بود که تا کله ی دیوار روی هم تلنبار شده بود. چیزهایی که هیچ معلوم نبود به چه درد می خورد. دوچرخه ای کهنه و شکسته، تکه حصیری پاره و بی قواره، یک کرسی لقلقو، تعدادی بطری شیشه ای خالی و کلی اثاث و آشغال بی مصرف دیگر!
#ادامه_دارد
📕 @kashkooltel☕️
▫️◽️◻️📚◻️◽️▫️
#لبخند_خورشید
#نویسنده_عاطفه_منجزی
#قسمت_4
مهتاب فوری توضیح داد:
- نه نه، انگار سوء تفاهمی پیش اومده. البته من خبرنگار هستم ولی واسه تهیه ی گزارش یا خبر نیومدم خدمت شما. در واقع به جهت حل یه مشکل حقوقی مزاحم شما شدم.
- اگه این طور هم هست، باید خدمتتون عرض کنم که بنده مطلقا خیال ندارم پرونده ی شما رو قبول کنم.
مهتاب با صبوری تبسمی کرد و گفت:
- از نظر من که ایرادی نداره، چون خوشبختانه در حال حاضر شخصا مشکل حقوقی ندارم. این موضوعی که خدمت شما عرض کردم در رابطه با یه خانم دیگه اس که نه تنها دچار مشکل خانوادگی عجیبی شده، بلکه از نظر مالی هم سخت در مضیقه است.
- باز هم برای من فرقی نمی کنه. حتما به عرضتون رسوندن که معمولا، بنده وکالت هیچ خانمی رو قبول نمی کنم. بالاخص پرونده هایی که مربوط به مشکلات خانوادگی باشه.
- اینو می دونستم ولی نمی دونم چرا امیدواربودم این یکی رو استثنا قبول می کنید.
وکیل جوان با لحن سرد و محکمی گفت:
- پس دیگه حالا باید فهمیده باشید که اشتباه می کردید!
- اتفاقا برعکس، من هنوز امیدوارم، چون مطمئن هستم که اگه فقط یک بار این زن رو از نزدیک ببینید، بی برو برگرد پرونده ی اونو قبول می کنید. یا لااقل کسی رو جای خودتون معرفی می کنید که به کارش مطمئن باشید.
آریازند بی حوصله جواب داد:
- می دونید این روزها حرف اول و پول می زنه!
- اون با من. شما نگران هزینه ی این کار نباشید. پس قبوله؟!
آریا زند خسته از سرو کله زدن با دختری که روبه رویش ای ستاده بود و با نگاه تیزی او را زیر نظر داشت، سری تکان داد. امتداد نگاهش را به پشت سر او کشید و گفت:
- خودم که نه، ولی یه وکیل زبردست جای خودم معرفی می کنم. البته اول باید بدونم مشکل این خانم چی هست.
مهتاب نفسی به راحتی کشید. بند کیف دوربینش را روی شانه اش جابه جا کرد و گفت:
- گفتم که خودتون باید ببینیدش. الان وقت دارید !
- همین الان ؟!
و با چشمای گشاد و ابروهای بالا رفته به مخاطبش چشم دوخت.
- آره خوب همین الان. قول میدم ز یاد وقتتون رو نگیرم، فقط یه ملاقات کوتاه. خواهش می کنم!
سرش را کج کرد و با التماس به صورت وکیل جوان و بداخم خیره شد. کمی بعد صدای مردد و سرد او را شنید.
- باشه، حرفی نیست. شما وسیله ی نقلیه دارید
مهتاب تبسمی پیروزمندانه به رویش پاشید و گفت:
- نه! عرض کردم که خراب شده ولی نگران نباشید، همین الان یه تاکسی
دربست می گیرم که معطل نشید.
چرخید تا راه بیفتد که آریا زند از او سبقت گرفت و سرد و خشن توضیح داد:
- لازم نکرده ولخرجی کنید. با ماشین من می ریم.
