kherade_montaghed | Unsorted

Telegram-канал kherade_montaghed - خرد منتقد

5643

کانال نشر یادداشت ها و نقدهایی در باب جامعه و فرهنگ ✅ علی زمانیان مسیر ارتباط @alizamanian61 zamaniali100@yahoo.com ایمیل

Subscribe to a channel

خرد منتقد

🌓  دلتنگی

و جهان با فراق آغاز شد.

آدمیان در تمام طول و عرض جغرافیا و در تمام تاریخ، همگی دست کم در یک چیز مشترک بودند، هستند و خواهند بود. و آن دلتنگی است. دلتنگی سیستماتیکی که در بن و بنیاد این جهان جاخوش کرده است. گمان می‌کنم، یکی از خطوط مرز میان انسان و سایر حیوانات، "دلتنگی" است.
آیا سایر حیوانات دل‌شان برای هم‌دیگر، پر می‌زند و دوری و فاصله و فراق دیگری، ملول‌شان می‌کند؟ نمی‌دانم.

اما می‌دانم این آدمی است که دلش برای کسی، جایی، چیزی، صدایی، زمینی و حتی دلش برای گذشته‌ی خویش تنگ می‌شود. مصداق‌های دلتنگی البته برای هر یک، متفاوت است.
دلتنگی، نتیجه و پیامد فاصله و دوری است. و این، یعنی هر کسی از چیزی و کسی دور است. یعنی میان او و مطلوب او فاصله است. و این، همان "فراق" و "هجران" است.

✅ ادبیات، مملو از ناله‌ی هجران است و شرح عاشقی. و عاشقی، همان فراق است که بزک شده است. که صورتکی خوش و شیرین بر چهره‌ای از دلتنگی برکشیده‌اند. اگر همه، وصال بود، عشق چه معنایی داشت؟
مثنوی مولانا، همان‌گونه که به صراحت آورده است، تماما شرح جدایی و فراق است.
در همان آغاز تکلیفش را با مخاطب روشن می‌کند که اگر اهل فراق است، آن را بشنود:
بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جدایی‌ها حکایت می‌کند

دلتننگی، حزن پنهان شده در عمیق‌ترین لایه‌های وجودی آدمی است. آتش‌فشانی که گاهی خاموش می‌شود و گاهی سربرمی‌آورد. آرام آرام روح را می‌خراشد، فرسوده می‌کند و در همه‌ی لحظات، جریان دارد. گاهی می‌اندیشم که همه‌ی تلاش‌های آدمی، واکنشی است به دلتنگی‌هایش. می‌خواهد زندگی کند، اما دلتنگی از فراق، یقه‌اش را رها نمی‌کند. و او لاجرم خودش را به هزار راه و بیراه می‌زند، سرگرم می‌کند، حواسش را به این سو و آن سو پرتاب می‌کند تا یادش برود که دچار فراق است. و این "دچار"، سهم غریبانه‌ی آدمی است از هستی، از خودش، از زندگی و از "بودن"اش.
خودش را به صد حیله می‌فریبد و به در و دیوار می‌زند تا یادش برود که ‌"دچار" است، اما یادش نمی‌رود که نمی‌رود. لحظاتی سرخوشانه می‌زید اما دوباره دلتنگی از راه می‌رسد و او را با خود می‌برد.

می‌نوشد تا فراموش کند، خودش را در دریای خروشان کار، رها می‌کند و شناکنان، دست و پا می‌زند تا فراموش کند. می‌تواند آیا؟ بله، شاید، تاحدودی. اما با همه‌ی تلاش‌هایش در تنهایی خویش و در هنگامه‌ی غروب آفتاب، در زیر آسمان شب که ستارگان سوسو می‌زنند و گاهی حتی در هیاهوی خیابان و ماشین، غمی بزرگ بر دلش می‌نشیند. می‌خواهد چنگ بر آسمان بکشد. "فراق" چون امواج خروشان، آدمی را بالا و پایین می‌برد.

✔️ آدمی می‌خواهد فاصله را فراموش کند. و چقدر در خلق و ایجاد "تکنولوژی فراموشی" پیشرفت کرده است. راه‌ها و روش‌ها و متدها و ابزارهایی تا بتواند زندگی کند، آن‌گونه که می‌خواهد. اما نمی‌شود. "تکنولوژی غفلت"، کارآمد است اما نه برای همیشه. و چه بخش بزرگی از تکنولوژی، برای آن است که آدمی فراموش کند. که غافلانه بزیید. گویا رابطه‌ی مستقیمی میان فراموشی و شادی برقرار است. هرچه فراموشی بیش‌تر، شادی بیش‌تر. و از آن سو، هرچه آگاهی بیش‌تر، شادی کم‌تر. آگاهی از چه؟ از فراق، از فاصله‌های تمام نشدنی، از جدایی. از هجرانی که در بن و بنیاد هستی انسان رسوخ کرده است.
سلیمان در کتاب جامعه می‌گوید: "هر که را علم افزاید، حزن افزاید".


انسان و فراق، دو یار قدیمی و همنشین‌ لحظه‌های هم‌دیگرند. هیچ چیز به اندازه هجران، به آدمی وفادار نبوده است. رهایش نمی‌کند.
و سهم آدمی در این جهان، فراق است. فاصله است. زیستن در میانه‌ی فراز و نشیب هجران‌هاست. چشم‌براه زیستن‌هاست.

🖋 علی زمانیان، ۲۳ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

به‌رسمیت‌نشناختن، از انکار، قوی‌تر است، زیرا رنج دیده می‌شود اما از آن "اعتبارزدایی" می‌گردد. چنین اعتبارزدایی از رنج،  معمولاً با برچسب‌زنی، قضاوت اخلاقی، نژادپرستی، جنسیت‌زدگی یا طرد اجتماعی همراه است. "اعتبارزدایی"، همان "ارزش‌زدایی" از رنج است. تحقیر کردن احوالات وجودی انسان‌ است.

✅ در جامعه‌شناسی رنج، به‌رسمیت‌نشناختن، یکی از عمیق‌ترین اشکال خشونت نمادین است، زیرا رنج را از "کرامت انسانی" تهی می‌کند.

➖د) "سبک‌سازی رنج از طریق تابع‌کردن آن به ارزش‌های برتر"

در این مکانیسم، رنج، انکار نمی‌شود، دیده می‌شود و به رسمیت شناخته می‌شود، اما تلاش می‌شود از بار سنگین و کمرشکن آن با توجیهاتی کاسته شود. به سخن دیگر، نظام سیاسی، به جای کاهش خود رنج، تلاش می‌کند نگرش رنج‌دیدگان را نسبت به رنج تغییر دهد.

🔻برای "سبک‌سازی رنج" از شیوه های زیر استفاده می‌شود:

❗️ ۱. "ابزاری‌سازی رنج"

یعنی رنج، نه به عنوان یک "واقعیت انسانی" مستقل نیست، بلکه به عنوان "ابزاری" برای رسیدن به یک "هدف والا" معرفی می‌شود. برای مثال: برای پیروزی در جنگ، باید این تلفات را بپذیریم..
در حقیقت در این جا با پدیده‌ای مواجه می‌شویم که می‌توانیم آن را "قربانی کردن رنج، در محراب ارزش‌های برتر" نام بنهیم. به تعبیر دیگر، گویی رنج، از طریق هدف و به خاطر نتیجه‌ای که ادعا می‌کنند، توجیه می‌شود. در این مسیر، کرامت انسانیِ قربانیان را نادیده می‌گیرند و آنان را به "قربانیِ مقدس" تبدیل می‌سازند.
در این روش رنج، از واقعیت تلخ انسانی به ابزار سیاسی و ایدئولوژیک تبدیل می‌کند، در نتیجه، رنج به "قیمت پیشرفت" و هزینه‌ رسیدن به اهداف متعالی تبدیل می‌گردد. این، فاجعه‌بارترین شکل سرکوب رنج است، چون قربانی را به "قهرمان بی‌صدا" تبدیل می‌کند و جامعه را از مسئولیت اخلاقی‌اش در قبال آدمیان سلب می‌نماید.

❗️ ۲. "رنج‌دیده به منزله‌ قهرمان"

رنج، به‌عنوان کنشی مقدس، برای یک آرمان (ملت، دین، انقلاب، پیشرفت) صورت‌بندی می‌شود. در اینجا، رنج، دیده می‌شود، معنا پیدا می‌کند، اما این معنا، خودِ رنج را از طریق قهرمان نشان دادن رنج‌دیده، توجیه و کم‌رنگ می‌کند.

❗️ ۳. "نسبی‌سازی رنج"

یعنی رنج یک گروه، در مقایسه با رنج گروهی دیگر (یا یک ارزش بزرگ‌تر) "کم‌اهمیت" جلوه داده می‌شود. مثلا گفته می‌شود در مقایسه با نسل‌کشی فلان کشور، این خشونت‌ها چیزی نیست.

منبع این جستار:
Suffering: A Sociological Introduction

Iain Wilkinson

پایان

🖋 علی زمانیان، ۱۶ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

نظام‌های سیاسی در مواجهه با رنج (بخش چهارم)


❗️۳. کسب مشروعیت سیاسی از طریق رنج اجتماعی

ویلکینسون از طریق مفهوم "مشروعیت از طریق رنج" که از دل آرای ماکس وبر در باب کاریزما و عدالت الهی، دورکیم در باب آیین‌های کفاره‌دهی و به ویژه هانا آرنت در باب پیش‌پاافتادگی شر بیرون می‌کشد، این نکته را در میان می‌آورد که رنج، با دستبرد قدرت به آن، نه فقط تهدیدی برای مشروعیت نظام‌های سیاسی نیست، بلکه می‌تواند به عنوان منبعی برای مشروعیت‌بخشی به قدرت نیز عمل کند. به عبارت دیگر، دولت‌ها، گروه‌های مسلط چه از رنج مردم، چه رنج خودشان و چه رنج دشمنانشان، برای موجه نشان دادن اقدامات خود، کسب پایگاه مردمی یا مشروعیت‌بخشی به خشونت خویش بهره می‌برند.
در این مکانیسم، رنج نه فقط به عنوان یک ابزار، بلکه به عنوان یک منبع اخلاقی تقدس‌یافته ظاهر می‌شود که می‌تواند هر اقدامی را از سرکوب تا جنگ عادلانه جلوه دهد.

✅ سنخ‌شناسی مشروعیت‌بخشی از طریق رنج

ویلکینسون با الهام از ماکس وبر و دورکیم، شش گونه اصلی از این فرایند را شناسایی و تحلیل می‌کند:

➖گونه‌ی اول، "کاریزمای رنج‌کشیده" است که در آن، رنج خود رهبر یا گروه مسلط به منبعی برای مشروعیت‌بخشی به رهبری تبدیل می‌شود. نمونه آن رهبران اپوزیسیون یا ملی‌گرایی هستند که از زندان، تبعید یا شکنجه‌ی خود سخن می‌گویند تا پایگاه مردمی کسب کنند.

➖گونه دوم، "تقدس‌ رنج" نام دارد که در آن، رنج جمعی یک ملت یا گروه قومی، دستاویزی موجه برای خشونت تلافی‌جویانه یا سیاست‌های مقابله معرفی می‌گردد. ویلکینسون به ناسیونالیسم صهیونیستی اشاره می‌کند که از رنج هولوکاست برای مشروعیت اشغال فلسطین بهره می‌برند.

➖گونه‌ی سوم، "قربانی‌سازی سیاسی" است. به این معنا که رنج اعضای یک جنبش یا گروه مخالف به مشروعیت‌بخشی به جنبش و جذب حمایت عمومی می‌انجامد. جنبش‌های حقوق مدنی، استقلال‌طلبی یا اعتراضات دانشجویی که شهدای خود را به عنوان نماد عدالت ازدست‌رفته معرفی می‌کنند، نمونه‌هایی از این گونه هستند.
ویلکینسون از این فرایند با عنوان "قربانی‌سازی سیاسی" یاد می‌کند که در آن، مرگ یک فرد یا گروه به جای آنکه به عنوان فاجعه‌ای انسانی تلقی شود، به عنوان سرمایه‌ای نمادین برای بسیج توده‌ها به کار می‌رود. و نیز با تقدیس رنج قربانیان خود، خشونت انقلابی خویش را به عنوان جهاد، مبارزه مقدس یا دفاع از آرمان عدالت مشروع می‌سازند.

➖گونه‌ی چهارم، در این گونه، دولت‌ها از رنج جمعی ناشی از فاجعه، برای بازسازی همبستگی اجتماعی استفاده می‌کنند. به عنوان مثال، پس از بلایای طبیعی مانند زلزله یا سیل با نمایش همدردی فعال و مدیریت بحران، مشروعیت خود را احیا می‌کنند.

➖گونه‌ی پنجم، پیش‌پاافتادگی شر آرنت به مثابه مشروعیت بوروکراتیک است. آن‌گونه که رنج ناشی از عملکرد عادی و روزمره بوروکراسی به مشروعیت‌بخشی به نظام‌های تمامیت‌خواه از طریق عادی‌سازی خشونت منجر می‌شود. به‌ تعبیر ویلکینسون، "تمامیت‌خواهی مدرن، با بوروکراسی، شر را پیش‌پا افتاده می‌کند. یعنی آن را به بخشی از کار روزانه تبدیل می‌کند و این بزرگ‌ترین وحشت مدرنیته است.

➖و بالاخره ششمین گونه کسب مشروعیت از طریق رنج شهروندان، از طریق مدیریت رنج به دست می‌آید.‌ در این فرایند، دولت، تلاش می‌کند که خود را "شفقت‌پیشه" نشان دهد. ".

ویلکینسون" بر این باور است که این فرایند منحصر به رژیم‌های تمامیت‌خواه نیست. در جوامع لیبرال دموکراتیک غربی نیز دولت‌ها با مدیریت ظاهری رنج، یعنی اعلان همدردی، تشریفات سوگواری و کمک‌های اضطراری، مشروعیت خود را بازسازی می‌کنند. ویلکینسون به صراحت از "سیاست مرثیه‌سرایی"، سخن می‌گوید که در آن، دولت با نمایش غم عمومی از یک سو به خود اعتبار می‌بخشد و از سوی دیگر هرگونه نقد سیاسی ریشه‌ای را به عنوان بی‌احترامی به قربانیان سرکوب می‌کند.

ادامه دارد......

🖋 علی زمانیان، ۱۵ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

🔵 مشاهده‌ناپذیر کردن "رنج اجتماعی"

نظام‌های سیاسی در مواجه با رنج‌ اجتماعی
(بخش سوم)

علاوه بر مفهوم "مصادره‌ی رنج" که در قسمت‌های پیشین به آن پرداخته شد، "ناپدید کردن رنج" نیز مفهومی درخور توجه و تامل است. پدیده‌ای که ابعاد و انواعی دارد.

❗️دوم. ناپدید کردن رنج

"ناپدید کردن رنج"، مفهومی است که ویلکینسون از ترکیب آرای "هانا آرنت" در مورد پیش‌پاافتادگی شر و نقدهای رسانه‌ای در مورد خستگی از شفقت، استخراج می‌کند. این فرایند به مکانیسم‌هایی اشاره دارد که از طریق آنها رنج از عرصه‌ی آشکار و آگاهی عمومی و حتی از حافظه جمعی پاک می‌شود، زیرا نظام‌های سیاسی به نمایش عدالت، و کارآمدی و توانایی محتاج‌اند. از این رو تلاش می‌کنند فلاکت و رنج‌های اجتماعی را به ترفندهایی و بعضا به اجبار پنهان کنند.

🔻برخی از راه‌های ناپدید کردن رنج شامل موارد زیر است:

➖الف) طبیعی‌سازی

در عادی‌سازی یا طبیعی‌سازی، رنج به عنوان بخشی عادی از زندگی معرفی می‌شود که باید آن را پذیرفت. برای مثال، فقر را نه به عنوان نتیجه سیاست‌های ناعادلانه، بلکه به عنوان واقعیتی تلخ در سرنوشت آدمی به تصویر کشیده می‌شود. عادی سازی رنج، بعضا با کمک نظام‌های باور دینی و فرهنگی رخ می‌دهد. رنج را نه امری غیرعادی که ناشی از سرنوشت، تقدیر، جبر انسانی و.... معرفی می‌کنند. علاوه بر این، با "تعمیم رنج" به سایر ملت‌ها، رنج"اکنون و این‌جا" را "همه‌گیر" و بنابراین، چیزی غیر مهم نمایش می‌دهند. وقتی آسمان هر کجا همین رنگ است، پس رنگ آسمان، رنگی غیزظبیعی نیست. وقتی رنج به عنوان امری عادی محسوب گردید، آن‌گاه دیگر قابلیت برانگیختن واکنش اخلاقی را ندارد.
ب) تاریخ‌زدایی یا "حافظه‌زدایی"
با گذشت زمان، فجایع بزرگ به رویدادهای تاریخی دور تبدیل می‌شوند. از یادها می‌روند و حرارت اخلاقی خود را از دست می‌دهند. ویلکینسون توضیح می‌دهد که چگونه خاطرات رنج، با دورشدن از زمان وقوع، ابهام پیدا می‌کنند و قدرت تأثیرگذاری خود را از دست می‌دهند.
نظام‌های سیاسی با انواع ترفندها و بعضا فشارها از یادآوری رنج یک واقعه‌ی تلخ جلوگیری می‌کنند تا بتدریج از یادها برود.

➖ج) نمایش بیش‌ازحد

تکرار صحنه‌ها و نمایش‌های رنج، راهی برای ناپدید کردن رنج است، به طوری که با انتشار تصاویر بسیار زیاد رنج در رسانه‌ها، جامعه به دیدن این گونه تصاویر عادت می‌کنند و آستانه تحمل مردم را بالاتر می‌برد. این همان است که ویلکینسون از آن، به "خستگی از شفقت"، یاد می‌کند.
"خستگی از شفقت"، حالتی روانی- عاطفی است که در آن، فرد پس از مواجهه‌ی مکرر، طولانی‌مدت و فشرده با رنج و درد دیگران، به‌تدریج ظرفیت خود را برای احساس همدلی، دلسوزی، واکنش عاطفی و انگیزه‌ی کمک از دست می‌دهد. این حالت، نه یک "نقص اخلاقی"، بلکه یک واکنش طبیعی انسانی به بار عاطفی سنگین ناشی از رنج دیگران است. وقتی هر روز با ده‌ها تصویر از فاجعه و قتل عام روبرو می‌شویم، دیگر هیچ تصویری برای ما شوک‌آور نیست و رنج به عنوان سرگرمی اطلاعاتی بی‌اثر می‌شود.

