ketabghadimi | Unsorted

Telegram-канал ketabghadimi - کتابخانه قدیمی

3887

ارتباط با ادمین برای تبادل و تبلیغات درامد حاصل از تبلیغات صرف ارتقاء کانال می شود @csabadadmin

Subscribe to a channel

کتابخانه قدیمی

#مثنوی_معنوی
@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

@ketabghadimi

#مثنوی_معنوی
دفتر اول ابیات۱۴۴تا۲۴۶

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

هرکه چسب پای خود را باز کرد
با ملائک یک نفس پرواز کرد

وانکه با چسبیده پایش خو گرفت
عالمی در باخته لولو گرفت


📚کتابخانه قدیمی
@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

#مثنوی_مولانا1

دفتر اول
ابیات 1 تا 143

📚 @ketabghadimi 📚

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

ای پادشه خــــوبان داد از غــم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایـــم گـــل این بستان شـــاداب نمــــی‌مــاند
دریـــــــاب ضعیـفـــان را در وقــــت تــــوانـایــــی…
حافظ
@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

#مرغ_سحر
استاد محمد رضا شجریان

📚کتابخانه قدیمی
@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

رازمثلها🤔🤔🤔
ریشه ی ضرب المثل:

یه آشی برات بپزم که یک وجب روغن روش باشه😱😱
🌺🌺🌺🌺

ناصرالدین شاه سالی یک بار (آن هم روز اربعین) آش نذری می‌پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می‌یافت تا ثواب ببرد. در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هر یک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک می کردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند. عده‌ای دیگ‌های بزرگ را روی اجاق می گذاشتند و خلاصه هر کس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. خود اعلی حضرت هم بالای ایوان می‌نشست و قلیان می کشید و از آن بالا نظاره‌گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد.

به دستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و او می‌بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد. کسانی را که خیلی می‌خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می‌ریختند. پر واضح است آن که کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آنکه مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می کرد حسابی بدبخت می شد. به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش می شد٬ آشپزباشی به او می گفت:

بسیار خوب! بهت حالی می کنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد
#یه_آشی_بزات_بپزم_که_یک_وجب_روغن_رویش_باشد
@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

‍ کیوسک‌های زردرنگ تلفن عمومی در کنار بوق آزادی که داشتند برای تعدادی از شهروندان اشتغال‌آفرینی هم می‌کرد. اطراف این اتاقک‌ها مردانی نشسته بودند که سکه‌های دو ریالی و پنج ریالی می‌فروختند و یک لقمه نان حلال به خانه‌هایشان می‌بردند. آنها سکه‌ها را به چند برابر قیمت می‌فروختند و مردمی که دربه‌در دنبال سکه می‌گشتند با رضایت کامل محصولشان را خریداری می‌کردند.

لحظه‌ای که سکه دو ریالی داخل صندوق تلفن می‌افتاد و صدای بوق آزاد به گوش می‌رسید لبخند رضایت بر لبان فرد داخل کیوسک نقش می‌بست. اصطلاح «دوزاریش افتاد» در آن زمان خیلی کاربرد داشت. افتادن دوزاری به معنای فهمیدن و ارتباط برقرار کردن بود. ضرب‌المثل «طرف دوزاریش کجه» هم دقیقا به معنای کندذهن بودن فرد به کار می‌رفت. یادمان باشد خیلی وقت‌ها دوزاری دستگاه نمی‌افتاد و دست ما از بوق آزاد تلفن کوتاه می‌ماند. در عوض تلفن‌های عمومی مهربان و بخشنده بود و وقتی تماس را برقرار نمی‌کرد سکه انداخته‌شده را پس می‌داد. بعضی وقت‌ها هم سخاوت را به حد اعلا می‌رساند و سکه نفرات قبلی را هم می‌ریخت پایین! این تلفن‌ها با مشت و لگد رابطه خوبی نداشت. ریزش سکه‌ها معمولا پس از آن اتفاق می‌افتاد که چند مشت جانانه نثار بدنه تلفن می‌کردی. بعضی از خرده کلاهبرداران هم سکه‌ها را سوراخ می‌کردند و نخی را به آن می‌بستند. پس از آن که تماسشان تمام می‌شد نخ را می‌کشیدند و لذت یک تماس رایگان را تجربه می‌کردند.

#دوزاریش_افتاد
#دوزاریش_کجه
@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

✅ به بچه هاتون یاد بدهید:
🔻حسین از بی یاری سر بریده شد، نه از بی آبی..
🔻عباس از معرفت و مرام بی دست شد، نه به خاطر مشک آب..😔

اونجا که امام حسین(ع) فریاد زد: "هل من ناصر ینصرنی"؛
🔅یار میخواست نه آب..!!

