5643
کانال نشر یادداشت ها و نقدهایی در باب جامعه و فرهنگ ✅ علی زمانیان مسیر ارتباط @alizamanian61 zamaniali100@yahoo.com ایمیل
🔵 مداخلهی بشر دوستانه؟ با کدام صلاحیت اخلاقی؟
برخی از هموطنان، هر چند تعداد اندک، خواهان حملهی خارجی و مشخصا امریکا به ایران هستند. آنان راه حل برونرفت از بنبست دهشتناک فعلی را در توان و قدرت خود نمییابند و این عجز در تغییر دلخواه را در حمله بیگانه به کشور، بازنمایی میکنند.
چنین ایدهای، محصول علل و عواملی است. یکی از آن عوامل، سرسختی حاکمیت مستقر در عدم پذیرش عقلانی تغییر و تحول اجتماعی و به رسمیت نشناختن این تغییرات است. اگر ساکنان یک سرزمین، خود را توانا در پیشبرد اهداف جمعی و به دست آوردن یک زندگی مطلوب ببینند، چرا باید دست به دامان دیگری بشوند و کمک از دیگری بخواهند. از این رو ایدهی حمله به کشور توسط امریکا، بیشتر از هر چیز، ناشی از درد و رنجی چارهناپذیر است که بر جان ساکنان افتاده است و خود را برای برونرفت از این درد و رنج ناکافی و ناتوان میبینند.
استیصال، معیارهای عقلانی_هویتی را فرو میریزد.
میتوان عسرت و ناچاری این جریان را فهم کرد، اما نمیتوان با آن همراه شد، زیرا، حملهی امریکا به ایران، راه حل نیست، خود، بحرانی عمیق در فروپاشی احتمالی سرزمینی است که از بیماری رنج میبرد.
صاحبان ایدهی حملهی بیگانگان به ایران، نامی به ظاهر قابل دفاع و موجه بر این ایده نهادهاند تا بتوانند با آن کنار بیایند و وجدانشان آرام گیرد. آنان این ایدهی به غایت خطرناک و نادرست را "مداخلهی بشردوستانه" نام نهادهاند.
🔻 در مفهوم "مداخلهی بشردوستانه"، دو خطای بزرگ نهفته است.
❗️۱- خطای اول در فهم مفهوم "مداخله" است.
تقلیل دادن جنگ به "مداخله"، ترفند زبانی است برای کاهش آثار و نتایج بسیار نگران کننده و زدودن چهرهی سیاه جنگ با مفهومسازی نابجا. "مداخله"، واقعیت دهشتناک جنگ را مخفی میکند و با آرایش زبانی، از آن، مطلوبی خواستنی میسازد. در حالی جنگ نه یک مداخلهی ساده و کوتاه مدت که شلیک موشک و بمباران و کشته شدن جمع کثیری از هموطنان است. جنگ، یعنی تخریب زیرساختها، فرو ریختن ساختمانها، پلها، تاسیسات، شکستن سدها و در نتیجه، توقف زندگی. جنگ یعنی پرسه زدن دیو مرگ در کوچهها و خیابانها. جنگ، فروریختن خانهها و از کار افتادن ماشین جامعه و توقف آن در ایستگاه قحطی و بیماری و جراحتهاست.
✅ جنگ، مداخله نیست، فریب ذهنهای ساده و توجیه جنایتهای جنگی و کشتار بیگناهان است.
صاحبان ایدهی "مداخله"، اگر صورتک آراستهی "مداخله" را از چهرهی کریه جنگ بردارند و با واقعیت عریان مواجه شوند، آیا هنوز میتوانند با جنگ با همهی عواقب آن، موافق باشند؟
❗️۲- دومین اشکال در عبارت "بشردوستانه" است.
نمونههای بسیاری مانند لیبی، عراق و بسیار نمونههای دیگر مانند حمایت از کشتار بیرحمانه بیش از ۷۰ هزار انسان بیگناه، آیا "صلاحیت اخلاقی" امریکا را برای مداخلهی بشردوستانه زیر سوال نمیبرد؟
فرض بر این است که آن کسی که، آن نهادی که و آن کشوری که قصد مداخلهی بشردوستانه در سرنوشت دیگری دارد، خود، دستانی پاک و تاریخی قابل دفاع داشته باشد. کشوری که دستانش به خون هزاران هزار کشته، آلوده است، چگونه می تواند ادعای بشردوستی داشته باشد؟
چگونه میتوان به کشوری که جز به منافع خود، به ازای تحمیل هزینهای سنگین بر دوش دیگران و به ازای پایمال نمودن حقوق بشر نمیاندیشد، اعتماد کرد؟
🔻 اقدام بشردوستانه را با دست کم با چهار معیار می توان سنجش کرد:
❗️ الف) یکی از عوامل موثر در صلاحیت اخلاقی، انطباق و سازگاری میان گفتار و رفتار است. آیا سابقه تاریخی و عملی امریکا یا ادعاهایش همخوانی دارد؟ آیا کشتار غیرنظامیان در برخی کشورها و وارد آوردن درد و رنج بیدلیل به ملتها و آیا در بدترین تحریمها علیه مردم ایران در بازه زمانی طولانی، با توهم "بشردوستی" امریکا سازگاری دارد؟
❗️ب) معیار دیگر در فهم نیت نیک بشردوستانه، "بیطرفی و نه برای نفع شخصی" است.
وقتی اقدام به اصطلاح "بشردوستانه"ی امریکا دقیقا به منظور کسب منافع اقتصادی یا استراتژیک برای دسترسی به نفت، فروش اسلحه به منطقه و یا ایجاد بازاری برای فروش محصولات خود است، این خود نشانهی واضحی است که هدف اصلی او نه "انساندوستی"، بلکه ابزاری برای پوشاندن منافع خودخواهانه است.
ج) "مشروعیت مداخله" نیز یکی دیگر از معیارهای سنجش است. آیا جامعهی جهانی، سازمان ملل، سازمانهای مردمنهاد و مهمتر از همه، مردمی که قرار است به آنها کمک شود، این اقدام را مشروع میدانند؟
اگر پاسخ منفی است، پس، ادعای صلاحیت اخلاقی، عملا بیاعتبار است.
❗️د) و بالاخره چهارمین معیار، این است که اقدام، در نهایت باید به سود کسانی تمام شود که مدعی کمک به آنان است. اگر پیشاپیش معلوم شود که اوضاع آنها را بدتر میکند و یا به یک فاجعه منجر میگردد، آنگاه آن اقدام، بشردوستانه نخواهد بود.
🖋 علی زمانیان ۶ اسفند ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
🔵 "پهلویخواهی"، امکانی برای گذار یا گرایشی سیاسی؟
پیش از این به دوگانهی "پادشاهیخواهی" و "پهلویخواهی" پرداخته شد. چنین تمایزی برای آن بود که نشان داده شود موج اخیر ، بیشتر از آن که معطوف به ایجاد یک ساختار و نظم و ایده به نام "ایدهی پادشاهی" باشد، ناظر به یک شخص است. از اینرو، جریانی "شخصمحور" است.
🔻جریان "شخصمحور" پهلویخواهی نیز به نوبهی خود، به دو اردوگاه قابل تقسیم است:
الف) کسانی که "رضا پهلوی" را صرفا ابزاری برای بیرون آمدن از وضعیت موجود میپندارند.
ب) کسانی که پهلویخواهی در آنان، یک گرایش و جهتگیری پایدار سیاسی است.
گرچه امکان سنجش معتبری وجود ندارد برای این که معلوم شود کسانی که خود را در اردوگاه پهلوی تعریف میکنند، آیا پهلوی را فقط یک امکان برای گذار میبینند و یا "پهلویخواهی" در آنان نهادینه شده و به یک گرایش در بلوکبندی نیروهای سیاسی تبدیل شده است.
بنا به گفتار عمومی این افراد، به نظر میرسد بیشترین این گروه، "پهلوی" را صرفا پلی برای عبور و امکانی برای گذار مییابند. خود ایشان هم چنین تلقی از خود را رواج داده است.
❓اما آیا این پل، به قدر کافی استحکام دارد؟ آیا آنچه به منزلهی امکانی برای دوران گذار معرفی میشود، صادقانه است و پس از به قدرت رسیدن تغییر نخواهد کرد؟
پرسشهایی از این دست را میتوان مطرح کرد. پرسشهایی که هر یک محتاج نوشتاری دیگرند. اما در این قسمت به پرسش وعده داده شده، میپردازم. پرسش این بود که:
❓ چرا "رضا پهلوی" به عنوان امکانی برای گذار مطرح شد و چه شد که برخی از شهروندان به سمت او گرایش یافتند؟
🔻 برخی علل برآمدن "پهلوی" به مثابهی امکانی برای دوران گذار عبارت است از:
❗️۱- سرکوب، طرد، و به حاشیه راندن نیروهای سیاسی و جامعهی مدنی داخل و ناتوانسازی آنان برای جذب و ساماندهی نیروهای جامعه، بهویژه نسل جوان، و در نتیجه، بیاثر کردن آنان از سوی نظام سیاسی مستقر، شرایط را برای ظهور "پهلوی" آماده کرد. انسداد سیاسی و فروکوفتن اپوزیسیون معقول و آرام داخلی و خاموش کردن صدای آنانکه میتوانستند صدای بیصدایان شوند، و خالی شدن میدان از کنشگران موثر، عامل اصلی رجوع کسانی به پهلوی، به منزلهی راه حل نهایی شد.
شهروندانی که روزگاری گرد جریانهای سیاسی داخل کشور جمع شده بودند و چند دهه آنان را همراهی کرده بودند و امیدشان به آنها بود، بتدریج به سمت دیگری کشیده شدند.
جامعه این تغییر و دگرگونی را فریاد میزد، اما گوشهای سنگین قدرت، آن را نشنید.
✅ بدیهی است که وقتی تمام راههای مسالمتآمیز داخلی برای تغییر و تحول به بنبست میرسد و مردم از رسیدن به اهدافشان ناامید میشوند، بتدریج راه برای کسانی باز میشود که پیام تحولی بزرگ و گذار را رویافروشی میکنند.
❗️بنابراین، گرایش به "پهلوی"، نه یک حرکت ایجابی و پیام نو که محصول یک "فقدان بزرگ" و ناامیدی کشندهی اجتماعی است و آن، فقدان نیروهای اثرگذار معتبر داخل و ناامیدی تلخ از تجربههای شکستخورده در طول چند دهه است که جامعه را به بنبست کشانده است. "پهلوی" را نه مثابهی پیام تاسیس یک نظم جدید که او را باید محصول استیصال جامعه در کنشگری موثر برای تغییر و تحول دلخواه، فهم کرد. به تعبیر دیگر، جمع کثیری، "پهلوی" را نه یک "انتخاب" بلکه ضرورتی از سر ناچاری میبینند.
❗️۲. تجمیع خشم و سرخوردگیهای مکرر و احساس ناتوانی در کنش سیاسی و نیز خشم ناشی از تنگناهای سخت اقتصادی، و در نتیجه به بنبست رسیدن زندگی، حس انتقام را در جامعه دامن زد. انباشت رنج، رنجی که دیده و شنیده نشد، به حسی از نفرت دامن زد. انتقام از ساختار سیاسی که جامعه، او را مقصر و عامل اصلی میداند، شکل گرفت. خشمی که امکان ابراز عملی به نحو مسالمتآمیز و عقلانی نیافت، به نفرت عمیقتر و چارهناپذیر تبدیل گردید. این خشم و نفرت، اکنون در نمایش گرایش به "پهلوی" بازنمایی میشود.
از این رو "پهلویخواهی" نه یک کنش که واکنشی عاطفی به سرخوردگیهاست. نه یک مسیر اندیشیده شده، که امکانی برای انتقام گرفتن از کسانی است که انگشت اشارهی جامعه به سمتشان نشانه گرفته شده است. همین خشم انباشتشده و به نفرت تبدیل شده است که به این سطح از خشونت زبانی، تهدید، رویارویی انتقامجویانه و کم تحملی در برابر مخالف دامن زده است.
خشم و نفرت بسیار هولانگیزی که میتواند هیزم رویارویی داخلی گردد و این سامان را به آتش بکشد.
🖋 علی زمانیان ۴ اسفند ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
ادامه ⬇️⬇️
🔵 "پادشاهیخواهی" یا "پهلویخواهی"
❓ ساختارگرایی یا شخصمحوری؟
در یک نگاه کلی و ارزیابی مکعب نیروهای اثرگذاران سیاسی در ایران امروز عبارت است از:
۱. مدافعان نظام حاکم
۲. منتقدین و اصلاحطلبان
۳. جمهوریخواهان
۴. پادشاهخواهان
هر یک از شقوق چهارگانه در درون خود به زیر گروههایی با تفاوتهایی تقسیمبندی میشوند. شرح هر یک از ابعاد چهارگانهی سیاست، محتاج نوشتاری مبسوط و پر حجم است. چیزی که در اینجا قرار نیست به آن پرداخته شود.
اما از چهار نوع نیروی پیشگفته، صرفا به نیروی چهارم اشاراتی میکنم، آن را زیر ذرهبین نقد میبرم و ضمن توضیحات بعضا منتقدانه، پرسشهایی پیش روی آن مینهم.
✅ برای فهم جریان "پادشاهیخواهی" نیازمند تاملات فراوان و طرح ابعاد متعدد آن هستیم، اما بنا به مقصودی، از میان مولفههای مختلف، صرفا به یک صورتبندی دوگانه اکتفا میشود. دوگانهای ضروری که باید در بارهی آن اندیشید.
❓آن دوگانه کدام است؟
دوگانهی مورد نظر را میتوان در قالب پرسشی مطرح کرد:" "پادشاهیخواهی" یا
"پهلویخواهی"؟
این پرسش ممکن است برای برخی شگفتآور باشد. اما بنا به شرحی که خواهد آمد، ادعا بر این است که پادشاهیخواهی و پهلویخواهی در عین این که در کنار هم قرار میگیرند اما دو مقولهی متفاوتند، به نحوی که ممکن است کسانی نظام پادشاهی را بپذیرند اما تمایلی به پهلوی نداشته باشند و حتی با او در تضاد باشند و این، فرض دور از ذهنی نبوده و امکان وقوع آنمنطقا منتفی نیست.
✅ تفکیک "پادشاهیخواهی" از "پهلویخواهی"، برای فهم آن چه این روزها با آن مواجه هستیم، ضرورتی اجتنابناپذیر است. زیرا علیرغم تشابهات، اما هر یک، منطق و سازوکار خود را دارند و بر ارکانهای متفاوتی استوار هستند.
"پادشاهیخواهی" یک ایدهی حکمرانی است اما "پهلویخواهی" یک جریان سیاسی. پادشاهیخواهی، "نظاممحور"، اما پهلویخواهی، "شخصمحور" است.
✔️ برای فهم تفاوت ایدهی نظاممحور "پادشاهیخواهی" با "پهلویخواهی"، تاکید بر این مولفهها اهمیت دارد:
➖اولا، "گفتار نظاممحور"، بیشتر از هر سخنی، از "قانون اساسی"، "تفکیک قوا"، "نهاد سلطنت"، "پارلمان"، "مشروطیت" و "حاکمیت ملی" صحبت میکند. اما نشانههای زبانی "گفتار شخصمحور"، این است که بیشتر، از "اعلیحضرت"، "فرزند ایران"، "شاه"، "شاهزاده"، "خاندان پهلوی"، "دوران طلایی" و خاطرات شخصی شاهان صحبت میکند.
➖ثانیا، هدف "پادشاهیخواه نظاممحور"، استقرار یک نظام و ساختار جدید سیاسی(مثلاً پادشاهی مشروطه) با ویژگیهای مربوط به آن است. او به جای شخص، بر ساختار تاکید میکند. اما هدف "پهلویخواه شخصمحور" ، بهقدرترساندن "شاهزاده" است. برای او اصل، بازگرداندن "شاه" یا "ولیعهد" است. امید دارد که او بیاید و به تنهایی مشکلات را حل کند. برخلاف "ایدهی پادشاهی" که به نظام میاندیشد، "پهلویخواه"، قهرمانگرا و منجیگراست. چنین میاندیشد که فقط کافی است که او بیاید، همه،ی گرههای کور این سامان باز شده و ساکنان این مرز و بوم به سامان خواهند شد.
شخصمحوری، در نهایت پادشاهیخواهی را به یک "کیش شخصیت" تبدیل میکند که وابسته به یک فرد و خاندان است. اما آنچه برای نظاممحوری، اهمیت دارد، "الگوی حکمرانی" است که با نهادها و قوانین تعریف میشود.
🔻در یک ارزیابی کلی به نظر میرسد عموم کسانی که خود را "پادشاهیخواه" میدانند، در حقیقت، "پهلویخواه"اند. برای آنان، نه الگوی حکمرانی که شخص پهلوی مطرح است. از این رو چه بدانند و چه ندانند، چه بخواهند و چه نخواهند، دچار این آسیبها هستند:
❗️۱- (از میان انواع منجیگراییها)، "منجیگرای شخصمحورند". به این معنا که اولا، نجات را در بیرون از خویش و ثانیا از یک شخص خاص میجویند. معنای پنهان شده در ایدهی منجیگرایی، این است که "منجیگرا" خودش را فاقد توانایی لازم برای رسیدن اهدافش میداند. حس بیکفایتی و ناکافی بودن برای خود، افراد را به سمت نجاتبخش میبرد.
چنین رویکردی، به زبان تمثیلی عطار، پرواز سی مرغ است برای رسیدن به "سیمرغ".