➖د) بازنویسی سیاسی

در این شیوه، دولت‌ها با کنترل روایت تاریخی، رنج ناشی از سیاست‌های خود را از عرصه‌ی عمومی و رسانه‌های رسمی حذف می‌کنند.
بازنويسي سياسي رنج، مکانیسمی است برای تغییر معنای رنج، آن گونه که با سیاست رسمی سازگار باشد. از این رو، بازنویسی سیاسی، به فرآيندي اطلاق مي‌شود كه در آن، روايت، علت، معنا و حتي حافظه رنج يك فرد يا گروه، توسط نهادهاي قدرت (دولت، احزاب، ايدئولوژي ها، رسانه هاي حاكم) به گونه اي بازتعريف و بازسازي مي‌شود كه با منافع سياسي آنان هماهنگ باشد. در این مکانیسم، رنج واقعي مردم، از متن زيسته خود خارج مي‌شود و در قالب روايت هاي سياسي بازسازی می‌گردد. در این شیوه، علل ساختاری رنج، حذف می‌شود و رنج را نتيجه‌ی توطئه، ضعف اخلاقي جامعه، يا عملكرد دشمنان معرفي مي‌شود. (به یاد دارید که حتی مشکل کم‌بارشی و کمبود آب و سایر مصیبت‌های جمعی را به بی‌حجابی بانوان نسبت می دادند؟). در این جا، عامل اصلي رنج (مثلاً دولت، نظام اقتصادي، يا نابرابري) از داستان حذف و عامل ديگري (مثل بيگانه، گناه، رسانه هاي خارجي) جايگزين مي‌شود.
هدف تغيير كامل معناي رنج براي انطباق با روايت قدرت، روش بازنويسي علت، عامل، هدف و راه حل رنج، مخاطب افكار عمومي داخلي (براي حفظ اجماع)، نتيجه تغيير حافظه جمعي و بازتوليد ايدئولوژي.

ويلكينسون بر این باور است كه بازنويسي سياسي رنج، نه فقط يك تحريف خبري، بلکه يك خشونت نمادين سازمان يافته است كه رنج را از كرامت انساني تهي مي‌کند و آن را به ابزاري براي تداوم سلطه تبديل مي‌سازد. در نظر ویلکینسون، وظيفه جامعه‌شناسي نقادانه، افشاي اين بازنويسي‌ها، بازگرداندن روايت به قربانيان، و به چالش كشيدن تفسير رسمی از رنج است.

🖋 علی زمانیان، ۱۴ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

ادامه⬇️⬇️

Читать полностью…

خرد منتقد

🔵"رنج اجتماعی" در فراز و نشیبب قدرت.

نظام‌های سیاسی و رنج‌های اجتماعی (قسمت دوم)


همان گونه که در قسمت پیشین آمد، نظام‌های سیاسی، با معنازدایی و مصادره‌ی معنای رنج اجتماعی، مشروعیت خود را تامین می‌کنند.
در نوبت اول موضوع "مصادره‌ی معنای رنج" مورد واکاوی قرار گرفت.

در این نوبت به مکانیسم‌ها و روش‌های مصادره معنای رنج پرداخته می‌شود.

🔻مکانیسم‌های اصلی تغییر معنای رنج عبارتند از:

❗️۱. "الهی‌سازی رنج"
این شیوه، در برخی گفتمان‌های دینی یا ملی‌گرایانه آمده است، رنج به عنوان آزمایش الهی، قربانی مقدس برای میهن یا وسیله‌ای برای تطهیر روح تفسیر می‌شود. ویلکینسون با ارجاع به وبر نشان می‌دهد که چنین تفسیرهایی گرچه ممکن است به فرد در تحمل درد کمک کنند، اما غالبا او را از اعتراض سیاسی به علل اجتماعی رنج بازمی‌دارند.

❗️۲. "پزشکی‌سازی رنج"
از دیگر مکانیسم‌هاست که در آن نظام پزشکی، رنج ناشی از فقر، تبعیض و خشونت ساختاری را به اختلال فردی مانند افسردگی، اضطراب یا درد مزمن تقلیل می‌دهد و راه حل را در دارودرمانی یا روان‌درمانی فردی جستجو می‌کند. این تغییر معنا، مسئولیت جمعی را از جامعه برمی‌دارد و آن را به دوش بیمار می‌اندازد.

❗️۳. "اقتصادی‌سازی رنج"،
این تغییر معنایی وقتی رخ می‌دهد که دولت‌ها و نهادهای مالی بین‌المللی، رنج ناشی از فقر را به هزینه بار اقتصادی یا شاخص رشد منفی تبدیل می‌کنند. در این گفتمان، فقرا دیگر انسان‌هایی با کرامت نیستند، بلکه منابع هدر رفته یا مشکلات آماری‌اند که باید مدیریت شوند.

❗️۴. اخلاقی‌سازی رنج
در این مکانیسم، رنج به‌عنوان "ابزاری برای رشد اخلاقی، کمال روحی یا پالایش شخصیت" تفسیر می‌شود. این ایده ریشه‌ای دیرینه در سنت‌های دینی (مسیحیت، بودیسم، اسلام، یهودیت)، فلسفه‌های رواقی و حتی گفتمان‌هایِ مدرنِ خودسازی دارد.
در این مکانیسم، رنج، از یک "بی‌عدالتی اجتماعی" به یک "تمرین فردی اخلاقی" تبدیل می‌شود. تحمل رنج، به‌عنوان "فضیلت" معرفی می‌گردد. این تفسیر، معمولاً توسطِ نهادهایِ دینی، گفتمان‌هایِ ملی‌گرایانه، مربیان خودیاری و حتی در روان‌شناسی زرد ترویج می‌شود.

ویلکینسون اما تکیه بر آرا ماکس وبر، نشان می‌دهد که اخلاقی‌سازی رنج، اگرچه ممکن است به فرد در تحمل درد کمک کند، اما اغلب او را از پرسش سیاسی در مورد علل اجتماعی رنج بازمی‌دارد. رنج را به "مسئولیتِ فردی" تبدیل می‌کند و جامعه را از مسئولیت ساختاری تبرئه می‌نماید. از این رو تفسیرهای اخلاقی رنج، اگرچه می‌توانند تسلی‌بخش باشند، اما اغلب به‌عنوان "افیون مردم" عمل می‌کنند و آنان را از تغییر شرایط واقعی بازمی‌دارند.

❗️۵. فردی‌سازی رنج
در این مکانیسم، رنج، نه‌تنها از ساختارهای اجتماعی جدا می‌شود، بلکه به‌طور کامل به‌گردن خود فرد انداخته می‌شود. فقر، بیکاری، بیماری اعتیاد، خشونت خانگی و حتی بلایای طبیعی، به‌عنوان نتیجه‌ی انتخاب‌های غلط، تنبلی، بی‌برنامگی، کم‌هوشی یا بی‌اخلاقی فرد، تفسیر می‌شوند.
این مکانیسم، یکی از قوی‌ترین ابزارهای ایدئولوژیک برای تبرئه‌ی ساختارهای قدرت است. در این گفتمان، رنج، از "پدیده‌ای اجتماعی" به "مشکلی فردی" تبدیل می‌شود. راه‌حل‌ها، معطوف به اصلاح فرد هستند، نه تغییر جامعه.
ویلکینسون، فردی‌سازی رنج را خشونت نمادین آشکاری می‌داند، زیرا: نابرابری‌های ساختاری مثل نژادپرستی، تبعیض جنسی، فقر ارثی، کمبود امکانات آموزشی را پنهان می‌کند. جامعه و دولت را از مسئولیت خود در قبال شهروندان تبرئه می‌سازد. علاوه بر این، افراد رنج‌دیده را دچار شرم و گناه می‌کند و آنان را از اعتراض جمعی بازمی‌دارد.

این گونه‌ی تغییر معنا آن است که رنج را به جای آنکه به عنوان شکاف اخلاقی غیرقابل تحمل در نظم اجتماعی ظاهر شود، به عنوان واقعیتی طبیعی، اجتناب‌ناپذیر یا حتی مثبت پذیرفته می‌شود. به عبارت دیگر، قدرت انتقادی رنج که می‌توانست نظام سیاسی و اقتصادی را به چالش بکشد، خنثی می‌شود.

🖋 علی زمانیان، ۱۳ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

ادامه⬇️⬇️

Читать полностью…

خرد منتقد

 🔵 ایران و سکولاریسم پیش‌رونده


     (قسمت سوم و پایان)

همان‌گونه که در بخش اول بیان شد، سکولاریسم، مفهومی چند وجهی است. از آن رو، وقتی از سکولاریسم سخن می‌گوییم، ابتدا باید به صراحت، صورت مورد نظر خود را مشخص نماییم که از کدام سنخ از سکولاریسم حرف می‌زنیم.

❓ با اتکا به شبکه‌ی مفهومی ارائه شده، این پرسش مطرح می‌شود که ایران در کجای این شبکه قرار دارد و آینده‌ی احتمالی آن کدام است؟ 

✅  بر اساس آمارهای رسمی در پیمایش نگرش سیاسی ایرانیان، حدد 75 درصد از پاسخگویان، خواهان جدایی دین از سیاست‌اند. طبق این آمار، از چهار گونه‌ی سکولاریسم، در جامعه‌ی ایران، سکولاریسم سیاسی رخ داده است. این در حالی است که حاکمان سیاسی و ساختار رسمی، در بیش از چهار دهه‌ی اخیر با آن ضدیت تام و تمام داشته و دارد و نیز به شدت از آن گریزان است. استقرار و دوام حکومت دینی اساسا خود، به معنای مخالفت با سکولاریسم سیاسی است.

✅  همراهان گرامی "خردمنتقد"،

  ادامه‌ی جستار را می‌توانید در فایل pdf مطالعه فرمایید.....
 
🖋 علی زمانیان، ۱۰ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

🔵  سکولاریسم و آینده‌ی ایران
                         (قسمت دوم)

پیش از این، در قمست اول، در باب سکولاریسم اجتماعی اشاراتی رفت و به‌اختصار توضیح داده‌شد که سکولاریسم اجتماعی، به وضعیتی اطلاق می‌گردد که در آن، نهادها، سمبل‌ها، معیارها، ارزش‌ها و مناسک دینی، اهمیت اجتماعی خود را از دست می‌دهند و جامعه، زندگی خود را بر محور قرارداد اجتماعی و عقلانیت مشترک قرار می‌دهند.

نوع دوم، سکولاریسم سیاسی است که از نوع اول متفاوت است.

❗️۲.  سکولاریسم سیاسی

گاهی منظور ما از از سکولاریسم، نه کاهش اهمیت اجتماعی دین، بلکه مشخصا جدایی "دولت" از "نهاد دین" است. که از آن، به‌عنوان جدایی دین از سیاست یاد می‌کنند. در واقع در ایده‌ی سیاسی از سکولاریسم، این پیش‌فرض "انجیلی" وجود دارد که
"کار قیصر را به قیصر و کار خدا را به خدا "باید سپرد.
در این ایده، نوعی تفکیک دوگانه‌‌ میان گستره‌ی وظایف و تکالیف نهاد سیاست و نهاد دین وجود دارد.

در این نوع سکولاریسم، تمایزیابی دوگانه‌ای شکل می‌گیرد که در نهایت، امر مدیریت دنیا را به عقل جمعی و قرارداد اجتماعی، و امر دین را به سنت و حوزه‌ی خصوصی محول می‌کند.

✅  در سکولاریسم سیاسی، عرصه‌ی قانون‌گزاری، دولت و اداره‌ی  امور شهروندان، بدون ارجاع به کتب مقدس، سنت دینی و شیوه‌های زیست دینی تمهید می‌گردد. به سخن دیگر، مشروعیت قوانین، نه از وحی، که با رأی و خواست مردم تامین می‌شود. نهادهای حکومتی  (مثل دادگاه‌ها، وزارتخانه‌ها و مدارس دولتی)، از سیطره‌ی نهادهای دینی تفکیک شده و از دخالت دین در اعمال قدرت جلوگیری می‌شود.
در واقع، سکولاریسم سیاسی، تدبیر حکومتی، بدون اتکا به دین، برای مدیریت جامعه است. هم‌چنین مشروعیت قدرت و باید و نبایدهای حقوقی و سیاسی، نه از منبع دین، که بر اساس خرد جمعی و شهود اجتماعی تامین می‌شود. قلمرو اختیارات و وظایف حاکمیت سیاسی، صرفا و مطلقا ناظر به  امر دنیایی تعیین می‌گردد. "رستگاری اخروی" شهروندان به خودشان واگذار شده و دولت، صرفا تامین امنیت، رفاه، خدمات اجتماعی و حل و فصل مسائل زندگی اجتماعی را به عهده می‌گیرد و از تعیین حدود و ثغور "جاده‌ی رستگاری" و یا تعیین یک زندگی خوب، خودداری می‌کند.

✅ خلاصه آن‌که در سکولاریسم سیاسی، قوانین زمینی از قوانین آسمانی، به‌صورت نهادی تفکیک می‌گردد و دغدغه‌ی حکومت سکولار، صرفا به امور دنیا محدود می‌شود.
در سکولاریسم سیاسی، دین از عرصه‌ی قدرت، عقب‌نشینی می‌کند و  به مناسبات اجتماعی و روابط آدمیان، از طریق همزیستی با آنان می‌پردازد..

❗️۳.  سکولاریسم عرصه‌ی خصوصی.

نتیجه‌ی سکولاریسم اجتماعی، دین به گروه‌ها، اجتماعات غیررسمی و خانواده‌ها و نیز روابط بین فردی عقب‌نشینی می‌کند.
اما آیا این عقب‌نشینی، دین را به آرامش و ثبات می‌رساند؟
در سومین چهره‌ی سکولاریسم، بعضا وضعیت حادی پیش می‌آید که حضور  دین حتی در گروه‌های دوستی و خانواده‌‌ها و روابط بین فردی، به چالش کشیده می‌شود و در تنگنا قرار می‌گیرد. البته نه آن‌گونه که در ساحت عمومی و رفتار نظام سیاسی قابل مشاهده است؛ بلکه به‌عنوان مثال، در خانواده، جمع دوستان، هم‌نشینی‌ها، و ارتباطات میان فردی، تظاهر به دینداری و یا عمل به شعائر دینی با تمسخر و استهزا و یا موانع جدی‌تر همراه می‌شود. به سخن دیگر، اعضا گروه‌های کوچک و ارتباطات میان فردی، مجال دین را از افراد می‌گیرند و با استفاده از فشارهایی مانند دوری گزیدن از افراد، طرد آن‌ها و یا اخراج آن‌ها از گروه و به سردی گراییدن ارتباط، مانع کنش‌ دینی می‌شوند.

✅ این گونه از سکولاریسم، در تجربه‌ی تاریخی، در دو‌گونه نظام سیاسی قابل شناسایی است:
اولا نظام‌های تندخویی مانند نظام‌های مارکسیستی که جامعه را از نمادها و سمبل‌ها و نشانه‌های دینی منع می‌کردند.
نمونه‌ی تاریخی چنین نظامی، "انور خوجه" در آلبانی است که در ۱۹۶۷ رسماً برگزاری هرگونه مراسم مذهبی، حتی در خانه را ممنوع و برای آن، مجازات‌ تعیین کرد.
دومین نمونه، به‌نحو عجیبی در دیگر سوی مخالف نظام‌های الحادی قرار دارد و آن نظام سیاسی ایران است. حکومتی که نام و چهره‌ای دینی دارد و ساختارهای حقوقی و رسمی خود را با شرع و احکام دینی وفق می‌دهد. اما در یک پارادوکس آشکار، نه‌تنها تلاش‌هایش برای وصول به اهداف سه‌گانه‌‌ی پیش‌گفته، به نتیجه‌ی دلخواه نرسیده است که هرچه بیشتر تلاش می‌کند، جامعه، گروه‌های اجتماعی و خانواده‌ها، از دین فاصله‌ی بیش‌تری می‌گیرند. به‌سخن دیگر، نه‌تنها جامعه و خانواده‌ها دینی‌تر نشدند که امروزه این پرسش  و دغدغه به‌نحو جدی در باره‌ی وضعیت دینداری بخش قابل توجهی از جوانان مطرح گردیده است.

🖋 علی زمانیان، ۷ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

ادامه⬇️⬇️

Читать полностью…

خرد منتقد

🔵  سکولاریسم و آینده ایران

(قسمت اول)

✅ این مقاله در دو بخش تنظیم شده است:

✔️  بخش اول: تاملی جامعه‌شناختی در باب سکولاریسم و ابعاد آن
✔️  بخش دوم: تحلیل ایران در نسبت با سکولاریسم

بخش اول:
تبارشناسی سکولاریسم، روایت پیچیده‌ای از مناقشه‌ی تاریخی در مناسبات میان دین، دولت، جامعه و انسان مدرن است. مفهومی که ریشه در قرون وسطی دارد و با مفاهیمی چون عصر روشنگری و انقلاب فرانسه گره خورده است.

🔻 برای فهم سکولاریسم، باید چهار وضعیت، و یا محل منازعه و چالش را از هم تفکیک کرد:

الف) چالش در نسبت میان دین و دولت
ب) چالش در نسبت میان دین و جامعه‌ی مدرن
ج) چالش در نسبت میان دین و عرصه‌ی خصوصی
د) چالش در نسبت میان دین و انسان مدرن

گرچه چهار ساحت پیش‌گفته با یک‌دیگر ارتباط وسیع دارند و در عمل، تمایز ‌آن‌ها دشوار است، اما از باب فهم فرایند سکولاریسم، نیاز داریم که هر یک را به‌نحو مجزا مورد واکاوی قرار دهیم.