به بچه هاتون از آزادگی حسین بگویید نه از لبهای تشنه..
خیلی ها لب تشنه از دنیا رفتن اما حسین نشدن.
حسین یعنی مردانگی
آزادگی
غیرت
شجاعت
و شهامت..

عباس یعنی جوانمردی، معرفت، حیا، غیرت..

عباس یعنی پشت برادر حتی بدون دست...
حسین یعنی آزادگی حتی لحظه ای که گلوی نوزادت دریده شد...😔

🔸به بچه هاتون راه اصلی کربلا را نشان بدهید!

✅ یکی از مهترین پیامهای فراموش شده عاشورا:

امام حسین(ع) شب عاشورا به یارانش فرمود: هر کس از شما حق الناسی به گردن دارد برود!

او به جهانیان فهماند که حتی کشته شدن در کربلا هم از بین برنده "حق الناس" نیست..

‼️در عجبم از کسانی که هزاران گناه میکنند و معتقدند، یک قطره اشک بر حسین(ع) ضامن بهشت آنهاست....

📚 @ketabghadimi 📚

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

‍ باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش...

حافظ
@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

گلستان سعدی ☝️☝️☝️
@ketabghadimi
با طایفه بزرگان به کشتی در نشسته بودم زورقی در پی ما غرقه شد دو برادر بگردابی در افتادند. یکی از بزرگان گفت ملاح را که بگیر این هر دو را که بهر یکی پنجاه دینارت دهم ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگر هلاک شد گفتم بقیت عمرش نمانده بود ازین سبب در گرفتن او تأخیر کرد و در آن دگر تعجیل ملاح بخندید و گفت آن چه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر برهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم، مرا بر شتری نشانده و ز دست آن دگر تازیانه ای خورده‌ام در طفلی.

گفتم صدق الله من عَمِل صالحاً فَلَنِفسهِ و مَن اَساءَ فَعَلیها.

کار درویش مستمند بر آر

که ترا نیز کارها باشد

@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

لباس زنان ایرانی در طول تاریخ

@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

کارنیکوکردن از پر کردن است @ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

‍ ‍ بیچاره پاییز ...🍁🍂
دستش نمک ندارد!
این همه باران به آدم ها می بخشد اما
همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او می زنند ...
خودمانیم ...
تقصیر خودش است؛
بلد نیست مثل «بهار» خودگیر باشد
تا شب عیدی زیر لفظی بگیرد و با هزار ناز و کرشمه
سال تحویلی را هدیه دهد!
سیاست «تابستان» را هم ندارد که
در ظاهر با آدم ها گرم و صمیمی باشد
ولی از پشت خنجری سوزناک بزند ...
بیچاره ...
بخت و اقبالِ «زمستان» هم نصیبش نشده که
با تمام سردی و بی تفاوتی اش این همه خواهان داشته باشد!
او «پاییز» است رو راست و بخشنده!
ساده دل فکر می کند اگر تمام داشته هایش را
زیر پای آدم ها بریزد، روزی ... جایی ... لحظه ای ...
از خوبی هایش یاد می کنند!
خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را
به پای محبتش نمی گذارند …
عادت آدم ها همین است …!
یکی به این پاییز بگوید آدم ها یادشان می رود که
تو رسم عاشقی را یادشان داده ای!
دست در دست معشوقه ای دیگر
پا بر روی برگ هایت می گذارند و می گذرند
تنها یادگاری که برایت می ماند ...
«صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست» ...!
ناراحت نباش پاییز!
این مردم سال هاست به هوای بارانی می گویند … خراب!

@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

دفتر اول مثنوی معنوی
ابیات ۱تا۱۴۳

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

@ketabghadimi

#مثنوی_معنوی
دفتر اول ابیات۲۴۷تا۴۰۶

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

#مثنوی_مولانا1

دفتر اول
ابیات 1 تا 143

📚 @ketabghadimi 📚

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

@ketabghadimi

#مثنوی_معنوی
دفتر اول ابیات۱۴۴تا۲۴۶

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

درختِ دوستی بنشان که کامِ دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنجِ بی‌شمار آرد حافظ @ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

🏴🏴خداحافظ خسرو آواز ایران

@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

پادشاهی به همراه غلامش سوار کشتی شدند.غلام هرگز دریا را ندیده بود شروع به گریه و زاری کرد و همچنان می ترسید و هر کاری می کردند آرام نمی شد و پادشاه نمی دانست که باید چکار کند .حکیمی در کشتی بود به پادشاه گفت اگر اجازه بدهی من آرامش میکنم و پادشاه قبول کرد.
حکیم گفت غلام را در دریا بیاندازند.پس چند بار دست وپا زدن گفت تا اورا بیرون آوردند.
رفت در گوشه ای ساکت و آرام نشست ودیگر هیچ نگفت.پادشاه بسیار تعجب کرد و گفت حکمت کار چه بود؟
گفت او مزه غرق شدن را نچشیده بودو قدر در کشتی بودن و سلامتی را نمی دانست.

قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید

سعدی در سیرت پادشاهان
@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

عاشقم
اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ،
منِ دلداده به آهی ،
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ،
تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم..
*به كسي كينه نگيريد*
دل بي كينه قشنگ است
*به همه مهر بورزيد*
به خدا مهر قشنگ است
دست هر رهگذري را بفشاريد به گرمي
بوسه هم حس قشنگي است
*بوسه بر دست پدر*
*بوسه بر گونه مادر*
لحظه حادثه بوسه قشنگ است
بفشاريد به آغوش عزيزان
پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمي آغوش قشنگ است
نزنيد سنگ به گنجشك
پر گنجشك قشنگ است
پر پروانه ببوسيد
پر پروانه قشنگ است
نسترن را بشناسيد
ياس را لمس كنيد
به خدا لاله قشنگ است
همه جا مست بخنديد
همه جا عشق بورزيد
سينه با عشق قشنگ است
بشناسيد خدا را
هر کجا یاد خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است...


#فريدون_مشيري


📚 @ketabghadimi 📚

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

فوتبال، زندگی رو به ادامه دادن وامی‌دارد.
همیشه یه بازی جدید در راهه، همیشه فصل جدید در راهه؛ این رویا همیشه سر جاشه که همه چی می‌تونه بهتر بشه.
این یه ورزش خارق‌العاده است. ♥️

@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

🌺🌺🌺
طنز
مرد رند
@ketabghadimi
مردي بود که به هر حمام که مي رفت، هنگام بيرون آمدن به گرمابه دار مي گفت که فلان لباس من گم شده، آن را پيدا کن يا تاوان بده! و به همين ترتيب سر و صدايي راه مي انداخت و آخر هم مزد حمامي را نمي داد و بيرون مي رفت، تا جايي که همه او را مي شناختند و از آن پس به هيچ حمامي راهش نمي داند، مرد بيچاره به حمامي رفت و در حضور مردم شرط کرد که مزد حمامي را بدهد و به هيچ کس تهمت دزدي نزند.

مرد لباس هاي خود را در آورد و به داخل حمام رفت و حمامي جامه هاي او را پنهان کرد. وقتي از حمام بيرون آمد به جز کمربند و شمشير اثري از لباس هاي خود نديد و چون شزط کرده بود که چيزي نگويد و به کسي تهمت دزدي نزند، حرفي نزد. آن گاه به ناچار کمربند به کمر بست و گفت: انصاف دهيد که من اين گونه به حمام آمده بودم!؟ حاضران بخنديدند و حمامي با او قرار گذاشت که هر هفته يکبار به حمام برود و مزد هم ندهد

@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

گلستان سعدی @ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

در قسمت بهرام نامه یا هفت پیکر خمسه نظامی آنجا که از داستان بهرام و کنیزک خود بحث می کند :
روزی بهرام گورساسانی با کنیزک چینی زیبای خود به شکار رفت و گورخرهای زیادی صید کرد . با آنکه تمام ملازمان به مهارت و استادی بهرام در شکار گورخر آفرینها گفتند مع هذا از کنیزک صدایی برنیامد ودر مدح و ثنای شهریار ساسانی سخنی نگفت .بهرام مدتی تامل کرد تا گورخری از دورپیدا شد و آن گاه به کنیزک گفت :" میل دارم این گور را به هر شکلی که دلخواه توباشد شکار کنم ." کنیزک از روی ناز و تکبر :

گفت باید که رخ برافروزی

سر این گور در سمش دوزی

بهرام گورمهره ای در کمان گروهه نهاد و به دقت رها کرد تا درگوش گورخرجای گرفت ، حیوان بیچاره سم پای راستش را برای خاراندن به گوش خود نزدیک کرد تا مهره رااز گوش خارج کند . کنیزک گفت که آدمی در هر کاری اگرمداومت و ممارس کند مسلما ورزیده و کارآزموده خواهد شد چه کار نیکو کردن از پرکردن است . شاه چون این سخن شنید خشمگین شد و کینه اورا به دل گرفت پس به سرهنگی که در التزام رکاب بود فرمان داد آن کنیزک جسور وفضول را گردن بزند .