❗️۲- "پهلوی" را چنان آرمانی میکند که در نتیجهی آن، نه تنها چشم را بر سایر شقوق احتمالی نظام حکمرانی میبندد و همگان را جز خودشان بر خطا مییابد. از این رو، رویکردی طردگرایانه نسبت به مخالفان خود نشان میدهد. کمتر مداراجو و بیشتر پرخاشگر است.
❗️۳- "پهلوی" را به اوج میرساند و در ستایش او چنان غرق میشود که بسیاری از پرسشهای با اهمیت در بارهی ایشان از قبیل پیشینهی زندگی او، سطح کفایت، تجربه و سلامت اخلاقی ایشان و .... از درجهی اهمیت میافتد. هیچ از خود نمیپرسد که "منجی" مورد نظرش، واجد کدام تواناییها، ظرفیتها، تجربهها و ایدههای قابل قبول برای تاسیس یک نظام سیاسی کارآمد است.
🖋 علی زمانیان ۲ اسفند ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
ادامه⬇️⬇️
⚫️ بگذار تا بگریند
در بارهی "حق سوگواری"
(توجه: این جستار، سیاسی نیست. گفتاری است با رویکردی انسانی در بارهی وضعیت دردناکی که ممکن است برای هر انسانی به وجود آید. رویکردی که در گرد و غبار منازعات سیاسی گم شده است. برای فهم انسان و دردهایش، گاهی باید از مناقشات روزمره فراتر رویم و تمامی آدمیان را فارغ از هر گونه تعلقشان به صورتبندیها و برچسبهای مرسوم، صرفا به مثابهی یک انسان بنگریم.
این نوشته فقط میخواهد یکی از دردهای عمیق آدمی را بکاود و آن "حق گریستن" است )
"حق سوگواری"، و یا حق گریستن، اشاره به یکی از مبناییترین حقوق انسان دارد. حقی که از آن، کم سخن گفتهاند و حتی در اسناد حقوق بشر هم مورد توجه قرار نگرفته است. این در حالی است که "آزادی گریستن بر مردگان خویش"، از جمله نیازهای اساسی محسوب میشود. هر کسی باید بتواند بر مزار عزیز از دست رفتهاش مویه کند، بگرید، و موی پریشان، بر مصیبت خویش بنالد.
✅ حق سوگواری به عنوان یک حق انسانی و اجتماعی، به افراد امکان میدهد در یک فرایند طبیعی ابراز غم و اندوه، به شیوهی شخصی و یا با انجام آیینها و مراسم سنتی سوگواری، خود را با فقدان عزیزانشان سازگار کنند و از آن گذر کنند. مراسم تشییع، تدفین، ختم و جلسات یادبود، همگی برای آن است که افراد بتوانند تابآورانه، مرگ عزیزانشان را تحمل نمایند. و یکی از روندهایی که به این فرایندی کمک میکند، امکان فضای عمومی برای به اشتراک گذاشتن غم خویشتن است. مراسمی که نشان میدهد همهی دیگران، اولا به فرد مصیبتدیده به نحو ضمنی می گویند: تو در این مصیبت، تنها نیستی، کنارت هستیم و از تو حمایت میکنیم. رنج تو را میبینیم و آن را به رسمیت می شناسیم.
سوگواری جمعی، امکانی برای مشاهدهپذیر کردن رنج فقدان و جدایی فراهم میکند. زیرا آدمی برای آن که رواناش به سلامت از سیلاب دردناک جدایی بگذرد، نیازمند آن است که رنج او را ببینند. رنج او قابل مشاهده باشد. و دیگران آن رنج را به رسمیت بشناسند. "رنج مشاهدهناپذیر"، رنجی بسیار سنگین و تحمل آن بسیار دشوار است. به سخن دیگر، فقدان و جدایی، یک رنج است. اما رنجی که دیده نشود، خودش، رنجی دیگر است. و گاهی دومی از خود رنج سهمناکتر است. زیرا "مرگ"، یک واقعیت گریزناپذیر است. و آدم آسانتر آن را میپذیرد و از کنارش میگذرد. اما اگر امکان مشاهدهپذیر کردن این رنج را نداشته باشد، اگر نتواند به دیگران نشان دهد که زیر بار چه رنجی دست و پا میزند، در واقع، احساس میکند که دیگران گویی خود او را به رسمیت نشناخته و انکار میکنند. و این یعنی تحقیری کشنده از سوی اجتماعی که در آن میزید. از این رو است که مرگ در غربت، تلختر است تا مردن در میان جمع دوستان و خانواده. این را نوربرت الیاس در کتاب "تنهایی دم مرگ" به خوبی ترسیم کرده است که مردن در اتاقی در بیمارستان، در حالی که هیچ یک از نزدیکان حضور ندارند، چگونه چیزی است.
فردی که از حق سوگواری بر عزیز از دست رفتهاش محروم میشود، تنها یک مراسم را از دست نمیدهد؛ او یک رکن اساسی از فرآیند انسانیِ التیام را از کف میدهد. این محرومیت، ترکیبی عمیقاً دردناک و پیچیده از احساسات را در فرد مصیبتدیده ایجاد میکند و اغلب در چرخهای معیوب گرفتارش میکند.
حق سوگواری صرفا برای ترمیم روانی داغدیده و کمک به فرایند زخم ناشی از جدایی نیست، که البته یکی از کارکردهای اصلی و اساسی انجام آزادانهی مراحل سوگ، برای نتایج مثبت روانشناختی آن است. اینجا اما بیشتر به بعد وجودی و انسانی این حق تاکید میشود. حقی که برای آدمی این امکان را فراهم میکند تا زخمهای عمیق روحی خود را با دیگران بازگو کند و به آنان نشان دهد که چگونه زیر بار سهمگین رنج فراق و جدایی، خرد و شکسته میشود. این همان کاری است که هر انسانی بدان محتاج است.
✅ "چخوف" در داستان کوتاهی با عنوان "اندوه"؛ اندوهِ غمِ بیان نشده را عیان میکند تا همگی ببینند که این اندوه، آدمی را چگونه مچاله میکند و در هم میشکند.
"ایونا پوتاپوف"، درشکهچی پیر و فرتوت، پس از مرگ پسرش، با اندوهی سنگین تنها مانده است. او در هوای برفی و سرد سنپترزبورگ، مسافران مختلفی را جابجا میکند. در وجود او همواره این نیاز انسانی شعله میکشد که باید دردش را با کسی در میان بگذارد، از مرگ پسرش حرف بزند و شاید با تقسیم این اندوه، از سنگینی آن کم کند. اما هر بار که سعی میکند صحبت را آغاز کند و به مسافرانش بگوید که پسر من، این هفته مرد، با دیواری از بیتفاوتی و بیصبری مواجه میشود. واکنشهایی که او را و دردش را به سکوت وادار میکند.
🖋 علی زمانیان ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
ادامه ⬇️⬇️
امروز، یازدهم بهمن، بیش از یک ماه است که تلگرامم قطع بود و به هیچ ترفندی، نمیتوانستم وارد شوم. امروز اما با فاصلهای این چنین، توانستم بالاخره کانال خرد منتقد را باز کنم.
به مخاطبان گرامی که صبورانه بودند و همراه هستند، عرض سلام و احترام دارم. امید که بتوانم همراه شما باشم و البته نمیدانم گردش دوران و مصایب و مسایل روزگار خواهد گذاشت یا خیر.
"زندگی"، تماما پروژهی "تا اطلاع ثانوی" است. هیچ ضمانتی در کار نیست. این پروژهی ذاتا بیگارانتی، در شرایط اکنون ایران، سیلاب تندی میشود که ممکن است قایق زندگی را هر "آن" در هم شکند.
راه رفتن بر چنین زمین لغزنده و بنا کردن آلاچیقی در چنین طوفانی، کاری بسیار سخت و دشوار است. اما چه باید کرد؟ چه چارهای است جز لنگلنگان رفتن و خزیدن به سوی آنچه زندگی نام دارد.
در زیستنی دشوار زیر سقفی چنین کوتاه، اما به تامل مینشینم و آنچه را با خود میاندیشم، با شما در میان میگذارم.
هستیم تا اطلاع ثانوی.....
یازدهم بهمن ۱۴۰۴
🔴 زیر آوار تاریخ
زیر آوار تاریخ دست و پا میزنیم. شریانهای تنفسیمان مالامال از گذشته است. گویی محکوم شدهایم همواره نگاهمان را به پشت سر بدوزیم تا "اکنون و آینده " را نبینیم. فرقی هم نمیکند به کجای تاریخ خیره شدهایم. نفس و ذات این خیره شدن است که ما را در بنبستی فرساینده گرفتار کرده است. ما به گذشته، دچار شدهایم، از این رو مسئلههای "اینجا و اکنون"مان را نمیبینیم.
ملتی فرو رفته در قعر تاریخیم. خیره به تاریخیم، گاهی به نفرت و گاهی به تفاخر. گاهی پسزننده و گاهی جذبکننده. تاریخ برای ما نه کلاس درس، که دستمایهی نفرت شده است و عشق. گذشته را نه برای فهم خویشتن امروز، که برای نزاع با این و آن میخواهیم. این چنین میشود که در یک جبهه، ایرانی در برابر ایرانی و در جبههای دیگر، مسلمان در برابر مسلمان قرار میگیرد. شکافی از هویتهای مشوش و مبهم و نزاعی آمیخته به عصبیتهای نگران کننده، ما را از هم جدا میکند. یکی به هویت ایرانِ باستان مینازد و دیگری به هویت اسلامی. و هر دو دیگری را بر نهج ناصواب و مسیر گمراهی برمیشمارد. حتی رد و قبول یک رخداد تاریخی، چالشی پردامنه در میان ما برپا میکند.
گویی تاریخ، زرادخانهای است که از آن جا میتوان سلاحی برای پیکار به دست آورد. در این رویکرد، تاریخ، مرزهای امروزی ما را معلوم میکند. مرزی میان ما و آنها. میان خودی و بیگانه. جدالی بی پایان و گاهی ستیزی خونین، آن هم ستیز و جدالی که نتیجهی توهم تاریخی است. حقیقتا ما ملتی هستیم که در دالان تاریک توهم تاریخی سرگردانیم.
✅ بیچاره ملتی که برای اثبات خویش، نیاز به تاریخ دارد.
درک زندگی پیشینیان، برای درس گرفتن است، نه افتخار کردن به این و آن. تاریخ برای فهم اینک و اکنون ماست نه زیستن در گذشته. بدبخت ملتی که برای آن که هستیاش را معنا و خودش را اثبات نماید، دست در انبان تاریخ میبرد. فرقی هم نمیکند در تاریخ، چه کسی را به خدمت میگیرد و نام که را تکرار میکند. بازگشت به تاریخ و زیستن با گذشتگان و افتخار کردن به پیشینیان، سببی ندارد جز این که نشان میدهد دستان ما از "امروز" تهی است. از تهی بودنمان میهراسیم. از آن روست که پناه به تاریخ میبریم. از آن روست که پشت سر بزرگان تاریخ، پنهان شدهایم.
افتخار به تاریخ، از آن ملتِ حقیری است که میخواهد حقارتش را با بزرگنمایی پیشینیان، از یاد ببرد. ما راندهشدگانِ به تاریخیم، پناهنده شدگانی که از زیستن اکنون گریزانیم. اما نعل وارونه می زنیم. لباس فاخر تاریخ بر تن خویش میکنیم تا فقر فرهنگ و فقر اخلاقمان را و این همه پریشانی را پنهان کنیم. تا نمایش دهیم ما ایرانیان، نژاد آریایی، متکی بر تاریخ عظیم دین و فرهنگ و نژادیم. ما دلخوش به استخوانهایی هستیم که در قبرستان تاریخ بر هم انباشه شده است. و از این غافلیم که وقتی "اکنون و این جا" در تاریکخانه بسر میبریم، دیگر چه فرقی میکند پیشینیان ما چه کسانی بودهاند، چگونه زیستهاند و سرنوشتشان چه بوده است.
اگر چه نتوانستیم از تاریخ بیاموزیم، اما شاید روزی فرا برسد که دست کم کتاب تاریخ را ببندیم و آن را به همان تاریخ بسپاریم. پنجرهی روزهای اکنون را باز کنیم و مسئلههامان را در چشم انداز آینده تماشا کنیم.
✅ مسئلههای ما نه آنان است که نزد پیشینیان بوده است و نه راه حلها، همان است که در گذشته بوده است. ما اکنون مسئلههای خودمان را داریم و باید راه حلهایی امروزین برای آنها دست و پا کنیم. روزی این دایره را باید باز کرد و برجاده ای پا گذاشت که رو به سوی آینده دارد.
✍️ علی زمانیان......۱۵ / ۰۹ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
✅ ج) نه فقط جسم و روان آدمی محتاج پرستارند که عقل نیز پرستارانی دارد. زیرا عقل آدمی در مواجههی با حقایق و واقعیتهای هستی و در شناخت خود و جهان، دچار اشکالات و سستیهایی است و گاهی صورت اتفاقی و بعضا سیستماتیک به خطا میرود.
فیلسوفان، پرستاران خرد آدمیاند تا سستیها و ضعفها و بیماریهای خرد را درمان کنند. از دیرباز تا کنون، این فیلسوفان و اندیشمندان حوزهی اندیشه انتقادی بودند که تلاش کردند راه درست اندیشیدن را به آدمیان بیاموزند و آنان را از مغالطات و فریبهای ذهن و زبان نجات دهند.
و چقدر آدمیان در رنجها و دردها پیچیده شدند، از آن رو که راه درست اندیشیدن را نیاموختند و خرد خود را از پرستارانش دور نگه داشتند. ما همگی، همان گونه که برای جراحت جسم به جراح و پزشک مراجعه میکنیم و همانگونه که زخمهای روان را نزد روانشناسان میبریم، باید که برای جراحتهای خرد نیز به روشنگران مراجعه کنیم تا مشفقانه راه اندیشیدن و درست اندیشیدن را به ما آموزش دهند.
✅ د) در این میان، گاهی با جانهای خسته و سرگشتهای مواجه میشویم که دردهایشان اوج گرفته و استعلا یافته است. روحهای سرگشته و گمشده در هستی و آنان که خود را پرتاب شده در این گیتی مییابند و از تنهایی هستیشناسانهی خویش رنج میبرند و چه آنان که درد فراق و جدایی، جانشان را شرحه شرحه میکند. کسانی که معنا از دستشان گریخته است. آنان که خود را در میانهی پرسشهایی از این قیبل گرفتار میبینند که "از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود...". آنان که بودن و زندگی را به منزلهی زندانی میبینند. قفس تنگ، به تنگشان آورده است. اینان جانهای خسته و ملول.اند. محزونانی سرگشته و در هم فرو رفته.
چه سخت است پرستاری از جانهای تلخ و کسانی که خود را در این سرا بیگانه مییابند و از بیگانگیشان رنج میبرند. چه دشوار است همراه شدن با معناباختگان زندگی. کسانی میتوانند از جان آدمی پرستاری کنند که خود، جانشان شیرین شده باشد. جانهای تلخ، چگونه رنج هستیشناسی را از دوشها میتوانند بزدایند؟
✔️پیامبران، حکیمان و معنویتگرایان سرآمدان پرستاری جان آدمیاند. آمدهاند تا جانها را آباد کنند و رنج گمگشتگی را از آدمیان بزدایند. یاریشان دهند تا معنای از دست رفته را به آنها بازگردانند و حس بیگانگیشان را نسبت به هستی بکاهند. پیامبران و معنویان آمدهاند تا جانها را آباد کنند نه جهان را.
آبادی جهانِ برون به عقل واگذار شده است و آبادی درون به پیامبران. پس از پیامبران، عارفان و معناگرایان، دستاندر کار آرامش جانهای پریشانند. کسی چون مولانا، درمان جانهای بی قرار را در عشق مییابد. او کار طبابت خویش را با عشق آغاز میکند. بودا و مسیح نیز چنین بودند. اینان غمگساران اند و در اندیشه ی نجات جانهای بیمار.
✔️پرستاران، کنشگران عرصهی سلامت و شادی و زندگیاند. همهی پرستاران را باید پاسداشت. همانگونه که گفته شد، آدمی را چهار گونه رنج است. برای هر یک، پرستاران، مشفقانه در کار التیام زخمها و بهبود بیماراناند
✍️ علی زمانیان ... ۰۵ / ۰۸ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
🔵 حاکمیت سیاسی در مواجهه با تحول بزرگ اجتماعی
(بخش اول)
✅ نکتهی اول:
یکی از روشهای موثر برای فهم سیاسی جامعه این است که پرسش بنیادینی را که شهروندان به نحو عموم و نخبگان و نیروهای فعال جامعه به صورت خاص، تلاش میکنند پاسخی درخور برای آن پرسش پیدا نمایند، کشف نمود. پرسش محوری و پایهای که حتی ممکن است صراحتا مطرح نشود و تمامی کنشگران، آگاهانه بدان نیندیشیده باشند، اما وقتی مجموعهی کنشها، جریانات، مناسبات و تلاشهای جمعی را مشاهده میکنیم، احساس میکنیم همهی این تلاشها با تمام اختلافاتشان، گویی هر یک، در نهایت پاسخ به یک پرسش مشترک و اما پنهان هستند. گویی یک دغدغه وجود دارد و ذهنیت اجتماعی را درگیر کرده است. در واقع گروههای سیاسی، جناحبندیها و گرایشها و جهتگیریهای درون جامعه، هر کدامشان پاسخی هستند به آن پرسش و واکنشی هستند به آن دغدغه. پرسشی که گاهی ناپیدا و ضمنی است و گاهی آشکار.