✅  به‌نحو کلی، سکولاریسم را می‌توان عقب‌نشینی دین (به منزله‌ی پروسه‌ای تاریخی) و عقب نشاندن دین (به‌عنوان پروژه‌ای سیاسی) از چهار موضع خود تلقی کرد. به‌تعبیر دیگر، با چهار سنخ سکولاریسم و در نهایت با چهار نوع عقب‌نشینی دین، مواجه هستیم.

🔻 صورت‌بندی چهار‌گانه‌ی سکولاریسم عبارت اند از:

❗️۱.  سکولاریسم اجتماعی
  "ژان پل ویلم" در کتاب جامعه‌شناسی ادیان، بر این نکته تاکید می‌کند که "سکولاریزاسیون" در ابتدا مفهومی بوده‌است برای اشاره به "تصرف اموال و دارایی‌های کلیسا توسط قدرت مدنی". متفکرانی چون "پیتربرگر" با بسط کاربردی و معنایی این مفهوم، سکولاریزه شدن را به‌عنوان جریانی معرفی می‌کنند "که از آن طریق، بخش‌هایی از جامعه و فرهنگ از اقتدار نهادها و سمبول‌های دینی خارج می‌شوند."

در سکولاریسم اجتماعی، در پروسه‌ای عقلانی(به تعبیر ماکس وبر)، نهادها، مؤسسات، آداب ، فرهنگ و اعمال اجتماعی را از امر دین مستقل می‌کنند. به‌تعبیر "برایان ویلسون"، سکولاریسم، جریانی است که از آن طریق، نهادها، تفکرات، و آداب دینی، اهمیت اجتماعی خویش را از دست می‌دهند". نکته‌ی حائز اهمیت "ویلسون"، در توجه به اهمیت و اعتبار اجتماعی دین و نه اهمیت فردی دین است. در این معنا،، اهمیت و  ارزش اجتماعی و نیز اثربخشی و حضور دین در مناسبات اجتماعی رو به کاهش می‌نهد و یا از دست می‌رود.

در یک جامعه‌ی سکولار، دین به‌صورت حاشیه‌ای باقی می‌ماند و مناسبات و تنظیمات اجتماعی طی قراردادی اجتماعی و بدون حضور دین، به‌سامان می‌گردد. در این نوع سکولاریسم، دین، مرجعیت پیشین خود را از دست می‌دهد.

برخی نتایج سکولاریسم اجتماعی و فرهنگی عبارت است از: تغییر سبک زندگی، تغییر پوشش، کاهش جمعیت در مساجد و عبادت‌گاه‌ها، کاهش مناسک و آیین‌های جمعی دینی، بالا رفتن سن ازدواج، مشروعیت یافتن سبک‌های زندگی غیرسنتی و گسترش نسبی‌گرایی. دین به حاشیه‌ی زیست‌بوم فردی ‌رانده می‌شود و مردم برای تصمیم‌گیری‌های کلان سیاسی یا حقوقی، نیازی به روحانی نمی‌بینند، نه به این دلیل که قانون منع کرده، بلکه به این دلیل که حس می‌کنند دین به کار زندگی روزمره‌شان نمی‌آید.

🔻سکولاریسم اجتماعی دو صورت دارد:

➖الف) سکولاریسم ملایم و مصالحه‌جو:

سکولاریسم در نتیجه‌ی تحولات اجتماعی و به‌نحو پروسه‌ای تاریخی رخ می‌دهد. این‌ گونه سکولاریسم، صورتی ملایم دارد که در آن، دین در پس‌زمینه‌ی اجتماعی باقی می‌ماند و امکان بروز و ظهور آشکار دارد. اما نهادهای دینی، بر اثر تحولاتی چون شهرنشینی، صنعتی شدن، افزایش سطح سواد و افزایش سطح تماس با سایر فرهنگ‌ها و شیوه‌های زیست متفاوت، قدرت و اهمیت اجتماعی خود را به‌نحو معناداری از دست می‌دهد، اما لزوماً با آن دشمنی ندارد.

در این‌جا بحث بر سر نهادهای رسمی و ساختارهای قانونی نیست؛ بحث بر سر این است که آیا مردم برای ازدواج، طلاق، کسب‌وکار، تفریح، هنر و حتی امیدواری به آینده، همچنان اول به‌سراغ متون دینی می‌روند یا به‌سراغ علم و عقل و خوشایند جمعی؟

➖ب) اما صورت دوم، سکولاریته ستیزه‌جو و مهاجم است که در یک پروژه‌ی از قبل اندیشیده و برنامه‌ریزی شده، دین را از عرصه اجتماعی برمی‌چیند، مانند انقلاب فرانسه.
در سکولاریسم ملایم، دولت، بی‌طرف می‌ماند تا شهروندان آزادانه، دین خود را در فضای عمومی ابراز کنند. حتی نمادهای دینی در مدارس یا مجسمه‌های مذهبی در پارک‌ها مجاز است. دولت از دین حمایت نمی‌کند، ولی با آن دشمنی نیز ندارد. دولت خنثی است. قانون به نفع دین یا علیه دین وضع نمی‌شود؛ دولت فقط مراقب است که حقوق هیچ‌یک از شهروندان، با هر اعتقاد و دین و مرامی که دارند، تضییع نشود.

🖋 علی زمانیان، ۵ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

ادامه⬇️⬇️

Читать полностью…

خرد منتقد

‍ 🔵  مناظره‌ای در موافقت و مخالفت با جنگ

گزارشی از یک کتاب (اسپانیا، 1550 – 1551)

✅ در قرن شانزدهم، زمانه‌ای که پرتغال و اسپانیا دو ابرقدرت جهانی بودند، و هر یک در کار جنگ‌ و فتوحات در سایر کشورها و به بردگی گرفتن ساکنان دیگر کشورها و قاره‌ها، در اسپانیا، موجه بودن جنگ و فتوحات و به بردگی گرفتن سایر انسان‌ها به نفع فتوحات، مورد سوال جدی قرار گرفت. در پی آن، دو جریان بزرگ موافقان و مخالفان جنگ، به نمایندگی از دو ایده، شکل گرفت.
در چنین وضع و احوالی، در شهر "وایادولید" اسپانیا و به دستور امپراتور کارلوس پنجم، مناظره‌ای برگزار گردید. هدف اولیه‌ی مناظره، تعیین چگونگی مشروع انجام "فتوحات" در جهان جدید بود، اما به سرعت به پرسشی بنیادین تبدیل شد: آیا اساساً جنگ علیه سرخپوستان برای تسخیر و سپس تبلیغ مسیحیت، مشروع است؟ و در پسِ این پرسش، پرسشِ بنیادین‌تری قرار داشت: آیا یک تمدن (یا دین) می‌تواند به بهانهی "تمدن‌سازی" یا "نجات جان‌ها"، به سرزمین دیگران تجاوز کنند و حقوق طبیعی آنان را نادیده بگیرند؟

در این مناظره‌ که چند ماه به طول انجامید، دو تن شرکت کردند. "سپولودا" (فیلسوف و الاهیدان، تاریخ‌نگار و کشیش امپراتور)، موافق جنگ و تسخیر سایر کشورها، با تکیه بر نظریات ارسطو، حقوق روم، عهد عتیق، استدلالات خود را تنظیم می‌نمود. و "لاس کاساس" که مخالف جنگ بود. کشیش و الهیدان، که با تکیه بر آراء توماس آکویناس، انجیل، قانون طبیعی، به بحث می‌پرداخت.

این مناظره که با حضور حقوق‌دانان، الاهی‌دان‌ها و تعدادی از نخبگان درباری برگزار ‌شد، به عنوان نقطه‌عطفی در تاریخ اندیشه‌ی حقوق بشر و حقوق بین‌الملل شناخته گردید.
"دومینگو دِ سوتو"، الهیدان برجسته، خلاصه‌ای از استدلال‌های هر دو طرف را تهیه و با عنوان  "مناقشه‌ای میان لاس کاساس و سپولودا" منتشر کرد.

✅ "کاپدِویلا"(Nestor Capdevila)، در سال 2007 این مناظره را همراه تحلیل فلسفی مدعیات  هر دو طرف، در قالب کتابی با عنوان: " "مناقشه‌ی میان لاس کاساس و سپولودا و مقدمه‌ای از بارتولومه" منتشر نمود.

این کتاب، واجد دو بخش است. بخش اول مقدمه‌ی تحلیلی توسط "نستور" نگاشته شده و بخش دوم، متن مناظره است که در سال 1552م گردآوری شده است.
کتابی که در واقع، ترکیبی از یک سند تاریخی (مناظره) و تحلیل فلسفی مدرن است.  این مناظره به عنوان یکی از نخستین گفتگوهای حقوق بشر و حقوق مردمان بومی در تاریخ ثبت شده است و نشان می‌دهد که چگونه یک امپراتوری می‌تواند در مشروعیتِ خود تردید کند.

🔻محورهای مناظره عبارت بود از:
۱.  بت پرستی و گناهان
۲.  برده‌داری
۳.  جنگ برای تسهیل موعظه
۴.  نجات بی‌گناهان
۵.  تفسیر بخشنامه پاپ

🔻چهار نکته در این مناظره قابل تامل است:

❗️۱.  این که یک امپراتوری در حین جنگ و تسخیر سایر سرزمین‌ها اجازه می‌دهد و بلکه دستور می‌دهد مناظره‌ای برای گفتگو در موجه و یا ناموجه بودن جنگ برگزار گردد.

❗️۲.  این نکته نیز بسیار قابل تامل است که یکی از منابع اصلی مورد ارجاع هر دو طرف موافق و مخالف جنگ، کتاب مقدس است. هر دو با در میان آوردن نکاتی از انجیل، تلاش می‌کنند مدعیات خود را موجه نشان دهند. و این، یعنی این که کتاب مقدس، ظرفیت تفسیر مغایر با یک‌دیگر را دارد.

❗️۳.  نکته‌ی سوم، دفاع فلسفی از جنگ است. احتمالا انتظار داریم کشیش از موضع دینی خواهان جنگ با کفار و ترویج دین مسیحیت باشد، اما چنین نیست. بلکه طرف مقابل است که بعضا با استدلالات فلسفی و یا با ارجاع به کتاب مقدس، مدعیات خود را مطرح می‌کند.

❗️۴.  و نکته‌ی آخر، رواداری و ظرفیت روان‌شناختی گروه‌های سیاسی و حکومت برای طرح نکات و نظرات مخالف در باب جنگ است که در زمانه‌ قرن شانزدهم، قابل توجه است.

✔️ عنوان اصلی کتاب:
La controverse entre Las Casas et Sepúlveda
Précédé de – Bartolomé de las Casas; Nestor Capdevila – Textes & commentaires (Paris_ 1999)

مشروح مناظره را در فایل پیوست، می‌توانید مطالعه فرمایید.

🖋 علی زمانیان، ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

❗️۴.  تجربه‌های مکرر شکست.

"تجربه"، یکی از منابع بنیادین برای تصمیم‌گیرهای بعدی است. آدمیان با تجربه‌های زیسته و تمرین‌های پیشین است که با پرسش "چه باید کرد؟" مواجه می‌شوند. اگر تجربه‌های پیشین به نحو معنادار و مکرر شکست خورده باشد، بتدریج در آدمی پدیده‌ای شکل می‌گیرد با عنوان: "خاطره‌ی شکست".
در این حالت است که  حافظه  و خاطره‌ی شکست، راهش را می بندد و به فرد القا می‌شود که گویی هر کاری بیهوده است و هر کنشی، محکوم به شکست است. "خاطره‌ی شکست"  تنها یک تجربه‌ی فردی نیست؛ بلکه میراث اجتماعی و زندگی جمعی است که به‌مثابه‌ی یک مانع سنگین تاریخی، هر کنش جدیدی را با دشواری مواجه می‌کند.

✅ "خاطره‌ی شکست"، یعنی انباشت تاریخیِ تجربه‌هایی که در آنها، کنش جمعی یا فردی به نتیجه‌ای نرسیده، سرکوب شده، یا به بهای سنگینی تمام شده است. این خاطره، نه فقط در ذهن افراد، بلکه در روایت‌های جمعی، ترانه‌ها، شوخی‌های تلخ، ضرب‌المثل‌ها و حتی سکوت نسل‌ی حک و بازتولید می‌شود.

❗️۵.    ترس از بدتر شدن اوضاع فعلی.
 
آدمی گاهی به جایی می‌رسد که "کاری نکردن" را مناسب‌تر از "کاری کردن" می‌یابد. زیرا احساس می‌کند هر حرکتی ممکن است اوضاع‌اش را از آن چه هست بدتر کند. مانند وقتی کسی که دستبند به دست‌اش زده‌اند. او هر تلاشی برای رهایی بکند، دستبندش محکم‌تر می‌شود.

✅ ترس از بدتر شدن، دو لایه دارد:

➖ لایه‌ی اول: وضعیتی که هر کنشی، در هم شکسته شده  و یک بار دیگر طعم تلخ شکست را بر دهان جامعه بچکاند. در لایه‌ی‌ اول، شهروند احساس می‌کند گرچه وضعیت فعلی ناخوشایند، اما قابل‌تحمل است. در حالی که هر کنشی برای اصلاح، ممکن است به فروپاشی، خشونت گسترده یا بحران اقتصادیِ غیرقابل‌کنترل و حتی شرایط "بی‌دولتی" منجر شود که از وضعیت موجود بدتر است.

❗️۶. و در نهایت ترس از مصادره شدن.

شهروند احساس می‌کند کنش او توسط مراجع قدرت و دیگران، مصادره گردد. و همین، باعث درماندگی او می‌شود.
ترس از "مصادره شدن کنش" یعنی هر جنبش اجتماعی یا صنفی، توسط حاکمیت "جذب" و به نفع خود "مصادره" شده و یا توسط گروههای افراطی دیگر، آن‌را به انحراف می‌کشند. چونان دهقانی که پس از زحمت‌های فراوان، اما در نهایت محصول زراعت‌اش را از او می‌ستانند و چپاول‌اش می‌کنند.

مصادره شدن کنش، یعنی کنش جمعی را به منزله‌ی "دالی شناور"، تلقی کردن، و "مدلول" خود را بر آن تحمیل نمودن"، آن‌گونه که هدف اولیه‌ایی که فعالیت جمعی برای رسیدن به آن، شکل گرفته بود، فراموش شده و هدف دیگری بر آن بار شود. بنابراین، کنشگر نه فقط از خودِ کنش و نتیجه‌اش، بلکه از "تغییر جهت آن توسط دیگران" می‌ترسد. "تغییر جهت دادن کنش" و نیز ترس از مورد سواستفاده قرار گرفتن، و در نهایت، ناخواسته، خود را ابزار دیگران قرار دادن، هراسی است که ذیل سایه‌ی تلخ مصادره شدن، قرار می‌گیرند.

✅ خلاصه آن که، در جامعه‌ی بلاتکلیف، شهروند:
➖۱.  شهروندان، خود را در برابر انباشتی از مسئله‌های در هم پیچیده و بغرنج می‌بیند.
➖۲.   روایت جمعی و معتبری هم برای چگونگی اقدام درست، وجود ندارد.
➖۳. نمی‌داند چه کنشی اخلاقا موجه است (ابهام هنجاری).
➖۴. نمی‌داند چه کنشی احتمال موفقیت‌اش بالاست.  (ابهام نتیجه).
➖۵. تجربه‌ی شکست، راه را بسته است (حافظه‌ی شکست).
➖۶. می‌ترسد که هر گونه اقدامش، اوضاع را بدتر کند (ترس از بدتر شدن).
➖۷. می‌ترسد که نتیجه‌ اقدام و عمل او، به نفع دیگری تمام شود (ترس از مصادره).

✔️ مجموع این هفت عامل، سبب شکل‌گیری یک حامعه‌ی بلاتکلیف و سرگردان می‌شود. و دقیقاً به همین دلیل، جامعه‌ی بلاتکلیف، از هر جامعه‌ی سرکوب‌شده‌ای پیچیده‌تر و درمانده‌تر است؛ چون در جامعه‌ی سرکوب‌شده، کنشگر می‌داند چه می‌خواهد و فقط ابزار ندارد، اما در جامعه‌ی بلاتکلیف، نظامِ معنا و هدف هم فروپاشیده است.

(پایان)

🖋 علی زمانیان، ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

❗️۳. آینده‌ی دور یا  "افق معنابخش"

این آینده، شامل چند سال، یک دهه، یا حتی نسل‌های بعدی می‌شود. این سنخ از آینده، به‌ندرت "فردی" است؛ بلکه بیشتر به معنای جمعی و "تداوم هویت" مربوط می‌شود."افق معنابخش"،  آینده‌ای است که به زندگی، «جهتِ کلی» و به جامعه، "هویت تاریخی" می‌بخشد.

پرسش‌هایِ این آینده: 
کشورم، در ۱۰ سالِ آینده، چه شکلی خواهد بود؟
فرزندانم در جامعۀ آینده، چه سرنوشتی خواهند داشت؟ 
آیا ایران، همچنان کشوری مستقل خواهد بود؟ 
آیا فرهنگ ما، نسلِ بعد را نیز دربر خواهد گرفت؟ 

✅ این آینده، در افقی دوردست، به "معنای زندگی"، "هویتِ جمعی"، و "حس تعلق نسلی" است. اگر این آینده، قابل‌ پیش‌بینی نباشد، آدمی، "حس پیوستگی تاریخی" و "احساس تداوم در زمان دور دست" را از دست می‌دهد. افقی گسسته که جهان او را تغییر خواهد داد . در نتیجه، "ترس وجودی" در جان او ریشه می‌زند.
وقتی "افق معنا‌بخش" در تیرگی و تاریکی قرار می‌گیرد، "چشم‌انداز معنابخش" از دست می‌رود. کاهشِ امید نسلی، افزایش پوچ‌انگاری اجتماعی و افزایش ناهنجاری‌های رفتاری و افزایش کجروی‌ها از عواقب فروپاشی افق معنابخش است .

✔️ جنگ، " افق معنابخش" و "افق برنامه‌ریزی" را در هم می‌شکند و تخریب می‌کند. چشم‌انداز شهروندان، تیره و زمان کوتاه می‌شود. در نتیجه، شهروندان در هراس و اضطراب فردا، چشم از آینده‌ی میان مدت و دراز مدت برمی‌دارند و به امروز و فردای‌شان می‌کشانند.
روزمرگی، نشانه‌ی اضمحلال تخیل اجتماعی در باب آینده‌ای است که به زندگی‌ معنا می‌دهد.

