1658
🔸️انتشار بهترین نمونههای غزل امروز افغانستان 🔹️زیر نظر انجمن ادبی خانه مولانا کانال انجمن: @khanamwlana
🔴#سیده_کبری_حسینی_بلخی
با تو چه قدر میل گناه است در سرم
بوس و کنار شام و پگاه است در سرم
وقت حلول ماه نو از ابروان ناز
مشق جنون هر سر ماه است در سرم
در عشق از جناب زلیخا قسی ترم
زندان و حصر و تهمت و چاه است در سرم
از دوری تو است که چون بیوگان شهر
دنیا و شهر و خانه سیاه است در سرم
وقتی به کهکشان تنت فکر میکنم
از دور بودنش فقط آه است در سرم
🔴#صنم_عنبرین
اگر از عشق نخوانم، تفنگ خواهد خواند
به جای بچهی آهو پلنگ خواهد خواند
قبیله، یک قفس است و دهان آدم ها
به گوش دختر حوا ز ننگ خواهد خواند
اگر که عشق بشورد بر آتش و باروت
زمین سوخته از سر، قشنگ خواهد خواند
تمام درد دل آسمان ابری را
گلوی شاعر باران به سنگ خواهد خواند
اگر که از لب مادر، پرید خندهی شوق
بدان که کودک نو-پا ز جنگ خواهد خواند
🔴#شگوفه_باختری
باران براى پنجره ى من بياوريد
یک باغ، آرزوی شگفتن بیاورید
با تار غصه بر لب ما بخيه مى زنند
یک غنچه خنده نيست كه بر من بياوريد؟
در لا به لاى بستر غم سر نهاده ام
سّمى براى دلخوشى ِزن بياوريد
ما را ميان فقر به زانو نشانده اند
پایی به ایستادنِ ميهن بياوريد
آغوش مادرم همه از بوى خون پر است
آرامشى به گوشه ى ايمن بياوريد
شهنامه را به دست تعصّب سپرده اند
رستم براى كشتن دشمن بياوريد
🔴#راشد_رامز
بنویسی، ننویسی، بدَرنگی، ندَرنگی
تو همان زخم نخستی
تو همین درد قشنگی!
بگذار این همه فریادگران هرچه بگویند
تو نماینده ی خاموش هزاران دل تنگی
بلدی با چه سکوتی سر صحبت بگشایی
بلدی با چه زبان با غم بیهوده بجنگی
بلدی در چه شرایط خودت آواز برآری
نه که هر سفله بگوید بترنگان، بترنگی!
دل خوش داشتن این جا به تو مشکل شده زیرا
نه طرفدار جفایی
نه خریدار جفنگی
بسکوتی، نسکوتی، بصدایی، نصدایی
بنویسی، ننویسی تو همین درد قشنگی!
🔴#اکرام_بسیم
دوباره یک شبِ بیماه میرسد از راه
نفس که میکشمت، آه میرسد از راه
لطافت از غزلم رفته، لب که بگشایم
قصیدهٔ بد و بیراه میرسد از راه
نگو که چشم به دنیای خیره باز کنم
تو نیستی، غمِ جانکاه میرسد از راه
کجا گرفتهای آه ای سکونِ دل مسکن
که در پیِ تو فقط راه میرسد از راه
دلی نمانده و یادت در آمدن، عجبا
که قصرْ ریخته و شاه میرسد از راه
در این میانه نه اشک و نه گریه، اما شعر
همین مصیبتِ دلخواه میرسد از راه
🔴#حسین_توحیدی
برف می بارد و اینجا اثرش تنهاییست
پشت هر پنجره هر رهگذرش تنهاییست
منزوی بودن من چند برابر شده است
زندگی، نام غریبانه ترش تنهاییست
گرچه افکار من از جنگل و گنجشک پر است
بازهم حافظهام بیشترش تنهاییست
نه فقط من که تو را دیده و تنها هستم
هرکسی دیده تو را دور و برش تنهاییست
بگذریم از گلهها، یک نفر از دوری تو
هرچه داغ است به روی جگرش، تنهاییست
🔴#راحل_رایومند
میتپد این روز ها قلبم برای یکنفر
خواب را دزدیده از من چشمهای یکنفر
صد نفر را میکُشد در روز این شهر عبوس
زنده میدارد مرا اما هوای یکنفر
روستای زیر برفِ خاطراتِ کهنهام
مانده در پس کوچههایم جای پای یکنفر
«زندگی یعنی چه؟» پای این سوال فلسفی
صاف و ساده مینویسم: «خندههای یکنفر»
فطرت افسرده دارم هیچ سازی در جهان
خوش نمیسازد مرا (غیر از صدای یک نفر)
*
رخت بربستم از آن «شهر عبوس» و یافتم
سرزمینی، روشن از نقش و نمای یکنفر
هر سحر یک قریه شاعر را هوایی میکند
عطر جادوییِ موهای رهای یکنفر
چای سبز و آسمانِ آبی و صبح سپید..