خلاصه آنکه برای فهم یک جامعه، و فهم صورتبندی گرایشهای سیاسی، ابتدا ضرورت دارد مشخص نماییم گروههای سیاسی و جنبشهای اجتماعی در کار پاسخ به چه پرسشی هستند؟ و این که کدام پرسش به منزلهی مسئلهی سیاسی، ذهنیت اجتماعی را درگیر کرده است.
✅ نکتهی دوم:
با توجه به آن چه گفته شد، اگر شرایط ایران پس از انقلاب ۵۷ را در نظر آوریم، به نحو اجمال، با یک پرسش محوری روبرو میشویم. این که حد مجاز دخالت و حضور دولت در امور اجتماعی تا کجاست؟
این پرسش در سه دوره، با سه محتوا بازتولید شد، اما جملگی ذیل یک گفتمان جای گذاری میشدند.
پرسش مشترک و ضمنیِ منتشر در ذهن جامعه این بود:
❓حد مجاز و مشروع دخالت حکومت در امور جامعه کجاست؟
(در اینجا ملاک و معیار مجاز و مشروع بودن، رضایت اجتماعی است.)
🔻 پرسش مطرح شده، خودش را در سه چهره بازنمایی کرد. و هر چهرهای از آن، در دورهای مورد توجه و تاکید قرار گرفت:
❗️دوره ی اول، پرسش از حد دخالت دولت در اقتصاد مطرح شد و این که دولت تا کجا میتواند اقتصاد را مهندسی نماید؟ به اجمال میتوان دورهی اول را در دههی ۶۰ و ابتدای دههی ۷۰ ملاحظه نمود.
واکنشها و پاسخهایی از درون جامعه، در قالب گروههای سیاسی و رویکردهای متفاوت شکل گرفت. کسانی به سمت گشودگی دست دولت در امر اقتصاد تمایل داشتند که به "چپ" معروف شدند. و کسان دیگر، دخالت دولت را در مسایل اقتصادی جامعه، محدود و مضیق میدانستند. این افراد به "راست" مشهور شدند. این دو ایده، در واقع دو پاسخ به پرسش از حد دخالت دولت در اقتصاد بود. پاسخهایی که بتدریج نیروهای اجتماعی را گرد خود جمع آورد و احزاب شکل گرفت و کنشگران و فعالان، هر یک تلاش کردند با حذف رقیب و دست یابی به قدرت، ایدهی خود را اجرا نمایند.
❗️دورهی دوم که از اوایل دهه ی هفتاد آغاز شد، پرسش از اقتصاد به سمت فرهنگ چرخید و این پرسش پیش آمد که حد مجاز و مشروع دخالت و نفود دولت در فرهنگ کجاست؟ در اینجا نیز دو پاسخ عمده پدیدار گردید. پاسخ اول که از آنِ گروههایی بود که بیشتر موسوم به نیروهای سنتی شدند، به بسط ید دولت در امر فرهنگ معتقد بودند. در این دوره است که مفهوم مرکزی "مهندسی فرهنگ" در ادبیات سیاسی پررنگ شد. متقابلا، گروه دیگری که بیشتر با عنوان "لیبرال"، شناخته میشدند، بر این باور بودند که دولت نباید وارد فرهنگ جامعه شود. و اساسا "مهندسی کردن فرهنگ و جامعه" را از سوی حاکمیت قبول نداشتند.
عمر این دوره تا نیمههای دههی هشتاد ادامه داشت و بتدریج چراغ این پرسش رو به خاموشی نهاد.
❗️دوره ی سوم، پرسش از حد مجاز و مشروع حکومت در امر دین، مطرح شد و مورد توجه عموم جامعه قرار گرفت. دورهای که تا اواسط دههی ۹۰ ادامه یافت. در این دوره، دغدغهی مهندسی کردن دین جامعه و برنامه برای رستگاری اخروی، مطرح گردید. در این دوره است که دو پاسخ از میان پاسخها، شانس بروز و ظهور اجتماعی پیدا کردند. پاسخ اول که میل به باز بودن دست دولت در دینی کردن جامعه داشت به عنوان "اصولگرایان" مشهور شدند. و در مقابل، "اصلاحطلبان" به محدود و مضیق بودن دخالت دولت در مسایل دین جامعه قایل بودند.
در مجموع چهار دهه، دو پاسخ متفاوت به پرسش از دخالت دولت در امر جامعه، شکل گرفت. و در پی آن، نیروهای اجتماعی و سیاسی پیرامون هر یک از این پرسشها گرد هم آمدند. به صورت کلی، گروههای راست و سنتی (و گاه بنیادگرایانه)، و اصولگرایان را در یک اردوگاه میتوان صورتبندی نمود. در مقابل، گروههایی به نام چپ، لیبرال و اصلاحطلب نیز به علت مشابهتشان در اردوگاه دیگر قرار میگیرند.
اما بتدریج که به دههی ۹۰ نزدیک میشویم، اعتبار پرسش از حد دخالت دولت، دچار فرسایش شده و جای خود را به پرسش دیگر داد. و این، همان تحول بزرگی است که درون آن قرار داریم.
❓ پرسش جدید چیست؟
ادامه دارد.....
✍️ علی زمانیان ... ۰۳ / ۰۸ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
🔵 سه گام تا گفتوگو
تاملی در عوامل موثر بر "گفتوگو"
در باب ضرورت و اهمیت گفتوگو بسیار گفته و نوشتهاند و هنوز، میتوان بسیار گفت و نوشت. ضرورتی بنیادین برای بقا، صلح، بهبود وضعیت، کاهش تنشها به صورت خردمندانه و نیز حل و فصل اختلافات و منازعات به شیوهی معقول و مدنی، محتاج شکلگیری گفتوگویی فعال و پیشبرنده میان انسانها است. گفتوگو، کنشی است که صرفا از انسانها برآمدنی است و سایر موجودات از آن بیبهرهاند. خط فاصل پررنگی است میان زیست انسان با حیات سایر موجودات.
"گفتوگو" واجد پیامدهای متعددی است. یکی از آن پیامدها که شاید مهمترینشان هم باشد، مواجههی مصلحتاندیشانه و مصالحهجویانهی مبتنی بر عقل، با اختلافات و منازعات میان فردی و جمعی است که اگر با شیوهی گفتوگو با آنها رودرو نشویم، ستیز و پیکار خونین به جای آن مینشیند. "جنگ"، در فقدان گفتوگو رخ مینماید. آنجا که کلام از حرکت باز میایستد، ارابهی جنگ شروع به حرکت میکند.
برای بسط و گسترش "گفتوگو" در یک جامعه، باید سه گام بلند و یا سه مرحلهی اساسی را از یکدیگر تفکیک کرد و هر یک را فراخور منطق درونی خود، فهم نمود.
🔻سه گام تا گفتوگو عبارت است از:
❗️۱. گام اول: تمایل به گفتوگو
ابتدا باید کشش و تمایلی به گفت و گو در اشخاص وجود داشته باشد. این آغاز راه است. اما نقطهی آغازین ضروری است که اگر نباشد، گفت وگو اساسا شکل نمیگیرد. تشنگی، شرط اصلی جستجوی آب است. آن که در او اشتیاقی برای شنیدن و نگاه کردن از منظر دیگران و ایستادن در افق زیستن متفاوت نیست، راهی به سوی گفت وگو باز نمیکند. تمایل به گفتوگو، همان شوق نگریستن به حقیقت از افق دیگران است. اما این شوق چرا در برخی وجود ندارد؟ چرا برخی اشتیاقی به شنیدن دیگران وتامل ورزی در باره ی جهان از منظر دیگران شکل نگرفته است؟
✅ علل متعددی در میان است که افراد از گفتوگو میگریزند. عللی که میتوان آنها را به:
الف) علت روانشناختی
ب) و علت معرفتشناختی تقسیم کرد.
به سخن دیگر هم باید به ویژگیهای شخصیتی توجه کرد که سبب اشتیاق در افراد برای گفتوگو میشود و هم باورها و اعتقاداتی را مورد واکاوی قرار داد که مانع گفتوگو میشود.
✅ به نحو اجمال، برخی از علل فردی (روانشناختی و معرفت شناختی)، چنین است:
نبود قدرت همدلی، جزم و جمود، خودشیفتگی، فقدان فروتنی معرفتی، فقدان و یا ضعف مدارا و خویشتنداری، فقدان جسارت بیان و علل دیگر مانند: خودحقپنداری مطلق و دگرباطلپنداری مطلق، ایدوئولوژیاندیشی و بنیادگرایی افراطی.
علل شمارش شده و بسیاری علل دیگر فردی، سبب میگردد که اشخاص، به گفتوگو تمایلی نداشته باشند و راه گفت وگو را ببندند. زیرا خود را بینیاز از فهم دیگران و نگریستن به واقعیت از افق متفاوت مییابند.
❗️۲. گام دوم: امکان گفتوگو
"امکان گفتوگو"، به شرایط و مناسباتی اشاره دارد که فرصتی برای گفتوگو فراهم میکند و زمینهها و امکانهایی را به نحو عینی و عملی ایجاد میکند و یا دست کم، مانع و سدی بر سر راه گفتوگو ایجاد نمیکند.
✅ اختصارا "امکان گفتوگو را نیز میتوان به:
اولا، امکان اجتماعی
ثانیا، امکان سیاسی تفکیک کرد.
امکان اجتماعی معطوف است به ساختار اجتماعی و فرهنگی که مناسبات میان مردم را تنظیم و سامان اجتماعی را ممکن میگرداند. امکان سیاسی ناظر است به ساختار سیاسی و قدرت که مناسبات و روابط میان جامعه و حاکمان را در بر میگیرد.
بزرگترین مانع اجتماعی در برابر "گفتوگو"، ساختار اجتماعی سنتی مبتنی بر اطاعت از اتوریته و بزرگترین مانع سیاسی در شکلگیری گفتوگو، استبداد و ساختار بسته سیاسی است. هر یک از این دو، مانع بزرگی در راه آزادی بیان، خودآیینی و فردیت، محسوب میشوند. ارزش کانونی هر دو ساختار بستهی اجتماعی و سیاسی، اطاعت از مرجعیتهای قدرت است.
برای شکلگیری گفتوگو، تسامح و تساهل فرهنگی و سیاسی، تکثرگرایی، مدارای اجتماعی و به رسمیت شناختن "امر متفاوت" ضرورتی اجتنابناپذیر است. ایدئولوژیگرایی افراطی و خودکامگی، امکان گفتوگو را سلب میکند.
✍️ علی زمانیان ... ۳۰ / ۰۷ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
ادامه ⬇️⬇️⬇️
🔵 کار از کجا خراب شد؟
(بخش پنجم)
در بخشهای پیشین اختصارا به چهار پاسخ داده شده به این پرسش که "کار از کجا خراب شد؟" پرداخته شد.
پاسخ اول: حکومت دینی
پاسخ دوم: حکومت ایدئولوژیک
پاسخ سوم: ساختار سیاسی معیوب
پاسخ چهارم: استکبار جهانی و نظام سلطه
و اکنون پاسخ پنجم به این پرسش که "کار از کجا خراب شد؟"
❗️۵. جایگزین شدن ارزشهای لیبرالیستی به جای ارزشهای انقلاب
گروه بزرگی از افرادی که دشمنی و ستیز استکبار جهانی با انقلاب اسلامی را عامل اصلی وضع موجود میدانند، به این نکته نیز معتقدند و بر آن تاکید میکنند که غربگرایان داخلی (که به تمسخر، آنها را غربگدا مینامند)، با توسعهی فضای لیبرالیستی و سپس نئولیبرایستی، و سرسپردگی به ارزشهای غربی مسبب انحراف از شعارهای انقلاب و از دست رفتن روحیه انقلابی شدند. آنان بودند که با چشم به دشمن، قطار پیشرفت کشور را متوقف کردند و در نتیجهی چنین روندی، بتدریج حیات فعال انقلاب و پویایی جامعه فروکش کرد و شرایط رو به وخامت نهاد.
❓باورمندان به این که لیبرالیستها سبب انحطاط کشور شدند، لیبرالیسم را چگونه میفهمند؟ آیا درکشان از لیبرالیسم درست است؟
✅ برخی اصول و ارزشهای کلیدی لیبرالیسم عبارت است از:
فردگرایی
آزادی
عقلانیت و تساهل
برابری
دموکراسی و حاکمیت قانون
حقوق طبیعی بشر
اقتصاد بازار و مالکیت خصوصی
نزد این گروه اما، لیبرالیسم نه به معنای ویژگیهای بیان شده که به معنای دیگری و البته بشدت منفی ظهور کرد. تا جایی که از این مفهوم به مثابهی ناسزا استفاده میکردند و هنوز بهره میبرند. به عنوان مثال وقتی در برخورد با مرحوم بازرگان، از این واژه استفاده میکردند، منظورشان این نبود که بازرگان به ارزشهای مذکور پایبند بود. بلکه این بود که او را غربگرا و وابسته به فرهنگ غرب معرفی میکردند که آمال و آرزویش، غربیشدن، دنیاگرایی و فرونهادن ارزشهای انقلاب بود. از نظر آنان سیاستهای بازرگان، شکاف بزرگی در کشور ایجاد کرد زیرا تلاش میکرد فرهنگ غرب را پیاده کند.
✅ باورمندان به پاسخ پنجم، از لیبرالیسم، چیزی که میفهمیدند و میفهمند، موارد زیر است:
دین گریزی و دین ستیزی
دنیاپرستی و دنیاگرایی
رفاه طلبی سرمایهدارانه
غربزدگی بیمارگون
فساد اخلاقی
بیهویتی
این رویکرد، دوری از ارزشهای انقلاب و سست شدن انسجام و وحدت انقلابی را در بروز این شرایط موثر میداند. این زاویهی دید، به صورت کلی و از یک جهت به تحلیل "ابن خلدون"(جامعهشناس و مورخ معروف عرب در قرن هشتم)، در باب علت فروپاشی نظامها نزدیک است. ابن خلدون در بارهی افول و فروپاشی حکومتها بر این نظر بود که وقتی بادیهنشینان، با روحیهی جنگاوری، و عصبیت و انسجام عمیق، دلیرانه بر حکومت میتازند و آنرا ساقط میکنند، و قدرت را به دست میآورند، پس از مدتی که از تختنشینیشان گذشت، و عموما در نسل بعدی، بتدریج به کاخنشینی و رفاهزدگی مبتلا میشوند. آنگونه که روحیه دلیری، عصبیت و جنگاوری را از دست میدهند. پس از این، دچار افول تدریجی شده، تا جایی که گروه جدیدی که واجد همان روحیهی جنگ و گریز و وحدت هستند، بر آنان میتازند و قدرت را با شمشیر از آنان میستانند. و همین سیکل ادامه مییابد.
در این ایده، اضمحلال و فروپاشی، نتیجهی دنیاگرایی حاکمان و ضعف و سستی آنان و نیز از دست رفتن هویت انسجامبخش است.
❓آیا وضعیت سخت و شکنندهی حاضر، نتیجه و ثمرهی دوری حاکمان لیبرالیست از ارزشهای انقلاب است؟
کسانی که وضعیت سخت و ناگوار کشور را با برچسب "روحیه لیبرالیستی" معرفی میکنند. "شیفتگی روشنفکران نسبت به ارزشهای لیبرالیستی و غربزدگی را بر آن میافزایند و در نهایت، علتالعلل وضع موجود را دوری از روحیهی انقلابی میدانند که حاصل ترویج فرهنگ غربگرایانه توسط روشنفکران و برخی از روسای جمهور پیشین بود.
آنان بر این باورند که به قدرت رسیدن لیبرالیستهای غربگرا در چندین دوره از دولتها (به عنوان مثال اصلاحطلبان)، و به حاشیه راندن انقلابیون و غروب ارزشهای اصیل انقلاب در میان طبقاتی از جامعه، علت مرکزی مشکلات و بنبستهاست.
هنگامی هم که به ارزشهای انقلاب اشاره میکنند، مقصودشان عدالت، کرامت انسان، اخلاق و ...نیست. بلکه منظورشان از ارزشهای انقلابی ، تبعیت و اطاعت از ولایت، ایثار و از خودگذشتگی، آمادگی همیشگی برای جنگ با قدرتها و "هیچ نخواستن" است.
ادامه دارد....
✍️ علی زمانیان ... ۰۸ / ۰۷ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
چهارم، عقلانیت استراتژیک قوی دارند.
"دنیل لیتل" در کتاب "تبیین در علوم اجتماعی" دو نوع "عقلانیت پارامتریک" و "عقلانیت استراتژیک" را از هم تفکیک میکند.
در نظر "لیتل"، "عقلانیت پارامتریک"، وقتی مطرح میشود که شخص، برای رسیدن به هدفش، مثلا ساختن یک پل و یا ساختن یک خانه، با رقیبی که کنش او را تحت تاثیر قرار دهد و توفیق و یا عدم توفیق او را مشروط کند، روبرو نیست. در این صورت، شخص، کافی است تلاشش را بر محاسبات ساخت پل و یا ساخت خانه، متمرکز کند. اما "عقلانیت استراتژیک" زمانی مطرح میشود که شخص، علاوه برمحاسبات کنش خود برای رسیدن به هدفی که دارد، لازم باشد کنش رقیب را نیز پیشبینی و محاسبه نماید و با توجه به بازی حریف، بازی خود را پیش ببرد. شبیه شطرنج، که بازیکن، هم حرکت خود را محاسبه میکند و هم لازم است حرکت رقیب را پیشبینی نماید. پس از محاسبهی امکانها و مسیرهای مهرهی خود، امکانها و مسیرهای احتمالی حرکت مهره.ی رقیب را نیز به حساب میآورد، آنگاه دست به مهره میشود.