ادامه دارد......

🖋 علی زمانیان، ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

.

"فقرِ صورتبندیِ زبانی" وضعیتی است که در آن، گنجینۀ واژگانی و ساختارهای نحوی موجود، برای بازنماییِ پیچیدگی واقعیت، کافی نیست و هر تلاشی برای فهم، به تحریفِ ناخواسته‌ی واقعیت می‌انجامد
شهروندِ ایرانی، با "فقرِ زبانی" مواجه است؛ یعنی ابزارِ زبانیِ مناسبی برای "نام‌گذاریِ وضعیتِ خود" در اختیار ندارد. این فقرِ زبانی، به "ناتوانی در صورتبندیِ مسئله" می‌انجامد؛ و ناتوانی در صورتبندی مسئله، به ناتوانی در حل مسئله، منجر می‌شود.

❗️ ۸. "فهم‌ناپذیریِ متافیزیکی": 
در این‌گونه فهم‌ناپذیری، خودِ "حقیقت"، قابل دسترسی انسانی نیست
این وضعیت، رادیکال‌ترین و فلسفی‌ترین نوعِ فهم‌ناپذیری است. در اینجا، هیچ‌یک از موانعِ پیشین وجود ندارد. بلکه ماهیت خود واقعیت به‌گونه‌ای است که از «حدِّ ادراکِ انسانی» فراتر می‌رود. به عبارت دیگر، این نوعِ فهم‌ناپذیری، ریشه در محدودیت‌هایِ ذاتی شناخت بشری دارد، نه در نقص سوژه، داده، زبان، یا اراده.
حتی اگر همۀ داده‌ها در دسترس باشند، همۀ زبان‌ها کارآمد باشند، و همۀ موانعِ ارادی کنار روند، باز هم "حقیقتِ نهایی" در هاله‌ای از ابهام باقی می‌ماند؛ زیرا خودِ واقعیت، به‌گونه‌ای است که از "دسترسیِ قطعی" می‌گریزد. نمونه‌‌ی اعلی این گونه از امر فهم‌ناپذیر، "امر متعال" و " خدا" است که از چنگ هرگونه فهمیدن انسانی می‌گریزد.
در این‌جا آدمی به "فروتنی معرفتی" می‌رسد؛ یعنی می‌پذیرد که برخی از واقعیت‌ها، ذاتاً فراتر از توانِ درک انسانی‌اند و باید با "چشم‌اندازهایِ نسبی" و تفاسیرِ چندگانه و نه با حقیقتِ یگانه و مطلق زندگی کرد.. فروتنی معرفتی، دست کشیدن از مطلق‌اندیشی است.

❗️۹. "فهم‌ناپذیری فرهنگی"

وقتی زبان، نمادها و معانی مشترک از بین بروند، وقتی ‌"زیست‌جهان فرهنگی" افراد از یک‌دیگر متفاوت و بلکه متضاد شود، آن‌گاه "دیگری"، به نحو معناداری فهم‌ناپذیر می‌شود.

فهم‌ناپذیری فرهنگی یعنی چه؟
"فهم‌ناپذیری فرهنگی" یعنی وقتی ساختارهای معنایی مشترک" در قطب‌بندی‌های اجتماعی تضعیف شود، آن‌گاه  فهمیدن دیگری، کار دسوار می‌شد. از این رو:
نشانه‌ها (کلمات، لباس، موسیقی، هنر) برای گروه‌های مختلف، معانی متضاد پیدا می‌کنند.
"مرجع معنایی معتبر و مشترکی" (مانند دین، ملی‌گرایی یا ایدئولوژی مدرن) نمی‌تواند معناها را به هم نزدیک کند
به عنوان مثال: حجاب، برای گروهی،  نماد عفت، هویت دینی و اطاعت از نظام تلقی شده و نزد گروهی دیگر، نماد اجبار، عقب‌ماندگی یا تسلیم.
برخی فضای مجازی را تهدید امنیتی و فساد اخلاقی می‌دانند، برخی دیگر، آن‌را پنجره‌ای به به جهان و فضای تنفس اجتماعی می‌بینند.
این دوگانگی‌ها هم جهان فرهنگی و هم جهان اجتماعی رادبا تنش بزرگی مواجه کرده است.

چرا این فهم‌ناپذیری به بن‌بست دامن می‌زند؟ زیرا:
گفت‌وگو را غیرممکن می‌کند: وقتی مبنای زبانی و نمادین مشترک نباشد، هر گفت‌وگویی به «سوتفاهم‌های راهبردی» تبدیل می‌شود. هر طرف فکر می‌کند دیگری "درک نمی‌کند" یا "عمداً سوءتعبیر می‌کند".
در چنین وضعیتی است که به تعبیر "پی‌یر بوردیو" نوعی "خشونت نمادین" رخ می‌دهد.  به این معنا که  گروهی که قدرت را دست دادند،  خود را تنها منبع مجاز "تولید معنا" و یگانه مرجع معتبر تفسیر رخ‌دادها می‌دانند. گروه‌های دیگر یا باید سکوت کنند یا طرد شوند. این خشونت نمادین در قالب "برچسب‌زنی" بروز می‌کند.

فهم‌ناپذیری فرهنگی، فرد را در یک تعارض هویتی مزمن گرفتار می‌کند. و منجر به "شیزوفرنی فرهنگی" می‌شود. یعنی فرد در فضای عمومی یک شخصیت و در فضای خصوصی (خانواده، شبکه‌های مجازی، مهمانی‌ها) شخصیتی کاملاً متفاوت دارد. این دوپارگی، سرمایهٔ روانی جامعه را تحلیل می‌برد.

ادامه دارد.....

🖋 علی زمانیان، ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

🔵 فهم‌ناپذیری واقعیت‌های سیاسی

جامعه‌شناسی"جامعه‌ی بلاتکلیف"(بخش دوم)

نوبت پیشین از سه مولفه‌ی جامعه‌ی بلاتکلیف با عنوان: "فهم‌ناپذیری"، پیش‌بینی‌ناپذیری" و "کنترل‌ناپذیری"، یاد شد. عناصر سه‌گانه‌ای که شهروندان را در وضعیت سرگردانی و آشفتگی قرار داده است.

✅ در این نوبت، موضوع "فهم‌ناپذیری"، مورد واکاوی قرار خواهد گرفت. پرسش این است که وقتی موضوع "فهم‌ناپذیری" شرایط، رخدادها و وقایع به میان می‌آید ، از چه سخن می‌گوییم؟

چرا نمی‌توانیم رخ‌دادها را بفهمیم؟

🔻الف) موانعِ بیرونیِ فهم:

❗️۱.  فهم‌ناپذیری تخصصی:
به این معنا که رخداد، ذاتاً قابلِ فهم است، اما کنشگرِ اجتماعی (شهروند عادی) از سرمایۀ معرفتی و تخصصیِ لازم (مفاهیم، روش‌ها، یا تجربۀ تحلیلی) برای درکِ آن بی‌بهره است.
به عنوان مثال، شخصی که فاقد دانش و تخصص لازم است نمی‌تواند فعل و انفعالات بین‌المللی، اقتصادی و اجتماعی را آن‌گونه که رخ می‌دهد، تفسیر کند و بفهمد. درست مثل وقتی که غیر متخصص، نمی‌تواند گزارش آزمایش خون را بفهمد.

❗️۲. "فهم‌ناپذیریِ داده‌ای"،
به این معنا که شخص، اطلاعات لازم و داده‌‌ی کافی برای فهم واقعه را در اختیار ندارد.
در این‌جا، رخداد، فی‌نفسه قابلِ فهم است، اما داده‌یِ لازم (آمار، گزارش‌هایِ شفاف، اسنادِ رسمی، یا شواهدِ تجربی) در دسترسِ کنشگر نیست. این نوعِ فهم‌ناپذیری، نه از ناتوانیِ ذهنی، که ناشی از سیاست‌هایِ ممیزی، انحصارِ اطلاعات، یا فقدانِ آمارِ معتبر است.
وضعیتی که در آن داده‌ها یا وجود ندارند، یا غیرقابلِ اعتمادند، یا به‌گونه‌ای مبهم ارائه می‌شوند که امکانِ تحلیل را سلب می‌کنند.


❗️۳.  "فهم‌ناپذیریِ هنجاری".
وقتی آن‌چه رخ می‌دهد، با عقلِ سلیم سازگار نیست، آن گاه فهم آن رخ‌داد به بن‌بست می‌رسد.
به سخن دیگر، شخص، رخداد را می‌فهمد (از حیثِ علّی و اطلاعاتی)، اما آن را با چارچوبِ عقلانیتِ روزمره (عقلِ سلیم، ارزش‌هایِ اخلاقی، یا اصولِ منطقیِ موردِ قبولِ جمعی) ناسازگار می‌بیند. اینجا، فهم‌ناپذیری نه از «ندانستن»، که از «نپذیرفتن» ناشی می‌شود.
به عنوان مثال، وقتی یک مقامِ دولتی، به‌صراحت اعلام می‌کند که «قیمتِ بنزین تا پایانِ سال افزایش نمی‌یابد». اما تنها ۴۸ ساعت بعد، قیمتِ بنزین به‌طورِ ناگهانی و چشم‌گیری افزایش می‌یابد. 
این تضاد، با عقلِ سلیم‌ شهروند ناسازگار است؛ زیرا عقلِ سلیم می‌گوید: یک مسئول، نباید به‌این‌صریحی دروغ بگوید. نتیجه آن‌که شهروند در «شوکِ هنجاری» فرو می‌رود.

❗️۴.  "فهم‌ناپذیریِ ناشی از آشوب".
در واقع گویی شرایط فاقدِ نظمِ منطقی است؛ و نوعی آشوب معرفتی در میان است. بارها این نکته را از افراد مختلف شنیده‌ایم که" هیچ چیز به هیچ چیز نمی‌خواند. معنای این سخن آن است که پیوند منطقی میان رخ‌‌دادها و ربط وثیقی میان علت و معلول از میان رفته است.
در این وضعیت، نه سوژه ناتوان است (نوعِ اول)، نه داده‌ای کم است (نوعِ دوم)، و نه رویداد با عقلِ سلیم ناسازگار است (نوعِ سوم). بلکه خودِ واقعیت – به‌عنوانِ یک کل – از هرگونه ساختارِ قابلِ ادراک (علّی، معنایی، یا هنجاری) تهی شده است. رویدادها، نه از یک منطقِ قابلِ ردیابی پیروی می‌کنند، و نه حتی از یک بی‌نظمیِ قابلِ پیش‌بینی. «آشوب» به‌عنوانِ قاعده، بر واقعیت حاکم شده است. شخص تلاش می‌کند میانِ رویدادها رابط و نسبتی بیابد، تا بتواند ذیل یک الگوی تفسیری آن را فهم کند. اما موفق نمی‌شود. "سردرگمی معرفتی" دقیقا معرف چنین وضعیتی است.
در نتیجه، سوژه‌ی فهمنده، از هرگونه تلاش برای فهمیدن، دست می‌کشد. حتی از پرسیدنِ «چرا؟» نیز صرف‌نظر می‌کند؛ زیرا می‌داند که پاسخ، در هاله‌ای از تناقض‌هایِ بی‌پایان گم خواهد شد. این دقیقاً نقطه‌ای است که «فهم‌ناپذیری» به «پذیرشِ تفاهم‌ناپذیری» بدل می‌شود؛ یعنی شهروند، وضعیتِ «نفهمیدن» را نه به‌عنوانِ یک نقصِ موقت، که به‌عنوانِ ویژگیِ دائمیِ زیست‌جهان خود می‌پذیرد. جهان برای او گنگ و نامفهوم می‌شود. به تعبیر دیگر، واقعیت از یک نوع نظم معنایی تهی می‌شود و به اجزا پراکنده‌ی بی‌ارتباط با یک‌دیگر تبدیل می‌گردد.

🖋 علی زمانیان،  ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

ادامه⬇️⬇️

Читать полностью…

خرد منتقد

🔵  جامعه‌شناسی "جامعه‌ی بلاتکلیف"
     (بخش اول)

برای فهم یک جامعه‌ی بلاتکلیف، جامعه‌ی سرگشته و یا سرگردان، ابتدا سه مولفه‌ی اساسی را باید از هم تفکیک کرد. سه عنصری که در زندگی انسانها چه زندگی فردی و چه زندگی اجتماعی، بسیار با اهمیت است. به دیگر سخن،
🔻آدمیان برای به سامان کردن امور خود، سه نیاز بنیادین دارند:

❗️۱.  "شفافیت تبیینی":
این که بتوانند شرایط را بفهمند. رویدادها برایشان توضیح‌پذیر باشد. به دیگر تعبیر، توانایی درک رویدادها در چارچوبِ علیّتِ قابلِ قبول. 
نقطه مقابل، وقتی است که رویدادها از شفافیت تبیینی تهی می‌شوند و شهروندان در «مه‌آلودگی معرفتی» به سر می‌برند و هیچ فراروایتِ کارآمدی برای تفسیر «چرایی» و «چگونگی» وقایع در دسترس نیست. 

❗️۲.  "قابلیت پیش‌بینی‌پذیری":
این که بتوانند نسبت به آینده، پیش‌بینی معقول داشته باشند.
نقطه‌ی مقابل، وقتی است که چشم‌انداز آینده در هاله‌ای از "ابهام راهبردی" از دیدزس دور می‌شود و هر گونه سناریوسازیِ عقلانی با شکنندگیِ پیش‌فرض‌ها مواجه است. 

❗️۳.  "عاملیت موثر":
این که بتوانند نسبت به سرنوشت خود، اعمال اراده کنند و زندگی خود را در حد مناسب کنترل نمایند.
در زمانی که اعمال اراده ممکن نباشد، شهروندان دچار "فرسایش کنش‌گری" می‌شوند؛ یعنی احساس می‌کنند حلقه‌ی کنترلشان بر متغیرهای مؤثر در زندگی، گسسته شده است.

با در میان آوردن سه عنصر پیش‌گفته، می‌توان جامعه‌ی بلاتکلیف را جامعه‌ای تعریف کرد که برای مردمان، اولا شرایط قابل فهم نیست. یعنی نمی‌دانند چه چیزی، چرا و به چه علت و چگونه در حال وقوع است. و روایتی معقول برای تبیین رویدادها در دسترس ندارند، گویی در تاریکی راه می‌روند. (علت یازده‌گانه‌ای که سبب فهم نکردن شرایط می‌شود، در بخش دوم خواهد آمد). ثانیا، وقتی ساکنان جامعه نتوانند آینده را پیش‌بینی کنند و در نهایت جامعه‌ای که مردمانش احساس می‌کنند کنترل‌شان را نسبت به مدیریت زندگی از دست داده‌اند، چنین جامعه‌ای را می‌توان جامعه‌ی بلاتکلیف نامید. در چنین جامعه‌ای نوعی آشوب بنیادین، ناپایداری امور و کاهش شدید فاعلیت شهروندان در کنترل شرایط شکل می‌گیرد. از این رو افراد نمی‌توانند.
وضعیت کنونی ایران، (به ویژه در یک‌سال اخیر)، دقیقا چنین است که شهروندان نه می‌توانند وضعیت را فهم کنند که چه چیزی و چرا در حال رخ دادن است. نه می‌توانند آینده را پیش‌بینی نمایند و نه می‌توانند کنترل خود را بر روند امور اعمال کنند.

✅ از درون چنین وضعیت تباهی، سه بحران شکل می‌گیرد:

➖الف) بحران معرفتی برای فهم بن‌بستی که در آن گرفتار شده‌اند.(فهم‌ناپذیری).
در بحرانِ معرفتی یا "تاریکیِ تفسیری"، جامعه در گردابی از وقایع غیرقابل فهم سرگردان می‌شوند؛ نه روایتی جامع برای فهمِ «اکنونِ پارادوکسیکال» خود دارد و نه ابزارهای مفهومی برای رمزگشایی از زبانِ متناقضِ رویدادها.

➖ب)  بحران آینده‌نگری و بالا گرفتن اضطراب اجتماعی
(پیش‌بینی‌ناپذیری)
در بحرانِ آینده‌نگری، شهروندان، خود را در قفس "افقِ بسته" گرفتار می‌یابند. اضطرابِ مزمنِ اجتماعی نه از رویارویی با خطر مشخص، بلکه از «تهدیدِ نامعین» همراه می‌گردد.

➖ج)  بحران کنش‌گری، که به حس ناتوانی و بی‌کفایتی دامن می‌زند (کنترل‌ناپذیری).
بحرانِ کنش‌گری یا "فلج اراده" به احساسِ دردناکِ «ناتوانیِ جمعی» دامن می‌زند و کنشگران را در دوراهیِ «هر کنشی، بیهوده» و «هر بی‌کنشی، خطرناک» زمین‌گیر می‌کند.

🖋 علی زمانیان،    ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

ادامه⬇️⬇️

Читать полностью…

خرد منتقد

❗️۶. مدیریت منابع آب، انرژی و محیط زیست.
ایران با بحران کم‌آبی، فرونشست زمین، آلودگی هوا و ناترازی انرژی روبه‌روست. آینده‌ی پایدار، بدون برنامه‌ی جامع زیست‌محیطی و گذار به انرژی‌های تجدیدپذیر، ناممکن است. این عامل باید در رأس سیاست‌های توسعه قرار گیرد، نه در حاشیه.

❗️۷. سرمایه‌ی اجتماعی و اعتماد عمومی.
شکاف میان حاکمیت و جامعه، یکی از بزرگ‌ترین موانع پیشرفت است. بازسازی اعتماد اجتماعی، نیازمند التیام زخم‌های پیشین، پذیرش نقد، عذرخواهی صادقانه در قبال خطاهای گذشته، وفای به عهد، و شفافیت در بودجه‌ریزی است. سرمایه‌ی اجتماعی همچون هوای پاک است؛ وقتی از دست برود، هیچ طرح توسعه‌ای امکان اجرا ندارد.