کنیزک زیبا چون خود را در چنگ اجل و چنگال سرهنگ گرفتار دید به حال تضرع درآمد و از او خواست که در قتلش عجله نکند ، بعید نیست که شاهنشاه روزی از کرده پشیمان شود وترا که بی تامل اجرای فرمان کردی مورد خشم و عتاب قرار دهد ، اگر جانب احتیاط را مرعی داری و مرانکشی ، قول می دهم کاری بکنم و تدبیری بیندیشم که بهرام گورنه تنها خشمگین نشود بلکه ترا بیشتر از پیشترمورد تفقد ونوازش قراردهد .سرهنگ درمقابل پیشنهاد کنیزک تسلیم شد و او را در قصری مشیدی که در خارج از شهر داشت سکونت داد تا پنهانی در زمره خدمتکاران کار کند وهویتش را مکتوم دارد .

این قصر سربه فلک کشیده شصت پله داشت و کنیزک از همان روزهای نخست گوساله ای را که تازه از مادر زاییده شده بود بر دوش گرفت و روزی چند بار به بالای قصر می برد و پایین می آورد ، گوساله بر اثر گذشت ایام و لیالی رشد می کرد و بزرگ می شد ولی چون به دوش کشیدن و بالا بردن آن همه روزه چندین بار تمرین و تکرار می گردید لذا رشد تدریجی گوساله تاثیری در دشواری حمل و نقل نداشت .

کنیزک چون موقع را مقتضی دید به سرهنگ تکلیف کرد که بهرام گور را را به هرطریقی که ممکن باشد روزی به این باغ و قصر شصت پله بیاورد . سرهنگ چنان کرد و روزی که بهرام به شکار گورخر می رفت او را برای چند دقیقه استراحت و تمدد اعصاب به باغ و قصرزیبایش دعوت کرد ومخصوصا داستان کنیزک و بردوش کشیدن گاو عظیم الجثه و بالا بردن از قصر شصت پله را شرح داد تا شاهنشاه ساسانی را تمایل و رغبت تماشای این صحنه دست داد .

پس بهرام گور به باغ آمد و کنیزک زیبا در حالی که روی خود را پوشانیده بود در مقابل بهت و اعجاب بهرام و ملازمانش گاورا بر دوش گرفت وبدون ذره ای احساس خستگی و ملالت خاطر آن را از شصت پله به بالای قصر برد و بازگردانید .بهرام به روی خود نیاورد وگفت :" می دانم چگونه به این عمل خطیر و شگرف دست یافتی .این گاو را از زمانی که گوساله نوزاد بود بر دوش گرفته به بالای قصر بردی و چون در این کار از تمرین و مداومت دست نکشیدی لذا رشد گوساله در تصمیم و توانایی توخدشه وخللی وارد نساخت وگرنه خود بهتر می دانی که این از قدرت و زورمندی نیست بلکه مولود تعلیم و تمرین و مداومت می باشد "

کنیزک زیبا که به انتظار چنین سوال و استدلالی دقیقه شماری می کرد بدون تامل و در لفافه طنز وتعریض جواب داد :" شهریارا ، اگر زن ضعیف الجثه گاوی را بر دوش بگیرد و به بالای قصر شصت پله ای ببرد اعجاب و شگفتی ندارد ومولود تمرین و ممارست باید تلقی کرد ولی اگر شاهنشاه سم و گوش گورخری را به هم بدوزد نباید نام تعلیم و ممارست بر آن نهاد ؟!"بهرام گوربه فراست دریافت که این همان کنیزک زیبای چینی است . پس در کنارش گرفت و از آنچه گذشت عذر خواست . سرهنگ را نیز که در قتل کنیزک شتاب زدگی نداده بود مورد تفقد و نوازش قرار داد .

#کارنیکوکردن_ازپرکردن_است
@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

هرکه چسب پای خود را باز کرد
با ملائک یک نفس پرواز کرد

وانکه با چسبیده پایش خو گرفت
عالمی در باخته لولو گرفت


📚کتابخانه قدیمی
@ketabghadimi

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

‌‌‎دفترنقاشی خدا
همیشه زیباست
اما سعی کن
فصل پاییز را
برای دل خودت
آرام تر ورق بزنی
وتمامی رنگ ها را
به‌ خاطر بسپاری
زیرا عشق،
لابلای همین رنگهای زیباست🍂🍁


📚 @ketabghadimi 📚

Читать полностью…

کتابخانه قدیمی

@ketabghadimi

#مثنوی_معنوی
دفتر اول ابیات۱۴۴تا۲۴۶

Читать полностью…
Subscribe to a channel