در نظر باورمندان به این که ساختار سیاسی ایران معیوب است، حاکمیت سیاسی، نه تنها قدرت جذب نخبگان را ندارد، بلکه نخبگان را از خود میراند. فاقد انعطاف لازم در برابر تغییر و تحولات جامعه است، زیرا دچار "انجماد ساختاری" است. از نقد میهراسد، سامانهی موثر خودکاوی و خودانتقادی ندارد و خود را در یک "یقین ایدئولوژیک" غرق کرده است. به دیگر عبارت، دچار "انسداد ساختاری" است. هم چنین، گویی در میدان بدون رقیب، بازی میکند، زیرا فاقد عقلانیت استراتژیک موثر است. از این رو بدون محاسبهی تواناییها و امکانهای حریف، تصمیم میگیرد و دست به کنش میزند. به همین خاطر است که اکثر تصمیمات و سیاستهایش در صحنهی بین الملل ناکام میماند.
✅ نتیجهی آن چه از منظر "معیوب بودن ساختار سیاسی"، مطرح شد، این است که حاکمیت سیاسی ایران، دچار نقص و عیب درونی است. بنابراین بحرانها از دل خود این ساختار معیوب میجوشد و بالا میآید. و به علت همین عیوب است که نمیتواند تنشها و بحرانهای پیش روی خود را نه بفهمد و نه آن را حل و فصل نماید.
✍️ علی زمانیان ... ۰۶ / ۰۷ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
🔵 کار از کجا خراب شد؟
(بخش دوم)
همانگونه که در بخش اول اشاره شد، در پاسخ به این پرسش که "کار از کجا خراب شد؟" لازم است چهارچوبها و رویکردهای تفسیری را از هم تفکیک کرده و در استقرایی هر چند ناقص، انواع پاسخها را صورتبندی نمود.
در نوبت نخست،
ابتدا پاسخ کسانی مورد وارسی مختصر قرار گرفت که علتالعلل را در "دینی بودن" حکومت خلاصه میکنند و معتقدند که در جهان مدرن امروزین و سلطهی ارزشهای مدرنیته، حکومت دینی، امتناع عملی دارد و اصرار به این شیوه از حکمرانی، کشور را به بنبست عملی کشانده است جایی که اکنون رسیدهایم و دردمندانه چارهای برای آن نمییابیم.
در این نوبت، پاسخ دیگری مورد واکاوی قرار میگیرد:
❗️۲. ایدئولوژیک بودن حکومت
برخی دیگر در علتیابی وضع موجود، ایدئولوژیک بودن نظام سیاسی را علتالعلل به شمار میآورند. از نظر آنان ویژگیهای ایدئولوژیک حکومت، سبب فرسایش جامعه شده و منابع و سرمایههایی که میتوانست در خدمت رشد و آبادانی کشور باشد، پای آرمانگراییهای ایدئولوژیک قربانی کرد.
✅ در این دیدگاه قرابتی است میان حکومت دینی و حکومت ایدئولوژیک. اما با همهی تشابهاتشان، دو سنخ متفاوت نظام حکمرانی محسوب میشوند. به نحوی که میتوان نظام ایدئولوژیک را به دینی و غیر دینی بودن تفکیک کرد:
نظامهای ایدئولوژیک غیر دینی یا سکولار. مانند نظامهای مبتنی بر ایدئولوژی ناسیونالیسم
و نظامهای ایدئولوژیک دینی مانند ایران
🔻 مهمترین ویرگی نظامهای ایدئولوژیک:
تقریر یک "رژیم حقیقت" و تحمیل آن به جامعه
تقدم ایدئولوژی بر مصلحت و منافع ملی
فقدان انعطافپذيري عقلانی
طلب اطاعت بیچون و چرا از قدرت
مهندسی اجتماعی بر مبنای آرمانشهرگرایی
نقدناپذیری سیستم
ترجیح آرزواندیشی بر واقعبینی
دوقطبیسازی جهان به خیر و شر
نظام ایدئولوژیک، ساختاری بریده از خواست و رضایت مردم دارد و یک سویه و از منظر بالا به پایین، سیاستگذاری میکند و از مردم، فقط تبعیت و وفاداری میخواهد.
در چنین چهارچوبی است که بنبستها و شکستها رو به فزونی خواهد گذاشت.
در این افق تحلیلی، نظام ایدلوژیک، عمدتا مبتنی بر طرحوارهای از آرمانشهر ذهنی است. به این معنا که "آرمانگرایی ایدئولوژیک" به جای "عقلانیت واقعگرایانه" عمل میکند. در این حالت و وضعیت است که حکمرانان نه براساس واقعیت جهان بشری، و نه براساس امکانها و تواناییهای واقعا موجود و....، که با تکیه بر آرمانهای ذهنی و ارزشهای ایدئولوژیک خویش، حرکت میکنند.
✅ کسانی که نظام را ایدئولوژیک میدانند، مهمترین اشکال بنیادین حکمرانی حاکم را سه چیز میدانند:
➖اولا، تقدم و ترجیح "ایدئولوژی" بر "انسان" است. در نتیجهی چنین الویتی است که درد و رنج مردمان نادیده گرفته میشود. و هر درد و رنجی در مقابل آرمان ایدئولوژیک، رنگ میبازد.
➖ثانیا، واقعگریزی" است که سبب گشته است واقعیت، در سایهی آرزوهای شیرین، اما ناممکن، کم ارزش شناخته شده و دیده نشود. این در حالی است که سیاست، اساسا مبتنی بر فهم و شناخت واقعیت و نیز در محاسبه گرفتن واقعیت در هنگام سیاستگذاری در روند حکمرانی است.
نظامهای ایدئولوژیک، با تنظیم یک "رژیم حقیقت" مبتنی بر ارزشهای ذهنی، "آزادی" را در تنگنای نفسگیر گرفتار میکنند تا واقعیتها بیان نشود و خدشهای بر باورهای خیالی و آرزوهای شیرین ایدئولوژیک وارد نگردد.
➖ثالثا، با تکیه بر "رژیم حقیقت" خودساخته، تلاش میکند تکثر و تفاوت جامعه را بزداید. به تعبیر دیگر، جامعه را در تراز ارزشهای ایدئولوژیک خود مهندسی نماید.
خلاصهی کلام کسانی که ایدئولوژیک بودن نظام را علتالعلل وضع نابسامان موجود میدانند، این است که نظام سیاسی ایران، با روشی غیرمنعطف، در پی اجرا کردن نقشهای غیرواقعبینانه است که از جهان ارزشی ایدئولوژیک خود استخراج کرده و در نتیجه، مداوما، کشور را با بحرانهای متوالی مواجه کرده است. از این منظر، کشور و ساکناناش، زندانی چهارچوب آرمانی و قفسی از ارزشهای ایدئولوژی آرمانشهرگرایی گرفتار شده است. زیرا حاکمیت، میخواهد جامعه را درون آرزوهای خویش تثبیت و تحکیم کند تا بتواند آن را "مهندسی" نماید.
✅ از آنجایی که استانداردسازی جامعه، منطبق بر چهارچوب از پیش تعیین شده ممکن نیست، چالش اصلی این شیوه از حکمرانی، نزاع میان تغییر و تحولات اجتماعی با انتظارات ایدئولوژیک حکمرانان است.
به سخن دیگر، جامعه در جنبوجوش خود، دچار دگرگونی و تحول شده و دایما سایز جامعه و فرهنگ تغییر میکند، اما حاکمیت تلاش میکند قبایی معین و برساخته از ارزشهای خود را بر قامت جامعه و فرهنگ بپوشاند. قبایی که با سایز جامعه هماهنگ نیست. و این، محل اصلی نزاع و تنشی است که سبب ایستایی و بلکه پسرفت جامعه شده است.
ادامه دارد....
✍️ علی زمانیان ... ۰۵ / ۰۷ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
🔵 "چه خبر؟"
زیستن در فضای تهدید
یکی از موقعیتهای زجرآور، این است که آدمی نداند قرار است چه اتفاقی بیفتد و قرار است چه بشود. نتواند آینده را پیشبینی کند، (نه آیندهای دور را که همین روزهای پیش رو را.)
در شرایط طاقت فرسا ناشی از فشارهای اقتصادی، تحریمها و معلق میان فضای تیره و تار و مبهم که چشم عقل، نمیتواند پیش پای خود را ببیند و محاسبه کند، سردرگمی و پریشانی، گریبان همه را میگیرد.
❓ تا کنون آیا به این پرسش دو کلمهای که در دیدارها، مکرر از یکدیگر میپرسیم، تامل کردهاید؟: "چه خبر؟"
و با این که میدانیم طرف مقابل، دسترسی به هیچ خبری ندارد اما تکرار میکنیم: "چه خبر؟"
"چه خبر؟" یعنی من نگرانم. مضطربم. تو هم آیا مثل من نگرانی؟".
پاسخ معمول هم چنین است: "هیچی، همه چی رو به راه است".
این پاسخ، واکنشی هوشیارانه است برای کاستن از نگرانی دیگری و همدلی با او، به این معنا که «بگذار وانمود کنیم همه چیز خوب است".
"چه خبر؟"، یک پرسش نیست. سوالی نیست که منتظر جوابش باشیم. بازتاب دلهرهای است از بیثباتی روزگاری لغزان که چون دالانی تاریک، انتهایش معلوم نیست. "چه خبر؟" تجربهی تلخ تاریخی مردمانی است که رخدادها و اتفاقات، همچون بهمن، بناگاه برسرشان آوار میشود.
✅ "نه مذاکره، نه جنگ، نه صلح"، دقیقا یک نمونه از همین موقعیتها است. شرایطی که همه چیز به حالت تعلیق درمیآید. چرخ زندگی در گل و لای ابهام و تیرگی از حرکت باز میایستد و از آن همه پرسشها و مسئلههای بنیادین آدمی، فقط یک "پرسش کشنده" باقی میماند: آیا میدانید "چه میشود؟" و من باید چه کنم؟
زندگی در سایهی غمانگیز "نه جنگ، نه صلح"، پژمرده شده و دلهرهای عمیق و اضطرابی وسیع، خود را در قالب پرسشی بیپاسخ بازنمایی میکند: "چه میشود؟"
و هیچ کس نمیداند قرار است چه بشود. این گونه است که بتدریج، زندگی به تعلیق در میآید و سامان پیشین خود را از دست میدهد.
زندگی در تعلیق، همچون راه رفتن ماشینی است در جادهای پرپیچوخم و پرتگاهی مهیب، مه گرفته و تاریک، که باید حرکت کند، اما هر لحظه ممکن است به دره پرتاب شود.
شرایط "نه مذاکره، نه جنگ و نه صلح"، زیستن پویا و مطمئن را به محاق میبرد. گمان میکنم چنین شرایطی اگر اثراتش از جنگ بیشتر و مخربتر نباشد، کمتر هم نیست. دست کم در زمان جنگ، با همهی سنگینی و تهدیدش، تکلیف افراد معلوم است و انتظارات فردی و اجتماعی، با شرایط جنگ تنظیم میشود. اما هنگامی که قطار زندگی در ایستگاه "نه جنگ، نه صلح" از حرکت بازمیماند، شهروندان در سردرگمی ویران کننده، و در شرایط غیرقابل پیشبینی، امکان هرگونه برنامهریزی (حتی برنامهریزی کوتاهمدت)، و حرکت رو به جلو را از دست میدهند. تولید، سرمایهگذاری، توسعه و پیشرفت و....نیمه تعطیل و گاهی کاملا متوقف میشود.
🔻 برزخ "نه مذاکره، جنگ نه صلح"، تبعات منفی فراوانی دارد. از آن میان چهار اثر، مهمترین است:
❗️اول، پیشبینی ناپذیر شدن اوضاع.
آیندهی غیرقابل پیشبینی، خودش به دو مسئله منتهی میگردد:
➖ ترس و دلنگرانی از این که چه خواهد شد.
➖گسترش فضای بیتصمیمی و بیعملی
➖ کند شدن روند حیات اجتماعی و فرسوده شدن مناسبات اجتماعی
❗️دوم، گسترش حس ناتوانی،
افراد، حس دردناکی از ناتوانی در کنترل و مهار اوضاع را در خود، تجربه میکنند.
احساس ناتوانی نیز واجد پیامدهایی است نظیر:
➖ حس بدبینی به خود و شرمسار از اینکه نمیتوانند شرایط را کنترل و مدیریت کرد.
➖ تنفر از کسانی که مسبب چنین اوضاعی شدهاند.
➖ حس تحقیرشدگی از ناتوانی و این تعبیر خیام که، "ما لعبتکانیم و فلک لعبتباز"
➖ تقدیرگرایی و انفعال در برابر سرنوشت
❗️سوم، گسترش آسیبهای روانی و اجتماعی
➖ به علت رکود مالی و استیصال اجتماعی، نرخ آسیبهای اجتماعی مانند دزدی، طلاق، زورگیری و... افزایش مییابد
➖ کاهش راندمان کاری و افزایش انفعال فردی و اجتماعی
➖ حس ناامیدی و بنبست، اضطراب از آینده، نگرانی و در پی آن بیماریهای افزایش روانشناختی.
❗️و بالاخره چهارم، توقف زندگی،
➖ کاهش انگیزهی زندگیخواهی
➖ کاهش مراودات و مناسبات اقتصادی و اجتماعی
➖و در نتیجه، افزایش مهاجرت
نه به "مذاکره"، "جنگ" و "صلح"، مواجههای سلبی با شرایط است. اما جامعه نیازمند رویکرد ایجابی به اتفاقات هم هست. برای شکلگیری رویکرد ایجابی،
پاسخ تصمیمگیران به این پرسش اساسی چیست که: "چه باید کرد؟"
مزاجِ دَهر تَبَه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی؟
(حافظ)
✍️ علی زمانیان ... ۲۸ / ۰۶ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
🔵 "وحدت" به وقت جنگ، "همبستگی" به وقت صلح
حملهی اسراییل به ایران و جنگ ۱۲ روزه، تجربهای تلخ بود که در حافظهی جمعی ایرانیان ثبت شد. رخدادی که از ابعاد متفاوت، قابل تامل و اندیشهورزی است.
✅ از میان ابعاد مختلف این جنگ، چیزی که بسیار مورد توجه قرار گرفت و در گفتارها و نوشتارها بازتاب فراوانی یافت، برجسته کردن "همبستگی"، میان مردم بود. "همبستگی"، (به منزلهی فضیلتی اجتماعی)، واژهای بود که بر سر زبانها افتاد و گویی برای برخی، شگفتانگیز شد.
❓اما آیا واقعا آنچه رخداد،
اولا، آیا واقعا"همبستگی" بود؟
ثانیا، چیزی غریب و پیشبینیناپذیر بود؟
🖌 ماتن این متن کوتاه، مدعی است که:
اولا،آنچه رخ داد، "وحدت" بود، نه "همبستگی".
ثانیا، آنچه رخ داد، نه امری استثنا که پدیدهای آشنا و قابل پیشبینی در همهی بحرانها است.
الف) "وحدت" چیست؟
به صورت کاملا مختصر، "وحدت اجتماعی"، به شرایطی اطلاق میشود که در آن افراد جامعه آنقدر در هم ادغام میگردند که "مای" فردی کمرنگ شده و یک "ما"ی واحد، منسجم و یکپارچه تشکیل میشود.
جامعه به عنوان یک کل یکپارچه و منسجم، با تاکید و تکیه بر اشتراکات اساسی، ارزشهای مشترک و احساس تعلق قوی به یک کل بزرگتر، متحد شده و در برابر خطر مقاومت میکند. .
✅ برخی از ویژگیهای "وحدت":
۱. یکپارچگی و یگانگی: تأکید بر مشترکات و آنچه مردم را به هم پیوند میدهد. زمانیکه"، هدف، مصلحت و منافع جمعی به جای هدف، مصلحت و منفعت فردی مینشیند. "فردیت" و "تفاوت"، به عنوان دو مانع در برابر شکلگیری وحدت، سرکوب میشود. بنابراین، هر دو قربانی "وحدت" میشوند.
۲. پر رنگ شدن هویتی که ریشه در احساس عمیق تعلق، عشق به میهن، اشتراک در تاریخ، فرهنگ یا مذهب دارد.
۳. برآمدن امواج احساسات و عواطف: عواطف و احساسات نقش پر رنگی را در خلق وحدت بازی میکند
۴. ناپایداری: در جهان کنونی که جهان متکثر است، وحدت امر ناپایدار است.
۵. پدیدار شدن در هنگامهی خطر: "وحدت" تکرارپذیر است، اما در زمانه جنگ و تهاجم و زمانی که خطری بزرگ، همگان را تهدید میکند.
سطح پایینی از وحدت را میتوان در میان سایر حیوانات ملاحظه کرد اما شکل پیچیده و تکاملیافتهاش، مختص انسان است. پدیدهای که سبب میشود "بقا گروه"، تضمین شود.