لمیدن در ماشین راحت و آخرین مدل مرد جوان، نه تنها لطفی برایش نداشت که کلافه اش هم کرده بود. تمام راه در سکوتی سنگین و دیرگذر به خیابان چشم دوخت. اما در دلش آشوبی به پا بود. از گوشه ی چشم راننده را زیر نظر داشت که چطور بی قرار و ناشکیبا روی فرمان ضرب گرفته است. گاهی هم با وجود ترافیک سنگین و سرسام آور همیشگی و بی آن که فرصت تاخت و تازی باشد، پایش را بی رحمانه روی پدال گاز می فشرد و تنها چیزی که عایدشان می شد زوزه ی دلخراش موتور اتومبیل بود و بس! عاقبت هم صبر و طاقت آریازند به پایان رسید و با دلخوری و کمی خشونت پرسید:
- هنوز خیلی مونده تقریبا تمام شهرو دور زدیم!
- نه! راه زیادی نمونده، دیگه داریم می رسیم.
یک بار دیگر صدای سرد مرد که مثل بازپرس ها استنطاق می کرد به گوش
رسید:
- حالا این خانومی که می گید، چه نسبتی با شما داره؟
- نسبتی که نداریم، فقط...
- نسبتی ندارین ! پس واسه چی اینطور با سماجت دنبال کارش افتادین و بنده رو هم دنبال خودتون این طرف و اون طرف می کشونین !
- چون واقعا به کمک احتیاج داره، بالاخره یه نفر باید کمکش کنه!
- بی جهت فکرتونو درگیر این مسئله نکنید...
#ادامه_دارد
📕 @kashkooltel☕️
لیلا👌❤️
آهنگ زیبای حامد اسکندری
🎧 @kashkooltel☕️
▫️◽️◻️📚◻️◽️▫️
#لبخند_خورشید
#نویسنده_عاطفه_منجزی
#قسمت_1
- آخ! تو رو خدا نه، نه....خاموش نشو، وااای، ....نه!
محکم کوبید روی فرمان و با حرص گفت:
- لگن بی خاصیت، همیشه سر بزنگاه قالم می ذاره!
پیاده شد و کاپوت را زد بالا و در تاریکی شب زل زد به دل و روده ی روغنی و دود گرفته ی ماشین.
دو ساعت بعد عین موش آب کشیده وارد حیاط شد. بی توجه به باران ریز و تندی که به سرو صورتش می بارید، کنار حوض کوچک ایستاد. شیرآب را باز کرد و با حوصله گلهای ماسیده به دور و بر پوتین کهنه و رنگ و رو رفته اش را پاک کرد. تازه کفش هایش تمیز شده بود که صدای تیزو خشمگین آذر از جلوی در هال بلند شد:
- دختر! مگه عقل تو سرت نیست وقت قحطیه که زیر بارون وایسادی کفشاتو برق میندازی!
مهتاب مثل همیشه تبسمی گرم چاشنی حرف هایش کرد و با ملایمت جواب داد:
- سلام. چرا بی خودی جوش می زنی تموم شد، اومدم.
جلوی در، کفش هایش را جفت کرد روی پادری ایستاد و پالتوی خیسش را به جا رختی آویزان کرد. قبل از بالا رفتن از پله ها به داخل آشپزخانه کوچک سرک کشید.
- آذر! اگه چایی داریم یه لیوان بزرگ بریز، دو دقیقه ی دیگه پایینم.
کمی بعد همانطور که کف پاها را چسبانده بود به بغل بخاری، لیوان چای را به دهنش نزدیک کرد و آرام آرام آن را چشید، هنوز انگشت های پایش زق زق می کرد. بدجوری خوابش گرفته بود. چشمهایش می سوخت و احساس کوفتگی شدیدی می کرد. از ذهنش گذشت: شاید سرماخوردم! با این همه کاری که روی سرم ریخته همین یکی رو کم داشتم!