❗️۸. عدالت بین‌نسلی و مسئولیت تاریخی.
آینده فقط به نسل امروز تعلق ندارد. باید پرسید: چه میراثی برای فرزندان این سرزمین باقی می‌گذاریم؟ آیا بدهی‌های ملی، تخریب محیط زیست، و وابستگی به نفت را به ارث می‌دهیم، یا آموزش باکیفیت، زیرساخت‌های مدرن، و آزادی‌های مدنی را؟ این عامل، وجدان تاریخی حکمرانان را محک می‌زند.

❗️۹. انسجام ملی و گفت‌وگوی درونی.
در فضای چندصدایی و چندفرهنگی ایران، آینده‌ی روشن منوط به رقابت‌های سالم سیاسی، احترام به تنوع قومی و مذهبی، و حل منازعات از طریق میز گفت‌وگو است، نه حذف یا امنیتی‌کردن مخالفان. انسجام ملی یعنی «ایران برای همه‌ی ایرانیان».

❗️۱۰. توان نظامی و بازدارندگی هوشمند.
آینده‌ی امن ایران، تنها با موشک و پهپاد تأمین نمی‌شود، بلکه نیازمند بازدارندگی ترکیبی (نظامی، سایبری، دیپلماتیک و اقتصادی) است. مدیریت بحران‌های منطقه‌ای، کاهش تنش‌های نیابتی، و افزایش شفافیت در فعالیت‌های دفاعی، می‌تواند هزینه‌های امنیتی را کاهش دهد و فضای مانور دیپلمات را گسترش دهد.

✅ موارد ده‌گانه محقق نمی‌شود مگر این که:

✔️. قدرت، به تمامه، شفاف و پاسخگو شود.
✔️ گستره‌ی وظایف حکومت باز تعریف گردد و رسالت حکومت، از رستگاری اخروی جامعه، به تنظیم و بهبود امور دنیوی تغییر یابد.
✔️. مسیر اصلاح به منزله‌ی امکانی خردمندانه باز گردد.
✔️. مشارکت مردم برای ساختن آینده به رسمیت شناخته شود.
✔️. و در نهایت، شیوه حکمرانی به سمت دموکراسی میل پیدا کند.

🖋 علی زمانیان، ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

‍ ‍ 🔵  "رنج اجتماعی"

" رنج" را می‌توان با رویکردهای مختلف مورد واکاوی قرار داد. زوایایی که هر یک، هم از نظر روش‌شناسی، و نیز وجود‌شناسی رنج با یک‌دیگر متفاوت‌اند.

رویکردهایی نظیر:
تحلیل فلسفی رنج
تحلیل روان‌شناختی رنج
تحلیل الاهیاتی رنج
تحلیل زیستی رنج
تحلیل جامعه‌شناختی رنج.

✅  تفاوت بنیادین رویکرد جامعه‌شناختی به رنج، در نسبت با سایر رویکردها این است که رنج را پدیده‌ای اجتماعی معرفی می‌کند و آن را هم از منظر علل و اسباب و هم به لحاظ راه‌های کاهش، پروژه‌ای جامعه‌شناختی معرفی می‌نماید.

رنج فردی به تجربه‌ی دردی گفته می‌شود که عمدتاً ناشی از عوامل شخصی، زیستی، روانی یا موقعیت‌های منحصربه‌فرد زندگی یک فرد است.  منشأ چنین رنج‌هایی، اغلب مربوط به عملکرد و سرنوشت فردی است (مثل بیماری، مرگِ عزیزان، شکستِ عاطفی). راه حل آن نیز معمولاً در سطح فردی جستجو می‌شود، مانند: روان‌درمانی، حمایت خانواده، تغییرِ سبک زندگی.

اما رنج در سپهر اجتماعی به تجربه‌ی دردی گفته می‌شود که ناشی از شرایط ساختاری، نهادی، سیاسی و اقتصادی جامعه است و گروه‌های بزرگی از مردم را به‌طور سیستماتیک درگیر می‌کند. مانند فقر سیستمی، نژادپرستی، جنگ، تبعیض جنسیتی، خشونت دولتی.

اهمیت فهم "رنج اجتماعی"، در این است که، وقتی رنج اجتماعی، به‌عنوان "مشکل فردی" مثل افسردگی یا تنبلی، تعبیر می‌شود، ساختارهای ناعادلانه از مسئولیت تبرئه می‌شوند و رنج هم‌چنان پایدار می‌ماند.

✅ به‌بیانِ ویلکینسون:
«فردی‌سازی رنج، یکی از مؤثرترین راه‌ها برای تداوم نظم ناعادلانه است. وقتی رنج را به‌گردنِ فرد بیندازیم، جامعه را از مسئولیتِ خود شانه‌خالی کرده‌ایم. جامعه‌شناسی، با تشخیص این تفاوت، از ما می‌خواهد که برای کاهش رنج، نه فقط به فکر درمان فرد، بلکه به فکر درمان جامعه باشیم.
___

مجموعه‌ی ۵ بخش‌ منتشر شده به اضافه‌ی بخش نهایی که به وظایف جامعه‌شناسی در برابر "رنج اجتماعی"، پرداخته شده است، در فایل pdf خدمت مخاطبان گرامی، به اشتراک گذاشته می‌شود

🖋 علی زمانیان، ۱۷ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

🔵  "سرکوب رنج"

نظام‌های سیاسی در مواجهه با "رنج اجتماعی"
(بخش پنجم و آخر)

✅ پیش از این سه، موضوع مورد شرح بسط و توسعه مفهومی قرار گرفت:
اول) مصادره‌ی رنج
دوم) ناپدید کردن رنج
سوم) مشروعیت از طریق رنج

✅ و بالاخره چهارم) سرکوب رنج

معمولا رنج، با سه شیوه و روش سرکوب می‌گردد:
"انکار رنج" ،
"نادیدن گرفتن رنج"،
و "به‌رسمیت‌نشناختن رنج"

🔻این سه مکانیسم، گرچه متمایز و متفاوت‌اند اما به‌شدت به‌هم‌پیوسته‌اند و همگی به "سرکوب رنج" منجر می‌شوند.

❗️ انکار رنج  

انکار، یکی از مکانیسم‌های دفاعی روانی (و گاهی ایدئولوژیک) است که در آن، فرد یا گروه، وجود واقعیت رنج را به‌کلی رد می‌کند. اصطلاحا آن‌را انکار می‌کند. ااگر چه هر انکاری، جزو مکانیسم‌های روانی نیست، اما به هر حال، انکار، رد کامل واقعیت است. علاوه بر این، از موضع دیگری می‌توان "انکار" را مطرح نمود. مانند مثال زیر:
مثال ۱: کودکی به ناگاه زمین می‌خورد و پای او مختصر خراشیدگی پیدا می‌کند. وقتی به علت درد زانو گریه می‌کند، پدر/ مادرش به او می‌گوید این زخم که درد ندارد. در واقع، پدر/ مادر کودک، درد ناشی از زمین خوردگی کودک خود را انکار می‌کند.
مثال ۲: تحریم‌هایی علیه ایران از سوی کشورهای غربی طی سال‌ها انجام گرفته است، زندگی شهروندان ایرانی به انواع رنج‌ها و بن‌یست‌ها گرفتار شده است. اما بسیاری از حاکمان، تا سال‌ها انبوه رنج ناشی از تحریم را انکار می‌کردند.

در جامعه‌شناسی رنج،  انکار، یکی از قوی‌ترین ابزارهای سرکوب رنج است، چون اساسا هستی رنج را نمی‌پذیرد و آن را در سطح "وجود" نابود می‌کند. گویی با انکار رنج، وجود آدمیانی را که در گرداب رنج گرفتار شده‌اند، نادیده انگاشته می‌شود. وقتی رنج، انکار شود، دیگر نیازی به کمک افراد برای برقراری عدالت و یا تغییر ساختار نیست. انکار رنج، از آن رو که رو به سوی انکار کسی است که رنج می‌کشد. از این رو بشدت مستعد ایجاد گسست میان افراد است.
نظام‌های سیاسی، رنج اجتماعی را انکار می‌کنند تا اولا از زیر مسئولیت آن (چه در تولید رنج و چه در کاهش رنج)، بگریزند. ثانیا، اجازه ندهند "رنج‌های اجتماعی" چهره‌ی نمایشی‌شان مخدوش نماید.

❗️ نادیدن رنج

"نادیدن"، کنشی فعال در مقابله با دیده شدن رنج است. آن که رنج را می‌بیند، ‌آن را انکار نمی‌کند، اما به‌طور فعالانه از آن چشم‌پوشی می‌کند، به آن توجه نمی‌کند. نادیدن، انکار نیست، بلکه "کنارگذاشتن" است.
نادیدن رنج، می‌تواند فردی باشد (مثلاً از کنار یک گدا رد شدن بدون نگاه کردن به او) یا ساختاری باشد مثل وقتی که رسانه‌ها از پوشش یک بحران خودداری می‌کنند.

❓در سطح نهادها و ساختارها، چرا نظم‌سیاسی برخی رنج‌های اجتماعی را نمی‌بیند؟ علت این بی‌توجهی و ندیدن رنج چیست؟
به عنوان مثال، بنا به برخی آمارها، حداقل ۷ میلیون از ایرانیان، به علت‌های مختلف، کشور را ترک کرده‌اند (برخی تعداد مهاجرت‌ها بیشتر از این می‌دانند)، و در کشورهای دیگر، و عموما کشورهای امریکا و اروپایی ساکن شده‌اند. این موج بزرگ مهاجرت، انواع و اقسام نتایج و پیامدها در پی داشته است. منجمله، موجب چیزی به عنوان "رنج فراق" و "رنج دوری" شده است. اگر تعداد مهاجرین را به اعضای درجه‌ یک خانواده‌ی مهاجرین اضافه کنیم، آن‌گاه متوجه می‌شویم که بیش از نیمی از شهروندان ایرانی دچار"رنج فراق و دوری" شده‌اند. رنجی به ظاهر خاموش، اما استخوان‌سوز که پایانی ندارد.

چنین رنجی چرا هیچ‌گاه دیده نشده است؟نادیده گرفتن رنج، خود، رنجی است مضاعف. و گاهی دردناک‌تر از خود رنج. زیرا وقتی رنج کسی تعمدا نادیده انگاشته می‌شود، معنایش این است: آن کسی که رنج می‌کشد، در  ساختار فکری آنان اهمیتی ندارد و بی‌ارزش است.

❓چرا نظام سیاسی، رنج را نادیده می‌گیرد؟ زیرا:

➖الف)  از آن رو که آن رنج را با اهمیت نمی‌داند.
➖ب) گاهی رنج را نتیجه‌ای هر چند ناخواسته برای رسیدن به اهداف بالا و ارزش و آرمان‌ها تلقی می‌کند.
➖ج) رنج را نادیده می‌گیرد، زیرا  خود را مبرا از آن رنج می‌داند.
➖د) و گاهی رنج را نادیده می‌گیرد زیرا آن کسی که رنج می‌کشد، نزد او بی‌اهمیت و بی‌ارزش است.
➖ه) رنج را نادیده می‌گیرد تا مسئولیتی برای رفع آن بر دوش‌‌اش نیفتد
نادیدن، شکل ملایم‌تری از سرکوب است، اما به‌مراتب گسترده‌تر و روزمره‌تر است.

✅  ج)  به‌رسمیت‌نشناختن رنج.

به‌رسمیت‌نشناختن، یعنی می‌دانیم رنج وجود دارد و حتی  آن را می‌بینیم، اما از اعتبار آن به‌عنوان یک "رنج حقیقی" یا "رنج مهم" چشم‌پوشی می‌کنیم. در اینجا، خود رنج، تحقیر یا بی‌ارزش جلوه داده می‌شود، به‌گونه‌ای که سزاوار همدلی، عدالت یا پاسخگویی نیست.
به رسمیت شناختن و به حساب نیاوردن، به نوبه‌ی خود، به دو گونه قاب‌بندی می‌شود:
اولا به رسمیت‌نشناختن عاطفی
ثانیا، به رسمیت‌شناختن حقوقی


🖋 علی زمانیان، ۱۶ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

ادامه⬇️⬇️

Читать полностью…

خرد منتقد

➖ه) دست‌کاری آمارها

یکی دیگر از شیوه‌های "پنهان‌سازی رنج اجتماعی"، دست‌کاری آمارها و نتایج پژوهش‌های اجتماعی است. این نوع ناپدید شدن بوروکراتیک رنج، به معنای تحریف واقعیت به ویژه در بسیاری از دولت‌ها نسبت به کشته‌ها و شکنجه‌ها و حتی میزان فقر و مصیبت‌های اجتماعی رخ می‌دهد.
دست‌کاری آمارها، به نحوی "دفرمه کردن" اظلاعات است.
«دفرمه کردن اطلاعات» به فرآیندی گفته می‌شود که در آن، داده‌ها، آمار، ارقام و نتایج پژوهش‌های اجتماعی، با تحریف، سانسور، کم‌نمایش یا پررنگ‌نمایش، تغییر شکل می‌دهند که واقعیتِ رنجِ اجتماعی را پنهان، کمرنگ یا حتی انکار کنند.
دست‌کاری اطلاعات و آمار، برای پیرایش چهره‌ی کریه رنج را پنهان و وضعیت تلخ را شیرین جلوه دهند.

❗️و) گرفتن صدا از رنج یا سکوت تحمیلی بر رنج‌دیدگان

ویلکینسون در فصل‌های پایانی کتاب به صراحت از گرفتن صدا از رنج به عنوان خشن‌ترین شکل خشونت نمادین سخن می‌گوید. این فرایند فراتر از مصادره‌ی رنج است، زیرا اساسا امکان سخن گفتن و روایت رنج‌دیدگان از رنج‌های‌شان سلب می‌شود. خاموش کردن صدای رنج، در واقع، با خاموش کردن صدای روایت رنج‌کشیدگان ممکن می‌شود.
مکانیسم‌های گرفتن صدا شامل انزوای اجتماعی است که در آن رنج‌دیدگان فقر یا خشونت، غالبا از گفت‌وگوی عمومی طرد می‌شوند. یادآوری و گفتگو در باره‌ی رنج، از عرصه‌ی عمومی و رسانه‌ها ممنوع می‌شود. وقتی زبان را از رنج می‌گیرند، رنج، در کنج سکوت، به فراموشی سپرده می‌شود و در نهایت، بتدریج از اهمیت سقوط می‌کند.
برای گرفتن صدا از رنج، گاهی از سیاست "شرم و انگ" بهره می‌برند. همان که "گافمن"(جامعه‌شناس)، از آن با مفهوم "داغ ننگ" نام می‌برد. در این روش، دولت‌ها و جوامع با انگ زدن به رنج‌دیدگان، (مثلا فقرا را تنبل یا معتادان را خطرناک یا معترضین را جاسوس و عامل بیگانه می‌نامند)، آنها را وادار به سکوت می‌کنند. رنج در این شرایط به جای آنکه به عنوان نقض حقوق انسانی شناخته شود، به عنوان نقص و مشکلی فردی پنهان می‌شود.

✅ نتیجه‌ی گرفتن صدا از رنج آن است که رنج‌دیدگان نه فقط از امکانات مادی بهبود، بلکه از امکان به رسمیت شناسی انسانی خود محروم می‌شوند.
"ویلکینسون" بر این باور است که بخشی از التیام رنج در همین به رسمیت شناسی عمومی نهفته است، یعنی این‌که جامعه‌ی بزرگتر صدای رنج‌دیدگان را بشنود و بپذیرد که آنچه بر آنها گذشته واقعی و غیرقابل انکار بوده است.

ادامه دارد.....

🖋 علی زمانیان، ۱۴ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

✅  در این "بازروایی"، برخی رویدادها بزرگ‌نمایی و برخی جنبه‌ها حذف یا کم‌اهمیت جلوه داده می‌شوند و معمولاً جزئیاتِ پیچیده‌تر نادیده گرفته می‌شوند.

روایت رنج، برای جذابیت، قابل‌هضم‌بودن و انتقال سریع، از پیچیدگی تهی می‌شود و به کلیشه‌های آشنا تبدیل می‌گردد.  قربانی نیز یا "قهرمان بی‌نهایت مظلوم" یا "شئی ترحم‌انگیز" و یا "مقصر سرنوشت خود" معرفی می‌شود.

✔️ تبدیل رنج به "کالای روایی"، بدترین نوع تغییر روایت است. به این معنا که روایت رنج، از یک تجربه‌ی زیسته، به محتوای قابل انتشار تبدیل می‌شود. به عنوان مثال، تصویر کودکی که از یک حمله‌ی هوایی جان سالم به در برده، بارها پخش می‌شود. اما هیچ‌وقت از او نمی‌پرسند که چه احساسی دارد، چه آرزویی دارد، چه کسی را از دست داده، و حالا در چه شرایطی زندگی می‌کند. او فقط یک «نماد» است تا نفرت از دشمن یا همدردی با قربانی را برانگیزد.
در نتیجه، قربانی، نه‌تنها صدای خود را از دست می‌دهد، بلکه به‌تدریج از "خودروایی" خود نیز بیگانه می‌شود. یعنی داستان زندگی خود را آن‌گونه که دیگران تعریف کرده‌اند، می‌پذیرد و "خود واقعی" اش گم می‌شود.

زمانی که روایت شخصی رنج، به "کالا" تبدیل می‌شود، کرامت قربانی نیز خدشه‌دار می‌شود. او دیگر «انسانی با رنج‌هایش" نیست، بلکه ماده‌ای می‌شود برای تولید احساسات در دیگران.

❗️ج) و بالاخره "کالایی شدن رنج"، سومین سنخ از مصادره‌ی رنج است.

در این نوع مصادره، رنج از یک "تجربه‌ی انسانی زیسته" به کالایی تبدیل می‌شود که ارزشِ مبادله‌ای پیدا می‌کند. یعنی رنج، دیگر صرفاً یک درد یا یک روایت نیست؛ بلکه به چیزی تبدیل می‌شود که می‌توان آن را خرید، فروخت، بازاریابی، بسته‌بندی و مصرف کرد. در این فرآیند، رنج‌دیده (سوژه) به شیءِ نمایش و مخاطب به مصرف‌کننده‌ی رنج تبدیل می‌شود. رنج به "موردی" برای جلب توجه، همدلی یا کمک‌های مالی تبدیل می‌شود.