ب) همبستگی چیست؟
همبستگی اجتماعی: مانند چسبی است که افراد جامعه را به هم میچسباند. این چسب میتواند منافع مشترک، همکاری یا وابستگی متقابل باشد. مفهوم "همبستگی"، بر روابط متقابل، همکاری و وابستگی تأکید میکند. در یک جامعه با همبستگی بالا، افراد برای دستیابی به اهداف مشترک با هم کار میکنند، اما همچنان هویتهای فردی و گروهی مستقل خود را حفظ میکنند.
✅ ویژگیهای همبستگی اجتماعی:
۱. تکثر در عین ارتباط: افراد و گروههای مختلف با وجود تفاوتها، به دلیل منافع مشترک یا سرنوشت مشترک با هم همکاری میکنند.
۲. نتیجه تعامل: محصول تعاملات اجتماعی، مذاکره و قراردادهای اجتماعی است.
۳. پایداری و ثبات: همبستگی، پدیدهای پایدار و ماندگار در جامعه است.
۴. پدیدار شدن در زمانهی صلح: همبستگی، امری است که محصول تعاملات پیچیدهی اجتماعی در زمان صلح و استمرار جامعه است.
همبستگی برخلاف "وحدت"، نه تنها مخل "فردگرایی" و "تفاوت" نیست که زمینه را برای برآمدن تفاوتها و فردیت فراهم میکند. همبستگی اجتماعی دربارهٔ "با هم کار کردن" است، در حالی که وحدت اجتماعی دربارهٔ "باهم بودن" است. وحدت در بارهی بقا است اما همبستگی در بارهی شکوفایی جامعه است.
✅ یک جامعه میتواند همبستگی بالا داشته باشد (مثلاً همه در یک سیستم اقتصادی موفق مشارکت کنند) اما وحدت پایینی داشته باشد (مثلاً تنشهای قومی یا مذهبی شدیدی وجود داشته باشد). برعکس، یک جامعه ممکن است در یک لحظهی تاریخی خاص وحدت عمیقی را تجربه کند (مثلاً در زمان جنگ یا یک فاجعه ملی)، اما اگر این احساس به همبستگی عملی و نهادینه شده تبدیل نشود، و پس از رفع خطر، دوام نیاورد.
کسانی که در زمانهی صلح، در آرزوی وحدت دورهی جنگ را آرزو میکنند، نسبت به ماهیت جامعه و سازوکارها و مناسبات اجتماعی آگاهی ندارند و یا مبنائا با تکثر و تفاوت و تعاملات اجتماعی مبتنی بر پیگیری سود فردی مخالفاند.
"وحدت" که تماما از "یکی شدن" و انحلال فردیت در جمع سرچشمه میگیرد، تداوم نخواهد داشت. جامعه، در زمانهی صلح و ثبات به "همبستگی" محتاج است.
پروژهی همبستگی اما الزامات و منطق خود را دارد. یکی از الزامات آن، پذیرش تفاوتو تکثر در جامعه و تسهیل در ظهور و مراودهی این تفاوتها است.
❓پرسش قابل تامل:
جامعهی ایران در زمانهی بحران، بسرعت به وحدت، همدلی و یکپارچگی موثر میرسد. اما پای جامعه در "همبستگی" میلنگد. چرا؟
آیا جامعهی ایران، بحرانزی است؟
✍️ علی زمانیان ... ۲۱ / ۰۶ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
🔵 وقتی امر مقدس و نامقدس در هم میآمیزند.
❓برپایی "موکب" را در میدان آزادی، چگونه درک کنیم؟
✅ ۱. امیل دورکیم، یکی از بنیانگذاران جامعهشناسی کلاسیک فرانسه، دوگانهی "مقدس" و "نامقدس" را به عنوان هستهی اصلی دین و زیربنای سازماندهی اجتماعی معرفی کرده است. از دیدگاه دورکیم، "مقدس" به هر آنچه از زندگی روزمره جدا شده، تقدیس گشته و با احترام و ترس خاصی نگریسته میشود، اطلاق میگردد. اشیا، مکانها، زمانها، آیینها، اعمال یا حتی افرادی که جامعه آنها را مقدس میشناسد، دارای قدرت و ویژگیهای ویژهای هستند که آنها را از سایر چیزها متمایز میکند.
در مقابل "مقدس"، "نامقدس" به قلمرو زندگی روزمره، عادی و مادی اشاره دارد. اینها چیزهایی هستند که فاقد هرگونه اهمیت معنوی یا تقدیسشدهای هستند و افراد میتوانند آزادانه و بدون هیچ محدودیتی با آنها تعامل کنند؛ مانند بسیاری از اشیا، اماکن و چیزهایی که به صورت روزمره با آنها روبرو میشویم یا مورد استفاده قرار میدهیم.
بر اساس نظریهی دورکیم، دوگانهی مقدس و نامقدس، شهر را به دو ساحت متمایز دینی و سکولار تقسیم میکند. به عبارت دیگر، شهروندان همواره با دو چهرهی شهر مواجه میشوند: چهرهی آسمانی و چهرهی زمینی. این تمایز باید به رسمیت شناخته شود و هر ساحت بر اساس منطق خاص خود مدیریت گردد.
✅ ۲. تداخل و تصاحب مکانها: از همگسیختگی فضاهای شهری
اما زمانهایی پیش میآید که مرزهای این دو ساحت مخدوش و مبهم میشود؛ به گونهای که نوعی تداخل و تصاحب مکانها رخ میدهد. گویی ساکنان شهر با نوعی "از ریخت افتادگی فضاهای شهر" مواجه میشوند. "از ریخت افتادگی" به وضعیتی اشاره دارد که مرز میان مقدس و نامقدس از میان رفته و مکان را از "ناببودگی" میاندازد.
. برای مثال:
* بسیاری از مساجد (به عنوان مکان مقدس) علاوه بر کارکرد دینی، محلی برای خرید و فروش و مغازهها (به عنوان فعالیت نامقدس) نیز شدهاند.
* مصلایی که محلی برای برگزاری آیینهای دینی و نماز جمعه باید باشد، به مکانی برای برگزاری جشنوارههای فروش و عرضهی اقلام روزمره و یا نمایشگاه کتاب تبدیل میگردد.
* در سوی دیگر، دانشگاهی که محل تردد دانشجویان و علمآموزی است، گاهی به مکانی برای برپایی نماز و مراسم دینی تبدیل میشود.
نمونههای فراوانی از تداخل محیطی میان امر مقدس و نامقدس را میتوان برشمرد. از جملهی جدیدترین آنها، برپایی "موکب" در میدان آزادی است؛ جایی که نماد ملی شهر و به طور کلی نماد ملی ایرانی تلقی میشود و اخیراً نیز کنسرت موسیقی در آن برگزار شده بود.
✅ ۳. مصادره محیطهای نامقدس و سرگردانی در حافظه شهر
در مجموع، آنچه پس از انقلاب و در تمام دهههای پس از آن شاهدش بودهایم، اولاً تداخل دو ساحت پیشگفته با یکدیگر و ثانیاً مصادرهی محیطهای نامقدس به نفع امر مقدس است. از این رو، در میدان آزادی که نماد ملی ایرانی است و مشخصاً مکانی نامقدس به شمار میرود، "محراب" و "موکب" برپا میگردد تا آن خاطره و حافظهی نامقدس کنسرت موسیقی زدوده شود.
تداخل "مقدس" و "نامقدس" در مکانهای شهری و مصادرهی مکانها به نفع یکدیگر، به سرگردانی در حافظهی شهر منجر میشود. این پدیده، محیطها را از "ناب بودن" میاندازد و روایت شهر را دستکاری میکند. و بر درک ما از شهر و هویت آن اثر میگذارد.
علاوه بر این، "امر مقدس" را نیز به چیزی دم دستی، امری پیشپاافتاده و دستکاری شده تغییر میدهد. و از این رو آن ابهت، احترام، و چهرهی ستایشبرانگیزش دچار فرسایش شده و در نهایت کارکردش را از دست میدهد.
✍️ علی زمانیان ... ۲۹ / ۰۴ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
❗️۳. سومین علت را باید در انقطاع تجربهی تاریخی جستجو کرد.
انقطاع در تجربهی تاریخی، یعنی کنش نسلی که در یک دورهی تاریخی، بدون توجه به آنچه پدرانشان به مثابهی مردهریگ فرهنگی برجای نهادهاند، در پی بنای جدید برمیایند و تاریخ برایشان بیاهمیت است.
✅ برخی از "پهلویخواهان"، پادشاهیهای اروپای شمالی را به عنوان نظامهایی دموکراتیک پادشاهی به مخالفان نشان میدهند. اما یادشان میرود نیمنگاهی به سنت شرقی _ایرانی و نظامهای استبدادی پادشاهی در این دیار بیندازند. سنتی سرشار از استبداد و سرکوبگری که به منزلهی نظام ارباب_رعیتی تجلی یافته و مناسباتی مبتنی بر سلطه را برقرار میکردند.
تجربهی زیستهی اجداد ما ایرانیان، مگر زیستن ذیل نظامهای سلطانی و استبداد شرقی نبوده است؟ چرا چنین تجربهی گرانباری فراموش میشود و مجددا این تجربه، تحت نام پهلویخواهی، چرا دوباره جان میگیرد؟
این یک نقصان بزرگ فرهنگی است که تجربههایش انباشت نمیشود و در زمانهی بعد، فراموش میشود. "پهلویخواهی" و نیز "پادشاهیخواهی"، نشانهی فقدان توجه به تجربههای دورههای تاریخی پیشینیان این مرز و بوم، توسط کسانی است که مدعی ساختن آیندهاند. نشاندهندهی بیتوجهی به دانایی زیستشدهای است که در فراز و نشیب رنجها به دست آمده است.
مگر میتوان آینده را میتوان بدون گذشته بنا کرد؟ و مگر میشود نظام پادشاهی را در ایران احیا نمود، بدون آن که به تاریخ پادشاهان ایران نگاهی نینداخت؟
✔️ از سه علت بیان شده، علت اول یا همان حس فروبستگی و احساس در بنبست بودن، بیش از سایر علل کار میکند. این را میتوان از پاسخ هواخواهان پهلوی دریافت. هنگامی که از آنان علت گرایش به پهلوی را جویا میشویم، اولین و بیشترین پاسخشان این است که اگر پهلوی نه، چه کسی؟ مگر کسی مانده است؟
این پاسخ بسیار دردناک است که ملتی از فرط استیصال و نومیدی از نیروهای سیاسی داخل، مجبور به انتخابی از سر ضرورت گردند.
🖋 علی زمانیان ۴ اسفند ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
❗️۴- یکی از آفتها و آسیبهای "قهرمانگرایی"، از دست دادن "حس اخلاقی" است. ترازوی سنجش کنشهای اخلاقی او، دچار خطای سیستماتیک میشود. یعنی به گونهی سیستماتیک، دچار خطای دید و سنجش میگردد.
به سخن دیگر، "قهرمانگرا"، قهرمانش را بر صدر مینشاند و ارزشهای فراگیر و اصول اخلاقی را پیش پای او ذبح میکند. نزد او قهرمان، نه تنها خودش، معیار خودش میشود، که بر جای اصول و معیار مینشیند و پس از آن است که مرید و پیرو، هر چیزی را در نسبت با او میسنجد و میفهمد.
به عنوان مثال، شیفتگی نسبت به پهلوی، سبب میشود که چشمان را بر روی "جشنوارهی قساوت" غزه ببندد. و برای او مهم نباشد که بیش از ۷۰ هزار انسان در آن سرزمین، توسط صهیونیستها قتل عام شدند و صدها هزار، در عسرت و تنگنای شدید زیستن و بیماری و معلولیت و ناتوانی قرار گرفتند. از این رو وقتی "پهلوی" در کنار نتانیاهو قرار میگیرد و دست دوستی به یکدیگر میدهند و بالاتر این که از نتانیاهو طلب کمک میکند، برای او مهم نیست که قهرمانش چگونه بدیهیترین اصول بنیادین انسانی و اخلاقی را زیر پا مینهد.
قهرمانگرایی، اساسا چراغ اخلاق را در پیروان و شیفتگان قهرمان، خاموش میکند و پیرو را در تاریکی اخلاقی رها میکند. اما کار به اینجا ختم نمیشود.
❗️۵- قهرمانگرایی، (که پهلویگرایی یکی از نمونههای آن است)، نه تنها اخلاق را به فراموشی میبرد که "پای عقل آتیهاندیش" را نیز پی میکند.
آیندهنگری و سنجش نسبت میان هدف و وسیله، یکی از بنیادهای عقلانی زیستن است. به تعبیر دیگر، هر انسانی با خرد خویش از خود میپرسد که آیا این وسیلهای که انتخاب کردهام، آیا مرا به هدفم میرساند؟
وقتی کسی مانند "رضا پهلوی"، دست در دست دژخیم و قصاب انسان مینهد، نشان میدهد که برای رسیدن به قدرت و تاج و تخت، از هیچ کاری فروگذار نخواهد کرد و برای او "هدف، وسیله را مطلقا توجیه میکند". آنگاه پهلویخواه با کدام معیار معتبر و با چه درجه از اطمینان معقول، میتواند قول او را صادقانه بداند که میخواهد ایرانیان را به دموکراسی برساند؟ وقتی برای دستیابی به قدرت، از هر وسیلهای استفاده میکند، در آیندهی خیالی که قدرت را به دست بگیرد، آیا برای حفظ قدرت، از هر وسیلهای استفاده نخواهد کرد و دست به هر جنایتی نخواهد برد؟
گرچه در سایر شقوق حکمرانی هم کم و بیش، هیچ ضمانت کاملی نیست، (و این از ویژگیهای تراژیک زندگی انسان است)، اما میتوان از ارزیابی سلوک و روشهای یک شخص در سطح قابل قبولی، دست به احتمال زد.
❗️۶- بزرگترین خطای قهرمانگرایی و رویکرد منجیگرایانه در ساحت سیاسی این است که سیاست را که امر جمعی است به امر شخصی تقلیل میدهد. در واقع، این رویکرد، سیاست را از ریخت میاندازد و آنرا دفرمه میکند. نشانهی این خطا، آن است که به جای پرداختن به ایده و اندیشه، یک شخص خاص را در کانون توجه قرار میدهد و به جای گفتگو در باب ایدهی حکمرانی و ساختارها و نهادها، سیاست را بر شخص استوار میکند.
✔️ در نهایت این پرسش مطرح میشود که چرا عموم افراد که خود را "پادشاهخواه" مینامند، در واقع "پهلویخواهند؟" اصلا چه شد "پهلویخواهی" به یک مسئله تبدیل گردید؟
به این پرسش در نوبت بعد میپردازم
🖋 علی زمانیان ۲ اسفند ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
در پایان روز، پس تحمل بیاعتناییها، "ایونا" در سکوت و تاریکی اصطبل، نزد مادیان پیرش میرود و تمام داستان مرگ پسرش را برای او تعریف میکند. از بیماریاش، از رنجش، از دردی که میکشد و از همه چیز. زیرا که او به دیده شدن و شنیده شدن محتاج بود.
✅ "اندوه" چخوف، صحنهی بیپناهی و تنهایی انسان است وقتی که دیگران به رنج او بیاعتنایند و صدای نالهاش را نمیشوند.
"جدایی و فقدان"، بدون امکان و فرصت انجام آیین خداحافظی، فرد را در یک حالت بلاتکلیفی و شوک مداوم نگه میدارد. غم نمیتواند جریان یابد، بنابراین درون بازمانده، "منجمد" میشود. برای او این محرومیت، پیامی روشن دارد: "درد تو به رسمیت شناخته نمیشود و عزیزت ارزش سوگواری ندارد." این امر بر زخم فقدان، زخم تحقیر و نادیده گرفته شدن را میافزاید.
وقتی امکان و اجازهی برگزاری هیچ تشریفاتی برای بدرقه، هیچ جمعیتی برای تسلیت، و حتی گاهی هیچ گوری نیست، شخص، احساس میکند او را نادیده گرفته یا انکار میکنند. غم او را "غیرقانونی" یا "نامشروع" میدانند. اشکهایش را باید پنهان کند، دردش را در سکوت فرو ببلعد. گویی با یک غمِ دوجانبه روبرو است:
غم فقدان
و نیز غمِ تحقیر شدنِ این فقدان.
✅ از آن پس، بدن او تبدیل به گورستان میشود. و از آنجایی که هیچ مکان فیزیکی (قبر) یا زمانی (مراسم) برای آزاد کردن این بار به او داده نشده، تمام سنگینی این درد بر روان و همهی هستی او لنگر میاندازد. این درد، دردِ دزدیده شدنِ خداحافظی است. دردِ تبدیل شدن به سوگوارِ خاموشی که فریادش در گلو شکسته و شاید دردناکتر، این که آخرین پیوند و دیدار با عزیز از دست رفتهاش را نیز از او دریغ کردهاند.
* عنوان، بر گرفته از این بیت سعدی است:
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یاران
🖋 علی زمانیان ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
🔵 ما ابزار نیستم،
در نقد نگاه ابزارانگارانهی حاکمان
✔️ نکته اول:
یکی از خطاهای استراتژیک نظام سیاسی مستقر، که از همان اوان پیروزی انقلاب، آغاز و در تمام مدت چند دهه بر آن پافشاری کرد، این است که در کلام رهبران و گفتار حاکمان، گاهی به صراحت و مستقیم و گاهی به نحو ضمنی و غیرمستقیم تکرار شد این است که تو ای شهروند، مهم نیستی. مهم، حفظ نظام سیاسی، ارزشها و اهداف است. آن چه اهمیت دارد، ارزشها و آرمانها و نیز ساختار سیاسی است که باید بماند و تقویت شود.