اینحوالی بدرقم خالیست جای یکنفر
یک نفر در این غزل از شاعرش آزرده است
این غزل با شاعرش یک جا فدای آن نفر
🔴#احسان_بدخشانی
خوشحال باش، با همه خوشحالها برقص
ای دست تو لطیف تر از بالها، برقص
باشد به لطف جادویت از نو، جوان شوند
در پارک، در کنار کهنسالها برقص
با رقص تو اگرچه زبان بسته می شود
باری برای گپ زدن لالها برقص
تا بندهای دست تو پرپر شوند، تو
با عنکبوت در وسط جالها برقص
تلفیق شعر و شعبده و اعتراض باش
در پیش چشم پارهی دجّالها برقص
به داستان خویش بپرداز، بیخیال
پس وقت نقل کردن نقّالها برقص
شاید که سال تازه شود، اوّل خزان
ای دختر محوّل احوالها، برقص
هرگز به حرف هیچکسی اعتنا نکن!
دیوانهباش و در دلمن، سالها برقص
🔴#فاضل_محجوب
ای تکه جدا شده از قند پارسی
ای باشه رها شده از بند پارسی
در بیکران بی وطنی بال میزنی
دور است از نگاه تو لبخند پارسی
پر میزنی به شوق رسیدن به اصل خویش
اما نمیرسی به سمر قند پارسی
بابا به سنگ میزندت هندوکش به چوب
دل بسته ای به کوه دماوند پارسی
مثل تو هیچ کفترِ بی آشیانه نیست
هر دم شهید دره و دربند پارسی
از آن زمان که از بن باغت بریدهاند
دستت نمیرسد به شکرخند پارسی
از بلخ تا بهشت دوشنبه پلی بزن
اُتراق کن به نقطه پیوند پارسی
چون کوههای سر به فلک ایستاده باش
محکم ببند شالِ کمربند پارسی
فکری بحال غربت آئینه نیز کن
کاری برای آهوی در بند پارسی
پرواز کن عقاب کهن، پیر پارسا
بر گردنت شکوهِ گلوبند پارسی
پرواز کن به کوری چشم حسودها
با خود ببر به بنگلهها قند پارسی
با خود ببر به دامن بابا و هندوکش
یک برگ از درخت تنومند پارسی
مشق غزل به سبک دری سهم شعر توست
شیرین بگیر کام خود از قند پارسی
🔴#سید_امین_اسفندیار
گفتنش خوب نیست میدانم، روزگاریست غمبهدل شدهام
دستم از شعر عاشقانه تهیست، پیش ریحانهجان خجل شدهام
خواهرم خسته است، با قالین بام تا شام غصه میبافد
من به تریاک، دودمانم را دود کرده مریضِ سِل شدهام
کابل و بلخ و غزنه زیبا است، کابل و بلخ و غزنه زیبا نیست
استخواندرد و عاشق و مفلوج در همین خاک و آب و گل شدهام
«دشت لیلی» و دامن «ناور» زیر پای سپاه ضحاک است
در میانه نه پرچم کاوه در میانه چه؟ سنگچِل شدهام
ساقهی سبز «گندم بهسود» یار من -یار نازنین من- است
رمهی کوچیان چرید او را دهن باز یک چِغِل شدهام
در زمستانِ قلّهی پامیر «آهوی مارکوپولو» هستم
زمهریر است و سایه و صخره، بین کفتار و برف ول شدهام
در چنین گیر و دارِ وانفسا، که برای چه شعر بنویسد؟
تو اگر دوست داشتی ممنون! من پشیمان و منفعل شدهام
🔴#مجید_خاکسار
لب میگشایم صورتم را آه میگیرد
سازِ مرا آیینه با اکراه میگیرد
بغضم یلی گردیده وحشتآور و یاغی
تب میدهد، جان میستاند؛ راه میگیرد
قلبم پریشان نیست هنگاهیکه بی«هوش»ام
این گِل فقط وقتی که دارد کاه، میگیرد
آن دم که با گِل پیکرم را شکل میدادند
اندازهی دستِ مرا کوتاه میگیرد...