✅ به عنوان مثال:
  کوین کارتر، عکاس خبری اهل آفریقای جنوبی، در مارس ۱۹۹۳ در سودان، عکس کودکی را ثبت کرد که به علت قحطی شدید، دچار گرسنگی مزمن و شدید شده و بشدت لاغر و نحیف روی زمین افتاده است. کرکسی هم آن‌سوتر منتظر بود تا او را شکار کند. کارتر ۲۰ دقیقه منتظر ماند تا کرکس بال‌هایش را باز کند تا ترکیب‌بندی بهتری داشته باشد، اما این اتفاق نیفتاد و او عکس را گرفت و سپس کرکس را فراری داد . این عکس در ۲۶ مارس ۱۹۹۳ در روزنامه نیویورک تایمز منتشر شد و سیل انتقادات را به همراه داشت. بسیاری عکاس را به دلیل اولویت دادن به عکاسی به جای کمک به کودک، به بی‌اخلاقی متهم کردند . روزنامه سنت پترزبورگ تایمز نوشت: "مردی که لنز خود را برای ثبت قابی درست از رنج او تنظیم می‌کند، ممکن است به همان اندازه یک شکارچی باشد؛ کرکسی دیگر در آن صحنه" .
این عکس که در سال ۱۹۹۴ جایزه معتبر پولیتزر را به دست آورد، یکی از تلخ‌ترین مثال‌های "کالایی‌شدن رنج" است. رنج این کودک به محصولی رسانه‌ای تبدیل شد که برای سازمان‌های خبری درآمد و برای کارتر شهرت و جایزه به ارمغان آورد .

❓ این عکس همچنین پرسش بنیادینی را مطرح کرد که در قلب مصادره رنج قرار دارد:
آیا ثبت و نمایش رنج برای آگاهی‌بخشی، در نهایت به نفع رنج‌دیدگان است یا از آنها بهره‌برداری می‌کند؟

ادامه دارد.....


🖋 علی زمانیان، ۱۳ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

🔵  نظام‌های سیاسی با "رنج اجتماعی"، چه می‌کنند؟

رنج به مثابه میدان نبرد معنا

مطالعه‌ی یک جامعه، مستلزم به رسمیت شناختن "درد" آن جامعه و  مطالعه‌ی آن است. اساسا یکی از ارکان اصلی "به رسمیت شناختن" و "دیدن" دیگری، به رسمیت شناختن و دیدن دردها و رنج‌های او است. از این رو چه در مطالعات اجتماعی و چه در حوزه‌ی مطالعات عدالت و اخلاق، "رنج"، از نکات کانونی است که باید مورد توجه قرار گیرد.

✅ "ایان ویلکینسون" در کتاب "درآمدی جامعه‌شناختی به رنج" تصویری از رنج به عنوان پدیده‌ای ترسیم می‌کند که نه فقط یک تجربه شخصی دردناک، بلکه به عرصه‌ای برای کشمکش "معنا"، "قدرت" و "حقیقت" تبدیل می‌شود. او نشان می‌دهد که رنج به محض آنکه از حوزه خصوصی فرد خارج می‌شود و به عرصه عمومی قدم می‌گذارد، دستخوش فرایندهایی پیچیده می‌شود که می‌توان آنها را با مفاهیمی چون تصرف، مصادره، تغییر معنا، ناپدید کردن، خاموش کردن صدای رنج و مشروعیت‌بخشی توصیف کرد.

این جستار به تحلیل این فرایندها می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه نظام‌های قدرت، اعم از دولت‌ها، رسانه‌ها، نهادهای علمی و حتی سازمان‌های بشردوستانه، رنج را از صاحبان اصلی‌اش می‌ربایند، معنای آن را دگرگون می‌سازند و در نهایت آن را به گونه‌ای بازنمایی می‌کنند که نه فقط تهدیدی برای نظم موجود نباشد، بلکه به تقویت همان نظم کمک کند. 
هم‌چنین این مقاله نشان می‌دهد که چگونه "رنج" به منبعی برای مشروعیت‌بخشی به قدرت تبدیل می‌شود، به طوری که خشونت و سرکوب با توسل به رنج خود یا دیگران، توجیه و عادی‌سازی می‌گردد.

🔻 برای اندیشیدن جامعه‌شناسانه به "رنج"، شرح برخی مفاهیم ضروری است. برخی از مفاهیم در پی می‌آید:

❗️اول. مصادره رنج

ویلکینسون نشان می‌دهد یکی از رنج‌های شخصِ رنج‌دیده آن است که "رنج" را از او می‌ربایند و مصادره‌اش می‌کنند. به این معنا که رنجی که تجربه می‌کند، از اختیارش خارج می‌شود و توسط نهادهای بیرونی، اعم از رسانه، دولت و سایر نهادها، به نفع مشروعیت خود، مصادره می‌گردد. به سخن دیگر، رنج را از راوی اصلی‌اش جدا می‌کنند و آن را در خدمت اهداف خود قرار می‌دهند.

✔️ مهمترین مصادیق "مصادره‌ی رنج" عبارت است از:
➖ مصادره‌ی رسانه‌ای که در آن، رسانه‌های خبری، "رنج" را به محتوای جذاب تبدیل می‌کنند. 
تصاویر کودکان گرسنه یا اجساد جنگ‌زدگان را نه برای ایجاد تغییر ساختاری، بلکه برای جلب مخاطب در فضای مجازی و افزایش فروش آگهی‌های تجاری به کار می‌روند. ویلکینسون این را "گردشگری هرزه‌نمایانه" می‌نامد، جایی که مخاطب به جای همدلی فعال، به تماشاگری لذت‌بخش از فاجعه می‌نشیند. 
➖ مصادره علمی نیز از دیگر مصادیق است که در آن جامعه‌شناسان و پژوهشگران با تبدیل تجربه زیسته رنج به داده‌های آماری، مفاهیم انتزاعی و نظریه‌های دانشگاهی، آن را از درد زنده به موضوع مطالعه تقلیل می‌دهند. ویلکینسون هشدار می‌دهد که این خشونت معرفتی ممکن است بیش از آنکه به رنج‌دیدگان کمک کند، به حرفه محققان اعتبار ببخشد. 
➖ همچنین مصادره‌ی سیاسی که در آن، دولت‌ها و احزاب، رنج شهروندان را به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به سیاست‌های خود تبدیل می‌کنند. برای مثال، یک دولت ممکن است با بزرگنمایی رنج ناشی از تهدید خارجی، اقدامات سرکوبگرانه خود را توجیه کند یا با ابراز همدردی دروغین با قربانیان فقر، از هرگونه اصلاح ساختاری اساسی طفره رود.
مصادره‌ی رنج وقتی است که "درد" به مثابه‌ی سرمایه سیاسی و اقتصادی تبدیل می‌شود. مصادره رنج، مفهومی است که ویلکینسون از نقدهای جامعه‌شناختی اقتصاد سیاسی احساسات وام می‌گیرد و آن را گسترش می‌دهد.

✅ صورت‌بندی سه‌گانه‌ی مصادره‌ی رنج:

➖ الف) اولین نوع، "مصادره‌ی معنای رنج" است.
در این نوع، رنج فرد یا گروه، از بافت زیسته‌ی خود خارج می‌شود و معنایی "از بیرون" به آن تحمیل می‌گردد. رنج‌دیده، دیگر صاحب معنای رنج خود نیست؛ بلکه نهادهایی مانند پزشکی، روان‌شناسی، حقوق، دین یا سیاست، معنای مورد نظر خود را بر رنج او تحمیل می‌کنند. رنج، به‌جای آن‌که "تجربه‌ای زیست‌شده" باشد، به "موردی" برای تشخیص، قضاوت، توجیه یا سرزنش تبدیل می‌شود. 
نظام‌های سیاسی، رنج را به منزله‌ی دال شناور، از معنای خود تهی می‌کنند، سپس، معنای مورد نظرشان را به آن تحمیل می‌کنند، تا در نهایت، با مصادره‌ی معنای رنج، مشروعیت خود را تامین نمایند.

ویلکینسون با استناد به جامعه‌شناسی فرهنگی وبر و دورکیم نشان می‌دهد که معنای رنج هرگز طبیعی یا خودآشکار نیست، بلکه همیشه در بستر گفتمان‌های فرهنگی و ایدئولوژیک ساخته می‌شود. با تغییر معنا، رنجی که می‌توانست به منزله اعتراضی علیه بی‌عدالتی باشد، به معنایی قابل قبول و حتی مشروع برای نظم موجود تبدیل می‌شود.

ادامه دارد.....

🖋 علی زمانیان، ۱۲ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

۴.  سکولاریسم فلسفی یا وجودی

سکولاریسم فلسفی، برخلاف سه نوع پیشین که به تمهیدات زندگی و تنظیم مناسبات این دنیایی در ساحت فردی و جمعی مربوط می‌شود، یک نوع جهان‌بینی درباره‌ی ماهیت حقیقت و زندگی انسان است که در آن، امر متافیزیک و به‌ویژه، اعتقادات دینی غایب است.

✅   سکولاریسم فلسفی به این پرسش پاسخ می‌دهد که: آیا اساساً "حقیقت نهایی" از طریق وحی، قابل‌دسترس است یا فقط باید از عقل و علم یاری جست؟
در سکولاریسم فلسفی، دین، یک خطای معرفتی یا حداقل یک مرحله‌ی تکاملی در تاریخ بشر است (مانند نظریه‌ی آگوست کنت که معتقد بود بشر از مرحله‌ی الهی به متافیزیکی و سپس اثباتی می‌رسد). در این نگاه، انسان بالغ، برای توضیح، تفسیر و فهم جهان، نیازی به دین  ندارد؛ همان‌گونه که برای سامان‌دهی زندگی دنیایی خویش، محتاج دین نیست.

   در ذهن سکولار، دین، روایت معتبری از جهان نیست. هم‌چنین، توانایی لازم برای معنابخشی به زندگی را ندارد. این مرحله از سکولاریسم، دیگر "عقب‌راندن" نیست؛ ریشه‌کنی دین است.

➖ سکولاریسم فلسفی – وجودی، معمولاً به سوی ناتورالیسم (طبیعت‌گرایی) میل می‌کند؛ یعنی معتقد است که "هیچ موجود فراطبیعی‌ای وجود ندارد و هرچه هست، در چارچوب قوانین مادی طبیعت، قابل ‌توضیح و فهم است."

🔻براساس صورت‌بندی چهارگانه‌ی مورد بحث، می‌توان چهار نوع پرسش و دغدغه را از هم جدا کرد:

❗️۱.  وقتی به حکومت دینی و یا غیر دینی می‌اندیشیم، مسئله‌ی ما سکولاریسم سیاسی و جدایی دین از قدرت است. (لایه‌ی نهادی و قدرت)

❗️۲.  گاهی نگران کاهش دینداری در جامعه هستیم و دغدغه‌ی آینده را داریم که نسبت دین با جامعه چه می‌شود. پرسش‌هایی از این دست، به معنای آن است که به سکولاریسم اجتماعی می‌اندیشیم. (لایه‌ی عمومی و هنجاری)

۳.  گاهی جریان دین در گروه‌های اجتماعی، فضاهای خصوصی و خانواده برای ما مهم می‌شود. در این زمان، با سکولاریسم گروه‌های اجتماعی مواجه هستیم. (لایه‌ی کنش‌های روزمره)

۴.  و در نهایت، گاهی دینداری افراد را مورد واکاوی قرار می‌دهیم و از کاهش دینداری و یا الحاد پرسش می‌کنیم. در این‌جا مسئله‌ی ما، مسئله‌ی فلسفی است. (لایه‌ی هستی‌شناختی)

✔️ آن‌چه بیش از بقیه، مورد توجه جامعه و متفکران است،  سکولاریسم سیاسی است. این توجه، ناشی از پیامدهای تلفیق دین و قدرت سیاسی است. 
ممکن است کسانی خواهان جدایی دین از قدرت و حکومت باشند، اما با محروم کردن جامعه، اجتماعات از دین و یا سکولاریسم فلسفی سر ناسازگاری داشته باشند.

❓پرسش مهم این است که آیا حرکت از سطح سکولاریسم سیاسی، به سطح ذهنیت سکولار، یک روند طبیعی و اجتناب‌ناپذیر است؟
برخی جامعه‌شناسان(مانند استیو بروس)، معتقدند که سکولاریسم، افراط‌گرا و خود شتابنده است. یعنی به‌محض این‌که دین از سیاست عقب رانده شود، به‌مرور از جامعه، سپس از خانه و نهایتاً از ذهن هم بیرون رانده خواهد شد. و این، همان منطق مدرنیته است. اما برخی دیگر (مانند یورگن هابرماس) معتقدند که می‌توان در سطح اول یا دوم متوقف شد و جامعه‌ای داشت با "عقلانیت سکولار" در اداره‌ی شهر، اما افراد، خانواده‌ها، گروه‌های اجتماعی و حتی مناسبات در عرصه‌ی عمومی، می‌تواند بر یک "زندگی دینیِ پویا" ابتنا داشته باشد.

ادامه دارد......

🖋 علی زمانیان، ۷ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

اما در سکولاریسم افراطی، یا لائیسیته‌ی مدل فرانسه، دولت برای حفظ هویت ملی یکپارچه، دین را کاملاً به حوزه‌ی خصوصی (خانه و عبادتگاه) تبعید می‌کند. برای مثال، در مدارس دولتی فرانسه، پوشیدن هر گونه نماد مذهبی آشکار (مانند روسری یا کِیپا) ممنوع است.  دولت، فعال و مداخله‌گر است. برای تضمین بی‌دینی در فضاهای رسمی، قوانین سلبی (نه‌گویی) وضع می‌کند. "ژان پل ویلم" البته لائیسیته‌ فرانسوی را یک استثنا معرفی می‌کند. به تعبیری دیگر، از نظر "ویلم"، سکولاریسم اجتماعی افراطی، فقط یک نمونه دارد و آن هم فرانسه است.

✅  سکولاریسم اجتماعی افراطی، یعنی عقب نشاندن دین از ساحت جامعه به ساحت کاملا شخصی، و حتی گاهی به‌نحوی که امر شخصی‌ای که مشاهده ناپذیر نباشد. یعنی نباید از نمادها و سمبل‌های دینی در عرصه‌ی عمومی که مشاهده‌پذیر است، استفاده کرد.  این را می‌توان به سکوت واداشتن دین و نامریی کردن آن تلقی نمود.
هدف سکولاریسم افراطی، "نامرئی‌سازی دین" در عرصه‌ی عمومی است.
در نتیجه، دین تبدیل به یک "راز خصوصی" می‌شود که نباید در ملأ عام فاش شود.

ادامه دارد......

🖋 علی زمانیان، ۵ شهریور  ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

🔵 نقد افکار یا نقد افراد؟

نقد پیشینیان، ضرورت اجتناب‌ناپذیر است هم برای ساحت معرفت و هم ساحت زندگی عینی. اصلا پیشرفت بدون نقد مگر ممکن است؟ بدون واکاوی منتقدانه‌ی پیشینیان، جامعه از حرکت باز می‌ایستد و پژمرده می‌شود.

✅ به تعبیر "آیزایا برلین" فیلسوف ":

"اگر پیش فرض‌ها بررسی نشوند و همان‌طور راکد بمانند جامعه ممکن است متحجر شود. اعتقادات تصلب پیدا می‌کنند، و به صورت جزمیات در می‌آیند و قوه تخیل کج و معوج می‌شود و ادراک و تفکر از باروری می‌افتد. جامعه اگر در بستر راحت جزمیات و عقاید خشک تردیدناپذیر به خواب برود، کم‌کم می‌پوسد. اگر بنا باشد مخیله تکان بخورد و قوه‌ی فکر و ادراک بکار بیفتد و زندگی فکری و ذهنی تنزل و پسرفت نکند و طلب حقیقت، عدالت یا کمال نفس، متوقف نشود، مسلمات و پیش‌فرض‌ها باید مورد شک و سوال قرار بگیرند."

آنچه برلین بر آن تاکید دارد، نقد افکار و پیشفرضها است، نه حمله به اشخاص. همان‌گونه که باستان‌شناس سفال را می‌کاود نه سفالگر را، نقد نیز باید لایه‌های پنهان یک اندیشه را بکاود، نه زندگی‌ صاحبِ اندیشه را.
اما کاری که عموما انجام می‌دهند نه نقد، بلکه تکفیر، اهانت، برچسب زدن و اموری از این قبیل است. نقد نه اینهاست، که چیز دگر است. سروش در نقد ایدئولوژی شریعتی، (حتی اگر با آن مخالف باشیم اما) دست کم یک نمونه‌ی خوبی است از نقد ایده و اندیشه‌های پیشینیان.

مشکل از جایی آغاز می‌شود که کسانی به جای نقد ایده‌ها و اندیشه‌ها، به داوری اخلاقی در باره‌ی ایده‌پردازان مشغول می‌شوند. به جای ایده، صاحب ایده را مورد هدف و تهاجم قرار می‌دهند. و این، ساده‌ترین و البته خطاکارترین چیزی است که ممکن است رخ دهد. به جای نقد ایده، شخص گوینده را به لجن می‌کشند و لابد در تصور خود، چنین می‌اندیشند که ایده‌ را پاسخ گفته‌اند. آنان با چنین ترفندی، کاری می‌کنند که دیگران جسارت دفاع نداشته باشند. و این، البته نشانگر ضعف کسی است که به جای اندیشه به اندیشمند حمله می‌کند.
دقیقا همان کاری است که حاکمیت فعلی با مخالف خود می‌کند. هر یک را برچسبی می‌زند و از میدان به در می‌کند.

✅ فارغ از توصیف چنین خطایی، اما نمی‌توان از پیامد مخرب آن به آسانی عبور کرد. کارهایی شبیه آنچه غنی‌نژاد کرد، نوعی "سرمایه‌سوزی فرهنگی" محسوب می‌شود. سرمایه‌هایی که یک ملت بر هم انباشت می‌کنند و یک نفر بر آن کبریت می‌کشد. "شریعتی"، فارغ از هر نقدی که به او داشته باشیم، تاریخ یک ملت است، روایت یک نسل است، حافظه‌ی یک جریان است. وقتی شیادش می‌خوانند، تاریخ، حافظه و روایت یک نسل را مورد هدف قرار می‌دهند. نتیجه این می‌شود که فکر کنیم چه نسل ابلهی بودند آن‌هایی که شیادی با نام "شاندل"، آن‌ها را فریب می‌داده است......