به سخن دیگر، شهروندان چنین میشنوند که گویی آنان را برای نظام میخواهند، نه نظام برای آنها. آنچه مرکزیت و محوریت دارد، ایدهها و آرمانها و ارزشهای حاکمان است. نظام مخدوم است و آنان، خادم همیشگی آن به شمار میآیند.
این اشتباه بزرگ را میتوان "خطای ابزارانگاری" نام نهاد. به این معنا که شهروندان از کلام سیاسی مسلط و تکرار شونده، این پیام را دریافت میکنند که: تو ای شهروند، ابزاری هستی برای استحکام نظام و استقرار ارزشهایی که ما به آنها معتقدیم. تو ای شهروند، ارزش ذاتی نداری، بلکه ارزش تو به مفید بودن تو برای استقرار نظام سیاسی است. تو، وسیله هستی، هدف چیز دیگری است.
معنای توسعهیافتهی این ایده که "تو مهم نیستی"، این است که دردها و رنجهای تو، سرنوشت تو، مصایب و مشکلات تو، غمها و اضطرابهای تو، شکسته شدنهای زیر بار زندگی تو، تنگناها و ترسهای تو، همگی، ارزش درجهی دومی محسوب میشوند. به نحوی که اگر اینها در تعارض با نظام و ارزشهایش قرار گیرد، اینها هستند که نادیده گرفته میشوند.
✅ نگاه ابزارانگارانه، رویکردی است که آدمی را از مقام و رتبهی "شخص" به "شیئی" تقلیل میدهد. "انسان" را به "ابزار" فرو میکاهد. و این رویکرد است که در عمیقترین و بعضا پنهانترین لایهی روان ایرانی، او را آزار میدهد. رویکردی که پایهایترین علت برانگیختن سوتفاهمی بنیادین است و منشا شکلگیری خشم و کین و نفرت میگردد.
"دیگری" را ابزار خود دیدن و در نتیجه، به رسمیت نشناختن احترام و کرامت ذاتی او، زخمی است که التیام نمییابد.
بسیاری از واکنشهای آرام و یا بعضا خشونتبار جامعه را در چندین دههی گذشته، در همین چهارچوب میتوان تبیین کرد. واکنشها را عمدتا میتوان جریانی معکوس در برابر گفتار رسمی فهم نمود. به این معنا که جامعه میخواهد به حاکمان بگوید:
"اینک این من، مرا به رسمیت بشناس".
"مرا ابزار نبین، من هدف هستم".
"من، شیئی نیستم، شخصام".
✔️ نکته دوم:
همهی آنان که دارای آرمان و ارزش متعالی هستند، تمامی کسانی که حاضرند حتی جانشان را در پای چیزی که آن را ارزش بنیادین تلقی میکنند، قربانی نمایند، اینان به اختیار و از سر ارادت چنین میکنند. مانند آن کسی که برای حفظ کشور، دین، خانواده و یا ارزشهای انتزاعی مانند شرافت، عدالت و آزادی جهد و تلاش میکند و از آرامش و آسایش خویش و اگر نیاز شد از کل زندگی خود هم میگذرد، او با "خود" و نه "دیگری" وارد چنین داد و ستدی میشود و چیزی را بر دیگری تحمیل نمیکند.
سخن بر سر این نیست که آدمی فاقد آرمان و ارزش شود و خود را محور عالم و قطب ارزشها تلقی کند. اتفاقا داشتن آرزویی والا و آرمانی بلند، نشانهی بزرگی و شرافت آدمی است، به نحوی که اگر لازم شد در پای ارزشهایش، حاضر باشد خود را فدا کند. بلکه همهی سخن بر سر این است که "من" حق ندارم "دیگری" را قربانی اهداف و ارزشهای خودم بکنم. به ویژه نظام سیاسی، حق ندارد ملتی را در اسارت ارزشهایش نگه دارد و آنان را ابزاری برای تحقق آرمانهایش تلقی نماید.در غیر این صورت، گسست و شکاف میان دولت و ملت، هیچگاه ترمیم نخواهد شد. گسستی فعال که گاه و بیگاه، همچون آتشفشان، زبانه میکشد و فوران میکند.خاموش میشود و دوباره سر برمیآورد.
✅ به قول کانت:"با انسانها چنان رفتار کن که گویی خود، هدف هستند، نه صرفا وسیلهای برای مقاصد دیگر"
این اصل اخلاقی میتواند سنگ بنای رابطهی سالم میان آدمیان باشد.
🖋 علی زمانیان ۶ بهمن ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
⚫️ و پدر، رفت.
ما همه، مسافرانیم
نشسته به انتظار
یکی هنوز گیت پذیرشش باز نشده
دیگری در حال پذیرش
سومی کارت پرواز در دست
منتظر است
و چهارمی، رفته است
ما همه مسافرانیم
مقصد یکی است
با این تفاوت
که ساعت پروازمان معلوم نيست
بربالین پدر
که نفسهایش به شماره افتاده بود
لحظهای هوشیار و ساعتها ناهشیار،
به سفر فکر میکردم
پریشانم و او نمیبیند
میگویم و او نمیشنود
نگران نباش پدر
ما هم میآییم
ما همه، مسافران همان مقصدیم
تو زودتر
و من کمی دیرتر
ما همه مسافریم
چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴
🔵 تاملی کوتاه در باب یک مناظره
سلیمانی اردستانی چه گفت؟
اخیرا مناظرهای طولانی میان دو روحانی به نامهای "عبدالرحیم سلیمانی اردستانی" و "حامد کاشانی" در پلتفرم آزاد برگزار شد و بر روی یوتیوپ در دسترس همگان قرار گرفت.
عنوان مناظره این است: مظلومیت و شهادت حضرت زهرا؟
از عنوان مناظره، برمیآید که قرار است هر دو شرکت کننده در مناظره، در نهایت به این پرسش پاسخ گویند که: آیا حضرت زهرا شهید شده است و یا به سبب دیگری وفات یافتهاند؟
به سخن دیگر، بیننده در برابر یک پرسش تاریخی قرار میگیرد.
اما کسانی این پرسش تاریخی را به یک پرسش ایمانی و الاهیاتی تبدیل نمودند و هرگونه تردید در شهادت حضرت زهرا را به مرزهای خروج از دین نزدیک نمودند. از این رو، پس از انتشار مناظره، مناقشاتی تند و بداخلاقیهایی درگرفت و بساط توهین و بد زبانی و حملهی مجازی و حضوری علیه سلیمانی اردستانی شکل گرفت.
❓اما مگر سلیمانی اردستانی چه گفت که به واکنشهای غیراخلاقی مخالفان او منجر شد؟ آیا او شهادت را انکار کرد؟ و آیا انکار یک رخداد تاریخی مانند شهادت، زیر سوال بردن اصول و بنیادهای دینی است؟
✅ همانگونهکه که سلیمانی بارها در مناظره تکرار کرد، قصد او انکار و نفی شهادت نیست. و همچنانکه به صراحت میگوید: اساسا شهادت و یا وفات حضرت زهرا مسئلهی او نیست.
مسئلهی اصلی سلیمانی که توسط کاشانی، تعمدا شنیده نمیشد این بود:
روایتی که از شهادت حضرت زهرا در لسان بزرگان و کتب پیشین، بیان شده است، با عدالت امام در تضاد است.
در حقیقت موضع سلیمانی در این مناظره، موضع "ندانمانگار" است. به سخن دیگر نه شهادت را رد میکند و نه میپذیرد، بلکه میگوید کیفیت و چگونگی وفات حضرت زهرا را نمیدانم. و نمیدانم آیا شهید شده است و یا خیر، او نه موضع اثبات و نه موضع نفی ندارد و اساسا از جدال شهادت و وفات بیرون میآید. به تعبیر دیگر، او اصل واقعه را در پرانتز میگذارد و در بارهی آن اظهار نظر نمیکند.
✅ مسئلهی سلیمانی در مناظره، نفی شهادت حضرت زهرا نبود، بلکه داستان و روایت مشهور و تاریخی را که رایج است با "عدالت" در ترازو مینهد. و در این سنجش، فهم او از روایت (و نه اصل رخداد تاریخی)، چنین است که روایت رایج از شهادت نمیتواند با عدالت علی، جمع شود و این دو در تضاد و ناسازگاری است.
طرف دیگر مناظره اما تمام تلاش خود را بر این نکته متمرکز کرده بود که اثبات کند حضرت زهرا، شهید شده است.
این مناظره، بین دو نفری برگزار شد که در یک افق و یک جهت قرار نداشتند و مسئلهشان یکی نبود. از این رو فقدان مسئلهی مشترک، مناظره را به گفتاری بریده بریده تبدیل کرد.
کاشانی یا تعمدا مسئلهی سلیمانی را نادیده میگرفت و او را به موضوع رد و انکار میکشاند و یا درک نادرستی از مسئلهی او داشت. او تا پایان مناظره با روشی نهچندان پسندیده، بر مدار خویش بود و به گفتار طرف مقابل توجهی نمیکرد.
به گمانم میان سلیمانی و کاشانی، مناظرهای شکل نگرفت، بلکه تکگوییهایی بود که هر یک از شرکتکنندگان، به نوبت، ایدهی خود را بیان میکردند.
کاشانی میخواست اثبات کند حضرت زهرا شهید شده است. و سلیمانی دریافت خودش را مبتنی بر ناسازگار بودن روایت شهادت را با عدالت علی بیان میکرد.
و حالا سلیمانی مورد تهاجم و حمله قرار میگیرد که چرا روایت شهادت را با عدالت امام علی در تضاد میبیند.
رگ گردن برخی بیرون زده است که او دریافت خودش را چرا بیان کرده که:
روایت نقل شدهی تاریخی و مشهور از شهادت حضرت زهرا با عدالت امام علی در تنافر و تضاد است.
واکنشهای بسیار تند و زننده و غیراخلاقی علیه سلیمانی نشان میدهد که چقدر به فقر "گفتوگو"، "آزادی بیان"، "مدارا" و "اخلاق" گرفتار شدهایم. و تردید در روایتهای رسمی، چقدر میتواند پرمخاطره شود.
✔️ همین خطرات و هزینههای سنگین است که چرخ اندیشه و تفکر را از حرکت بازمیدارد و جامعه را به سکون و انجماد میکشاند.
جامعهای چنین، آیندهای نخواهد داشت.
✍️ علی زمانیان ... ۱۲ / ۰۹ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
🔵 پرستاران، پیامآوران زندگی
کاری که پرستاران انجام میدهند به نحو خلاصه این است: "التیام زخم و کاستن از درد برای بازگشت بیمار به زندگی".
❓زخمها و رنجهای آدمی را چه کسانی التیام میبخشند؟
🔻پرستاران را میتوان ذیل چهار گروه و سنخ صورتبندی کرد:
❗️۱. پرستاران جسم
❗️۲. پرستاران روان
❗️۳. پرستاران جان
❗️4. پرستاران خرد
✅ الف) مادری که زخم زانوی فرزندش را میشوید و بر آن مرهمی میگذارد، از جسم و بدن کودک خویش پرستاری میکند. عابری که بیمار خسته و از پا افتادهای را به بیمارستان میرساند نیز از شخص ناشناسی، پرستاری میکند. اما البته متخصصین جسم، پرستاران و پزشکانی هستند که در بیمارستانها دانش خود را در خدمت بهبود بیماران قرار میدهند.
پرستاری که تمام وقت، مراقب بیمارش است، میخواهد بهبودی را به جسم بیمار بازگرداند.
وقتی میخواهیم از کسی پرستاری و مراقبت کنیم و از رنج او بکاهیم، زمینهها و وسایل راحتیاش را فراهم میکنیم، او را نزد طبیب میبریم تا هر چه زودتر بهبود یابد و زخمش التیام یابد. و همهی شرایط بهبودیاش را فراهم مینماییم. اما در تمام مدتی که از او مراقبت میکنیم و شاهد درد کشیدنش هستیم، به واقع خودِ ما نیز همراه او رنج میکشیم و با رنجهای ناشی از دردهای او دست و پنجه نرم میکنیم. درد او را میبینیم، اما او رنج ما را نمیبیند. او دردش را عیان میکند و ما سعی میکنیم رنجمان را پنهان داریم.
درد و رنج پرستاران، از آن رو که در کنار بیماراناند، دیده نمیشوند و بعضا به رسمیت شناخته نمیشود.
✔️ پرستاری این چنین، از دو چیز رنج میبرد:
اول از دردی که دیگری میکشد
دوم، از ناتوانی خویش در این که نمیتواند دردِ دیگری را از میان ببرد.
هر کاری که از دستش برآید انجام میدهد، اما نمیتواند از درد جسمیاش بکاهد. در این جاست که به مرزهای تمام شدهی خودش میرسد و از این که چقدر از تصرف و تغییر در واقعیتهای تلخ و ناگوار عاجز است، برایش ناگوار است.
به واقع درد جسمی دیگری به تدریج به رنج روانشناختی او تبدیل میشود. البته چنین حکمی، مقدمه ای لازم دارد و آن مقدمه، داشتن روحی حساس در برابر دردهای دیگران است.
✅ ب) کسانی هستند که با داشتن به ظاهر جسم سالم، اما رنج، روانشان را به تنش دردناکی آلوده کرده است. پرستاری از چنین بیمارانی، سخت و پیچیده است.
افسردگی و یاس، اضطراب و ترس و درماندگیهایی که چون اختاپوس بر آنان سایه افکنده و ادامهی زندگیشان را با رنج و مشقت روبرو کرده است. آنان که همهی بودنشان و ساحت درونیشان را ابری از رنج فرا گرفته است و میدانیم که با امواج سهمناک رنج بالا و پایین میشوند محتاج پرستاراناند.
اما التیام روانهای به رنج آلوده، صبری بزرگ و آرامشی دراز مدت و مهارتی عمیق میطلبد.
پرستارِ روان، مشفقانه، غمخواری میکنند. دستهای مهربانشان را پیش میآورند و با لطافت هر چه تمامتر، تلاش میکنند خار نشسته بر دل بیمار را بیرون کشند. غمگسار روحهای مجروح میشوند، یاریشان میکنند تا دوشهای نحیفشان زیر بار رنج ها نشکند. اینان در پی التیام دلهای شکسته و روانهای فرو ریخته در گرداب تنهایی و ترس و اضطراباند. کارشان کاستن از بار سنگینی است که روح را خم کرده است.
مادری که فرزندش را در آغوش میکشد و بر گونهی او بوسهای از مهر میزند، در حقیقت از روان کودکش پرستاری میکند. کسی که خنده
بر صورت دوستش مینشاند، به واقع در کار پرستاری روان اوست.
البته کار تخصصی پرستاران روان بسیار دشوار و سنگین است.
شفقتورزی، کاری است که پرستار روان و دل انجام میدهد. ما همگان در زمانهایی و برای کسانی، نقش پرستار را بازی کردهایم. اما البته پرستاران روان، همان روانشناسان و متخصصاناند که صدمههایی که بر روان آدمی وارد شده و سبب بروز رنجهایی عمیق گردیده است، با شیوههای علمی التیام میبخشند و از بار رنجهای درونی بیمارشان میکاهند.
✍️ علی زمانیان ... ۰۵ / ۰۸ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
ادامه ⬇️⬇️⬇️
❗️۳. گام سوم: مهارت گفتوگو.
پس از آنکه افراد تمایل به گفتوگو داشته باشند و امکان و فرصت آزاد برای گفتوگو بیابند، آنگاه برای شکلگیری منطقی گفتوگو، به دو مهارت نیاز دارند:
الف) مهارت اندیشیدن و تفکر.
گفتوگو محتاج دانش، بینش و تفکر خلاق است. انسان تهی و فاقد ظرفیتهای اندیشگی که نمیتوانند وارد گفتوگوی با یکدیگر شوند. که اگر چنین شود، به تعبیر مولانا، ظلمت افزون میشود.
عقل با عقل دگر دو تا شود
نور افزون گشت و ره پیدا شود
نفس با نفس دگر خندان شود
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
🔵 کار از کجا خراب شد؟
(بخش ششم و پایانی)
در بخشهای پیشین، اجمالا پنج پاسخ داده شده به پرسش مورد نظر، مورد واکاوی قرار گرفت.
در آخر، به پاسخ ششم میرسیم:
❗️۶. جامعهی تودهوار و عدم توجه به مسئولیت اجتماعی
برخلاف پنج پاسخ اول، که در تعیین علل اصلی به ساختار حکومت و قدرت در داخل و صحنهی بینالملل میپردازند، ششمین گروه اما نگاه را از حاکمیت به درون جامعه میبرد و بر این باور است که برای فهم این که چرا به اینجا رسیدهایم، واکاوی جامعه و فرهنگ، ضرورتی اجتنابناپذیر است. در این دیدگاه، فرهنگ بر سیاست رجحان دارد. به سخن دیگر، علل را باید در مناسبات و ویژگیهای جامعهی ایران جستجو کرد. این سخن البته بدان معنا نیست همهی بار علت را بردوش جامعه بیندازد و آن را متهم ردیف اول معرفی کند، اما در فهم امور، تبیین و علتیابی رخدادها، بر این باور است که ابتدائا باید به نقش اصلی همهی شهروندان در چگونگی به وجود امدن شرایط کنونی توجه کرد. باور محوری و بنیادین این رویکرد این است که ایجاد زندگی اجتماعی مطلوب، نیاز به توجه، اراده و حمایت شهروندانی دارد که حاضرند به قدر سهم و توانایی خود در اقدامی مشترک دست به کنش بزنند.