از دوست دستی میرسد... نازم به آنانکه
احوال یوسف را درونِ چاه میگیرد
یاد کسی میافتم و سر میکشم از صنف
بی او دلم از درس و دانشگاه میگیرد
با هر پلنگی میکنم برخورد، غمگین است
آوازه گردیده که امشب ماه میگیرد
🔴#زبیر_رضوان
بر کورهراه ما چراغ کوچکی هستی
در سرزمین جنگ باغ کوچکی هستی
چاقو بدستشان، تنفس کن که میفهمند
بر صورت ماهی دماغ کوچکی هستی
پرواز کن سوی دروگرهای آزادی
بر کشتزارشان کلاغ کوچی هستی
فریاد کن پشت سر دیوار فکرشان
تا جیر جیر و قاغ قاغ کوچکی هستی
برباد ده اینجا حجابت را که میترسند
بر دامن اسلام داغ کوچکی هستی
تو باش، فرداها اگر از ما کسی پرسید
تا خانههای ما سراغ کوچکی هستی
🔴#قنبر_علی_تابش
وطنم! دوباره اینک، تو و شانههای پامیر
بتکان ستارهها را که سحر شود فراگیر
بتکان ستارهها را که ستارههای این شهر
همه یادگار زخمند، همه یادگار زنجیر
من و یاد روزگاری که شکوه بلخ و غزنین
شده بود عین مهتاب به درخشش جهانگیر
منم و امید روزی که تو را چنان ببینم
که شوی به سان طاوس به هزار رنگ تصویر
گل و گندم و شقایق بدمد ز دشتهایت
ز بلندِ شانههایت شود آفتاب تکثیر
وطنم مباد روزی که کسی ز غنچههایت
به فراقت اشک ریزد، ز غمت شود گلوگیر
🔴#رامین_عرب_نژاد
کنار حادثه میپوشم، غمِ سیاه-سفیدم را
سپس به عکس تو میدوزم، دو بُعد کوچک دیدم را
تو نیستی و در این تلخی، من از تمامیِ این خانه
هنوز میشنوم با تو، صدای گفت و شنیدم را
دقیقههای نخستین از هزار و سیصدو.. یادم نیست
لباس ساحره میپوشند تنِ عروسکِ عیدم را
چراغ خواب و چرا هردو، به فلسفیدن خود مشغول
فقط تویی که نمیگیری سراغِ خواب جدیدم را
تمام زندگیام را نیز، پس از دلم به تو میبخشم!
بگیر کاغذ و امضا کن، دوباره پای رسیدم را
تمام زندگی ام را نیز، بریز و بشکن و ویران کن
چنان که در شبی از شبها، تمام کاخ امیدم را...
🔴#سید_مهدی_ابوالقاسمی
قاب عکسی کهنهام در گنجه...پیدا کن مرا
بر غبار صورتم دستی بکش؛ها کن مرا
از تماشا کردن باران که لذت میبری...