✔️ کار "غنی‌نژاد"، وقتی که "شریعتی" را یک شیاد معرفی کرد، ادامه‌ی همان کاری است که "کیهان" با سرمایه‌های این مرز و بوم انجام داده و می‌دهد.
"نیمه‌ی پنهان" یادتان هست؟
"شریعتمداری" شدن چه آسان و "منتقد" شدن چه دشوار.

"نقد" فقط مهارت اندیشیدن و مواجه‌ی معرفتی با ایده‌ها و اندیشه‌ها نیست، بلکه نحوه‌ای از "بودن" است. شیوه‌ای که توسط عقل نقاد از یک سو و انصاف و اخلاق از سوی دیگر، تنظیم می‌شود. "نقد"، کنش خردمندانه‌ای است برای به تعبیر عجم‌اغلو، "تخریب خلاق". اما حمله به اشخاص، کنشی برای نابودی و حذف آنانی است که قبول‌شان نداریم.


🖋 علی زمانیان، ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

‍ ✔️بنا به درخواست برخی مخاطبان گرامی، چهار بخش مقاله‌ی "جامعه‌ی بلاتکلیف"، به صورت pdf ارائه می‌گردد.

✅  همچنان که آورده‌ام،
جامعه‌ی بلاتکلیف، جامعه‌است که در آن، شهروندان در مقابل سه پرسش اساسی احساس سرگردانی و آشفتگی می‌کنند:

۱.  ما اکنون در چه اوضاع و احوالی هستیم، چه علل و عواملی سبب و علت آن است و بازیگردانان و کنشگران آن، چه کسانی‌اند؟  به طور کلی، جامعه‌ی بلاتکلیف، در فهم آن‌چه بر او می‌گذرد، سرگردان است.

۲. آینده چه می‌شود و قرار است با چه تغییر و تحولی مواجه گردد؟ در جامعه‌ی بلاتکلیف، آینده، قابل پیش‌بینی نیست. در جامعه‌ی بلاتکلیف، آینده، در ابری تیره فرو رفته، و ساکنان چنین جامعه‌ای، نمی‌دانند که قرار است چه اتفاقی بیفتد.

۳. و بالاخره، افراد در جامعه‌ی بلاتکلیف، نمی‌داند چه باید بکنند. هنجارهای کنش موجه، دچار فرسایش شده و میدان کنش موثر تاریک شده است. در چنین جامعه‌ای حسی از درماندگی و استیصال، رشد کرده و سرگردانی افزایش می‌یابد.

به صورت خلاصه،
شرایط فهم‌ناپذیر می‌شود.
آینده غیر قابل‌ پیش‌بینی می‌شود.
و افراد با پرسش: "چه باید کرد"، دست به گریبان می‌شوند.

🖋 علی زمانیان، ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

🔵  "کنش، در بن‌بست"

جامعه‌شناسی جامعه‌ی بلاتکلیف (بخش چهارم و آخر)

✔️ گرفتار در وضعیت تراژیک و تناقص‌نمای "کنش" بی‌نتیجه و "بی‌کنشی" مخاطره‌آمیز.

سومین مولفه در واکاوی و فهم "یک جامعه‌ی بلاتکلیف"، این است که شهروندان نمی‌دانند چه کار باید بکنند تا وضعیت را بهبود ببخشند، زیرا تلاش‌شان نتیجه‌ نمی‌دهد، و اگر کاری نکنند نیز در وضعیت نگران ‌کننده‌ای قرار می‌گیرند.

✅ برای فهم بلاتکلیفی عملی، لازم است دو موقعیت "نتوانستن"، را از هم تفکیک کنیم:
➖ موقعیت اول آن که شهروند، امکان کنش ندارد. وضعیتی که می‌توان از آن با عنوان: "بحران امکان کنش" یاد کرد. به این معنا که شهروند می‌داند چه می‌خواهد و چه باید بکند، اما ابزار، امنیت یا مجرای قانونی برای کنش ندارد و در حالت بحرانی، سرکوب می‌شود. ماحصل این وضعیت، خشم و ناامیدی از اصلاح نظام است.
➖ موقعیت دوم، وقتی است که شهروند، اساسا نمی‌داند چه باید بکند. وضعیتی با عنوان:" بحران کنش بی‌حاصل". به این معنا که ابزار و تا حدودی امنیت دارد، اما هدف و نقشهٔ راه برای او مبهم است. ثمره‌ی چنین وضعیتی، سردرگمی و اضطراب وجودی است.
جامعه‌ی ایران، علاوه بر مسئله‌ی اول، در چنبره‌ی موقعیت دوم نیز گرفتار شده است. موقعیتی که کنش‌ها به نتیجه‌ی دلخواه و مطلوب نمی‌رسد و بی‌کنشی و انفعال نیز ثمره‌ای خطرناک و تاریک دارد.
وضع و حالی را می‌توان تصور کرد که همه‌ی گزینه‌ها به یک اندازه "بی‌نتیجه" می‌گردد. در نتیجه، شهروند احساس می‌کند در یک میدان انتخاب‌های بیهوده و کنشی که نمی‌تواند عواقب آن را پیش‌بینی کند، گرفتار شده و افق مشترک جمعی را برای تعریف "امر مطلوب"، از دست می‌دهد. در چنین جامعه‌ای، "ندانستن چه باید کرد"، و درماندگی در یافتن راه خروج از بحران، به یک وضعیت ساختاری تبدیل شده است. 

❓ بحران کنش جمعی، ریشه در چه عللی دارد؟ چرا جامعه نمی‌داند چه باید بکند؟ چه راه حلی را برگزیند؟ چه عواملی "چه باید کرد؟" را به پرسشی نافرجام، کشنده و بی‌پاسخ  تبدیل می‌کند؟ و اساسا چرا کنش، ناممکن می‌گردد؟

🔻 برخی از عواملی که سبب سرگردانی می‌شود و پرسش از "چه باید کرد؟" را در بحرانی عمیق فرو می‌برد عبارت است از:

❗️۱.  "انباشت مسئله‌های حل‌نشده".

هجوم مسئله‌های پیچده که باید در زمان مناسب خودش، حل می‌شد، اما به آن توجه نشده بود، بحرانی از انباشت مشکلاتی را سبب می‌گردد که هر اقدامی را با بن‌بست مواجه می‌سازد. هم‌چون کلاف سردرگم که مسیر باز شدن گرده‌ها را مسدود می‌کند و کنش‌گر را به "استیصال" می‌کشاند.

❗️۲. بحران روایت تبیین‌گر

   هیچ روایت جمعی (انقلابی، ملی، مدرن یا سنتی) نمی‌تواند پاسخی قانع‌کننده به پرسش «حالا چه کنم؟» بدهد. هر روایتی، نقاط کور و تناقض‌های آشکار دارد. فقدان الگوی موفق برای برون رفت از بن‌بست و از دست رفتن روایتی جامع که مسیر خروج را نشان دهد، کار را بر آدمی دشوارتر می‌سازد. در نتیجه، شهروند می‌داند چه نمی‌خواهد (وضعیت موجود)، اما نمی‌داند چگونه و با چه ابزار و وسیله‌ای به هدفش برسد.
برخی از پیامدهای اجتماعی چنین وضعیتی، احساس درماندگی (در درون)، و برگزیدن نوعی بی‌کنشی(در عمل)، است. از اندیشیدن و جستجوی راه حل درباره‌ی تغییر خسته، ملول و ناامید می‌شوند زیرا چونان "سیزیف" هر بار که از نو آغاز می‌کند، به بن‌بست می‌رسند. و نیز رو به قهر غیراعتراضی می‌آورند. مانند: انفعال، مهاجرت، انزوای خودخواسته، مصرف مواد مخدر، غرق شدن در فضای مجازی و...

❗️۳. ابهام هنجاری (تیره بودن مرز درست/نادرست)
تیرگی مرز میان کار درست از نادرست، ناظر است به دو معنا است:
الف) کار درست یا نادرست اخلاقی
ب) کار درست یا نادرست عقلانی

وقتی کنشگر از خود می‌پرسد کار درست اخلاقی کدام است ، درواقع خود را بر سر دو راهی اخلاقی می‌بیند. انتخابی سخت میان آن چه "وضعیت مبهم اخلاقی" نام دارد. اما هنگامی که می‌پرسد کار درست از منظر نتیجه و پیامد، کدام کار درست است، در "وضعیت مبهم کنش عقلانی" گرفتار شده است  در نتیجه، وقتی نمی‌داند کدام راه به موفقیت دلخواه‌ش می‌رسد و نمی‌تواند میزان موفقیت و شکست را محاسبه کند، بتدریج به سمت بی‌کنشی میل پیدا می‌کند.

در ابهام هنجاری، نسبت میان وسیله و هدف مبهم و غیرقابل پیش‌بینی می‌شود. به این علت، فهم نسبت میان وسیله و هدف برای کنشگر، ناممکن و یا بسیار دشوار می‌گردد. شخص یا عقل سلیم، نمی‌تواند تشخیص بدهد که کدام وسیله‌‌ی اخلاقا مجاز، او را به هدفش می‌رساند.
به عنوان مثال، جوانی که شغل دولتی می‌گیرد، از یک سو احساس می‌کند "تسلیم نظام" شده است، از سوی دیگر خود را موظف به "تأمین معاش خانواده" می‌بیند. از این دو، کدام درست است؟
آن که با نظام گفت‌وگو می‌کند، آیا "به آرمان‌ها خیانت می‌کند یا روشی عقلانی در پیش گرفته است تا از رنج جامعه‌اش بکاهد؟

🖋 علی زمانیان، ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

ادامه⬇️⬇️

Читать полностью…

خرد منتقد

🔵  کدام آینده؟

جامعه‌شناسی جامعه‌ی بلاتکلیف (بخش سوم)

وقتی از "آینده" سخن گفته می‌شود، باید پرسید: کدام آینده؟  کدام آینده برای آدمی مهم و یا مهم‌تر است؟ آیا اهمیت آینده برای همگان یکسان است؟

✅  به‌نظر می‌رسد آدمی به نحو معمول، با سه گونه "آینده" مواجه است. سه سنخ آینده‌ای که بر اساسِ "فاصله‌ی زمانی" و "نزدیکی به زیستِ روزمره" تفکیک می‌شوند و هر کدام، "اهمیت" و "حساسیت" خاص خود را دارند.

🔻 سه‌گانه‌ی آینده‌ی معنا‌دار برای انسان معمولی عبارت است از:

❗️ ۱. آینده‌ی نزدیک یا "افق زیستی".

این آینده، شامل ساعات، روزها، و نهایتاً یک‌هفته‌ی پیشِ رو می‌شود. در شرایط عادی، این آینده، برای یک انسان معمولی، مهم‌ترین آینده است؛ زیرا "بقایِ زیستی" و "ادامۀ زندگیِ روزمره" او با این گونه آینده گره خورده است. 

نمونه پرسش‌هایی که در باره‌ی آینده‌ی نزدیک به ذهن ما می‌رسد، از این قرار است: 
آیا می‌توانم هزینه‌ی زندگی این ماه را تامین کنم؟
فردا در محل کار، چه اتفاقی می‌افتد؟
قیمتِ کالاهایِ اساسی، تا آخرِ هفته چقدر افزایش می‌یابد؟ 
آیاِ پولِ کرایه‌ی خانه را دارم؟
آیاِ ماشین، تا آخر هفته، خراب نمی‌شود؟

❗️اهمیت آینده‌ی نوع اول، به این علت است که به زندگی روزانه و به بقا ما بسته شده است. اگر این آینده، قابل‌پیش‌بینی نباشد، برنامه‌ریزیِ روزانه از بین می‌رود و زندگی، به واکنش‌های لحظه‌ای و شکننده،  تبدیل می‌شود. آدمی در پیش‌بینی این آینده، به درجات بالایی از قطعیت و یا دست کم به «احتمالِ بالا» محتاج‌است.

آینده‌ی نزدیک را که ضروری‌ترین مولفه در حفظ و بقا آدمی محسوب می‌شود، می‌توان "افقِ حیاتی”  نام نهاد. "افق حیاتی یا افق زیستی"،  کوتاه‌ترین و فوری‌ترین افق زمانی است که بقا و تداومِ زیست روزمره به آن وابسته است.
در زمانی که جنگی درمی‌گیرد، اولین مسئله‌ی آدمی، "بقا" می‌شود. بنابراین پدیده‌هایی مانند جنگ، قحطی و یا بحران‌های زیستی و اجتماعی، افق دید انسان را به "افق حیاتی" محدود می‌کنند.
در "افقِ حیاتی" قیمت‌ها هر روز تغییر می‌کند، امنیتِ شغلی وجود ندارد، و کالاهای اساسی کمیاب می‌شوند. زندگی در لبه‌ی پرتگاه نیستی قرار می‌گیرد و در نتیجه، شهروندان در "حالت اضطرار دائمی" زندگی می‌کنند. جامعه‌ای که روایت‌های آن، به اخبار فوری، شایعات لحظه‌ای، و "هشدارهای اضطراری"محدود می‌شود، در "افق حیاتی" گرفتار شده است. چشم‌اندازی که در آن "زمان" کوتاه می‌شود.

❗️ ۲. آینده‌ی میان مدت یا "افق برنامه‌ریزی"
این آینده، شاملِ چند ماه تا یک‌سال آینده است. برای انسان معمولی، این افق، نه برای "بقا"، که برای "حفظ و ارتقا کیفیت زندگی" و "برنامه‌ریزیِ راهبردی شخصی" برای ارتقا سطح خرسندی از زندگی، اهمیت دارد.

پرسش‌هایِ این گونه آینده: 
در شش‌ماهِ آینده، آیا می‌توانم خانه‌ام را تعویض کنم؟
آیا تا سالِ آینده، شغلم را از دست نمی‌دهم؟
آیا می‌توانم برایِ تحصیلِ فرزندم، پس‌انداز کنم؟
آیاِ ارزشِ پولم، تا تابستانِ آینده، حفظ می‌شود؟ 
آیا می‌توانم به سفر بروم یا خیر؟

✅  آینده‌ی میان مدت، به "امید"، "تلاش"، و "حس کنترل بر سرنوشت" مربوط است. اگر این آینده، قابل‌پیش‌بینی نباشد، آدمی انگیزۀ برنامه‌ریزی بلندمدت را از دست می‌دهد و به روزمرگی محض پناه می‌برد. این همان وضعیتی است که اینک بر ایران مستولی شده است.

امروزه برنامه‌ریزی برای چند ماه و بعضا چند هفته، دشوار شده است. زیرا پیش‌بینی چنین آینده‌ای با چالش جنگ و نابسامانی اقتصادی و سیاسی روبرو شده است. به نحوی که ازدواج، بارداری، سرمایه‌گذاری، و حتی تغییر شغل، به مثابه‌ی یک قمار بزرگ تغییر یافته است. از این رو بسیاری از مردم، آنها را به تأخیر می‌اندازند.
"افقِ برنامه‌پذیری"، دومین افقی است که عبارت است از: میزانی از آینده که انسان، می‌تواند برای بالا بردن کیفیت زندگی و مرتبه‌ی شغلی و توسعه‌ی میان مدت و شکوفایی خویش، "برنامه" بریزد و به نتیجه و ثمره‌ی آن، "امیدوار" باشد.

🖋 علی زمانیان، ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

ادامه⬇️⬇️

Читать полностью…

خرد منتقد

❗️۵. "فهم‌ناپذیریِ ناشی از سرعت تغییرات".
واقعیت را نمی‌فهمیم، زیرا سرعت تغییرات، بیشتر از سرعتِ فهمیدن ما است.
در این نوع از فهم‌ناپذیری، رویدادها چنان سریع، پیاپی، و فشرده رخ می‌دهند که فرایند فهمیدن (که نیازمند تأمل، جمع‌آوری شواهد، و سنجشِ گزینه‌هاست) از سرعت تغییرِ  رویدادها عقب می‌ماند.
نتیجه آن که، فهمیدن، به‌جای آنکه یک کنش پیشینی (قبل از تصمیم‌گیری) باشد، به یک کنشِ پسینی(پس از وقوع) تبدیل می‌شود؛ اما تا زمانی که فهمیده شود، رویدادِ جدیدی رخ داده است که فهم پیشین را بی‌اعتبار می‌کند.
گاهی شخص، احساس می‌کند اوضاع را فهمیده اما بلافاصله رویداد جدیدی این فهم را نقض می‌کند. این وضعیت، به خستگیِ تحلیلی و در نهایت، به توقف کنش می‌انجامد.

🔻ب)  موانعِ نسبتیِ سوژه و ابژه.

❗️۶.  "فهم‌ناپذیری کثرت تفسیرها".
در موقعیت انباشت انبوهی از تفسیرها، شخص، دچار سرگردانی معرفتی می‌گردد. به نحوی که هر فهمی، با فهمِ دیگری در تضاد می‌افتد.
در این وضعیت، ما یک رویداد را از چندین منظرِ معتبر درک می‌کنیم. هر منظر، تفسیری کاملاً منطقی، مستدل و مبتنی بر شواهد از رویداد ارائه می‌دهد. اما این تفاسیر، با یکدیگر ناسازگار، متضاد، یا حتی متقابل هستند. نه یک تفسیر، به‌تنهایی غلط است، و نه تفسیرِ دیگر، درست. هر کدام، بخشی از واقعیت را روشن می‌کنند، اما هیچ‌کدام، کل واقعیت را پوشش نمی‌دهند.