نمیتوان مسئولیت اجتماعی شهروندان را نادیده گرفت. لازم است هر یک از شهروندان عملکرد خود را در برقراری یک جامعه و حکومت مطلوب، نقد نمایند و به این پرسش، صادقانه پاسخ گویند که برای ساخت جامعه و حکومتی سالمتر، اخلاقیتر، کارآمدتر و شادتر چه کرده است؟ آیا به وظایف و تکالیف شهروندی خود در قبال حیات جمعی عمل نموده است؟
به عنوان مثال، برای بنیاد یک حکومت دموکراتیک و حفظ دموکراسی چه کرده است؟ مگر میشود دموکراسی، بدون پشتوانههای فرهنگی و اجتماعی و کنش متعهدانه و خردورزانهی مردمان، ایجاد و حفظ شود؟ از نظر این گروه، حکومت، برساختهی جامعه است. چیزی است که از درون ساختار جامعه بیرون میآید. منطبق با این سخن مشهور که "از کوزه همان برون تراود که در اوست"، حکومت نیز از درون کوزهی همین جامعه بیرون آمده است.
❓وقتی از مسئولیت اجتماعی شهروندان سخن میگوییم از چه سخن میگوییم؟
مسئولیت اجتماعی به آن دسته از تعهدات و وظایف غیررسمی شهروندان اشاره میکند که ریشه در اخلاق و وجدان جمعی، مسئولیتپذیری و هوشیاری اجتماعی دارد. مسئولیتپذیری، همچون "چسب اجتماعی" است که جامعه را منسجم و قابل زندگی میسازد.
✅ برخی از مصادیق مسئولیت اجتماعی عبارت است:
در قبال دیگران و محیط زندگی، احساس مسئولیت کردن.
احترام به حقوق دیگران
آسیب نرساندن به سایر شهروندان
به رسمیت شناختن تفاوت در عقاید، مذاهب، قومیتها و سبک زندگی دیگران، حتی اگر با آنها مخالف باشیم.
نوعدوستی، کمک به همنوع و نیازمندان
مشارکت در کارهای خیریه و داوطلبانه، و یاری رساندن به افراد در موقعیتهای اضطراری.
عمل کردن به قول و وعدهها و دوری از فریب و کلاهبرداری.
حفاظت از محیط زیست، صرفهجویی در مصرف آب و برق، کاهش تولید زباله، بازیافت، و آلوده نکردن طبیعت (مانند ریختن زباله در رودخانهها و طبیعت).
مشارکت فعال در بهبود جامعه و منتظر دولت نماندن.
نظارت اجتماعی بر روندهای سیاسی و عملکرد حاکمان
افزایش آگاهی عمومی
رعایت حریم خصوصی سایر شهروندان
حساسیت مسئولانه نسبت به زندگی جمعی و سرنوشت جامعه
✅ در نظر برخی منتقدین، جامعهی ایران، منجیگراست. گروهی چشم به نجاتبخش آسمانی دوخته و گروه دیگر در پی قهرمان زمینیاند، تا بیاید و گره از مشکلات بگشاید. در حالی که درس "عطار"، چنین است که: "سیمرغ"، همان سی مرغ است.
جامعه باید بخواهد که نظام سیاسی دموکراتیک داشته باشد و برای ایجاد و حفظ آن نیز تلاش نماید و هزینه بدهد. باید بخواهد که جامعهای مطلوب داشته باشد و در راه خلق آن کوشش کند. و این در حالی است که جامعهی ایران، شانه از زیر بار مسئولیتهای خود خالی کرده و عموم آنها را به دولت واگذار نموده است.
✅ در این دیدگاه، رفتار غیرمسئولانهی شهروندان ایرانی در تخریب محیط زیست، نادیده گرفتن و پایمال کردن حقوق دیگران در مناسبات و روابط اجتماعی، بیتفاوتی در برابر سرنوشت جمعی و بسیاری از رفتارهای آسیب زنندهی دیگر، همان چیزی است که در رفتار حاکمان و نظام سیاسی، بازتاب و بازتولید میشود. گویی نوعی توافق محکم و اما پنهانی میان حاکمیت و شهروندان در تخریب همه چیز و در نهایت، استهلاک همهی سرمایهها و رفتن به سوی انحطاط، برقرار است.
در این نظرگاه:
"این دود سیه فام که از بام وطن خاست
از ماست که بر ماست"
(ملکالشعرا بهار)
✔️ تکمله:
پروندهی صورتبندی انواع پاسخها به پرسش مطرح شده، باز است و هنوز میتوان صورتهای دیگری از پاسخها بر آن افزود. هدف، گشودن پروندهی بازاندیشی در باب پرسشی بود که اندیشیدن در بارهی آن بسیار ضروری است.
✍️ علی زمانیان ... ۰۹ / ۰۷ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
🔵 کار از کجا خراب شد؟
(بخش چهارم)
در سه بخش پیشین اختصارا به سه پاسخ پرداخته شد.
پاسخ اول: حکومت دینی
پاسخ دوم: حکومت ایدئولوژیک
پاسخ سوم: ساختار سیاسی معیوب
و اکنون پاسخ چهارم به این پرسش که "کار از کجا خراب شد؟":
❗️۴. استکبار جهانی و سلطهی ابرقدرتها
گروهی در علتیابی شرایط موجود ایران، استکبار و سلطهی جهانی غرب را علتالعلل میدانند. از نظر آنان وضع نابسامان موجود، ناشی از دشمنی دشمنان و خوی استکبار کشورهایی است که جز به منافع خودشان، به هیچ نمیاندیشند. سلطهجویانی که با اساس انقلاب اسلامی و با دین اسلام مخالفاند و از همان آغاز خیزش انقلاب ۵۷، دشمنی خود را به نحو آشکار و نهان شروع کردند و بتدریج انواع مزاحمتها، محدودیتها و مشکلات بر سر راه حکومت نوپای ایران قرار دادند.
در حقیقت این گروه، علتالعلل را نه در داخل که در عملکرد نظاماتی میبینند که با ایران دشمنی کردند و در دشمنی خود از هیچ اقدامی هم فروگذار نکردند. بنابراین، گردابی که اکنون در آن دست و پا میزنیم، محصول زورگوییها و فشارهای نظام استکبار جهانی است.
✅ این گروه برای توجیه باورشان، به ویژه به تاریخ صد سالهی اخیر ایران مراجعه میکنند و با اشاره به شواهد مکرر تاریخی مانند کودتای ۲۸ مرداد و سقوط دولت مردمی مصدق، و نیز نفوذ و دخالت کشورهایی مانند امریکا، بریتانیا و.... در ایران، نشان میدهند که غرب، اساسا با پیشرفت، استقلال و عزت ایرانیان مخالف است. زیرا ایران مستقل و قوی، مانع چپاول سرمایههای کشور و سلطهی آنان بر اقتصاد و سیاست است.
در نظر این گروه، خصومت بنیادین امریکا با ایران ناشی از مقاومت ایران در برابر زیادهخواهیها و چپاول غارتگران و یا چیزی است که امپرالیسم مینامندش. به سخن دیگر، در این ایده، از آنجایی که ایران بر استقلال و عزت خویش پای میفشرد و میخواهد از کمند سلطهی غرب بگریزد، بنابراین کشورهای غربی با او سر سازش نداشته و از هر روشی که بتوانند دشمنی میکنند و با فشار آوردن به ایران، از طریق تحریمها و تهدیدها، باعث شدهاند که به شرایط سخت و حادی کشیده شویم.
✅ گروه اخیر، علاوه بر این که نظام سلطهجویانهی جهانی را عامل اصلی معرفی میکنند، به یک ایدهی دیگری نیز معتقدند. این که باید با نظام سلطه مبارزه کرد. با استکبار جنگید و مرگ او را فریاد زد.
به دیگر سخن، گویی در خود، وظیفهای احساس میکنند که واجد رسالت الهی و تاریخی هستند تا در مقابل ستم نظام سلطه به جهان اسلام بایستند و به جای همهی امت اسلامی هزینه بدهد. در حقیقت، حاکمیت ایران خود را در قامت و لباس نجاتبخش مستضعفان تصور میکند.
✔️ غربستیزی بنیادگرایانه
در مقابل این ایده که علت اصلی، تهاجم، توطئه و جنگ سلطهجویان علیه ایران است، کسانی دیگر بر این نکته انگشت تاکید میگذارند که غربستیزی بنیادگرایانه و سیاست مقابله و تهاجمی که از همان ابتدای پیروزی انقلاب ۵۷ شکل گرفت، سبب شد که غرب، ایران را به منزلهی یک تهدید بزرگ و حتی "محور شرارت"، معرفی کند. در نتیجه تخاصمی آشتیناپذیر میان ایران و کشورهای غربی به ویژه امریکا و سپس، اروپا آغاز گردید.
این گروه، نیز کلام رهبران و مسئولین در سخنرانیها، اشغال سفارت امریکا و تحلیلها و سیاستهای اعلامی در قبال غرب را به عنوان شواهد مدعایشان به میان میآورند و بر این باور هستند که سیاست بینالمللی ایران در کجراههای از ستیز و جدال پایانناپذیر قرار گرفته است که مسبب شرایط کنونی است.
سخن این گروه، نه برای تبرئهی غرب و نه برای پوشاندن ردای معصومیت براندام ناساز و بدقوارهی سلطهی جهانی است، که برای نشان دادن اشتباهاتی است که در رویکردها و سیاستهای کلی حاکمیت جاری میشود. رویکردی که بتدریج زمینهساز رویارویی گردیده است.
باورمندان به این گونه از علتیابی، تبار رویکرد غربستیزانه را در حرکات و سخنان افراطی جریان بزرگی مانند اخوانالمسلمین و جریانهای چپ مارکسیستی میبرند و به خصوص تاثیرات اندیشههای سید قطب را بر حاکمان ایران پررنگ میدانند. جریانی که غرب را "جاهلیت مدرن" و کفر و ظلمت مینامد.
بر اساس چنین تفکری، ستیز و مقابله در برابر "غرب مهاجم" و "جامعهی جاهلی"، امری بدیهی، اجتنابناپذیر و جبری است. زیرا کفر غرب، اساسا با دیانت و به ویژه با اسلام دشمنی دارد. لاجرم این رویارویی، رخدادنی بوده است..
➖ هر دو گروه، تقابل غرب و ایران را علتالعلل نابسامانی ایران تلقی میکنند، با این تفاوت که گروه اول، دشمنی غرب با ایران را ذاتی آن تمدن میبینند، اما گروه دوم، بر این باور است که غربستیزی و چند دهه، غرب را به عنوان دشمن دانستن و بر او مرگ فرستادن و .... سبب شلعهور شدن دشمنیها شد. به سخن دیگر رویکردها و سیاستهای اشتباه، کار را به تقابل کشاند.
✍️ علی زمانیان ... ۰۷ / ۰۷ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
🔵 کار از کجا خراب شد؟
(بخش سوم)
کسانی در پاسخ به این پرسش که کار از کجا خراب شد، چنین پاسخ میدهند: ساختار سیاسی از همان آغاز تاسیس و سپس استقرار، معیوب بوده و فاقد سازگاری درونی و کارآمدی لازم است. ساختاری که علاوه بر نقص، دچار ناهماهنگی درونی است و از این رو همواره تنشهای درون سیستمی او را به ضعف و ناکارآمدی کشانده است
❗️۳. ساختار سیاسی معیوب
قائلان به این پاسخ به موارد زیر اشاره میکنند و آنها را علل اصلی وضعیت موجود برمیشمرند:
✔️ الف) تضاد و دوپارهگی ساختاری، یا همان "حاکمیت دوگانه".
به این معنا که نظام سیاسی حاکم، نه یکپارچه و منسجم که برگرفته از دو شیوهی حکمرانی متضاد است. از یک سو حکمرانی مبتنی بر رای و نظر و رضایت مردم است و از سوی دیگر، حکمرانی مبتنی بر مشروعیت الهی و آسمانی که وظیفهی خود را برقراری حاکمیت الله میداند. حاکمیت دوگانهای که از منظر مشروعیت، "دوپایه" است. مشروعیت زمینی مبتنی برقرارداد اجتماعی و مشروعیت دینی مبتنی بر فقه و شریعت.
این دیدگاه، مصائب و مسایل چند دههی اخیر را نتیجهی نزاع و کشمکش میان دو الگوی حکمرانی مستقر در یک نظام سیاسی میداند.
✔️ ب) فقدان سازوکار پاسخگویی
قائلان به این رویکرد، بر این باورند که سیاستورزی در فضای تیره و تاریک، پنهانی و پشت صحنه، به حاکمان فرصت میدهد که بر تصمیمات غلط و راههای رفتهی اشتباه، پوششی از توجیهات بکشند و آنها را از چشم مردم دور نگه دارند.
شفافیت، یکی از شروط اصلی دموکراسی است. زیرا لازمه و مقدمهی پاسخگویی تصمیمگیران است. در هوای غبارآلود، هر کسی میتواند هر تصمیمی بگیرد و از تبعات آن تصمیم در امان باشد.
هنگامی که در فرهنگ سیاسی، کنش پاسخگویی درج نشده باشد، واضحا مشخص است که ساختار سیاسی معیوب است و همین عیب و نقص، سبب خواهد شد که دههها بگذرد و کشور به سمت هرچه ضعیفتر شدن حرکت کند.
✔️ ج) فقدان مکانیسم کارآمد در حل و فصل منازعات.
در ساختار سیاسی کارآمد، همواره مکانیسمهایی برای حل تنشها و منازعات تعبیه میشود. اما در ساختار نظام سیاسی مستقر در ایران، این مکانیسم یا به صورت کاملا معیوب و یا ناتوان عمل میکند. به نحوی که گویی اساسا تفاوت، اختلاف و منازعه را به رسمیت نمیشناسند و آن را غیرطبیعی تصور میکنند.
از میان چالشها و ناسازگاریها، جدال میان حاکمیت سیاسی و مردم در بارهی آنچه حکم شرعی و فقهی نامیده میشود، از اهمیت بالایی برخوردار است. "حجاب"، صرفا یک نمونه از این نزاع و چالش است.
✔️ د) فقدان مکانیسم "خودانتقادی"
نظامهای سیاسی پویا همچون یک ارگانیسم زنده، دست کم، واجد چهار مولفهی بنیادین هستند که این چهار مولفه، آنها را در برابر تنشها گارانتی میکند.
چهار ویژگی عبارت است از:
اول، نه تنها از نقد منتقدان نمیهراسد، بلکه به استقبال آن میرود، سازوکار قوی درون سیستی "خودانتقادی" دارد. و سامانهی هشداردهندهای دارد که به موقع، بحران را خبر میدهد. نظام هایی که نقد را برنمیتاببند و منتقد را یا نادیده می گیرند و یا او را سرکوب میکنند، در واقع، حسگرهای خود را در مقابل آسیبها از دست میدهد. مانند شخصی که حس لامسهی انگشتان خود را از دست داده باشد. هنگامی که انگشتانش در معرض خطر سوختگی قرار میگیرد، به علت فقدان حسگرهای لازم، دستش خواهد سوخت.
دوم، از انعطاف لازم برای تغییر برخوردارند.
نظامهای منعطف که از تغییر نمیهراسند و با تحولات زمانه سازگار و هماهنگ میشوند. به سخن دیگر، "تغییرپذیرند". زیرا میدانند که جامعه همواره حرکتی رو به جلو دارد و نمیتوان جلو اصلاح، تغییر و تحول آن را سد کرد. از این رو با فهم تحول اجتماعی با ان همسو میشوند.
سوم، دارای قدرت بالای جذب نخبگان هستند.
نظامهای سیاسی پویا، تلاش میکنند با جذب نخبگان به درون ساختار قدرت، دولت قوی داشته باشد. زیرا میدانند اولا، به توانایی های نوظهور جامعه، محتاج هستند و ثانیا، میدانند هرگاه تعداد و حجم نخبگان بیرون حکومت نسبت به نخبگان درون حکومت، افزایش یابد و توازن به هم بخورد، بتدریج حکومت لاغرتر و نحیفتر میشود و قدرتش را از دست میدهد. لازمهی جذب نخبگان، باز بودن مسیر گردش نخبگان در قدرت است.
✍️ علی زمانیان ... ۰۶ / ۰۷ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
ادامه ⬇️⬇️⬇️
🔵 کار از کجا خراب شد؟
(بخش اول)
چرا به اینجا رسیدیم؟ چه شد که اوضاع کشور چنین تباه شد؟ فقر، تبعیض، بیکاری، فساد، "فروبستگی اجتماعی" و در نتیجه، جامعهی ضعیف و حکومت ضعیف از کجا آمد؟
❓چه علل و عواملی سبب شد دچار فرسایش و التهابات شویم؟
افراد، گروهها و متفکرین، چند دهه است تلاش میکنند پاسخی قانعکننده به چرایی وضع موجود بدهند و معلوم کنند کار از کجا خراب شد. پاسخهایی با رویکردهای مختلف و بعضا متضاد که قصد تبیین و علتیابی دارند و میخواهند به ما گویند که چه شد که اینگونه شد و چرا به اینجا رسیدیم که اکنون رسیدیم.
اگر از این مسئله بگذریم که چه کسانی و چه گروهایی، چه پاسخی دادهاند، و فارغ از داوری در باره پاسخها، در استقرایی ناقص، میتوان پاسخها را در شش دسته تفسیر و تبیین از شرایط موجود، دستهبندی و از یکدیگر تفکیک کرد.