روبرویم مدتی بنشین،تماشا کن مرا
دستهایت زیر چانه خیره شو در چشم من
بغض اگر کردی نترس و باز حاشا کن مرا
حاصل تفریقات از آغوش من گرچه غم است
از حواس جمع آن آغوش منها کن مرا
با همین تنهاییام بگذار.. بعد از سالها
یک صدا میآید از گنجه....که پیدا کن مرا
🔴#شفیق_صادقی
از روزگار، از بخت، از اقبال بیزارم
از زنده بودن، از قفس، از بال بیزارم
از ماه و چاه، از ماهی و مهتاب، از برکه
از خندهها، از گونههای چال بیزارم
وقت تقلا در حصار این نفوس بد
از هر که میگوید «زبانم لال» بیزارم
من زاغ شومی بودهام، پیغمبر نکبت
از اجتماع مردم خوشحال بیزارم
هر بار دنبال همان دانه، همان دام
تا عمر دارم از لب و از خال بیزارم
از آمدن دلگیر و از رفتن دلآزرده
از بدرقه همپای استقبال بیزارم
🔴#موسی_زکی_زاده
گفتهای و شنیدهام گاهی، که بریده غمی امانت را
میتوانم بخوانم از چشمت خط امروز داستانت را
بام خوش آفتاب تو تخت مادر پیر پینهدوزت بود
دیگر او نیست، من نمیدانم، یا شکستند نردبانت را؟
دخترت که خود خود ماه است، ماه لرزان داخل چاه است
اینچنین زندگی فرو خورده، هر زمانی جوان جوانت را
پسرانت که یکه تازانند، بیگمان سرنوشت سازانند
کندهاند این طرف زمینت را، بستهاند آنسو آسمانت را
خشت همسایه میخورند به فرق، که مگر خانه هم شود آباد
جز ستون ساختن علاجی نیست لرزهی سرد استخوانت را
من که روزم گذشت و خسته شدم، تو کمی فکر کن عزیز دلم
چه کسی رسم مهرورزیدن، میدهد یاد کودکانت را؟
🔴#سید_سکندر_حسینی_بامداد
یک لحظه را غمگینم و ناگاه خوشحالم
شادی و غم پیوسته میآید به دنبالم
یک روز را در یک سماع شاد میرقصم
یک لحظه از یک سرنوشت تلخ مینالم
در هیئت یک مست هستم لحظهای دیگر
یک زاهد آواره در یک گوشهی عالم
من کیستم یا چیستم؟ چیزی نمیدانم
فریاد هستم یا که خاموشم کر و لالم
گنجشک زخمی بین کولاک و تگرگ و برف
آتش گرفته در دل توفان پر و بالم
من یک کتیبه از شکوه رفتهی بلخم
یک خط به روی سینهی سرو کهنسالم
من کابلم پر شور بودم روزگار پیش
اما لگدهای زمان کردهاست پامالم
🔴#افسانه_واحدیار
طناب دور گلو، چارپايه غم ميخورد
به ياد فاجعهای حال دل به هم مي خورد
به ياد صحنهٔ معصوم سنگ و سار شدن
به ياد جرم نكرده و سر بدار شدن
به ياد زخم كه هر مرهمش نمكزا بود!
به ياد دوست كه او تشنهٔ غم ما بود
به ياد پنجرهای رو به روی يك ديوار
به ياد مورچهای زير پاي يك كفتار
به ياد دايرهای كه نشان هر تير است
خطوط ماهيتم كار دست تقدير است
نشد كه دار زنم اين صداي غمگين را
بده بلند كنم گوشهای سنگين را
به لاي تنگی عرصه دلم پرس كردند
چنانكه درد مرا كوه و سنگ حس كردند
چنانكه حال من از لاي شعر بيرون زد
به روي وزن و قوافي گريست، صابون زد
چنانكه وضع وخيمم به گوش يار رسيد
و حجم اشك به درياي بي قرار رسيد
طنين آه كسي مرغ حق بزد بر تن
به جاي كاه غمی، كوه درد داده به من
نگاه روشن من رفت بين نابودي
به چشم تا به ابد هست عينك دودي
دلم كه خستهٔ جبهه است خستهِ سر/ بازی
شهيد فعل مضارع شده است در ماضی
سه فصل زندگيم صرف فتح كوهي شد
ولي نتيجهٔ آن:
يك
سقوط
روحي
شد
🔴#الیاس_صبوری_صمدیار
در این شبها؛
بر روی کاغذ مثل خودکارم در این شبها
بارانم و بیوقفه میبارم در این شبها
چون ایستگاه بی قطار و سرد و بی آواز
خواب از نگاهم رفته بیدارم در این شبها
زل میزنم سوی خودم در بین آیینه
درگیر با کلکین و دیوارم در این شبها
در خانه با سردی و دلتنگی و تنهایی
گد خورده بوی تند سیگارم در این شبها
درد دلم را شعر گفتن میدهد تسکین
باید بریزم سخت سرشارم در این شبها
شب روی دوشم مانده فردا را نمیبینم
دیگر ندارم چاره ناچارم در این شبها
باور ندارم زندگی را زشت میدانم
افتاده در تردید افکارم در این شبها
گاهی سکوت خانهی تاریک و متروکم
گاهی صدای شهر و بازارم در این شبها
من مردهام یخ بسته کمکم پنجههایم را
دور از نوازش مانده گیتارم در این شبها
از زندگی برداشتم دستان سردم را
تب دارم و بسیار بیمارم در این شبها
جز سکتهی مغزی کسی دیگر نمیباشد
در گوشهی بستر پرستارم در این شبها
🔴#خدیجه_حلیمی
سخت است اگر رسیدن و انسان نمیرسد
بیهوده نیست، عشق که آسان نمیرسد!