شهروند، با کثرتِ فهم‌هایِ معتبر مواجه می‌شود، اما نمی‌تواند میانِ آنها یکی را برگزیند؛ زیرا ملاکِ ترجیحی در دسترس نیست.
به عنوان مثال: مذاکراتِ هسته‌ای، اعتراضاتِ اجتماعی، یا سیاست‌هایِ اقتصادی را از سه منظرِ کاملاً متفاوت می‌توان تحلیل کرد:
-روایت رسمی دولتی: "ما در مسیرِ پیشرفت و مقاومت هستیم."
- روایتِ اصلاح‌طلبانه: "ما نیازمندِ تغییرِ روش‌ها و تعامل با جهانیم."
- روایتِ انتقادیِ مستقل: "ساختارِ قدرت، خودِ مسئله است."
هر سه روایت، با استدلالِ منطقی، شواهدِ تاریخی، و حتی داده‌های آماری خاصِ خود پشتیبانی می‌شوند. شهروند، تک‌تک این روایت‌ها را می‌فهمد و حتی می‌تواند آنها را توضیح دهد. اما در نهایت، نمی‌داند کدام‌یک درست است، و حتی نمی‌داند که آیا درست بودن، خود یک مفهومِ معنا‌دار در این بستر است یا نه؟ 
نتیجه آن که شهروند، در "ازدحام فهم‌هایِ متعارض و به ظاهر معتبر" گیر می‌کند و در استیصال فرو می‌رود.

🔻 ج) موانعِ ذاتیِ خودِ فرایندِ فهم.

❗️ ۷. "فهم‌ناپذیریِ زبان‌بنیاد": 
واقعیت را فهم نمی‌کنیم، زیرا گاهی اوقات زبان، واقعیت را بازنمایی نمی‌کند.

یکی از مواردی که ضروری است که بدان عطف توجه داشته باشیم این است که واقعیت در ساحت زبان با واقعیت در ساحت عینی و مادی متفاوت است. به عنوان مثال "مفاهیم کلی"، که به نحو تجریدی از واقعیت بیرونی انتزاع می‌کنیم و به مثابه‌ی قراردادی زبانی از آن بهره می‌بریم، صرفا یک واقعیت زبان‌شناختی است. به عنوان مثال، "اسباب و اثاثیه" چیزی در بیرون نیست که بشود به آن اشاره کرد. آن‌چه داریم و می‌توان انگشت اشاره را به سوی‌شان گرفت، میز و صندلی و فرش و یخچال و.....است.  ما از آن رو که نمی‌خواهیم نام تک‌تک آن‌ها را ببریم، آن‌ها را در فرم و اصطلاح جدید زبانی، جا داده و به همه‌ی آن‌ها، نام "اسباب اثاثیه" می‌گذاریم.

بزرگترین خطای آدمی آن است که به برخی از نام‌ها و مفاهیم کلی، "تشخص" می‌بخشد.
به عنوان مثال: وقتی می‌گویند شهروندان وظیفه دارند از "انقلاب" حراست و حفاظت کنند و اگر لازم شد جان خود برای بقا و تداوم "انقلاب" فدا نمایند. و یا هنگامی که از آبرو و حیثیت انقلاب یاد می‌کنند، گویی به "انقلاب" که صرفا یک مفهوم زبان‌شناختی و امر اعتباری زبان‌ساخته است، جان می‌بخشند و آن را چون یک انسان واجد تمامی اوصاف آدمی معرفی می‌کنند. از این رو از شهروندان می‌خواهند که از "انقلاب" محافظت کنند و از حق خودشان بگذرند و حق "انقلاب" را مقدم شمارند و غیره.

- گاهی فهم‌ناپذیری، ناشی از فقر زبانی است. به این معنا که واژگانِ موجود، برای توصیفِ وضعیتِ جدید کم می‌آورند؛ یا بیش‌ازحد عام‌اند و نارسا، یا بیش‌ازحدِ تخصصی، یا بارِ ارزشیِ سنگینی دارند، یا واقعیت را وارونه نشان داده و واژگون می‌کنند. به نحوی که یا به علت فقر زبانی و یا به دستکاری زبانی واقعیت، فهم مختل می‌شود.

فقر زبان، به فقدان توانایی مفهوم‌سازی برای مواجهه‌ی با واقعیت و امکان معرفتی اشاره دارد. و نیز دستکاری زبان، به فرایند تحریف واقعیت می‌پردازد.
تحریف واقعیت، از طرق زبان، یکی از ترفندهای اصلی نظام‌های سیاسی و یکی از شیوه‌کارآمد حاکمان برای رواج جهل و تاریکی است. به گونه‌ای که شهروندان نتوانند به فهمی درست و روشن از شرایط دست یابند.

ادامه⬇️⬇️

Читать полностью…

خرد منتقد

.

✅ افراد نمی‌دانند با چه مشکلاتی مواجه شده‌اند. فاقد روایتی هستند که بتوانند با تکیه بر آن، "اکنون‌شان" را معنا کنند. و نمی‌دانند حدس بزنند که قرار است با چه تغییراتی روبرو شوند. و نمی‌دانند چه کنشی مؤثر است؛ در نتیجه دچار "هراس"، "کاهش اعتماد به نفس"، احساس ناتوانی در اعمال اراده و "فلج تصمیم‌گیری" می‌شوند.

نتیجه‌ی چنین روندی علاوه بر بالاگرفتن آسیب‌های روان‌شناختی مانند افسردگی و اضطراب کشنده، به انفعال در زندگی اجتماعی و سیاسی، ظهور نوعی پوپولیسم افراط‌گرایانه، از کار افتادن چرخ اقتصاد و خاموشی کسب  و کار و در نهایت، توقف زندگی است. شهروندان حتی در ساده‌ترین امور روزمره‌ی خود، سرگردان می‌شوند. در وضعیت بلاتکلیفی، نه امیدِ رهایی هست و نه ترسِ روشنی از سقوط؛ تنها «معلق‌ماندگیِ بی‌پایان» به مثابۀ تنها واقعیتِ عینی، باقی می‌ماند.

✅ اولین قربانی جامعه‌ی بلاتکلیف، محیط کسب و کار است. فضای سرمایه‌گذاری از پویایی و جنب و جوش می‌افتد. زیرا چرخ اقتصاد در گل‌ولای تعلیق، نمی‌تواند حرکت کند. در شرایط بلاتکلبف، نمی‌توان برنامه‌ریزی کرد. زیرا اولین شرط برنامه‌ریزی، ثبات نسبی امور است.
در هنگامه‌ی بلاتکلیفی کشنده، بتدریج، زندگی به روزمرگی دچار می‌شود. ناامیدی و رخوت پراکنده می‌گردد و هراسی مزمن بر جان جامعه می‌افتد. به این علت است که

✔️ سه پرسش، از همه‌ی پرسش‌ها مهمتر می‌شود و دایما بر زبان‌ها جاری می‌گردد:
الف) چه خبر؟
ب) چه می‌شود؟
ج) چه باید کرد؟

🖋 علی زمانیان،    ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

ادامه دارد.....

Читать полностью…

خرد منتقد

🔵 دین به چه کار می‌آید، اگر ما را نجات ندهد؟

نجات از چه چیزی؟

تامل و دقت‌ورزی در باب این‌که دین، به چه‌کار باید بیاید، از ضرورت‌های دین‌داری و ایمانی است. نمی‌توان نام دین بر خود نهاد اما از ارتکاب هر عمل و گفتار زشت غیراخلاقی دوری نکرد. بالاخره دین، با ما باید کاری بکند. به سخن دیگر، انتظار می‌رود که دین، آثاری بر شیوه‌ی زیست دینداران و نحوه‌ی بودن‌شان بگذارد. اما پرسش این است که قرار است که چه اثری بر دینداران بگذارد؟

✅ در این نوشتار کوتاه، پاسخ به پرسش مطرح شده، با تکیه بر رأی و نظر "جان‌هیک"(فیلسوف دین)، مورد واکاوی قرار می‌گیرد. "جان‌هیک" در کتاب اثرگذار «تفسیری از دین»، با رویکرد «انقلابِ کپرنیکی» در فلسفه‌ی دین سخن می‌گوید. به این معنا که همان گونه که کپرنیک، با طرح خورشید‌مرکزی به جای زمین‌مرکزی، نگاه انسان را از بن و بنیاد تغییر داد و موجب انقلابی عظیم در نگرش نسبت به واقعیت طبیعی گردید، دین نیز باید درون آدمی همین انقلاب را ایجاد کند.

🔻در رویکرد اساسی "جان‌هیک" با دو چرخش روبرو هستیم:

❗️۱. نخست، چرخش در معیارِ سنجشِ دین "از گزاره به کارکرد" است.
در این معنا، دین، صرفا باور به مجموعه‌ای از گزاره‌ها نیست. بلکه آن‌چه اهمیت و اولویت دارد، کارکرد و اثری است که دین‌ بر دینداران می‌گذارد. به دیگر سخن، همان‌گونه‌ که درخت را از میوه‌ی آن می‌شناسند، دین‌داری را از رفتار و اعمال افراد می‌توان شناخت. از این رو، برای سنجش دینداری افراد، به جای پرسش از باورهای‌شان باید اثرات دین را در هستی و شیوه‌ی زندگی آنان ملاحظه و سنجش کرد.

✅ در نگاهِ سنتی، دین را معمولاً با مجموعه‌ای از گزاره‌های درست یا نادرست درباره‌ی خدا، جهان و آخرت می‌سنجند؛ گویی که انسان، «مرکزِ داوری» درباره‌ی حقیقتِ دین است و باید گزاره‌ها را با واقعیتِ عینی تطبیق دهد. اما "هیک"، این مرکزِ ثقل را جابه‌جا می‌کند: او به جای آنکه دین را از دریچه‌ی "باورها و اعتقادات" بسنجد، آن را از دریچه‌ی "کارآمدی در دگرگون‌سازیِ وجودیِ انسان" می‌فهمد. به عبارتِ دیگر، معیارِ اصلی، نه "درستیِ انتزاعیِ گزاره‌ها"، بلکه "ثمراتِ عملیِ تحول‌آفرین" است.
به طور خلاصه، "نجات‌بخشی"، بنیادی‌ترین کاری است که از دین، انتظار می‌رود. اما نجات از چه چیزی؟

❗️۲. چرخ دوم، انقلابِ کپرنیکی در وجودِ انسان است.

بر اساس رأی و نظر "جان‌هیک"،کارکرد اساسی دین، چرخش در هستیِ انسان است. گذار "از خودمحوری به واقعیت‌محوری" است. و این همان کاری است که دین باید با انسان بکند. در این دیدگاه، کارکردِ نهاییِ دین، دقیقاً همانند انقلابِ کوپرنیک، واژگون‌سازیِ کانونِ وجودیِ انسان است. به نحوی که آدمی بتواند از "خود" فرا رود و از خودمحوری به خدامحوری برسد. از این رو، ژرف‌ترین لایه‌ی‌ اثربخشی دین، نجات‌ یا رهایی‌ انسان از "خویش" است. همان‌گونه که در کوپرنیک، مرکزِ سامانه‌ی سیاره‌ای از زمین را به خورشید منتقل کرد، در تحولِ دینی نیز، مرکزِ ثقلِ وجودیِ انسان باید از "خود" به «واقعیتِ غایی» منتقل شود. هیک این دگرگونی را «دگرگونی از خودمحوری به واقعیت‌محوری» می‌نامد.

✅ بر اساس آن‌چه "هیک" می‌گوید، انسان در مدارِ خودخواهی، منیت، ترس از مرگ، و دلبستگی‌هایِ محدودِ خویش می‌چرخد. در این حالت، همه‌ی چیزها بر گردِ «من» می‌گردند و معنا در نسبتِ آن‌ها با منِ محدود تعریف می‌شود. هیک معتقد است که این وضعیت، سرچشمه‌ی رنج، خشونت و پوچیِ اخلاقی است. اما پس از تحول انسان، با پذیرشِ تفسیری دینی از جهان و گام نهادن در مسیرِ ایمان، به‌تدریج از مدارِ خود بیرون می‌آید و به دورِ "واقعیتِ غایی" می‌چرخد. در این حالت، دیگر "من"، مرکز نیست، بلکه عشق، شفقت، عدالت و تسلیم در برابرِ حقیقت، مدارِ حیاتِ او را تشکیل می‌دهند. این همان (به تعبیر ویلیام جیمز) "تولدِ دوباره" یا "رستگاری" است که در ادیان به نام‌های گوناگون مانند "فناء فی الله، نیروانا، رهایی، ملکوت" از آن سخن گفته شده است. ثمره‌ی این تحولِ وجودی، زیستنِ اخلاقیِ مبتنی بر "قاعده طلایی" است؛ قاعده‌ای که در آن، دیگری نه به‌عنوانِ "شیء" که به‌عنوانِ موجودی با کرامتِ ذاتی در مرکزِ توجه قرار می‌گیرد.

فراروی از خود و گذار از خودمحوری را می‌توان در شفقت با خلق، مهرورزی، عدالت و دگرخواهی، مشاهده کرد. در نتیجه، آن‌که مدعی دین‌داری است، اگر سلوک و شیوه‌ی بودن‌اش، برگرفته از اخلاق نباشد، و یا در جهان فروبسته‌ی خویش محبوس شده است، عملا نسبتی با دین برقرار نمی‌کند.

✔️ خلاصه آن که، "جان هیک" می‌خواهد به ما بگوید، نجات‌بخشی دین، به چرخش انسان از خود به امر متعال است که در مظاهر اخلاق و معنویت متجلی می‌گردد. در غیر این صورت، دین چه فایده دارد اگر ما را از "خودمحوری" نجات ندهد.

اما این گذار چگونه ممکن می‌شود؟

🖋 علی زمانیان،    ۶ تیر ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

Читать полностью…

خرد منتقد

🔵 پروژه‌ی ناتمام توافق

توافق، فقط آغاز راه است

پس از کشاکش مرگبار جنگی که بر ایران تحمیل شد، و پس از طی کردن مسیر دشوار ایستادگی و پایمردی، اکنون پرسشی بنیادین پیش روی مردم و به‌ویژه حکمرانان قرار دارد:
❓ آینده چه خواهد شد؟

این پرسش از آن رو اهمیت دارد که توافق، خود پایان راه نیست، بلکه سرآغازی برای مرحله‌ای تازه است. آینده—که از همین امروز آغاز می‌شود—نه پدیده‌ای تصادفی و اتفاقی، بلکه برساختی است که با عاملیت جامعه و دولت شکل می‌گیرد. «ساختن» در اینجا به معنای کنش خردمندانه، پذیرش اصلاح در ساختارها، بازنگری در سیاست‌ها و بازتعریف برنامه‌هاست.

✅ از این رو، پرسش از آینده، در حقیقت پرسش از شیوه‌ی حکمرانی، ظرفیت‌های نهادی، و کاوش در رویکردهایی است که مسیر پیش رو را تعیین خواهند کرد. آیا قرار است سیاست‌ها بر همان پاشنه‌ی پیشین بچرخد، یا با دگرگونی و بازخوانی راهبردی و نوسازی ساختارها روبه‌رو خواهیم شد؟ آیا "هویت تقابلی"، جای خود را به "کنش تعاملی" خواهد داد؟

آینده‌ای که اکنون در هاله‌ای از ابهام قرار دارد، مشروط به علل و عواملی چند است؛ عواملی که نیازمند گفت‌وگو، تحلیل دقیق و تأملات نظری‌اند.

🔻عوامل تعیین‌کننده در کیفیت آینده:

❗️۱. آمادگی برای پذیرش تغییر و استقبال از دگرگونی
این عامل صرفاً به «خواستن» ختم نمی‌شود، بلکه به توان روانی و نهادی برای تحمل هزینه‌های تغییر بازمی‌گردد. هر دگرگونی، گروه‌هایی را متضرر می‌کند و مقاومت‌هایی برمی‌انگیزد. آمادگی یعنی وجود اراده‌ی سیاسی برای عبور از این مقاومت‌ها، گفت‌وگوی صادقانه با منتقدان، و ایجاد «پذیرش اجتماعی» برای مسیرهای تازه. بدون این آمادگی، هر طرح اصلاحی در همان گام‌های نخست زمین‌گیر می‌شود.

❗️۲. ظرفیت اصلاح ساختارها.
منظور از ساختار، نه فقط قوه‌ی مجریه یا قوانین بالادستی، بلکه نظام تأمین مالی، نظام آموزشی، نظام اداری و قضایی و حتی ساختار توزیع قدرت است. اصلاح ساختاری یعنی: کاهش اندازه‌ی دولت، شفافیت در فرایندها، مبارزه‌ی سیستماتیک با فساد، و ایجاد امکان برای ورود نخبگان مستقل به عرصه‌ی مدیریت. این کار نیازمند جراحی‌های بلندمدت است، نه تصمیم‌های مقطعی.

❗️۳. چشم‌انداز راهبردی.
داشتن چشم‌انداز یعنی پاسخ به سه پرسش بنیادین:
. ایران در افق ۲۰ ساله چه جایگاهی در منطقه می‌خواهد؟
· اولویت آن «رفاه داخلی» است یا «نفوذ خارجی»؟
· مدل توسعه‌ی مطلوب، مبتنی بر منابع طبیعی است یا سرمایه‌ی انسانی و دانش‌بنیان؟
بدون این تصویر روشن، سیاست‌ها دچار نوسان، سلیقه‌ای و واکنشی می‌شوند.

❗️۴. کیفیت ارتباط با جهان.
این عامل فراتر از روابط دیپلماتیک است. بلکه به فرونهادن تقابل‌های چندین دهه اشاره دارد که کشور به فروبستگی کشانده است. شامل تعامل سازنده با جهان، جذب سرمایه‌ی خارجی، انتقال فناوری، مشارکت در زنجیره‌های ارزش جهانی و همچنین به معنای عبور از دوگانه‌ی «همه‌ی غرب دشمن است» یا «همه‌ی غرب دوست است» و جایگزینی آن با دیپلماسی هوشمندانه‌ی مبتنی بر منافع متقابل است.

❗️۵. جایگاه مردم در قصه‌ی آینده
آیا مردم صرفاً «تماشاگر» یا «طرف قرارداد» هستند، یا «شریک در ساختن»؟ این عامل شامل:
· افزایش مشارکت مدنی و انتخاباتی موثر
· توجه به خواست‌های نسلی (به‌ویژه نسل جوان)
· عدالت منطقه‌ای و کاهش شکاف طبقاتی
· پاسخگویی و نظارت عمومی بر عملکرد حکمرانان
هرچه نقش مردم پررنگ‌تر باشد، هزینه‌ی تحمیل تصمیمات نادرست کاهش می‌یابد و پایداری سیاست‌ها افزایش می‌یابد.

🖋 علی زمانیان، ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
@kherade_montaghed

ادامه⬇️⬇️

Читать полностью…
Subscribe to a channel