تازه چشمهایش گرم شده بود که با تکان های مکرر دستی، لای پلک های سنگینش از هم باز شد. آذر کنارش نشسته بود.
- گمونم زیربارون چاییدی. شام حاضره، پاشو یه لقمه بذار دهنت، پشت بندش هم یه قرص سرماخوردگی بنداز بالا بعد بگیر بخواب. شانس آوردی امروز زودتر رسیدم و یه چیزی بار گذاشتم، اگه نه طبق معمول روزایی که نوبت توئه یا سر و کارمون با نون و پنیر و چایی شیرین بود یا فوق فوقش یه نیمروی مشت.
غرلندهای آذر برنامه ی همیشگی آخر شبهایشان بود و جالب اینکه همیشه هم قضیه با یک لبخند و عذرخواهی مظلومانه مهتاب فیصله می یافت.
- ببخشید آذر جون، به خدا از دم غروب دستم به ماشین بند بود. درست وسط بزرگراه خاموش کرد. یه ساعت زیربارون بهش ور رفتم تا فهمیدم چه مرگش شده. تازه، تو اون وضعیت اصلا یاد شام نبودم. فقط می خواستم یه جوری خودمو برسونم سر قرارم که آخر هم بهش نرسیدم. حالا موندم معطل به خانم یوسفی چی بگم!
آذر سری تکان داد و به طعنه گفت:
- تو هم با این ماشینت مارو کشتی! آدم ارابه سوار بشه بهتر از این قاراپ توئه که یا همش باید هولش بدی یا بکسلش کنی. جون من بیا بفروشش و خلاصمون کن.
- باز که شروع کردی! خودت می دونی همین قاراپت نباشه، از کار و زندگی می افتم.
- پس لااقل درستش کن، آخه اینطوری که نمیشه!
- باشه، تو فکرش هستم فعلا دستم خالیه.
- الهی خدا خوبت کنه دختر! پس با اون همه دلاری که هفته پیش بابات حواله کرده بود چه کردی !
- آذر !! تو نمی دونی؟
- معلومه که می دونم، اما خوب این کار هم واجب بود یا نه؟ خودت می گی بدون ماشین همه کارات لنگه. لااقل صدتومن می ذاشتی کنار که خرج ماشینت کنی.
- فکرش رو نکن، خدابزرگه، درست میشه. به جای این حرفها فعلا بگو به خانم یوسفی چی بگم بدشانسی رو می بینی تورو خدا! درست همین امروز باید اینطوری می شد. می ترسم وکیله بهش برخورده باشه.
- عیبی نداره، پیش اومده دیگه. میخوای تا من شامو میارم یه زنگ بزن به خانم یوسفی ببین چی میگه.
بعد هم گوشی تلفن بی سیم را دست مهتاب داد و گفت:
- از جات پا نشو، سفره رو میندازم کنار بخاری که گرم و نرم باشی.
وقتی داشت دیس پلو را وسط سفره می گذاشت پرسید:
- چی شد، زنگ زدی؟
مهتاب آهی کشید:
- آره، دیدی گفتم! حاج خانم میگه یارو آدم بدقلقیه، همین طوری هم با زن جماعت کاری نداره، چه برسه به اینکه بیخود و بی جهت دو ساعت تو دفتر کارش معطل بمونه.
- حالا می خوای چی کار کنی.
- هیچی، گفت فردا برم دادسرا، شاید گیرش بیارم و یه جوری راهیش کنم.
می گفت دیگه نمی تونم برات وقت ملاقات بگیرم.
- خوب همین کارو بکن. این دیگه غصه نداره.
- بدبختی اینه که فردا کلی کار ریخته سرم. اما چاره چیه، اول یه سر میرم دفتر مجله، بعدش میرم سراغ یارو...
#ادامه_دارد
📕 @kashkooltel☕️