با اینکه سر به سجدهی عشقت گذاشتم
این راز سر به مُهر به ایمان نمیرسد
وقتی که نیستی به نظر میرسد که من
جانم به لب رسیده و درمان نمیرسد
نفرین به قصههای غمانگیز هر شبم
این غصههای کهنه به پایان نمیرسد
سرخورده نیستم که سراسر سیاسرم
سرخورده نیستم که به من نان نمیرسد
ابرم! که التماسکنان، نان میآورم
ابری بدونِ گریه به باران نمیرسد
این بغضها به چهرهی پاییز رفتهاند
آیا صدای آذر و آبان نمیرسد؟
🔴#محمد_باقر_قلندری
دوید پشت زمانی که داده بود از دست
بدون تاب و توانی که داده بود از دست
دوباره خواست بجنگد
ولو بیفتد هم
سرش
به پای جهانی که داده بود از دست
خزید، خوب کمین کرد پشت تپه و... دید -
پریده، باز "نشانی" که داده بود از دست...
گرفت گوشهای و بخت خویش را اُف کرد
کنار نیمهی جانی که داده بود از دست ـ
ـ مگر چکار کند، چند مرز را بَدَرد؟
که تا به تکهی نانی که داده بود از دست...
تمام زندگیاش جنگ بود و قصهی فقر
یک عمر او و "روانی" که داده بود از دست...
نشست شعر بگوید نشست مخته کند
برای عمر گرانی که داده بود از دست
و حرف از عشق که میشد همیشه می افتاد!
به گریه یاد زنانی که داده بود از دست
دگر نخواست بماند!
ولو که برگردند!
دگر به پای کسانی که داده بود از دست
نشانه رفت خودش را، نشاند مادر را
به داغ تازه جوانی که...
🔴#هدایت_حاذق
زمین از آفتاب افتاد و ماه از آسمان افتاد
دوباره تیرهگی در قلبهای نوجوان افتاد
و چاقو در پی خودکارسازی رفت در جنگل
قلم چاقو کشید و کار دست ناکسان افتاد
دوباره جنگ آمد عشق را با موشکی له کرد
غزل اندوه شد از چشمهای شاعران افتاد
گرفتم سوزن و تاری به دستم، بخیه خواهم زد
لب بالا و پایین را بههم، کار از زبان افتاد!
دعا کردم همینکه قصه باشد، خوب و بد، خیر است!
ولی حیف دعایم، قصه از سود و زیان افتاد
و مادر سنگها را جوش داده داخل دیگاش
دوباره قحطی شلغم به جان سفرهمان افتاد
تمام رنج ما از قطع یک ناجو بهدست آمد
برافتادم، برافتادی همینکه سایهبان افتاد
کسی آتش به جنگل ریخت اما سالها بعدش
جهان شد دوزخ و آتش میان داستان افتاد
#سیده_کبری_حسینی_بلخی
با تو چه قدر میل گناه است در سرم
بوس و کنار شام و پگاه است در سرم
وقت حلول ماه نو از ابروان ناز
مشق جنون هر سر ماه است در سرم
در عشق از جناب زلیخا قسی ترم
زندان و حصر و تهمت و چاه است در سرم
از دوری تو است که چون بیوگان شهر
دنیا و شهر و خانه سیاه است در سرم
وقتی به کهکشان تنت فکر میکنم
از دور بودنش فقط آه است در سرم
🔴#سخی_امیری
رفتن به سوی صحرا، دنبال چیست دریا؟!