گرچه تعداد معتقدان و باورمندان در هر یک از این گروهها، یکسان نیست، و اهمیت اجتماعی و قدرت تبیینگریشان برابر نیست، اما به هر حال، هر پاسخی، گروهی را گرداگرد خود جمع کرده است.
🔻 در اینجا بدون آنکه قدرت تبیینگری و یا وزن و اهمیت اجتماعی هر پاسخ را در نظر بگیریم، شش پاسخ مورد نظر، به نحو کاملا مختصر چنین است:
❗️۱. دینی بودن حکومت
در نظر قائلان به این رویکرد، منشا و ریشهی اصلی وضع موجود، تالیف و همنشینی دین و دولت است. در این دیدگاه دین مبنائا در پی اهداف و مقاصد آسمانی است ولی دولت، وظایف زمینی دارد. نیز، شیوهها و کارکردهای دین متفاوت است از دولتی که پدیدهای "انسانساخته"، است، که نه مقدس است و نه دغدغهی رستگاری آدمیان را دارد. دین، امر ایمانی است و دولت، امر قراردادی و بسیاری دیگر از این تفاوتها.
در این دیدگاه، هنگامی که دین و دولت، یکی میشوند، از درون این اتحاد، لاجرم فساد و ناکارآمدی شکل میگیرد. به نحوی که حتی خود دین، ابزار قدرت شده، و از این رهگذر دچار خسران و زیان میگردد.
✅ در این دیدگاه، بنیان و اساس مشکلات و بنبستها در شکلگیری "حکومت دینی" است. زیرا با یک چالشی عمیق، بدون راه حل، و یک "ناممکن بزرگ"، کشور را به بنبست میکشاند.
در نظر این گروه، حکومت دینی، به مسئلههایی میپردازد که ماهیتا ارتباطی با حکومت پیدا نمیکند و اساسا ساختار دولت مدرن برای حل مسئلهها و انجام وظایف، مناسب نیست. هم چنین حکومت دینی، راهحلهایی را پیش میگیرد که نه براساس رضایت جامعه و قرارداد اجتماعی که مبتنی بر متونی پیشینی است که تفسیربردار و محل برداشتهای متفاوت است.
✅ اخلاق حاکم بر حکومتگران دینی، "اخلاقِ وظیفه" است نه "اخلاقِ مسئولیت". به این معنا که حکومت در پی انجام وظایفی است که احساس میکند از سوی شارع به او محول شده است. در این رویکرد، "حکومت" مبنائا برای احقاق حقوق خداوند و اجرای فرامین او تشکیل شده است.. این نکته، مهمترین نقطه ی جداسازی حکومت دینی از سایر حکومت هاست.
➖"اخلاق وظیفهگرایانه":
حاکم صرفا به انجام تکالیفی اهتمام میورزد که از سوی خداوند واگذار شده است. و بنابراین مسئلهشناسی حکومت، بر اساس نیازها و مصلحتها و یا مصالح جمع و منافع ملی نیست. بنابراین رضایت و عدم رضایت مردم، چندان مورد توجه قرار نمیگیرد. در برابر، برای او رضایت خداوند ملاک است و مسئولیتی در قبال جامعه ندارد، بنابراین پاسخگو نیست.
➖ اخلاق مسئولیت،
اولا، در این نوع اخلاق، توجه حاکمان بر اساس تبعات و پیامدها است.
ثانیا، مسئولیت کنش خود را میپذیرند.
✅ در این دیدگاه، از آنجایی که حکومت دینی، میخواهد بر موازین دینی حرکت نماید، نمیتواند پاسخ پرسشهای زیر را بدهد و از این رو همواره در بنبست باقی میماند:
❓حکومت بر مبنای کدام قرائت از دین؟
❓حکومت در مقابل تمرد جامعه در برابر آنچه احکام دینی میداند، چه خواهد کرد؟
❓چگونه میتواند با تغییر و تحول سکولاریستی جامعه همسو شود و همچنان دینی بماند؟
❓در نزاع و تضاد بین مصلحت عرفی و احکام فقهی، جانب کدام را (به مثابهی یک روش)، خواهد گرفت؟
به عنوان مثال،
طبق خوانش رسمی از دین، رعایت حجاب توسط بانوان ضروری دین است. از این رو حفظ حجاب را الزام میکند. حکومت با این کنش، خود را وارد تنشی بیپایان و نزاعی بیانتها با جامعه میکند. نه میتواند چشم بر جامعه ببندد و نه میتواند حکم خدا را نادیده بگیرد.
در نهایت حاکمیت دینی در چالش میان امور عرفی و امور دینی، مجبور است یکی از این دو راه را انتخاب کند:
یا مسیر بنیادگرایی دینی را پیش گیرد و بیتوجه به خواست و رضایت جامعه، با روشی مبتنی بر تحکم حکومت کند.
و یا مسیر عرفی شدن را بپذیرد که در پایان، به حکومت سکولار منجر میگردد.
✔️ در واقع، یکی از محلهای اصلی نزاع کنونی پیشاروی حاکمیت، بنیادگرایی در برابر سکولاریسم است.
ادامه دارد...
✍️ علی زمانیان ... ۰۴ / ۰۷ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
🔵 "وحدت" یا "همبستگی"، مسئله این است.
🔻 ۱. "وحدت"، واکنش طبیعی افراد یک گروه به خطری است که بقا گروه را تهدید میکند. به نحوی که رفع آن خطر، محتاج نوعی انحلال فردیت در جمع و ایثار و از خودگذشتگی باشد. این انحلال، ضرورت شکلگیری وحدت است. افراد و اعضا گروه، در هنگامهی مواجه شدن با تهدید وجودی، اختلافات، شکایات و تضادهای درونی را موقتا مسکوت میگذارند و با همهی تفاوتها و اختلافات، در برابر خطر بیرونی، در یک امر مشترک که همان دفاع از موجودیت گروه است، متحد میشوند.
"جنگ"، فجایع ناگوار طبیعی مانند سیل و زلزله، بیماری همهگیر و نظایر این، نمونههایی است که افراد را علیرغم رویکردها و جهانهای متفاوت، در کنار هم مینشاند و موافقان و مخالفان نظام سیاسی را عجالتا با هم آشتی موقت و شکننده میدهد. در چنین شرایط، همگی ذیل سایهای از وحدت نمادین، یعنی وحدتی بر فراز تفاوتها و اختلافات دست به کنش واحد میزنند.
"وحدت"، عموما مبتنی بر پیوندهای هویتی، اعتقادی و دلبستگیهای قومی و قبیلهای و خونی است. از این رو اعضا، با هر صدای متفاوت درون گروه به منزلهی امر غیرطبیعی برخورد میکنند. به نحوی که هرگونه "دگراندیشی" و "دگرزیستی" سرکوب میشود.
✅ وحدت، در دو وضعیت مضمحل میگردد و از میان میرود:
اولا، با فروکش کردن بحران (مثلا وقوع بلایای طبیعی مانند سیل و زلزلههای ویرانگر) و جنگ، پایان مییابد.
با اتمام جنگ و برطرف شدن خطر، شهروندان، "خویشتن واگذارشده"ی خود را بازپس میگیرند و مجددا به فردیت، منفعت، مصلحت و یا باورها و رویکردهای و گرایشهای متفاوت اعتقادی و سیاسی خویش بازمیگردند.
ثانیا در هنگامهی شرایط مخاطرهآمیز طولانی و بسیار مهیب، "وحدت"، دود میشود و به هوا میرود. در این حالت، افراد، دست از دفاع از گروه برمیدارند و صرفا به بقا خویش میاندیشند. دلنگرانی برای جمع به دلنگرانی برای خود تبدیل میگردد. پیوندهای موثر، سست و بعضا گسسته میشوند. "دیگری"، از اهمیت میافتد و رشتههایی که پیش از این، آدمیان را به "دیگری" پیوند میزد، بریده شده و افراد را به گردونهای از سرگشتگی و تنهایی پرتاب میکند.
فشار و تنش طولانی مدت که بیش از تاب و توان جامعه باشد، "سازهی اجتماعی" را دفرمه میکند و از ریخت میاندازد. پس از آن است که انواع ناهنجاریها و آسیبها سربرمیآورند. یکی از آنها، "خودمحوری" و بیتفاوتی نسبت به رنج دیگران، رواج مییابد.
🔻 ۲. "همبستگی" اما برخلاف "وحدت"، پدیدهای است که در زمانهی صلح و آرامش سربرمیآورد. ضرورتی اجتماعی که امکان زیست جمعی را مهیا میکند. در همبستگی، فردیتها در جمع، مستحیل نمیشود و تفاوتها و اختلافات از میان نمیرود. بلکه تمهیدی انديشيده میشود که با وجود همهی اختلافات و تکثر آرا واعتقادات و تضاد منافع، جامعه همچنان بماند و شکوفا شود. "همبستگی"، راه حل عقلانی و کارآمد برای در کنار هم زیستن است، "الگوی همبستگی"، تکثر اجتماعی، تنوع سبک زندگی و تفاوت در باورها و اعتقادات را میپذیرد و در پی ساختن "سازهی اجتماعی" است که با وجود رنگارنگی و تنوع مردمان، راهی برای زیست مشترک و مسالمتآمیز بیابد.
🔻 ۳. اهمیت توجه به تفکیک دو مقولهی "وحدت" و "همبستگی" در این است که مسندنشینان نظام سیاسی حاکم، چند دهه است میخواهند "الگوی وحدت" را که مختص شرایط بحرانی و استثنایی است، به شرایط عادی و صلح تسری دهند. معنای چنین کنش و خواستهای، به رسمیت نشناختن تفاوتهاست.
✅ چند دهه است با سیستمی مواجه هستیم که در پی بسط و گسترش "الگوی وحدت" است، از این رو هرگونه تفاوت و تکثر را آسیب و مانع تفسیر میکند. تمایل سیستم به تمدید "شرایط استثنایی"(که از آن به "پیچ تاریخی" یا "برههی تاریخی" یاد میکنند)، اساسا به منظور "یکسانسازی اجتماعی" است. یکسانسازی، فرایندی است که طی آن، تفاوتها زدوده شده و کثرت و تنوع جهان انسانی نادیده گرفته میشود.
آیندهی آرمانی چنین رویکردی، ساختاری است مبتنی بر پیوند اعتقادی که مهمترین و بنیادیترین ارزش و فضیلت در آن، "وفاداری"، "اطاعت" و "ایثار" است.
متقابلا با سه ارزش مدرن، در تضاد و تنش است: "فردیت"، "خودبنیادی" و "محاسبهگری عقلانی".
✅ خلاصهی کلام آنکه، وضعیت مطلوب در این تفکر, بازگشتِ"جامعه" (society) به "اجتماع"(community) است. همان که "فردیناد تونیس"، جامعهشناس آلمانی از آن به ترتیب، به گمنشافت و گزلشافت، یاد میکرد.
✔️ محل اصلی نزاع جامعه و حکومت، تقابل سه ارزش فردیت، خودبنیادی و محاسبهگری در برابر وفاداری، اطاعت و ایثارگری است. یعنی تقابل و تنش میان رویکرد "جامعهگرایی" در مقابل "اجتماعگرایی".
"جامعه" یا "اجتماع"، دوگانهای که گفتوگو در بارهی آن ضرورت دارد، زیرا خاستگاه اصلی بسیاری از تنشهاست.
✍️ علی زمانیان ... ۲۶ / ۰۶ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed
🔵 بحران در دستگاه اخلاقی
انحطاط قوهی داوری گروهی از موافقان و مخالفان نظام سیاسی
حاکمان در قدرت و حاکمیت سیاسی مستقر در ایران، در هر چه ناتوان و ناکارآمد بودهاند اما در یک چیز بسیار درخشان و کارآمد عمل کردهاند.
✅ موفقیت نظام سیاسی در این است که توانسته است ذهنیت موافقان خود را به نحو چشمگیری تسخیر نماید و قوهی ادراک و داوریشان را به تعلیق ببرد، به نحوی که هر آنچه حکومت درست میداند، آنها (بیتامل و اندیشه)، آن را درست و هر آنچه نادرست بداند، آن را نادرست مییابند. "تلهی هواداری" در میان گروه حامی، قوهی داوری و قضاوتشان را به بنبست کشانده است. با چنین افرادی سخن از دلیل و استدلال گفتن و حتی ارائهی شواهد تجربی، تماما بیفایده است، زیرا ترازوی سنجش اخلاقی و معرفتی خود را به کلی وانهاده و چونان "مریدان راستین"، در پی مراد خویش، چشم خرد سنجشگرانهی خود را کور کردهاند. برای این گروه، اخلاق و حقیقت، امری پساحکومتی است. این گروه، چونان اشاعره، اخلاق را امری مستقل و پیشادینی نمیدانند. حقیقت نزد این افراد، همان است که حاکمیت آن را حقیقت میداند و امر اخلاقی آن است که حاکمان، آن را اخلاقی معرفی میکنند. نزد این گروه، معیارهای مستقل سنجش اخلاق از میان رفته و داوری اخلاقی تا معلوم شدن "امر حکومتی"، تعلیق شده است.
خلاصهی کلام این که گروه اول از کسانی که "ذهنیت تسخیرشده" دارند، بخش بزرگی از مدافعان نظام سیاسیاند که سنگ ترازوی اخلاقشان، جهتگیریها و رفتارهای نظام است.
✅ اما در جبههی مقابل، در آنسوی طیف، گروهی از مخالفان نیز ناخواسته در "تلهی دشمنی" با حکومت افتادهاند و ذهنیتشان، ناآگاهانه و ناخواسته و البته به نحو معکوس، چونان ذهنیت موافقان نظام، به اشغال حاکمیت در آمده است.
به این معنا که "امر درست و نادرست" را نه بر معیارهای پیشینی و مستقل از حاکمیت سیاسی که بر اساس جهتگیریها و رفتارهای حکومت (و اما به نحو معکوس)، استوار کردهاند. اگر مدافعان نظام، کار درست و نادرست را آن میدانند که حاکمیت آن را درست و نادرست میداند، در این سو، گروهی از مخالفان نیز به نحو وارونه، هر آنچه حکومت درست میداند، آن را نادرست و هر آنچه نادرست معرفی میکند، آنرا درست مییابند.
✅ آن چه گروهی از مخالفان و موافقان با حاکمیت را به هم گره زده (گرچه به ظاهر در جهت مخالف یکدیگر عمل میکنند اما در عمل، شبیه به یک دیگرند)، همانا "ذهنیت اشغال شده" است. هر دو گروه، معیار موافقت و همراهی و یا مخالفت و طرد کردن را با توجه به جهت گیریها و رفتار حاکمیت تنظیم میکنند. پر واضح است که چنین ذهنیتی نمیتواند بر اساس منطق و معیار پیشینی به داوری بنشیند.
یکی از نمونههای بحران در دستگاه داوری ناشی از انحطاط اخلاقی در میان مخالفان"تسخیرشده"، ارزیابی آنان نسبت به "فاجعه غزه" است.
کسانی از مخالفان و بخشی از اپوزیسیون حاکمیت سیاسی ایران، در دام مخالفت با حکومت، نسبت به فاجعهی انسانی غزه و کشتار بیرحمانهی مردمانی بیپناه، و نیز نسل کشی اسراییل، یا سکوت میکنند و یا حتی گاهی آشکارا و گاهی ناآشکار از اقدام اسراییل در این فاجعه، حمایت میکنند. سکوت در برابر چنین جنایتی و بدتر، حمایت از این کشتار بیرحمانه و قساوتآمیز اسراییل، به این علت است که حاکمان ایران را حامیان غزه میدانند و چون با حاکمیت سرخصومت و مخالفت دارند، با هر موضعگیری حاکمیت، مخالف میشوند. در حقیقت اینگونه قضاوت کردن، نشاندهندهی آن است که ذهنیت آنان توسط کینه و عداوت با نظام سیاسی مستقر در ایران، اشغال شده و در نتیجه، از مدار حقیقتجویی و عدالتطلبی خارج شده است.
هر دو گروه یاد شده، توسط احساسات درونی، یکی به کینه و دیگری به مهر، قوهی داوریشان را از دست دادهاند و به جای سنجش واقعیت با موازین و معیارهای اخلاقی، قضاوت وداوری مثبت و منفیشان را با جهتگیریها و رفتارهای حاکمان در قدرت، تنظیم میکنند. هر دو گروه، "ازخودبیگانه" شده و دیگری را به جای خویشتن خویش نهادهاند.
آسیب معرفتشناختی و نیز اشکال داوری اخلاقی این گروه، منتج از یک آسیب بزرگتری است که میتوان از آن به عنوان "واقعیتگریزی" یاد کرد. آسیبی که قدرت فهم و داوری را از آدمی میستاند و به جای آن، امواجی سرکش از احساسات کور مینشاند. به جای دیدن واقعیت، به شخصی نگاه میکنند که یا عاشق اویند و یا از او نفرت دارند.
❓ بر این نکته تامل کنیم که چه کنیم ذهن و روان و قوهی فهم و داوریمان مصادره نشود؟ و تفاوتی هم نمیکند چه کسی و چه چیزی آن را مصادره میکند. چه عشق باشد و چه نفرت، چه هواداری و چه مخالفت، هر دو یکی است.
✔️ یکی از شقوق مهم مراقبت از خود، مراقبت از قوهی فهم و داوری است. از خود در برابر عشق و نفرت، مراقبت کنیم
✍️ علی زمانیان ... ۱۵ / ۰۶ / ۱۴۰۴
@kherade_montaghed