در پرده های سازت آهنگ کیست دریا؟
باشندگان جنگل، چندیست تشنه هستند
از روی مهربانی، قدری بایست دریا
آلاله ها یکایک از زندگی بریدند
در آرزوی گلها، باید گریست دریا!
نگذار بی هیاهو با مرگ خو بگیریم
ما را که زندگانی دور از تو نیست دریا
تنها و دلشکسته ماندی و در دلِ تو
دیگر نه ماهیان و نی زندگیست دریا
بر تشنهگان عالم، باید کسی بگوید
با این همه غریبی، خیلی سخیست دریا
🔴#علی_بیانی
دلت سنگ است میدانی به آهن خوب می آید
پریشان می کنی گیسو به خرمن خوب می آید
پرم از هرچه دلتنگی تو را در شعر می بافم
کنار "تو" ضمیر فاعل "من" خوب می آید
خیال با تو بودن را به فال نیک می گیرم
سرم را می گذاری روی دامن خوب می آید
حمایل می شود وقتی که می بوسم لبانت را
دو دستت عاشقانه دور گردن خوب می آید
خیالم پرسه، پرسه می رود تا شام گیسویت
شب یلدای مویت روز روشن خوب می آید
تعارف می کنی از باغ پیراهن گلابی را
نوازش می کنم با لطف ناخن خوب می آید
دلم را می بری، دلواپسم چون خوب میدانم
که از دست تو تنها دل شکستن خوب می آید
🔴#راشد_رامز
كابل كبوترهای بیجان را بغل میكرد
زخمیترين شهری كه انسان را بغل میكرد
شهری كه كركس در دلش بیخار میرقصيد
شهری كه چون مادر كلاغان را بغل میكرد
شهری كه دايم تابهای بر قوغِ ماتم بود
اين تابه ماهیهای بريان را بغل میكرد
اين باغ بیصاحب بهاری را نمیخنديد
اين باغ بی صاحب زمستان را بغل میكرد
حالا تو كابل را بغل كن سخت مجبور است
زخمی ترين شهری كه زخمش زخم ناسور است
#عاطفه_سادات_موسوی
حس میکنم با دیگران بیگانه بودن را
عاقلتر از هر عاقلی دیوانه بودن را
زندانی این شعلههای سرد تنهایی
باید کمی تمرین کند پروانه بودن را
یا با غم دلتنگیات یا با سر زلفت
یادآوری کردی قرار شانه بودن را
پیمانمان جای خودش مردم نمیفهمند
یک لحظه از دنیای هم پیمانه بودن را
من دوست دارم خندههای کودک خود را
لالایی شبهای این دردانه بودن را
با خستگیها، خستگیها، خستگیهایش
من دوست دارم مادر این خانه بودن را
#ادهم_کاوه
قاب عکسی کهنهام در گنجه...پیدا کن مرا
بر غبار صورتم دستی بکش؛ها کن مرا
از تماشا کردن باران که لذت میبری...
روبرویم مدتی بنشین،تماشا کن مرا
دستهایت زیر چانه خیره شو در چشم من
بغض اگر کردی نترس و باز حاشا کن مرا
حاصل تفریقات از آغوش من گرچه غم است
از حواس جمع آن آغوش منها کن مرا
با همین تنهاییام بگذار.. بعد از سالها
یک صدا میآید از گنجه....که پیدا کن مرا
📽 #کلیپ
🔴#حمزه_عابر
بی تو شبم، که تا به ابد در سیاهیام
یک ماه، نیست در صدد روبهراهیام
در خواب، دستهای تو را بوسه میزنم
ای آنکه دست داشتهای در تباهیام!
عاشق شدن گناه، نه! اما عذاب بود
نفرین به رنج و فلسفهی بیگناهیام
دلکندن از تو؟ یا که تماشات با رقیب؟
من سالهاست در وسط این دوراهیام
دریا که با کویر، ندارد تفاوتی
وقتی که بیپناهترین بچّهماهیام
گیرم که دست رد، بزنیام تمام عمر
میخواهمت عزیز! بخواهینخواهیام